تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق و احساس من (فصل دوم)


اروم چشمامو باز کردم..نگاهی به اطرافم انداختم..مامان روی تخت بغلی خوابیده بود..نیمخیز شدم و با چشمای خواب الودم به ساعت نگاه کردم..
ساعت 3/5 بعداظهر بود..حتما ناهارشونو خوردن و خوابیدن..
گرسنه م شده بود..از تخت اومدم پایین و اروم بدون اینکه سر وصدایی ایجاد کنم از اتاق رفتم بیرون..
هیچ کس تو راهرو نبود..
رفتم پایین و نگاهی به اطرافم انداختم..دنبال اشپزخونه می گشتم که بالاخره پیداش کردم..
رفتم تو اشپزخونه و در یخچال رو باز کردم..همه چیز توش بود..
بسته ی کالباس و گوجه رو اوردم بیرون و از تو سبد روی میز یه تیکه نون برداشتم وبرای خودم ساندویچ درست کردم..
اینجا که تو سکوت بهم مزه نمی داد..تصمیم گرفتم برم بیرون..
نگاهی به لباسم انداختم..یه مانتو سفید تابستونه و یه شال ابی ..در کل سر و وضعم ایرادی نداشت و برای بیرون رفتن مناسب بود..
از ویلا زدم بیرون و به طرف دریا دویدم..کفشامو در اوردم و نشستم رو ماسه ها..
همونطور که ساندویچمو می خوردم نگاهم به دریا بود..به موج های منظمی که پشت سر هم ردیف می شدن و خودشونو به ساحل می رسوندن..
ساندویچمو خوردمو از جام بلند شدم..کمی قدم زدم و دوباره به دریا نگاه کردم..
یه موج خودشو رسوند به ساحل وخورد به پاهام..یه حس خوبی بهم دست داد..یه حسی که منو وسوسه می کرد برم تو اب..تا هر جا که شد..فقط دوست داشتم خودمو بزنم به دریا..با موج دومی که به پاهام خورد تصمیمم رو گرفتم ..
لبخند زدم و رفتم جلو..تا ساق پام..بیشتر رفتم.. تا زانوم..بازم بیشتر رفتم جلو.. تا بالای زانوم..
دستامو از هم باز کردمو رفتم جلوتر تا جایی که زیر سینه م رو اب فرا گرفته بود..ولی من همچنان بی خیال و سرخوش می رفتم جلو..
نمی دونم چرا اینکارو می کردم..شاید برای ارامشش..شاید هم برای اینکه می خواستم تموم غم و غصه هام رو بریزم تو دریا و در عوض خودمو از ارامشش پر کنم..
سر جام وایسادم و به اطرافم نگاه کردم..از ساحل دور شده بودم..نگاهمو به دریا دوختم..باد نسبتا شدیدی می اومد و باعث شده بود موج های کوچیک و بزرگی رو اب دریا ایجاد بشه..
یه قدم دیگه تو اب برداشتم که قدمم همزمان شد با یه موج بزرگ که درست به طرف من می اومد..
نفهمیدم چی شد..کنترلمو از دست دادم و وقتی که موج بهم برخورد کرد رفتم زیر اب و احساس کردم زیر پاهام خالی شد..
وحشت کرده بودم.. و همین ترس و وحشت باعث شده بود نتونم تمرکز بکنم..
از طرفی هم شنا کردن بلد نبودم و همه ی اینا دست به دست هم دادن تا من نتونم خودمو نجات بدم..
انقدر تقلا کردم و دست وپا زدم تا اینکه حس کردم بدنم سست شده و بعد از اون هم چشمام اروم اروم بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم..
*******
اریا کمی از دیوار پشتی ویلا فاصله گرفت و نگاهی به ان انداخت..
با قدمهای بلند به طرف دیوار رفت و پرید..دستش را به لبه ی دیوار گرفت و خودش را بالا کشید..
نگاهی دقیق به داخل ویلا انداخت..از انجا چیز زیادی معلوم نبود..وقتی مطمئن شد کسی ان اطراف نیست پرید پایین و دستش را به اسلحه ی کمریش گرفت و به حالت اماده باش خودش را به دیوار ویلا چسباند..
ارام حرکت کرد..وارد باغ شد..هیچ کس انجا نبود..
صدای در باعث شد خودش را کنار بکشد..اسلحه ش را دراورد و از کنار دیوار نگاهی به ان طرف انداخت..
بهار از ویلا خارج شد وبه طرف دریا رفت..
اریا نگاهی به اطرافش انداخت و با احتیاط پشت سر او حرکت کرد..
بهار روی ماسه ها نشست و در حالی که به دریا نگاه می کرد مشغول خوردن ساندویچش شد..
فاصله ی اریا با او خیلی زیاد بود..چون اطراف ساحل هیچ درخت یا صخره ای نبود تا پشت ان مخفی شود واگر جلوتر می رفت مطمئنا دیده می شد..برای همین کمی دورتر از او ایستاده بود..
به درختی تکیه داد و در حالی که با دقت اطرافش را زیر نظر داشت بیشتر حواسش را به بهار داده بود..

از جایش بلند شد و کمی قدم زد و بعد از ان هم دستانش را باز کرد و به طرف دریا رفت..اریا تمام مدت نظاره گر او بود..
تا اینکه موج بزرگی با بهار برخورد کرد و او را با خود به طرف پایین کشید..
بهار جیغ بلندی کشید و به زیر اب رفت..
اریا با دیدن این صحنه شروع به دویدن کرد ..کتش را در اورد وروی زمین انداخت..خودش را به اب زد و به طرف او شنا کرد..
بهار دست وپا می زد و نمی توانست خودش را بالا بکشد..تا اینکه از حرکت ایستاد..
اریا دستانش را دور کمر او حلقه کرد و در حالی که او را محکم به خود چسبانده بود به طرف ساحل شنا کرد..

بهار را در حالی که بیهوش شده بود روی ماسه ها خواباند..نگاهی به صورت رنگ پریده ی او انداخت..
باید هر چه زودتر دست به کار می شد وگرنه جانش را از دست می داد..

دستانش را درست روی قفسه ی سینه ی او به حالت ضربدر گذاشت و فشار داد..ولی او همچنان بیهوش بود و هیچ ابی از دهانش خارج نشد..
یکبار دیگر امتحان کرد ولی بی فایده بود..
نبضش را گرفت خیلی خیلی کند می زد..
فقط یک راه می ماند و ان هم تنفس مصنوعی بود..ولی برای اینکار مردد بود..
تردید جایز نبود وگرنه جان ان دختر به خطر می افتاد..
کلافه دستی بین موهای خیس و نمدارش کشید..
با دو دستش دهان بهار را باز کرد وصورتش را جلو برد..چشمانش را بست..
باد می وزید..سردش شده بود و دستانش می لرزیدند..
قطرات اب از روی موهایش روی صورت بهار می چکید..سرش را پایین تر برد و لبانش را جلوی لبان او نگه داشت..
هنوز مردد بود ..تا به حال در عمرش همچین کاری را نکرده بود..با اینکه این تنها از روی کمک و نجات دادن جان یک نفر بود ولی با این حال برایش سخت بود..
بالاخره با یک حرکت لبانش را روی لبان بهار گذاشت.. و نفسش را محکم به دهان او منتقل کرد و قفسه ی سینه ی بهار را فشار داد..اتفاقی نیافتاد..
دوباره سرش را پایین برد و همان عمل را تکرار کرد..در دل دعا می کرد که ان دختر بهوش بیاید..
لبانش را از روی لبان بهار برداشت و اینبار محکمتر از قبل قفسه ی سینه ش را فشرد..
اب با شدت از دهانش خارج شد و به سرفه افتاد..ولی چشمانش همچنان بسته بود..
اریا :خانم..خانم صدای منو می شنوید؟..خانم..
اما بهار جوابی نداد..سرفه می کرد و مقدار زیادی اب از دهانش خارج می شد..
اریا سرش را بلند کرد..نگاهش به در ویلا افتاد که باز شد و کیارش بیرون امد..
اریا سریع از جایش بلند شد و کتش را برداشت و به ان طرف ویلا دوید..
پشت دیوار مخفی شد..نفس نفس می زد..کت را تنش کرد و از کنار دیوار ان طرف را نگاه کرد..
کیارش به طرف بهار دوید و سرش را بلند کرد..
مرتب صدایش می زد :بهار..بهار..
اریا در سکوت نگاهشان می کرد..کیارش بهار را از روی زمین بلند کرد وبه طرف ویلا دوید..
اریا سرش را برگرداند..و نفس عمیقی کشید..
دستی روی شانه ش نشست..با ترس برگشت و پشت سرش را نگاه کرد..نوید با لبخند بزرگی نگاهش می کرد..
اریا با اخم نگاهش کرد و به او توپید :تو اینجا چه غلطی می کنی؟..مگه نگفتم به هیچ وجه چشم از در ویلا بر ندار؟..
نوید :ای بابا..خب هیچ خبری نبود..بچه ها اونجا رو زیر نظر دارن دیگه احتیاجی به من نبود..دیدم دیر کردی گفتم بیام ببینم در چه حالی..یه وقت نزده باشن دخلتو بیارن من بمونم وبازجویی های خاله..ولی اومدم دیدم پسر خاله عزیزم رفته پری دریایی شکار بکنه..
اریا غرید :خفه شو..معلوم هست چی میگی؟..
نوید به سرتاپایش اشاره کرد وگفت :پس تو اب چکار می کردی؟..رفته بودی هواخوری؟..
اریا :تو که همه چیزو دیدی..نکنه باید برات توضیح بدم؟..
نوید ابرویش را بالا انداخت و گفت :نه بابا کی جرات داره از شما توضیح بخواد جناب سرگرد..این دختره همونی بود که امروز با اون زن و کیارش وارد ویلا شدن؟..
اریا سرش را تکان داد وگفت :فکر کنم خودش باشه..مثل اینکه اسمش بهاره..باید اطلاعات بیشتری به دست بیاریم..ما نمی دونیم اونا کی هستن..تا پایان این ماموریت فقط 3 هفته مونده..اگر نتونیم اینجا چیزی ازشون به دست بیاریم..کارمون سخت تر میشه و شاید چند ماه طول بکشه..
-- حالا باید چکار کنیم؟..
-فعلا بر می گردیم ویلا..ببینیم بچه ها در چه حالن..باید برای فهمیدن این موضوع هم یه فکری بکنم..بریم..
هر دو از دیوار پشتی ویلا خارج شدند و به طرف ماشینشان رفتند..

نوید ماشین را روشن کرد وگفت :به نظرت اوضاع مشکوک نیست؟..اخه ویلا به این بزرگی نه یه سگ توش داره نه یه نگهبان یا سرایدار..مگه میشه؟..
- درسته..منم به همین موضوع فکر کردم..حتما علاوه بر این جرم خلاف دیگه ای هم انجام میدن..فقط خدا کنه تو این مدت پی به همه چیز ببریم وگرنه معلوم نیست کی یه همچین موقعیتی برامون پیش بیاد..
نوید سرش را تکان داد و جلوی ویلا نگه داشت :این دو قدم راه رو باید با ماشین بریم وبیایم..اونم به خاطر اینکه دیده نشیم..ای بابا..
اریا در ماشین را بست و گفت :کمتر غرغر کن..خودت قبول کردی با ما تو این ماموریت باشی..کسی برات کارت دعوت نفرستاده بود..
نوید نگاهش کرد و نالید :اره میدونم تو دیگه یادم ننداز..همه ش تقصیر مامان شد..البته سرمنشاءش خاله بودا..انگار من بادیگارد تو هستم..همه جا باید مواظبت باشم..
وارد ویلا شدند..اریا گفت :ببین کی داره اینو میگه..انقدر هم غرغر نکن بریم ببینیم بچه ها دارن چکار می کنن..
به طرف بالا رفتند و وارد اتاق شدند..با وحشت به کف اتاق نگاه کردند..
پر از خون بود..حمیدی گوشه ای از اتاق غرق خون افتاده بود و چشمانش بسته بود..احمدی و سعادت هم خون الود ان طرف اتاق افتاده بودند ..
کف اتاق پر از برگه بود و سیستم هم به کل نابود شده بود..خورده های شیشه اطراف اتاق به چشم می خورد....
اریا داد زد :یاحسین..
به طرف حمیدی دوید و شونه ش را تکان داد :حمیدی..حمیدی..
نبضش را گرفت..نمی زد....مرده بود..
دستش را روی چشمانش گذاشت و فشرد..دوست چندیدن و چند ساله ش غرق در خون جلوی چشمانش افتاده بود..تمام خاطراتش با ستوان حمیدی جلوی چشمانش بود..
نوید با صدای گرفته و لرزانی گفت :اریا ..سعادت و احمدی هم تموم کردن..بهشون تیراندازی شده..
اریا از جایش بلند شد و با صدای گرفته ای گفت :همه ی سیستم رو داغون کردن..بی سیم ها رو شکستن..ماموریت لو رفت نوید..
نوید سرش را تکان داد وگفت :به ستاد خبر میدی؟..
-اره..ولی مستقیما به سرهنگ زنگ می زنم..
شماره ی سرهنگ نیکزاد را گرفت..بعد از چند بوق تماس برقرار شد..
--الو..
-الو..سلام جناب سرهنگ..اریا هستم..
--سلام اریا..خوبی؟..از ماموریت چه خبر؟..
-ممنونم قربان..متاسفانه ماموریت لو رفت ..
سرهنگ سکوت کوتاهی کرد وگفت :که اینطور..چطور این اتفاق افتاد؟..اوضاع چطوره؟..
اریا همه چیز را تعریف کرد و حتی موضوع کشته شدن هم گروهی هایش را هم گزارش کرد ..
سرهنگ نیکزاد با ناراحتی گفت :نباید اینطور می شد..اریا الان بچه ها رو می فرستم..امبولانس رو هم همراهشون می فرستم..سریع بیا ستاد و همه چیز رو مو به مو گزارش کن..فهمیدی؟..
-بله قربان..حتما..
--مراقب خودتون باشید..فعلا خداحافظ..
-خدانگهدار جناب سرهنگ..

نوید :چی شد؟..
اریا نگاهش کرد وگفت :باید بریم ستاد گزارش کنم..بچه ها الان خودشونو می رسونند..فکر نمی کنم سرنخی از خودشون گذاشته باشن ولی گروه تجسس برای این کار میان..
نیم نگاهی به حمیدی انداخت و از اتاق خارج شد..نوید هم پشت سرش رفت..
اریا روی مبل نشست وسرش را بین دستانش گرفت..نوید رو به رویش نشست..
هر دو سکوت کرده بودند..هر دو به نوعی از این اتفاق ناراحت و گرفته بودند..
حمیدی دوست صمیمی اریا بود..از سن نوجوانی با هم بودند تا به الان که همکار بودند..هیچ وقت همدیگر را تنها نمی گذاشتند..
اشک در چشمان اریا جمع شد..از جایش بلند شد و به طرف دستشویی رفت..در را بست و از توی اینه به خودش نگاه کرد..
شیر اب را باز کرد و سرش را زیر شیر گرفت ..
خاطرات دست از سرش بر نمی داشتند..می دانست این اتفاق کار کیست..سرش را بلند کرد..
قطرات اب از لابه لای موهایش روی صورتش می چکید..مشتش را پر از اب کرد وبه اینه پاشید..
به تصویر خودش نگاه کرد..
در دلش قسم خورد که ان نامرد را پیدا کند و انتقام بهترین دوستش و هم گروهی هایش را بگیرد..
قسم خورد..

نوید هم کلافه بود..یاد زمانی افتاد که سر به سر سعادت و احمدی می گذاشت و سرشان را گرم می کرد و با این کارش خستگی را از تن انها خارج می کرد و لبخند به لبانشان می اورد..
سعادت تازه نامزد کرده بود..برای اینده ش برنامه های زیادی چیده بود..نوید اه کشید و اشکانش را پاک کرد..
احمدی تازه چند ماه بود که پسرش به دنیا امده بود و از اینکه پدر شده بود خوشحال بود..اما حالا پسرش باید بدون پدر بزرگ می شد..
یاد حمیدی افتاد دوست مشترک او و اریا..چه دورانی داشتند..مسافرت هایی که رفته بودند..کوه..ماموریت هایشان..عملیات هایی که انجام داده بودند..
همه ی این صحنه ها جلوی چشمانش چون فیلمی رد می شدند..
صورتش را در دست گرفت و اشک ریخت..
دلش برای هر 3 نفر انها می سوخت..واقعا حیف بودند..نباید اینطور می شد..

اریا از دستشویی بیرون امد..صورت و موهایش خیس بود..
نوید با دیدن او سریع اشک هایش را پاک کرد و ایستاد..
اریا با لحن محکم و فوق العاده جدی گفت :قسم خوردم که انتقامشونو بگیرم..نمیذارم خونشون پای مال بشه..اون نامردای پست باید به سزای اعمال کثیفشون برسن..
نوید سرش را تکان داد وبا صدای گرفته ای گفت :من هم همه جوره باهاتم اریا..روی منم حساب کن..
اریا سرش را تکان داد..
دلش پر از نفرت از ان ادم های رذل و کثیف بود..
ادمهایی که جون انسان ها برایشان هیچ ارزشی نداشت..
اروم چشمامو باز کردم..اولش همه چیزو محو و مات می دیدم..چندبار پلک زدم تا دیدم واضح تر شد..روی تخت خوابیده بودم..دستم می سوخت..نگاش کردم..به دستم سرم وصل بود..
چشمامو بستم..سعی کردم همه چیزو به یاد بیارم..کنار دریا داشتم ساندویچ می خوردم..بعد هم قدم زدم..موج خورد به پام ..هوس کردم برم تو اب..می دونستم شنا کردن بلد نیستم ولی یه حسی باعث می شد برم جلو و بیخال باشم..بعد هم یه موج بزرگ اومد به طرفم و منو کشید تو اب..
دیگه چیزی یادم نمیاد..
دستمو گذاشتم رو پیشونیم..ولی یه صدا..یه صدای مبهم..(خانم..خانم..)اره..یه صدای مردونه بود..ولی چرا انقدر برام مبهمه؟..هیچی یادم نیست..
در اتاق باز شد..سرمو چرخوندم..کیارش بود..پشت سرش هم مامان اومد تو..با دیدن مامان لبخند کمرنگی زدم..با مهربونی نگام کرد..اومد جلو و کنارم نشست..
دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت :خوبی دخترم؟..جاییت درد نمی کنه؟..
-خوبم مامان..خودتونو ناراحت نکنید..
--مگه میشه ناراحت نباشم مادر..تو 24 ساعته تقریبا نیمه بیهوشی..هر وقت هم بهوش می اومدی هذیون می گفتی..تبت خیلی بالا بود..کیارش جان زحمت کشیدن رفتن دکتر رو اوردن بالا سرت وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی برات میافتاد دخترم..
با دقت به حرفای مامان گوش دادم..هه..کیارش؟..چه مهربون..
به کیارش نگاه کردم..کناردر تو درگاه ایستاده بود و شونه ش رو به درگاه تکیه داده بود و با لبخند نگام می کرد..
بدون اینکه بهش توجهی بکنم سرمو چرخوندم..
مامان از جاش بلند شد وگفت:برات سوپ درست کردم دخترم..الان میرم میارم..بخوری حالت بهتر میشه..
تشکر کردم..به روم لبخند زد واز اتاق رفت بیرون..
کیارش اومد جلو وکنارم نشست..دستشو اورد جلو وخواست بذاره رو دستم که دستمو کشیدم..با دلخوری نگام کرد..
بی مقدمه گفتم:کی منو نجات داد؟..
با تعجب گفت :چی؟..
-میگم کی منو از تو اب نجات داد؟..
--من وقتی از ویلا اومدم بیرون دیدم تو بیهوش رو ماسه ها افتادی..فکر کنم موج تورو اورده بود ساحل..
با شک نگاهش کردم و گفتم :تو مطمئنی کسی منو نجات نداده؟..
اخماشو کشید تو هم و گفت :باورت نمیشه نه؟..دارم بهت میگم من وقتی اومدم بیرون تو لب ساحل افتاده بودی..من کسی رو ندیدم..حالا این موضوع چه اهمیتی برای تو داره؟..
جوابشو ندادم..پس اون صدا چی بود؟..می دونستم توهم نیست و واقعیت داره..مطمئن بودم اون صدا رو شنیدم..برام واضح نبود که تو خاطرم بسپرم ولی یه صدا بود..یه صدای مردونه..صدایی که مطمئن بودم تا حالا نشنیدم..

کیارش اومد جلوتر و بی هوا دستشو گذاشت رو بازوم..با تعجب نگاش کردم..خواستم دستمو بکشم که محکم نگهش داشت..
روی پیشونیش اخم نشسته بود..خیلی جذاب بود ولی من هیچ حسی نسبت بهش نداشتم..
با لحن ملایمی زمزمه کرد :خوبی عزیزم؟..
زبونم قفل شده بود..فقط با تعجب زل زده بودم بهش..
اون یکی دستشو اورد بالا و گذاشت رو گونه م..داغی دستش رو به خوبی روی پوستم حس می کردم..سرمو کشیدم عقب..
در اتاق باز شد وقبل از اینکه مامان بیاد تو و متوجه ما بشه کیارش خیلی سریع خودشو کشید کنار..
مامان اومد تو و با همون چشمای مهربونش نگام کرد..یه سینی تو دستش بود..
کیارش از جاش بلند شد وگفت :من میرم بیرون..چیزی احتیاج ندارید؟..
مامان با لبخند گفت :نه پسرم..ممنون..
کیارش نیم نگاهی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون..مامان کنارم رو تخت نشست تو جام نیمخیز شدم و نشستم..
- مامان کی از اینجا می ریم؟..
نگام کرد وگفت :تازه دیروز اومدیم دخترم..نمی دونم..
-خدا کنه زودتر برگردیم تهران..نمی دونم چرا اصلا از اینجا خوشم نمیاد..
مامان با لبخند نگام کرد وگفت :به خاطر اتفاق دیروزه دخترم..کم کم فراموشش می کنی و بهتر میشی..
نخواستم چیزی بگم ولی مطمئن بودم حسی که داشتم به خاطر ترس از اب و اتفاق دیروز نبود..یه حس گنگی بود..نمی دونم چی ولی احساس می کردم از این ویلا هیچ خوشم نمیاد...دوست داشتم هر چه زودتر از اینجا بزنم بیرون..
*******
تقریبا 3 روز بود که اومده بودیم شمال..امروز دیگه حوصله م حسابی سر رفته بود..روز اول که نزدیک بود تو دریا غرق بشم..روز دوم هم که کامل بیهوش بودم و وقتی هم بهوش اومدم حالم زیاد خوب نبود..روز سوم هم که امروز بود..
از صبح کیارش مرتب بهم اصرار می کنه که باهاش برم بیرون..ولی من مرتب بهونه می اوردم..
دوست نداشتم باهاش تنها باشم..یه جورایی ازش می ترسیدم..وقتی نگام می کرد..وقتی دستمو می گرفت توی نگاش یه چیزی بود..هرچی بود عشق نبود..دوست داشتن نبود..مطمئن بودم اینا نیست..نوع نگاهش متفاوت بود..

عصر شده بود..کیارش رفته بود بیرون..مامان هم تو خونه بود..گفت سرش درد می کنه و میره استراحت بکنه..از در ویلا زدم بیرون..دوست داشتم کمی این اطراف قدم بزنم..دیگه از این ویلا خسته شده بودم..
داشتم کنار جاده راه می رفتم که یه خرگوش سفید و خوشگل که خیلی هم کوچولو بود رو اون طرف خیابون دیدم..
ماشینی از اونجا رد نمی شد..با لبخند رفتم طرفش..محوش شده بودم..خیلی خوشگل بود..
وسط جاده بودم که با صدای ممتد بوق ماشینی سرجام خشکم زد..با وحشت نگاش کردم..درست جلوی پای من زد رو ترمز..
وای خداجون ماشین پلیس بود..اینم شانسه من دارم؟..حالا نمی شد یه ماشین معمولی جای این بود؟..الان چی جوابشونو بدم؟..حتما کلی سین جیمم می کنن..
راننده ش یه سرباز بود و کنارش هم یه نفر با لباس فرم پلیس نشسته بود و عینک افتابی به چشماش بود..
هنوز با ترس نگاش می کردم..هم تو شوک بودم هم اینکه خودمو تو موقعیت بدی می دیدم..
اونی که لباس فرم پلیس تنش بود از ماشین پیاده شد..به خاطر عینکش نمی تونستم خوب صورتشو ببینم ولی جوون بود..
سریع به ستاره های روی شونه ش نگاه کردم..اوه اوه سرگرد بود..کارم در اومده..
در ماشین رو بست و اومد جلو..عینکشو از رو چشماش برداشت..زل زده بودم بهش..چهره ی جذابی داشت..یه اخم هم رو پیشونیش بود که توی این لباس پر ابهت نشونش می داد..
جلوم وایساد و با صدای گیرا و محکمی گفت :میشه بگید وسط جاده چکار می کردید؟..
سعی کردم ارامشمو حفظ کنم و جوابشو بدم..حتما الان بهش بگم به خاطر یه خرگوش داشتم می رفتم اونور خیابون اونم تو دلش کلی بهم می خنده..اصلا بخنده..من واقعیتو میگم..
با لحن جدی گفتم :کار خاصی نمی کردم..
ای کوفت بگیری بهار..این بود واقعیتی که می خواستی بگی؟..عجب جواب محکمی..کلا زبونش بند اومد بنده خدا..
پوزخند محوی زد وگفت :کار خاصی نمی کردی؟..این جواب سوال من نبود..خانم محترم نزدیک بود جونتون به خطر بیافته..اگر به موقع ترمز نکرده بودیم که شما الان زیر لاستیکای ماشین جا مونده بودی..
چقدر جدی و خشن بود..انگار متهم گرفته..
جوابی بهش ندادم..
گفت :خونتون کجاست؟..
هه..انگار داره از یه بچه ی کوچیک می پرسه خونتون کجاست عموجون؟..بگو ببرم تحویل بابا و مامانت بدم..
-مگه گم شدم که ادرس خونمونو میخواید؟..
نمی دونم چرا یهو شجاع شدم و گفتم : من معذرت می خوام که یک دفعه وسط جاده سبز شدم شما منو ندیدی..خونه ی ما هم همین ویلاست..
نگاهش پر از تعجب شد..
به ویلا نگاه کرد وگفت :همین ویلا؟..
پ نه پ ویلا بغلیشو گفتم ..
-بله همین ویلا..
با اخم گفت :چه نسبتی با صاحب این ویلا دارید؟..
با تعجب نگاش کردم و گفتم :مگه شما صاحب این ویلا رو می شناسید؟..
-سوال من رو با سوال جواب ندید خانم..ازتون پرسیدم با صاحب این ویلا چه نسبتی دارید؟..
حیف که پلیس بود وگرنه یه (به تو چه ی) کت و کلفت می بستم بهش تا دیگه اینجوری فضولی نکنه..
حالا چی بهش بگم؟..من چکاره ی کیارشم؟..
بگم زنشم؟عمراااااا.....
بگم خواهرشم؟خب اگر بشناسدش چی؟..ضایع میشم اخرشم بهم مشکوک میشه..
یه دفعه از دهنم پرید :اینجا ویلای نامزد منه..
انگار بیشتر تعجب کرد : نامزدتون؟..
-بله نامزدم..
نگاهی به ویلا انداخت ودر حالی که هنوز متعجب بود سرشو تکون داد..
دیگه بهش فرصت ندادم باز ازم سوال کنه..
سریع گفتم خداحافظ و رفتم طرف ویلا..
هنوز مات و مبهوت داشت نگام می کرد.. درو باز کردم و رفتم تو..سریع درو بستم و پشتمو چسبوندم بهش..
وای خدا قلبم داشت از سینه م می زد بیرون..درسته جلوش جدی وایسادمو حرف زدم ولی از تو مثل بید می لرزیدم و از زور ترس و هیجان قلبم با سرعت بالایی تو سینه م می تپید..
خداروشکر بخیر گذشت..ولی عجب پلیس اخمو وخشنی بودا..همچین ازم سوال می کرد انگار داره بازجوییم می کنه..
یعنی کیارشو می شناخت؟..شاید هم من اینطور فکر می کردم..اخه اون از کجا باید کیارشو بشناسه؟..
منم توهم زدما..بی خیال..
*******
--از مرکز به حمزه ی 2..حمزه ی 2 صدامو می شنوی؟..
آریا نگاهش را از در ویلا برداشت و به طرف ماشین رفت..بی سیم را برداشت و جواب داد..
-از حمزه ی 2 به گوشم..
-- جناب سرگرد.. سرهنگ نیکزاد دستور فرمودند خودتونو برسونید ستاد..
اریا سکوت کوتاهی کرد وگفت :پیام دریافت شد..تمام..
رو به سربازی که راننده بود گفت :برو ستاد..
-بله قربان..
در راه به ان دختر و اینکه خودش را نامزد کیارش معرفی کرده بود فکر می کرد..
با خود گفت :اون دختر همونیه که از تو دریا نجاتش دادم..پس نامزد کیارشه..اون زن هم بدون شک مادر این دختره..ولی چرا کیارش اینا رو با خودش اورده اینجا؟..چه نقشه ای تو سرشه؟..شاید نامزدش هم باهاش هم دسته..دختر مغروری به نظر می رسید..باید سر از کارشون در بیارم..

سرهنگ نیکزاد با شنیدن تقه ای که به در اتاقش خورد سرش را بل
برچسب ها: دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , دانلود رمان آبی به رنگ احساس من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf) - دنیای کتاب ... , دوسـ ـتـداران رمـان , رمانی ها - 34-رمان عشق و احساس من - Blogfa , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46429

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا