تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق و احساس من (ادامه ی فصل سوم)


توی بازداشتگاه بودم..1 ساعت بود منو اورده بودن اینجا..از بس گریه کرده بودم نفسم بالا نمی اومد..حتما تا الان مامان نگرانم شده..باید یه جوری بهش زنگ بزنم..رفتم پشت در بازداشتگاه و نگهبان رو صدا زدم..اومد پشت در..با صدای گرفته ای که به خاطر گریه خش دار شده بود گفتم :اقا میشه به جناب سرگردتون بگی منو بیاره بیرون تا یه زنگ به مامانم بزنم؟..اون مریضه نمی تونم بی خبر بذارمش..--بشین سرجات حرف هم نزن..هر وقت خود جناب سرگرد دستور دادن می تونی بیای بیرون..بعد هم رفت..با حرص دستمو مشت کردم..اینجا دیگه کجا بود؟..پس من باید چکار کنم؟..نیم ساعت دیگه هم گذشت..تا اینکه در بازداشتگاه باز شد و نگهبان گفت :بهار سالاری..بیا بیرون..سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون..یه زن که لباس نیروی پلیس رو به تن داشت جلوم وایساد و به دستم دستبند زد و منو با خودش برد..جلوی یه در ایستاد و در زد..-بفرمایید..درو باز کرد و منو برد تو و خودش هم وارد شد و سلام نظامی داد..اون مرد جوون که همون سرگرد اخمو و جدی بود رو به ماموری که منو اورده بود گفت :بسیار خب شما می تونید برید..-بله قربان..از اتاق رفت بیرون..نگام کرد واشاره کرد بشینم رو صندلی..با قدم های لرزون رفتم جلو ونشستم..سرمو انداخته بودم پایین..وقتی نگام به دستبندی که به دستم زده بودن افتاد بغضم گرفت..بهار کارت به نیروی انتظامی و پلیس کشیده نشده بود که اینم برات جور شد..دیگه بدبختی از اینم بالاتر؟..با شنیدن صدای سرگرد سرمو بلند کردمو نگاهش کردم..--این فرم رو پر کن..یه خودکار و کاغذ گرفت جلوم..دستمو دراز کردم تا خودکارو ازش بگیرم ولی دستبند به دستم بود..دوباره با دیدن اون دستبند لعنتی غم عالم ریخت تو دلم..اخمامو کردم توی هم و سکوت کردم..خودش فهمید دردم چیه..کشوی میزش رو باز کرد و کلید رو در اورد..از پشت میزش بلند شد.. به طرفم اومد..سرمو انداختم پایین..با صدای محکم و جدی گفت :بلند شو..اروم سرمو بلند کردم و نگاهمو از پوتینای براقش تا چشمای مشکی و نافذش بالا اوردم..با جدیت تمام نگاهم می کرد..اروم از جام بلند شدم..--دستتو بیارجلو..بردم جلو ..نگاهش نمی کردم..زل زده بودم به دستبند اهنی که به دستم بود..حس بدی داشتم..کلید دستبند رو اورد جلو و قفلشو باز کرد..همین که دستبند از دستم کنده شد لبخند کمرنگی روی لبام نشست..موچ دستمو مالیدم..دوباره برگشت سرجاش ..من هم روی صندلی نشستم..--حالا پرش کن..سرمو تکون دادم و با دستای لرزونم خودکار رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن مشخصاتم..بعد از پر کردنش برگه رو گذاشتم رو میز..برداشتش و نگاه دقیقی بهش انداخت..اخماش تو هم رفت..--نام پدر؟..سرمو انداختم پایین..--نشنیدی چی گفتم؟..نام پدر؟..نگاهش کردم وبا لحن ارومی گفتم :سامان سالاری..سکوت کرد ..و دقیق تر به برگه ی مشخصاتم نگاه کرد..با صدای بلندی صدا زد :ستوان حیدری..در اتاق باز شد .. یه مامور زن اومد تو وسلام نظامی داد : بله جناب سرگرد..همونطور که روی برگه یه چیزایی می نوشت به من اشاره کرد وگفت :ببرش اتاق بازجویی..--اطاعت..با ترس اب دهانمو قورت دادم..اتاق بازجویی دیگه کجاست؟..مامور زن به طرفم اومد و خواست به دستم دستبند بزنه که سرگرد گفت :نمی خواد..ببریدش..--بله قربان..بازومو گرفت و بلندم کرد..از زور ترس روی پا بند نبودم..رمقی نداشتم که دنبالش برم..فقط منو می کشید و با خودش می برد..از پله ها بالارفت ..محکم بازومو چسبیده بود..چندبار نزدیک بود از پله ها بیافتم..چشمام سیاهی می رفت و گلوم خشک شده بود..خیلی می ترسیدم..خیلی..جلوی یکی از اتاق ها ایستاد..به تابلوی بالای در نگاهی انداختم "اتاق بازجویی"..خدایا چی در انتظارمه؟..منو برد تو.. یه میز و دوتا صندلی تو اتاق بود..دیگه هیچی..اتاق خالی بود..من رو نشوند رو یکی از صندلی ها و گفت : همینجا بشین تا جناب سرگرد بیاد..بعد هم از اتاق بیرون رفت..احساس می کردم سرم داره گیج میره..اخه من چقدر بدبختم..سرمو گذاشتم رو میز..بغض کرده بودم ولی نمی شکست..داشت خفه م می کرد..حالا چی میشه؟..با شنیدن صدای باز شدن در ترسیدم و سراسیمه از جام بلند شدم..با وحشت نگاهش کردم..جلوی در ایستاده بود و نگام می کرد..سرد و جدی..هیچ مهربونی تو نگاهش نبود که بتونم امیدوار باشم..توی دلم نالیدم :بهار بدبخت شدی رفت..درو بست وبه طرفم اومد..گلوم خشک شده بود ..به سختی اب دهانمو قورت دادم..همینطور سرجام خشک شده بودم ..یه پوشه تو دستاش بود..گذاشت رو میز و اروم گفت: بشین..ننشستم..خشک شده بودم..تشر زد :بهت گفتم بشین..بی رمق نشستم و وحشت زده نگاهش کردم..تمومه تنم می لرزید..دستای یخ زده م رو تو هم قفل کردمو گذاشتم رو پام..خودمو جمع کرده بودم..می ترسیدم..رو به روم نشست..از توی پوشه یه برگه دراورد ..به خودکار هم گرفت دستش..نیم نگاهی بهم انداخت .. همونطور که روی برگه یه چیزایی می نوشت گفت :ترسیدی؟..با صدای لرزونی گفتم :ن..نه..خودکارو گذاشت رو برگه و دستاشو تو هم قفل کرد وبهم زل زد :خب کاملا مشخصه..با ترس گفتم :جناب سرگرد اون مواد مال من نیست..اصلا نمی دونم چطوری رفته تو کیفم..من ک..با صدای پر از غیظی داد زد :حرف نباشه..خفه شدم..حرف تو دهانم موند..با ترس خودمو جمع کردمو نگاهش کردم..--هر وقت ازت سوال کردم جواب میدی فهمیدی؟..با وحشت سرمو تکون دادم..--خب بگو ببینم اون مواد رو از چه کسی گرفته بودی ؟ می خواستی به کی تحویلش بدی؟..چونه م از زور بغض می لرزید..با صدایی که خودم هم به زور شنیدم گفتم :به خدا قسم نمی دونم..من از هیچی خبر ندارم..پوزخند زد ونگاه تندی بهم انداخت :که نمی دونی اره؟..خانم محترم خود من اون بسته ی حاوی شیشه رو از توی کیفت بیرون اوردم..به ما گزارش دادن که داری مواد پخش می کنی ما هم وقتی گرفتیمت مواد همراهت بود..اون هم به مقدار زیادی..می دونی ته تهش چکارت می کنن و عاقبتت چی میشه؟..دهان باز کردم تا حرفی بزنم ولی بغضم شکست و زدم زیر گریه..صورتمو تو دستام گرفتم و سرمو تکون دادم :نه..اونا مال من نیست..نگاهش کردم و با عجز و ناله گفتم :به پیر به پیغمبر من بی گناهم..چرا باور نمی کنید؟..به خدا من بی گناهم..هق هق می کردم و زجه می زدم..--چرا الکی قسم می خوری؟..جواب منو بده..- چه جوابی؟..من روحم هم از اون مواد خبر نداشته..توروخدا حرفامو باور کنید..سکوت کرده بود..نگاه پر از اشکمو دوختم توی چشماش ولی اون نگاهش رو ازم گرفت و از جاش بلند شد..صدای هق هقم توی اتاق می پیچید و سکوت اونجا رو بر هم می زد..پشتش به من بود..یه دفعه برگشت و محکم کوبید رو میز و داد زد :ساکت شو..انقدر برای من فیلم بازی نکن..وحشت زده دستمو گرفتم جلوی دهانم وخودمو کشیدم عقب و نگاهش کردم..چشمام از زور ترس گشاد شده بود..نگاهش پر از خشم بود..--بهتره با ما همکاری کنی..وگرنه می فرستمت دادگاه از اونطرف هم زندان..کمه کم حکمت یا حبس ابده یا اعدام..همین که گفت اعدام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد..با تمام توانم زجه زدم :نهههههه نهههههههه..اعدام نه..خدایا نه..من چرا انقدر بدبختم؟..من بی گناهم ..خدایا خودت که بهتر می دونی؟..اون موادای لعنتی مال من نیست..چرا با من اینکارو می کنید؟..چرا؟..صدام رفته رفته اروم تر می شد تا اینکه دیگه رمقی توی تنم نموند و از حال رفتم..*******اریا با تعجب نگاهش کرد..بهار بیهوش روی صندلی افتاده بود..سریع حیدری را صدا زد..او و یک مامور دیگر کمک کردند و بهار را از اتاق بیرون بردند..کمی اب قند به او خوراندند تا اینکه حالش بهتر شد و چشمانش را باز کرد..اریا توی دفترش بود و کنار پنجره ایستاده بود ..فکرش حسابی درگیر این پرونده شده بود..نگاه پر از اشک و التماس بهار لحظه ای از جلوی دیدگانش دور نمی شد ولی او مرد قانون بود..تقریبا هر روز با امثال بهار سروکار داشت..شغلش این چنین بود که به کسی اطمینان نکند مگر با مدرک..ولی احساس می کرد این دختر با دیگر مجرمانی که پرونده شان را در دست داشت فرق می کند..نگاهش جور خاصی بود..زجه هایش ..حرف هایش.. ان نگاه سبز و وحشت زده ش گویای خیلی حرفها بود..کلافه دستی بین موهای خوش حالتش کشید و به طرف میزش رفت..بار دیگر پرونده ی بهار را باز کرد..نگاهی به مشخصات او انداخت.. نگاهش روی نام پدر ثابت ماند " سامان سالاری "..تقه ای به در اتاق خورد..پرونده را بست..--بفرمایید..حیدری وارد اتاق شد و سلام نظامی داد..اریا از پشت میزش بلند شد وگفت :بهوش اومد؟..--بله قربان..می خواد شما رو ببینه..چی دستور می فرمایید..نفس عمیقی کشید و روی صندلیش نشست :ببریدش بازداشتگاه..تا بعد..-بله قربان..حیدری از اتاق بیرون رفت..اریا دستاش را روی میز گذاشت و به روبه رو خیره شد..تقریبا 10 دقیقه گذشته بود که طاقت نیاورد و حیدری را صدا زد..-بله قربان..--بهار سالاری رو بیارش دفترم..-اطاعت..*******وارد اتاق شدم..حالم به هیچ وجه خوب نبود..نشستم رو صندلی اون هم سرجاش نشسته بود و سخت و جدی نگام می کرد..مثل بید به خودم می لرزیدم..از جاش بلند شد و به طرفم اومد.. روبه روم وایساد..صدای سردش توی گوشم پیچید :چرا با خودت اینجوری می کنی؟..ارزشش رو داره؟..اگر همکاری کنی قول میدم برات تخفیف قائل بشم..سرمو گرفتم بالا .. با التماس نگاهش کردم و به سختی زمزمه کردم :مادرم..به مادرم خبر بدید.. به میزش تکیه داد و نگام کرد..وقتی نگاه پر از التماسمو دید فکر کنم دلش به رحم اومد..چون سرشو تکون داد و گفت :بسیار خب..خودت بهش میگی یا ما خبرش کنیم؟..-خودتون بهش بگید..فقط تورو خدا یه جوری بگین حالش بد نشه..اون مریضه..--برای همین می خواستی منو ببینی؟..-بله..پوزخند زد وگفت :هه..منو بگو فکر کردم می خوای اعتراف بکنی..-اعتراف به چی؟..به کار نکرده؟..نگاه تندی بهم انداخت وگفت :چرا نکرده؟..یادت رفته خودم مواد رو از تو کیفت بیرون اوردم؟..با لحن پر از غمی گفتم :نه یادم نرفته و هیچ وقت هم از یادم نمیره..ولی تورخدا حرفامو باور کنید..من بی گناهم..با خشم نگام کرد وگفت :نه مثل اینکه تو نمی خوای با ما همکاری کنی..خیلی خب یک راست دادگاه..تمام..نه خدایا ..نه..از جام بلند شدم و با التماس گفتم :تورو خدا با من اینکارو نکنید..خواهش می کنم..جناب سرگرد مادر من مریضه اگر پیشش نباشم تنهاست کسی نیست داروهاشو بهش بده..ما هیچ کسی رو نداریم..تورو خدا بذارید من برم..رفت پشت میزش نشست و با اخم نگام کرد..با صدای گرفته ای گفت :انقدر منو قسم نده..تو اگر به فکر مادرت بودی اینکارو نمی کردی..حالا هم اگر ذره ای به مادرت فکر می کنی با ما همکاری کن..گفتم که قول میدم برات تخفیف بگیرم..ای وااااااااااای هر چی من یه چیز میگم این حرف خودشو می زنه..چطوری حالیش کنم که بی گناهم؟..چرا باور نمی کنه؟..-اخه وقتی من از هیچی خبر ندارم چطور می تونم باهاتون همکاری کنم؟..چند لحظه زل زد تو چشمام..نگاهش خیلی گیرا بود..نافذ و پر از جذبه..خوش قیافه بود..صورت جدی که توی این لباس واقعا بهش می اومد..ولی حیف که زیادی خشن بود..سرشو انداخت پایین و گفت :این حرف اخرته؟..اعتراف نمی کنی؟..-اعترافی ندارم که بکنم..--بسیار خب..ستوان حیدری..در اتاق باز شد و ستوان حیدری اومد تو..--ببرش بازداشتگاه..--اطاعت قربان..با ترس نگاهش کردم و گفتم :نه..جناب سرگرد تورو خدا..من که حقیقتو گفتم پس دیگه چرا منو می برید بازداشتگاه؟..ستوان حیدری بازومو گرفت..سرگرد نگام کرد وگفت :فردا توی دادگاه معلوم میشه..ببرش..ستوان به دستم دستبند زد..سرتاپام می لرزید..خدایا بدبختیای من کی تموم میشه؟..از اتاق بیرون رفتیم..*******دستانش را روی میز گذاشت..پیشانی مردانه ش را روی ان گذاشت و چشمانش را بست..حتی پشت پلک های بسته ش هم نمی توانست ان چشمان سبز و پر از غم را فراموش کند..دلش می گفت ان دختر بی گناه است و این هم مثل خیلی های دیگه طعمه ی کثافتکاری های کیارش شده است..ولی عقلش می گفت او هم همدستش است و جرمش کمتر از کیارش نیست..بین دوراهی گیر کرده بود..از طرفی نفرتش از کیارش و از ان طرف هم این دختر که وارد این بازی شده بود..زمزمه کرد :مقصر کیه؟..مطمئنم این دختره داره راستشو میگه..باید پیداش کنم..کلید حل این معما دست کیارشه اونو که دستگیر کنم تمومه..شک ندارم این دختر بی گناهه ولی قانون اینو نمیگه..اونم طعمه شده و ناخواسته به این چاه کشیده شده..سرش را بلند کرد..پرونده ی بهار را باز کرد..برگه ی مشخصاتش را برداشت..شماره تلفن منزلشان را پیدا کردو نگاهی به ان انداخت..گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت..*******مادر بهار سراسیمه خودش را به انجا رساند..اریا توی راهرو ایستاده بود و با یکی از همکارانش مشغول صحبت کردن بود که صدای زنی را شنید ..گریه می کرد و بهار را صدا می زد..به طرفش رفت و گفت :شما مادر بهار سالاری هستید؟..مادر بهار با چشمان اشک الودش نگاهش کرد وگفت :بله جناب سرگرد..چرا بچه م رو اوردید اینجا؟..اون بی گناهه..بهاره من از گل هم پاک تره..اریا با دست به اتاقش اشاره کرد وگفت :بفرمایید دفتر من..اونجا با هم حرف می زنیم..خانم سالاری سرش را تکان داد و با او همراه شد..روی صندلی نشست..اریا پشت میزش قرار گرفت ونگاه ارامی به او انداخت وگفت :خانم سالاری خواهش می کنم اروم باشید..با گریه گفت :چطور اروم باشم جناب سرگرد؟..بهاره من تقصیری نداره..به من میگین تو کیفش شیشه پیدا کردین..ولی اون حتی نمی دونه شیشه چیه..اینا همه ش تهمته..--ما هم می خوایم بهش کمک کنیم..منم مطمئنم که اون بی گناهه مادرجان ولی قانون اینو نمیگه چون مدرکی نداریم که اینو ثابت کنیم..از شما می خوام هر چیزی که به دخترتون مربوط میشه رو بهم بگید..لطفا با ما همکاری کنید..خانم سالاری سرش را تکان داد و گفت :باشه هر چی شما بگین من همون کارو می کنم..می تونم ببینمش؟..اریا چند لحظه نگاهش کرد..لبخند کمرنگی زد وگفت :بسیار خب..همین جا منتظر باشید..--باشه چشم..اریا از اتاق بیرون امد..به طرف بازداشتگاه رفت ..نگهبان با دیدنش سلام نظامی داد..اریا گفت :بیارش بیرون..-اطاعت قربان..در بازداشتگاه را باز کرد و بهار را صدا زد..بهار از ان اتاقک نیمه تاریک بیرون امد و با دیدن جناب سرگرد ترسید..اریا به خوبی متوجه شده بود که بهار از او می ترسد ..دلش برای او سوخت ولی ظاهرش به هیچ عنوان این را نشان نمی داد..سخت و جدی برعکس ان چیزی که توی دلش بود..--دستاتو بیار جلو..بهار دستان لرزانش را جلو برد..اریا قفل دستبند را باز کرد..در همین بین که داشت حلقه ی دستبند را از دور دستانش باز می کرد ناخداگاه دستش با دست سرد و یخ زده ی بهار تماس پیدا کرد..از سردی دستانش با همان تماس کوتاه و سطحی بدنش مورمور شد..با تعجب نگاهش کرد..در دل گفت :چرا دستاش انقدر سرده؟..هنوز هم نگاهش می کرد..بهار هم با چشمان سبز و زیبایش به او خیره شده بود..ولی در نگاه اریا تعجب بود و در نگاه بهار غم..اریا به خودش امد و با لحن ارومی گفت :همراه من بیا..بهار جلو می رفت و اریا پشت سرش بود..نگاه متعجب نگهبان به اون دو بود..از اینکه اریا خودش شخصا به انجا امده بود تا ان دختر را همراه خود ببرد تعجب کرده بود..از همه مهمتر انکه دستبندش را هم باز کرده بود..ولی هیچ کس نمی دانست که اریا اینکار را کرد تا مادر بهار با دیدن دستان دستبند زده ی دخترش بیتاب تر نشود..وگرنه از همانجا که پشت میزش نشسته بود می توانست دستور دهد تا بهار را به دفترش بیاورند..هیچ وقت برای هیچ کدام از مجرمین چنین کاری را انجام نداده بود..اصلا چنین وظیفه ای نداشت.. ولی حس می کرد این دختر با بقیه فرق می کند..خودش هم فرقش را نمی دانست..*******وارد اتاق شدیم..با دیدن مامان چشمام گرد شد..وای اون اینجا چکار می کنه؟..با دیدن من که جلوی در خشکم زده بود از جاش بلند شد و با قدم های بلند به طرفم اومد..ولی من قدرت هیچ حرکتی رو نداشتم..بغلم کرد..گریه می کرد و منو سفت به خودش فشار می داد..کم کم به خودم اومدم و سرمو تو سینه ی گرم و مادرانه ش فرو کردم و زدم زیرگریه..احساس تنهایی می کردم..بی کسی..غربت و بی پناهی..ولی الان که تو اغوش مادرم بودم دیگه اون حس های مزاحم رو نداشتم..امن ترین جای دنیا برام اغوش مادرم بود..نه پدر داشتم نه یه کسی که دوستم داشته باشه..فقط مادرمو داشتم..اون برام همه کس بود..بدون اون بی کس وتنها می شدم..تنهای تنها..منو از خودش جدا کرد و اشکامو پاک کرد :دخترم با خودت چکار کردی؟..اینا چی دارن میگن؟..با گریه گفتم :نمی دونم مامان..به خدا من از هیچی خبر ندارم..--می دونم عزیزم..من خودم بزرگت کردم..می شناسمت..دختر خودمی..می دونم بهار من حتی اگر محتاج هم باشه دست به چنین کاری نمی زنه..بهار من پاکه..همین که گفت ( بهار من پاکه )گریه م شدیدتر شد..من که دیگه پاک نبود..من که دختر نبودم.بدبختیام که یکی دوتا نبود..--گریه نکن عزیزم..همه چیز درست میشه..به خدا توکل کن..اروم اشکامو پاک کرد..صورت خودش هم غرق اشک بود..نگاه مهربونشو دوخته بود به صورتم و لبخند می زد..لبخندی که می خواست ترغیبم بکنه به امیدواری..-ولی مامان شما چی؟..شما تنهایی..--نگران من نباش دخترم..مواظب خودت باش..با بغض سرمو تکون دادم..نگرانش بودم..ولی چکار می تونستم بکنم؟..سرگرد تک سرفه ای کرد..به خودمون اومدیم و نگاهش کردیم..پشت میزش نشسته بود .. به صندلیش تکیه داده بود و به ما نگاه می کرد..انگار داره فیلم سینمایی می بینه..از بس جدی بود جرات نمی کردم یک کلمه باهاش حرف بزنم..چه برسه بخوام نگاهش کنم..نمی دونم چرا انقدر ازش حساب می بردم..*******بهار به اتاقک بازداشتگاه برگشت و مادر بهار همه چیز را برای اریا تعریف کرد..خیلی التماس کرد که بهار را ازاد کنند ولی اریا نمی توانست چنین کاری را بکند..بهار از نظر قانون مجرم بود که جرمش هم خیلی سنگین بود..اریا هم مرد قانون بود و به هیچ عنوان نمی توانست چنین کاری را انجام دهد..به دادگاه نامه داد و منتظر جوابش شد..بدون شک فردا باید بهار را به انجا می برد .. سرش پایین بود و داشت پرونده ی یکی از مجرمان را نگاه می کرد که تقه ای به در اتاقش خورد..همانطور که مشغول خواندن پرونده بود گفت :بفرمایید..درباز شد و بعد از چند لحظه بسته شد..صدای کوبیده شدن پایش به زمین نشان می داد که یکی از ماموران است..--بگو..--عرض کنم به خدمت شریفتون که ما یه پسر خاله ی بی معرفت داریم ..از وقتی اومده تهرون بی وفا شده به کل یادش رفته تو ولایت خودش یه خانواده ای هم داره که چشم انتظارشن..اومدم ازش شکایت کنم جناب سرگرد..بی زحمت یه شکایت نامه ی تپل برام تنظیم کن که دلم بدجور ازش پره..اریا بهت زده سرش را بلند کرد ..با دیدن نوید هیجان زده از پشت میزش بلند شد و گفت :نوید..تو اینجا چکار می کنی پسر؟..نوید با لبخند جلو رفت و گفت :با اجازتون اومدم تهرون پیک نیک..شما هم افتخار بدی با خودمون می بریمت..اریا با لبخند جلو رفت و بغلش کرد..

 


برچسب ها: دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها - 34-رمان عشق و احساس من - Blogfa , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق , *شهـــــر رمـــــــــان* ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46427

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا