تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان قایمکی (فصل پنجم)



با تعجب به حرکات پسری که خیلی تیز بهم نگاه می کرد توجه کردم .ژینا در حالی که به طور نامحسوسی سعی داشت اشفتگیشو پنهان کنه ، دوباره برگشت به من نگاه کرد، وقتی نگاه سردمو دید ، لب پایینش لرزید وروشو گرفت
پسرنزدیک ژینا اومدومشغول حرف زدن با ژینا شد، این پا اون پا کردن ژینا رو حس می کردم .می فهمیدم که می خواد از این موقعیت ایجاد شده فرار کنه ، هه منه ساده رو باش ..منی که داشت باورم میشد در مورد ژینا اشتباه کردم .دانیال راست میگفت ، اون حتی اینجا هم دنبال فریب دادن پسراست
هنوز مشغول صحبت کردن بودن .پسر نیم نگاهی به من انداختو در حالی که می خندید موهای پریشون ژینارو زیر روسریش فرستاد.
اینجا جای من نیست .هیچوقت جای من نبوده .پامو روپدال گاز گذاشتمو با سرعت از اون محل دور شدم ، نه اشکاش ، نه حس داشتنش تو بغلم ، نه هیچ چیز دیگه ایش ، دیگه برام مهم نیست .حتی ارزش غصه خوردنم نداره .حتی ارزش نداره دیگه بهش فکر کنم .
با دیدن امبولانسی که جلوی خونمون پارک شده بودشل شدم ، چه خبر شده ..
بدون اینکه ماشینو تو پارکینگ بذارم به سمت خونه دویدم ..مانی گریه می کرد.اب دهنمو قورت دادم ..یعنی کی حالش بدشده ؟برای کی گریه می کنن ؟
بابا در حالیکه گریه می کرد همراه مرد سفید پوشی از یکی از اتاقهای طبقه ی همکف بیرون اومد .
به سمت مانی رفتمو گفتم: تو اتاق چه خبره ؟ مامان حالش بدشده؟ حاج خانوم؟
تمام تنم میلرزید ..مانی اب دهنشو قورت دادو گفت: حال زنعمو بدشده
-زنعمو؟
-اومده بودن خونمون که یه نفر به گوشی عمو زنگ زد
دیگه صبر نکردم باقی حرفشو بشنوم ، به سمت اتاق رفتم. به زنعمو سرم وصل شده بودو صورت عمو کبودشده بودواز چشمای سرخش اشک می چکید ..حاج خانوم روپاش میزدو گریه می کرد .مامان در حالی که گریه می کرد شونه های حاج خانومو ماساژمیداد
-اینجا چه خبر شده؟
صدای گریه ی حاج خانوم بالا تر رفتو گفت: نوه م ، نوه ی عزیزم .جوون مرگ شد.مهدیسم رفت .
مامان-حاج خانوم تو رو خدااینقدر خودتو نزن .
پشت سرهم چندتانفس کشیدمو از اتاق بیرون اومدم .
-مانی مهدیس مرده؟
مانی-اره ، تصادف کرده ..بابا می خواد بره جنازشو بیاره ایران
سرمو گرفتمو روزمین نشستم .
مانی-عمو اینا امروز اومده بودن اینجا تا در مورد ژینا ازت سوال بپرسن که گوشی عمو
-اسم اون دختره ی عوضی رو نیار
مانی-باشه ..باشه ..تو دیگه داد نزن
------=====
مهدیس زیر خروارهاخاک رفت بدون اینکه بتونم فرصت کنم بشناسمش ..دوستش نداشتم اما دختر عموم بود .همبازی بچگیهام ..بهش بدکردم ..واسه خاطر ژینا بهش بد کردم ..واسه خاطر دختری که ارزش نداشت ..چی فکر می کردم چی شد! حالا که می خواستم باهاش ازدواج کنم ..حالا که پشیمون شدم .
قاب عکس مهدیس درحالیکه می خندید روسنگ مزارش بود.زنعمو محکم تو صورت خودش می زدو بلندگریه می کرد. از این فضا ، از این اتفاقا متنفرم .از اینکه یکی که فکر کنی حالا خیلی مونده تا بمیره اما زودی بمیره متنفرم .
---
=====--
هشت روز از مرگ مهدیس گذشته ، بلاخره بعد از این همه غیبت کردنو سرکلاس نرفتن ، امروز باید می رفتم دانشگاه ..همه ی کارا رودوش من بود.عمو که از اون روز به بعد شکسته تر و پیرترشده وبابا که نمی دونم چرا تو عالم دیگه ای سیر می کنه .باقی فامیلم که بیشتریاشون واسه عرض تسلیت میومدن .

شلوار کتان مشکیمو پوشیدم ، یه ژاکت مشکی هم روتیشرت مشکیم پوشیدم .زیپشم نبستم .حوصله درست کردن موهامو نداشتم ، همینکه صورتمو تمیز کرده بودم خیلی بود.از چشام خستگی می بارید اما دیگه نمیشد که نرم ، باید می رفتم .اگه نمی رفتم حذف میشدم
بچه ها مثل همیشه تو محوطه نشسته بودن .اونا می دونستن که دختر عموم فوت شده .همه به احترامم بلندشدنو بهم تسلیت گفتن
رضوانه –میعاد خان اصلا نگران نباش من برای تو هم جزوه نوشتم
نیم لبخندی بهش زدم که فرزاد گفت: این که هیچوقت جزوه نمی نوشت .اخر ترم کپی می کرد .اصلا با انتشارات واسه اخرای ترم قرارداد بسته ..
رو شونم زدو گفت : به نفعش شد
یاسین-رضوانه خانوم منم یه هفته ای نمی تونم بیام می شه زحمتشو بکشی
می دونستم می خوان باحرفاشون بهم روحیه بدن ، اما یه چیزی مانع از شاد بودنم می شد.یه چیزی ازارم می داد .نفسمو بیرون فرستادم.احساس سنگینی نگاهی که روم بود باعث شد سرمو برگردونم ..خودش بود!!! چقدر پررو
از دیدن چهره ی معصومانه وفریبنده ش دوس دارم بالا بیارم .با اخم بهش نگاه کردمو ازش چشم گرفتم
نگار-یه بار اومد سراغتو ازم گرفت ...کارت داره
با جدیت گفتم-من باهاش کاری ندارم
مهرداد- میعاد بروحرفشو گوش کن ببین چی میگه .ماکه نمی دونیم بینتون چی بوده وچی گذشته .اما باید به هم فرصت بدین
-فرصت تموم شده
یاسین-فرصت اضافه بهش بده ...کاری کرده؟؟
-هه ...می گی کاری کرده؟؟بگو چیکارا نکرده
رضوانه-اما داره غرورشو بخاطر تو میشکنه .خیلی از بچه ها بهش با تمسخر نگاه می کنن . اما اون اصلا براش مهم نیست
-اصلا دوستی من با اون از اولم اشتباه بود .خواهش می کنم دیگه راجع بهش با من حرفی نزنید .

بی روح و سرد توی یه مسیر بد
خسته از زخمایی که بهم یه غریبه زد
یه غریبه که راحت منو بازی داده
براشم فرقی نداشت به غیر من با کی باشه
شاید یه آرزو بود مثل یه راه دور
که ببینم خودمو همیشه کنار اون (0111)
-فکر می کنی تا کی اینجا علاف باشیم؟
-نمی دونم فعلا که نیومده
-ای کاش می رفتیم دفترش تو دانشگاه
-نه ، تو شرکتش بهتره .بنظرم بهتر باهام راه میاد .حالا بیااین فلشو بزن ببینم تو این چی داره
-من دختر عموم فوت شده .تو امروز تو ماشین من فلشو ترانه تست می کنی؟
-غمگینن که ، زیاد نرو تو جلد یه ادم خوب .براش فاتحه بفرست کافیه
سرموتکون دادوگفتم :-این ترانه ای که داره می خونه رو می خوام .
-فلشو بردار هروقت برای خودت ریختیش برام بیار .
فرزاد فلشو دراورد داد دستمو فلش بعدی رو زد.
-این استاد خیال اومدن نداره فرزاد
-چرا میاد
-این شاده عوضش کن
-کو اهنگش بود خودش غمگین می خونه
چی شده برگشتی دنبالم میگردی
تو روباور ندارم
چی شده دوباره ، فکر کردی می خوامت
هیچ حسی به تو ندارم
نمی خوام برگردی دوباره با من باشی
می خوام که بری یو از قلبم جدا شی .bahar –nemikham bargardi ))
-اووه فرزاد عجیب این ترانه هات به حالای من می خونه
فرزاد –یه چی بهت میگم ناراحت نشو اما من اصلا از حال این روزای تو خوشم نمیاد.کلا باعث شدی بچه ها هم روحیه شونو از دست بدن
-اومده به جای اینکه بگه ببخشید .به جای اینکه بگه اشتباه کردم ، خودشو بی دلیلو سند تبرئه می کنه ،تو باشی باور میکنی؟
-چی برای خودت میگی؟
-اگه بگن یکی یه کاری کرده ٍ مثلا دزدی، همه ی شواهدم برعلیه ش باشه ، اونوقت بدون سند بیاد بگه من دزد نیستم تو باور میکنی؟
-بستگی داره چقدر اون طرفو بشناسم ..ژینا دزدی کرده؟
-من خیلی کم ژینا رو میشناسم .شاید اصلا نمی شناسمش ..فقط فکر می کردم که میشناسمش
-ژینا کاری کرده؟
دوس ندارم بفهمه ژِنا دزدی کرده واسه همین گفتم : اومده به جای عذر خواهی می گه پسر خوشتیپه ، اره پولداره ..به من می گه خیلی از تو خوشتیپتره ..می گه خیلی از تو از لحاظ مادی سرتره !!! واقعا می فهمه ؟؟ اصلا چیزی می فهمه فرزاد؟ من خودمو واسش کوچیک کردم پنهونی قایمکی هواشو داشتم اونوقت توروی من، منی که براش ارزش قائل بودم ..به خاطرش دل دختر عمومو که دستش از دنیا کوتاهه شکستم..جلوی خونوادم وایستادم ، تو روی من می گه اون پسر از من خوشتیپتره .پسری که موهاشو نابلدانه درست کرده بود .حتی بلدنبود حرف بزنه .اگه از پشت پیشخون می اومد بیرون شلوارش می افتاد ..اونو به من ترجیح داده؟ فکر کرده من دانیالو ندیدم برای خودش بازار باز کرده ...هه ...چی فکر کرده ..واقعا فکر کرده خرم ؟ لیاقت نداره
-تو خر نیستی میعاد .تو حسودی ..اون تا از پسره تعریف کرده تو بدت اومده
-اخه اون پسر تعریفی بود؟ اگه پولداره چرا تو سوپری کار می کنه ؟ ژینا اصلا می دونه پول چیه؟ حتما باید واسش کلاس می ذاشتم تا یه پسر بیسوادو با من مقایسه نکنه ؟
-هرکی یه سلیقه ای داره میعاد ..
-پس بره با همون سلیقه ش باشه ..دیگه تو دانشگاه مثل سایه دنبالم راه نیفته تا یه موقعیت برای حرفای چرتش پیدا کنه .
فرزاد بلندزد زیر خنده وگفت: تو خیلی حسودی میعاد .راه بیفت
-استاد چی؟
یاسین اس داد گفت استاد روتو دانشگاه دیده .مثل اینکه امروز گردهمایی یه.
-میعاد حسادت از سرو روت میباره
-بیشین بینیم بابا ..همش تاکید می کنه پسر خوشتیپو پولداره .
با همون حرصی که داشتم ماشینو تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم ..بعد از رد شدن از سر در از فرزاد جدا شدم تا یه سر برم امفی تئاتر ببینم چه خبره
هنوز چندقدمی نرفته بودم که گفت: از دستم فرار می کنی؟ مگه من چه اشتباهی کردم
دوباره ژینا گفت: نمی خوای جوابمو بدی ؟
-مگه نمیشنوی می گم چه اشتباهی مرتکب شدم ؟
بلاخره گفتم -هه چه اشتباهی ؟ نذار روم تو روت باز بشه .
ژینا-دیگه خسته شدم از اینکه همش دنبالت راه بیفتم تا برات دلیل بیارم ..
-خسته شدی؟ مگه من خواستم دلیل بیاری؟ مگه من گفتم دنبالم راه بیفتی ؟چرا دست از سرم برنمیداری؟
چشماش پراز اشک شدو گفت: من باهات حرف دارم
سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم ..چرا نمی تونم بازم قیدشو بزنم ..حالم از سست بنیادی بودنم بهم می خوره
-برای اخرین بار
قطره اشکی که رو گونه ش چکیدو فوری پاک کردوگفت: باشه
-بریم بیرون ..نمی خوام کسی تو رو بیشتر از این باهام ببینه ..من جلوتر میرم..توپارکینگ میبینمت
ریموتو زدمو رفتم نشستم .بعد از چندلحظه به سمت ماشین اومد ..درست صندلی کنار من !..دوباره اینجا می خواست بشینه ..قفلوزدمو خودم دست دراز کردم!!! در پشتو براش باز کردمو گفتم: اینجوری بهتره
دستشو سمت دهنش برد...فهمیدم بازم بغض کرد..بذار بغض کنه ..بذار بغضش بشکنه ..بذار تا اخر عمرش گریه کنه ...برام دیگه مهم نیست .
از پارکینگ دانشگاه بیرون اومدمو به سمت یکی از فرعی های خلوت رفتم .هواسوز بدی داشت ولی نه اونقدر که تو ماشین نفوذ کنه ..ماشینو نگه داشتمو گفتم: همین قدر که دنبال متقاعد کردن منی ، حتما بیشترش دنبال متقاعد کردن دانیال عزیزتی
با تعجب بهم نگاه کرد.اب دهانشو قورت دادو گفت: یعنی چی ؟
-تا کی می خوای ادامه بدی؟ مگه چندسال می تونی از جوونیت استفاده کنی ؟ اخرش که چی؟
-تو می فهمی چی می گی؟
-ببین اینقدر واسه من گریه نکن .بدم میاد .حالمو بد می کنی ..اینروزا اینقدر اشک دیدم که گریه های تو پیششون هیچ ارزشی نداره
-تو دل سنگ شدی..اینجوری نبودی
-تو منو اینجوری کردی...خودت .فقط خودت..من داشتم زندگیمو می کردم
-من تو رو اینجوری کردم؟؟ تو بودی که اومدی سراغم ..تو بودی که گفتی نقش دوس پسرتو بازی می کنم ..تو بودی که
-من غلط کردم .پشیمونم ..چقدر می خوای؟ چقدر بهت بدم؟ بگو..مطمئن باش اینقدری هست که دیگه نتونی توروم اون پسره ی مزخرفو گنده کنی وبزنی تو سرم ..راسته که بعضی از دخترا تو هر حالتو موقعیتی دوست دارن فضا گرم کنی بکنن ..بگو بهت هرچقدر می خوای بدم .بگو دیگه ..چرا ساکتی؟؟ چرا واسه من اشک تمساح می ریزی؟
با فریاد گفت: من ازت پول نمی خوام می فهمی؟
با نیشخند گفتم: پس چی می خوای ؟ ؟ دوست داری عروسکم باشی ؟ می خوای باهات بازی کنم ؟ همین الان می خوای باهم باشیم ؟ !
کاملا برگشتم سمتشو گفتم: نظرت راجع به یه رابطه ی ....چیه ؟
صورتم سوخت .دستمو به سمت صورت بردم...با حرص نفس نفس می زد ..
-تو ..تو به چه حقی به خودت اجازه می دی ....به خودت اجازه می دی که ..به من ..به منی که ..
با حرصی بیشتر از حرص خودش گفتم: به تویی که چی؟ هان؟به تویی که معلوم نیست بدون پدرومادر چیکاراکه نکردی؟اره؟ تو که خوب به اون پسره هم پا دادی ..معلوم بود خیلی باهات صمیمیه که موهاتو با شیطنت وخنده گذاشت زیر.
می خواست از ماشین بیرون بره که قفل مرکزی رو زدم
-دروباز کن
-چی شد؟ دیگه اون پسر اونروزی رو نمی تونی انکار کنی نه؟ می خوای فرار کنی؟ حالا حرف بزن
-اون حامد..حامدبرادر زاده ی خانوم فلاح..طبقه ی پایین خونه ی خانوم فلاح زندگی می کنه ..دانشجوئه ..خونوادش شهرستانن
-خوب دیگه چی؟ اونم مثل تو مادروپدر بالای سرش نیست .خونه مجردی هم که داره حتما پیشش می ری نه؟
-خفه شو ..خفه شو واین دروباز کن
-دروباز می کنم به شرطی که بری ودیگه نباشی ..به شرطی که دیگه دنبالم نیای ..فهمیدی؟
نفسشو باصدابیرون داد..صداش می لرزید.با صدای لرزون گفت: دوستت داشتم ..تو منو باور نداری ..تو منو دوست نداری .اگه یکی به تو این تهمتارو می زد هیچوقت باورم نمیشد
-اگه باچشم می دید چی؟ اگه پلیس وکلی شاهدم داشت چی؟
سرم درد گرفت اینقدر به عقب نگاه کردم .از لای صندلیها به عقب رفتم.به در چسبیدوگفت: نمی دونم
-اما من می دونم ، تو هم باورمی کردی که طرفت اون کارارو کرده .تو هیچی نمی دونی ..من بخاطر تو قید دخترعمومو زدم همون که نامزدم بودومی گم ..به خاطر تو جلوی همه وایستادم..به خاطرتو با چرب زبونی دل خانوم فلاحونرم کردم به خاطرت کارایی کردم که دوست ندارم بگم تا بدونی ...تا بدونی که به حماقت من بخندی ..تا بدونی که وقتی رفتی وبهم خواستی فکر کنی تصویر یه احمق جلوی چشمات بیاد .تو بد کردی ..منو تو باهم خوب بودیم اگه راس می گی چرا نگفتی دانیال مزاحمته ؟ چرا اجازه دادی حامد اینقدر باهات صمیمی باشه ؟ چرا اصلا دنبالاو قضیه نمی ری تا اثبات کنی دزد نیستی ...تو بدی ژینا ..خواسته یا ناخواسته بدی
-من فقط تو رو داشتم میعاد .نمی خواستم وقتی باتو ام حرفی جز خودمون باشه ..نمی خواستم از اون پسر چیزی بگم ..من پدرومادری ندارم که هوامو داشته باشه که کمکم کنن اثبات کنم دزدنیستم ..من به سختی روپاهام وایستادم....من مجبورم باحامد خوب باشم .اون ازم خاستگاری کرده..من تو خونه ی عمه ی اونم ..اونجا سرپناهم شده نمی تونم جلوش وایستم ..اینجوری همون سقفم که روسرمه از دست می دم .
به چشماش نگاه کردم ..دیگه هیچ اشکی ازش نمیومد.زیر چشماش پف کرده بود سرخ شده بود..شاید راست میگه ..
-چرا گفتی دانیال از من سرتره؟ چرا همش گفتی خوشتیپه ؟
-من منظوری نداشتم
-اما تو یه جوری گفتی که انگار اون خیلی از من بهتره
-من منظورم این نبود..
-اما تو این منظورو رسوندی ..من اینجوری برداشت کردم ..از دستت ناراحت شدم .
-اگه اینطوره ببخشید
-هم من ، هم تو ، از زندگی هم بریم بیرون .تو با حامدباش یا دانیال یا هرکسی دیگه ..منم زندگیمو می کنم
-اگه دیگه نمی گفتی هم می رفتم بیرون ..تو فکرت راجع به من مسمومه ..تو به من هر بهتانی خواستی زدی
یه دفعه بلندزد زیر گریه ...از ناراحتی با دستم روصورتم کشیدمو گفتم: ژینا من معذرت می خوام .من اصلا جایگاهی نیستم که بخوام قضاوت کنم .
دستمو روشونه ش گذاشتم .خودشو کنار کشید ..اشکاشو پاک کرد .به لبهاش فشار می اورد که دوباره گریه نکنه ..به سمتش خم شدمو گفتم: ما تو رابطه ی صمیمی گذشتمو ...حداقل اگه یه روزم با هم صمیمی بودیم یه چیزی بهم بدهکاریم
لبامو رولباش گذاشتمو کشیدمش تو بغلم .اینجا دیگه مغزم فرمان نمی ده .فقط قلبمه که بهم فرمان میده ویه چیزی تو عمق وجودم که هر لحظه داد می زنه داری خودتو از کسی که عاشقشی دورمی کنی...داری به خودت ظلم می کنی
سرمو عقب کشیدمو به چشماش که توش تعجب موج می زد نگاه کردم.یه قطره اشک از چشمم چکید روصورتش . دوباره بوسیدمش ..اینقدری که سیر بشم ..اینقدری که بتونم نبودشو تحمل کنم ...کاش این بوسه ی شروع بود .نه بوسه ی پایان ...پایان به رابطه ای که همیشه دوست داشت به وجود بیاد اما هیچوقت اونطور که باید به وجود نمیاد.
ازش فاصله گرفتمو دوباره از لای صندلی ها به جلورفتم .
سرمو روفرمون ماشین گذاشتم ...نمی دونم چقدر گذشت که ژینا روبازوم زدو گفت: یه اقایی داره میزنه به شیشه ی ماشینت
سرمو از روفرمون برداشتم..عموئه!
فوری از ماشین پیاده شدم که عمو گفتم: اینجاچیکار میکنی پسرم؟ داشتیم رد میشدیم دیدیم اینجا پارک کردی
-داشتم با ..داشتم با اون خانوم صحبت می کردم..می دونید که من واقعا شوکه شدم از دزدیش....پولی که شما به پرورشگاه دادینو..
عموکه خیلی افسرده به نظر میرسید گفت: من با این خانوم اتفاقا کار دارم
دستمو روشونه ی عمو گذاشتمو گفتم: عمو شما که بخشیدینش .خواهش می کنم این قضیه رو ادامه ندین ..بخاطر من ...منم دیگه با این خانوم کاری ندارم .
-نه بحث چیزی دیگه س ..امشب خونوادتو خونمون دعوت می کنم .همه باید دورهم باشیم ..این دختروهم با خودت بیار .
-اما عمو...من کاری رو که کرده جبران می کنم .خواهش می کنم باهاش کاری نداشته باشید
-میعاد چرا اینقدر بی قراری..من باهاش کاری ندارم ..تو بیارش امشب خونه ی ما
تو ماشینو نگاه کردم ژینا با تعجب به ما نگاه می کرد .اون می دونست این همون کسیه که پول به پرورشگاه می خواسته کمک کنه اما می دونست عمومه؟؟
عمو در سمت راننده رو باز کردو گفت: سلام خانوم ...خواهش می کنم امشب با برادرزاده ی من بیاید خونه ی من
ژینا به ارومی گفت: من؟
عمو-بله شما
به ماشین عمو نگاه کردم.زنعمو از تو ماشین برام سرشو به حالت سلام تکون داد.براش سر تکون دادم که عمو گفت: پس میعاد حتما بیاید.ما منتظرتونیم
با عمو دست دادم.اونم بعد از خداحافظی رفت ..گیج شدم یعنی چی؟ قصد عمو چیه؟
دوباره سوار ماشین شدم که ژینا به ارومی گفت: این اقای حسینی عموته ؟
-اره
-همون اقایی یه که پول اورده بود برای کمک به بچه های پرورشگاه
-می دونم
-من روم نمی شه بیام ..من..من..می ترسم
بهش نگاه کردموگفتم: من نمی دونم قضیه چیه...انگار خدا نمی خواست این لحظه اخرین دیدارمون باشه
به لباش نگاه کردمو که روشو ازم گرفت.بازم اشتباه کردم ..من اشتباه کردم که بوسیدمش اما قلبم..قلبم هنوزم تند می زنه ..قلبم راضیه .حتی راضیه تا ابد اونو ببوسه
ژینا-من نمی خوام بیام
-مگه نمی گی تو برنداشته بودی؟
-اره اما نمیام .
-اگه برنداشتی باید بیای ..عموی من به اندازه ی کافی این روزا حالش بد هست ..شاید کار واجبی داره ..دوس ندارم روحرفش حرفی زده بشه .
-اما
-با خودته ...الان وقتیه که می تونی به همه اثبات کنی که تو دزد نیستی
-من باید برم خونه ..باید برم خونه اماده شم .دوست ندارم اینجوری بیام اونجا
به چشماش نگاه کردم هنوزم سرخ بود ..نفس عمیقی کشیدمو گفتم: می رسونمت خونه خانوم فلاح...برواستراحت کن ..تصمیمتو بگیر ..خواستی بیای به همون شماره ای که ازم داری زنگ بزن..گوشیمو روشن می ذارم .
سرشو تکون داد.ماشینو راه انداختم ...دیگه حرفی بینمون نبود..حالا اون تصمیم گیرنده س .می تونه ثابت کنه ..می تونه همه چیزو عوض کنه .
جلوی خونه پیاده ش کردم.دیگه صبر نکردم که شاید حامد بیاد بیرون تا دوباره بهش دست بزنه ...منم خسته م ..امروز خیلی خستم ..یه حس تازه بعد از بوسیدن ژینا به دست اوردم وکلی بار که رودوشم سنگینی می کنه .وفقط می خوام که این بار برداشته بشه ...نفس عمیقی کشیدم و در و با کلید باز کردم... هوس کردم عین بچه ها پله ها رو دو تایکی بالا برم ...
اونقدر انرزی تو تنم جمع شده بود که نمیدونستم چطوری باید تخلیه اش کنم ... بعد از مدتهایه ارامش نسبی داشتم ... و دلم میخواست از این ارامش که توی تک تک سلول های تنم رسوخ کرده بود نهایت لذت و ببرم ...
بوی بادمجون سرخ کرده میومد.
کفشهامو دراوردم و وارد خونه شدم.
خانم فلاح سر گاز بود. از پشت بغلش کردم و خندید وگفت: اومدی ژینا جان؟
لبخندی زدم وگفتم: چیکار کردین شما ...
به سمتم برگشتو با ناراحتی گفت: بازم گریه کردی ژِنا؟ چرا چشمات سرخه ؟
-چیزی نیست ..
با همون نگاه ناراحتش دستی به صورتم کشیدو گفت:برو دختر.. برو دست وروتو بشور... حامدم بیاد نهار و بخوریم...
با شنیدن اسم حامد اه از نهادم بلند شد.
خانم فلاح که انگار ذهنمو خونده بود لبخندی زد وگفت: دخترم خودت عاقل و بالغی ... حامدم فهمیده تر از اونیه که بنظر میاد ....
سرمو پایین انداختم و گفت:بخوای باهاش حرف میزنم..
اهی کشیدم و گفتم: اخه من .... چطوری بگم من..
خانم فلاح جلوم ایستاد و گفت: نبینم خودتو مجبور کاری کنی ... این چیزا شوخی بردار نیستا ...
تو دلم اخه اخه میکردم... میخواستم بلند بگم اخه من تو خونه ی شمام ... اخه درست نیست... اخه عیبه ... اخه زشته که من ...
نفس عمیقی کشیدم و خانم فلاح دستی به موهام کشید و با محبت گفت: حامد دیر میاد برو یه دوش بگیر...
واقعا هم بهش نیاز داشتم... لبخندی زدم و خانم فلاح گفت: من خودم بردارزادمو میشناسم... رگ خوابش دستمه ... نگران نباش...
وارد اتاق شدم... لباس هامو به چوب رختی اویزون کردم ... از توی ساکم یه تی شرت استین بلند وشلوار مشکی دراوردم.. حوله ام هم برداشتم تا یه دوش بگیرم... ارومم میکرد.
هم عطشمو هم حس نگرانیمو ... حتی حس ارامش از بوسه ی میعاد و هم دو برابر میکرد.
بورسمو برداشتم وبه سمت حموم رفتم.
اب گرمو باز کردم و یخرده زیرش ایستاد م... میعاد هنوزم دوستم داشت... باورم داشت... من بهش حق میدادم بهم شک کنه ... حتی بهش حق میدادم دختری مثل منو نخواد ... ولی بهش این حق و نمیدادم که کورکورانه راجع بهم قضاوت کنه ... یا حتی... بخواد فکر کنه که من بجز اون ذهنم سمت کس دیگه ای میره یا هر احد و نا احدی وبه اون ترجیح میدم ...
دستی روی لبم کشیدم .. حس کردم یه لحظه گر گرفتم و عرق خجالت و ابی که از موهام پایین میریخت با هم یکی شد...
ازا ون حسا بود که کم پیش میومد داشته باشم یا ... نمیدونم ... دلم میخواست همچنان ادامه دار باشه ... نفس عمیقی کشیدم وفکر کردم یعنی میشه همه چیز درست پیش بره؟!
سریع از حموم بیرون اومدم لباس پوشیدم.
حامد هم اومده بود.
لبخند کجی بهم زد وگفت:عافیت ...
سرمو پایین انداختم و تندی وارد اتاق شدم ... اصلا دلم نمیخواست باهاش رو به رو بشم یا حرف بزنم ...
سشوار وبرداشتم تا موهامو خشک کنم... تقه ای به درخورد وانمود کردم نشنیدم ... جلوی اینه ایستاده بودم ومشغول بودم.
در باز شد و قامت حامد هم جلوم سبز شد... بی توجه بهش موهاموخشک میکردم.
با لبخند نگام میکرد ...
دستم از سشوارو بالا نگه داشتن خسته شد و کمی ارنجمو تکون دادم... جلو اومد وگفت:میخوای من برات نگه دارم؟
سشوار و خاموش کردم و گفتم: نه دیگه ... خشک شد...
سشوار واز دستم کشید و گفت: نه هنوز اینجا خیسه ... وسشوار وروشن کرد وخواست دستشو لای موهام ببره که ازش فاصله گرفتم وگفتم:میشه خواهش کنم....
وحرفمو ادامه ندادم...
خاموشش کرد وگفت:خواستم کمک کنم.
_مرسی...
لبخندی زد وگفت: دانشگاه خوب بود ...
سرمو پایین انداختم وگفتم:بله...
_من اینجام
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 129-رمان قايمكي , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , گنج رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , دانلود رمان شیطنت های قایمکی | tina27 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل ... , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46432

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا