تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لاله (فصل چهارم)


چرا ؟
آیدین : من غیرتی میشن
کنارش نشستم
آیدین : خوب اوه بابا سلمان تو چقدر پیش رفت می کنی ، بابا دست این جمع ام بگیر همراهت بیان . یک راه طولانی داری
یک دختر می بینم شکل این سارا نیست ها راحت باش
همه خندیدن ، چشمم به شهروز افتاد که لبخند زده بود .
آیدین : یک دختر وای چقدر ناز تو فامیلش «ی» داره ، خیلی دختر خوبیه ولی بی خیالش و چشم زیاد دنبالش همه برای بدست آوردنش دارن تلاش می کنند . فقط برات یک خاطره تلخ می مونه . ببین یک اسم س افتاده شاید همین سارای خودمون باشه
سارا : آیدین
آیدین : چیه دروغ بگم به تو راست گفتم خوشحال شدی می خواهی به این بچه دروغ بگم . خوب نفر بدی
بابک : بیا آیدین مال من
آیدین : مال تو ندیده میگم
همه خندیدن
آیدین : همون کناری برات خوبه جرات داری بیا فنجون تو بده تا بقیه رو بکشم بیرون
سالن منفجر شد
سپیده : بابک این چی میگه
بابک : خانمم داره دروغ میگه
آیدین : سپیده فنجونش و بیار ببینم من دروغ میگم یا اون
: آیدین اذیت نکن
آیدین : تهمت می زنه دروغگو
شروین : آیدین من بدم
آیدین : آره ، لاله بلند شو مال شروین و بگیر
رفتم سمت شروین ازش گرفتم اومدم پیش آیدین نشستم .
آیدین : ای احمق
شروین : بی ادب
آیدین : تو هم دنبال اونی که سلمان بود که
: آیدین این دختر کی هست
محدثه : راست میگه اون کیه ؟
آیدین : فضولی نکنید به شما چه ؟ مگه من گفتم آدم قد بلند توی فنجون سارا کی بود
همه خندیدن
آیدین سرش و تکون داد : الکی ، برید کنار فایده نداره یکی داره تخت گاز میاد از همتون رد میشه تازه دخترم جا می گذار
همه خندیدن
آلاله : آیدین بسته دلم درد گرفت
مجید : چی چی رو بسته بزار بگه
شروین : مال من بسته بیا مال این مجید و بگو
آیدین : لاله جون برو بگیر بیار
: بده مجید فنجون تو
مجید : بیا لاله جان
: آیدین اینم فنجون مجید
آیدین : دختر ها روی مجید حساب نکنید توی این جمع نیست
شادی : مگه اون یکی دیگه بود
آیدین : اون تموم شد دیگه بذارید وقتی بهش رسیدیم می گم . یک دختر مجید از تو بلند تره
شروین : نکنه گودزیلا است
آیدین : نه از اون یکم کوچک تره
سارا : نکنه هیلداست
آیدین : آره یک «هـ» افتاده
سارا : جاش خالی کاش بود .
آیدین : چی رو بود من و غورت میداد اگه می گفتم این مجید خر ، عاشقش شده
همه خندیدن
مجید : الهی بمیرم که نگفتی الآن خبر گذاری اعلام می کنه
آیدین : از خداشم باشه یک پسر گلی مثل تو عاشقش شده . خوب نفر بدی بود نبود ، حمیرا بده می خواهم برای تو بگیرم
حمیرا : نه آیدین جون نمی خواهم
آیدین : حرفش و نزن ، لاله برو بیار
: آیدین ولش کن
آیدین : بهت میگم برو بیار چه دستیار پررویی
از جام بلند شدم و فنجون حمیرا رو آوردم : بیا
آیدین : بیا بشین الهی لاله دیگه پژمرده شد ، خوبه باز آلاله داریم .
کنارش نشستم : آیدین اذیت نکن
آیدین : خوب حمیرا ، اخ نازی یک دختر توی زندگیت هست که مثل بختک به تو چسبیده ، ولت نمی کنه ، فکر نکنی لاله رو میگم ها
: لوس
آیدین : خوب هستی دیگه ، حمیرا یک پسری میاد خواستگاریت خیلی آقا با شخصیت از همکارات ، آقاست ها
علیرضا : نه خانم
آیدین : مزه نریز یعنی جنسیتش مشخص شده . یک پسر خیلی مودب خوب فقط یکم موذی یک علامتی روی صورتش داره ، آدم فروش تا دلت بخواهد فقط یک دوست داره که حاضر سرش و براش بده
می دونستم آیدین داره دوست شهروز میگه

برای اینکه به شوخی بگذرونم : خوب حال آیدین جواب بده یا نه ؟
آیدین : رو دست مامانت ترشیده بشی بهتر زن این بشی
همه خنیدن
علی رضا : حالا نوبت من
آیدین : بر دار بیار لاله خشکید بس که بلند شد
علی رضا فنجونش و آورد : بیا
آیدین بلند بلند خندید
همه گفتن چی شد
آیدین از خنده خودش و می زد ، از خنده اون همه می خندیدن دلم و گرفته بودم ، یکم آروم شد : بچه ها یادتون گفتم یکی با سرعت میاد از دخترم رد میشه اون علیرضا بوده
همه می خندیدن ، دلم اونقدر درد گرفته بود که خدا می دونه : آیدین بسته دیگه
آیدین : نفر بعد
محدثه فنجونش و داد
آیدین : خوب حالا محدثه ، اوه بابا این محدثه عاشق
یک دفعه محدثه قرمز شد
آیدین : اصلاً فکر شو نکنی ها بهت نمیرسه بی خیالش و
محدثه : چرا ؟
آیدین : مامانش اگه بفهمه سر تو می گذار لب باغچه بیخ تا بیخ می بره . بدی بدین این خیلی خون و خون ریزی داره
آلاله : بیا مال من و بگو
: تو دیگه رو بازی همه می دونند این سیاوش و دوست داری
همه خندیدن
ستایش : خوب بیا مال سیاوش بگو
آیدین : خوب من جرات دارم بگم سیاوش یکی دیگه رو دوست داره می خواهی این دو تا رو امشب به جون هم بندازی
آلاله : کی رو دوست داره
آیدین : دیدی هنوز نگاه نکردم دعوا شد
: آیدین اذیت نکن
آیدین : بابا شوخی کردم اون غیر از تو ، کسی دیگه تو فنجونش نیست
آروم دم گوشم : اینم جزو همون های که دارن خودشون و می کشند
خندیدم
آلاله : چی گفت لاله
آیدین : مگه تو فضولی من به لاله چی میگم ، گل خودم می خواهم بهش یک چیزی بگم بقیه نفهمند .
: سودابه بیا نوبت تو
آیدین : بچه ها سودابه ، بیار که برای تو خیلی باید تمرکز کنم
سودابه فنجون و داد
آیدین شروع کرد مثلاً به ورد خوندن تو فنجون و نگاه کرد : تو این و درست نچرخوندی برای همین جواب نمیده
سارا : یعنی چی ؟
آیدین : ازش بپرس ببین چطور چر خونده
سودابه : خوب به بیرون چرخوندم
آیدین : بابا سارا این و چند بار ببر فال قهوه یاد بگیره
سودابه خندید : بگو نمی تونم بگم واسه همین ناز میارم
آیدین : سودابه بگم
سودابه : بگو
آیدین : سودابه گفتم نگی چرا گفتی
سودابه : بگو
آیدین : فقط ماشین شو میگم
سودابه : باشه بگو
آیدین : هیدوندا داره
سودابه ساکت شد
آیدین : بقیه رو بگم
سودابه : نه بسته
همه برای آیدین دست زدند
آیدین : خوب دیگه کی مونده
شادی : بیا مال من و بگو
آیدین : بیار شادی خانم بیار
ازش فنجون و گرفت : شادی بگم یا نه
شادی : نه آیدین نمی خواهد بگی
آیدین : خوب پس خودت می دونی
: آیدین یک نشونی بده
آیدین : بذارید نگم بهتر
هر چی بچه ها اصرار کردند آیدین نگفت .
آیدین : ستایش بیار
ستایش داد دست آیدین : دروغ نگی ها
آیدین : تا حالا دروغ گفتم
بچه ها گفتند نه
آیدین : آقا این به من اعتقاد نداره
ستایش : اذیت نکن
آیدین : همین و میگم که توی این جمع خیلی ام دوستش داری اونم دوستت داره ولی داره با سرعت میره
همه به علیرضا نگاه کردند و خندیدن
: یعنی ستایش بود همه دنبالش بودند
آیدین : من یادم گفتم تو فامیلش «ی» داره نه تو اسمش ، تکتم جان بیا عزیزم
تکتم : بیا آیدین
آیدین : خوب مال تو رو میدونم دیگه بگم چه فایده داره
مجید : خوب بگو دیگه
آیدین : مگه تو میشناسیش من نمی شناسمش
محدثه : بگو دیگه آیدین
آیدین : پسر عموت دیگه بقیه رو ولش کن
همه برای تکتم دست زدن
آیدین : خوب دیگه کی مونده
: مال آقا شهروز

شهروز : نه مرسی
آیدین : باور کن راست میگم ها دروغ تو کارم نیست ، لاله برو فنجون و بیار
از جام بلند شدم فنجون شهروز و آوردم دادم به آیدین
آیدین : خوب اوه چقدر این تو شلوغ ، برید کنار بذارید اصلی بیا رو
همه خندیدن
آیدین : شرمنده شهروز جان یک دیوی روی اون اصلی رو گرفته تا اون نره کنار اون یکی دیده نمیشه
شهروز : فقط همین
آیدین : جدی میگم ها خیلی بزرگ روی تمام زندگی شما اثر می گذار .
آیدین فنجون و گذاشت کنار : خوب لاله مال تو
: نمی دونم کدوم یکی بود
آیدین : الآن خودم پیداش می کنم بین فنجون ها گشت پیدا نمیشه ، سلمان بگو جلوی تو بده ببینم
سلمان فنجون و داد
آیدین : بی ادب احتکار می کنی
: آیدین ، سلمان و اذیت نکن
آیدین : ساکت دختر چشمون سفید . لاله ته شو نون می کشیدی
همه خندیدن
: می خواستم با شیرینی بکشم تو نگذاشتی
آیدین : الهی فدای تو لاله خشک شده بشم
علی رضا : مگه چی ؟
آیدین : تو که با موتور رد شدی چی رو می خواهی ببینی
همه می خندیدن ، شادی : یکی بادم بزنه مردم بس که خندیدم
چشمم به شهروز افتاد که داشت من و نگاه می کرد .
آیدین : خوب بسته مال این لاله مثل خودش خشک شده نمیشه چیزی از توش در آورد . خوب بچه ها چکار کنیم
حمیرا از کنار شهروز بلند شد به من اشاره کرد جای اون بشینم آنچنان بد به من نگاه کرد که برای اولین بار ازش ترسیدم .
بلند شدم رفتم پیش شهروز نشستم : ببخشید اگه بهتون خوش نمی گذر
شهروز به من نگاهی کرد : نه خیلی جالب بود تا حالا توی این طور مهمونی ها نرفته بودم ، همیشه رقص و مشروب اینطور چیزها بوده
: می دونم پس اینجا براتون کسل کننده شده
شهروز : نه خاطرت جمع
آیدین : خوب مسابقه بیست سوالی ، من یک چیزی تو ذهنم میارم شما بگید چیه .
بابک : جاندار
آیدین : نه
سعیده : حیوان
آیدین : بابک چی سوال کرد ، گفتم جاندار نیست تو میگی حیوان
شهروز آروم : این بازی رو تو خیلی دوست داری
لبخندی زدم : اره هر وقت بیکار میشیم این و بازی می کنیم .
آیدین : تا حالا شده دو تا
محدثه : تو جیب جا میگیره
آیدین : آره ، 3 تا
: وسیله مورد نیاز همه است
آیدین : میشه گفت 4 تا
: موبایل نیست
آیدین : چرا
همه برام دست زدن
آیدین : تو شرکت نکن نمیشه
: چرا خوب
آیدین : تو زود حدس می زنی
: خوب تو همش تکراری استفاده می کنی
آیدین : این بار شرکت نکنی ها
: باشه
آیدین : شروع کنید
شهروز : چرا تلفنم و جواب نمی دادی
دیدم بشینم باید به سوال هاش جواب بدم : ببخشید مثل اینکه حمیرا کارم دار
رفتم توی آشپزخونه
حمیرا : چرا اومدی ؟
: ول کن بابا می پرسه چرا تلفنش و جواب ندادم
حمیرا : آیدین بد حالش و گرفت
: آره موافقم
برگشتم توی حال شهروز نبود کنار سلمان نشستم : خوبی سلمان
سلمان : اره تو چطوری ؟
: خوب
مامان : لاله جان یک لحظه بیا
: ببخش سلمان الآن میام
سلمان : برو راحت باش
: بله مامان
مامان : از تو اتاق خودت اون کمد بالایی هست همون لیوان ها رو بیار یادم رفته بیارم
: چشم مامان
سریع رفتم بالا در اتاق و که باز کردم دیدم شهروز روی تختم دراز کشیده و داره سیگار می کش
سریع نشست : ببخشید
: خواهش می کنم راحت باشید .
اصلاً خوشم نیومد .
صندلی گذاشتم زیر پام تا برم بالا
شهروز : چی می خواهی
: هیچی می تونم بر دارم
شهروز اومد از کمرم و گرفت گذاشتم پایین : بگو من بهت میدم
دیدم بهتر بحث نکنم : همون لیوان ها رو
شهروز رفت بالای صندلی و لیوان ها رو داد به من : مرسی
شهروز : خواهش می کنم .
رفتم پایین : شهروز تو اتاق من چیکار می کنه
مامان : مگه داشت چکار می کرد
: سیگار می کشید

مامان : خوب خودت داری میگی سیگار می کشید . برو پیش دوستات تا ما میز و آماده کنیم .
پیش سلمان نشستم اصلاً از کار شهروز خوشم نیومده بود که روی تختم دراز کشیده بود با خودم گفتم شب روتختی رو می ندازم تو سبد که مامان بشور .
آیدین هنوز بچه ها رو گذاشته بود سر کار : خوب بیست تا تموم شد ، فرش بود
آیدین : لاله یک آهنگ بزار یکم ادای این بچه ها رو در بیارم
آهنگ گذاشتم ، آیدین اومد وسط شروع کرد به رقصیدن دست منم گرفت و باهاش شروع کردم به رقصیدن
آیدین : ای ول
بقیه بچه هام که می رقصیدن اومدن وسط
آیدین : خوب برقصید که بهتون شام نمیدیم ها
آهنگ منصور ترکیش شروع شد ، دست سلمان : بیا سلمان این مخصوص تو
سلمان شروع کرد به رقصیدن من و آیدین پا به پاش می رقصیدیم همه بچه اومده بودند وسط ، شهروز اومد پایین و وقتی ما رو دید که داشتیم ترکی می رقصیدم لبخندی زد و نشست .
آیدین : لاله آهنگ خوشگل ها باید برقصند و نداری
: نه ، ندارم
آیدین از تو جیبش فلش در آورد و زد به سیستم
هم شروع شد خودش اومد وسط شروع کرد به رقصیدن ، دست منم گرفت برد وسط : بیا این مخصوص من و تو خونده
علی رضا : بی خود
یک دفعه همه بچه ریختند وسط
آیدین : با تو جمع ما این همه خوشگل نبود . فقط یکی دو تا بود بقیه زشت بودن ها
دیگه نمی تونستم بایستم دست سلمان و گرفت و روی مبل نشستم : سلمان بادم بزن
سلمان : مجبوری
: آخ ببین آیدین داره چی میگه
آیدین : بابا میگه همه چیز آروم اون آهنگ تموم شد
نشسته بودم فقط می خندیدم
آیدین : بسته چقدر می خندی
: آیدین دلم
آیدین : خوب نخند
: نمی تونم
آیدین سرم و تو بغلش گرفت و من هنوز می خندیدم : هر چی می گفت بسته من بیشتر می خندیدم .
آیدین ضبط و خاموش کرد : یک لحظه همه بنشینند صابخونه داره از خنده زیاد می میره
سلمان برام آب آورد : بیا لاله بخور
آیدین : خوب نه بهتر شد ، خانم صمیمی به این دخترتون شربت زعفرون دادین هی می خنده
مامان اومد توی حال : آیدین ببینم می تونی یک بلای سر دخترم بیاری
آیدین : خانم صمیمی شما بهش شربت زعفرون میدین به من میگید سر دختر تون می خواهم یک بلای بیارم ، این لاله خشک چیه که من بخوام بلا سرش بیارم
همه بچه ها خندیدن
مامان : پاشو برو یک آب به صورتت بزن بیا ، من که از پس زبون این آیدین بر نمیام
رفتم بالا کمی تو دستشویی خودم و باد زدم . و آروم یک آبی به صورتم زدم رفتم پایین
مجید : خوب لاله تو همیشه با این آیدین
: مجید بخدا بعضی اوقات چیزی میگه که همین سلمان نمی تونه جلوی خنده شو بگیره من که دیگه جای خود دارم .
مامان میز و چید : بفرمائید بچه از خودتون پذیرایی کنید .
همه برای خودشون غذا کشیدند . شهروز هنوز نشسته بود رفتم طرفش : بفرمائید آقا شهروز
شهروز : مرسی بلند میشم
صدای زنگ اومد در باز کردم بابا بود اومد تو بغلش کردم ، من و بوسید با همه بچه ها احوال پرسی کرد با شهروزم مثل همیشه برخورد کرد . اجازه گرفت و رفت بالا تا لباس عوض کنه بیاد .
آیدین موقع شامم فقط می گفت و بقیه می خندیدن .
بعد از شام بچه ها بهم هدیه دادند . از همه تشکر کردم
آیدین : خوب همه دادند دیگه
بچه ها گفتند آره
آیدین اومد پیش من : این و از همون پول های که برای پروژه ها می گرفتم خریدم ها
محدثه : لاله قبول نکن که آه و نفرین یک عده پشت سرت
آیدین : حلال کنید که یک بلای سر لاله نیاد .
همه خندیدن در جعبه رو باز کرد و یک گردنبند خیلی خوشگل انداخت گردم : مرسی آیدین
آیدین بغلم کرد : خواهش لاله خشکیده
همه برای من و آیدین دست زدن .
آیدین : چیه چرا اینطوری با منظور دست می زنید ، من از بی زنی بمیرم این لاله خشکیده رو نمگیرم ها
همه خندیدن
: خاطرت جمع منم زن تو نمیشم مگه پسر قحطی
آیدین : اره بابا ما پسر ها چهار تا زن می تونیم بگیریم تازه بعضی هاتون بدون شوهر می مونن ، اگه دستم باز بود ده ، یازده تایی می گرفتم
تکتم : الهی این بچه اصلاً اشتها نداره

حمیرا : وای از دست این آیدین اونقدر خندیدم که خدا می دونه
: آره دید چه طوری بچه ها رو دست انداخته بود
حمیرا : در مورد همه اطلاعات داشت
گوشیم زنگ زد : سلام آیدین
آیدین : سلام خسته نباشی
: تو خسته نباشی
آیدین : من که کاری نکردم
: همین که مهمونی رو گرم کردی خیلی خوب بود
آیدین : نه بابا
: آیدین موضوع سودابه رو از کجا می دونستی
آیدین : خانم فال گرفتم دیگه
: اذیت نکن بگو از کجا می دونستی
آیدین : من سلمان تو خیابون چند باری با هم دیده بودیمش
: خیلی باحال بود قیافه اش خیلی دیدنی بود
آیدین : آره ، خوب دیگه برو بخواب بابات امشبم ممنون ، راستی این پسر پررو چرا هدیه نداد
: چرا داد
آیدین : کی ؟
: بعد از این که همه رفتند زنگ زد همه چیز و براش تعریف کردم
آیدین : نه بابا مثلاً که چی
: برام مهم نیست که اصلاً بهش فکر کنم
آیدین : خوب برو بخواب من که امشب چند تا تیکه بهش انداخت
: بله ، من و حمیرا متوجه شدیم .
آیدین : خوب لاله خشکیده خداحافظ
: شب بخیر
گوشی رو قطع کردم حمیرا داشت آرایش هاش و پاک می کرد : تموم نشد
حمیرا : لاله فکر نمی کنی آیدین دوستت داره
: نه چون با من و تکتم یک جور برخورد می کنه تازه بعضی اوقات با اون بیشتر از من شوخی می کنه .
حمیرا : خیلی پسر باحالیه ازش خوشم میاد
: دیدی که همه بچه ها دوستش دارند اگه جای قرار بذاریم آیدین نباشه همه کسل هستند .
حمیرا : وای امشب وقتی فال قهوه من و دید میرزایی رو خوب اومد
: آره ، بعد جوری کینه به دل گرفته
چند روز تو خونه ام چون کاری ندارم انجام بدم بچه ها هنوز کلاس هاشون تموم نشده . بیشتر نقاشی می کنم . و سرم با رنگ ها گرم می کنم .
سلام سلمان خوبی ؟ چه خبر
سلمان : سلام ، آره ، خوبم تو چطوری ؟
: خوب ، دارم نقاشی می کنم
سلمان : وقتت آزاد شده
: آزاد آزاد نه ولی دارم برای یکی از دوست های مامان صورت دخترش و می کشم
سلمان : پس داری پول در میاری
: آره دیگه
سلمان : کی میای ببینیمت
: خوب با بچه ها بیان خونه ما
سلمان : باشه بزار ببینم کی وقت دارن بهت خبر میدم .
: باشه ، سلمان جان پس من منتظرم
سلمان : خوب کاری باری
: نه قربانت خداحافظ
در اتاقم باز شد بابا اومد تو : خوب داری چیکار می کنی
: نقاشی بابا کار دیگه ای ام بلدم
بابا : بله این که کل شهر رو بهم بریزی
: بابا
بابا : راستی امروز مامان بزرگ حال تو پرسید
: چی شده یاد من کردن
بابا : نه که تو زیاد حالش و می پرسی
: می دونی که بابا یکی دو بار با شما اومدم ولی همیشه با من بد برخورد کردن منم برای همین نیومدم
بابا سرش و تکون داد : خوب حالا گذشته اگه دوست داشتی بیا یک روز بریم
: باشه اگه شد عید میریم خونه مامان بزرگ
بابا : باشه عزیزم مزاحمت نمیشم .
: بابا ناراحت شدی

بابا : نه عزیزم می دونم تو یکی دو بار سعی تو کردی ولی اون ها قبولت نکردن .
: همه چیز درست میشه بابا
بابا لبخندی زد و رفت احساس کردم خیلی ناراحت شد و خوب منم حق داشتم وقتی می رفتم اونجا اونقدر متلک می شنیدم که خدا می دونه .
---
امروز روز اول عید ، مامان و بابا دیدن خانم شاهسوندی رفتند .
سلام آیدین عیدت مبارک
آیدین : آفرین دختر خوب که می دونی که بزرگ تره
: بی ادب پررو
آیدین : لاله تو که خوب بودی .
: آیدین اذیتم نکن یکم آدم باش
آیدین : باشه عزیزم عیدت مبارک ، صد سال به این سال ها ، نوروزتان پیروز ، هر روزتان نوروز
می خندیدم و اون همین طور داشت می گفت
: تو عوض نمیشی
آیدین : اون های که عوض شدند پشیمونن چه برسه به من
: خوب دیگه خیلی حرف زدی می خواهم به سلمان و تکتم زنگ بزنم
آیدین : باشه برو خداحافظ
شماره سلمان و گرفتم مشغول بود برای همین به تکتم زنگ زدم : سلام تکتمی
تکتم : سلام عیدت مبارک
: عید تو هم مبارک
تکتم : امیدوارم سالی خوبی داشته باشی
: برای تو هم همین طور ، انشاالله امسال عروسی دیگه
تکتم : انشاالله
: خوب برو موفق باشی
تکتم : به آیدین زنگ زدی
: آره
تکتم : برم بهش زنگ بزنم که دیگه شروع می کنه به چرت و پرت گفتن
: آره بابا به منم کلی چرت و پرت گفت . خداحافظ .
گوشی رو قطع کردم سلمان زنگ زد
سلام لاله جان
: سلام سلمان عیدت مبارک
سلمان : عید تو هم مبارک
: امیدوارم امسال سال خوبی باشه
سلمان : ممنون ، همچنین برای تو
: مزاحمت نمیشم به خانوادده تبریک بگو
سلمان : قربانت خداحافظ
نمی دونم چرا تازگی ها سلمان مثل همیشه نیست به آیدین گفتم ولی اون گفت تو دور شدی این طوری فکر می کنی .
برام پیام اومد نگاه کردم دیدم شهروز برام پیام عید داده ولی من هیچی براش نفرستادم ، برای تمام دوستام پیام تبریک عید فرستادم .
صدای بابا و مامان اومد
رفتم پایین : سلام
بابا : علیک سلام دختر بابا
مامان : چی می خواهی
: به خدا هیچی فقط سلام کردم
مامان : این طور سلام تو بی دلیل نیست
: مامان تو سال جدید دیگه گیر نده
بابا : خوب من می خواهم برم
: کجا بابا ؟
مامان : دیدن مامان بزرگت
منم میام
بابا لبخندی زد : مطمئنی
مامان : رفتی ناراحت برگردی من می دونم و تو
: یکبار امتحان می کنیم تا ببینیم چی میشه

رفتم بالا یک بلوز با شلوار سفید پوشیدم و یک مانتو کوتاه آبی با روسری سفید کفش سفیدهام و برداشتم ، رفتم پایین : من آماده ام
مامان به من نگاهی کرد : این طوری میری بهت چیزی میگن ها
بابا : خانم چی می خواهن بگن
مامان : سرش و تکون داد باشه برو
بابا از خونه اومدیم بیرون قرار شد با ماشین من بریم . سوار شدم : بابا خیلی بد لباس پوشیده بودم
بابا : نه عزیزم خیلی هم خوشتیپ شدی
خیابان ها حسابی شلوغ بود خیلی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم . بابا زنگ و زد و مامان بزرگ در باز کرد وارد خونه شدیم
خونه مامان بزرگ یک خونه قدیمی بود که دور تا دور حیاط اتاق بود ، یادم قدیم ها عمه و عمو اینجا زندگی می کردند . ولی ما هیچ وقت نیومدیم تو این خونه زندگی کنیم مامانم راضی نمی شد .
بابا وارد شد و پشت سرش من وارد شدم . بابا با مامان بزرگ و آقاجون احوال پرسی کرد .
بابا : لاله امروز با من اومده تا عید و تبریک بگه
منم با مامان بزرگ و آقاجون احوال پرسی کردم عید و تبریک گفتم احساس راحتی نمی کردم . کنار بابا نشستم . تو خونه شون مثل قدیم ها هنوز پشتی دور تا دور خونه بود هیچ تغییری نکرده بود .
مامان بزرگ : خوبی لاله ؟
: بله ممنون
آقاجون : خیلی وقت اینجا نیومدی ؟
: بله
صدای زنگ اومد مامان بزرگ در باز کرد ، جلال
بابا : چه خوب جلالم می بینم خیلی وقت ندیدمش
در خونه باز شد عمو جلال بعد از چندین سال دیدم خیلی تغییر نکرده بود . یک خانم چادر و سه تا دختر و دو تا پسر همراهشون بود با همه احوال پرسی کردم ولی واقعاً نمی شناختمشون فقط عمو جلال و یادم بود .
عمو جلال : چقدر لاله تغییر کردی
لبخندی زدم
عموجلال : دختر عمو پسر عموهات و میشناسی
بهشون نگاهی کردم : متاسفانه نه
عمو جلال : بس که میای دیدن ما
هیچی نگفتم . عمو جلال : درس می خونی ؟
: تموم شده
عمو جلال : حتماً تو هم دکتر شدی
خندیدم : نه عمو
عمو جلال : خوب پس تو قانون و شکستی
: میشه گفت
عمو جلال : چی خوندی حالا
: هنر
عمو جلال : آفرین ، پس هنرمند شدی
: نه به اون اندازه ولی خوب یک خط خطی می کنیم .
عمو جلال : خوب بیا با دختر عموهات آشنا بشو
به هشون اشاره کرد : خانمم طوبی . دخترام زهرا ، فاطمه ، ثریا . پسرام حسین ، هومن
: خوشبختم
اون ها فقط سرشون و تکون دادند .
گوشیم زنگ زد : ببخشید
از توی کیفم در آورد : بله
آیدین : لاله کجایی ؟
: بعد باهات تماس میگیرم
آیدین : باشه
گوشی رو قطع کردم . بابا : کی بود ؟
: آیدین
احساس کردم قیافه آقاجون یک طوری شد : عروس شدی لاله ؟
: نه
آقاجون : چون دیدم با پسر حرف می زنی
مادربزرگم با اخم به آقاجون نگاه کردم

: همکار هستیم .
عمو : چه کاری انجام میدیم ؟
: با شهرداری کار می ک
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , رمانی ها , رمــــــان زیبــا , e khatar- maida maida wazir e afghan song - YouTube ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46725

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا