تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لاله (فصل پنجم)


مامان : که چی بشه ؟
: می خواهم یکم بیشتر بشناسمشون
مامان ساکت شد : ازشون خوشت اومده
: نه
مامان : پس چی ؟
: همین طوری
مامان : چی باعث کجنکاویت شده
: راستش خونشون دلم می خواهد از اینجا نقاشی بکشم
مامان : لاله ول کن
: مامان خیلی باحال همیشه دوست داشتم از یک خونه این شکلی نقاشی بکشم .
مامان : باشه بمونید ولی زود بیان ها
: چشم مامان گلم ، عزیز من
برگشتم تو کنار بابا نشستم : مادربزرگ می مونیم
مادربزرگ لبخندی زد : خوب می کنی مادر
: یک اجازه می خواستم ازتون بگیرم
مادربزرگ : بگو مادر
اجازه میدید از خونتون عکس بگیرم
مادربزرگ : وا برای چی ؟
: خیلی خوشگله
مادربزرگ : این خونه خراب کجاش خوشگله
: یعنی اجازه نمیدین
مادربزرگ : چرا مادر از هر کجاش دوست داری عکس بگیر ، ولی اول بزار ناهار بخوریم بعد
: مرسی
سفره رو انداختند همه نشستیم ، سبزی پلو ماهی داشتند ، واقعاً خوشمزه بود . می خواستم تو جمع کردن سفره کمک کنم که عمو نگذاشت و شروع کرد به سر به سر گذاشتن من .
عمو آروم : حالا جون من بگو تو خونه آقاجون گنج پیدا کردی
می خندیدم
بابا : جلال اذیتش نکن
عمو : تو مگه فضولی یک بچه برادر دارم می خواهم اذیتش کنم .
من می خندیدم .
عمو : من همه جا رو گشتم غیر از این اتاق
خندیدم : عمو همین جاست
عمو : دیدی کیومرث هی بهت گفتم بیا یک روز اینا رو ببریم بیرون من اینجا رو بگردم
بابا می خندید
عمو : همین جایی که نشستی
: آره عمو
عمو : پاشو من جای تو بشینم ببینم چی اونجاست
: آقاجون می فهمه
طوبی اومد : آقا جلال بیا
بابا آروم به من : زیاد با جلال شوخی نکن به طوبی بر می خوره
: بخوره ، عموم بعد از قرنی دیدمش
عمو اومد تو : لاله برو دوربین تو بیار چند تا عکس یادگاری بندازیم
: چشم
در خونه رو که باز کردم دیدم هومن ، حسین و امید دارند با هم حرف می زدنند : ببخشید اجازه میدید من رد شم
هومن رفت کنار : بفرمائید .
در ماشین و باز کردم و دوربین و از توش در آوردم . رفتم داخل
: عمو آوردم
عمو : بده ببینم
دوربین و دادم به عمو و اون نگاهش کرد : کیومرث این از کی گرفتی
بابا : خودش خریده
عمو : آفرین خیلی باحال تمام اتومات
: بله
بابا : عمو تو کار دوربین
: نمی دونستم و گرنه می اومدم از شما خرید می کردم
عمو : از کجا خریدی ؟
: از ایران نخریدم
عمو : همون چون اینجا خیلی سخت گیر میاد
از لندن خریدم
عمو : خیلی چیز عالی معلوم این یکی رو به من رفته . خوب حالا یک عکس از من و بابات بنداز فکر کنم یک سی سالی هست با هم عکس نگرفتیم .
از عمو بابا عکس گرفتم از مادرجون و آقاجون از دیوارهای خونه از همه چیز و همه کس . توی حیاط داشتم عکس می گرفتم که گوشیم زنگ زد : بله
سلام لاله خانم
با خودم اه چرا به شماره نگاه نکردم : چکار داری
شهروز : خوبی
: بابام دکتر به شما نیاز ندارم
شهروز : لاله چرا صبح نیومدی ؟

دلم نمی خواست
شهروز : خوشحال بودم که می بینمت ولی وقتی مامان و بابا تو تنها دیدم خیلی بهم برخورد
: خوب بخوره ، مگه تو نمی خواستی داماد بشی
شهروز : اون منتفی شد
: آخ ، خوب دیگه من کار دارم
لاله جان
: بله
برگشتم امید بود
: جانم
امید : بیا بریم داخل
: باشه الآن میام
شهروز : اون کیه ؟
: به تو مربوط نمیشه
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم روی سایلنت . رفتم داخل دیدم همه دور هم نشستند توی همون حالت ازشون عکس گرفتم
طوبی : وای خدا مرگم بده یک چیزی بگو این طوری بد می افتیم
لبخندی زدم : همه حالتشون خوب بود .
عمو : مطمئنی عمو ، من دستم
دستش و سمت بینیش برد
خندیدم : عمو
عمو : خوب احتمال دیگه
کنار بابا نشستم .
مادربزرگ : یادتون رفتیم شمال
عمو : آخ آخ مادر نگو هر وقت یادم میاد
بابا : چی کشیدیم
من نگاهشون می کردم نمی دونستم در مورد چی صحبت می کنند .
عمو : لاله اومدیم تو عمرمون بریم خونه عموم تو شمال
: خوب
عمو : فکر نکنی عموم خسیس بود ابدا ، بهش زنگ زدیم که داریم میام اونجا ، اونم گفت بیان ما هستیم هیج جا نمی خواهیم بریم . خلاصه ما هم خوشحال رفتیم خونه عمومون
بابا : خونه نبودن
: یعنی رفته بودند مهمونی
عمو : نه خیر رفته بودند یک شهر دیگه مهمونی
: شما چکار کردید
طوبی : هیچی شب و تو ساحل موندیم . صبح زودم برگشتیم سمت خونه
عمو : اینجاش جالب ، اومدیم خونه ناراحت که مسافرت خراب شده بود ، صدای زنگ بلند شد این کیومرث رفت در باز کرد ، می دونی کی بود
: حتماً عموتون
عمو : آفرین اومد تو ببخشید اتفاقی شد ما فکر کرده بودیم شما امروز میرسین شمال . دیدیم اونجا که نتونستیم شما رو ببینیم ، ما اومدیم اینجا .
همه خندیدن
عمو : خدا بیامرزش وقتی مرد خانواده اش خوشبخت شدن
بابا : برای چی ؟
عمو : خانه شمال و فروختند یکی از باغها رو فروختند عمو تو حسابش کلی پول بود . بیا ببین زن عمو چه خونه زندگی بهم زده دیگه اون زن عمو قدیم نیست ، همیشه زار و نذار بود حالا چاق و خوشتیپ می گرده .
بابا : بیچاره خیلی اذیت شد
عمو : آره بابا خدایش بابا هر اخلاقی داره خسیس نیست .
چشمم به امید افتاد که داشت به من نگاه می کرد لبخندی زدم و اونم لبخند زد .
هومن : بابا حوصله ام سر رفت
حسین : خوب مثلاً چکار کنیم
امید : بیان بریم تو حیاط یک والیبالی بزنیم .
رویا : ما هم موافقیم
امید : لاله بازی می کنی ؟
: من بلد نیستم
امید : ایراد نداره اینا فقط ادعا دارند هیچی یاد ندارند .
بابا : برو لاله خوش می گذر
رها : ما دختر ها با هم

امید : مشین شش نفر که ما سه نفرین
: من بازی نمی کنم یکی از دختر ها بیاد تو گروه تون درست میشه
امید : لاله با ما شما هم با هم
: من بلد نیستم
امید : بیا اون با من
رویا : اول ما
هومن : شما هم اول
رویا سرویس زد دقیقاً جای که من بودم منم با پنجه جواب دادم
امید : آفرین
هومن زد تو زمین اون ها
حسین : یک ، هیچ
بازی هیجانی شده بود و صدای خنده ما حسابی بلند شده بود امید کرکری می خوند ، اون ها حرص می خوردند .
بازی سه یک بردیم . روی پله نشستم
هومن : خوب رویا جون آب
رویا : به من چه ؟
هومن : می دونی که وقتی یک گروه می برند اون گروه دیگه باید به حرفشون گوش کنند .
فاطمه با عصبانیت آب با یک لیوان آورد .
هومن اول برای من ریخت : تو اول بخور بی ادب یک دونه لیوان بیشتر نیاورد
: اینجوری که بد
هومن : بخور ما بدمون نمیاد .
: مرسی
اول من خوردم بعد اون سه تا . حسین بقیه آب و ریخت روی اون ها . صدای جیغشون در اومد . ثریا با یک پارچ آب اومده بود می خواست بریزه روی حسین .
من سریع بلند شدم چون نزدیک حسین بودم .
ثریا آب و ریخت رو سر حسین .
امید : من و خیس کردی
آب بازی شروع کرد اونقدر هم دیگر و خیس کردن که خدا می دونه من رفتم کناری ایستادم تا خیس نشم . ولی فایده ای نداشت پایین مانتوم خیس شده بود . بقیه همون طور نشستند با مانتوهای خیس ولی من اصلاً نتونستم تحمل کنم . مانتوم در آوردم .
زهرا : چی شد ؟
: مانتوم خیس شده
امید : بنداز روی بند تا خشک بشه
: فکر نکنم خشک بشه
امید اومد ازم گرفت و انداخت روی بند : تا وقتی بخواهین برین خشک میشه
مادربزرگ صدامون کرد که بریم داخل
وارد اتاق شدیم مادربزرگ : خدا مرگم بده چی شد چرا همتون خیسید . سرما می خورید .
بچه ها خندیدن و نشستند تازه بابا من و دید : چی شد لاله
: هیچی خیس شدم مانتو رو انداختم روی بند خوش بشه
بابا : خوب کردی بیا بشین .
کنار بابا نشستم چشمم به عمه طاهره افتاد که خیلی بد من و نگاه کرد ولی من محل ندادم
رویا : لاله موهات خودش فر داره
: نه فر زدم
رویا : مامان اگه موهاش و ببینی خیلی خوشگل .
عمه : دختر خوب نیست تا وقتی ازدواج نکرده از این کارها بکنه
امید : مامان چرا قدیمی فکر می کنی حالا این رویا و رها مثل زمان جوانی شما راه برند خوبه
عمه :خیلی زبون در آوردی
آقای شیبانی : خوبیت نداره
امید : من می خواهم فردا برم ابروهام و بردارم
عمه عصبانی شد و قندی سمت امید پرت کرد . امیدم بلند بلند خندید
عمو : آره امید حالا که دقت می کنم اون ابروهات یکم تمیز شه خوب میشی ها
امید : من هی به مامان میگم اون گوش نمی کنه میگه رفتی این کار رو کردی دیگه نیا خونه
عمو : دایی جان برو بردار بیا خونه ما این هومن و حسینم با خودت ببر
عمه : همون که موهات بلند بسته دیگه نمی خواهد ابرو برداری
عمو به موهای امید نگاه کرد : طاهره خوبی این که مو نداره
امید : دایی همین و به مامانم بگو گوش نمی کنه
فاطمه : بیا امید من میرم کلاس آرایشگری بده موها تو کوتاه کنم
امید : بمیریم نمی گذارم تو دست به موهام بزنی ، همین موهای حسین و کوتاه کردی بسته
به موهای حسین نگاه کردم دیدم از ته زده است .
زهرا : خودش رفت آرایشگاه داد کوتاه کردن
امید : اونقدر بهش خندیدم که رفت زد
فاطمه : خیلی ام خوشگل شده بود
رها : خدایش خیلی قیافه اش مسخره شده بود .
امید گوشیش و در آورد : دایی نگاه کن این خوشگل
بابا گوشی رو گرفت به منم نشون داد سعی کردم نخندم
امید : راحت باش بخند
بابا : دختر این چه بلای بوده سرش در آوردی
فاطمه : عمو
بابا : بچه رو شبیه قارچ کردی
امید : موهای لخت حسین بلند کرده بود دایی به چه قشنگی ولی خانم فاتحه اش و خوند
فاطمه خیلی بد ادبی امید خودش می خواست کوتاه کنه
امید : می خواست نه این که بره با ماشین روز عیدی خودش و کچل کنه .
عمو : خوب اینم مدلی
امید : هر وقت خواستم این مدلی بزنم میام سراغت فاطمه
عمو : آی بچه پررو دخترم و اذیت نکن خوب میشه
هومن : موی چند نفر رو خراب کنه خوب میشه ، مادرجون همون روسریت و در بیار ببینن چطوری کوتاه کرده .
مادربزرگ : هومن ، یاد میگیره
آقاجون اومد : هومن مودب باش
هومن : چشم آقاجون ولی خوب آدم باید واقعیت و قبول کنه .
آقاجون : تو هم وقتی رفته بودی توی بانک یادت چند بار کم آوردی تا راه افتادی
هومن : آقاجون به خودم ضرر زدم به بقیه ضرر نزدم .
بابا : هومن توی بانک کار می کنی
هومن : آره من و امید هر دو تو بانکیم
بابا : چه خوب
بابا : حسین تو چی ؟
حسین : من با بابا کار می کنم .
بابا : خوب ، دختر هام که تحصیل می کنند .
امید : نه عمو کی اینا رو دانشگاه راه میده
بابا : برای چی مهم درس خوندن
امید : مسئله مهمش همینجا است ، همشون تو درس خوندن تنبل
رها : من هنوز دبیرستانیم
امید : شما بله ، بقیه درسشون تموم شده
بابا : دیپلم
امید با خنده ای : حالا دیپلم ، زیر دیپلم تو همین حدود
من سرم و با کیفم بند کردم یعنی نشنیدم دوست نداشتم جلوی من ضایع بشن
بابا : خودت چی امید
امید : من بانک داری خوندم الآنم از طرق بانک دارم ادامه تحصیل میدم
بابا : آفرین کار خوبی می کنی درس خوندن خوبه
ساعت شش بود که بابا گفت بریم لاله
: بله بریم .
با آقاجون خداحافظی کردم رفتم توی حیاط و مانتوم و برداشتم هنوز خشک نشده بود : بابا یک لطفی بهم می کنید .
بابا : بگو عزیزم
: از صندوق عقب تو یک ساک قرمز یک مانتو هست بدی به من
بابا : باشه
: اینم سوییچ
بابا رفت اومد : بیا لاله
مانتو رو پوشیدم و مانتو خیسم و گذاشتم توی ساک ، با همه خداحافظی کردم : خونه ما هم بیا خوشحال میشم .
عمو : حتماً میایم عمو
عمه : مامانت ناراحت میشه
عمو : نه مژگان ناراحت نمیشه همیشه مهمون نواز بوده و حاضرم شرط ببندم هنوزم هست
از حرف عمو خوشم اومد لبخندی زدم : با اجازه
سمت ماشین که رفتیم بابا : بیا سوییچ
سوار شدم و یک بوق زدم و راه افتادم : خیلی خوش گذشت
بابا : آره مدت ها بود اینطوری دور هم جمع نشده بودیم
: شما نبودید بقیه که بودند
بابا : آره دوست ندارم مامان تو ناراحت کنم چون می دونم حق با اون
: عمه طاهره این وسط ، نه ؟
بابا سرش و تکون داد : آره ، زبونش به حال خودش نیست و این باعث خیلی کدورت ها بین خانواده من و مامان شد .
: امیدوارم همه چیز درست بشه .
رفتم خونه خاله ، سلام به همه ، عیدتون مبارک
خاله : سلام لاله جون خوبی
: بله خاله خوبم ، سلام مامانی
مامان : خوش گذشت
: جاتون خالی از دست عمو جلال کلی خندیدم
مامان ابروش و داد بالا : عمه محترم هم بود
: بله
مامان : معلوم حسابی پختت
خندیدم به جای من بابا : نه حرفی نزد
: چرا زد ولی خوشم اومد مادربزرگ خوب از خجالتش در اومد . اونم دیگه هیچی نگفت
مامان : چی شده به طاهره از گل کمتر گفتند ؟
: خوب دختر کیومرث خان و مژگان خانم رفت بود اونجا
مامان : آها
بابا خندید : همه سلام رسوندن
: آره مخصوصاً عمو جلال ، بهشون گفتم حتماً بیان سمت ما عمو گفت حتماً میان
مامان : تشریف بیارن
: عمو گفت مژگان همیشه مهمون نواز بوده
مامان لبخندی زد .
بابا به من نگاهی کرد و لبخندی زد منم بهش چشمکی زدم .
---
روز پنجم عید بود که بابا خبر داد عمو جلال و عمه طاهره عصر برای عید دیدنی میان خونه ما
مامان : می دونستم طاهره فضول میاد
: مامان زیاد تحویل نگیر
مامان : کیومرث جان می خواهی شام سفارش بدم که شام اینجا باشند
بابا اومد و به من نگاه کرد
: عالی مامان ، چی می خواهی سفارش بدی ؟
مامان : اونا دیگه به من مربوط میشه
رفت توی آشپزخونه آروم به بابا : خدا کنه عمه خراب کاری نکنه .
مامان اومد بیرون : از الآن بگم حق اینکه لاله روسری سرت کنی یک لباس الکی بپوشی نداری باید خیلی مرتب باشی اونجا خونه اونها بوده هر طور دوست داشتند تو بودی ولی اینجا خونه من
: باشه مامان هر چی تو بگی
مامان به بابا نگاه کرد : حرفیه
بابا با یک حالتی : نه خانم هر چی شما بگید .
به مامان کمک کردم تا همه چیز و مرتب کنه
مامان : چند نفرند ؟
: عمو هفت نفر ، عمه پنج نفر
مامان : جوجه کشی باز کردن
خندیدم : نمی دونم
رفتم بالا توی اتاقم بابا اومد : لاله مامانت خنجر رو از رو بسته
: نه هیچ اتفاقی نیافته تا عمه هیچی نگه .
ساعت شش بود که من و بابا آماده بودیم . مامان مجبورم کرد یک بلوز صورتی با دامن مشکی کوتاه بپوشم . کفش های مشکی پاشنه بلند و پوشیدم . و به خودم رسیدم .
بابا هم کت شلوار با کراوات پوشیده بود . خود مامانم یک کت و دامن خیلی خشک تنش کرده بود رنگ کت سبز بود که کنار یقه اش گلهای سیاه داشت با دامن مشکی .
مامان به من نگاهی کرد : خوب ، لاله مودب باشی ها
: مامان مگه دفعه اولم مهمون میاد خونه ما
مامان : فامیل بابات دفعه اول میان
تلفن خونه زنگ زد . آیدین بود از مامان اجازه خواسته بود تا با تکتم و سلمان بیان خونه ما ، مامانم اجازه داده بود
: مامان ما مهمون داریم
مامان : اون هام مهمونند چه ایرادی دارهصدای زنگ بلند شد اول خانواده عمو جلال اومدن با اون چیزی که خونه مادربزرگ دیدم کلی تغییر کرده بودند زن عمو بدون چادر بود و خیلی خوشتیپ .
دخترهام همین طور ، با همه دست دادم
مامان : می تونید برید بالا مانتو تون و در بیارید .
زهرا ، فاطمه و ثریا رفتند . زن عمو هم رفت منم همراه عمو رفتم تو پذیرایی نشستم : خوش اومدی عمو
عمو : لاله از عمه ات می ترسم
: راستش منم عمو
عمو : به امید سفارش کردم مراقب مامانش باشه
هومن و حسین روی مبل نشسته بودند و به حرف های من و عمو گوش می کردند
هومن : مراقب هستیم لاله جان شما نگران نباش .
زن عمو دخترهاش اومدن پایین لباس ساده ولی شیکی تنشون کرده بودند . ولی با روسری بودند .
: خیلی خوش اومدین طوبی جون
طوبی به من نگاهی کرد : مرسی عزیزم
صدای زنگ بلند شد خدا خدا می کردم اتفاقی نیافته بابا در باز کرد عمه بود . در باز کردم اومدن داخل عمه هم بدون چادر بود وقتی من و دید با یک حالتی نگاه کرد : سلام عمه جان خوش اومدین
مامان : سلام خوش اومدین
عمه : سلام عیدتون مبارک
مامان : عید شما هم مبارک .
آخر از همه امید : سلام
امید به من نگاهی کرد : سلام لاله جان خوبی ؟
: مرسی ، خوش اومدین بفرمائید
رها و رویا هم خیلی بد به من نگاه کردم خوب من کاری نمی تونستم بکنم .
مامان : می تونید بالا مانتو ها رو بکنید تا راحت باشید .
عمه رفت بالا دخترهاشم دنبالش . امید و آقای شبانی رفتند پیش عمو .
مامان صدام کرد : بیا چای رو ببر
: چشم
پذیرایی کردم وقتی به امید رسیدم با یک حالتی من و نگاه کرد و چایش و برداشت .
عمه ، رها و رویا اومدن پایین . از اون ها هم پذیرایی کردم .
صدای زنگ بلند شد به بابا نگاه کردم و بلند شدم .
در باز کردم . مامان : چیه ؟
: هیچی
در خونه رو باز کردم اول تکتم اومد باهاش رو بوسی کردم : خوبی تکتم
تکتم : تو که بی معرفتی سر به ما نزدی ما اومدیم خوب کردی .
سلمان بدی بود به سلمان دست دادم : خوبی سلمان دلم خیلی براتون تنگ شده بود
سلمان : دیدم چقدر حال من و پرسیدی
آیدین : برید کنار من اومدم ، مهمون دارید
سرم و تکون دادم : آره عمه و عموم هستند .
آیدین دستش و آورد جلو بهش دست دادم و طبق معمول بغلم کرد : خوبی آیدین
آیدین : قربانت هر وقت زنگ زدم داشتی می رفتی مهمونی
: چکار کنم اقوام بزرگ هستند . بفرمائید تو
همه به احترام مهمون های من بلند شدم
دوستان و همکارم هستند آیدین ، سلمان و تکتم
اون ها رو هم به بچه ها معرفی کردم .
: تکتم جون می خواهی عزیزم بریم بالا لباس تو در بیاری
تکتم : ممنوم میشم
با هم رفتیم بالا تکتم : لاله کاش می گفتی نمی اومدیم
: ایراد نداره ، چیز خواستی نیست
تکتم : جو خیلی سنگین
: همین جوری از اول بود .
تکتم مانتوش و در آورد یک تاب خیلی خوشگل پوشیده بود موهاش و دورش ریخت ، با هم رفتیم پایین عمه به تکتم نگاهی کرد ولی چیزی نگفت .
کنار آیدین نشستم : مامان و بابا خوب بودن
آیدین : مامان گفت بهت بگم خیلی نامردی که نیومدی خونمون
: میام به خدا
آیدین : به مامان گفتم من نمی بینمش از وقتی فارغ التحصیل شده دیگه با بچه دانشجو نمی پره
: خیلی بدی آیدین
عمو : شما ها مگه درستون تموم نشده
آیدین : نه عمو جان ما مثل این لاله درس خون نبودیم این هفت ترم تموم کرد ولی ما هنوز فکر کنم یکی دو ترم دیگه داریم ، نه بچه
تکتم : شما بله ، ولی من و سلمان تموم می کنیم
آیدین : پس نتیجه میگیریم بچه درس نخونشون منم
عمو خندید : خوب لاله رو داری بگو کمکت کنه
آیدین سرش و تکون داد : اونقدر خسیس که باورتون نمیشه اصلاً پروژه هاش و به ما نشون نمیده ، نمی دونم به کی رفته ، آقای صمیمی و خانمشون این طوری که نیستند .
عمو : میگن حلال زاده به دایش میره که اینم دایی نداره
آیدین : فکر کنم به حمیرا رفته
مامان : آیدین !
آیدین : اه شما اینجا بودید فکر کردم تو آشپزخونه اید
همه خندیدن
چشمم به امید افتاد که خیلی جدی نشسته بود . بچه ها یک نیم ساعتی موندن و رفتند .
رفتم توی آشپزخونه تا سینی بیارم ، فنجون های چای رو جمع کنم
عمه : لاله جان نمی دونم روز اول عید تو باور کنم یا الآن
به امید نگاهی کردم : لاله جان لطفاً برای من یک چای بیار ممنون میشم
: چشم
رفتم توی آشپزخونه و چند تا چای ریختم اومدم اول برای امید گرفتم : بفرمائید .
امید برداشت : مرسی
برای بقیه ام گرفتم فقط عمو بابا برداشتند .
: بابا چرا با عمو یک دست شطرنج نمی زنی
بابا : آره جلال پایه ای
جلال : با اجازه مژگان خانم
مامان : راحت باشید خونه خودتون .
آقای شیبانی ، حسین و هومن رفتند پیش بابا اینا منم کنار رویا نشستم
رویا : لاله آلبوم عکس نداری بیاری نگاه کنم
: چرا تا دلت بخواهد عکس دارم
رویا : برو بیار ببینیم .
رفتم بالا چند تا آلبوم آوردم اومدم پایین .
: بیا رویا جون
رویا : بیا اینجا بشین معرفی کن
روی مبل سه نفر نشسته بود خودش یک طرف بود امید یک طرف منم رفت وسط نشستم ، رویا باز کرد . رها هم زود اومد : بذارید منم ببینم .
رها اومد بین من و امید نشست
رها : آلبوم بده لاله تا منم خوب ببینم
زهرا و فاطمه و ثریا هم اومدند رو به روی ما نشستند و یک آلبوم دیگه رو برداشتند
آلبومی که دست خودم بود آلبوم دانشگاه بود تمام عکس های دانشگاه اون تو بود
رویا : معرفی کن
این که معلوم بچه های که اینجا بودن ،
رها : خیلی با هم صمیمی نه
: آره از روز اول دانشگاه ما چهار تا با هم دوست شدیم .
رها : آیدین معلومه خیلی دوستت داره
: منم خیلی دوستش دارم بهتر بگم تمام بچه های کلاس آیدین و دوست دارند
رها آروم پرسید : تو حسودیت نمیشه
به چی ؟
رها : خوب فکر کنم تو آیدین یک طور دیگه دوست داری
: نه اصلاً آیدین فقط آیدین نه چیز دیگه خاطرت جمع ما سه تا فقط دوست هستیم و تونستیم با هم کنار بیایم .
رویا : چه با مزه
: وقتی وارد دانشگاه میشی یعنی برای من اینطور بود آدم با کسایی هماهنگ میشه که نظرهای مثل هم دارند توی کار نه تو مسائل دیگه
رها : یعنی چی ؟
: خوب مثلاً همه ما از نظر خانواده خیلی با هم فرق داریم ، سلمان خانواده خیلی مذهبی داره ، تکتم خانواده پدریش مذهبی ولی خانواده مادریش اینطوری نیستن . آیدین مثل خودمم بیرون و تو خونه مثل همه .
رها : مثل تو که خانواده پدریت مذهبی
: خوب فرق زیادی داره چون من احساس راحتی می کنم و همون طور که جلوی بقیه لباس می پوشم جلوی خانواده پدریم پوشیدم . ولی تکتم این طوری نیست .
عکس ها تمام شد رفتیم روی مبل اون سمت نشستیم و فاطمه شروع کرد از آرایشگاه و اتفاقات اونجا تعریف کردن .
لاله جان بیا عزیز
: چشم مامان ، ببخشید بچه ها الآن میام
رفتم توی آشپزخونه : بله مامان
مامان : اون امید بیچاره رو تنها گذاشتی پیش سه تا زن که چی بشه ؟
: مگه من گذاشتم
مامان : اون بخاطر عمه ات نشسته که اون چیزی نگه ، می دونی که چی اون بشینه چی نشینه عمه ات حرفش و می زنه منم که نمی خواهم باهاش بعداً رفت و آمد کنم پس زیاد مهم نیست چی میگه برو پیشش گناه داره
: چشم مامان
اصلاً از مامان توقع نداشتم خدایش آخر صبوری بود از آشپزخونه اومدم بیرون رفتم پیش امید : امید دوست داری نقاشی های من و ببینی
امید : نه راحتم
دستش و گرفتم : خسته نشدی این همه نشستی
امید : آخ
: بیا بریم
رها : ما هم می تونیم بیایم
: البته بیان بریم
رفتیم بالا توی اتاق من : نقاشی ها رو تکیه داده بودم به دیوار .
بچه ها داشتند نگاه می کردند
امید : لاله مامانم چیزی نگه به زن دایی
: زیاد مهم نیست
امید : مطمئنی
: آره خود مامان گفت
امید : پس زن دایی خیلی فهمیده است
: حسابی خسته شدی
امید : بدتر از همه این بود که باید به حرف های زنا گوش کنم
: مگه چی می گفتند ؟
امید : یادت رفتیم عروسی نوه نوه عمو اینجوری شد
: امید
امید : جانم
: خیلی لوسی
امید : مرسی ، بخدا تو بودی ی
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها - 97-رمان کاردوپنیر - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمــــــان زیبــا , e khatar- maida maida wazir e afghan song - YouTube , رمان عشقت همه زندگیم شده**قسمت بیست و سوم - لحظه های خوش من و تو , رمان دالان بهشت | مالزی: مجله اینترنتی ایرانیان مالزی: اخبار مالزی ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46439

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا