تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لاله (فصل ششم)


: بریم من دیگه نمی خواهم توی این اتاق باشم .
رویا می خندید
: رویا نخند ، خوب می ترسم
امید : رویا اذیتش نکن
رویا : به جان خودم یاد لحظه ای که ترسیدی می افتم خنده ام میگیره
امید هیچی نگفت
: خیلی بدی رویا
رفتیم توی حال میز قشنگی چیده بودند . فهمیدم همه دست پخت خود طوبی جون و واقعاً خوشمزه بود .
: طوبی جون واقعاً خوشمزه بود من خیلی لذت برم
طوبی : نوش جونت عزیزم
من زود تر از همه دست از غذا کشیدم
ثریا : لاله یعنی سیر شدی
: خوب آره تازه امشب خیلی خوردم
رها : بی دلیل نیست اینقدر لاغر اندازه جوجه غذا می خوره
مادربزرگ : دختر بخور پوست و استخونی
: مادربزرگ من کجام پوست استخون تازه چاقم
رویا : این به خودش میگه چاق پس ما چی باید بگیم .
همه خندیدن . چشمم به امید افتاد اونم به من نگاه کرد . عمه به من نگاهی کرد و اخم هاش و توی هم کرد . دیگه به امید نگاهی نکردم
ساعت یازده بود که رفتیم خونه به من که خیلی خوش گذشته بود تو ماشین : شب خوبی بود
بابا به مامان نگاهی کرد : آره
مامان : چی شده مادرتون از عروس هاشون دفاع می کردن
: خوب دیده عروس های خوبی داره ، من که گفتم خونه مادربزرگ که رفتم یکی دو بار با عمه جدی برخورد کرد .
مامان : امشبم همین طور بود
بابا از توی آینه به من لبخندی زد ، فهمیدم خیلی خوشحال که آشتی نسبی برقرار شده .
رفتم خونه موبایلم و چک کردم دیدم بازم مثل همیشه شهروز کلی میسکال زده . رویا برام یک متن خیلی قشنگی فرستاده بود . منم براش یکی فرستادم .
چقدر دلم می خواست امشب طولانی تر بود و من بیشتر با امید بودم یعنی اونم ممکنه از من خوشش اومده باشه ، یاد لحظه ای که رفتم توی بغلش افتادم
شب به یاد امید خوابیدم ، صبح مامان اومد بالای سرم : لاله خانم شاهسوندی و شهروز می خواهن بیان اینجا خونه می مونی یا میری بیرون
زود بلند شدم : میرم بیرون
مامان : پس زود باش چون تا یک ساعت دیگه میاد .
سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون نمی دونستم کجا برم . به آیدین زنگ زدم گفت داره روی پروژه اش کار می کنه و پیش چند تا از بچه های دیگه است تکتم شانس من خونه بود . سلمانم با آیدین بود .
کنار خیابون نگه داشتم : بمیری شهروز که من باید از دست تو توی خیابون ها آواره باشم .
دیدم کمی پایین تر پارک . از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل پارک .
پارک خلوت بود به ساعت نگاه کردم آخ ساعت یازده کی میاد پارک .
بابا با هم تماس گرفت : سلام بابا خوبی
بابا : مامان گفت از خونه زدی بیرون
: آره خانم شاهسوندی و شهروز می خواستن بیان حوصله شون و نداشتم
بابا : می تونی برای من یک کاری بکنی
: آره بابا بگید
بابا : بیا از من پول بگیر برو بریز بانک فردا چک دارم
: چشم اومدم .
رفتم بیمارستان پیش بابا ازش پول گرفتم و رفتم بانک . تو صف بودم برگه پر کردم گذاشتم توی نوبت
منتظر بودم
لاله اینجا چکار می کنی ؟
: سلام هومن ، اومدم به حساب بابا پول بریزم
هومن : فیش واریزی پر کردی ؟
: آره گذاشتم تو نوبت
هومن : برو بیار بده من برات درست کنم
برگه رو برداشتم دادم به هومن
هومن : بیا
همراه هومن رفتم پول به حساب بابا ریخت .
: نمی دونستم تو این بانکی
هومن : دیروز منتقل شدم
: اه
هومن : آره
: خوب پس بابا اینجا یک پارتی پیدا کرد .
هومن : آره ، به عمو بگو
: باشه حتماً ، راستی طوبی جون و بقیه چطورند ؟
هومن : همه خوبند .
گوشی هومن زنگ زد : امید ، جانم
صدای امید اومد : تو معلوم این برگه ها رو کجا گذاشتی
هومن بهش گفت : می دونی کی پیش من
امید : نه
هومن : لاله اومده بود به حساب عمو پول بریزه دیدمش
امید : اه ، سلام برسون
هومن به من نگاه کرد : سلام می رسونه
: سلامت باشه
هومن حرف منم بهش زد .
امید : شرمنده هومن سرم خیلی شلوغ نمی تونم حرف بزنم
هومن : برو برو خداحافظ
: هومن جون با منم کاری نداری
هومن : کجا میری
 بیرون کار دارم
هومن : نه قربانت ، راستی برای فردا قرار بگذاریم میای
: آره ، ولی بدون سگت
هومن : باشه اون و نمیارم
: پس خبر با تو ، خداحافظ
هومن : سلام به عمو برسون
از بانک اومدم بیرون کمی ناراحت بودم که امید اونطوری که من دلم براش تنگ شده ، دل اون برای من تنگ نشده .
ناهار رفتم خونه خاله حمیرا خونه بود
حمیرا : چی شده تو پیدات شده ؟
: می دونی که همش تو نقاشی هام غرقم
حمیرا : چه خبر از شهروز هنوز زنگ می زنه
گوشیم و در آوردم نشونش دادم
: می خواهم یک شماره دیگه بخرم
حمیرا : خسته میشه
: کی خوب ، راستی نفهمیدی می خواست با ستاره ازدواج کنه چی شد ؟
حمیرا : مگه خبر نداری ؟
: چی رو ؟
حمیرا : بهت نگفتم
: نه
حمیرا : میرزایی با ستاره ازدواج کرد
چشم هام در اومدم : شوخی می کنی
حمیرا : نه ، بخدا . میرزایی ام از بیمارستان ما رفت .
: خوب حالا چرا به من زنگ می زنه
حمیرا : این و نمی دونم ، شاید می خواهد حالا به خواسته مادرش اهمیت بده
: منم اینجا مترسک دست آقام یک روز بیاد بگه نمی خواهم ، روز بگه می خواهم
حمیرا : نمی دونم
: برام عجیب بود مامان صبح بیدارم کرد گفت شاهسوندی می خواهد بیاد می مونی یا میری . حمیرا کار تو بوده نه ؟
حمیرا : آره من بهش گفتم شهروز مزاحمت میشه .
: چرا ؟
حمیرا : این طوری بهتر دیگه بهت گیر نمیده بمون
: این که آره
حمیرا : خوب از فامیل جدید بگو
: از کدوم یکی ؟
حمیرا اون که بیشتر از همه خوشت میاد
: حمیرا از بدشانسی من می دونی مامانش کیه ؟
حمیرا : عمه ات
: آره
حمیرا : تو هم با این انتخابات
: حمیرا نمی دونی چقدر ماه ، باور کن خیلی دوستش دارم
حمیرا با تعجب به من نگاه کرد : لاله راست میگی ؟
سرم و تکون داد : آره حمیرا چکار کنم
حمیرا : ببینمش
عکس شو نشون دادم
حمیرا : خوشتیپ ولی این یکی بهتر
: این هومن پسر خیلی خوبیه وای من امید می خواهم
حمیرا : عزیزم این راهی که تو داری میری به ترکستان
: می دونم
حمیرا : حالا بهش فکر نکن تا ببینیم چی میشه
: راستی این خواستگار اومد چی شد
حمیرا : خیلی خوب بود
: جدی یعنی بدو بدو مبارکه
حمیرا : هنوز قرار شده چند جلسه ای با هم صحبت کنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم
: خوب خدا رو شکر
خاله : بیان بچه ها ناهار آماده است .
پشت میز نشستم :خاله دستت درد نکنه
خاله : نوش جونت
دیگه صحبت های معمولی شروع شد . بعد ناهار رفتم توی اتاق روی تخت حمیرا دراز کشیدم .
گوشیم زنگ زد برداشتم نگاه کردم : حمیرا ، امید
: بله
امید : سلام لاله جان
: سلام ، خوبی، خسته نباشی
امید : مرسی ، تو خوبی ؟
: ممنون
امید : ببخش نتونستم امروز باهات حرف بزنم کلی مشتری ریخته بود روی سرم این هومنم وقتی یک کاری انجام میده ده نفر باید پشت سرش جمع و جور کنند .
خندیدم : پس واقعاً خسته نباشی
امید : هومن گفت برای فردا بهت گفته
: آره ولی قرار شد زمانش و بگه
امید : صبح زود میرم کوه
: من زیاد کوه نمیرم
امید : خوب پس فردا امتحان می کنی
: آره
امید : شب بیا خونه ما ، چون بقیه ام میان اونجا
: باید از مامان بپرسم
امید : آه راست میگی کاش خونه عمو قرار می گذاشتم ، حالا تو بگو شاید مژگان جون راضی شد .
: من میگم ولی قول نمینمی تونم بدم که بیام
امید : تو هیچی نگو من میام اجازه تو میگیرم
: نه امید مامان رک حرفش و می زنه
امید : ایراد نداره اون با من ، الآن بیام دنبالت
: نه خونه نیستم
امید : کجایی ؟
: اومدم خونه خاله ام
امید : باشه هر وقت رفتی خونه تماس بگیر بیام دنبالت
: باشه
امید : پس می بینمت فعلاً خداحافظ
خداحافظ
بالا پایین می پریدم ، حمیرا قرار شد بیاد دنبالم بریم خونشون
حمیرا خندید : پس اونم همچین
: همچین چی ؟
حمیرا : بی احساس نیست
حمیرا بغل کردم : دعا کن مامان بزا
حمیرا : خدا کنه
به امید پیام دادم که دارم میرم خونه . در رو که باز کردم از دیدن خانم شاهسوندی و شهروز شوکه شدم .
چاره ای نداشتم باید می رفتم احوال پرسی
: سلام
مامان : خونه خاله خوش گذشت
: آره خیلی خوب بود
خانم شاهسوندی : خوبی لاله جون ، کم پیدایی
: بیشتر در حال کشیدن نقاشی و کارهای نمایشگاه هستم
خانم شاهسوندی : یعنی می خواهی دوباره نمایشگاه بزنی
: الآن نه دارم یواش یواش آماده میشم
چشمم به شهروز افتاد آنچنان غضب نگاهم می کرد که خدا می دونه
مامان برام چای آورد حسابی کلافه بودم . صدای زنگ بلند شد وای خدا از امید یادم رفت . مامان در باز کرد با تعجب : امید

مامان در باز کرد و باهاش احوال پرسی کرد
رفتم جلوی در امید باهاش دست دادم : خوبی امید
امید : مرسی لاله جون تو خوبی
: مرسی
مامان : بیا تو امید جان اتفاقی افتاده
امید : نه مژگان جون ، اومدم بهتون یک سری بزنم
مامان : حالا چرا دم در ایستادی بیا تو عزیزم
امید اومد داخل مامان با خانم شاهسوندی و شهروز آشناش کرد . از امید پذیرایی کردم و کنارش نشستم : رها و رویا خوب بودند چرا اون ها رو نیاوردی ؟
امید : حالا باشه میگم
مامان اومد نشست
امید چایش و خورد : راستش مژگان جون اومدم ازتون یک اجازه بگیرم
مامان : چه اجازه ای ؟
امید لبخندی زد : راستش فردا صبح با بچه می خواهیم بریم بیرون اومدم اجازه لاله رو بگیرم امشب ببرمش خونه خودمون تا فردا صبح همه با هم بریم
مامان : نمیشه فردا صبح بیان دنبالش
امید : امشب همه بچه ها خونه ما جمع شدن ، گفتم لاله هم بیا ، سعی می کنیم بهش خوش بگذره
مامان به من نگاهی کرد و حسابی تو منگنه قرار گرفته بود : باشه بیاد دیگه
حسابی خوشحال شدم
امید : پس لاله جان آماده شو بریم فقط کفشی بردار که باهاش راحت باشی
: باشه امیدجان
سریع رفتم بالا و وسایلم و برداشتم ، مامان در باز کرد : خودت می دونستی نه ؟
: آره ، امید گفت می خواهد خودش بهت بگه
مامان : فکر نکنی توی منگنه گیر کردم ها ، چون خیلی مودبانه خواست اجازه دادم ، لباسم برای شبت بردار
چشم
مامان : خواستی بری از گل فروشی یک گل خوشگل میگیری من الآن زنگ می زنم سفارش میدم
: چشم
مامان : همیشه بگی چشم ازت چیزی کم میشه
: مامان سوء استفاده نکن دیگه
داخل کولیم لباس و هر چی رو که فکر می کردم شب لازمم بشه برداشتم . لوازم آرایشم گذاشتم .
مامان اومد : سفارش دادم ، گفتم زود آماده کنه ، خودم میرم باهاش حساب می کنم
: مرسی مامانی
مامان : بیا این پولم همراهت باشه لازمت میشه
: مرسی مامانم .
با مامان رفتم پایین : امید جان من آماده ام
با خانم شاهسوندی و شهروز خداحافظی کردم . شهروز حسابی سرخ شده بود . از در خونه اومدم بیرون : امید بزار کفش هام و بردارم بیام
امید : باشه من تو ماشین منتظرتم .
کفش و برداشتم می خواستم برم که شهروز جلوم سبز شد : این همون خاطر خواه جدیدتون
: به تو چه ؟
شهروز : دلم می خواهد بهم امشب جواب ندی
لاله اومدی
شهروز به امید نگاهی کرد
: آره امید جان بریم
امید : خداحافظ آقا شهروز
دست امید و گرفتم از خونه رفتیم بیرون سوار ماشین شدم
امید ساکت بود ، منم چی می تونستم بگم
گوشیم یکسره زنگ می زد گذاشتم روی سایلنت به امید نگاه کردم ولی اون اصلاً توجه ای به من نداشت . جلوی گل فروشی نگه داشت پیاده شدم گل و تحویل گرفتم و راه افتادیم بازم چیزی نگفت ، رسیدیم خونه عمه از ماشین پیاده شدم همراه امید رفتم بالا اون هیچی نمی گفت
رویا در باز کرد : سلام لاله جون
: سلام رویا خوبی ؟
رویا : مرسی عزیزم خیلی خوش اومدی
گل و دادم به رویا : ببخشید دیگه
رویا : خیلی خوشگل ، رز قرمز گل مورد علاقه امید
: جدی نمی دونستم
امید : من برم لباسم و عوض کنم
رویا : چیزی شده ؟
: نه
رویا : بیا بریم زود خوب میشه
خونه عمه خونه کوچک و جمع و جوری بود دو اتاق داشت و یک حال که یک قالی توش خورده بود ولی خیلی مرتب و منظم بود .
رفتم توی حال هنوز کسی نیومده بود عمه ام خونه نبود .
رویا : برو تو اتاق مانتو تو در بیار
: کدوم یکی ؟
رویا : سمت چپی
رفتم توی اتاق روی تخت نشستم ای کاش امید اون موقع نمی اومد ای ، کاش قبل از رفتن زنگ می زدم
لاله نمیای بیرون ؟
سرم بلند کردم : چرا ، مانتوم در بیام میام
امید اومد سمتم : لاله دوستش داری
: کی رو ؟
امید : همین آقا شهروز و
نه به خدا ازش خیلی بدم میاد ، از روز اول همیشه با هم کارد و پنیر بودیم
امید : ولی امروز احساس کردم اون خیلی دوستت داره
: همش دروغ
رویا صدام زد
: الآن میام رویا جون
امید : بیا بهش فکر نکنیم باشه
: اون اصلاً برای من مهم نیست
امید : خوب مانتو در بیار بیا بیرون
خوشحال شدم مانتوم زود در آوردم و رفتم بیرون .
رویا : لاله چای یا قهوه ؟
: چای
امید : قهوه های رویا حرف نداره
: خوب قهوه
رویا : باشه الآن درست می کنم .
روی مبل نشستم ، امید اومد کنارم : لاله بعداً شماره این شازده پسر رو بده به من
: باشه
رویا قهوه آورد
: رویا فالم می گیری
رویا : خیلی دوست دارم یاد بگیرم ، یکی دوبار رفتم پیش فال قهوه ولی همیشه چرت پرت گفته
خندیدم : من اعتقاد ندارم ، ولی یکی دوستام ، خیلی اعتقاد داشت .
رویا : همش از گذشته میگه می تونه بیاد از آینده بگه
امید : اگه می تونست مال خودش و می گرفت
: نمی تونه چون از زندگی خودش همه چیز و می دونه
رویا : اینم حرفیه
قهوه ام و خوردم ،
امید : فنجون تو برگردن من براتون بگیرم
خندیدم : جای آیدین خال
رویا : مگه فال قهوه میگیره
: نه ، جشن فارغ التحصیلی ام آیدین به بچه ها گفت بیان فالتون بگیرم .
رویا : خب ، درست گفت
: در مورد همه می دونست اونقدر از دستش خندیدم که خدا می دونه
امید فنجون و برداشت ولی من بلدم ، کلک نمی زنم
: باشه بیا بگیر
امید شروع کرد به نگاه کردن ، من و رویا هم می خندیدم .
: چی شد امید
امید فنجون گذاشت : چیزی نداره بهت بگم
رویا : خالی بند ، من برم میوه بیارم
: زحمت نکش
رویا : چه زحمتی
رویا رفت ، به امید نگاه کردم : بلد نیستی چرا نگاه می کنی ؟
امید : چیزهای دیدم که بهتر نگم
: امید شوخی نکن
امید : یک حلقه توش بود
: خوب
امید : ازدواج
: خوب ، با کی ؟
امید تو چشم های من نگاه کرد : با اونی که فکرش و نمی کنی
: مثلاً کی ؟
امید : حالا میاد
صدای چرخیدن کلید اومد ، امید زود بلند شد و به رفت توی آشپزخونه . عمه اومد داخل از جام بلند شدم : سلام عمه
عمه : سلام لاله جان خوبی ؟
: مرسی ، شما خوبید
عمه : ممنون ، کی اومدی ؟
: تازه اومدم
امید : سلام مامان
عمه : تو یک بار به من تو خرید خونه کمک نکنی
امید : می دونی از خرید کردن بدم میاد اونم برای خونه
عمه : بله اگه بهت بگن بیا برو لباس و شلوار بخر که می دویی
امید خندید : دیگه ، بشین لاله راحت باش
امید سبد خرید عمه رو برد توی آشپزخونه ، بعد اومد جای که رویا نشسته بود نشست ، از کارش تعجب کردم یعنی عمه چیزی بهش می گفت که اون این کار و کرد
صدای زنگ اومد بچه های عمو جلال اومدن .
ثریا : خوبی لاله خوشحالم اومدی
: ممنون
همون : چه قدر زود اومدی
فقط لبخندی زدم . هومن آروم : پس مامان اجازه داد
سرم و تکون دادم .
هومن : یک امید می دونه چکار کنه که کسی بهش نه نگه
لبم و گاز گرفتم
هومن : عمه نفهمه ها
: نه
امید : چی داری میگی ؟
هومن : دارم با دختر عموم اختلاط می کنم تو چی میگی
امید : لاله بیا این سمت با این بچه پررو حرف نزدم
هومن : امید دهن من و باز نکن ها
حسین : شما سه تا چی دارید میگید
هومن : بیا یک فضول دیگه ام پیدا شد ، بابا دختر عموم می خواهم باهاش حرف بزنم حالا همه باید فضولی کنند .
فاطمه : خوب اونجوری که تو داری حرف می زنی همه مشکوک میشن
هومن : من مگه دارم چی میگم ، بابا اینجا چقدر فضول داریم
امید : برو هومن بشین زیادی داری حرف می زنی .
من و امید کنار هم نشستیم ، هومن اومد : لاله کو بلند شو من اول روی این و کم کنم بعد تو بیا بشین
خندیدم : بیا بشین من میرم پیش زهرا میشینم
هومن : آره بابا دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا
همه خندیدن
صدای زنگ اومد عمه در باز کرد .
امید : کیه مامان ؟
عمه : مریم و منیره
امید آروم : اه اینا رو کی دعوت کرده
عمه در باز کرد اول رها اومد تو بعد اون دو تا دختری که عمه گفت .
رها : سلام به همه
مریم و منیره هم احوال پرسی کردند . فهمیدم دختر عمه های امید مشین ، رفتند توی اتاق مانتوشون در بیارن .
فاطمه : این مریم همون دختری که اون روز حرفش بود
: که چی ؟
فاطمه : می خواهن برای امید بگیرنش
: آها
به امید نگاه کردم . دیدم خیلی عصبانی بلند شد رفت توی آشپزخونه دیدم داره با عمه حرف می زنه بعد اومد نشست . اونا اگه میومدن جا نبود برای همین من و زهرا بلند شدیم
رفتم پیش هومن آروم : پاشو
هومن : برو دختر پررو ، قرار بود دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا
امید : راست میگه قول دادی بعد از اینکه حرف زدی بلند شی اون بیاد بشین
زهرا : امید تازه تو هم باید بلند شی
امید : اصلاً روش حسابم باز نکنید
هومن : دیدی به این دختر ها رو میدی پررو میشن
زهرا رفت روی دست مبل حسین نشست .
رویا : لاله چیزی شده
: نه رویا جون همش تقصیر این هومن
هومن به دست مبل اشاره کرد : ببین زهرا کجا نشسته تو هم بشین
: من مهمونم
هومن : منم مهمونم ، امید بلند شو تو صاحب خونه ای
امید : چطور وقتی میای خونه ما سر همه چیز در میاری خودت صاحب خونه وقتی به اینجا میرسه من صاحب خونه ام
رویا : خوبه این مبل سه نفرست شما دو نفر روش دارید غلط میزنید .
هومن : امید برو اون طرف کوچک بشین این دو تا جا بشن
رویا : هومن تو چاقی باید بلند شی
هومن : همچین میگه چاق الهی باربی ، چوب کبریت
من فقط از دست هومن می خندیدم
هومن : ببین رویا ، لاله جا میشه چون لاغر ولی خدایش تو جا نمیشی دیگه به قول خودت این مبل سه نفر است
رویا : لاله بشین من برای خودم و زهرا صندلی میارم
: اگه هست برای منم بیار
هومن دستم گرفت : بیا بشین برای من کلاس می گذار
کنار هومن نشستم : هومن یکم ورزش کن
هومن : بابام گوشت های به این گرونی می خره من برم آبش کنم
: گوشتش و نه ولی چربیش و آره از امید یاد بگیر
امید : شنیدی هومن
هومن : اه اه چقدر لوس
مریم و منیره اومدند هر دو سرافان یک مدل و یک رنگ تنشون کرده بودند ، و شال سرشون بود تنها کسی که توی اون جمع روسری نداشت من بودم . به من نگاه کردند و نشستند .
هومن : لاله تو گوشیم یک چیز با مزه دارم بزار بهت نشون بدم
گوشیش و در آورد این ببین خیلی با مزه است تا نگاه کردم : دیدم از این چیزها زیاد دارم
هومن : جدی
: آره
هومن : خوب برای من بریز
: تو لب تاب اینجا که ندارم
هومن : گوشیت چی ؟
: ویروسی شده بود مجبور شدم همه رو پاک کنم .
هومن : چقدر سخته نه
: نه چون همه رو داشتم برام زیاد مهم نبود
هومن : راستی لاله دوربین تو آوردی
: کسی چیزی به من نگفت
هومن به امید نگاه کرد : مگه بهت نگفتم
: می خواهی بگم مامان با آژانس برام بفرست
امید : نه نیازی نیست من دوربین دارم
هومن : اه نه بابا ، کی خریدی که من خبر ندارم
امید : همین دیگه نمی خواهم تو بفهمی
هومن : بچه دست تو دماغت بکنی من می فهمم
: اه هومن
امید : بی ادب
عمه امید و صدا کرد .
هومن : آخش رفت جام وسیع شد
رها : شما سه تا چی دارید میگید
رویا صندلی آورد نشست : هیچی هومن نمی شناسی ، باید یکی باش بهش گیر بده ، حالا نوبت لاله است
: رویا نمی شد این و دعوت نکنی
هومن زد پشت دستش : اصلاً تقصیر من ، که تو الآن اینجایی ، تازه هاپی رو هم با خودم نیاوردم ، بزار بلند شم
دستش گرفتم : حالا بشین تا بعد
رویا : بزار بلند شه
هومن برو اون طرف بزار رویا باید پیش من بشینه
هومن : خودت اینجا زیادی کسی رو هم دعوت می کنی
هولش دادم : برو دیگه ، بیا رویا
امید : جا خواستیم جا نشین نخواستیم و زود نشست
هومن : بیا یک کاری بکنیم .
امید : چه کار ؟
هومن : یک بازی چیزی
امید : باشه
هومن : بیان زو
رها : با اون نظر دادنت
هومن : آه راست میگی نمیشه
چشمم به مریم افتاد که داشت امید و نگاه می کرد به امید نگاه کردم که دیدم داره با رویا حرف می زنه . و اصلاً حواسش به مریم نیست .
حسین از تو اتاق اومد : این مانتو کیه ؟
: من
حسین : بیا گوشیت یک سره داره زنگ می زنه
: من که صداش و بسته بودم
حسین : این و دیگه نمی دونم
: مرسی
گوشی رو در آوردم نگاه کردم ، شهروز بود . صداش و خفه کردم . گذاشتم کنارم .
رویا : بده مانتو تو ببرم
: ممنون می برم
رویا : بده ، بلند شی دیگه نمی تونی اونجا بشینی
همه خندیدن .
: مرسی رویا جون
هومن : لاله بد خواه مد خواه داری بگو ها
: نه
عمه : خوب من دیگه دارم میرم ، صبح مراقب خودتون باشید
حسین : عمه بیان برسونمتون
عمه : مزاحمت نمیشم با تاکسی میرم
حسین : بیا عمه راهی نیست که منم می خواهم تا جای برم میام .
عمه خداحافظی کرد و رفت .
: این حسین بد مشکوک می زنه
هومن : آره یکی رو داره ولی بابا اینا راضی نمیشن
: چرا ؟
هومن : نمی دونم ، بابا نمیگه علتش چیه فقط مخالفت می کنه
رویا : بچه بیان بیست سوالی
: عالیه
هومن : بازی بچه سوسول است
: بی ادب
هومن : چرا ؟
: من این بازی رو خیلی دوست دارم
هومن : خوب تو هم
: امید ببینش
هومن : چرا میری بزرگ تر تو میاری
فاطمه : چون میدونه تنها کسی که از عهده تو بر میاد همین امید .
منیره : دختر دایی تازه پیدا شده چقدر طرف دار داره
بد متلکی انداخت منم فقط بهش لبخند زدم
زهرا : بس که دختر ماه ی ، همه دوستش دارن .
منیره : چه جالب
هومن : خوب قلنبه شنیدی
: بله
رویا : لاله ناراحت نشی
: نه رویا جون زیاد مهم نیست ، رویا برو آلبومت و بیار ببینم
رویا : باشه
بلند شدم از جام : امید بیا این سمت تا من کنار رویا باشم
امید رفت اون سمت منم کنارش نشستم
رویا آلبوم آورد و هر دو با هم نشستیم به نگاه کردند ، خیلی با مزه بود از همه عکس داشت .
: هومن چقدر لاغر بودی
هومن : آره دوست های ناباب اینطوریم کردند .
رها بلند شد ، همراه منیره ، مریم و ثریا رفت توی اتاق
من و رویا هم رفتیم روی مبل نشستیم .
فاطمه : کی این منیره رو دعوت کرد
امید : صد بار به این رها گفتم دوست ندارم بیان
رویا : صداتون و می شنون
راست میگه زشت
فاطمه اومد کنارم من : اینقدر از این منیره بدم میاد که خدا می دونه فکر می کنه کیه ؟
: ول کن
زهرا : بچه ها من حوصله ام سر رفت ، امید تلویزیون بگیر ببینیم چی داره
امید کنترل و داد به زهرا
گوشیم چراغش روشن می شد ، امید گوشی رو برداشت : بله
هومن به امید نگاه کرد بعد به من
امید :
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها - 97-رمان کاردوپنیر - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمــــــان زیبــا , e khatar- maida maida wazir e afghan song - YouTube , رمان عشقت همه زندگیم شده**قسمت بیست و سوم - لحظه های خوش من و تو , دانلود آهنگ جدید | فیلم و سریال | بازی و نرم افزار ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46438

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا