تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل نهم)



-نمي دونم به احتمال زياد يه ماه ديگه ... نه نه يعني درست سه هفته ي ديگه تهرانيم يه هفته زودتر ميايم تا اماده بشيم ... -اهان ... باشه ... رادا ! -بله؟ -دلم برات تنگ شده ،مراقب خودت باش با حرف آويد قند توي دلم قند اب شد اگه اون دلش برام تنگ شده پس نمي فهميد من عاشق چه حسي داشتم سريع گفتم : -آويد .... -جانم ؟ لبخند پتو پهني روي لبم جا خوش كرد سريع گفتم : -منم همين طور خدافظ ... منتظر جوابش نموندم وسريع قطع كردم ،سونيا لبخند مهربوني بهم زد وبا بدجنسي گفت : -قند چند ؟ -هان ؟ -دارم ميگم قند چند ؟ مثل اينكه توي اين گروني، قند ارزونه كه توي دلت دارن كيلو كيلو قند اب مي كنن ... لبخندم بيش تر شد كه سونيا با تشر گفت : -ببند نيشو، زشته توي خيابون ... چه خوششم اومده ... ريز خنديدم كه سونيا سرشو رو به اسمون بلند كرد وگفت : خدايا هر چي مريضه عاشقه شفا بده ...- با پرويي گفتم : -الهي آمين... سونيا با خنده گفت : -روتو برم ... هي ... بعد سري با افسوس تكون داد وگفت : -بسوزه پدر عاشقي ... دخترم دختراي قديم ،والا به خدا .... ********** با سونيا وشكرانه مشغول اب دادن گلها بوديم كه منير جون با خنده به ما پيوست وظرف ميوه اي رو كه دردستش بود روي تخته توي حياط گذاشت وگفت : -واقعا خوشحالمون كردي شكرانه .... حالا چرا يه دفعه ؟ شكرانه لبخند شيريني به منير جون زد وكنار اون روي تخت نشست در حالي كه پاهاشو تاب ميداد نفس عميقي كشيد وگفت: -محمد براش كاري پيش اومد مجبور شد بره شيراز منم ديدم برم خونه ي مامان اينا تنهايي چي كار كنم ،حالام كه رادا اينجا اومده بود تصميم گرفتم بيام اينجا وسورپرايزتون كنم ... منير جون ظرف ميوه روبه سمت شكرانه هل داد وگفت : -خوب كاري كردي ... ميوه بخور ... منير جون روبه من كه شيلنگ اب دستم بود وگلها رو اب مي دادم كرد وگفت : -مامانت ،تماس گرفته بود.... لبخند كجي زدم وگفتم : -نگيد كه دلش براي من تنگ شده بود ؟! شكرانه وسونيا خنديدند سونيا گفت : -نه بابا مامانت كه دلش تنگ نشده بوده ،سارا دلتنگت بوده .. با اين حرف منير جونم خنديد شكرانه با تمسخر گفت : -اوه ،حتما ... فكر نكنم اونم عجوزه دلش براي خودشم تنگ بشه .... منير جون سري با تاسف تكون داد وگفت : -حالا ميزاريد من حرف بزنم يا نه ... سونيا با شيطنت كنار منير جون نشست ودستشو دور گردن منير جون حلقه كرد وگونشو بوسيدو گفت : -اين حرفا چيه عشقم ... شما بفرماييد ... منير جون با لبخند سري تكون داد وگفت : -زنگ زده بود گلايه ودادو بيداد مي گفت آراد از پيش پدرش اومده ورفته يه جاي ديگه كار مي كنه وكلا اخلاقش تغيير كرده ،پيگير كه شدن فهميدن عاشق دوست تو همين سونيا خانم شده ... شكرانه با تعجب به ما نگاه كرد وگفت : -كارتون ساختس ... زن عمو پدر هر دوتونو جلو چشمتون درمياره ... با خونسردي گفتم : -حتما منتظر چنين روزي مي شم ... منير جون با تاسف سري تكون داد وبا تشر گفت : -رادا ........ بعد هم رو به شكرانه ادامه داد .. -كجاي كاري دختر ... زنگ زده بود براي همين مي گفت رادا بسمون نبود حالا دوستشم اضافه شده ،مثل اينك زنگ زدن خونه ي سونيا اينا ... اين خانم خانمام نامردي نكرده وگفته نه .... حالا منو شكرانه نگاه متعجبمونو روي سونيا دوختيم اونم با لحن حق به جانبي گفت : -خوب حق داشتم ديگه ،پسري چي .... خيلي خوشم مياد ازش.... شير ابو بستم وبا تعجب گفتم : -چرا به من چيزي نگفتي ... شكرانه به جاي سونيا گفت : -طفلي ترسيده براش خواهر شوهر بازي در بياري .... سونيا با مظلوميت سرشو كج كرد وگفت : -اري ... -اري و زهر مار ... وبعد كنار شون روي تخت نشستم وگفتم : -خوب منير جون ديگه چي گفت : -هيچي بابا.. . مي گفت به رادا بگو اين پسره حسابي عاشقه عقل از سرش پريده با اين دختره حرف بزن بهش بگو جوب مثبت بده هرچي نباشه برادرته .. با تمسخر گفتم : -هه برادر ... مي خوام صد سال سياه از اين برادرا نداشته باشم. شكرانه هم سر تكون داد وگفت : -اين آراد كي عقل داشت كه حالا نداشته باشه ... بيچاره سونيا .. ! سونيا با مظلوميت گفت : -مي بيني تو رو خدا همه رو برق مي گيره منه بدبختو چراغ نفتي هم نميگيره يه چوب كبريت ميگيره ... شكرانه با خنده گفت : -سونيا خيلي ناراحتي برادر شوهر من دونبال زن مي گرده مي تونم بهش بگم بياد سراغت اون موقعه برق مي گيرتت ... منير جون در حالي كه از جاش بلند ميشد گفت : -سوسكه به بچش مي گه قربونه دستوپاي بلوريت مادر ... منو سونيا خنديديم شكرانه با اعتراض گفت : -اااااااا منير جون .... منير جونم با خنده به سمت ساختمون رفت وگفت : -برم براي ناهار يه چيزي درست كنم ... با رفتن منير جون ما مشغول ميوه خوردن شديم كه شكرانه بي هوا گفت : -رادا ،اين چند وقته خيلي لاغر شدي .... چرا ؟؟؟ من كاملا جا خوردم سونيا تيكه ي خيار توي گلوش پريد وشروع به سرفه كرد شكرانه با تعجب ما رو نگاه مي كرد خنده زوركي كردم وگفتم : -چيز مهمي نيست رژيم گرفتم ... تازه كلاس ورزشم ميرم شكرانه موشكافانه نگاهم كرد وگفت : -چه رژيم بدي كه پاي چشماتم گود رفته ... نمي دونستم چي جوابشو بدم كه سونيا سريع گفت : -منم بهش مي گم هيكلت خوبه گوش نميده ... شكرانه با ترديد بهم نگاه كرد وگفت : -آهان ... به نظر منم هيكلت خوبه ... منو سونيا به نگاه كرديم كه شكرانه خيلي ريلكس گفت : -مثل اينكه اين چند وقته كه من نبودم خيلي اتفاقا افتاده ... بعد هم به من چشمكي زد وگفت : -من ميرم كمك منير جون شماهام سريع بياييد بعد هم وارد ساختمون شد من بابهت به سونيا نگاه كردم كه يه تاي ابروشو داد وگفت : -بهت مي گم اين ريختي كه براي خودت درست كردي ضايع ست بگو نه ... بعد هم بلند شد ورفت توي خونه نفس عميقي كشدم وظرف ميوه ها رو جمع كردمو به سا ختمون رفتم الان يه هفته از اخرين تماس آويد مي گذره ولي هر روز بهم اس ام اس ميده ديگه كم وبيش دارم تحمل مي كنم ولي باز دلتنگم : گاه دلتنگ مي شوم . دلتنگتراز همه ي دلتنگي هاگوشه اي مي نشينم وحسرت ها را مي شمارم . وصداي شكست ها وخنده ها را و وجدان را محاكمه مي كنم . من كدام قلب را شكستم وكدام اميد را نا اميد كردم .كدام خواهش را نشنيدم وكدام احساس راله كردم وبه كدام دلتنگي خنديدم كه چنين دلتنگم ؟ نفسمو مثل اه جگر خراشي بيرون دادم وظرف ميوه رو روي اپن اشپزخونه گذاشتم كه نگاهم به شكرانه خورد كه داشت با كنجكاوي نگاهم مي كرد ... سريع نگاهمو ازش دوزديدم احساس مي كردم الان مي تونه همه چيزو از نگاهم بخونه .... اون شب سونيا پيش ما موند وهر سه توي اتاق م خوابيديم .... مامان خيلي پيگير بود تا هر جور شده سونيا رو براي آراد بگيره ولي خاله ساره اب پاكي رو ريخت رو دست مامان وگفت : -دخترم قصد اردواج ندارم وخانواده هامون هم بهم نمي خوره پس اصرار نكنيد مامان هم بعد از اين جواب زنگ زد خونه ي پدر بزرگ وهر چي فحش از دهنش در اومد بار منو سونيا كرد .... شكرانه بعد از يه هفته محمد اومد سراغش ورفت منو سونيا هم انقدر دلتنگش شديم كه حد نداشت با اومدن شكرانه من حال وهوام كمي عوض شده بود آويد دوباره تماس گرفت وخواست هر موقع رفتم تهران بهش خبر بدم منم قبول كردم يه هفته ي باقي مونده ي تابستون رو به جمع كردن وخريدن وسايل مورد نيازمون پرداختيم انقدر مشغول بوديم كه به كل موضوع آرادو يادمون رفته بود دوروز به رفتنمون باقي مونده بود كه سونيا باهام تماس گرفت وگفت كه تنهاست ومن برم پيشش قبول كردم وبعد از اطلاع دادن به منيرجون اماده شدم به اژانس زنگ زدم تا اومدن ماشين سر تا سر خونه رو متر كردم با زنگ در از منير جون خداحافظي كردم همين كه پامو از در خونه بيرون گذاشتم صداي بوق ماشيني توجهمو جلب كرد آراد بود كه ماشين بابا رو گرفته بود بي توجه بهش سوار آژانسي شدم كه خبر كرده بودم وادرس خونه ي سونيا رو دادم ماشين هم حركت كرد وسطاي راه بوديم كه راننده گفت :
-خانم ببخشيد .. يه ماشينه از در خونتون تا الان داره دنبالمون مياد فهميدم اراده بي توجه بهش به راننده گفتم : -مسئله اي نست اشناست ... نمي دونم راننده به چي فكر كرد كه گفت : -استغفرالله به خونه كه رسيدم كرايه رو حساب كردم وپياده شدم آراد هم سريع از ماشي پياده شد وبا عصبانيت گفت : -رادا اين مسخره بازيا چيه ؟ با تمسخر گفتم: - كدوم مسخره بازي ... دادش بزرگه ... آراد كلافه دستي لاي موهاش كشيد وگفت : -با من بحث نكن رادا حوصله ندارم فقط مي خوام دوكلام باهات حرف بزنم با تمسخر نگاهش كردم وگفتم : -اوه ببخشيد برادر قصداذيت كردن شمارو نداشتم ... گوشم با شماست .... با تحكم گفت : -راداااااااااا عصباني شدم همين طور كه زنگ درو زدم با صدايي كه سعي مي كردم كنترلش كنم گفتم : -هان چيه ؟ ... چي مي خواي بگي ؟ راجب سونياست ... دوستت نداره ازت خوشش نمياد بفهم ... ! همون موقع صداي سونيا اومد كه با نگراني گفت : -رادا ... فهميدم از آيفون چهره ي ارادو ديده نگاهي به صورت گرفته ي آراد انداختم وبدون توجه بهش گفتم : -باز كن سونيا ... سونيا سريع درو باز كرد بدون اينكه به اراد محل بزارم رفتم تو ودرو بستم سونيا با نگراني اومده بود وسط حياط با ديدنش لبخندي زدم وگفتم : -اين چه قيافه ايه ،مثل ميت شدي ... سونيا بي توجه به حرفم در حالي كه دستمو مي كشيد وبه طرف ساخمون مي برد گفت : -اين چي مي خواست اينجا ....؟ -نمي دونم از در خونه دنبالم بود الانم مي خواست باهام حرف بزنه براي همين اب پاكي رو ريختم روي دستش بهش گفتم ازش خوشت نمياد بعدم بدونه اينكه به حرفش گوش بدم اومدم تو ... حالا ديگه توي ساختمون بوديم سونيا خودشو روي مبل پرت كرد وگفت : -عجب كنه اي هاااااااااا ... -خونه كثيفتو كثيف ترنكن ... سونيا ادامو در اورد وكوسن روي مبلشونو به سمتم پرت كرد ********** الان يه هفته اس دانشگاه ها شروع شده ومن دوهفته پيش زماي كه رسيدم به تهران به آويد اس دادم كه تهرانم اونم با گفتن باشه اي خيال خودشو راحت كرد وديگه هيچ خبري ازش نشد فكر كنم فقط مي خواست من بيام تهران چون زماني كه تهران نبودم بيشتر بهم زنگ مي زد يا اس ميداد ... اصلا به گورسياه نه نياز به زنگش دارم نه نياز به خبرش .... ولي چرا دروغ نياز داشتم به شنيدن صداش نياز داشتم به اهنگ نفساش پشت تلفن ... به اون چشماي شيطون نياز داشتم ... با كوبيده شدن چيزي روي ميز صندليم از جام پريدم وبا عصبانيت به سونيا كه اين كارو كرده بود نگاه كردم اونم دسته كمي ازمن نداشت خودشو روي صندلي انداخت وبا صداي اروم والبته عصباني بي توجه به نگاه خشمگين من شروع كرد : -يعني اين بخت منو با نخ سياه دوختن ،يعني بند ناف منو با سياه روزي بريدن ... يعني بدبخت سونيا ،بي چاره سونيا ، غريب سونيا ، مظلوم سونيا ... سونيا برگشت به چشماي عصباني من نگاه كرد وبا حق به جانبي گفت : -چيه ؟چته ؟ ارث باباي توهم من خوردم ؟ چرا اين جوري نگاه مي كني ... بيا بزن ... بيا منو بزن ... از رفتارش خندم گرفته بود به زور جلوي خندمو گرفتم وگفتم : -چت شده دوباره ؟ سونيا با لحن طلبكاري گفت : -چم شده ؟ هيچي ، هيچي ... فقط دوباره من از در خوش شانسي وارد شدم ... ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم وزدم زير خنده با عصبانيت به سمتم بر گشت وگفت : -اره بخند ، منم بودم مي خنديدم .... خندمو قورت دادم وبا لبخند گفتم : - خودتو توي اينه نگاه كن ، اگه خودتم نخنديدي ، من اسممو عوض مي كنم .... حالا مثل بچه ي آدم بگو چي شده ... كلافه به پشتي صندلي تكيه داد وگفت : -مار از پونه بدش مياد دم خونش سبز ميشه ... با تعجب گفتم : -هان ؟؟؟ همون موقع صداي سلامي از در كلاس بلند شد تا نگاهم رو به اون سمت بر گردوندم جا خوردم ... به سمت سونيا برگشتم كه با عصبانيت برام چشم وابرو ميومد با تعجب گفتم : نه .... ؟!!!!!!!!!! سونيا سري تكون داد ونفسشو مثل فوت بيرون داد وگفت : مگه قرار نبود اين ترم با ما كلاس نداشته باشه ... - سونيا با كلافگي سرشو تكون داد وگفت : -مي گم بدبختم .... بچه هااي كه به احترام استاد ايستاده بودن نشستن ،ما كه از زور تعجب مثل بز نشسته بوديم وبه احترام استاد بلند نشديم ... استاد حكمت رو به سونيا با يه لبخند دختر كش گفت : -حال شما چه طوره خانم شايان ؟ صداي دندون قروچه ي سونيا توي سرم نشست ،سونيا به اجبار وبا حرص گفت : -ممنون استاد . استاد حكمت از ديدن قيافه ي سونيا خندش گرفته بود ولي خودشو كنترل كرد وخيلي جدي به سمت بچه ها برگشت ودوباره مثل ترم پيش شروع كرد از قوانين كلاس گفتن نمي دونم چرا ولي داشتم اناليزش مي كردم هم قد وقواره ي آويد بود هيكلشم مثل اون بود فقط آويد كمي پر تربود موهاي قهوه اي تيره وچشماي عسلي درشتي داشت دماغي پهن كه به خاطر بلنديش زياد توي چشم نميومد لبايي باريك رو هم رفته چهري خوبي داشت به قول شكرانه ميشد با اطمينان گفت جذابه ،ولي آويد من يه چيز ديگه بود هم خوشگل هم جذاب ... اوه حالا شد آويد من .... رادا تمومش كن تورو به خدا ... با صداي زنگ موبايلي به خودم اومدم نگاهم به سونيا خورد كه هول شده بود وتوي كيفش دنبال گوشيش مي گشت بعد از اينكه گوشي رو پيدا كرد رو به استاد حكمت كه با اخم بهش نگاهش مي كرد گفت : -ببخشيد استاد وبعد كيفشو برداشت وخواست از كلاس بره بيرون كه استاد حكمت در حالي كه سرشو پايين انداخته بود گفت : -خانم شايان تلفنتونو كه جواب داديد مي تونيد بيايد سر كلاس .. همه ي ما با تعجب نگاهش مي كرديم همين نيم ساعت پيش داشت مي گفت : -تلفن هركس كه زنگ بخوره از كلاس بيرونه ... استاد كه خودش فهميده بود سريع گفت : -به خاطر اينكه جلسه اوله مي بخشم ... سونيا سري تكون داد وچيزي زير لب گفت كه حدس زدم بايد همون كلمه ي شريف "نكبت" باشه وبعد سريع از كلاس خارج شد استاد هم با حواس پرتي شروع به درس دادن كرد اينو مي شد از مكثاش وسئواله چي مي گفتمش ، فهميد ... سونيا بعد از يه ربع اومد توي كلاس ... بعد از معذرت خواهي كنار من نشست خيلي توي فكر بود براي همين پرسيدم : -سونيا .... بهم نگاه كرد اروم ازش پرسيدم : -كي بود ؟؟؟ نفس عميقي كشيد وبا كمي من من گفت : -مامان بود ... اهان ...- انقدر فكرم درگير بود كه بيخيال سونيا شدم بعد از اين كلاس ، كلاس نداشتيم ،استاد كه خسته نباشيد گفت ،ماهم مثل جت از جا پريديم واز كلاس خارج شديم سونيا بعد از كمي من من گفت: -رادا چه خبر از آويد ... با نارا حتي نگاهش كردموگفتم : -مثل اينكه فقط مي خواست بيايم تهران چون بعد از اون ديگه ازش خبري نشد ... سونيا به گفتن اهان اكتفا كرد كه من بالحن مشكوكي پرسيدم : -چه طور ؟ سونيا كه تازه به خودش اومد خنديد وسريع گفت : -هيچي همين طوري پرسيدم ... ابروهامو انداختم بالا وگفتم : -اهان ... سر راه ناهار خريديم ورفتيم خونه دوباره عصر كلاس داشتيم براي همين وقت درست كردن غذا رو هم نداشتم ، امسال دوباره مي خواستم دنبال كار برم كه سونيا مانع شد وگفت : -رادا تورو خدا نه ،حوصله ي تنها رفتن سر كلاسارو ندارم باشه ؟ بعد هم كلي اصرار كرد ومنم مجبور شدم بي خيال كار وكار كردن بشم ... سر كلاس استاد مظاهر نشسته بوديم استاد مسن ومهربوني بود ولي با سرو صدا توي كلاس كاملا مخالف بود بچه هام كه خيلي دوستش داشتن به نظرش احترام ميزاشتن وسرو صدا نمي كردن ... با سقلمه اي كه سونيا با آرنج به پهلوم زد با تعجب سرمو از جزوه بلند كردم وبهش نگاه كردم كه سريع كاغذي رو جلوم گذاشت وخودش مشغول نوشتن شد با كنجكاوي كاغذ و باز كردم با خط درشتي نوشته بود : -من سر كلاس استاد جهادي نميام برام حاضري بزن ... براش نوشتم : -كجا به سلامتي ؟ وكاغذو روي جزوه اش گذاشتم واين دفعه من مشغول نوشتن شدم كه سونيا بعد از چند دقيقه دوباره برگه رو جلوم گذاشت : -براي يكي از اشناهامون مشكلي پيش اومده بايد برم ببينمش ، نمي تونم بيام سر كلاس ... حاضريمو بزن ديگه .... ! با لبخند سري تكون دادم وبزرگ نوشتم : -باشه ... كاغذو كه بهش دادم لبخند پتو پهني تحويلم داد وهر دو مشغول شديم ،كلاس كه تموم شد سونيا سريع از جا پريد وكوله پشتيشو انداخت وسريع گفت : -من ميرم ديگه .. يادت نره رادي ... سرمو تكون دادم وبا لبخند گفتم : -باشه ... سونيا سريع گونمو بوسيد وگفت : -قربون دوست خودم بشم ... مي خوامت شديد ... بعدهم برام دست تكون داد واز كلاس خارج شد با خنده سري تكون دادم ووسايلمو جمع كردم حوصله نداشتم برم سلف براي همين رفتم سر كلاس بعدي نشستم ..... خوبي كلاس استادجهادي اين بود كه بچه ها رو براي حضور غياب صدا نمي كرد فقط برگه ي اسامي رو مي داد بچه ها تا هر كس جلوي اسمش تيك بزنه ،اونايي هم كه تيك نداشت خودش براشون غايبي ميزد ... كلاس كه تموم شد با گوشي سونيا تماس گرفتم بعد از چهار پنج تا بوق صداي خندونش توي گوشي پخش شد : -به به عزيز دل همه .... خنديدم وگفتم : -خوشحالي ؟؟؟ خنديد وگفت : -نباشم ؟ -اختيار داري خانم ،هميشه به خنده .... مشكل اشناتون حل شد ؟ ريز خنديد وبا شيطنت گفت : -اره چه جورم ؟ -مشكوك ميزني سونيا ... -من عمرا ؟ هر كي گفته دروغ گفته ... خنديدم وگفتم : -من مي خوام برم براي خونه خريد كنم تو چيزي نمي خواي .. خنديد وبا لحن مرموزي گفت : -چرا ... -خوب چي بگو بخرم ...؟ با همون لحنش گفت : -تورو .... خنديدم وگفتم : -برو مسخره واقعا چيزي نمي خواي ....؟ مهربون خنديد وگفت : -نه رفيقم ،فقط به قول يكي مواظب خودت باش .... -هان ؟؟؟!!! خنديد وگفت : -هيچي بابا ... برو خدا فظ با تعجب زمزمه كردم : -خدافظ تماسو كه قطع كردم فكر كردم سونيام از دست رفت .... ! وسايلمو برداشتم واز دانشگاه اومدم بيرون .... دوروزاز مجراي سونيا گذشته بود كه كاملا رفتارش عجيب شده بود وسربه سر من ميزاشت وهي آويد آويد مي كرد ديگه كاملا از دست كاراش گيج شده بودم داشتم آشپزخونه رو طي مي كشيدم وسونيا هم گرد گيري مي كرد كه يه دفعه مبايلم زنگ خورد تا رفتم گوشيمو از روي ميز بردارم سونيا مثل بختك روي گوشيم افتاد من كه از حركتش شوكه شده بودم همون طور سر جام ايستادم كه يه دفعه مثل نديدبديدا با چشماي وزغي ولبخند پتو پهني كه هر ان احساس مي كردي از ذوق اب دهنش راه ميوفته گفت : -آويده ... رادا رادا آويييييييييييييده ... چشمام چهار تا شده بود اين چرا اين جوري مي كرد انقدر كه سونيا ذوق كرده بود من ذوق نداشتم والا فكر كنم دوروز پيش كه رفته پيش اشناشون سرش به سنگ هم خورده .... داشتم با ارامش به سمتش مي رفتم كه خودش مثل جت اومد سمتم وگوشي رو انداخت توي دلم وگفت : -بدو جواب بده... بدو، بدو .... همين طور كه با تعجب سونيا رو نگاه مي كردم تماس رو وصل كردم وتلفنو به گوشم نزديك كردم وبا صداي متعجبي گفتم : -الو -سلام به خانم گل خودم .. هان ؟ خانم گل خودم ؟ اينو كجاي دلم جا بدم الان ، همه يه چيزيشون شده انگار .... -سلام آويد .... -خوبي عزيزم ... نه منه ؟؟؟ چي چي ؟؟؟ عزيزم ؟ آويد اپن بود ولي نه انقدر .... خودمو خونسرد نشون دادم وگفتم : -از احوال پرسياي شما ... آويد با لحن شرمنده اي گفت : -رادا تورو خدا اينجوري نگو ... من همين طوري هم شرمندتم ، اين دوهفته خيلي در گير بودم ... لجم گرفت ،هي به من مي گفت كي ميايي ؟ بيا! اون وقت خودش الان پي عشقو حالشه ... باحرص گفتم : -من كه چيزي نگفتم ... -عزيزم اين چيزي نگفتنت بدتره .... گيج گيج بودم ازاون طرف آويد با اون لحن از اين طرف هم سونيا با چشماي وزغي ... -هان ؟ اهان ... اهان ... خوبي حالا ؟ -مگه ميشه صداي خانم گلو شنيدو خوب نبود .... با تعجب گفتم : -آويد ... -جانم ؟ هييين ... حالش خوب نيست ... خنده ي زوركي كردم وگفتم : -هيچي همين جوري گفتم ... -اهان ... ببين خانم گل من مطبم ، مريض دارم فقط خواستم بهت بگم كار ضروري باهات دارم ،مي خوام ببينمت ... نگران شدم وگفتم : -چيزي شده ؟ خنديد وگفت : -نه عزيزم نگران نباش ، فقط مي خوام براي يه موضوعي كمكم كني ... با كنجكاوي گفتم : -چه موضوعي ؟ صداش پر از شيطنت شد وگفت : -مي خوام بهم كمك كني به عشقم برسم ... هاااااااااان ،به عشقش به من زنگ زده كمكش كنم به رقيبم برسه ... آه .... همون جا كه ايستاده بودم نشستم سرم داشت مي پكيد بغض بدي توي گلوم چنگ مي انداخت لبام مي رزيد احساس مي كردم دستو پام سر شده با صداي آويد به خودم اومدم : -رادا ... رادا چي شدي ... صداش پر از نگراني بود خواستم بهش بگ هيچي ... فقط شكستم .... تو نگران نباش ،كه با نگرانيت مي ميرم ... سعي كردم خودمو محكم نگه دارم وگفتم : -هيچي ... همممممممممم كي همو ببينيم .... وبعد فكر كردم اون روز رادا براي هميشه مي ميره وواقعا تبديل به يه دختر بي احساس ميشه ، با اين فكر قطره اشكي از چشمم پايين اومد سونيا با نگراني جلوم نشست وبهم زل زد ،صداي سر خوش آويد مثل پتك توي سرم مي خورد كه با خنده مي گفت : -همين فردا عصر ... خوبه ؟ كلاس كه نداري بيام خونه دنبالت ؟ زمزمه كردم : -فردا ... من فردا مي تونم اروم جلوش قرار بگيرم وپرسم عشقت كيه ...؟ آويد سريع گفت : -چيه نمي توني فردا بيايي ؟؟؟ زود تر بايد تمومش كنم ديگه تحمل ندارم قطره ي اشك ديگه اي از چشمم چكيد سعي كردم صدام نلرزه خيلي آروم گفتم : -نه خوبه ، فردا خوبه ... بيا دم خونه ... آويد نگران گفت : -تو خوبي ؟ خنده ي كم جوني كردم كه قطرات اشكم جاري شده خودمو كنترل كردم وگفتم : -اره ،خوبم فقط بگو چه ساعتي سونيا داره صدام مي كنه بايد برم ... آويد با نگراني گفت : -شش خوبه ؟ نفس عميقي كشيدم وگفتم : -ساعت شش منتظرتم ، خدافظ .... بدونه اينكه منتظر جواب باشم تلفن رو قطع كردم واشكام مثل بارون بهاري جاري شد سونيا سريع بغلم كرد وگفت : -چي شدي رادا ؟ بي توجه به سئوال سونيا شعر فردونو با اشك زمزمه كرد : غم آمده ،غم آمده ،انگشت بردر ميزند هرضربه ي انگشت اوبرسينه خنجر مي زند اي دل بكش يا كشته شو ،غم را در اينجا ره مده گرغم در اينجا پا نهد اتش به جان در مي زند از غم نيا موزي چرا اي دلربا رسم وفا غم با همه بيگانگي هر شب به ما سرمي زند سونيا در حالي كه اشك مي ريخت با صداي عصبي گفت : -رادا بهت مي گم چي شده ؟؟؟ گريه ام شديد تر شد سرمو بيشتر به شونش فشار اوردم وبا گريه وآه گفتم : -سونيا مي خواد كمكش كنم ، كمكش كنم به عشقش برسه ... چرا فكر منو نمي كنه ؟ آه سونيا چرا هيچ كس منو نمي بينه ؟ يعني همه انقدر خود خواهن ؟خداااااااااااااا مگه من ادم نيستم ،چرا ؟ چرا من ؟ گريه ام به هق هق تبديل شدم بود سونيا با لحن عصبي و حرصي گفت : -پسره ي احمق ... يه چيزاي ديگه اي هم گفت كه من نفهميدم ، سونيا منو از خودش جدا كرد چشماشو به چشمام دوختوگفت : -رادا اين چه وضعيه براي خودت درست كردي ؟ پاشو جمع كن خودتو ... راداي من انقدر زود نمي شكست ... -چرا شكستم سونيا ... شكستم سونيا سري تكون داد وگفت : -رادا توكلت كجارفت ؟ اميدت كجارفت ؟ايمانت كجاست .... نه نيست اون راداي هميشگي ، پاشو دختر ،پاشو... با حرفاي سونيا به خودم اومدم خدايا توبه ببخشم ، نادوني كردم با قلبي شكسته وشونه هايي افتاده وضو گرفتم وبه اتاقم رفتم دو ركعت نماز خوندم سرمو روي مهر گذاشتم وبا تمام وجودم خدارو صدا كردمو اشك ريختم ،التماس كردمو اشك ريختم ،قسم دادمو اشك ريختم ... انقدر توي حال خودم بودم كه نفهميدم سونيا كي بهم پيوسته وپا به پاي من اشك ميريزه با ديدن سونيا خودمو توي آغوشش رها كردم وبا گريه گفتم : -مرسي سونيا ... مرسي الان ديگه واقعا آرومم چون هر كسو كه نداشته باشم خدا رو دارم ... سونيا با بغض گفت : -منم هستم رفيق ، تا زماني كه زنده م وخون توي رگام جريان داره و بدنم گرمه كنارتم ، هيچ وقت تنهات نميزار
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , تاپ رمان , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46733

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا