تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لاله (فصل دوم)


کجا نشستند
آیدین : اونجا
از جام بلند شدم : حمیرا من الآن میام .
حمیرا : راحت باش
رفتم سمت خانواده آیدین : سلام
بابا آیدین : سلام لاله جان خوبی ، بابا و مامان خوبند
: بله ، سلام دارند خدمتتون
مامانش : سلامت باشند .
خواهر های آیدینم با یک نازی بهم سلام کردند که خدا می دونه : خوب مزاحمتون نمیشم راحت باشید
باباش : در خدمت باشیم
: ممنون با اجازه
مامانش : خواهش می کنم
: چه خبر آیدین
آیدین : هیچی ، بعدازظهر رفتم سرکار ، خدایش سلمان خیلی زحمت کشیده بود کلی صبح نقاشی کرده بود
: شرمنده کار من و تکتم بود نه سلمان
آیدین : نامرد بهش زنگ زدم ، اونقدر خودش و لوس کرد که خدا می دونه
: خوب یک خری مثل تو بهش زنگ زده از کار نکردش تشکر می کرده
آیدین : درست حرف بزن
: چی شد حمیرا اینا مردند چرا پیتزا رو نیاوردن
حمیرا : بیا برو بگیر شماره رو خوند
: می مردی میرفتی می گرفتی
آیدین : خوب من برم پیش خانواده
: باشه برو
رفتم قسمتی که پیتزا ها رو تحویل می دادند شماره رو دادم ازش گرفتم
هر جا میرم نمی دونم چرا باید این و ببینم
سرم بلند کردم از دیدن شهروز جا خوردم بی اعتنا از کنارش گذشتم : بیا حمیرا
حمیرا : شهروز و دیدی
: بله متلکش و هم انداخت
حمیرا : چی گفت ؟
: هر جا میرم باید این و ببینم انگار من مجبورش کرده بودم .
دین اومد سمت ما : چی سفارش دادی لاله
: برو خجالت بکش بمیری یک برشم بهت نمیدم
حمیرا لبش و گاز گرفت
آیدین : این چه دختر خاله شما دارید
حمیرا : بفرمائید
آیدین : نه مرسی ، غذای این لاله فقط مزه داره
دستم و تکون داد : برو برو پیش خانواده بزار ما هم راحت باشیم
آیدین : راستی تکتم دنبالت می گشت
: باشه
آیدین : ببخشید حمیرا خانم اگه من با لاله شوخی می کنم شما ناراحت نشید
حمیرا : نه راحت باشید
: چی چی رو راحت باشید ، بدو برو پیش مامانت الآن خواهرات میان من و خفه می کنن
آیدین : به تو چی کار دارند
: جون من یکدفعه برگرد
آیدین برگشت
: دیدی گفتم برو که الآن دلشون می خواهد من و خفه کنند .
آیدین : خواهرهای به این نازی دارم
: بگو خواهرهای به این فضولی دارم .
آیدین : این از سلمان و تکتم
برگشتم سلمان و تکتم با هم اومدند تکتم برام دست تکون داد منم همین طور اومد پیشم با حمیرا آشناشون کردم :
سلمان تو از رو نری ها ، این زنگ می زنه تشکر تو هم اصلاً به روی خودت نمیاری تو اصلاً صبح اومدی سر کار
سلمان خندید : به جان خودم جای بودم که نمی تونستم حرف بزنم ، اینم هی تشکر کرد
همه می خندیدم
آریا : آیدین جون بیان غذا سرد میشه
آیدین : ایراد نداره ما هم بیایم اینجا
به حمیرا نگاه کردم : نه چه ایرادی داره
بچه اومدند نشستند آیدین یکسره مسخره بازی در می آورد هر وقت به حمیرا نگاه کردم دیدم یواشکی داره شهروز و می پایه .
آیدین : راستی تولد کی می خواهی بری
: تولد پسر دوست مامانم
آیدین : به تو چه ؟
: منم همین و میگم ولی کسی توجه نمی کنه
آیدین : می خواهی اون شب زنگ بزنم بیای
: اگه همه تونم بمیرید ، نمی گذارند من تا پایان مجلس بیرون بیام .
حمیرا به حرفم خندید متوجه شد منظورم اون .
آیدین : این پسر چرا هی اینجا رو نگاه می کنه
برگشتم به سمتی که آیدین اشاره کرد نگاه کردم ، شهروز بود
: قرار برم تولد این
آیدین : اوه بابا این به گروه خونی تو نمی خوره
: بچه ها خواهشن دیگه نگاهش نکنید .
تکتم : همچین تحفه هم نیست
حمیرا به من نگاهی کرد می دونستم الآن دلش می خواهد تکتم و خفه کنه
خندیدم : ولی کلی طرف دار داره
تکتم منظورم و فهمید : البته بدم نیست
: حالا تو نمی خواهد هی دقت کنی .
آیدین : خوب بچه ها بریم دیگه
به ساعتم نگاه کردم ، ساعت ده بود : حمیرا بریم
حمیرا : آره بریم
: آیدین بابا و مامانت رفتند
آیدین : آره ، می خواستند برن خونه من می خواهم با چند تا از دوستام برم بیرون
تکتم : کدوم دوستات
آیدین : شما نمی شناسید .
: بابا
سلمان : پاشید بریم که منم کلی کار دارم .
همه با هم رفتیم بیرون اصلاً به شهروز نگاه نکردم : خوب بچه ها خداحافظ ، خوش بگذره
من و حمیرا سوار ماشین شدیم : بابا تو پسر رو با نگاهات قورت دادی
حمیرا : لاله اصلاً نمی تونستم بی خیالش بشم
دیوونه ، خیلی بابا تو تابلویی
حمیرا : تو خیلی بی احساسی ، گاهی به میز ما نگاه می کرد و با دوستش حرف می زد
: خاطرت جمع راجب هیچ کدوم مون نبوده
حمیرا : می دونم لاله ولی خیلی ازش خوشم میاد
: حمیرا شب تولدم می خواهی همین قدر تابلو بازی در بیاری
حمیرا : نه اونجا تلاش می کنم بدستش بیارم
: موفق باشی
گوشیم زنگ زد آیدین بود : ها
آیدین : زهر مار ها
: خوب بگو
آیدین : لاله حمیرا که از دست من ناراحت نشد
: برای چی ؟
آیدین : تکتم الآن به من گفت حمیرا از اون پسر خوشش می اومد من خیلی مسخره اش کردم
: ایراد نداره حمیرا اصلاً نفهمید
آیدین : خوب خدا شکر ، خداحافظ
: خداحافظ
حمیرا : آیدین چی می گفت
: هیچی گفت از حرف هاش ناراحت نشی
حمیرا : مگه چی گفته
: هیچی تو برو تو عالم خلسه
یک مشت به شونه ام زد : لاله اگه اون من و نخواهد چی ؟
: مطمئن باش اونقدر دورش شلوغ که به تو یکی نمی رسه
حمیرا : راست میگی
: بعدم می تونست بیاد جلو سلام کنه
حمیرا : با بودن آیدین منم بودم نمی اومدم
: حمیرا جون آیدین ادبش و نشون داد ، به خاطر من که نمی خواسته بیاد ، اگه به تو یک ذره علاقه داشت پا می شد می اومد .
حمیرا سرش و تکون داد و دیگه هیچی نگفت شب رفتم خونه خاله . حمیرا خیلی تو خودش بود سرم و تکون دادم : دیوونه
صبح از همون جا رفتم پیش بچه آیدین و سلمان اومده بودند .
: سلام بچه ها
آیدین : سلام لاله
: کی اومدین
سلمان : تازه رسیدیم
: خوب تا شما شروع کنید منم لباسم و عوض می کنم میام
سلمان : باشه
مانتوم و عوض کردم و شروع کردم به رنگ زدن . گوشیم زنگ زد : بله مامان
مامان : تو کجایی ؟
: سر کار
مامان : خریدی
: چی رو
مامان : لباس برای شهروز
: آره مامان
مامان : خوب
: حمیرا انتخاب کرد
مامان : خوب خاطرم جمع شد
: مامان من کار دارم باشه برای بعد
مامان : باشه مراقب باشی نیافتی
: چشم
گوشی رو گذاشتم تو جیبم آیدین : عزیزم نیافتی
: آیدین بی شعور باز تو به تلفن های من گوش کردی
آیدین : به جون خودم صداش بلند بود

 

 چطوری با این همه رفت آمد ماشین صدای مامانم و شنیدی
آیدین شروع کرد بلند بلند خندیدن
سلمان : آیدین زود باش دیگه همش حرف می زنی
آیدین : تکتم اومد
: سلام تکتم جون نمی اومدی دیگه
تکتم : شرمنده بچه ها ماشینم پنچر شد کنار خیابون موندم تا یکی اومد برام درست کرد
سلمان : از این لاله یاد بگیر خودش می تونه عوض کنه
تکتم : من یک خانمم از این کارها رو نمی کنم
آیدین : لاله تو جنسیت تو به ما دروغ گفتی
: گمشو آیدین بزار به کارم برسم .
تا ساعت شش کار کردیم . سلمان اومد کنار من : لاله این ماشین و میشناسی
برگشتم نگاه کردم : نه ، چطور ؟
سلمان : نیم ساعتی هست که اینجاست
: شاید با کسی قرار داره
سلمان : شاید
: خوب دیگه من می خواهم برم خونه کارم تموم شد تا فردا
سلمان : باشه برو خسته نباشی چقدر دیگه از نقاشی مونده
: یک روز دیگه کارش تموم میشه
سلمان : خوبه
: فردا صبح سعی می کنم زودتر بیام که تمومش کنم .
سلمان : باشه ، فقط به من خبر بده کی میای ، چون خودمم باشم بهتر
: سلمان تو جای به این شلوغی کسی به من کاری نداره
سلمان : خودم باشم بهتر
: باشه بهت زنگ می زنم
سوار ماشین شدم و رفتم خونه کسی خونه نبود مامان برام پیغام گذاشته بود که شیفت ، بابا هم شب خونه نمیاد .
یک دوش گرفتم و از خستگی افتادم . صبح ساعت پنج بیدار شدم به سلمان زنگ زدم : دارم میرم
سلمان : خودش و می رسونه
رفتم اونجا لباس از خونه پوشیده بودم شروع کردم به کار کردند که سلمان اومد : سلام صبح بخیر
سلام : سلام لاله خوبی
: آره
سلمان : بچه هام دارند میان باید هر چه زودتر تمومش کنیم چون قرار یک دیوار دیگه رو هم بهمون بدن
: چه خوب
من شروع کردم به کشیدن سلمانم شروع کرد به رنگ کردن قسمت های قبلی ، اون دو تای دیگه ام اومدند امروز خیلی جدی کار کردیم بالاخره نقاشی طرح تموم شد و منم به بچه ها کمک کردم .
قرار شد هر کدوم یک رنگ بزنیم اول رنگ های تیره رو شروع کردیم .
تا ساعت هفت شب یکسره کار کردیم موقع خداحافظی : پس بچه ها من فردا نمیام
سلمان : باشه ، جمعه که میای
: آره مثل امروز بتونم زود میام هوا سر صبح بهتر هر چی به طرف ظهر میریم خیلی گرم میشه
آیدین : اره ، صبح زودتر میایم .
: خوب خداحافظ تا جمعه
سوار ماشین شدم و رفتم خونه خاله قرار بود حمیرا بیاد خونه ما تا فردا با هم حاضر بشیم . بوق زدم ولی از حمیرا خبری نشد ، رفتم زنگ زدم
: سلام خاله این حمیرا چرا نمیاد
خاله : داره وسایلش و بر می داره
: مگه حاضر نبوده
خاله : تازه اومده
: در باز کنید پس من بیام تو
خاله در باز کرد رفتم تو
خاله : بیا بالا
: نه خاله همین جا خوبه فقط یک لیوان آب بهم بدید
خاله برام شربت آورد : چرا اینقدر رنگی ؟
: سرکار بودم تازه اومدم
حمیرا : سلام من حاضرم
: هیچی جا نگذاشتی
حمیرا : نه
: هدیه تو برداشتی
حمیرا : آره اول اون و برداشتم
: خوب خاله کار نداری
خاله : نه عزیزم به سلامت ، خوش بگذره
: خیلی خاله خوش می گذر ، ببین یک عالمه بچه دکتر
حمیرا : بیشعور من بچه دکتر نیست
: بیا برو ، هنوز یک تازه داری میری بیمارستان ها
حمیرا : خیلی بی ادبی دارم طرحم و می گذرونم
: باشه باشه بیا برو
خاله : لاله اینقدر دخترم و اذیت نکن
: چشم خاله جون
سوار ماشین شدم ، حمیرا سوار شد : اوه اوه چقدر بوی رنگ میده
: ببخشید همین الآن از سر کار اومدم
حمیرا به من نگاهی کرد : راستی امروز شهروز و دیدم
: کجا ؟
حمیرا : توی بیمارستان من و که دید گفت ببخشید اون شب نیومدم جلو دیدم با کسی هستید گفتم شاید صلاح نباشه بیام
: خوب
حمیرا : منم گفتم دوست های لاله بودند .
: چرا براش توضیح دادی
حمیرا : گفت پس خوب شده جلو نیومده ، یک بار سوء تفاهم پیش نیاد
: قربونم بره
حمیرا : منم گفتم نه ، دوست های لاله اینطوری نیستند ، فقط با هم دوست و همکارند و هیچ رابطه دیگه ای با هم ندارند
: شماره شناسنامه بچه ها رو نمی خواست
حمیرا : برای چی ؟
: حمیرا تو هم بعضی موقع ها یک کار های می کنی ها به اون چه که دوستی من با دوستام در چه حدی هست .
حمیرا : لاله چرا ناراحت میشی ، اینطوری بهتر در موردت فکر بد نمی کنه
: بکنه ، اصلاً برام مهم نیست که اون می خواهد در مورد من چی فکری بکنه .
حمیرا : لاله چی می خواهی بپوشی
یک چیزی پیدا می کنم می پوشم دیگه
رسیدیم خونه ماشین و گذاشتم توی حیاط درش و باز گذاشتم تا بوی رنگ کمتر بشه . وارد خونه شدم : سلام مامان
حمیرا : سلام خاله جون ، خوبی ؟
مامان : سلام عزیزم خیلی خوش اومدی
مامان به من نگاه کرد : چرا اینقدر بوی رنگ میدی
با عصبانیت : شرمنده
مامان هیچی نگفت رفتم بالا تا یک دوش بگیرم وقتی اومد بیرون دیدم حمیرا و مامان دارند با هم حرف می زدنند .
مامان : لاله چی می خواهی بپوشی ؟

: میشه اینقدر گیر ندین هر چی دلم بخواهد می پوشم
مامان : حمیرا تعریف کرد چی شده ، اصلاً مهم نیست که تو اینقدر ناراحت شدی
: موضوع اون نیست فقط خسته ام از ساعت پنج رفتم بیرون .
مامان : بیا برات شربت ریختم بخور
شربت برداشتم و سر کشیدم .
مامان رفت پایین حمیرا : لاله واقعاً شرمنده
: ایراد نداره اصلاً بهش فکر نکن خیلی خسته ام یک چرت بزنم
حمیرا : من چکار کنم
: یک فیلم جدید دارم می خواهی ببینی
حمیرا : آره بزار
گذاشتم و خودمم دراز کشیدم ولی خوابم نبرد تا ساعت دو شب با حمیرا گفتیم و خندیدم .
تلفن زنگ زد : حمیرا جواب بده
حمیرا : لاله دوره روی من حساب نکن
بلند شدم نشستم : بمیری ، بله
مامان : بلند شدید دیگه ساعت یازده است
: مامان تو چرا هی گیر میدی خسته ایم دیگه
مامان : دیشب کمتر بیدار می موندید
: مامان هر وقت وقتش بشه بیدار می شیم ، خداحافظ
حمیرا : خاله چکار داشت
: شیپور بیدار باش و زد
حمیرا خندید و بلند شد ولی من دوباره خوابیدم
لاله بلند شو دیگه بسته ساعت یک
: می خواهم بخوابم
حمیرا : پاشو دیگه من از تنهایی مردم
: تو هم بخوابم
حمیرا : نمی خواهم بلند شو
بلند شدم نشستم بهش نگاه کردم : اوه تو حموم رفتی
حمیرا : بله ، تازه لاکم زدم
: آفرین دختر ناز و خوشگل حالا برو موهاتم خشک کن من یکم دیگه بخوابم
حمیرا : لاله بخوابی آب می ریزم روت
: نه مثل اینکه دیگه نمیذاری بخوابم
حمیرا : نه بلند شو
: خوب چکار کنم
حمیرا : پاشو فکر ناهار کن
: اون تلفن اونم شماره آشپزخونه ، نخواستی تو آشپزخونه تخم مرغ درست کن
حمیرا : اه اه چقدر شما غذای بیرون می خورید
: به خاله ات بگو
حمیرا : تو هم بدتر از خاله ، حالا بلند شو
از جام بلند شدم تا دستشویی رفتم اومد نشستم : حمیرا به جون خودم هنوز زود ها
حمیرا : نه تا تو یواش یواش کار ها تو بکنی شب میشه
: مگه ساعت چند می خواهی بری
حمیرا : تا هشت و نیم اینا باید بریم دیگه
: برو بابا ساعت نه میریم معلوم نیست تازه کسی اومده یا نه
حمیرا : خاله گفت مهمونیشون از ساعت هفت و نیم
: باشه
تلویزیون و روشن کردم هیچی نداشت آهنگ گذاشتم ، صداش و بلند کردم .
از ساعت هشت حمیرا بریم بریم بریم ، ولی تا من حاضر شدم همون هشت و نیم شد . بالاخره راه افتادیم رفتیم به آدرسی که مامان نوشته بود . حمیرا زنگ زد . در باز کردند وارد شدیم
حمیرا : عجب خونه ای
: همچین میگی انگار چی هست یک خونه ساده
حمیرا : آره خیلی ساده است .
وارد خونه شدیم حمیرا گل خریده بود اسم منم روش نوشته بود . هدیه ها رو دادیم به خانمی که در باز کرد و اون راهنمایمون کرد که بریم لباس هامون و در بیاریم .
مانتوم و در آوردم به خودم نگاه کردم یک لباس آبی فیروزه ای یقه گرد باز ، آستین حلقه ای و چسب تا زانوم . حمیرا هم یک لباس مشکی یقه هفت باز پوشیده بود و دامنش بلند بود . با هم رفتیم داخل سالن ، شهروز تا ما رو دید اومد سمت ما : سلام خیلی خوش اومدید
حمیرا : مرسی تبریک میگم
شهروز : ممنون بفرمائید .
شهروز و حمیرا جلو راه افتادند و من پشت سرشون رفتم شهروز بهمون تعارف کرد بشینیم .
منم نشستم : مرسی
خانمی با یک سینی اومد سمت ما شهروز یک گیلاس برداشت به من و حمیرا هم تعارف کرد حمیرا برداشت ولی من رد کردم .
اول سوال کردم که فقط آبمیوه است ، اون خانم گفت : بله
من برداشتم . شهروز رفت . حمیرا : وای چقدر با شخصیت
: از کی تا حالا مشروب خور شدی
حمیرا گذاشت رو میز : اصلاً نمی خورم چون جلوی اون بود روم نشد بردارم .
خندیدم : مگه مجبوری حالا من و ببین که با چه لذتی آبمیوه می خورم
حمیرا : نامرد
وسط شلوغ بود همه داشتند می رقصیدند . منم و حمیرا کناری نشسته بودیم و نگاه می کردیم
حمیرا : چرا کسی نمیاد درخواست کنه
: من که خوشحالم .
حمیرا : تو خیلی از آدم به دوری
: حوصله این ادا بازی ها ندارم
حمیرا : اونجا رو
چشمم به یک دختر خیلی خوشگل افتاد که داشت با شهروز می رقصید
حمیرا : دیدیش لاله
: بله ، خیلی ام خوشگل
حمیرا : آره خیلی
پسری اومد سمت ما و از حمیرا درخواست کرد تا باهاش برقصه . اون رفت و من گوششیم و در آوردم برای تکتم پیام دادم : کجایی ؟
جواب داد : بابا اومده
چه زود مگه قرار نبود یک ماه دیگه بیاد
تکتم جواب داد : دو روز دیگه می خواهد بره فقط اومده ما رو ببینه
خوب برو پس مزاحمت نمیشم
تکتم : قربانت
حوصله ام حسابی سر رفته بود با گوشی تو اینترنت رفتم و سری به ایمیلم زدم دیدم آیدین آن براش زدم : سلام
چیه مگه مهمونی نیستی
مزخرف ، تنها نشستم و از بیکاری دارم با تو چت می کنم
آیدین : حمیرا کجاست داره با همون پسره می رقصه
: نه بابا پسر با یک دختر دیگه است اونقدر دختر خوشگل که هیچکس به گرد پاش نمی رسه
آیدین : طفلی حمیرا
: آره ، ولی خوب الآن داره با یکی دیگه می رقصه سرش بنده
آیدین علامت خنده رو زد : خوب من باید برم کار دارم
: برو خداحافظ
گوشی رو گذاشتم توی کیفم سرم و که بلند کردم شهروز و دیدم که داشت نگاهم می کرد . بهش محل ندادم سمت دیگه ای رو نگاه کردم دیدم حمیرا داره هنوز می رقصه .
پسری اومد سمت من : افتخار میدید
: ببخشید من نمی رقصم شرمنده
پسر : خواهش می کنم .
از بیکاری نمی دونستم باید چکار کنم حسابی خسته شده بودم . دیدم زشت به گوشیم ور برم فقط از روی ناچاری بقیه رو نگاه می کردم .
حمیرا اومد کنارم نشست : تو یک بار تکون نخوری
: راحتم
حمیرا : خوابت نگرفت یک جا نشستی
: نه
یک پسر دیگه به حمیرا پیشنهاد رقص داد و اون باز رفت گوشیم زنگ زد : بله مامان
مامان : خوش می گذر
: بله خیلی زیاد
مامان : حمیرا کجاست ؟
: وسط
مامان : تو چرا وسط نیستی
: اون جای دوتایمون داره می رقصه
مامان : لاله زشت فکر می کنند خود تو گرفتی
: کار نداری مامان
مامان : از دست تو
گوشی رو قطع کردم دوباره انداختم تو کیفم از جام بلند شدم ، رفتم تو اتاق پرو . چند نفر توی تراس داشتند با هم حرف می زدند .
یکیشون : نه به اون دختر لباس آبی که بلند نمیشه نه به اون یکی دیگه که نمیشه نشوندش
صدای شهروز اومد : اون لاله که فکر می کنه از دماغ فیل افتاده ، فکر میکنه کیه ؟
صدای دختری اومد : خوب شاید منتظر تو بری بهش پیشنهاد بدی
شهروز : بمیرم بهش پیشنهاد نمیدم
تو دلم گفتم تو هم دادی من قبول کردم .
توی آینه خودم و نگاه کردم ، گوشیم زنگ زد : سلام آیدین
آیدین : خوبی
: نه
آیدین : خوش میگذر
من خیلی بلند طوری که اونا بشنوند : مهمونی از این مزخرف تر نرفته بودم
آیدین : خوب چرا نمیای خونه
: اگه تنها بودم تا حالا رفته بودم خونه
آیدین : خوب برو معلوم خیلی عصبانی فردا صبح می بینمت
: باشه صبح دیر نکنی ها
آیدین : نه ، هر وقت بیدار شدی بیدارم کن
: باشه تا فردا
شهروز و چند نفر دیگه از توی تراس اومدند بیرون و به من نگاه کردند . دختر لبخندی زد منم جواب لبخندش و دادم از اتاق پرو رفتم بیرون دوباره روی صندلی نشستم حمیرا اومد نشست : فکر نمی کنی دیگه بسته
حمیرا : اومدین برقصیم دیگه
: برو بابا
شهروز اومد سمت حمیرا و ازش درخواست رقص کرد . حمیرا هم باهاش رفت منم همون طور نشستم با خودم گفتم می دونم این کارت مثلاً حال گیری بود
بالاخره ساعت یازده و نیم شام دادند من فقط یک کوچولو خوردم بقیه خودشون و خفه کردند . بعد از شام کیک و بریدند شهروز هدیه ها رو باز می کرد و با همه دست می داد منم چون نمی خواستم باهاش دست بدم رفتم توی اتاق پرو و سر خودم و با گوشیم بند کردم . حمیرا اومد : لاله کجایی هدیه تو باز کرد ولی تو نبودی
: زیاد مهم نیست ، بریم حمیرا
حمیرا : باشه بریم
لباس پوشیدیم با هم رفتیم پایین شهروز وقتی دید من و حمیرا داریم میریم اومد : بابات هدیه ممنون
لبخندی زدم : سلیقه حمیرا جون بود
شهروزم به حمیرا نگاه کرد : خیلی زیبا بود
حمیرا : قابل شما رو نداشت
: خوب ممنون با اجازه
حمیرا با شهروز دست داد ولی من نه ، از خونه زدیم بیرون سوار ماشین شدم
حمیرا : خیلی بد برخورد کردی
: اصلاً با هر کسی باید مثل خودش برخورد کنی .
حمیرا خندید : لاله چرا گفتی سلیقه من بود
: چون اگه فکر می کرد سلیقه من اصلاً تنش نمی کرد .
حمیرا خندید : تو دیگه خیلی بد بینی
تو دلم گفتم چقدر دختر تو ساده ای . رفتیم خونه ما صبح زود از خونه زدم بیرون وقتی رسیدم دیدم آیدین و سلمان اومدند .
: سلام بچه ها
سلمان : سلام خوبی لاله ، خسته نباشی
آیدین : مهمونی رو چکار کردی ؟
: خیلی مزخرف بود حالم دیگه داشت بد می شد واقعاً بعضی ها جنبه مهمونی ندارند .
سلمان : تکتم نمیاد
: آره می دونم باباش اومده
آیدین : خوب به کار برسیم .
شروع کردیم به کار کردند . تا ساعت هفت کار کردیم : فکر می کنی چقدر دیگه طول بکشه سلمان
سلمان به کار نگاه کرد : انشاالله تموم میشه ، قرار امشب روش کار کنیم
: تاریک میشه
سلمان : نه شهرداری اون برق ها رو گذاشته قرار شد شب روشن کنه که زودتر تموم بشه
: پس منم هستم
آیدین : خسته نشی
: نه ، کاری ندارم .
سلام ، شما دیشب تو مهمونی شهروز جون نبودید
دختر رو شناختم همون دختر خوشگل بود که همش به شهروز وصل بود لبخندی زدم : بله
دختر : من ستاره هستم
: خوشبختم منم لاله هستم .
ستاره : نمی دونستم از این کارها می کنی
: رشته من هنر
ستاره : اوه فکر کردم تو هم دکتری خوندی
: نه هیچ علاقه ای به دکتری ندارم
ستاره : دیشب زود رفتین
: چون کار داشتم باید زود می رفتم .
ستاره : خیلی خوشبخت شدم با اجازه
: خداحافظ
ستاره رفت و سوار ماشین شاسی بلند سفید شد و رفت .
آیدین : کی بود ؟
: دختر دیشبی که به شهروز چسبیده بود .
سلمان : فکر کنم بیشتر برای فضولی اومده بود
: آره می دونم ولش کن بیا به کارمون برسیم .
تا ساعت چهار صبح کار کردیم دیگه نمی تونستم رفتم تو ماشین و صندلی رو خوابندم تا کمی استراحت بکنم.
لاله بلند شو
: ساعت چنده
ساعت نه ، بلند شو دیگه خیلی خوابیدی
: باشه سلمان بلند شدم .
چشم هام و با دستم مالیدم و از ماشین اومدم بیرون تکتم و دیدم : سلام کی اومدی ؟
تکتم : بابا صبح زود رفت منم اومدم اینجا ، شنیدم دیشب کار می کردید .
: آره هنوز مونده باید یک هفته دیگه باید تحویل بدیم .
آیدین : حرف نزنید شروع کنید .
تا یک هفته کارمون همین بود مامان و بابا گاهی می اومدند من و اونجا می دیدند شب ها خونه نمی رفتیم فقط کار می کردیم . خوشبختانه یک روز مونده به تحویل کارمون تموم شد . سلمان رفت شهرداری کار و تموم شده اعلام کرد یک بازرس اومد وقتی کار و دید امضا کرد . و اعلام کرد که کار تموم شده . چهار تایی خسته رفتیم خونه من که تا دو روز فقط می خوابیدم .
لاله بسته دیگه پاشو
: چشم مامان
خودم و کش قوسی دادم و بلند شدم : چه خبر از حمیرا
مامان : حمیرا چند باری زنگ زد بهش گفتم تو خوابی قرار امروز ناهار بیاد اینجا
: باشه پس تا اون بیاد من یک دوش بگیرم .
مامان : باشه
وقتی از حمام اومدم بیرون حمیرا اومده بود : سلام
حمیرا : سلام خانم خوشخواب
: اگه تو جای من بودی می مردی
حمیرا : نکنه از این اتفاق ها برای ما نمی افت
: خوشبختانه تموم شد
حمیرا : کار بعدی داری یا نه ؟
: آره ، از دو روز دیگه شروع میشه
حمیرا : مثل اینه
: نه اون آسون تره
مامان : خوب بیشتر استرا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمانی ها , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , رمــــــان زیبــا , خــــط ســـــــــوم - خلاصه داستان و تحلیل سریال ترکیه ای عمر گل لاله ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46727

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا