تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق و احساس من (فصل سوم)


فرداش زنگ زدم به کیارش و گفتم که به این مهمونی میام..کلی خوشحال شد..هه..چه الکی خوشه این..
گفت که عصر میاد دنبالم تا بریم خرید..من هم به ناچار قبول کردم..عصر..سرساعت اومد دنبالم و رفتیم به همون پاساژی که اکثر اوقات از اونجا برام لباس می خرید..دست میذاشتم رو ساده ترینش..دوست نداشتم جلب توجه کنم ولی کو گوشه شنوا؟..هر چی رو که من انتخاب می کردم مورد قبول کیارش نبود..هر لباسی هم که اون انتخاب می کرد از بس باز و جذب بود که نمی شد نگاش کنی چه برسه بخوای بپوشیش..منم ردش می کردم و می گفتم اینو نمی پوشم..اصلا کوتاه نیومدم و مرتب اصرار داشتم یه لباس سنگین برمی دارم نه این لباسای باز و جلف..حتی سر همین موضوع بحثمون هم شد..جلوی یه بوتیک وایساده بود و به لباسای پشت ویترین نگاه می کرد..کنارش ایستادم و نگاه کردم..اوه اوه اینا که بیشتر شبیه به لباس خواب بودن تا لباسه مهمونی..عمرا از این چیزا بپوشم..دیدم داره میره تو بوتیک..سریع صداش کردم :کیارش..برگشت و با اخم نگام کرد..اون روز یه تیشرت جذب طوسی ویه شلوار جین مشکی پوشیده بود که روی قسمت زانوش کمی ریش ریش شده بود که البته اینم مد بود ولی اصلا از مدلش خوشم نمی اومد..موهاشو هم طبق مد فشن کرده بود که خداییش اصلا به سنش نمی خورد..25 سالش بود ولی این کارا براش زیادی جلف بود..یه زنجیر طلای بزرگ هم گردنش انداخته بود..در کل تیپش امروزی بود و به قول خودش دخترکش ولی نظر منو که نمی تونست جلب کنه چون من از این تیپا اصلا خوشم نمیاد..نمیگم تیپش بد بود..نه..ولی این دیگه زیادی افراط کرده بود..همونطور با اخم به من زل زده بود..به خودم اومدم..از کی تا حالا دارم ارزیابیش می کنم..به من چه؟..-کجا داری میری؟..به داخل اشاره کرد و با حرص گفت :دارم میرم عشق و حال..خب داریم میریم لباس بگیریم دیگه..این چه سوالیه؟..با لحن جدی گفتم :بله دارم می بینم..ولی من از این جور لباسا نمی پوشم همین الان گفته باشم بعد نگی نگفتی..با مسخرگی خندید وگفت :هه..سرکار خانم از چه جور لباسایی خوششون میاد؟..میشه بگی؟..با اخم نگاش کردم وگفتم:گونی بپوشم بهتر از اینه که این لباسای باز و جلف رو تنم بکنم..جدی شد و زل زد تو صورتمو گفت :ببین بهار این مهمونیه دوست منه و من میگم که چی بپوشی..نمی خوام ابرومو پیش دوستام ببری..شنیدی چی گفتم؟..خیلی عوضی بود..همه ی سعیش بر این بود که غرور منو خورد کنه..با خشم نگاش کردم و اروم گفتم :پس برو مهمونی دوستت و خوش باش..البته بدونه من..چون نمی خوام بیام اونجا و یه وقت خدایی نکرده ابروتو ببرم..برگشتم و از در پاساژ زدم بیرون..پسره ی جعلق..به من میگه ابروشو می برم..هه..یکی نیست بگه اگر اینجوریاست پس غلط کردی اومدی خواستگاری من..انگار براش کارت دعوت فرستاده بودم..اشغال..جلوی یه تاکسی رو گرفتم و خواستم سوار شم که دستمو کشید..بعد هم تاکسی رو رد کرد و منو برگردوند سمت خودش..حتی نگاش هم نمی کردم..تقریبا با صدای بلندی گفت :هیچ معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟..برگشتمو وگفتم :دست از سرم بردار کیارش..می خوام برم خونه..--ولی ما که هنوز خرید نکردیم..عجب رویی داشتا..می خوام صدسال سیاه هم نکنی..برگشتم سمتشو گفتم :خیلی پرویی..شنیدی که چی گفتم؟..من با تو به این مهمونیه کوفتی نمیام..حالا هم برو پی کارت..خواستم دستمو بلند کنم و تاکسی بگیرم که صداش باعث شد سرجام خشک بشم..-- اگر تا 2 دقیقه ی دیگه نیای تو پاساژ بی برو برگرد زنگ می زنم خونتون..فکر نکنم مامانت بعد از شنیدن حرفام خوشحال بشه..به هر حال اگر بهش بگم بیماریش چیه ممکنه یه بلایی سرش بیاد که عواقبش هم پای خودته نه من..پس زیاد منتظرم نذار..پشتم بهش بود..دیگه صداشو نشنیدم..احساس می کردم نفس کشیدن برام سخت شده..از تو داشتم اتیش می گرفتم..اخه یه ادم تا چه حد می تونه پست باشه؟..چرا داره با جون مادرمن بازی می کنه؟..خدایا این دیگه کی بود قسمت من کردی؟..چاره ای نداشتم..فعلا باید به خواسته ش تن می دادم..عجب نقطه ضعفی داده بودم دستشا..فقط خداکنه خواسته های بدتری ازم نداشته باشه..وای خدا اون روز رو نیاره چون نمی دونم توی اون لحظه باید چکار کنم..رفتم تو پاساژ..کنار همون بوتیک وایساده بود..عوضی دست بردار نیست..ولی این یه قلمو کوتاه نمیام..هر غلطی هم می خواد بکنه..با دیدنم لبخند بزرگی زد..هه..ذوق مرگ شد..ولی ای کاش می شد و از دستش راحت می شدم..خواست بره تو که با لحن سرد و جدی گفتم :من قبول می کنم باهات به این مهمونی بیام ولی می خوام اون لباسی رو بپوشم که خودم می خوام..میخوام خودم نظر بدم..جمله ی اخرم رو محکمتر گفتم و نگاش کردم..نفسشو با حرص داد بیرون و گفت :خیلی خب..بیا برو تو ..ولی حواست باشه چیزه چرتی انتخاب نکنی..جوابشو ندادم ورفتم تو مغازه..همه مدلی لباس داشت..پیراهن مجلسی..تاپ و دامن..تاپ و شلوار..مانتو..شلوارجین..نزدیک به 20 دقیقه اون تو چرخیدم تا چند دست لباس انتخاب کردم..یه مانتو وشلوار خوش دوخت و شیک..یه پیراهن مجلسی که مخصوص مهمونی شب بود به رنگ مشکی و نقره ای..که البته رنگ نقره ای بیشتر توش کار شده بود..یه شنل کوتاه هم روی شونه ش قرار می گرفت که باعث می شد سرشونه و سینه م معلوم نشه..بیشترهم برای همین انتخابش کردم..کیارش هم چیزی نگفت..بالاخره از اون پاساژاومدیم بیرون..توی ماشین هم هیچ حرفی نزدیم ..جلوی خونه نگه داشت و قبل ازاینکه پیاده بشم گفت ..--پنجشنبه عصر میام دنبالت برو ارایشگاه..نگاهش کردم وگفتم :لازم نیست..من ارایشگاه نمیرم..--پس می خوای چکار کنی؟..-خودت بعدا می فهمی..نمیای تو؟..به جای اینکه بهش بگم بفرمایید تو گفتم نمیای تو؟..این یعنی زودتر شرتو کم کن..اونم انگار منظورمو گرفت چون اخماش رفت تو هم و گفت :نه..فقط پنجشنبه شب زودتر حاضر شو 8 میام دنبالت..سرمو تکون دادم وگفتم :باشه..خداحافظ..جوابمو نداد فقط سرشو تکون داد..گردنت نشکنه انقدر ازش کار می کشی؟..از اون زبون فقط بلده برای تیکه انداختن و تهدید کردن استفاده کنه..وگرنه هیچ حرف خوب و درستی روی این زبون نمی چرخه..اینم از شانسه منه دیگه..*******حاضر و اماده توی حیاط نشسته بودم و منتظر کیارش بودم..ارایشم کم بود..اصلا چه نیازی به ارایش بود؟..هیچ وقت اهل این چیزا نبودم..نه اینکه از ارایش کردن خوشم نیاد..نه اینطور نبود ..ولی از ارایش غلیظ و تند اصلا خوشم نمی اومد..به نظرم ارایش هرچی کمتر و مات تر باشه شکل و ظاهر حقیقی صورت حفظ میشه وگرنه با ارایش زیاد هم کسی خوشگل نشده..والا..به اطرافم نگاه کردم..یه حیاط کوچیک قدیمی که یه حوض کوچیک هم وسطش قرار داشت..سمت راستم یه باغچه ی کوچولو بود که مامان تابستونا توش ریحون می کاشت..یه درخت انگور هم داشتیم..خونمون قدیمی بود..دوتا اتاق کوچیک و به حال و پذیرایی کوچیک و جمع و جور..ولی همین هم برام زیادی بود فقط مامانمو داشته باشم..به هیچی نیاز ندارم..ای کاش مادرم بیمار نبود و این دردسرا رو هم نداشتم..اصلا دیگه کیارش تو زندگیم نبود..الانم پشیمونم..با شنیدن صدای زنگ در مامان رو صدا زدم..از جام بلند شدم..مامان هم اومد بیرون و گفت :کیارش اومد؟..-اره مامان..من دارم میرم..توروخدا مواظب خودتون باشید..زود بر می گردم..با مهربونی نگام کرد وگفت :ولی من بیشتر از همه نگران تو هستم..دخترم بیشتر مواظب خودت باش..به کیارش هم سفارش کردم هواتو داشته باشه..با لبخند نگاش کردم و وگفتم :باشه مامان جان..خداحافظ..هنوز تو نگاهش نگرانی موج می زد :خدانگهدارت مادر..به طرف در حیاط رفتم و بازش کردم..کیارش شیک و پیک کرده پشت در ایستاده بود..با دیدنم لبخند زد وگفت :سلاااااام..عزیزدلم...خوبی؟.. زود باش بریم که دیر شد..این همه حرف زد و من فقط گفتم :سلام ..مرسی..خورد تو ذوقش..به درک..لبخندشو جمع کرد..نشستیم تو ماشین..حرکت کرد..-- با اینکه ارایش کمی کردی ولی بهت میاد..نگاهش کردم وگفتم :مرسی..--تو به غیر از مرسی چیزه دیگه ای بلد نیستی بگی؟..-مثلا چی؟..به روبه روش نگاه کرد وبا لبخند گفت :مثلا عزیزم..گلم..کیارش جان..از این چیزا دیگه..پوزخند زدمو وگفتم :نه به هیچ وجه بلد نیستم..صداشو زمزمه وار شنیدم که با حرص زیر لب گفت :عیب نداره..خودم یادت میدم..-چیزی گفتی؟..نیم نگاهی بهم انداخت وگفت :نه..در داشبورد رو باز کرد و یه پلاستیک کوچیک اورد بیرون..گذاشت رو پام و گفت:بازش کن..باز کردم..توش 2 تا نقاب بود..اوردمشون بیرون وبا تعجب نگاشون کردم..-اینا چیه؟..--نقاب..-خب اینو که می دونم ..واسه چی گرفتی؟..--واسه ی مهمونی امشب..توی این مهمونی همه باید نقاب به صورت داشته باشن..نقابای خوشگلی بودن..برای من یه پر نقره ای هم کنارش داشت..تا روی بینیم رو می گرفت..ترکیبی از نقره ای و سفید بود..برای کیارش هم مشکی و طوسی..هه..عین نقاب زورو میمونه..بهش نگاه کردم..چه باحال..تیپشم مشکیه..ولی بیشتر به خفاش شب می خوره تا زورو..از بس جنسش خرابه..جلوی یه خونه ی ویلایی نگه داشت..--رسیدیم..پیاده شو..صدای زنگ موبایلش تو فضای ماشین پیچید..کنارخیابان نگه داشت و به صفحه ی گوشیش نگاه کرد..با لبخند جواب داد..-الو..صدای گرم و مهربان مادرش تو گوشی پیچید :الو سلام پسرم..خوبی؟..-ممنونم مادر..شما خوبی؟..پدر چطورن؟..--ما هم خوبیم پسرم..چکار می کنی؟..آریا به اطرافش نیم نگاهی انداخت و گفت :تو خیابونم مادر..نوید و خاله خوبن؟..شما چکار می کنید؟..--همه خوبن پسرم..فقط..سکوت مادرش باعث شد آریا نگران شود :فقط چی مادر؟..اتفاقی افتاده؟..--نه پسرم..اتفاق که نه..فقط..اقابزرگ اومده..آریا چند لحظه سکوت کرد..با حرص چشمانش را باز وبسته کرد وگفت :خب اومده باشه..مگه چیزی شده؟..--آریا مگه یادت رفته؟..خواسته ی اقابزرگ رو فراموش کردی؟..می خواد ببینتت..نفسش را بیرون داد وگفت :نه یادم نرفته..ولی من الان تو ماموریت هستم و نمی تونم بیام..گفتم که تا 1 ماه شاید هم بیشتر این ماموریت طول می کشه..--ولی تو که اقابزرگ رو می شناسی پسرم..با این چیزا قانع نمیشه..بهتره خودت باهاش حرف بزنی..آریا سریع گفت :مامان من الان تو ماموریتم و وقت ندارم..خودم باهاتون تماس می گیرم..خداحافظ..--باشه پسرم..مواظب خودت باش..خدانگهدار..آریا سریع گوشی را قطع کرد وان را با حرص روی صندلی ماشین انداخت ..دستانش را روی فرمان گذاشت و سرش را روی ان قرار داد..در دل گفت :همینو کم داشتم..کم بود جن و پری یکی هم از دریچه تشریف فرما شد..حالا اینو چکار کنم؟..سرش را بلند کرد..چانه ش را روی دستش گذاشت و به فکر فرو رفت..اما ذهنش انقدر درگیر بود که هیچ جوری نمی توانست روی این موضوع تمرکز کند..نگاهی به ساعتش انداخت..نفس عمیقی کشید و ماشین را به حرکت در اورد..*******جلوی خونه از ماشین پیاده شدیم..کیارش جلوتر از من رفت و زنگ درو زد..چند لحظه بعد صدای کلفت و مردونه ای تو ایفن پیچید:بله..کیارش گفت :باز کن اسی منم کیارش..--اسم رمز ..کیارش لبشو با زبان تر کرد واروم گفت :سایه ی شب..سپید ه ی صبح..--ایول..بفرما تو اقا کیا..خوش اومدی..در با صدای تیکی باز شد..تعجب کرده بودم..مگه اینجا یه مهمونی ساده نیست؟..پس چرا اسم رمز از ادم می خوان؟..عجیب بودا..وارد باغ شدیم..خیلی خیلی بزرگ بود..کل حیاط با چراغ ها و لامپهای تزیینی و زیبا نورانی شده بود..یه اب نمای بزرگ و خوشگل هم وسط باغ درست رو به روی ویلا قرار داشت..هنوز به ویلا نرسیده بودیم که کیارش گفت :نقابتو بزن..سرمو تکون دادم و نقابمو زدم..کیارش هم مال خودشو زد ..بهش می اومد..بازوشو گرفت به طرفم و منتظر نگام کرد..ابرومو انداختم بالا وگفتم :چیه؟..بازوشو تکون داد وگفت :چیه نداره..بازومو بگیر..-چرا؟..با حرص نفسشو داد بیرون وگفت :بهار حال و حوصله ی جر و بحث ندارما..بازومو بگیر..خیر سرمون نامزدیم مثلا..خداییش خودم هم حال و حوصله ی بحث کردنو باهاش نداشتم..واسه ی همین بدون هیچ حرفی دستمو بردم جلو وبازوشو گرفتم..با تعجب نگام کرد..گفتم :دیگه چیه؟..--هیچی فقط تعجب کردم که چی شده بدون اینکه بحثی راه بندازی درخواستمو قبول کردی..جوابشو ندادم..اون هم اروم حرکت کرد..رفتیم تو ویلا..اوه اوه اینجا روووووو..باغ وحشه؟؟؟؟؟؟.....کنار گوش کیارش گفتم :مطمئنی درست اومدیم؟..نگام کرد وگفت :اره..چطور؟..پوزخند زدمو در حالی که به اون ادمای الکی خوش نگاه می کردم گفتم :اخه اینجا بیشتر از اینکه به خونه ی ادمیزاد شبیه باشه به باغ وحش یا جنگل شبیهه..اینجا دیگه کجاست؟..چون نقاب رو صورتش بود نمی تونستم به خوبی تشخیص بدم که الان عصبانیه یا نه ..ولی از روی صداش فهمیدم حسابی حالش گرفته شده..غرید: تو اگر نظر ندی کسی چیزی بهت نمیگه..بعد هم رفت جلو..یه دفعه یکی عین چی از بین جمعیت به طرفمون دوید..از ترسم رفتم پشت کیارش..یارو یه قد داشت عینهو تیرچراغ برق یه هیکلم داشت درست عین گوریل انگوری..نه بابا خود گوریل انگوری بود..کنار گوش کیارش گفتم :لابد اینم سرکرده ی باغ وحشتونه اره؟..به قد و هیکلش که میاد..با خشم زیر لب گفت:خفه شو بهار..چیزی بهش نگفتم چون اون گوریله درست جلومون وایساده بود..با لبخند پت و پهنی که رو لباش بود با کیارش دست داد و با صدای کلفتی گفت :سلام اقا کیا..خوش اومدی پسر..بعدش هم همچین زد پشت کمر کیارش که من به جای اون دردم گرفت..اوه اوه حالا هی بگو خفه شو..حقته..کیارش هم لبخند زد وگفت :سلام اسی جان..ممنونم..عجب مهمونی ترتیب دادی..مثل همیشه گل کاشتیا..اسی چشمک زد وگفت :اره اینبار زیادی دست و دلباز شدم..نگاش به من افتاد..اب دهنمو قورت دادم..با دیدن من چشماش برق زد ورو به کیارش گفت :این خانم خوشگله رو معرفی نمی کنی؟..با این حرفش اخمام رفت تو هم..الانه که کیارش بهش بتوپه که این چه طرز صحبت کردن با نامزده منه؟..ولی چه خیال خامی دارم من..کیارش لبخندش پررنگتر شد و دستشو گذاشت پشتمو گفت :معرفی می کنم..نامزد خوشگلم بهار..اسی ابروشو انداخت بالا و دستشو اورد جلو :چه عالی..خوش اومدید خانم..دسته دراز شده ش رو نادیده گرفتم و یه کلمه گفتم :مرسی..انگار بدجوری خورد تو ذوقش..چون سریع لبخندشو جمع کرد و دستشو کشید عقب و نیم نگاهی به کیارش انداخت..دست کیارش پشتم بود که اروم پشتمو فشار داد..نگاش کردم..چیزی نگفت ولی از نگاهش می خوندم که ازاین کارم خوشش نیومده..به درک من چکار به این گوریل انگوری دارم؟..اسی تک سرفه ای کرد وبه اونطرف سالن اشاره کرد :بفرما کیا جان..به بچه ها میگم ازتون به نحو احسنت پذیرایی کنند..من که چیزی نگفتم ولی کیارش تشکر کرد و دوتایی رفتیم اون سمت..وقتی داشتیم می رفتیم اونور به اطرافم هم نگاه کردم..نور خیلی کمی فضای سالن رو روشن کرده بود ..همه یه سری ماسک های عجیب و غریب زده بودن به صورتاشونو و بعضی از پسرا که بلوز هم تنشون نبود و با شلوار بودن بعضی از دخترا هم که نگم بهتره..توی همدیگه می لولیدن و مثلا خیرسرشون داشتن می رقصیدن..صدای موزیک هم که دیگه هیچی..انگار یکی داشت بیخ گوشت جیغ می کشید..کر کنده بووووددددد..کیارش نشست رو صندلی منم کنارش نشستم..هیچی نمی گفتم ولی اون شروع کرد..--این چه کاری بود کردی؟..نگاش کردم وخیلی ریلکس گفتم : کدوم کار؟..--خودتو به نفهمی نزن..چرا باهاش دست ندادی؟..چرا اونجوری جوابشو دادی؟..با مسخرگی گفتم :هه..توقع داشتی بپرم بغلش ماچش کنم؟..همونم زیادیش بود..با خشم گفت :بهار داری با ابروی من بازی می کنیا..اگر بهش دست می دادی چی ازت کم می شد؟..-یعنی برای تو مهم نیست من به اون غول بیابونی دست بدم؟..با لحن محکم و جدی گفت :معلومه که نه..حتی اگر می بوسیدت هم مهم نبود..نمی خوردت که..از این حرفش شوکه شدم..یعنی انقدر بی غیرت بود؟..اصلا باورم نمی شد..همینطور بهت زده داشتم نگاش می کردم که گفت :چرا خشکت زد؟..بلند شو مانتو وشالتو در بیار..به خودم اومدم..ترجیح دادم چیزی نگم و سکوت کنم چون هر حرف من اوضاع رو بدتر می کرد..وقتی حرفای من عین کوبیدن میخ تو سنگه و تو سر این نمیره پس چرا خودمو اذیت کنم؟..مانتومو در میارم ولی شال رو عمرااااااا..همین کارو کردم و نشستم..هنوز خوب رو صندلی قرار نگرفته بودم که بهم توپید:چرا اینو در نیاوردی؟..زودباش درش بیار..نخیر این انگارامشب دست بردار نیست..نمیشه هیچی بهش نگفت..عصبانیم کرده بود..با لحن فوق العاده جدی گفتم : من این شال رو از رو سرم بر نمی دارم کیارش..اگر خوشت نمیاد همین الان ازاینجا میرم..چند لحظه با خشم زل زد تو چشمام..بعد هم از جاش بلند شد و گفت :خیلی خب..بذار باشه..اصلا هر غلطی که دلت می خواد بکن..داشت می رفت که گفتم :کجا میری؟..دستشو تو هوا تکون داد و در حالی که پشتش به من بود گفت :به تو ربطی نداره..بر می گردم..رفت..تو دلم گفتم : می خوام بری و صد سالم بر نگردی..اگر اینجا غریب و تنها نبودم که اینو ازش نمی پرسیدم..داشتم به ادمای وحشی وخل و چله جلوم نگاه می کردم و بی صدا بهشون می خندیدم..یه دختره پریده بود بغل یه پسر و هر دوتاشون عین دیوونه ها جیغ می کشیدن و دور خودشون می چرخیدن..یه پسر هم کمی اون طرفتر خوابیده بود کف زمین و دستاشو تو هوا تکون می داد..یه دختره هم رو به روش وایساده بود و جیغ می کشید ..بعد هم دورش چرخید و نشست رو پای پسره..بقیه هم کارهای مشابهه همینا رو انجام می دادن..یکیشون دم مصنوعی یه گربه رو بسته بود پشتش و میو میو می کرد..یه دختره هم نشسته بود تو بغل یکی از پسرا و داشت می بوسیدش..اینجا دیگه کجاست؟؟؟؟؟..خب وقتی اینارو می دیدم دیگه می خواستم از خنده منفجر بشم..تابلو بود خل ودیوونه ن..خدایا از دم شفاشون بده..از زور خنده اشک به چشمام نشسته بود..دستمو گرفته بودم جلوی دهانمو می خندیدم..وای خدا اینجا یا دیوونه خونه ست یا باغ وحش..از این دوحالت خارج نیست..همونطور که داشتم به اون جمع خل و چل می خندیدم یه دفعه نگام به در ویلا افتاد..یه مرد قدبلند که روی صورتش یه نقاب مشکی و نقره ای داشت اومد تو..تیپش خیلی شیک و اتو کشیده بود..نگاهی به جمع انداخت و بعد هم اومد اینطرف سالن..احساس می کردم داره میاد سمت من ولی نگام نمی کرد..سرشو انداخته بود پایین و محکم قدم بر می داشت..درسته ..داشت می اومد طرف من..روی صندلی کناریم نشست..نیم نگاهی بهش انداختم که اونم نگام کرد..ولی بدون اینکه حتی یه لبخند بزنه یا توجهی بکنه روشو برگردوند ..برام عجیب بود..انگار به کل با ادمای اینجا فرق می کنه..اخه هیچ کس اینجا تیپه اینو نداشت و انقدر هم سنگین و خشک نبود..همه جلف و اجق وجق لباس پوشیده بودن ولی این توشون فرق می کرد..تو دلم گفتم :بی خیال..اگر یکی ازاینا نبود که اینجا نمی اومد..لابد اینم یه جور دیگه دیوونه ست..اگر بلند بشه بره وسط می فهمم..با این فکر لبخند زدم..حتما اینم بعد میشه مثل بقیه..تازه رسیده خب..یه سینی شربت گرفتن جلوم..یکی از اون خوش رنگاشو برداشتم..یکی هم بغل دستیم که همون اقای مرموز بود برداشت و گذاشت رو میز..لیوان شربت رو بردم جلوی دهانم و خواستم بخورم که دیدم یه بوی بد و تندی میده..بو کردم..اره بوش بد بود..ابروهامو کشیدم تو هم..لیوانو گرفتم جلومو نگاش کردم و گفتم :اه.. این دیگه چه زهرماریه؟..چه بویی میده..صدای مردونه و گیرایی گفت :همون زهرماره..با تعجب نگاش کردم..همون یارو مرموزه بود..وقتی نگاه منو رو خودش دید پوزخند زد وگفت :پس چرا نمی خوریش؟..لیوانو کوبوندم رو میزو گفتم :تا ندونم توش چیه لب بهش نمی زنم..-- مشروب..هنگ کردم..بهت زده گفتم :چی؟..تکرار کرد :مشروب..مگه نمی خواستی بدونی توش چیه؟..خب توش مشروبه..-واقعا؟..به لیوان نگاه کردم..چه راحتن اینا...مشروب رو عین شربت بین مهمونا پخش می کنن..زیر لب گفتم :خداروشکر زودتر فهمیدم و نخوردمش..صداشو شنیدم که گفت :مگه تا حالا نخوردی؟..همچین گفتم :نخیر..که یارو برگشت و با تعجب نگام کرد..خب مگه چیه؟..تعجب نداره که..-شما چرا نمی خوری؟..به لیوانش نگاه کرد وگفت : میل ندارم..تو دلم گفتم :اره میل نداری وگرنه تا تهشو می دادی بالا و تو هم می رفتی وسط و می شدی همرنگ این جماعت..از دور دیدم کیارش داره میاد به طرفم..اون مردی که کنارم نشسته بود اروم از جاش بلند شد و رفت اونطرف..کیارش اومد و سرجای اون نشست..انگار حالت عادی نداشت..شروع کرد با بغل دستیش که یه دختر جوون حدودا 23 یا 24ساله بود بلند بلند حرف زدن و خندیدن..بهش بی توجه بودم ولی ازاینکه در حضور من این کارارو می کرد ناراحت شدم..سعی کردم این رفتاراشو به روی خودم نیارم..یکی از مستخدما که یه سینی از همون کوفتیا دستش بود داشت از اونجا رد می شد که کیارش جلوشو گرفت و یه لیوان برداشت..با چشمای خمارش نگام کرد ولیوان رو گرفت جلوم..با لحن کشداری گفت :بیا عزیزم..بخور..ابروهامو کشیدم تو هم وگفتم :نمی خورم..خودت که می دونی من اهل مشروب نیستم..قهقهه زد و لیوانو گرفت بالا..رو اب بخندی..کجای حرف من خنده داشت؟..در حالی که هنوز می خندید گفت :عزیزم این که مشروب نیست.. شربته..مشروب توی این مهمونی یه زمان خاصی داره که همون موقع بین مهمونا سرو میشه..بیا بخور عزیزم..وقتی اینجوری و با لحن کشدار و حالت مستی حرف می زد حالم ازش بهم می خورد..اخه به اینم میشه گفت مرد؟..خداییش خیلی تشنه م بود..اگر شربت باشه که می خورم..لیوانو ازش گرفتم..نشست کنارم و دوباره رفت تو فاز هرهر و کرکر با اون دختره..بی خیال بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه..همین طور که اطرافمو نگاه می کردم..لیوانمو اوردم بالا..لیوان جلوی دهانم بود که نگام به همون مرد مرموز افتاد..درست روبه روی ما نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و زل زده بود به من..وقتی دید دارم نگاش می کنم..دستشو اروم اورد بالا و به نشونه ی نه تکون داد..چشمام گرد شد..چرا اینجوری می کنه؟..منظورشو نگرفتم..بازم همون کارو تکرار کرد..انگار داشت بهم اشاره می کرد یه کاری رو نکنم..مگه داشتم چکار می کردم؟..بی خیال لابد اینم مثل بقیه یه کمبودی داره..شربتو دادم بالا و تا تهشو سرکشیدم..شربته البالو بود..وای که چه خوشمزه بود..جیگرم حال اومد..لیوانو اوردم پایین و دوباره به همون مرد نگاه کردم..ولی اونجا نبود..یه دور چشممو اطراف سالن چرخوندم ولی نخیر..نبود که نبود..یه دفعه کجا غیبش زد؟..به کیارش نگاه کردم..دستشو انداخته بود دور شونه ی دختره و تو گوشش حرف می زد..اون دختره هم که انگار از خداش بود حسابی رفته بود توبغل کیارش و خودشو چسبونده بود بهش وبلند بلند می خندید..خب کوفت..دیگه قهقهه زدنتون واسه چیه؟..لیاقت کیارش رو همین دخترا داشتن..خلایق هر چه لایق..والا..اروم زدم تو پهلوش که برگشت و نگام کرد..داشت بی هوش می شد..نا نداشت حرف بزنه..خاک تو سرت..--چیه؟..-گوشیتو بده می خوام به مامانم زنگ بزنم..نگرانشم..زیر لب غرغر کرد و از تو جیبش گوشیشو در اورد و داد دستم..از جام بلند شدم و رفتم اونطرف سالن ولی باز سر وصدا می اومد..چشم چرخوندم..طبقه ی پایین که اتاقی نبود..اگر باشه توی این شلوغی معلوم نیست..چشمم به پله ها افتاد..بهتره برم بالا..اونجا حتما صدا کمتره..رفتم بالا.. ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..اوهوووووو تا دلت بخواد اینجا اتاق پیدا میشه..چه خبره؟..در اتاق اول و دوم که بسته بود ولی دستگیره ی در سوم رو که پایین کشی
برچسب ها: دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان عشق و احساس من(جلد 1) - رمانکده گلها 27 , رمانی ها - 34-رمان عشق و احساس من - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46428

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا