تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان غم و عشق (فصل دوازدهم)




-به جون رادا شوخي نمي كنم ...
داشتم قهوه رو توي فنجون مي ريختم با تمسخر گفتم :
-سونيا تو حتي نمي تونستي ببينيش ..
سونيا خودش رو روي صندلي اشپزخونه ولو كرد وگفت :
- با حرفي كه آويد زد مجبورم كرد بريم پيش بابا .... مي دوني كه همكارن ... بعدشم نگو بابا يه زماني استاد كيوانم بوده .... بعدم كيوان با من حرف زد از اين كه همون روز اول توي دانشگاه از من خوشش اومده بوده چون اولين دانشجويي بوده كه بهش اويزون نشده بودم برعكس همه باهاش لج بودم ... گفت كه كم كم عاشقم شده بوده ،اون روزي هم كه آويد مي خواسته با من در مورد تو حرف بزنه مارو دم دانشگاه ديده وفكر كرده آويد دوست منه بعد هم زماني كه تو واويد ميريد دفتر وكالتش شماره ي اويدو مي گيره وباهاش تماس مي گيره وراجب من از اويد مي پرسه كه كسي رو دوست داشتم يانه ... فكر مي كنم براي همينم روز عروسي شما آويد انقدر خونسرد به آراد گفت كيوان مي خواد باباي منو ببينه ،يه جوراي احساس كيوانو فهميده بوده ....
حالا دوباره كنجكاو شدم روي صندلي نشستم وفنجون قهوه ي سونيا رو جلوش گذاشتم وخودم هم مقابلش نشستم وگفتم :
-خوب؟
سونيا دوباره خنده ي سرخوشي كرد وگفت :
-هيچي ديگه بعد عروسي شما شد مجلس اعتراف كيوان ...
خنديدم وگفتم :
-پس بگو چرا موقع رقص باهاش نيشت تا بناگوش باز بود ...
سونيا چشماش چهار تا شد وگفت :
-توازكجا ديدي ؟
-من حواسم به همه جا بود ...
سونيا خنديد وگفت :
-جل الخالق همه عروسا اون موقع درحال نازو ادان اون وقت تو نگاهت پيش مهمونا بوده ؟ بيچاره آويد ...
-توهم فهميدي من بي چاره ام ...
دوتامون به اويد كه با قيافه ي پريشون به اپن تكيه داه بود نگاه كرديم وخنديديم سونيا سلام دادوگفت :
-وا مگه خنگم كه نفهمم ،از همون روز اول كه ديدمت فهميدم ...
آويد با خنده گفت :
-بچه پروو
من هم با لبخند بلند شدم وگفتم :
-بيا بشين برات قهوه بيارم ..
آويد با سرخوشي چشمي گفت واومد توي اشپزخونه ودرحالي كه مي شست گفت :
-پس توهم به مرغا پيوستي ؟
منو سونيا با تعجب نگاهش كرديم خنديد وگفت :
-دوساعته بالا سرتون وايستادم حواستون نبود ...
باحرص قهوه رو جلوي آويد گذاشتم وگفتم :
-چرا به من نگفتي استاد بهت زنگ زده درباره ي سونيا باهات حرف زده ؟
آويد خيلي خونسرد وبي تفاوت يه ذره از قهوه اش روخورد وشونه هاشو بالا انداخت وگفت :
-اخه چيز خاصي نگفت ،فقط چند تا سئوال درباره ي سونيا پرسيد .... تازه من كه از احساسش چيزي نمي دونستم حالا يه چيزي مي گفتم اشتباه بود ....
بعد روبه من كرد وبا شيطنت گفت :
-رادا ميگم حالا كه سونيا اين جاست زنگ بزنيم به استادت بگيم اونم بياد ...
سونيا از خجالت سرخ شد وبا داد گفت :
-نه .....
خنديدم وبا شيطنت به آويد چشمكي زدم وگفتم :
-آره ....
آويد با كيوان يا همون استاد حكمت تماس گرفت وبراي شام دعوتش كرد اونم پذيرفت وقتي اومد خيلي خودموني باهامون رفتار مي كرد وهمش سربه سر سونيا مي ذاشت و راجع به كاراي منم حرف زد گفت همه چيز درست شده والان مداركو تحويل دادگاه داده تا همه چيزو خودشون پيگيري كنن .... آويد خيلي با كيوان راحت بود يعني كلا اين كيوان يا استاد حكمت توي دانشگاه زمين تا اسمون فرق مي كرد ...
بعد از رفتن كيوان وسونيا با منير جون تماس گرفتم صداي شادش توي گوشي پيچيد :
-سلام رادا جان ...
-سلام منير جون خوبي ،پدربزرگ خوبه ؟
-اره عزيزم ما خوبيم تو خوبي ؟ اويد چه طوره ؟
-مرسي منو آويدم خوبيم ....
-الان كجاست ؟
-داره تلوزيون مي بينه ...
-منير جون با نگراني پرسيد :
-رفتارش چه جوريه ؟اذيتت كه نمي كنه ؟
نگاهمو با عشق به آويد كه مشغول مستند ديدن بود دوختم وبا لبخند گفتم :
-خوبه منير جون ... خيلي خوبه ....
منير جون خنديد وگفت :

-اونو كه از لحنت فهميدم شيطون

 
ياد سونيا افتادم وبا ذوق گفتم :
-منير جون يه خبر خوب دارم براتون ...
-چي مادر بگو ...
-داره براي سونيا خاستگار مياد ووو به احتمال زياد جوابشم بله ست
منير جون بابهت گفت :
-واقعا .... با كي ...
با خوشحالي خنديدم وگفتم :
-كيوان .... يعني استاد حكمت همون وكيلم ...
منير جون با خوشحالي تبريك گفت واضافه كرد :
-تو عروسي تو ديدمش ... پسر خوبي بود خوشبخت بشن الهي ...
بعد با بدجنسي خنديد وگفت :
-طفلك آراد بفهمه ديوانه ميشه مخصوصا كه اين اقاي حكمت تموم اموالشونو ازشون مي خواد بگيره ....
خنديدم وبا كنجكاوي پرسيدم :
-منير جون حالا خبري ازشون داري ؟ از بعد عروسي سرو صداشون بلند نشده ...
منير جون بعد مكث كمي طولاني گفت :
-رادا پدربزرگت اينجا بود نتونستم جواب بدم ... اين چند وقته هم مي گفت چيزي به رادا نگو ،ولي همين كه از عروسي شما برگشتيم بابات كلي سرو صدا كرد كه چرا موضوع رو بهش گفتيد من بچه ي شمام يا ريحان .. . اين دختره الان همه چيزو ازم مي گيره ... ولي پدربزرگت بهش گفت ،حقشه ،مال مادرشه اين همه سال تو وزنو بچه هات به ناحق ازش استفاده كرديد الان اون مي خواد به حق از دارايش استفاده كنه ....
عكس العملشون برام قابل پيشبيني بود با خونسردي گفتم :
-منير جون ، فعلا كه بازي دست منه ،پس نگران نباشيد ...
منير جون آه بلندي كشيد وگفت :
-من واقعا موندم ريحان از چيه اين خوشش ميومده ...
چيزي نگفتم كه منير جون گفت :
-پدربزرگت داره ميره بخوابه بايد قرصاشو بدم كاري نداري ؟
-نه قربونتون بشم ... سلام برسونيد خدافظ ...
-خدافظ مادر ...
همه چيز زندگيمون عادي وسرشار از خوشبختي بود تا اينكه كيوان گفت همه چيز درست شده والان از دادگاه كسي و براي تصرف اموالم ميفرستن .... به پدربزرگ هم خبر دادم بهم گفت منتظر جنجال بدي باشم ومنم خودمو اماده مي كردم حس خوبي داشتم عكس شناسنامه ي ريحانو بزرگ وقاب كرده بودم وروي ميزارايشم توي اتاقم گذاشته بودم با لبخند به عكسش خيره شدم وگفتم :
-مامان حال نوبت بازي منو شماست ..
با حس دست كس روي شونم به پشت سرم نگاه كردم آويد با مهربوني بهم نگاه مي كرد قاب رو گذاشتم سرجاش ازروي صندلي مخصو ص ميزارايش بلند شدم وبه آويد نگاه كردم بهم خيره شد وگفت :
-مي خواي باهاشون چي كار كني ؟
نفسمو فوت كردم وگفتم:
- الان فقط مي خوام همه چيزو ازشون بگيرم مي خوام اونام بفهمن سختي چيه ،درد چيه ،با اين كه مي دونم با اين چيزا حتي ذره اي از درد منو مامانمو نمي فهمن ... آويد ....
-جانم ...
مي خوام همه چيز مامانو براي شادي روحش وقف كنم نظرت چيه ؟-
منوكشيد سمت خودش ومحكم بغلم كرد درحالي كه موهامو نوازش مي كرد گفت:
-كارخوبي ميكني عزيزم ....
وبعد گردنمو بوسيد دستمو دورگردنش حلقه كردم وخودمو بيشتر بهش چسبوندم ... خوشحال بودم ، حالا واقعا كسي رو داشتم كه بهش تكيه كنم وديگه هراس ازافتادنو نداشتم ... آويد منو از خودش جدا كرد با مهربوني دوطرف صورتمو توي دستش گرفت ولباي داغشو روي لبام گذاشت ،بعد از چند لحظه ازم جدا شد وبا عشق توي چشمام زل زدو گفت :
-رادا بينهايت دوستت دارم .....
ازهمون روزي كه براي توقيف اموال رفتن ، بابا وپروانه خانم شروع كردن بهم زنگ زدن اولاش هرچي از دهنشون درميومد بارم كردن ولي بعدش كه ديدن كارساز نيست از درالتماس وارد شدن اينا واقعا برعكس همه بودن هر كي جاشون بود با التماس شروع مي كرد وقتي ميديد افاقه نمي كنه بعد فحش مي داد .... وقتي ديدن راه به جايي نمي برن دست به دامن خاندان شايسته شدن آنا جون وبابا كه خودشون رو كنار كشيدن وگفتن ما توي كاراي عروسمون دخالت نمي كنيم هرچي خودش صلاح مي دونه سيمين خانمم وقتي زنگ زد چيز خاصي نگفت وفقط همين جمله رو گفت :
-رادا جان تو خودت عاقلي حتما كاري كه مي كني از نظرت درسته پس من نمي تونم چيزي بگم ....
ولي راحله خانم مامان لادن وقتي زنگ زد گفت :
-گناه دارن بنده هاي خدا توي زمستون بي خونه بشن ...
-نه راحله خانم خونه درسته به نام منه ولي ازشون نمي گيرم ....
اينو كه گفتم راحله خانم گفت :
-خدا خيرت بده مادر ...
خنده ام گرفته بود انگار به بدبخت ،بيچاره ها كمك مي كردم ... آويد طفلك كه از دست زنگاي اينا خسته شده بود كلا سيم كارتشو عوض كرد، هيچ وقت يادم نميره سارا وقتي زنگ زد چه فحشاي بدي بهم داد وكلي هم تهديدم كرد ولي من با خونسردي تمام به حرفاش گوش ميدادم ،چون ميدونستم پدربزرگ واويد مثل كوه پشتمن تنها اراد بود كه وقتي زنگ زد به گفتن يه جمله اكتفا كرد :
-رادا باباته ... ماهم خواهربرادرت .. هرچي نباشه هم خونيم ...
منم گفتم :
-اي كاش اين هم خونو ،اين بابا رو ، خيلي قبل تر مي گفتيد كه الان پشيمون نباشيد ... درضمن ديگه هم به من يا همسرم وخانوادش زنگ نزنيد بهتون لطف كردم خونه رو ازتون نگرفتم ،پس كاري نكنيد بي خونه هم بشيد .
وتلفنو قطع كردم ....
********
صبح باصداي زنگ خونه از خواب بيدار شدم نگاهي به كنارم انداختم آويد نبود .... حتما رفته درو باز كنه خميازه اي كشيدم ورفتم توي سرويس بهداشتي دستو صورتمو شستم لباس خوابمو عوض كردم واز پله ها اومدم پايين در كمال تعجب بنيامينو روي مبل ديدم توي اين دوماه كه بابا اينا همه روواسطه كرده بودن خودشوكنار كشيده بود ولي الان اين وقت صبح ،اينجا ؟ سلام كردم آويد وبنيامين هر دوبه طرف پله ها نگاه كردن بنيامين به احترامم ايستاد آويد همون طور كه با بالا تنه ي لخت جلوم ايستاده بود گفت :
-سلام عزيزم بشين برم برات چاي بيارم ...
لبخندي زدم وگفتم :
-نه خودم ميارم تو برو لباس بپوش ....
آويد همون طور كه به آشپزخونه ميرفت گفت :
-بشين دختر خوب بنيامين با تو كار داره ...
حدس ميزدم چي مي خواد بگه درحالي كه روي مبل مقابل بنيامين مي شستم گفتم :
-خيلي وقته منتظرتم .... خيلي دير اومدي جلو ... مثلا داماد خانواده اي ... ولي متاسفم كه دست رد به سينه ات ميزنم ...
بنيامين بالبخند بهم خيره شد وگفت :
-خوب براي خودت مي بري وميدوزي براي اين چيزا نيومدم ....
همون موقع آويد سيني چاي رو به بنيامين تعارف كرد وچاي منو روي ميز گذاشت خودش هم كنارم نشست ودستشو دور شونه ام حلقه كرد با كنجكاوي به بنيامين نگاه كردم كه ادامه داد ...
-اومدم وكيلتو ازت قرض بگيرم ...
با تعجب گفتم :
-هان ؟ مگه خودت وكيل نداري ؟
-چرا ولي اون وكيل شركته من براي كار ديگه اي لازمش دارم ...
با تعجب به بنيامين نگاه كردم كه با لبخند گفت :
-براي طلاق ........
چشمام چهار تا شد وبا بهت گفتم :
-طلاق ؟طلاق كي ؟
بنيامين لبخند تلخي زد وگفت:
-مثلا ... زنم ... سارا ....
-چرا ؟ به خاطر وضع فعليشون ؟
بنيامين بلند خنديد وگفت :
-نه اصلا ربطي به اين موضوع نداره من از اولم همين تصميمو داشتم ...
به آويد نگاه كردم كه باخونسردي به بنيامين نگاه مي كرد بابهت گفتم :
-تو مي دونستي ...
اويد با لبخني بهم گفت:
-اره ...
دوباره به بنيامين نگاه كردم كه شروع به توضيح كرد:
-من سارا رو ازطريق سروش دوستم شناختم ..... يه رور مهتا نامزد سروش با گريه اومد پيشم وگفت يه دخترس كه خيلي دور وبر سروش موس موس مي كنه ومهتا هم هرچي به سروش ميگه سروش گوش نميده ،تعجب كردم سروش عاشق مهتا بود با كلي بدبختي تونسته بود خانواده ي مهتا رو راضي كنه، چندباري رفتم سراغ سروش وسارا رو از دور ديدم ،خيلي به پسرا اويزون ميشد وحال بهم ميزد... پسرچه زن داشته باشه چه مجرد براش فرقي نمي كرد ،مهم اين بود فقط پسر باشه تا به همه نشون بده منم هستم ...... همون موقع ها هم من يكي از كارام گير كرده بود وپول مي خواستم ولي بابام شرط دادن پولو ازدواج من گذاشت از ازدواج فراري بودم وهستم نمي خواستم خودمو درگير خانواده كنم ... وضع سروش ومهتا هم روز به روز بدتر ميشد من از لحاظ مادي خيلي از سروش سر بودم هم براي زندگي سروش كه بهترين دوستم بود وهم براي كار خودم كه داشت به جاهاي باريك كشيده مي شد خودمو جاي عاشق سارا جا زدم ورفتيم خاستگاري وقتي برگشتيم طفلك مامانم تا يه هفته توي شوك بود وغذا نمي خورد بعد هم كارش شد گريه ولي چون من به فكر نقشه ام بودم گفتم فقط سارا ... با سارا كه ازدواج كردم از هرچي زن بود متنفر شدم دوستش نداشتم براي همين بيخيال از كنارش ميگذشتم و همه انگ بي غيرتي بهم ميزدن كارام درست شد مي خواستم جدا شم كه آويد گفت داريد ازدواج مي كنيد ، من همون موقع موضوع رو به آويد گفتم اونم نقشه ي تورو گفت ،خوب بود خوب كه نه عالي بود ،اينجوري منم انتقام ابرومو كه سارا برد مي گرفتم .... زمان خوبي بود ،درسته من سارارو دوست نداشتم ولي زنم بود زنم جلوي چشمم بهم خيانت مي كرد واين منو نابود مي كرد .... رادا ازت مي خوام به آقاي حكمت بگي وكالت منو به عهده بگيره ...
هنوز از حرفاي بنيامين گيج بودم آروم پرسيدم :
-چرا كيوان ؟
حالا بنيامين با تعجب منو نگاه مي كرد كه آويد توضيح داد :
-منظورش همون حكمته ...
بنيامين آهاني گفت وبالبخند خونسردي :
-اخه ،اون اقا خيلي به اين خانواده لطف كرده اول اينكه عشق اراد زنش شد ... دوم دارو ندارشونو ازشون گرفت ... از قديم ميگن تا سه نشه بازي نشه ... الانم .. سوم ، من باكمك اون دخترشونو طلاق ميدم ....
اويد شونمو كمي فشار داد نفسمو فوت كردم وگفتم :
-ضربه ي بديه ... مدركي براي طلاق داري ؟
بنيامين به پشتي مبل تكيه داد پاشو روي پاي ديگه اش انداخت وگفت :
-بله دارم ...
حالا منو آويد هر دو با كنجكاوي به بنيامين نگاه مي كرديم كه خيلي خونسرد گفت :
-اولا حق طلاق بامنه ... ثانيا چندتايي عكس از سارا ودوست پسراش دارم ...
منو آويد باهم گفتيم :
-دوست پسر ؟؟؟؟؟؟
خنديد وگفت :
-همه مي گفتن بي غيرتم الان واقعا مطمئن شدم ..... !!!!!
آويد خنده ي الكي كرد وگفت :
-برادرمن ،بي غيرت كه هيچي .... ولي از سيب زميني هم بي رگ تري ....
خود بنيامين هم در حالي كه لبخند تلخي به لب داشت سرشو با تاسف تكون داد ....
شماره ي كيوانو به بنيامين دادم بعد از رفتنش هم با كيوان تماس گرفتم وموضوع رو بهش گفتم كيوان با خنده ومسخره بازي گفت :
-رادا خانوادت نفرينم نكنن ؟ دار و ندارشونو كه گرفتم الانم مي خوام داماد پولدارشونو بگيرم ...
خنديدم وگفتم :
-نترس .... تو جون سخت تراز اين حرفايي كه با نفرين كسي چيزيت بشه ... از قديم گفتن بادمجون بم افت نداره ...
-دست شما درد نكنه ...
با خونسردي گفتم :
-خواهش مي كنم
عصر هر كاري كردم نتونستم موضوع طلاق سارا وبنيامينو به سونيا خبر ندم تلفنو برداشتم وشماره ي خونه ي سونيا اينارو گرفتم بعد از چهار پنج تا بوق صداي سونيا توي گوشي پخش شد ....
-الو ...
-سلام به سونياي عزيزم خوبي ؟
-ممنونم .... تو خوبي آويد چه طوره ؟
-مام خوبيم .... چي كارا مي كني ؟
-هيچي ... تو چه خبر ؟
با ذوق خنديدم نمي دونم چرا ولي جديدن خيلي بد جنس شده بودم تمام وجودم به خاطر طلاق سارا جشن به پا كرده بود با خوش حالي گفتم :
-يه خبر توپ برات دارم عمرا بتوني حدس بزني ...
-چي ؟
با خوشحالي تند تند شروع به تعريف كردم :
-واي سونيا نمي دوني كه ، بنيامين اول صبحي اومده بود اينجا اولش فكر مي كردم اومده پادرميوني كنه براي همين بهش گفتم قبول نمي كنم واز اين حرفا اونم اومد گفت براي اين نيومدم ، مي خوام از سارا جدا شم ... من كه با ورم نميشه سارا با اون همه ادعا قراره جدا شه ... تو باورت ميشه ...؟؟؟؟
سونيا - ..... نچ ....
دوباره با ذوق گفتم :
-تازه ... بنيامين شماره ي كيوانو مي خواست كه وكالتشو قبول كنه مي گفت حالا كه كيوان دوتا چيزو از خانواده ي سارا گرفته بهتره سومي هم بگيره .... به نظر من كه جالب ميشه مگه نه ؟
سونيا - ... اووو هم ....
تعجب كردم ... اين چرا اينطوري جوابمو مي داد با حالتي گنگ وگيج گفتم :
-سونيا كسي پيشته ؟
-نه ....
تازه متوجه صداي گرفته اش شدم ،با نگراني گفتم :
-سوني چيزي شده ... ؟؟؟
سونيا با بغض گفت :
-رادا ... مي خوام ... مي خوام ببينمت ..
به زحمت خنديدم وگفتم :
-باشه عزيزم .. چرا كه نه ؟ بيام خونتون ؟
صداي هق هق سونيا توي گوشي پيچيد :
-نه هواي خونه خيلي گرفته .... رادا دارم خفه مي شم ...
نگراني همه ي وجودمو گرفت ناخوداگاه بغض كردم وگفتم :
-سونيا ... چي شده ؟؟؟ تورو خدا دارم مي ميرم ...
سونيا تا صداي بغض دارمو شنيد سعي كرد خودشو كنترل كنه :
-رادا تو رو خدا .... به خدا چيزيم نيست ،فقط نگرانم ...
-نگران چي ؟
-نمي دونم زده به سرم ...
با تحكم گفتم :
-سونيا ...
-خيل خوب ... نگران آينده ام رادا ... مي ترسم از زندگي جديدي كه قراره داشته باشم مي ترسم ... از كيوان مي ترسم ...
با نگراني گفتم :
-مگه كيوان كاري كرده ...
سونيا سريع گفت :
-نه رادا كيوان خيلي خوبه ... من از آينده ام مي ترسم ... نمي دونم قراره چي بشه ...
 
ديگه طاقت نيوردم وگفتم :
-سونيا من اينطوري نمي تونم دوم بيارم .. چه ساعتي كجا بيام ؟
سونيا بعد مكث كوتاهي گفت :
-ساعت هشت ... همون كافيشاپ قبليه ...
-باشه پس مي بينمت خدافظ ...
-خدافظ ...
ساعت شيشو نيم بود وآويد ساعت يه ربع به نه از مطب ميومد خونه سريع باهاش تماس گرفتم بعد از دوتا بوق تلفنشو جواب داد ...
-سلام به بانوي مهربون من .... چه عجب ياد شوهر بيچارت كردي ؟
خنده ي كم جوني كردم وگفتم :
-سلام ... چقدر هم كه تو بي چاره اي ... !
خنديد وگفت :
-من چيكار كنم كه تو انقدر به من محبت داري ...
با شيطنت گفتم :
-دوستم داشته باش ....
خنده ي مهربوني كرد وگفت :
-هر روز بيشتر از ديروز وكمتر از فرداها ... مي خوامت ....
-منم همين طور عزيزم ..
تازه ياد سونيا افتادم با نگراني گفتم :
-آويد قراره ساعت هشت برم بيرون گفتم بهت خبر بدم ...
آويد كه از لحن نگرانم ، نگران شده بود گفت :
-كجا به سامتي .... ؟
-با سونيا قرار دارم ...
-حالا چرا انقدر پريشوني ... اون ورپريده چيزي گفته ...
آره ... حالش خوب نيست براي همين مي خوام برم ببينمش ...-
باشه برو به سلامت ... راستي رادا سوئيچ ماشين به جا كيليديه ....-
-نه نمي خواد ... هنوز گواهينامه ام نيومده مي ترسم ...
آويد با لحن مطمئني گفت :
-نگران نباش رادا ... اگه ماشينو ببري خيال من راحت تره ....
-باشه ... پس من ميرم ....
-مراقب خودت باش عزيزم ...
-تو هم همين طور خدافظ ...
-خدافظ
دلم آرومو قرار نداشت سريع پله هارو دوتا يكي كردم ورفتم به اتاقم خيلي زود آماده شدم سوئيچ ماشينو برداشتم وبا كلي بسم الله وصلوات سوار ماشين شدم ... خيابونا نسبتا شلوغ بود ولي خوب باز من زودتر از قرارم با سونيا رسيدم ماشينو جاي مناسبي پارك كردم وپياده شدمو به سمت كافي شاپ رفتم ، درو باز كردم ورفتم تو تا خواستم جايي بشينم چشمم به سونيا افتاد كه گوشه اي نشسته بود سرشو به يكي از دستاش تكيه داده بود وبا دستش ديگه اش اشكالي روي ميز مي كشيد مطمئن بودم الان غرقه فكرو خياله عذاب وجدان بدي گرفته بودم هميشه وهمه جا سونيا كنارم بود وتنهام نمي ذاشت ولي من چي ؟؟؟ واقعا چه دوستي بودم كه از حالو احوال رفيق چند سالم خبر نداشتم ؟ با ناراحتي روي صندلي مقابلش نشستم انقدر توي فكر بود كه متوجه نشستنم نشد ، دستمو جلوي صورتش تكون دادم كه باعث شد به خودش بياد لبخند ي به چهره ي گرفته اش زدم وگفتم :
-چي شدي دوستم ؟پس اون دوست شادو سرزنده ي من كجا رفته ؟
لبخند بي رمقي زد وگفت :
-خودمم نميدونم ... سلام ، ممنونم كه اومدي، مي دونم مزاحم شدم ...
دستشو كه روي ميز بود گرفتم با مهربوني به چشماش خيره شدم وگفتم :
-سلام از ماست خانم ... در ضمن ديگه نشنوم از اين حرفا بزني ها ... شما هميشه مراحمي ...
همون موقع گارسون اومد وپرسيد :
-سلام .. چي ميل داريد ؟
منو سونيا سريع سفارش داديم بعد از رفتن گارسن نگاه منتظرمو به سونيا دوختم وگفتم :
-نمي خواي چيزي بگي ...
سونيا دوباره بغض كردو گفت :
-رادا گيجم ... خودمم نمي دونم چرا يه ترسي توي همه ي وجودم رخنه كرده ...
-از چي مي ترسي از كيوان ؟
سونيا فوري گفت :
-نه .. نه ... موضوع ترس از كيوان نيست ... رادا من از اينده مي ترسم از اينكه منو كيوان يه زماني از هم خسته بشيم ... ديگه نتونيم هم ديگه رو درك كنيم ،نتونيم وجوده همو تحمل كنيم ...
همون موقع گارسون سفارشمونو آورد تشكر كرديم ، بعد من لبخند مهربوني به چهره ي دوست پريشونم زدم تازه الان حال سونيا رو اون موقع كه من اين طوري بودم درك مي كنم نفس عميقي كشيدم وگفتم :
-سونيا ما بايد توي زندگيمون خيلي ريسك كنيم ،ازدواجم يكي از اون ريسك سختاي زندگيه ،ما بايد خوب فكر كنيم ،همه ي جوانبو بسنجيم ، با همه ي رفتاراي طرف مقابلمون آشنايي داشته باشيم بعد تصميم بگيريم ،تازماني كه باهم رفتيم زير يه سقف ، نگيم من چي فكر مي كردمو چي شد ... مثلا همين سارا من مطمئنم به بنيامين علاقه نداشت وبراي پولو خودنمايي پيش فاميلو آشنا باهاش ازدواج كرد بنيامينم همين طور ، اون به خاطر زندگي دوستش وپولي كه لازم داشت حاضر شد پاي سارا به زندگيش باز بشه ،يا مثلا مامان من ريحان وبابام ... مامانم با عشق وبدون هيچ شناختي با بابام ازدواج كرد...
مي دوني مامانم عاشق چيه بابام شده بوده ؟ اين كه بر خلاف بقيه ي خواهر برادراش به مامان محل نمي ذاشته نگو دختر عموشو دوست داشه ،بابام از عشق مامانم سواستفاده كرده بود واموالشو بالا كشيده بود يا مثلا همين منير جون وپدر بزرگ عاشق همديگه بودن ولي به خاطر پدره ، پدربزرگ از هم جدا مونده بودن وهر دوشونم ازدواج ناموفق داشتن حالا اگه مي خواستن با فكر ازدواج قبليشون وشكستشون ازدواج نكنن الان پيش هم نبودن ،ولي اونا اين ريسكو كردن وباهم ازدواج كردن الان هم هرروز عاشق تر از ديروزن ... اصلا چرا راه دور بريم منو آويد ... خودت كه آويدو مي شناختي ،يه پسر دختر بازه شيطون كه دورو برش پر از دختراي رنگ وارنگ بود ، كسي كه اگه غير ازخودش وشخصي كه براش مهم باشه به وسايلش دست بزنه چنان دادو فريادي راه مي اندازه بياو ببين ،گاهي اوقات سرچيزاي خيلي بي خود گير ميده مثل مانتو هاي من ... شايد باورت نشه هنوز درك نمي كنم ، اگه من با بيكيني جلوي رضا يا حتي اشكان برم براش انقدرا مهم نيست تا وقتي كه من مانتوي كوتاه توي خيابون بپوشم ... ولي باهمه ي اين چيزا من عاشقش شدم ،عاشق اين شيطنتش ،عاشق حساسيتاش عاشق قلبش كه به نظر من از هر كسي پاك تر وبي ريا تره ، سونيا منم مثل تو شك داشتم ، مي ترسيدم از آينده مي ترسيدم حرف پدربزرگ هميشه توي گوشمه بهم گفت مي دوني كه آويد چقدر دوست دختر داره ... مي دونستم خيلي خوبم مي دونستم ولي سونيا انقدر عاشق بودم كه سريع گفتم دست از كاراش برداشته با اينكه همه ي وجودم فرياد ميزد ديگه اون كارارو نمي كنه ولي بازم ته قلبم مي ترسيدم ،پدربزرگ اون روز بهم گفت درسته شايد انقدردوستت داره كه دست از كاراش برداره اما ممكنه دشمن زياد داشته باشه وزندگيتونو بهم بريزن ةبرام مهم نبود سونيا چون من عاشق بودم وهستم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 74- رمان و شاید گاهی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46729

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا