تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل دهم)


با خودم در گير بودم هم مي خواستم شيطنتمو داشته باشم هم تورو ازش دور كنم .... وقتي ادرس اون خيابون تجاري رو دادي شايد باهات شوخي مي كردم ولي از درون خودمو مي خوردم ... تا اينكه بهم گفتي شوخي كردي ،مي خواستم همون موقع بپرم ماچت كنم ولي جلوي خودمو گرفتم ... كادويي كه بهت دادم ، خيلي وقت بود كه خريده بودمش به نيت تو ... برام خيلي عزيز بود بي اون كه خودم بدونم چرا ؟؟ وقتي ازم خواستي دستت كنم انگار دنيارو بهم دادن ... دستمو روي دستبند گذاشتم ،درش نياورده بودم از همون وقتي كه خودش دستم كرده بود آويدم نگاهش به دستبند خورد وگفت : -هر وقت اينو توي دستت مي بينم انگار دنيارو بهم ميدن ... همون موقع بود كه نسبت بهت احساس عجيبي پيدا كردم وقتي به رضاو شادي گفتم ،هر دوشون كلي ذوق كردن وخواستن براي مهموني رايا تو وسونيا هم بيايد ... آويد نفس عميقي كشيد وگفت : -بودنت كنارم بهم حس ارامش ميداد حسي كه هيچ وقت هيچ كجا نداشتم حتي توي اغوش آنا ... وقتي فهميدم شادي تو رو براي كيش دعوت كرده مثل بچه ها بالا وپايين مي پريدم اگه كسي نمي دونست نمي فهميد من يه پسر بيستو هفت سالم .... كارام شده بود مثل بچه ها تقويم برداشته بودم وروزارو مي شمردم كه كي ميريم يه روز رضا بهم گفت : كه رادا پاكه به درد تو نمي خوره اگه رادا رو مي خواي بايد دست از دختربازيات برداري وسنگين باشي بچه ها همه تاييد كردن ولي من هرچي اطرافمو نگاه كردم دختري نديدم كه به خوام ردش كنم اين چند وقت از بس فكروذكرم رادا بود توجه ي به اطرافم نداشتم ونفهميدم كي اون همه دخترو فراري دادم، ولي وقتي تو وسونيا توي ماشين حرف از پسر مي زديد مي خواستم پاروي دوست داشتنم بزارم وسرتو از تنت جدا كنم نمي دونم چرا توقع داشتم تو درك كني من تو رو براي خودم مي خوام حتي شوخي جدايي از تو براي من مساوي بود با مرگ ... رادا به به جان خودت كه همه كسمي ،به اسم خودت كه الان برام يكي از اسامي مقدسه ،من مي پرستمت از وقتي تو اومدي توي زندگيم همه رفتن ، فقط زندگي من توي چهار تا حرف جمع شده .. ر ..ا ...د .. ا ... زندگي من يعني اسم تو ... شيشه ي عمر من يعني نگاه تو ... رادا به همون خدايي كه هر جفتمون مي پرستيم ،نباشي ،نيستم ... به خدا نيستم ... توي اون چند ماهي كه منو از ديدن خودت محروم كردي داشتم مي مردم گفتي نيا دنبالم گفتم چشم ولي رادا باور كن هر روز از خونه تا دانشگاه از دانشگاه تا خونه اسكرتت مي كردم ازكارم زده بودم كارم شده بود رادا توي تابستون كه نمي تونستم ببينمت داشتم ديونه مي شدم دلم به اون تلفني خوش بود كه مي تونستم صداتو بشنوم .... نمي دوني بچه ها چقدر خودشونو كشتن تا من برم سر كار ... خدايي بود كه نزدم دهن مردمو كج كنم .... رادا بهم نگاه كن .. سرمو بردم بالا وبه چشماي سياهش خيره شدم ... اشك توي چشماي آويد جمع شد وگفت : -رادا دوستت دارم ... خيلي .... دوست دارم ، از مجنون مجنون ترم براي تواز فرهاد فرهاد ترم براي تو ... رادا تو اومدي اينجا كمكم كني به عشقم برسم ... پس كمكم كن به خودت برسم ... بعد هم از روي صندلي بلند شد با نگاهم دنبالش كردم كنار صندلي من روي زانو نشست وجعبه ي كوچك مخمل سرمه اي رو جلوم گرفت وگفت : -خانم رادا فرزانه ... من آويد شايسته مي خوام ازت در خواست ازدواج كنم ... بهت قول مي دم توي شادي وغمت شريك باشم .... رادا خوشبختت مي كنم .. نمي گم هر چي تو بگي همون ، نه ولي سعي مي كنم منطقي باشم ... با من ازدواج مي كني ؟ از جمله ي آخرش خندم گرفت بود اشكام كه روي صورتم روان بودو بادست پس زدم وبا خنده گفتم : -شرط داره ؟ چشماش برقي زو وبا مهربوني گفت : -هر چي بگي قبول .... خنده ام شديد تر شد ، گفتم : -مگه همين چند دقيقه پيش نگفتي ، نمي گم هر چي تو بگي قبول ... ولي الان مي گي هر چيزي بگم قبول مي كني ... دستمو از رو از روي پام برداشت وبه لبش نزديك كردو بوسيد با عشق به چشماي عاشقم نگاه كرد وگفت : -خانم گل گفتم كه سعي مي كنم منطقي باشم منطقمم الان گفت ،هر چي تو مي گي قبول ... حالا شرطت... شيطون به چشماش نگاه كردم كمي به سمتش خم شدم وگفتم : -شرط من سرجاش ولي تو براي گرفتن جواب بايد با پدربزرگم حرف بزني اونم دوباره شيطون شد وتوي صورتم خم شدو گفت : -اون كه الاساعه ... شرطتو بگو موش كوچولو ... داماغمو دسته كردم وصاف شدمو گفتم : -هر چي من مي گم قبول ... چشمكي زد وگفت : -چون نمي خوام اول زندگي دروغ گو باشم بهت ميگم ... الان چشم ولي بعدا كمي مشورت كنيم ... حالت فكر كردن به خودم گرفتمو گفتم : -اممممممممممم ، باشه من حرفي ندارم ... آويد با ذوق رفت در جعبه رو باز كنه كه سريع گفتم : -نه ... با تعجب گفت : -چرا نه ؟ -هر موقع با پدربزرگ حرف زدي ورسمي شد اون موقع حلقه ... باشه ؟ از جا بلند شد وبا دست به نوك دماغم زدو گفت : -باشه ... لبخندي بهش زدم نگاهم به بيرون پنجره خشك شد قرص كامل ماه از اينجا كاملا پيدا بود از روي صندلي بلند شدم ورفتم جلوي پنجره ي قدي ايستادم ولبخندمو بي هيچ منتي ارزوني ماه كردم واز ته دل خدا رو شكر كردم با حلقه شدن چيزي دورم با تعجب به پشتم نگاه كردم آويد از پشت سر بغلم كرده بود وبا لبخند به ماه خيره شده بود لبخند عاشقي بهش زدم دستمو روي دشتش كه دورم حلقه شده بود گذاشتم وبه ماه خيره شدم با فكري آروم در حالي كه به ماه نگاه مي كردم گفتم : -سونيا مي دونست ؟ آويد خنده ي ريزي كردو گفت : -آره دوروز پيش باهاش حرف زدم مي خواستم از تو مطمئن بشم اول چيزي به روي خودش نمياورد بعد كه جونه تورو قسم دادم به اجبار گفت ،بدش نمياد ازت ... باهمين حرف والبته لحني كه سعي داشت رازداري كنه فهميدم وقتشه كه دست بجنبونم ... تو از كجا فهميدي ... لبخندي زدم وآروم گفتم : -آهان پس مشكل اشناشون منو تو بوديم ... در ضمن نفهميدم شك كردم اخه خيلي مطمئن حرف ميزد آويد بلند خنديد وگفت: -من به توي يه معذرت خواهي بدهكارم .... با تعجب سرمو بالا گرفتم تا صورتشو كه روي سرم بود ببينم وگفتم : -چرا ؟ چونشو گذاشت روي سرم ومنو بيشتر به خودش فشورد وگفت : -چي ميشد اينجا هم جت اسكي بود ؟؟؟ منظورشو فهميدم با اون طرز بغل كردنم ... واي خدا ، يادشم كه ميوفتم خجالت مي كشم ... با اعتراض كفتم : -آويييد ! با خنده گفت : -جانم .... منظورم از عذر خواهي حرفاي ديشبم بود نمي دونستم انقدر بهم مي ريزي اخه بايد بهونه اي پيدا مي كردم كه بكشونمت اينجا ... بعد اينكه حالت بد شد سونيا زنگم زد وكلي بدو بيراه بارم كرد منم انقدر نگرانت بودم كه كل شب نذاشتم سونيا بخوابه بعدم كه طاقت نيوردم وصبح زود اومدم در خونتون .... با ياد تلفن سونيا خنديدم وگفتم : پس تو مامان سونيايي ... اره ؟- خنديدو صداشو صاف كردو گفت : -نه عزيزم اشتباه لپي بود مي خواست بگه بابا گفت مامان.. با عصبانيت تصنعي برگشتم سمتش وگفتم : -چشمم روشن قبل من زنم كه داشتي ؟؟؟!!! با شيطنت به چشمام خيره شد دستشو دور كمر حلقه كردو منو به خودش نزدي كرد وسرشو اورد پايينو به سرم تكيه داد با صداي بم وخيلي شيطوني گفت : -عزيزم هركي گفته دروغ گفته ... مي خواي ثابت كنم ؟؟ با دست كمي به عقب هلش دادم وگفتم : -ديوانه ... ولي يه ذره هم تكون نخورد بامهربوني اجزاي صورتمو زير نظر گرفته بود چشماش به لبم خيره مونده بود هرم داغ نفساش داشت مستم مي كرد سرش كمكم داشت جلو ميومد يه دفع به خودم اومدم وبا خجالت از زير دستش فرار كردم اونم كه انگار تازه به خودش اومده بود پرو خنديد ودر حالي كه موهاي سرشو بهم ميريخت گفت : -كي ميشه بريم خونه ي خودمون ؟ به سمتش براق شدم وگفتم : -آويد ؟؟ شيطون خنديد ودوباره روي صندلي خودش نشست وگفت : -چيه مگه دروغ ميگم ؟ در حالي كه رو به روش ميشستم گفتم : -خيلي پرويي به خدا ؟؟؟ آويد با مهربوني بهم خيره شد وگفت : -اخمتم خوردنيه .... با شيطنت چشمامو براش چپ كردم وسر جام جابه جا شدم كه آويد با خنده گفت : -رادا يه سئوال ... بچه ها الان توي خونه ي شادي اينا منتظر ما هستن ... مي خواي شامو اينجا بخوريم يا اونجا ؟ با نگراني به آويد خيره شدم وگفتم : -پس سونيا .. اخم تصنعي كرد وگفت : -اين سونيا هوي منه هااا ... -ااا ، آويد شوخي نكن سونيا چي ؟ خنديد وگفت : -نگران نباش خانم گل ... پيش بچه هاست ... با ذوق سريع از جا بلند شدم وگفتم : -پس بريم ... آويد در حالي كه بلند ميشد قيافه ي ناراحتي به خودش گرفت وگفت : -منو بگو اين همه ،اينجا رو اجاره كردم كه اولين شام دونفرمونو بخوريم ... خانم ذوق كرده بره پيش اون فضولا ... سريع به سمتش رفتم دستمو دور بازوش حلقه كردم وگفتم : -ما باهم خيلي تنها ميشيم بيا بريم پيش بچه ها طفلكيا به خاطر ما دور هم جمع شدن .... آويد با خنده لپمو كشيد وگفت : -من با تو چي كار كنم ؟؟؟ در حالي كه از پله ها پايين مي رفتيم حالت متفكري به خودم گرفتم و با غرور گفتم : -امممممم ، بزارم تو ويتريين ونگام كن ... چشمكي بهم زد وگفت : -اون كه چشم ... آويد از صاحب رستوران تشكر كرد وباهم به سمت ماشين راه افتاديم دوباره نگاهم به لباس آويد خورد وپرسيدم : -لباساهم كار سونياست ؟؟ آويد چشمكي بهم زد وگفت : -بله دوست متفكرتون خيلي به مخش فشار آورده . خنديدم ودرحالي كه سوار ماشين مي شدم گفتم : -سونيا عاشق زوجاييه كه ست مي كنن ... با آويد تا پامونو توي ساختمون گذاشتيم چراغا روشن شد وكلي برف شادي وكاغذ رنگي روي سرمون خالي كردن بچه ها شروع به دست زدن وتبريك گفتن كردن دونه دونه بغلمون كردن به سونيا كه رسيدم نا خوداگاه بغض كردمو سونيا رو محكم بغلش كردم اونم حال بهتري نداشت همين طور كه توي آغوشم بود كنار گوشش گفتم : -خيلي نامردي ... سونيا با صدايي كه از بغض مي لرزيد گفت : -اخه جونه تورو قسم داد نتوستم بزنم زير قسمم ... ببخش دوستم سونيا رو از آغوشم در آوردم وصورتشو بوسيدمو گفتم : -تو منو ببخش اين مدت خيلي اذيت شدي ... جبران مي كنم ... بعد هم به شوخي گفتم : -بدو بدو عاشق شو جبران كنم ... سونيا با مسخرگي ادامو در اورد وگفت : نمي خوام قاشق شم ... تو قاشق شدي بسته ...- با اخم گفتم : -هي به عشق من توهين نكن حالا خوت مي خواي قاشق شي قاشق شو ................ ******** كيفمو روي كولم جابه جا كردم الان يه هفته از اون روز مي گذره آويد به آنا جون گفتواونم با پدربزرگ تماس گرفت ،پدربزرگم سريع با من تماس گرفت كه سراولين فرصت برم خونه ،منم قراره امروز عصر با اتوبوس برم خونه پنج شنبه ها كلاس نداشتم وجمعه هم كه تعطيل بود بهترين فرصت براي ديدار از خانواده براي بچه شهرستانيا ... سونيا توي سلف منتظر بود . بعد از تموم شدن كلاسم رفتم پيشش تا نشستم شروع كرد به غر زدن : -اه حالم به هم خورد از دست اين نامزدت ،مگه اين بشر كاروزندگي نداره كه همش دنبال تو؟ ديوانم كرد .... مگه ميميره نيم ساعت صبر كنه كلاست تموم بشه ؟ از حرص خوردنش خندم گرفت : -حالامگه چي شده كه تو انقدر داغ كردي ؟ سونيا يه هو بهم پريد: -خوب اون گوشي بي صاحب شدتو خاموش نمي كردي ... -واااااااا خوب سر كلاس بودم ، نمي شد روشن بزارمش كه ؟ سونيا با حرص گفت : -خوب ميزاشتيش روي سايلنت .... خنديدم وگفتم : -ببخش خوب حواسم نبود ... سونيا پشت چشمي نازك كردو گفت : -باشه حالا چون تويي مي بخشم ... بعد دوباره بهم اخم كردو گفت : -بهش زنگ بزن ...تا توي دهن مردم خرابكاري نكرده ... -ايييي سونياااااااااااااا حالمو بهم زدي .................... گوشيمو روشن كردموبا آويد تماس گرفتم هنوز يه بوق نخورده بود كه بردا شت -سلام خانمييييييي ... -سلام ،خوبي ؟ -مرسي تو خوبي ؟ كجا بودي ؟ چرا گوشيتو خاموش كردي ؟ -سركلاس بودم حواسم نبود به جا سايلنت خاموش كردم .... -اهان باشه ... رادا من عصر كي بيام دنبالت ؟ كمي فكر كردم وگفتم : -براي ساعت شيش بليط دارم ... با حساب ترافيكو اينا يه ربع به پنج خوبه ؟ -اره ... پس منتظر باش ... -باشه ... -رادا از سونيا معذرت بخواه نگرانت بودم ،ازبس زنگ زدم فكر كنم ديوانه شد ... خنديدم وگفتم : -نترس ديوانه بود .... باشه بهش مي گم ... -كاري نداري ؟ -نه ممنون ... -مواظب خودت باش خداحافظ ... -توام همين طور ،خدافظ ... تماسو كه قطع كردم به سونيا نگاه كردم چشماشو برام چپ كرد ،خندم گرفت : -نكن دختر ،چشمات همين طور ميمونه هااااااا .... درضمن آويد ازت عذرخواهي كرد ... سونيا قيافه ي حق به جانبي گرفت وگفت : -وظيفشه .... آويد ساعت يه ربع به پنج اومد دنبالم ومنو به ترمينال رسوند بعد از كلي توصيه اجازه دادسوار اتوبوس بشم ... وقتي رسيدم پدربزرگ اومد دنبالم ترمينال ومنو به خونه برد ،خيلي ازش خجالت مي كشيدم ولي پدربزرگ اصلا اين موضوع رو به روي خودش نمياورد ...زماني كه رسيديم خونه منير جون منو محكم بغل كردو گفت : -رادا دلمون برات خيلي تنگ شده بود ... صورت سفيدشو بوسيدم وگفتم : -دل منم براتون تنگ شده بود ... به اتاقم رفتم ووسايلموگذاشتم توي اتاق ،لباسمو عوض كردم واز اتاقم اومدم بيرون منير جون در حال اشپزي بود وپدربزگم در حالي كه پيپ مي كشيد داشت به اخبار تلوزيون گوش ميداد به اشپزخونه رفتم وبا لبخند به منير جون كه درحال سرخ كردن سيب زميني بود گفتم : -كمك نمي خوايد ؟ -نه عزيزم خسته اي برو استراحت كن ... لبخند به منير جون زدم وگفتم : -نه خسته نيستم ... اخم تصنعي كرد وگفت : -بهت مي گم برو دختر ،بگو چشم ... گونشو بوسيدم وگفتم : -چشم ... از اشپز خونه اومدم بيرون ،روي مبل كناري پدربزرگ نشستم بهش نگاه كردم خيلي تو فكر بود مطمئن بودم هيچي از اخبار نمي فهمه ،نمي دونم فكر من ذهنشو مشغول كرده يا كار ! بعد از خوردن شام منتظر بودم پدر بزرگ يا منير جون چيزي بگن ولي هردوشون سكوت اختيار كرده بودن ... برام جاي تعجب داشت كه چرا چيزي بهم نمي گن .... صبح كشو قوسي به بدنم دادم وبه سرويس بهداشتي رفتم صورتمو شستم واومدم بيرون ،براي صبحانه كه از اتاقم بيرون اومدم در كمال تعجب پدربزرگو ديدم كه روي مبل نشسته وروز نامه مطالعه مي كنه منير جونم كنارش نشسته بود وسيب پوست مي كند امروز پنج شنبه بود وپدربزرگ هميشه پنج شنبه ها به شركتش ميرفت ،بي خيال شونه اي بالا انداختم وسلام كردم هردو جواب سلاممو دادن منير جون گفت : -رادا جان صبحانه روي ميزه فقط عزيزم خودت زحمت چاي رو بكش ... تشكري كردم وبه اشپزخونه رفتم براي خودم چاي ريختم وپشت ميز نشستم ، از اونجايي كه نشسته بودم خيلي خوب روي منير جون وپدربزرگ ديد داشتم منير جون با چهره ي نگراني همش دم گوش پدربزرگ چيزي مي گفت ولي پدر بزرگ خيلي خونسرد فقط سري تكان ميداد وصفحه اي ديگه ازروزنامه رو ورق مي زد ... بعد از خوردن صبحانه ميزرو جمع كردم وليوان وبشقابارو شستم از اشپزخونه بيرون اومدم وخواستم برم توي اتاقم كه پدربزرگ صدام كرد برگشتم وبهش نگاه كردم با همون قيافه ي جدي هميشگي ولحني خونسرد بهم گفت : -بيا بشين رادا .... بايد باهم صحبت كنيم ... نفسمو حبس كردم پس وقتش بود .... خيلي نگران بودم واسترس داشتم حتما پدربزرگ از كارنامه ي درخشان آويد خبر داشت ! روي مبل روبه رويي نشستم وسرمو پايين انداختم .... پدربزرگ بالحن گيرايي گفت : -اصلا از مقدمه چيني خوشم نمياد ... اين چند وقته زياد خاستگار داشتي ولي همه رو بدون اينكه بهت بگيم رد كرديم ولي اين يكي .... آنا خانم مي گفت كه توام راضي هستي ؟! هول شدم وگفتم : -من ... من ... منير جون باصدايي كه توش خنده موج ميزد گفت : -رادا جان حالا چرا هول كردي كار بدي كه نكردي فقط از پسره خوشت اومده همين ... دوباره پدربزرگ گفت : -رادا سرتو بالا بيار .. سرموبالا گرفتم وبا شرم بهشون نگاه كردم هر چي باشه بازم ازاونا خجالت مي كشيدم ... -مطمئنم كه از گذشته ي آويد خبر داري ... مي توني با دوست دختراش كنار بياي ؟ -سريع گفتم : -آويد دست از اون كاراش برداشته ... پدر بزرگ به خاطر سرعت من توي گفتن كلمات لبخند نادري زد وگفت : -اره مي دونم ... از وقتي با تو اشنا شده دست از كاراش برداشته ... با تعجب بهش نگاه كردم كه دوباره جدي شد ولي مهربوني توي چشماش موج ميزد : -اين چند روز يكي رو فرستادم تحقيق از همه ي زيرو بم زندگيش خبر دارم ... ولي رادا درست .. شايد آويد انقدر دوستت داشته باشه كه دست از كاراش برداره ولي مي تونه دشمن زياد داشته باشه واونا به واسطه ي گذشتش زندگيتونو بهم بريزن ... مي توني تحمل كني ؟ مي توني بدون توجه به اين مشكلات وگذشته .. الانه آويدو ببيني ؟ سرمو پايين انداختم وگفتم : -پدر بزرگ هميشه شما ومادر جون توي گوشم مي خونديد گذشته مهم نيست مهم الانه كه راهي براي ساختن اينده است .... پدربزرگ دوباره لبخند محوي زدوسري تكون دادو گفت : -مي دوني رادا از چيت خيلي خوشم مياد ؟ نگاه گنگمو به پدربزرگ دوختم كه ادامه داد : -اين كه آدمو با حرفاي خودش خلع سلاح مي كني ... ولبخندش پررنگ تر ش در حالي كه از روي مبل بلند ميشد گفت : -از گفته هات معلومه كه پسنديدي ومن راهي ندارم ... بهش بگو فردا اينجا باشه بايد قبل از اينكه خانواده ها مقابل هم قرار بگيرن با جفتتون حرف بزنم ،چيزايي هست كه خيلي وقت پيش بايد بهت مي گفتم ولي به نظرم وقتش نبود الان ديگه وقتشه پس بايد بدوني .... بعد روبه منير جون كردو گفت :
من ديگه ميرم ... منير جون سريع از جا بلند شد وپدربزرگو همراهي كرد منم با نگاه بهت زدم اونا رو دنبال كردم ،چي روبايد مي دونستم ولي نمي دونم ؟سئوالاي زيادي توي مغزم رژه مي رفت كه گيج ترم مي كرد با صداي منير جون به خودم اومدم وبا گيجي گفتم : -بله ؟؟؟؟؟ ببخشيد منير جون متوجه نشدم ....! منير جون با مهربوني نگاهم كردو گفت : -بهت مي گم پاشو زنگ بزن به پسره بگو بياد تا پدربزرگت پشيمون نشده .... .. اروم از جام بلند شدم وبه گفتن چشمي اكتفا كردم ، به اتاقم رفتم وبا آويد تماس گرفتم بعد از دو تا بوق تلفنو جواب داد وگفت : -به به ... چه عجب شما با ما تماس گرفتيد .. چي شد شيري يا روباه ؟ لبخندي زدم وگفتم : -فعلا پلنگم ... حالش گرفته شد وپرسيد : -چرا ؟ مگه چيزي شده ؟ بلا تكليف گفتم : -خودمم نمي دونم آويد... ولي پدربزرگ گفت ،بهت زنگ بزنم فردا بيايي اينجا ،مثل اينكه مي خواد يه چيزايي بهمون بگه ... آويد بدون كنجكاوي وبا لحن مطمئني گفت : -باشه ... پس من فردا صبح اونجام .... -آويد خيلي نگرانم ... آويد با مهربوني ولحن اميدوارانه اي گفت : -نگراني نداره عزيز دلم ،خودم ميام اگه مشكلي بود حل مي كنم ... فقط تو خيالت راحت باشه ... -باشه ... با ماشين خودت مياي ؟؟ -اره .. -مواظب خودت باشي ها تند نيايا ... -چشم خانمه هميشه نگران من ... خنديدم وگفتم : -بازم مي گم مواظب خودت باش كاري نداري ؟ خنديد وبا شيطنت گفت : -چرا... خنديدم وگفتم : -خوب ؟ -دوستت دارم ... گونه هام رنگ گرفت ولي خودمو خونسرد نشون دادم وگفتم : -مرسي .... پس فردا منتظرم ... آويد خنديد وگفت : -خيي بدجنسي رادا ... بالا خره از زير زبونت مي كشم بيرون ... خواهي ديد ... خنديدم وگفتم : -به همين خيال باش خدا فظ .... دوباره شيطون شد وگفت : -هستم ... خدافظ ... با لبخند گوشي رو قطع كردم دلم براش تنگ شده بود ... از اتاق كه اومدم بيرون منير جون با شيطنت چشمكي بهم زد وگفت : -چه خبر از مجنون ؟؟؟ مياد ؟ خجالت كشيدم ولبخند ملايمي زدم وگفتم : -آره مياد ... منير جون ابروهاشو بالا انداخت وبا همون لحن گفت : -مگه ميتونه نياد ؟؟؟؟ خنديدم وچيزي نگفتم كنار منير جون نشستم كه يه دفعه منير جون باصداي بلندي گفت : -وايييييييييي ... هول شدم قلبم با واي منير جون اومد توي حلقم با ترس به منير جون نگاه كردم كه لبخندي به چهره ي ترسيده ي من زد وخيلي ريلكس گفت : -اخي ترسيدي ... ببخش مادر ، يه دفعه يادم اومد كه آويد مياد غذاي مورد علاقشو درست كنم ... بعد با حالت پرسش گري بهم گاه كرد وگفت : -حالا چي دوست داره ؟ شونه هامو بالا انداختم تا حالا به اين فكر نكرده بودم : -نمي دونم ؟ خنديد وگفت : -آفرين كه دختر خودمي خوبه كه ازش نپرسيدي وگرنه پرو مي شد ... خودم يه چيزي درست مي كنم ... وازسر جاش بلند شد خندم گرفته بود ،منير جون هر روز طبق سليقه ي پدربزرگ غذا درست مي كرد حالا كه من گفتم نمي دونم چي دوست داره مي گه آفرين كه دختر خودمي ، يعني من عاشق اين سادگي منير جونم ....منير جون انقدر استرس اومدن اويدو داشت كه يه بار دكوراسيون خونه رو عوض كرد ودقيقا سه بار خونه رو جارو كرد وچهار بار هم خونه رو گرد گيري كرد انقدر دور خودش مي پيچيد كه پدربزرگ هم به خنده در اومده بود منير جون با عصبانيت گفت : -خنده نداره ... دفعه ي اولمه داماد مياد توي خونم ... باتعجب نگاهش كردم وگفتم : -منير جون ،توي فاميل اين همه داماد ،چرا مي گيد اولي ؟ منير جون اومد جلو وصورتمو بوسيدو گفت : -به خاطر اينكه اونا هيچ كدوم دامادي من نبودن ولي اين يكي دامادخودمه ... هم خندم گرفته بود هم جلوي پدربزرگ خجالت كشيدم وسريع به بهانه ي اب كه جوش اومده به آشپز خونه رفتم ... صبح ساعت هفت بود كه با تكوناي دستي بيدار شدم چشمامو كه باز كردم منير جونو بالاي سرم ديدم تا چشماي بازمو ديد گفت : -زودباش پاشو كه الانه پسره برسه .... نگاهي به ساعت كردم هفتو پنج دقيقه بود پتو رو دوباره روي سرم كشيدم وگفتم : -نه بابا منير جون زوده بزار بخوابم ... منير جون پتورو از روي سرم كشيد وگفت : -كجا زوده پاشو ببينم .... تا تو بري حمام لباساتوعوض كني اونم اومده ... بدو ببينم تنبل خانم ... با اجبار منير جون از جام بلند شدم ... واقعا درست گفت آويد خيلي زود رسيد ساعت يه ربع به نه بود كه در خونه زده شد ،تعجب كرده بودم يا خيلي زود راه افتاده ،يا سرعتش زياد بوده در هر صورت مهم اين بود كه سالم پشت در بود منير جون سريع كليد ايفونو زد وهمراه پدر بزرگ به استقبالش رفتن منم توي ساختمون بي صرانه منتظر ورودش بودم .... بالاخره منير جون با دسته گل بزرگي وارد شد بعد هم صداي آويدو شنيدم كه به پدربزرگ مي گفت : -خواهش مي كنم بفرماييد من پشتتون ميام ... منير جون دسته گلو روي ميز گذاشت وگفت : -چه گلاي نازي .... همون موقع آويد وپدربزرگ هم وارد شدن با ديدن آويد لبخند ملايمي زدم چقدر خوشتيپ شده بود كت اسپرت كتون مشكي با بليز سفيد باشالگردن مشكي سفيدي كه شل انداخته بود وشلوار جين مشكي چسبوني با ديدن من چشمك كوچكي زد وسريع سرشوپايين انداخت وسلام كرد خندم گرفته بود مثلا خجالت كشيد جواب سلامشو دادم پدربزرگ درحالي كه جعبه ي شيريني توي دستشو به من ميداد رو به آويد گفت : -بشين پسرم ... راحت باش اينجام مثل خونه ي خودت ... آويد لبخند شيريني به پدربزرگ زد كه چال گونش نمايان شد بعد هم چشمي گفت ورفت سمت مبل ها منير جون با ارنج سقلمه اي توي پهلوم زد وبا اخم تصنعي به آويد اشاره كرد ... با نگاه گيجم بهش زل زدم كه با صداي اروم ولي تشر مانند گفت : -كتش ... سريع گرفتم چي مي گه وبه سمت اويد رفتم ،جلوي پدربزرگ ومنير جون خجالت مي كشيدم اويد تا خواست بشينه نگاهش به من خورد كه درست پشت سرش ايستاده بودم با تعجب نگاهم كرد براي اينكه كسي به خجالتم پي نبره اروم گفتم : -كتت ... لبخندي زد ودر حالي كه كتشو در مياورد با صداي خيلي اروم كه فقط من بشنوم گفت : -چه خوشگل شدي گلم .... لبخند محوي زدم ودر حالي كه كتشو مي گرفتم گفتم : -مرسي .... وسريع ازش دور شدم كتو روي جالباسي آويزون كردم پدربزرگ ومنير جون روي مبل پيش آويد نشسته بودن وباهاش حرف ميزدن منم سريع به اشپزخونه رفتم براي پذيرايي .... بعد از ناهار روي مبل نشسته بوديم ك
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , تاپ رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46732

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا