تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لاله (فصل سوم)



آیدین برام شکلک بوس و فرستاد در لب تاب و بستم ، با خودم بردم توی آشپزخونه که یک بار شهروز بر نداره
مامان برای شام ماهیچه سفارش داده بود ، همه دور میز نشستند از شانسم من کنار شهروز افتادم ولی اصلاً بهش توجه نکردم
دلم خنک شد آیدین به موقع زد تو حال این پسر پررو
مامان : بفرمائید ، شهروز جان بخور عزیزم
شهروز : مرسی
کمی خوردم و به صندلی تکیه دادم گوشیم زنگ زد : ببخشید شرمنده
: جانم ، سلام عزیزم
تکتم : چیه خوبی
: اره ، چه خبر
تکتم : موضوع اذیت کردن
: بله ، چه جورم
تکتم : اینا هنوز نرفتن
آروم : فردا برات تعریف می کنم
تکتم : باشه پس تا بعد
: قربونت خداحافظ
دوباره برگشتم پشت میز نشستم . شهروزم زود تموم کرد
مامان : شهروز جان چیزی نخوردی
شهروز : ممنون خیلی خوردم
مامان : اگه می خواهی راحت باشید بفرمائید روی مبل بشینید ، لاله جون شهروز جان و راهنمایی
از جام بلند شدم شهروزم دنبالم اومد روی مبل نشستم اونم اومد کنارم نشست : بعد بازی رو شروع کردی
: من ، تو اصلاً کسی نیستی که من بخواهم باهات بازی شروع کنم .
رفتم توی آشپزخونه حمیرا : چی رو نگاه می کردید .
لب تاب و روشن کردم و فیلمی که برام فرستاده بود نشون حمیرا دادم . حمیرا حسابی جا خورد به شهروز نگاه کرد آروم به من : چقدر بی شعور
: اصلاً از خودت چیزی نشون نده باشه
حمیرا : نه اصلاً برام مهم نیست ، فدای سرم .
برگشتم توی حال و نشستم . حمیرا هم کنار من نشست معلوم بود خیلی ناراحت شده چون انتظار همچین کاری از شهروز نداشت .
بالاخره زحمت و کم کردند شلوارش هنوز خشک نشده بود برای همین با همون تیشرت و شلوارک رفت . با حمیرا رفتم توی اتاق : به کسی چیزی نگو باشه
حمیرا : چقدر باید آدم پست باشه که همچین کاری بکنه
: ول کن بابا من که اصلاً ناراحت نشدم کلی هم خندیدم . بعد موضوع آیدین و بهش گفتم و کلی ذوق کرد که همچین اتفاقی افتاده .
صبح زود راه افتادم و رفتم جلوی بیمارستان سلمان اومده بود شروع کردیم به کار کردن داشتم آسمون رنگ می زدم سلمانم داشت رنگ مشکی رو می زد
سلام
: سلام حمیرا جون خوبی عزیزم
حمیرا : نیافتی دختر
: نه برو بکارت برس شد میام می بینمت
حمیرا : باشه مراقب باش
آنچنان با عشق رنگ می زدم که به هیچ چیز توجه نداشتم گوشیم زنگ زد ، بر نداشتم چون دست هام رنگی بود . به کارم مشغول شدم . چقدر رنگ کردن خوبه .
موقع ناهار اومدم پایین دست هام و شستم گوشیم و نگاه کردم شماره نا شناس بود هفت بار تماس گرفته بود ، زنگ زدم : ببخشید شما چند بار با این شماره تماس گرفتید
نه خانم من زنگ نزدم اشتباه می کنید .
گوشی رو قطع کردم . سلمان برای ناهار ساندویچ سرد گرفته بود . یکم خوردم بیشتر دوغ خوردم تا مریض نشم .
رفتم بالا دوباره گوشیم شروع کرد به زنگ زدن جواب ندادم تو دلم گفتم اونقدر زنگ بزن تا خسته بشی
می شه گفت آسمان تموم شد و چیزی دیگه ای ازش نموده بود . خوشبختانه شهرداری همکاری کرده بود و چراغ ها رو زده بود . شب تا ساعت دوازده کار کردیم . به سلمان کمک کردم تا رنگ مشکی رو بزنه
ساعت یک بود رسیدم خونه گرفتم خوابیدم تا صبح دوباره ساعت چهار برم اونجا ، هنوز رنگ مشکی تموم نشده باید اول تموم کنیم .
با صدای زنگ بیدار شدم ، حاضر شدم و رفتم . هنوز آیدین و تکتم اون سمت و تموم نکرده بودند . قرار شد سلمان بره اون سمت منم رنگ های مشکی رو بزنم .
داشتم تند تند کار می کردمخسته نباشید
برگشتم دیدم شهروز : مرسی
شهروز : من از امروز اینجا کار می کنم

خنده ای کردم : موفق باشید
شهروز : مرسی عزیزم
: خوب دیگه من باید به کارم برسم
پشتم و کردم بهش تو دلم گفتم قربونم بری پسر عوضی
تا ساعت نه تنهایی کار کردم بیشتر کارها رو انجام داده بودم . فقط کمی از اون مونده بود .
هنوز نرفتی خونه
برگشتم : به شما ربطی داره
شهروز : آره خوب می دونی جزو دوستان هستی
پشتم و کردم بهش و شروع کردم به نقاشی کردن : بیا این و بخور کمی سر حال بشی
: ممنون من چیزی میل ندارم بهتر از اینجا بری
شهروز : تو اون فیلم و به حمیرا نشون دادی نه
برگشتم سمتش : آره ، ایرادی داشت
شهروز : من اون و فقط می خواستم به تو نشون بدم
: آخ شرمنده باید می گفتی
شهروز : خیلی تو لجبازی
: حالا که شخصیت من و شناختی زحمت تو کم کن
شهروز سوار ماشین شد و رفت آبمیوه ای که گرفته بود انداختم توی سطل آشغال : بچه پررو
تا ساعت دوازده تنهایی کار کردم تمام مشکی ها تمام شد ، بقیه باید فردا صبح انجام می شد . زنگ زدم به سلمان : سلام خوبی ، به کجا رسیدی ؟
: چیزی نمونده ، رنگ مشکی این سمت تموم شد بقیه باید بمونه فردا صبح
سلمان : باشه دستت درد نکنه
: راستی سلمان بیام کمکتون
سلمان : نه دیگه یک ساعت دیگه تموم
: باشه ، پس من رفتم خونه
حمیرا بهم زنگ زد : کجایی ؟
: دارم میرم خونه
حمیرا : بیا پیش من شب کارم
: باشه فقط بوی رنگ میدم
حمیرا : باشه بیا اینجا هیچ خبری نیست .
رفتم قسمت اورژانش دیدم حمیرا روی صندلی نشسته : چی شده ؟
حمیرا : لاله خیلی از دست شهروز ناراحتم
: دیوانه ای عزیزم ، اون اصلاً لایق این همه ناراحتی تو رو نداره
حمیرا : کارم راستش تموم شد ولی همین طوری موندم
: برو لباس تو عوض کن بیا بریم بیرون
حمیرا رفت لباسش و عوض کرد و اومد تو ماشین نشستم : چرا خود تو برای همچین چیزی ناراحت می کنی
حمیرا : وقتی اون حرف ها رو شنیدم خیلی از خودم بدم اومد
: این چه حرفیه حمیرا
حمیرا : ولی همه می رقصیدن
: ببین حمیرا اصلاً موضوع تو نیستی اون می خواست با من لجبازی کنه ، این وسط ترکشش به تو هم خورد
حمیرا : چرا ؟
: آخه اون شب وقتی رفتم توی اتاق پررو داشتند پشت سر من بد می گفتند ، آیدین به من زنگ زد منم بلند طوری که اون ها بفهمند گفتند : مهمونی خیلی مزخرفیه
شهروزم برای همین این کار و کرد
حمیرا : خوب کار تو به من چه مربوط
: خوب تو عزیز ترین کس منی اونم می خواهد با این کار حال من و بگیره ، حالا اگه تو کم بیاری یعنی من کم آوردم
حمیرا : نه کاری می کنم که از کردش پشیمون بشه
: آفرین این شد
حمیرا : ساعت چند ؟
: ساعت یک و نیم
حمیرا : بریم خونه
: تو برو من هنوز نرفته باید برگردم
حمیرا : می خواهی چکار کنی
: همینجا یک چرت می زنم
حمیرا : این که درست نیست
: خوب چکار کنم
حمیرا : منم پیشت می مونم
توی ماشین نشستیم چشم هام و بستم با ضربه به شیشه بیدار شدم ، چشمم باز کردم پلیس بود
شیشه رو دادم پایین : بله
پلیس : خانم چرا اینجا خوابیدید
حمیرا بیدار شد : من پزشک همین بیمارستانم یک ساعت دیگه شیفتم برای همین اینجا موندیم
پلیس : بهتر مراقب باشید
: چشم
هوا گرگ و میش بود ساعت و نگاه کردم ، سه و نیم بود دیگه خوابم نبرد از ماشین پیاده شدم و وسایل و از عقب ماشین در آوردم و شروع کردم به رنگ کردن آسمون .
ماشین پلیس اومد نگه داشت : چه کار می کنید خانم
: ببخشید جناب باید نقاشی رو تموم کنم
پلیس : اون خانم گفت مال بیمارستان هستند

: بله خوب ، منم نقاش این سمت هستم
پلیس : چه نسبتی دارید
: دختر خاله ام میشه
پلیس : فکر نمی کنی یکم زود شروع کردی
لبخندی زدم : چرا ولی شما باعث شدید
پلیس : چرا ؟
: خوب شما من و بیدار کردید .
پلیس لبخندی زد : ما همین اطراف دور میزنیم مراقبیم کسی مزاحم شما نشه
: خیلی لطف می کنید .
شروع کردم به رنگ کردن وقتی بچه ها اومدند یکم از سقف خونه تموم شده بود
سلمان : سلام ، کی اومدی
: دیشب خونه نرفتم
آیدین : کار بدی کردی
: ماشین و نشون دادم حمیرا دیشب سر حال نبود با هم تو ماشین حرف زدیم همون جا هم یک چرتی زدیم .
سلمان : تو برو خونه ما هستیم
: نه می تونم خاطرتون جمع ، فقط ساعت شش حمیرا رو بیدار کنید .
سلمان : باشه
: تکتم کو
آیدین : هنوز نرسیده
ببخشید آقایون با خانم کاری دارید
سلمان : خسته نباشید جناب ، همکار هستی
پلیس به من نگاهی کرد : بله همکارم هستند .
پلیس : خوب پس دیگه تنها نیستید
سلام بچه
: سلام تکتم جون خوبی
پلیس رفت سمت ماشینش : خیلی لطف کردید
پلیس سرش و تکون داد و رفت .
ساعت شش شد : سلمان حمیرا رو بیدار کن
سلمان : باشه الآن صداش می کنم .
حمیرا از همون دور برام دست تکون داد و رفت داخل بیمارستان . منم شروع کردم به کار کردن واقعاً خسته شده بودم ، موقع ناهار اومد پایین و نشستم : من یکم استراحت کنم
سلمان : باشه
بچه ها هر کدوم قسمتی از کار و انجام می دادند به آسمونش نگاهی کردم آبی خیلی خوشرنگی شده بود واقعاً آدم احساس خوبی بهش دست میداد
شب تا ده کار کردیم بعد تعطیل کردیم قرار شد فردا همون ساعت سه و نیم بیام چون هوا خنک تر بود و راحت تر می تونستیم کار کنیم .
روی داربست بودم که گوشیم زنگ زد همون شماره ای بود که هر روز تماس می گرفت برای همین جواب ندادم . وقتی جواب می دادم اون جواب نمی داد ، دیگه تماس نمی گرفتم برام مهم نبود کیه که زنگ می زنه.
سلام لاله
: سلام دختر خاله گرام خوبی
حمیرا : مرسی
: چه خبر ؟
حمیرا : هیچی شانس بد من تمام شیفت هام با شهروز یکی شده
: خوب چه ایرادی داره
حمیرا : دوست ندارم
: بی خیال شو دختر بهش فکر نکن
حمیرا : لاله اون دو تا هدیه با سلیقه من بود
: اون که نمی دونست ، بعدشم خودش اون ساعت و انتخاب کرد نه تو
حمیرا : آره ولی خیلی دلم سوخت
: دیوونه ای مثل من بی خیال باش
حمیرا : تو خیلی خونسردی
: خوب اینطوری خوبه
حمیرا : خیلی مونده
: آره بابا هنوز خیلی کار داره می بینی که من آسمون رنگ می کنم بچه ها دارند منظره رو آماده می کنند .
حمیرا : خیلی ناز شده
: مرسی
حمیرا : همه توی بیمارستان منتظرند ببیند کی تموم میشه
: پس ناظر داریم
حمیرا خندید : یک عالمه
: خوب راضی هستند
حمیرا : اره همه میگن آدم خوشش میاد هر روز میاد میبینه مثلاً اون قسمت گل ها کشیده شدند .
: خوب خدا رو شکر
حمیرا : آره ، فقط شهروز همیشه مسخره می کنه میگه اون ها بلد نیستند نقاشی بکشن .
: خوب
حمیرا : منم جلوی همه گفتم شما بلدید برای ما نقاشی بکشید
: آفرین
حمیرا : اونم دیگه دهنش و بست وقتی رفتم یکی از پرستارها به شهروز گفت دخترخاله خانم قناد یکی از نقاش هاست

حمیرا : شهروز گفت دیدم چقدر جدی برخورد کردند همون اگه کسی دیگه ی بود اونقدر حساس نمی شد .
خندیدم : الهی فدای تو بشم ولش کن اونم همین و می خواهد که تو رو عصبانی کنه .
حمیرا : راستی فهمیدی مامان اینا قرار گذاشتند از روز پنجشنبه برند باغ خانم شاهسوندی
: خوب به من چه من که سر کارم
حمیرا : منم به مامان گفتم شیفت دارم
: حالا داری
حمیرا : نه
خندیدم : خوب پس که اینطور شمشیر و از رو بستی
حمیرا سرش و تکون داد : آره ، خاله به تو چیزی نگفت
: نه می دونم اینبار چیزی نمیگه
حمیرا : به خاطر اون دفعه
: آره وقتی اومدیم خونه صدای بابا رو شنیدم که بهش گفت چرا اذیتش می کنی چرا وقتی میگه نمیام مجبورش می کنی بیاد ، بزار به حال خودش باشه . کسی با تو این کار و می کرد دوست داشتی . مامان گفت من صلاحش و می خواهم . بابا گفت مجبور کردنش
حمیرا : خوب خدا رو شکر پس عمو کیومرث پشت تو در اومد
: آره
سلمان : بچه ها کار و تعطیل کنیم .
: باشه ، منم خیلی خسته ام
آیدین : چیزی نمونده ، یک هفته دیگه تموم
: آره
همه رفتیم خونه ، حمیرا اومد خونه ما . می دونستم هنوز از دست شهروز ناراحت چون اون از شهروز بدش نمی اومد ولی با اون فیلم همه چیز تغییر کرد .
صبح زود از خواب بیدار شدم حمیرا هنوز خواب بود لباس پوشیدم و رفتم بیرون . تعجب کردم مامان بیدار بود
: چیزی شده مامان
مامان : نه فقط می خواستم بگم خانم شاهسوندی
: می دونم حمیرا گفت من که نمی تونم بیام حمیرا هم گفت شیفت داره نمی تونه بیاد
مامان : باشه هر طور دوست داری
مامان و بوسیدم : خداحافظ
از خونه زدم بیرون . اون قدر همون درگیر آماده کردن نقاشی بودیم که خدا می دونه ساعت پنج تازه ناهار خوردیم .
آیدین : باور کن دو روز دیگه تموم
: زود تر تموم میشه
سلمان : چرا زود تموم کنیم
: دیگه بچه ها کار بر نداریم بذارید برای دانشگاه انرژی داشته باشیم
تکتم : آره یک ماه و نیم داریم کار می کنیم من دیگه خسته شدم بهتر باز استراحت کنیم باز بعد شروع کنیم.
سلمان : باشه ، تازه باید به فکر نمایشگاه هم باشیم
: فعلاً زود بزار برای آذر که کاری برای نمایشگاه داشته باشیم
آیدین : راست میگه من همش سه تا تابلو دارم
بعد از غذا حسابی چسبیدیم به کار ، شبم خونه نرفتیم . تا صبح کار کردیم ، تا هر چه زودتر تموم بشه .
بالاخره بعد از سه شب و سه روز کار تموم شد سلمان شهرداری رفت و اعلام کرد تموم شده اون هام اومدند بازید و تائید رو دادند .
اونقدر خسته بودم که فقط رفتم خونه و دیگه هیچی نفهمیدم . صبح که بیدار شدم دیدم مامان برام نامه گذاشته که رفتند باغ خانم شاهسوندی
گوشی رو برداشتم و به آیدین زنگ زدم جواب نداد . به حمیرا زنگ زدم : کجایی چرا نیومدی ؟
حمیرا : من باغ خانم شاهسوندی ام
: چرا اونجا
حمیرا : گیر افتادم
: آخ خوب پس خوش بگذره خداحافظ
حمیرا : داره می گذر مخصوصاً با شهروز اونقدر داره بهم محبت می کنه
: خوب می خواهد از دلت در بیاره
حمیرا : آره یک لحظه ام دور نمیشه همش میگه قربونت برم
: حمیرا خوبی
حمیرا : نه لاله دارم فقط خودم و کنترل می کنم که یک بار چیزی بهش نگم
: پاشو بیا
حمیرا : جدی میگی
: آره عذرخواهی کن بگو برای یکی از دوستام اتفاقی افتاده بلند شو بیا
حمیرا : باشه
گوشی رو قطع کردم آیدین زنگ زد
: سلام آیدین
آیدین : سلام ، لاله کجایی ؟
: خونه
آیدین : پایی بریم بیرون
: امروز اصلاً فقط می خواهم استراحت کنم
آیدین : امروز نه ، یکی دو روز بریم باغ ما
: باشه من هستم ، فقط ایراد نداره اگه شد حمیرا رو بیارم
آیدین : نه چه ایرادی داره بیارش
پس شب با هم قرار می گذاریم
آیدین : باشه
روی تخت دراز کشیده بودم که حمیرا اومد خیلی گریه کرد فهمیدم خیلی بهش سخت گذشته . بهش گفتم فردا و پس فردا رو می تونه مرخصی بگیره با ما بیاد باغ
حمیرا : ببینم چی میشه
بیا بریم خوش می گذر

شب آیدین زنگ زد برای ساعت پنج صبح قرار گذاشتیم . حمیرا هم تونست برای خودش مرخصی رد کنه .
مامان اول مخالفت می کرد وقتی دید حمیرا هم با من میاد دیگه مخالفت نکرد . صبح زود راه افتادیم رفتیم باغ آیدین ، هوا عالی بود مخصوصاً اول هفته هم بود جاده خلوت و راحت .
وارد باغ که شدیم حسابی حال کردیم واقعاً خوشگل بود .
لباس راحتی پوشیدیم من که روی مبل دراز کشیدم بقیه ام مثل من هر کدوم یک طرف افتادند . فقط سلمان رفت شنا بقیه حس نداشتند تکون بخورند .
تلفن زنگ زد : بله
بازم حرف نزد : خوب تو که لالی چرا زنگ می زنی ، پیام بده که راحت باشی
گوشی رو قطع کردم برام پیام اومد سلام لاله خوبی
بلند : بچه این طرف واقعاً لال بوده چون بهش گفتم پیام بده ، شروع کرد به پیام دادن .
همه خندیدن
جواب ندادم . دوباره پیام زد : حدس نمی زنی من کیم
بچه ها بیان بیست سوالی شد
براش زدم : جانداری یا بی جان
اون زد جاندار
آیدین : بزن تو جیب جا میشه
منم زدم
زد : نه
آیدین : مسواک
زد : نه ، میگم جاندار
آیدین : بگو جاندار چی بی جان چیه ؟
زد : هر چیزی که نفس می کشه جاندار و بقیه بی جان میشن
آیدین : حیوون
زد : نه
آیدین : پس چیه
زد : انسان
آیدین : مونث یا مذکر
زد : مذکر
آیدین : خوب من نمی شناسم
زد : میشناسی
زدم : نه
زد : اسم بگو
آیدین : آیدین
زد : نه
آیدین : سلمان
زد : نه
آیدین : بزن آ داره
زد : نه
آیدین : ب داره
زد : نه
شروع کردم به زدن حرف الفبا به «ر» و «ز» که رسیدم گفت داره
: این هر کس هست فقط می خواهد من فکر کنم شهروز
حمیرا : آره منم همین احساس و دارم ، باید دختر باشه
: آره
دوباره پیام زد : چی شد
: ببینم نکنه تو شهروزی ، برای عذرخواهی تماس میگیری
زد : شهروز هستم ولی برای عذرخواهی تماس نمگیرم
: پس هر وقت برای عذرخواهی تماس گرفتی جواب میدم
هر چی پیام داد جواب ندادم .
سلمان : بزار من الان برات در میارم که شماره به اسم کیه
: خوب
سلمان به یکی دو تا از دوستاش زنگ زد اون هام قول دادند بفهمند این شماره از کیه .
این دو روز حسابی خوش گذشت اونقدر تفریح کردیم که خدا می دونه واقعاً خستگی این مدت از بین رفت اعصابمون راحت شده بود .
قرار بود عصر برگردیم که آیدین امشبم بمونیم فردا میریم .
تو ویلا نشسته بودیم با هم حکم می زدیم که زنگ ویلا زده شد .
: آیدین کیه ؟
آیدین : بزار برم ببینم
آیدین رفت بعد چند دقیقه اومد : باغ بغلی بود می خواست بدونه ما آب داریم یا نه
به دلم بد افتاد : بچه ها بیان همین شبی بریم .
آیدین : نه بابا
: ما میریم
حاضر شدیم و رفتیم . نزدیک خونه بودم که آیدین زنگ زد : خوب شد رفتین پلیس اومد ، گفت بهمون خبر دادند یک گروه دختر پسر اینجا هستند
: دیدی گفتم آیدین مسئله بو دار بود . تو قیافه پسر یادت
آیدین : آره سبزه بود چشم و ابرو مشکی قد بلندی نداشت ، کنار صورتش حالت یک سالک
حمیرا : میرزایی دوست شهروز بوده
: کثافت می خواهد حال گیری کنه
حمیرا : لاله باید مراقب باشی
: هیچ غلطی نمی تونه بکنه . فقط تو به هیچ عنوان به رو نیار .

یک ماه گذشت دانشگاه ها شروع شد تمام حواسم به درس خوندن بود هنوز برام پیام می داد ولی من محل نمی دادم خیلی دلم می خواست حال این شهروز و بگیرم .
گوشیم زنگ زد حمیرا بود : جانم
حمیرا : امروز شنیدم میرزایی ، ستاره و شهروز قرار شب برن باغ
: باشه ، مرسی که گفتی
به آیدین گفتم و آدرس باغ شهروز و دادم آیدین از ظهر رفت اونجا . ساعت ده بود بهم زنگ زد که اومدند خیلی بیشتر از اونی هستند که حمیرا گفته ، بعدم بین شون زن و شوهر مسن هست
بهش : بی خیال بشه برگرد بزار برای یک روز دیگه
چند وقتی بود مامان دیگه حرفی از خانم شاهسوندی نمی زد ، حمیرا گفت خانم شاهسوندی رفت آلمان پیش اقوامش
هر روز می رفتم دانشگاه و می اومدم کارم اونقدر زیاد بود که وقت هیچ کاری نداشتم مخصوصاً که نزدیک نمایشگاه بود بیشتر وقتم و روی تابلو ها می گذاشتم . شش تا تابلو من داشتم ، ده تا سلمان ، پنج تا آیدین ، هفت تا تکتم
بالاخره نمایشگاه برپا شد . روز افتتاحیه خیلی از بچه ها و استادها برای دیدن تابلو ها اومدند و همه از کارمون تعریف کردند .
حمیرا به چند تا از دوستاش گفته بود که نمایشگاه گذاشتم . روز دوم با دوستاش اومدند . داشتم باهاشون حرف می زدم که خانم شاهسوندی و شهروز با هم اومدند داخل نمایشگاه .
خیلی مودبانه رفتم طرفش : سلام خانم شاهسوندی
خانم شاهسوندی : سلام لاله جون بالاخره نمایشگاه رو زدی
: بله با سه تا از دوستام
خانم شاهسوندی : موفق باشی عزیزم ، می تونم کارها رو ببینم
: بله
شهروز : مبارک باشه
بهش نگاه کردم : مرسی
با خانم شاهسوندی هم قدم شدم و شروع کردم در مورد نقاشی ها حرف زدن اونم با دقت گوش می کرد جلوی تابلویی ایستاد : کار کیه ؟
لبخندی زدم : خودم
خانم شاهسوندی : معرکه است خیلی زیباست احساس می کنم زنده است و با من حرف می زنه
: شما لطف دارید
خانم شاهسوندی : اغراق نمی کنم لاله جان ، من این و می خواهم
: قابل شما رو نداره
روی برگه نوشتم یک برچسب قرمز زدم
خانم شاهسوندی رو کرد به شهروز : برو به اون آقای که اونجا نشسته اعلام کن که بدونه
شهروز ناراحت رفت بعد برگشت و من هنوز داشتم نقاشی ها رو نشون خانم شاهسوندی می دادم . بابا و مامان اومدند . خانم شاهسوندی شروع کرد با اون ها صحبت کردند
شهروز اومد نزدیک من : خیلی خود تو برای مامان لوس می کنی
: چطور مگه ؟
شهروز : ببین من دختری مثل تو رو برای خودم نمی گیرم
: کی گفته من با منظور برای مامان شما کاری انجام میدم من اصلاً به کسی نگفتم که نمایشگاه دارم
شهروز : مامان از کجا می دونه ؟
: این و نمی دونم دیگه
شهروز : در هر صورت خود شیرینی برای عروس شدن راه خوبی نیست
: از بی شوهری بمیرم زن تو یکی نمیشم خاطرت جمع
لاله جون بیا عزیزم
برگشتم سمت آیدین : الآن میام آیدین جون
به طرف آیدین رفتم : خدا رو شکر نجاتم دادی
آیدین : متوجه شدم ازش حرفهاش خوشت نیومد .
یکی دو تا از دوست های بابا هم اومدند ، اون هام یکی دو تا تابلو خریدند . با این که روز دوم بود ولی فروش خوبی داشتیم .
خانم شاهسوندی با مامان گرم صحبت بود . دوست حمیرا هم یکی از تابلوهای من و خرید قرار شد بعد از نمایشگاه براشون بفرستم به آدرس هاشون .
شهروز با چند تا از همکارهاش داشت حرف می زد ، و گاهی به من نگاه می کرد . با اومدن سعید دوست بابا حسابی تو نمایشگاه شلوغ شده بود . شهروز و همکارهاش بیرون رفتند تا جا باز بشه .
سعید کلی بهم تبریک گفت و یکی از تابلو ها رو خرید . یکی دو تا از دوست هاشم باهاشون بود . و داشت از هنرمندی من حرف می زد دیدن داره یک عکس نشون میده ، خودم کنجکاو شدم
سعید : ببین اصلش اینجا زنده و حاضر
اون چند نفرم تائید می کردند آره خیلی زیباست .
سعید اومد سمت من : ببین دارم برات بازار گرمی می کنم ، یادت باشه پرسانت ما رو هم باید بدی
لبخندی زدم : چشم
جلوی نقاشی که خانم شاهسوند خریده بودند ایستادند و همه از نقاشی تعریف کردند
زیادم تعریفی نیست
: تا بعضی ها بسوزند
شهروز : من نمی سوزم ، همه اینها چند تا همین جا برات آتیش بزنم
: شخصیتت همین انتظار بیشتری از تو نمیره
شهروز : به هم می رسیم روزی بشه التماسم کنی
: باشه منتظرم .
شهروز و خانم شاهسوندی رفتند . هر چی گفتم نمی خواهد هزینه تابلو بده گوش نکرد شهروز برام چک به روز نوشت و رفت .
چهار روز نمایشگاه دایر بود و بیشتر تابلو ها فروخته شد مال من همش فروخته شد چون تعدادشون کم بود .
روز بعد آیدین تمام سفارش ها رو به سفارش دهنده ها رسوند . حسابی خوشحال بودیم ، چون پارسال که پول نمایشگاه هم در نیومد ولی امسال عالی بود
آیدین : خدا خیرت بده لاله همیشه این فامیل هنر دوست تو بیار
سلمان : اون ها برای هنر لاله اومدند نه من و تو
: این چه حرفیه
سلمان : خوب دروغ که نمیگم ببین همه تابلو هات فروخته شده
: خوب مال من کم بود
تکتم : دیگه خودمونیم کارت حرف نداشت اون تابلویی که خانم شاهسوندی برداشت واقعاً معرکه بود می دونی چند نفر اون و می خواستند وقتی می فهمیدند فروخته شده کلی ناراحت می شدند .
: ب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمــــــان زیبــا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46726

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا