تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قایمکی (فصل اول)


بادهن پرحرف نزن..برو به قيافت برس اينجوري مي خواي بري ؟
-نه چه جوري مي خوام برم؟ مگه مي خوام برم زايشگاه زنمو بيارم خبرم؟دانشگاس اصلا اسمش روشه مي خوام برم درس بخونم
-نيست تو خيلي هم درس مي خوني .دلمو خوش كرده بودم بري دانشگاه ادم مي شي اما تو ادم نميشي..حداقل اون موهاتو از جلوي چشمات بزن كناركه باوركنم دارم مي برمت دانشگاه نه ارايشگاه
-چرا با گاه اينقدر قافيه مياي مامانه من
-پا شو دير شد من كلي كار دارم
از وقتي كه گواهينامموپليس باطل كردخيلي وقتا مامانم منو مي بره ومياره .اين موضوع يه مدت واسه بچه ها ي دانشگاه شده بود سوژه.اما من ككمم نمي گزه.اينا مهم نيست مهم اينه كه مامان شده راننده شخصيم...اووه اونم مامان من ...يه مامان مذهبي و خشك .
-اهاي شترمرغ واستا ببينم
نادربا عصبانيت به سمتم برگشتو گفت: شترمرغ خودتي وصدجدو ابادت.
-فكركردي من روشون تعصب دارم؟ نه بابا من بي رگ وريشه تر از اين حرفام
-حداقل ارومتر بگو ابروم رفت
-ابروت پيش خانوم فرخي رفت؟
نادر كه انتظار نداشت من از نگاهاي پرمحبتشون به هم باخبر باشم ؛اخماش باز شدو گفت:تو دو نداري دهقان
-چرا ندارم ؟ دوميم داره مياد
نادر به پشتش نگاه كردو باديدن ياسين گفت:نه ياسين اصلا شبيه تو نيست
ياسين –سلام نادر ؛ سلام پينوكيو
باهاش دست داديمو به سمت دانشكده رونديم يعني رفتيم ! منو هركي به اسمي صدامي زنه.نه اسمم پينوكيوئه نه دهقان فداكارم نه شوهرسيندرلا.مثلا بعضي هاهرجوري كه باهاشون بودم منو به اون اسم صدامي زنن ؛ ياسين هم كلاسيمه بهم مي گه پينوكيو چون تا چندروز سركارش گذاشته بودم كه اسمم گداعلي حسيني يه.چون اساتيد وقتي اسامي رو براي حضور غياب مي خونن ديگه اسم كوچيك رو نمي خونن.ياسينم اولش كه اسم دروغيمو شنيد خندش گرفت اما براي اينكه مثلا من ناراحت نشم جلوخودشو گرفتو علي صدام مي زدو مي گفت به بچه ها اينقدر صادقانه نگو اسمتو ..فقط بگو من علي حسيني ام.بيچاره بعداز سه هفته فهميد كه بهش دروغ گفتمو از اون روز به بعد به جاي اسم خودم بهم مي گه پينوكيو..يكي از دلايلاشم اينه كه دهنش نمي چرخه بگه ميعاد .به همون علي عادت كرده بوده .البته من اسم كاملم سيد ميعاد حسيني يه.بقيه بچه ها هم كه بعضي هاشون واسم اسامي جورواجور گذاشتن با تعداد زيادشون تو سلف اشنا شدم .چون من غذا خيلي دوست دارمو روزايي كه ماهي ميدن كنارشم سوپ مي دن .در نتيجه من چون از سوپ متنفرم هردفعه سوپمو مي دم به يه نفرو نصف ماهيشونو مي گيرم!
-چيه ؟
ياسين-گوشيتو بذار تو جيبت مي خواي استاد گيربده بهت؟
-اخه نميشه مرحله حساس رسيدم .اين دور تموم شه مي ذارمش تو جيبم
با ضربه اي كه استاد به ميزش زد سرمو بالا اوردم.البته چيزي نمي تونستم ببينم چون موهام رو چشمام ريخته بود.
-حسيني گوشيتو بذار تو جيبتو حرف نزن .يه بار ديگه بهت اخطار بدم منفي مي گيري
-به چشم استاد
استادسرشو تكون دادو گفت: تواصلا منو ميبيني؟ حراست جلوتو نمي گيره؟
سرمو انداختم پايينو جوابشو ندادم.ياسين يه دونه زد تو پهلومو اروم گفت: جواب استادو بده .منتظره ..بي تربيت
كمي ازموهامو ازجلوي چشمام زدم كنارو بهش نگاه كردم؛ به شوخي گفتم: حالا ديدمتون
استادنمي دونم چرا مات نگاهم مي كرد.چندلحظه بعد باخودش يه چيزي گفتو دوباره مشغول شد.منم دوباره با گوشيم مشغول شدم.ترسي ندارم ازش .من حرف بابامم گوش نمي دم چه برسه به اين.اوووه اونم باباي من كه همه بهش ميگن حاج اقا وكلي رو اسمش قسم مي خورن .
موهام اونقدر بلند نيست فقط اونقدريه كه گردنمو ميپوشونه واز جلو هم تا پايين نوكه بينيمه و اصلا لخت نيست.اولين باري كه موهام بلندشد به خاطر نذري بود كه حاج خانوم (مادرپدرم) برام كرده بود .موهام بلندشدتا روشونه هام ؛ اونوقتا 6 سالم بود.هميشه يه بلايي سرم ميومد؛ كمترين بلا اين بود كه از پله ها افتادمو پام شكست .من حتي ضربه مغزي هم شدمو به قول مامان خدا دوباره منو برگردوند.هزارو يك نذر كردن تا اوضام بهتر شد.گاهي حاج خانوم ميگه همون بهتر كه موهات روچشماته .فقط اونه كه هميشه باهام راه اومده.من دومين فرزند خونوادم .خواهر بزرگم مريلا ازدواج كرده ودوقلو داره .به اسماي محدثه ومحمد .برادر كوچيكم ماني راهنمايي مي ره وكلا با من خيلي فرق مي كنه .بابامم هميشه مي گه اخرش ميعاد منو سكته ميده !
بعداز كلاس با ياسين نشستيم رو صندليهاي تو راهرو .تا ياسين خانوم صفاييشو رصد كنه ..البته موضوع اينجوريه كه ما ميشينيم تو سالن ..بعد خانوم صفايي كه وروديه جديد رشته ي بناهاي تاريخيه از كلاسشون مياد بيرون ..اونوقت تا ياسينو مي بينه الكي به هر بهانه اي با دوتا از اون دوست تپلوهاش ميشينن رو صندلي هاي روبه روي ما والكي كتاب دستشون مي گيرنو هرچندلحظه يه بار سرشو مياره بالا ويه نگاه پراز علاقه به رفيقه بنده ميندازه ودل ياسين بدبختو اسيرتر مي كنه ...منم كه بامعرفت همش هم پاي ياسين ميشينم تا ضايع نباشه اما اين خانوم صفايي هم يه رفيق درست وحسابي نداره واسه من كه !!! دوتا رفيق داره كه به بادكنك گفتن راهت را ادامه خواهيم داد بادكنك .هرچندلحظه هم به من نگاه مي كننو الكي عشوه ميانو يكيشون كه ديگه بادكنكو روسفيد كرده وبالن شده هي پوف ميكنه وبرام چشم نازك مي كنه .اي كاش با اين پوفاش وزنش كم مي شد! اين خود قسمت منه بدبخته ...بله اين پارميداي منه !!
-واي واي واي پارميداي من كوش
ياسين محكم زد تو بازومو گفت: چته چرا چرتو پرت مي خوني؟
-كي من؟ فكرم به صدا تبديل شد
ياسين يه اخم كوتاهي كردو دوباره به روبه رو خيره شد.
بابا يكي نيست بگه اين چه كاريه ..برو پيشنهاددوستي رو بده و والسلام
به بالن نگاه كردم كه ديدم داره ريز مي خنده .حتما واسه اين كه من پارميدارو خوندم داره مسخرم مي كنه
-هان چيه ؟ به چي مي خندي بالن هوايي؟
ياسين با فرياد-پينوكيوووووووووووو
دوتا پاداشتم .چندتاي ديگه هم قرض گرفتمو دو در رو
---
امشب طبق معمول سه شنبه شبها تو خونه ي حاج اقا (يعني بابام..يعني خونه ي ما ديگه )دعاي توسل برگزار ميشه .بيشتر فاميلا دور هم جمع ميشيمو دعا مي خونيم .خونه ي ما يه خونه ي بزرگ وقديميه .يكي از سالنهاي خونه كه دعا ومراسماي شب قدر ومحرم برگزار ميشه مثل مسجد مي مونه .يعني دورتا دورش پشتي چيده شده ورودرو ديواراش دعا واسامي ائمه زده شده .
منو حسين وآوش وحميد مسئول پذيرايي از مهموناييم .هميشه اوش وحسين چاي ميريزن ووسايلو اماده مي كنن.حميد خرما يا حلوا يا قند يا شيريني (بستگي به اونروز داره كه جشن باشه يا عزاداري) پخش مي كنه .منم كه از همه بدبختترم يه سيني بزرگ پراز چاي هي مي برم هي ميارم وجلو اينو اون خم وراست ميشم ..يكي نيست بگه ميعاد كمرت درد نگرفت هر هفته اين سيني به اين بزرگي رو مي بري مياري؟
ديگه دعا تموم شدكه همه صلوات فرستادنو مشغول خوردن چايي هاشون شدن كه يه دفعه تو اون هيرو ييري صدا ي گوشيم بلند شد به اين مضمون كه: اقا ما سبكمون چيز ديگس ولي خوب اونايي هم كه دوس دارن برقصن خوب برقص چه اشكالي داره ....برقصن؟ برقصن (ترانه ي تتلو)
من با اون سيني به اين بزرگي وسط پذيرايي سيخ ايستاده بودمو نمي دونستم بايد چيكار كنم ! يه دفعه دختر خالم نيلوفر كه فقط 5 سالشه اومد وسطوشروع كرد به رقصيدن .جوونا همه مي خنديدنو من سيخ شده بودم .اهنگ گوشيم كه قطع شد خاله مهري پاشد رفت با حرص دست نيلوفرو گرفتو گفت: اين چه كاري بود كه كردي؟
منم كه تازه از اون حالت دراومده بودم.طبق معمول فرارو برقرار ترجيح دادمو رفتم تو اشپزخونه كه ديدم آوش وحسين رو زمين ولو شدنو دارن مي خندن.
آوش با صدايي كه از خنده قطع ووصل ميشد گفت: گوش....شي .... يه ... كي .... بود؟
با حرص گوشيمو از تو جيبم دراوردمو شماره ي ياسينو ديدم: كار خود بيشعورشه .اخه يكي نيست بگه ادم اينجوري تلافي ميكنه؟؟ چه اهنگ مزخرفي هم گذاشته بود ..گوشي من هميشه رو سايلنته
حميد با صورتي كه از خنده سرخ شده بودو چشمايي كه هنوزم مي خنديداومدتو اشپزخونه وگفت: ميعاد اين خالت چه رياكارو زرنگه ..رفته نيلوفرو برده پيش حاجي مي گه نيلو واسه حاجي قل هو الله بخون
با اين حرف حميد منم اينبار خنديدم .البته اكثريت با حاج اقا اينجوري بودنو دوست داشتن پيش حاج اقا خوب جلوه كنن كه اينكاراشون خودبه خودتبديل به رياكاري ودغل بازي ميشد.
من اما نه ترسي از حاج اقا داشتم نه فاميلاي اطراف ..من فقط خشكم زده بود كه اين گوشي من چرا يه دفعه اينجوري شد! اون لحظه هم كه مغزم فرمان نميداد كه بايد چي كار كنم !!
هان چته چرا سگي شدي؟
-حرف نزن پينوكيو
-بابا چرا اينقدر غصه مي خوري .رفته كه رفته .اين همه دختر.بچسب به يكي ديگه
-ميعاد دست از سرم بردار... مي زنمتا
از كنارش ردشدمو بهش تنه زدمو گفتم: باشه تنها باش من رفتم كتابخونه.انگار دختره تحفه بوده
- زر زر نكن
حالا من كه مي دونم ناراحتيش واسه خانوم صفايي نيست ولي خوب چي كنيم ديگه .ما اينيم
كتابخونه ي دانشگاه ما از دوقسمت تشكيل ميشه كه هر كدوم يه جا قرار گرفته (يعني كنار هم نيستن ديگه).يه دونه بخش كتب مرجعه كه ميتوني بري همون جا بشيني بخوني ونمي دنش بياري خونه .يكي هم كه مثل بقيه ي كتابخونه ها.من كتابخونه ي كتب مرجعو بيشتر دوست دارم چون خودم مي تونم برم كتاب بردارمو جلوي درشم سنسور داره وكيفو وسايلامونو بايد بذاريم تو قفسه ها.البته بار اول كه رفتم كتابخونه كتب مرجع ؛ چون ميز مسئول كتابخونه كنار سنسوره ومن با مسئولش كار داشتم ؛ با يكي از كتاباشون رفتم روسنسور وايسادم كه صداي هشدارش بلندشدو همه به سمت من برگشتن!از اون وقت تا حالا اين سنسوره شده دشمن خوني من .
لابه لاي قفسه ها راه مي رفتمو بي هدف به كتابهايي كه اصلا ربطي به رشتم نداشت نگاه مي كردم كه از پشت قفسه صداي يه دختر نظرمو جلب كرد:
دختر--دارم از حرص مي تركم زهرا
زهرا-بابا ول كن.چرا بيخودي فكرشو مي كني؟
دختر-اخه حرصم ميگيره سال قبل به من پيشنهاد داده بيابا من باشو ..منم گفتم نه.گفت تو رو واسه ازدواج مي خوام گفتم تو هم يكي مثل پسراي ديگه خيلي زود يادت مي ره ..گفت تا اخرش تو دانشگاه با تو ام ..اونوقت زورم مياد كه رفته به منيره پيشنهادداده .اونم منيره اي كه دوست صميمي منه
زهرا-خودتو ناراحت نكن ژينا.مگه تو شهرادو دوست داشتي؟
ژينا-نه من حالم از خودشو اون هيكل چاقش بهم مي خوره.زورم مياد كه پز منيره رو به من مي ده واداي عاشقارو درمياره .ديدي چه جوري تو كلاس كنار هم ميشينن؟شهراد يه جوري بهم نگاه مي كنه كه يعني من الان يكي رو دارم اما تو چي.حالا خوبه همه مي دونن من خوشگلم .حالا فكر كرده منيره با اون صورت بزك كرده ش خيلي خوشگله .عين عقده اي ها اسمشم گذاشته مگنوليا.
زهرا-حالا ميخواي چي كار كني؟اينقدرخودتو عذاب نده .تواخه به بعضي اصول مقيدي وگرنه اين حامد كرمي هم خوشگله هم پولدار هم دنبالته اما ازت انتظاراتي هم داره
ژينا-اگه بشه يه پسرتاپو خوشگل چندروز فقط چند روز بامن باشه وشهراد ببينه حله.حامد كرمي نه اون خيلي بده .به راحتي نميتونم از دستش خلاص بشم
زهرا-خسته نباشي .عمرا بتوني حالشو بگيري ؛پسري كه تو مي خواي نسلش منقرض شده
اروم از پشت قفسه ها بيرون اومدمو به دخترا يه نگاهي انداختم .خوشگل بودن يعني ادمو جذب مي كردن. اما من كه مي ميرم واسه اين جورسرگرمي ها .مهم اينه كه يه سوژه ي ناب گير اوردم
يكي ازاونا-هان كاري دارين اينجوري زل زدين ؟
-من هم تاپم هم خوشگل
قيافه ي يكي از دخترا سفيدشد.فهميدم ژينا همونيه كه حدس ميزدم..كوپ كرده كه حرفاشونو شنيدم
-من حاضرم كمكت كنم
زهرادستشو گرفتو گفت: لازم نكرده تو فكركردي خيلي تاپي ؟بابا اعتماد به نفس ..
از كتابخونه به سرعت بيرون رفتن.منم كيفمو برداشتمو باقدماي بلندبهشون رسيدم
- اينجا همه منو ميشناسن..
كمي از موهامو كنار زدمو به ژينا نگاه كردم.تو كمتر از چندثانيه يه لبخند پررنگ روي لباش نشست.
-اومم باشه قبوله
منم كه كرمم گرفته بود گفتم: نمي خواد پشيمون شدم.اينكار به ضررمنه.
يه اخمم چاشني نگام كردمو يكم عقب عقب راه رفتمو بعد بهشون پشت كردم.يعني قيافشون ديدني بود .دوستش كه بيچاره از قيافش پشيموني مي باريد .خودشم كه ماتش برده بود
هنوز كامل ازشون دور نشده بودم كه احساس كردم يكي پشت سرم داره ميدوه .خوبه ...خوبه ...يكم منت بكشه قبول مي كنم ...اخ چه حالي ميده .
درحالي كه نفس نفس ميزد روبه روم ايستاد.خواستم بگم اومدي منت كشي كه اب بطريشو پاشيد تو صورتم!
هنوز تو شوك بودم كه گفت: توباشي پيشنهادندي وبعدا بيخودي قوپي بياي.
ايندفعه من خشكم زدكه بي توجه بهم راشو كشيدو رفت سمت دوستش.
شانس اوردم برادران زحمت كش حراست وبسيج نبودن كه بهمون گير بدن اما اين ديگه خيلي پرروئه .من اگه حالتو نگرفتم ميعاد نيستم .
از همون فاصله ديدم كه به سمت دانشكده ي علوم سياسي مي رن .خوبه .
با قدماي تند سعي كردم سريعتر به دانشكدشون برسم تا ببينم كلاسشون كجاست .
وقتي وارد دانشكده شدم.اولش دهنم باز اومد.چه قشنگه اينجا ! به ما دانشكده ي قديمي مي دن واسه اينا نوساز .خوبه رشته ي ما ازاينا بهتره .ديگه هر بيسوادي هم مي دونه كه مهندسي پزشكي رشته ي تاپيه.
چه قدرم شلوغه .كمي تو سالن دانشكده راه رفتم كه يه دفعه يكي كيفمواز پشت كشيد.برگشتم ديدم خود بيخودشه !
ژينابه من گفت -سلام چطوري؟خوبي ؟اينجا اومدي چيكار ؟گفتم كه بعداز كلاس ميبينمت
نمنه؟با منه ؟ هاج وواج نگاش مي كردم كه دوباره اما اينبار ارومتر گفت: ميشه اون موهاتو از روچشات بزني كنارو دهنتوكه از تعجب باز شده ببندي وبه جاش يه لبخند كوچولو بزني؟
خودبه خودحرفاشو گوش دادمو بهش نگاه كردم.اين چه قدر فيلم مياد .ميعاد يه كاري كن بي عرضه.!. به اطراف نگاه كردم ؛فهميدم خيلي ها به ما چشم دوختنو نگاه يه پسرچاق بهمون يه جوري بود.براي اينكه اب پاشيدنشو جبران كرده باشم با صداي تقريبا بلندي گفتم: ببين ژينا درسته كه تو منو دوست داري اما من تو رو نمي خوام .دست از سرم بردار .اومده بودم اينو بگم تا براي هميشه فراموشم كني
هنوز دهنم بسته نشده بود كه سالن پر از سروصداشد.به صورتش كه نگاه كردم ديدم پر از اشكه .يه دفعه پشيمون شدم خواستم كاري كنم كه اروم اروم ازم فاصله گرفتو بعد درحالي كه هق هقش به گوشم مي رسيد شروع به دويدن كرد!
همونجوروسط سالن ايستادم.فكرشو نمي كردم اينجوري بشه .من مي خواستم فقط حالشو بگيرم نه دراين حد كه اشكشو دربيارم
---=
به صورتم اب زدمو از تو اينه به خودم نگاه كردم.اين دومين باري بود كه امروز از ناراحتي اون ماده ي تلخ لعنتي رو(زرداب)بالا اوردم.هروقت كه از چيزي خيلي ناراحت ميشم .معدم مشكل پيدا مي كنه واين بلاهاسرش مياد.
ازدستشويي بيرون اومدم كه ديدم ماني پشت در منتظره
-هان چيه ؟چرا اينجايي؟
ماني-مامان ميگه چي شده كه بازم اينجوري شدي؟
-هيچي .من چه مي دونم به خودم مربوطه.
ماني-همين حرفت نشون ميده كه خودت خرابكاري كردي
مي دونست حالشو مي گيرم واسه همين خيلي زود از جلوي چشمام دور شد.وقتي جلوي تي وي نشستم .مامانم باناراحتي كنارم نشستو گفت: چيزي شده ميعاد؟
-نه مي خواستي چيزي بشه؟ حالم خوبه
ماني-عين ميت سفيدشدي
مامان دستمو تو دستش گرفتو گفت: فشارتم كه پايينه.پاشو بريم بيمارستان
-نميخوام
-لج نكن من حوصله ندارم نصفه شب ببرمتا
-نمي خوام ببري .مثل دفعات قبله حالم خوب ميشه
-اخه شامم كه نخوردي...واقعا تو دانشگاه ناهار خوردي؟
ميخواستم بگم نه اما منصرف شدمو گفتم: اره
وبعدبراي اينكه دست از سرم برداره به دروغ وبا بدجنسي گفتم: غذاهاي دانشگاه ما از غذاهاي خونه خوشمزه تره.تو كه دستپختت افتضاحه
مامان كه حرصش دراومده بود با ناراحتي دستمو ول كردو گفت: همون بهتركه اينجوري شدي.تو رو كسي حريف نيست فقط همين معدته كه حريفته
ماني كنترلو برداشتو كانالو عوض كرد: هوي عوض نكن مگه نمي بيني زدم اينجا
ماني-تو كه هيچوقت تلويزيون تماشا نمي كني الكي ميشيني جلوش كه چي؟
كنترلو ازش گرفتمو گفتم : من زدم اون كانال ...درسته نگاه نمي كنم اما دوست دارم اينجا باشه .اولشم خودم روشن كردم پس تا وقتي اين برنامه تموم نشه حق نداري شبكه رو عوض كني
-نه بابا!!بده من اون كنترلو
-ماني يه كاري نكن دق دليمو سرتو خالي كنما
مامان با عصبانيت به سمتمون اومد و گفت: باز افتادين تو جون هم؟ ماني تو مگه درس نداري نشستي با برادر بزرگترت بحث ميكني؟ بازم مي خواي ابرومونو ببري؟
ماني سوم راهنمايي يه .اما در اصل بايد اول دبيرستان باشه .تن به درس نمي ده .تنها مشكلش همين درس نخوندنو اخلاق عجيبشه ..وگرنه برعكس من خيلي از مامان بابا وبزرگترا حرف شنوي داره!البته واسه درس ازشون حرف شنوي نداره!
ماني كه رفت منم تي وي رو خاموش كردم تا برم بخوابم كه ببينم فرادا بايد چه غلطي بكنم.

ميعاد پاشو .پاشو بايد بري دانشگاه
پتومو رو سرم كشيدمو جواب اين مگس مزاحم كه نمي دونم كي بودو ندادم..نمي دونم شمام اينجوري هستين يا نه اما من صبحا وقتي تو خوابو بيداري ام؛ نمي دونم با كي دارم حرف مي زنم .هركي بود پتومواز روسرم كشيد كه منم بدون اينكه چشمامو باز كنم دستمو بالا اوردمو يه دونه محكم زدمش
-ميعاااااااااد
چشمام يهوباز شدو مامانمو شال وكلاه كرده (اينجا كه امريكا نيست مامان منم مذهبي يه پس منظورم با چادره )بالاي سرم ديدم كه داشت بازوشو مي ماليد.
-واقعا كه ..من پايين از كي منتظرتم تا بياي برسونمت اونوقت تو ..
-خوب ببخشيد ...من نمي رم دانشگاها.
-باز چه خطايي كردي كه از ترست نمي ري
-هيچي .كلا نمي ترسم
-اگه هم نترسي داري فرار مي كني
-گفتم كه نمي رم .بابا جون من خودم اختيار خودمو دارم.نمي رم ديگه
-اصلا تو پسر من نيستي
-يه لحظه مكث كن ..من اشتباهي بهت گفتم بابا جون .ديدي حالم خرابه؟ سيبيل در نياوردي؟ البته تو اگه بابا بودي ريش داشتي
-بي مزه ي لوس.من رفتم سركارم.تو هم بمون اينجا ببينم مي خواي چيكار كني
چندلحظه به چشماي شرورم نگاه كردو گفت: الان مي رم در اتاقمونو قفل مي كنم كه نري فضولي
-مامان يعني چي؟ تو داري به من توهين مي كني
-اداي دخترارو درنيار گنده بك!
بعدم موهامو تو دستش گرفتو گفت: چه جوري از دست حاج اقا در رفتي خدامي دونه .
-اينا نذره مامان خانوم .نذر حرم امام پانزدهم
-من برم تا تو كفر نگفتي
-ايول برو ولي من كه اخرش مي فهمم واسه تولدم چي خريدين
-اره روز تولدت مي فهمي
-نه قبلش مي فهمم
-من ديرم شد .خداحافظ
همين مامان از اتاقم بيرون رفت .فالفور از تخت پريدم پايينو در حالي كه دنبال سوييچ ماشين عزيزم كه اجازه نداشتم بي گواهينامه ازش استفاده كنم گشتم .از پنجره بيرونو نگاه كردمو ديدم بله مامان خانوم تشريف بردن.
بعد از كلي گشتنو بهم ريختن اتاق بهم ريختم ؛ خسته شدمو رو زمين به پشت دراز كشيدم : لعنتي .يعني كجاست !
خودبه خود به لوستر اتاقم چشم دوختم كه ديدم سوييچ ماشينم مثل شيشه ها والماساي دورش ازش اويزون شده.
-اي پس فطرت ..اونجايي پس
صندلي ميز مطالعمو وسط اتاق اوردمو رفتم به زور از لاي زنجيرا جداش كردم .تازه يادم اومد اونروز از ناراحتي اينكه گواهيناممو باطل كردن شوتش كردم تو هوا.
يه بوسه بهش زدمو به سمت پاركينگ رفتم .اي جان ...گنج باارزش من.
از تو صندوق عقب ماشين گيتارمو در اوردمو به خاكايي كه روش نشسته بود نگاه كردم..اي بيچاره ي فلك زده . تو چقدر تو خونه ي ما مظلوم واقع شدي
با همون سرعتي كه پايين اومده بودم دوباره به خونه برگشتمو داشتم ازپله ها بالا مي رفتم كه باصداي نازكو پير حاج خانوم(مادر پدرم) مثل سيخ وايستادم
-سلام به روي ماهت ميعاد جان
-سلام از منه حاج خانوم
مي خواستم ازدستش در برمو نمي دونستم گيتارو كجاي دلم بذارم كه گفت: اون چيه دستت
-تفنگ شكاريه بابا(قابل توجه : كاور بعضي از تفنگاي شكاري خيلي شبيه گيتاره واگه كسي دقت نكنه نميفهمه )
-مي خواي چيكار كني .باز اتيش به راه نندازي
-نه حاج خانوم .مي برم تميزش كنم
يه اهي كشيدو گفت: پدرجونتم عاشق تفنگ بود.زدم زير خنده چه حالي مي داد اگه پدرجونم (پدربابا)گيتاربه جاي اسلحه مي برده ومي گفته اسلحه س
-واسه چي مي خندي واسه اشك من؟
اسلحمو يعني گيتارمو روزمين گذاشتمو به سمتش رفتم.حتما بازم ياد عشقش افتاده بود .بغلش زدمو گفتم: الهي قربونت برم مادري .تو چه دل نازكي
-دلم تنگه .كسي نيست باهام حرف بزنه
منظورش اين بود كه كنارش بشينمو باهاش حرف بزنم .اخه گيتار...موسيقي ...دلم تنگ شده واسه ساز زدن! اينم كه دو دقيقه بعد بازم مثل هميشه قصه حضرت يوسف وزليخا رو تعريف مي كنه .كادوي تولدمو چيكار كنم بايد بفهمم چي شده ...اون دختره اسمش چي بود ؟اهان ژينا ...حاج خانومم كه خونه ي مازندگي مي كنه پس مي تونم بعدا كنارش بشينم
-چي شد پسرم.
-هان
-دستو صورتتو نشستي؟
-نه!
-دهنت بوي خوبي نميده
خندم گرفت ..چقدر واقعا ....
-خوب من از ديروز غذانخوردم .دندونمم مسواك نزدم .
-برو دستو رو تو بشورو بيا صبحونه
يه لبخند به زور زدمو گفتم: چشم
به سمت گيتارم ؛ اين شي بدبخت رفتم كه گفت: بعدا باهم تميزش مي كنيم
-نه الان برمي گردم
دوباره تو صندوق عقب ماشينم گذاشتمو سرمو تكون دادم.


بابي ميلي به سمت اشپزخونه رفتم ..اي به خشكي اين شانس ..نه چرا به خشكي ؟ همينجوريش خشك هستي ..اي به خيسه اين شانس!
-ميعادجان چايتو شيرين كنم ؟
-نه ..تلخ بهتره.
-قند بدم بهت؟
-خودم برمي دارم
-بيا اين لقمه ي مربارو بگير
-اي بابا سرصبحي ريده رو اعصابه من( براي خاطر الفاظ شرمنده).حالام گيرداده
-نمي خورم
-البالوئه ها
با چشماي درشت شده بهش نگاه كردمو درحالي كه سعي مي كردم عصبي حرف نزنم گفتم:-حاج خانوم من هرروز اين حرفو براي شما تكرار مي كنم كه من مرباي البالودوست ندارم .من هويج دوست دارم
به چشمام نگاه كردو به لهجه گفت: اين چ ِشمان(چشمان) كه تو داري ؛ تَ ر سُ م(ترسم) بلا بياري .
-يعني چي؟مي خواي بگي واسه چشم هويج خوبه ؟
-بخور پسرم..تو نميفهمي اين چيزارو
نفس عميقي كشيدمو سعي كردم تلافي غذانخوردن ديروزو دربيارم به هر صورت بايد انرژي بگيرم چون از پشت اين ميز كه بلند شم بايد انرژي زيادي براي بعدش به خاطر حاج خانوم خرج بدم
--وحدسمم درست بود .هنوز كاملا رو كان
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , گنج رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46436

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا