تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل یازدهم)


نيا ... نيا .. مي خوام محكم باشم ... مي خوام انتقام مامانمو بگيرم از شوهر خير نديدش ....
ولي باز اشكم با لجاجت به خاطر غريبي مادرم سرازير شد در پاكتو باز كردم ومداركو ريختم بيرون اولين چيزي كه به چشمم خورد دوتا شناسنامه ي قرمز رنگ بود يكي جلدش جديد بود وديگري جلد قديمي داشت اول جديدرو بازش كردم شناسنامه ي من بود ولي به جاي اسم مادر كه نوشته بود پروانه فرزانه اينجا نوشته بود ريحانه صداقت ... روي اسم مادرم دست كشيدم وشك ريختم شناسنامه ي قديمي رو باز كردم :واي خداي من ... اشكم شديد تر سرازير شد خودم بودم ريحان خودم بودم پدر بزرگ راست مي گفت من شبيه مادرم بودم درست مثل اون با اين تفاوت كه اون صورتش يه درخشندگي خاصي داشت مثل فرشته ها شايدم اون فقط به چشم من اومده بود دوباره گريه كردم ولي اينبار گفتم :
-گريه كن ،گريه كن ... كه وقتي زمان انتقام برسه تو قلبي نخواهي داشت ....
با اشك مداركو باز كردم توي همين دوترم از رشته وكالت خيلي چيزا مي تونستم از توي اين مدارك بفهمم اينكه پدرم وخانوادش داشتن تا الان با پول من زندگي مي كردن درسته كه مادرم حتي اموال پدرمم به نام خودش زده بود ولي اون اموال پيش دارايي فعلي مادرم ،هيچ بود با ياد اين هجده سال زندگي ورفتارهاي اونا اشك من بيشتر از قبل رون شد با صداي تقه اي كه به در خورد به خودم اومدم واشكامو سريع پاك كردم با اين حال بازم اثارش تو چهره ام معلوم بود با صدايي كه سعي مي كردم محكم باشه گفتم :
-بفرماييد ....
آويد با شيطنت ومهربوني سرشو از لاي در اورد تو وگفت :
-خانومييييييي بيام تو ؟يا با دمپايي بيرونم مي كني ؟
لبخند كم جوني بهش زدم وگفتم:
- بيا تو
با لبخند دوست داشتني وارد اتاقم شد ودرو بست كمي با كنجكاوي اطرافو ديدزد وگفت :
-سليقه ي خوبي داري ... البته اينو از انتخاب خودم فهميدم ...
به شيطنت توي چشماش خديدم وگفتم :
-پرووووو...
با مهربوني بهم نگاه كرد واومد روي تخت بالا سرم نشست دستاشو به سمتم دراز كرد وگفت :
-چشماتو اشكي نبينم عزيز دلم ....
نمي دونم چرا ولي به آغوشش نياز داشتم خودمو بالا كشيدم وبه آغوشش پنها بردم خيلي سعي كردم جلوي بغضمو بگيرم وموفق هم شدم آويد منو بيشتر به خودش فشرد ومن با صداي لرزون اما محكي با نفرت گفتم :
-بدبختشون مي كنم آويد ....
آويد منو بيشتر به خودش فشرد دستم كه روي سينش بود رو دور گردنش حلقه كردم وگفتم :
-مادرم بس نبود ... منم عذاب مي دادن .... اونا با پول من مي خوردنو مي خوابدن حالا مي فهمم بابا چرا براي چكاش نمي تونس خونه رو بفروشه وپدربزرگ هم كمكش نمي كرد ... آويد ... همه رو ازشون مي گيرم ...
آويد موهامو نوازش كرد وگفت :
-مي دونم عزيزم حقته بدون تا هستم پشتتم وازت دفاع مي كنم ... ولي .. ولي پدربزرگ بهم ياد آوري كرد كه بهت بگم براي ازدواج به اجازه ي پدرت نياز داري ...
عصباني از آويد كمي جدا شدم وبه چشماي مهربونش نگاه كردمو گفتم :
-يعني مي گه بي خيال انتقام بشم ؟؟
آويد دوباره منو به خودش چسبوند وبا مهربوني گفت :
-نه عزيزم ... پدربزرگ فقط گفت تا بعد از عقد بايد صبر كني ...
بي فكر وعصباني گفتم :
-پس هر چه زودتر عقد كنيم ...
صداي خنده ي آويد بلند شد تازه فهميدم چي گفتم سريع زبونمو گاز گرفتم وبا چهره ي اي سرخ از آويد جدا شدمو روي تخت نشستم ... آويد درحالي كه مي خنديد گونمو كشيد وگفت :
-تو خجالتم بلدي ؟؟
بعد دوباره با مهربوني خنديد .... با تشر گفتم:
- آويددددددد
-جان دلم عزيزم ...
بعد سعي كرد خندوشو بخوره وبا لبخند گفت :
-خودم پيشنهادشو به پدر بزرگ دادم ... فقط خرجش اينكه يه هفته از كلاسات بزني ...
-آويد يه هفته ؟؟ اون موقع كه بايد دوتا از درسامو حذف كنم ،آخه سه جلسه غيبت حذف مي كنن ...
خنديد وگفت :
-البته الان كه نه ولي چند وقت ديگه شوهرت هست ، نگران اين چيزا نباش ... از آريا برات گواهي مي گيرم ...
خنديدم وسرمو تكون دادم كه نفسشو فوت كردو گفت :
-امشب كه اينجا افتادم ....
بعد با شيطنت بهم نگاه كرد وبه چشمام خيره شد :
-حالا بايد اينجا بخوابم يا توي يه اتاق ديگه ...
ميدونستم مي خواد حالو هوامو عوض كنه براي همين اخم تصنعي كردم وگفتم :
-خيلي پرويي معلومه كه توي اتاق ديگه ...
با مظلوميت سرشو كج كرد ودر حالي كه شيطنت توي چشماش برق ميزد گفت :
-حالا يه كم فكر كن .. پدربزرگ اينا كه خوابيدن يواشكي ميام پيش تو قول ميدم فقط بخوابيم كار ديگه اي نكنم ...
اخم وحشتناكي بهش كردم وگفتم : اين بار
-آويد ....
سرشو مثل بچه ها انداخت پايين وبا مظلوميت ودر عين حال شرارت گفت :
باشه ... ببخشيد ...
آويد شبو خونه ي ما موند وصبح زود حركت كرد روبه تهران با سونيا تماس گرفتم وگفتم يه هفته براي كلاسا نمي رم وگواهي هم دارم، براي سونيا از داستان مادرم ريحان گفتم ومراسم خاستگاري اين هفته... سونيا هم با پدربزرگ وآويد هم عقيده بودو مي گفت تو كه اين همه تحمل كردي چند ماهم روش ....
آويد همراه با خانوادش براي خاستگاري من اومدن همه ي خانواده ي شايسته برعكس خانواده ي من اين موضوع رو ميدونستن ولي منو آويد تاكيد كرديم سارا چيزي ندونه چون مي خواستم عكس العملشو از اين خبر ببينم ! نمي دونم آويد چي به بنيامين گفت كه راضي شد چيزي به سارا نگه هر چي هم ازش مي پريدم جواب نمي داد ... روز خاستگاري از همه جالب تر بود پدربزرگ خيلي ريلكس رو به عمو كه من ديگه بهش مي گفتم بابا گفت :
-خوب اين دوتا كه لازم نيست باهم حرف بزنن مطمئنا از قبل همه چيز رو بين خودشون حل كردن ...
من داشتم از خجالت اب مي شدم همه مي خنديدن كه آويد خيلي خونسرد گفت :
-البته ... پس بهتره بريم سر اصل مطلب ...
بابا (باباي آويد ) يه پس گردني به آويد زد وبا تشر تصنعي گفت :
-بچه خجالت بكش ... چهار تا بزرگ تر اينجاست ... مگه هفت ماه به دنيا اومدي ...
آويد با همون لحن قبلي گفت :
-من كه نه ، ولي نگران رادام اخه هفت ماه به دنيا اومده ...
با اين حرفش همه خنديدن ومن با چشم براش خطو نشون مي كشيدم اونم با شيطنت بهم زل زده بود ... مراسم خاستگاري به هر چيزي شباهت داشت جز خاستگاري به خواست پدربزرگ تعيين مهريه با خودم بود به مهريه اعتقادي نداشتم با اين حال گفتم يه چيزعادي انتخاب كنم وبه نيت چهارده معصوم چهارده تا سكه مهرم شد آنا جون وبابا كه انگار آويد مجابشون كرده بود بايد زود ازدواج كنيم اصرار به تاريخ عقد وعروسي داشتن پدر بزرگ نگاهي بهم انداخت سرمو به نشونه ي تاييد تكون دادم وپدربزرگ گفت :
-ماه ديگه دوازدهم يكي از اعياده نظرتون چيه ؟
بابا با خوشحالي گفت :
-به نطر من كه خوبه ... بچه ها ...
وبعد به ما نگاه كرد ماهم تاييد كرديم مراسم عقد وعروسي افتاد به دوازدهم ماه بعد وقرار شد تا اون موقع منو آويد به خريد برسيم وبابا وآريا هم دنبال بقيه ي چيزا باشن .... بعد از رفتن خانواده ي آويد پدربزرگ صدام كرد كنارش روي مبل نشستم بهم نگاه كرد وگفت :
-خوب رادا .... برنامه ات در مورد ناصر چيه ...
به پشتي مبل تكيه كردم نگاهمو به روبه رو دوختم گفتم :
-اول از همه مي خوام برم دنبال يه وكيل خوب ..
پدربزرگ سريع گفت :
-خوب وكيل من ...
سريع وسط حرفش اومدم وگفتم :
-نه پدر بزرگ آويدم اين پيشنهادو داد ولي من نمي خوام پاي شما هم به اين ماجرا بيشتر از اين باز بشه در هرحال اونا هم بچه هاي شمان ... من خودم توي استادام دنبال يه آدم قابل اعتماد مي گردم ...
پدربزرگ گفت :
-هر جور صلاح مي دوني ولي كي مي خواي در مورد ازدواجت به پدرت بگي ... ؟
نگاهم بدجنس شد يه تاي ابروم رو بالا انداختم وگفتم :
-شما بهشون بگيد خاستگار اومده بعد دعوتشون كنيد اين جا ... (دوباره به نقطه اي نا معلوم خيره شدم وادامه دادم ) دوست دارم عكس العملشونو بعد از فهميدن اينكه طرف كيه ببينم ...
پدربزرك لبخندي زد وگفت :
-بدجنس شدي رادا ؟
نگاه تلخي به پدربزرگ انداختم وگفتم :
-بدجنسم كردن ....
بابا ومامانم يعني همون پروانه خانم با آراد وسارا كه از خوش شانسي من ايندفعه تهران نبود با كنجكاوي اومدن خونه ي پدربزرگ بابا به يه تبريك خوشك وخالي اكتفا كرد بيزار بودم ازش كه از مادرم سواستفاده كرده وبا نگاه كردن به چهرش تنها چيزي كه توي سرم رژه ميرفت اين بود "ازت متنفرممممممممم ، به خاك سياه مي شونمت ناصر فرزانه بايد به دستو پام بيوفتي " پروانه خانم سريع اومد بوسم كرد ومثلا با شوخي گفت :
-حالا مادرت بايد اخرين نفر خبر دار بشه ...
با انزجار بهش نگاه كردم وچيزي نگفتم ، اونم ديگه چيزي نگفت وبه خنده ي اجباري اكتفا كرد، هه مادر ... به لجن نكش اسم مادر رو .... حالا مي فهميدم چرا باهام بهتر از بقيه رفتار مي كنه .... از سر ترحمه از چيزي كه من ازش متنفرم حتما توي ذهنش اين مي چرخه مادرو دختر هر دو بدبختن ولي كور خوندي من انتقام مادرمو مي گيرم ... آراد لبخند محزوني زد وگفت :
-تبريك مي گم ...
تشكر سردي ازش كردم سارا با غرور بهم نگاه كرد وگفت :
-رادا فكر نمي كردم انقدر بدبخت باشي كه توي اين سن به دستو پاي پسرا بيوفتي، تا بيان بگيرنت ....
چقدر دلم مي خواست اين سوسك سياه رو ضايع كنم با فكربه چند دقيقه ي ديگه دلم از خوشحالي قنج رفت چشمامو ريز كردم وبا بد جنسي گفتم :
-نه ... انقدر بد بخت نشدم ولي كيس مناسبي بود هم دوستم داشت هم شرايطش مناسب بود ....
سارا ابروهاشو كه مدل عجيبي برداشته بود بالا انداخت وبا تمسخر گفت :
-اوه حتما رفتي پير پسر براي خودت تور كردي ... يا شايدم مرد زن مرده ؟
با ياد چهره ي شيطون آويد لبخند نا خوداگاه اومد روي لبم وبا شيطنت وخونسردي والبته تمسخر گفتم :
-سارا تو خيلي باهوشي ... از كجا فهميدي ؟
لبخند تمسخر آميزي زد وگفت :
-هه از اولم معلوم بود دله اي .... هر چي باشه مي دونم لياقت باجناقي بنيامينو نداره ...
خنده ام گرفته بود نمي دونست پسر عمو ي خوده بنيامينه ،همون كه سارا خودشو بهش مي چسبوند ولي خودمو كنترل مي كردم نخندم منير جون با حرص رو به سارا گفت :
-مادر تو چرا دم در ايستادي بيا بشين ...
سارا با تمسخر وتحقير نگاهم كرد وگفت :
-داشتم با عروس آينده حرف ميزدم ...
وبعد با قدم هايي كه به نظر خودش با عشوه بودولي به نظر من ازراه رفتن پنگونم بدتربود به سمت بقيه رفت ما نتوشو در اورد و روي مبل نشست .... چون نمي خواستم صحنه اي رو از دست بدم سريع رفتم سيني شربت رو اوردم وبا اكراه بهشون تعارف كردم بعدهم روي مبلي كه به همه ديد داشتم نشستم بعد از يه سري حرفاي معمولي بابا به پدربزرگ گفت :
-خوب پدرپسره كي هست ؟
بعد نگاهي به سارا انداخت وبا افتخار گفت :
-من هر كسي رو به دومادي قبول نمي كنم ،طرف حداقل اگه كسيم نباشه ، نبايد هم مايه خجالت بنيامين باشه زماني كه به عنوان با جناق مي خواد به كسي معرفيش كنه ...
دلم مي خواست ميزو بلند كنم وتوي سر بابا بكوبم ريحان عاشق چيه اين بوده خدا مي دونه ؟ اخه مرتيكه نفهم منم دخترتماااااا مي خواي يه كمم شده نگراه آينده ي من با ش ! با حرص دستمو مشت كرده بودم كه پدر بزرگ با لحن خونسردي گفت :
-نترس اگه سر تر نباشه ،چيزي كم تر از خانواده ي بنيامين نداره ....
پدر با تمسخر گفت :
-اه پدر ... چقدر پسره برات مهمه كه اين حرفو ميزني ولي خودتم مي دوني خانواده اصله هر چيزي باشه خانواده اش به بنيامين نمي خوره ....
واقعا من دخترش بودم ؟شك داشتم ؟ سگ همسايه به خدا شرف داشت به همچين پدري ... ! سارا با تمسخر خنديد، بهش خيره شدم كه پدر بزرگ گفت :
-حتي اگه از همون خانواده باشه ؟
سارا هم با تمسخر به من نگاه كرد وگفت :
-پدر بزرگ خانواده ي بني (بنيامين ) پسر مجرد ن ...
تا رفت بگه نداره نگاه من به نگاهش بيشتر گره خورد بدجنسي وتمسخرو تحقير توي چشمام دو دو ميزد سارا رنگش پريد ... منو سارا هنوز به هم خيره بوديم كه منير جون گفت :
-اواا .. سارا خوب منظورمون آويييييده ديگه پسر عمويييييي بنيامين ...
منير جون چنان آويد وپسر عمو بنيامينو كشيد كه سارا جا خورد هنوز نگاهمو ازش نگرفته بودم رنگش با رنگ ديوار يكي بود مي دونستم از آويدم خوشش مياد طفلي بنيامين ... !؟! لبخند حرص داري به سارا كه با اون خيافه بهم خيره بود زدم وبدون اينكه نگاهمو ازش بگيرم گفتم:
-اب قند ...
منير جون سريع رو به من گفت :
-رادا عزيزم چي شدي ... ؟
لبخندم عميق تر شد به چشماي پر حرص سارا خيره شدم وگفتم :
-من نه ... هه، ولي سارا حالش بده ...
بعد با تمسخر رو به سارا گفتم :
-پير پسره خوبيه مگه نه ؟؟؟
وبعد نگاهمو ازش گرفتم بابا هر كاري مي كرد راي پدربرگ روبراي اين ازدواج بزنه ولي پدر بزرگ با خونسردي وجديت حرف اخرو زد :
-ناصر رادا براي من عزيزه ... خودتم مي دوني دست هر كسي نمي دمش ... از الانم شما دعوتيد ... دوازدهم ماه ديگه عروسي رادا و آويد.... در ضمن اگه نمي خواي بياي يه وكالت نامه تنظيم كن به نام من ،اين جوري خوشحالمون مي كني !
عاشقتممممم پدربزرگ ... ماهيييي به خدا ..... بابا ديگه هيچي نگفت آرادم كه براش مهم نبود فقط پروانه خانم وسارا از حرص كبود بودن وبعد از خوردن شام سريع رفتن مي دونستم از در نرفته بيرون سارا به بنيامين زنگ مزنه ... با آويد تماس گرفتم وجريانو بهش گفتم مرده بود از خنده وگفت :
-واي رادا ،خيلي خنديدم اي كاش منم اونجا بودم ...
خودمم خنده ام گرفته بود :
-نگران نباش اين بازي سر دراز دارد ... مي بيني...
-فكر نكنم ، با جوابي كه پدربزرگ بهشون داد .....
وسط حرفش پريدم وبا لحن مطمئني گفتم :
-فكر كن آويد ... من اين خانواده رو ميشناسم .
-ازاين نظر كه اره ، تو بهتر ميشناسيشون ....
-آويد من فردا عصر ميام رو به تهران بايد برم دنبال وكيل ....
آويد با نگراني گفت :
-حالا چرا عصر ؟ نمي شه صبح بيايي ؟عصر خطر داره ...
-نه نميشه ... رفتم سراغ بليط ولي گفتم براي صبح جا ندارن ...
-مي خواي بيام دنبالت ...
خنديم وگفتم :
-نه مرسي ... فقط اگه وقت داري بيا ترمينال دونبالم چون شبه ميرسم ، اطميناني نيست ...
-اون كه چشم ...
برگشتم تهران آويد اومد دنبالم وباهم رفتيم خونه ي ما ....... لباسامو عوض كرده بودم ،خسته وكوفته به مبل تكيه دادم وروبه آويد گفتم:
-از فردا بايد بيوفتم دنبال وكيل ...
آويد سري تكون داد وگفت :
-باشه .... ولي كي بريم خريد ؟
سونيا همون موقع باسيني قهوه از اشپزخونه در اومد وگفت :
-هي هي ... گفته باشم بي من نميريد خريد ...
 
آويد با شيطنت بهش چشمك زد وگفت :
-اصل خريد عروسي اينه كه عروس ، داماد تنها باشن ...
مي دونستم داره شوخي مي كنه ولي سونيا جدي گرفت وسيني رو روي ميز گذاشت وبا حرص رو مبل نشست وگفت :
-باشه آويد خان بهم مي رسيم ...
بعدهم نگاهشو به من دوخت وگفت :
-در ضمن كسي با تو نبود با رادا جونم بودم ....
خنديدم ورو به سونيا گفتم :
-اين چند روز چي كار كردي تنهايي ؟ خيلي نگرانت شدم ..
خنديد وگفت :
- دوروزش كه بابا بود بعد هم مليكا اومد پيشم ...-
مليكا دختر دايي سونيا بود با نگراني گفتم :
-نمي دوني چقدر نگرانتم بعد از من تو تنها توي اين خونه چي كار مي كني ؟
سونيا با مسخرگي خنديد وگفت:
-كوتاه بيا رادي چنان مي گي اين خونه هر كي ندونه فكر مي كنه يه باغ چهارهزار متريه ... يه آپارتمان كوچولو كه اين حرفا رو نداره ...
آويد خيلي خونسرد وجدي به سونيا گفت :
-خونه ي ما جا زياد داره ....
سونيا با سپاس به آويد نگاه كرد وگفت :
-مرسي ولي بابا مياد اينجا بعد از رادا هم قراره مليكا زمانايي كه بابا نيست بياد پيشم ....
با دلخوري نگاهش كردم وگفتم :
-سونيا بيا پيش ما ديگه ...
سونيا با شيطنت خنديد وگفت :
-فكر كردي به اين آسونيا ازت مي گذرم ؟ نه خير هستم در خدمتتون ...
بعد هم بحثوعوض كرد وگفت :
-وكيلو مي خواي چي كار كني ؟
آويد سريع گفت :
-مطمئني نمي خواي وكيل من باشه ...
-اره چون نمي خوام تو وارد اين بازي بشي وبهت با چشم ديگه اي نگاه كنن .. ميرم سراغ يكي از استادام
سونيا با تعجب بهم نگاه كرد ابروهاشو بالا انداخت وگفت:
-مشكوك ميزني ... كي ؟
-استاد ... حكمت ...
سونيا مثل برق از جا پريد وگفت :
-حكمت ؟
سريع براش توضيح دادم :
-از بچه ها شنيدم توي اين مسائل خيلي وارده ...
آويد با تعجب به سونيا گفت :
-تو چته ؟
من به جاي سونيا با لبخند گفتم :
-چيز مهمي نيست فقط يه ذره با استاد حكمت بده ....
فرداي اون روز به اصرار من همراه سونيا پيش استاد حكمت رفتيم اولش خيلي سر به سر سونيا مي ذاشت ولي بعد كه من موضوع رو براش گفتم گفت :عصر برم دفترش قبول كردم ... عصر هر چي به سونيا اصرار كردم قبول نكرد بياد ومنو آويد تنها راهي دفتر استاد حكمت شديم توي راه آويد با خنده گفت :
-حرفت درست بود ...
با تعجب بهش نگاه كردم خنديد وگفت :
-در مورد سارا ... كه اين بازي سر دراز داره ...
با تعجب ونگراني نگاهش كردم وگفتم :
-چي شده مگه ؟
- هيچي ... ولي پي بردم واقعا چه ادم پرويه !
-آويد خواهش مي كنم ... چي شده ؟
آويد خيلي خونسرد در حالي كه رو به رو رو نگاه مي كرد گفت :
-هيچي ديشب بعد اينكه از پيش تو رفتم زنگ زد به گوشيم وبا هام حرف زد ...
با كنجكاوي گفتم :
-چي گفت ...
-گفت كه تو به درد من نمي خوري وبچه ي اصلي خانواده ات نيستي ... ومن بايد ازت دوري كنم ...
با نگراني گفتم :
-توكه بهش نگفتي مي دوني ؟
-نه ... ولي ...
-ولي چي ؟
آويد با نگراني نگاهم كرد وگفت :
-سارا واقعا ادم درستي نيست بعد از اين حرفا وقتي ديد قبول نمي كنم ولت كنم زد زير گريه وگفت كه منو دوست داره واگه من بخوام بنيامينو ول مي كنه ومياد پيش من ، مي گفت بي من مي ميره وازاين مزخرفات ...
با بهت گفتم :
-تو چي گفتي ؟
لبخند مهربوني بهم زد وبا عشق نگاهم كرد وگفت :
-بايد چي مي گفتم ؟؟؟ ... بهش گفتم ديگه بهم زنگ نزنه واينكه من تو رو دوست دارم واگه يه بار ديگه دوروبرم ببينمش به بنيامين مي گم....
با ناراحتي به خيابون چشم دوختم وگفتم :
-دختره ي عوضيييييييييييي ... بيچاره بنيامين ...
-آره ... ولي سارا پرو تر ا اين حرفاست امروز صبح زنگ زده خونمون وهمه ي حرفايي رو كه به من زده به جز علاقش به آنا گفته ،آنا هم در جوابش گفته اين چيزا براي ما مهم نيست مهم خود راداست ....
تا رسيدن به دفتر استاد همه ي ذهنم از سارا پر بود چرا بايد انقدر عقده اي باشه ؟ اون كه همه چي داشت ؟ به دفتر استاد حكمت كه رسيديم آويد ماشينو پارك كرد وباهم پياده شديم ساختمون فوق العاده شيكي بود از دفترش نمي گم كه هر چي بگم كم گفتم وقتي خودمو به منشيش معرفي كردم با اينكه كلي ارباب رجوع داشتن منو آويدو سريع فرستاد تو استاد با ديدن من بلند شد ولي وقتي آويدوپشت سرم ديد جا خورد ولي خودشو نباخت وجلو اومد با من سلام وحوال پرسي كرد به سمت آويد كه برگشت سريع گفتم :
-آويد شايسته نامزدم ...
وبعد استادو نشون دادم وگفتم :
-استاد حكمت هم استادمون ...
استاد حكمت وقتي آويدو به عنوان نامزدم معرفي كردم لبخند پتو پهني همه ي صورتشو گرفتوبا خنده گفت :
-اوه ،ببخشيد من شمارو دم دانشگاه با خانم شايان ديده بودم فكر كردم با ايشون نسبتي داريد نه با خانم فرزانه ...
اويد فقط لبخندي زد وچيزي نگفت ، استادم ازما دعوت به نشستن كرد ومن هم شروع به گفتن ما جرا كردم وبعد هم مداركو بهش دادم وبه استاد گفتم :
-استاد مي خوام همه ي كارا تا بعد از عروسيم انجام بشه ... همه چيزو مي خوام ... همه چيز ...
استاد بابهت نگاهم كرد وگفت :
-فرزانه ... پدرته هااااااااااااااااااا ....
هيچي بهش نگفتم وبا حرص نگاهش كردم ،چه خوش خياله ،پدرم ! آويدكه ديد چيزي نمي گم گفت :
-رادااااااااا ...
با خونسردي گفتم :
-باشه ... فقط خونه رو براشون ميزارم ولي اونم مي خوام فقط نمي گيرم ازشون چون اونقدراز خدا دور نشدم كه بنده هاشو توي زمستون بي خونه وآواره كنم ...
استاد رو به آويد خنديد وگفت :
-همينم خوبه ...
آويدم حرفشو تاييد كرد ... قرار شد استاد حكمت دنبال كارا باشه وهمه چيزو تا بعد از عروسي ما درست كنه ....
وقتي خيالم راحت شد با آويد دنبال سونيا رفتيم تا براي خريد بريم ....
*******************
دستم توي دست يه دختره بود وداشت براي بار دوم به دستور سونيا برام لاك ميزد روي سرم احساس سنگيني مي كرد م ... هر چي به آويد وسونيا التماس كردم تاج باريك رو بردارم گوش ندادن ... كار نا خونام تموم شده بود دختره دستمو جلوي يه پنكه ي كوچيكي گذاشت وگفت :
چند دقيقه صبر كن تا خشك بشه ... -
قبول كردم همون موقع دختر بچه ي شيريني اومد كنارم در حالي كه يه لباس عروس ناز تنش بود با صداي ملوسي گفت :
-شما عروسي ؟
خنديدم در حالي كه بيشتر روي صندلي لم مي دادم گفتم :
-آره ...
اونم خنديد وگفت :
-خيلي خوشگل شدي ؟ مامانم مي گفت شما فرشته اي درسته ؟
خنديدم وگفتم :
-واقعا مامانت اينو گفت ؟
-آره ...
دوباره به صورت نازش نگاه كردم وگفتم :
-نه عزيزم من فرشته نيستم ....
دختر اب دهنشو قورت داد وگفت :
-مي تونم بوست كنم ...
با اين حرفش قيافش يه جوري شد دلم براش ضعف رفت صورتمو به سمتش بردم وگفتم:
-چراكه نه ؟
اونم سريع منو بوسيد همون موقع آرايشگر اومد وبا اخم تصنعي رو به اون دختر بچه گفت :
-پري كوچولو تو اين جا چي كار مي كني ... اين اتاق براي عروساس ...
دختره كه حالا فهميده بودم اسمش پريه به سمت در دويد وگفت :
-اومدم فرشته رو ببينم ...
وسريع رفت بيرون به خنده افتادم آريشگرم كه زن مهربون ولي خيلي با كلاسي بود گفت
 
 
دختر شيرينيه ...
با خنده حرفشو تاييد كردم كه گفت:
- بلند شو يه چرخ بزن ببينم ....
به سختي با اون لباس پوفي از جام بلند شدم براي اينكه قدم زياد از اويد كوتاه تر نباشه كفش پاشنه ده سانتي پا كرده بودم ولي با اين حال بازم كوتاه تر بودم وپاهامم توي اين كفش خيلي درد مي گرفت لباسم يه لباس عروسكي وپوفي بود كه دنباله ي بلندي داشت ودقيقا مثل لباس عروسكا بود اينو آنا جون زحمتشو كشيده بود وبرام از فرانسه سفارش داده بود جلوي آرايشگرچرخي زدم كه با لبخند گفت :
-ماشاالله ماه شدي ...
خنده ام گرفته بود اخه كدوم بقالي ميگه ماست من ترشه ؟ ... آرايشگراز اتاق بيرون رفت وسونيا وشكرانه كه به عنوان همراه من بودن اومدن تو با ديدنشون ذوق كردم ورفتم طرفشون وگفتم :
-واييييييي چه قشنگ شديد ....
شكرانه با خنده منو توي بغلش فشرد وگفت :
-مگه خودتو نديدي كه به ما مي گي خوشگل ...
بعد با بغض گفت :
-خوشبخت باشي خواهري ....
منم بغض كردم سونيا با ديدن قيافه ي من سريع شكرانه رو ازم جدا كرد وگفت:
-به خدا اگه گريه كنيد مي زنم جفتتون رو داغون مي كنم ..
با صداي زنگ در يكي از كاركناي ارايشگاه اومد توي اتاق وگفت :
-آقاي داماد اومدن ...
ناخوداگاه لبخندي روي لبم نشست شكرانه وسونيا هر دو باهم گفتن :
-ببند نيشو بچه پرو ....
سريع از اتاق بيرون اومديم سونيا وشكرانه سريع رفتن بيرون وبعد من رفتم نگاه منتظر آويد وقتي روي صورتم نشست لبخند زدم كه اونم با لبخند جلو ا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , تاپ رمان , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46731

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا