تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق و احساس من (فصل چهارم)


نوید هم او را در اغوش کشید و گفت :مارو نمی بینی خوشی؟..اریا خودش را کنار کشید و در حالی که هنوز از دیدن نوید متعجب بود گفت :این چه حرفیه..بشین..اریا پشت میزش برگشت و نوید هم روبه رویش روی صندلی نشست..دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد وبا لبخند گفت :خب تعریف کن..بابام چه کار می کنه؟ خوبه؟..از مامان و خاله چه خبر؟..نوید نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت :همه خوبن..خیلی وقت بود یه تماس نگرفته بودی..از طریق ستاد در جریان کارات بودم ولی خاله که این چیزا ارومش نمی کرد..همه نگرانت بودن که چرا یه زنگ نمی زنی واز خودت خبری نمیدی..مامان و خاله هم افتادن به جونم که چرا نشستی؟..برو ببین بچه م چیزیش نشده باشه..خاله هر شب اخبارو نگاه می کرد می گفت شاید چیزی شده من بی خبرم..می گفتم د اخه خاله ی من ..عزیزه من.. تو اخبار که نمیاد از پسر یکی یه دونه ت خبر بده و بگه در چه حاله..اونم خبرای تهران رو..ما شمال اونجا تهران خب فرق می کنه..ولی کو گوشه شنوا..مادره دیگه..اریا لبخند زد وگفت :دلم خیلی براش تنگ شده..برای همین اومدی تهران؟..نوید چند لحظه در سکوت نگاهش کرد وبدون اینکه جواب سوالش را بدهد گفت :راستی اقا بزرگ هم سلام رسوند..اریا با تعجب نگاهش کرد..روی صندلیش جابه جا شد و با تک سرفه ای گفت :خب..خب سلامت باشن..جواب منو ندادی..واسه ی اینکه از سلامتیم مطمئن بشی اومدی تهران؟..--جوابتو دادم دیگه..-چه جوابی؟..--اقا بزرگ سلام رسوند..-این جواب من بود؟..-نبود؟..اریا کلافه نگاهش کرد وگفت :نوید با من کل کل نکن..بگو واسه ی چی اومدی تهران؟..مطمئنم دلیلت دیدن من نبوده..نوید نگاهش را اطراف اتاق چرخاند و گفت :خب هم اومدم ببینمت و یه خبری ازت بگیرم..هم اینکه..-هم اینکه چی؟..--هم اینکه ..-چرا ادامه نمیدی؟..بگو دیگه..نوید نگاهش کرد وگفت :چون مطمئنم از ادامه ش خوشت نمیاد..-خیلی خب هر چی که هست بگو..-بگم؟..با حرص گفت :اره بگو..-میگما..با خشم از جایش بلند شد و محکم روی میز کوبید ..انقدر غیرمنتظره و خشمگین این کار را کرد که نوید با ترس از جایش پرید ..اریا تقریبا داد زد: د بگو دیگه..چرا هی پیچ و تابش می دیدی؟..بهت میگم بگو..نوید اب دهانش را قورت داد و گفت :خیلی خب..میگم..چرا اینجوری می کنی؟...سکته کردم که..اریا نفس عمیقی کشید و روی صندلیش نشست..با اخم نگاهش کرد وگفت : بگو..نوید روی صندلی جابه جا شد وگفت :خب..اومدم بهت کارت عروسی بدم..واسه 2 هفته ی دیگه..اخم های اریا از هم باز شد ..به روی لبانش لبخند نشست..نوید هم با دیدن لبخند او ارام شد و لبخند زد..اریا با هیجان گفت :خب اینو زودتر می گفتی..بابا دمت گرم..پس بالاخره داری میری قاطی مرغا ؟..نوید با همان لبخند گفت :من که نه..تو داری میری قاطی مرغا..نگاه اریا روی او ثابت ماند..لبخندش رفته رفته محو شد..بعد از چند لحظه که حرف نوید برایش جا افتاد نگاه تندی به او انداخت و از جایش بلند شد.. به طرفش رفت...نوید که این حرکت اریا را به خوبی پیش بینی کرده بود ارام از جایش بلند شد و گفت :اریا اروم باش..ببین چی میگم بعد هرکار خواستی بکن..اریا با همان نگاه خشمگین به او زل زده بود و ارام ارام به طرفش رفت..نوید در حالی که عقب عقب می رفت تند تند گفت :ببین من کاملا درکت می کنم..باور کن من طرف تو هستم..اقابزرگ پشت همه ی قضایاست..چند شب پیش یه دفعه از سفر برگشت..باور کن همه غافلگیر شدیم..اخه گفته بود 1 ماه دیرتر میاد..پشتش با دیوار برخورد کرد..ایستاد..اریا همچنان سکوت کرده بود و حالت چهره ش نشان می داد که بیش از اندازه عصبانی است..نوید ادامه داد :همون شبی که خاله بهت زنگ زد وگفت اقا بزرگ باهات کارداره تو جواب ندادی..اقا بزرگ خیلی خیلی عصبانی شد..هیچ کس جرات نداشت نطق بکشه..هم ما بودیم و هم ..هم بهنوش ومادرش ..اونا هم جرات نداشتن حرف بزنن..گرچه براشون بد هم نمی شد..اون شب اقابزرگ منتظر بود تو بهش زنگ بزنی ولی نزدی..یه قشقرقی به پا کرد که همون بهتر نبودی ببینی..گفت :تا 20 روز دیگه اریا و بهنوش باید به عقد هم در بیان وگرنه اون باغ رو از اریا می گیرم..طاقتش تمام شد..بلند داد زد :به چه حقی چنین حرفی رو زده؟..اون باغ تنها یادگاری که من از خانم جون دارم..همه ی دوران بچگیم رو توی اون باغ گذروندم..حاضر نیستم بدمش به اقا بزرگ تا اونم بده دسته یه مشت ادم تازه به دوران رسیده تا مثلا جاش برج بسازن..که چی بشه؟..من هیچ وقت حاضر نمیشم با بهنوش ازدواج کنم..هیچ وقت..اینو بهش بگو نوید..اریا با حرص به طرف صندلی رفت و نشست..کلافه بود..از زور خشم به خودش می پیچید..-- من درکت می کنم اریا..کاملا می فهمم که چی میگی..ولی اون باغ به نام اقا بزرگه..اونم گفته تنها وقتی اون باغ به نام اریا میشه که با بهنوش ازدواج کنه..داد زد :اخه چرا؟..دلیلش چیه؟..--خودت که بهتر می دونی..میگه اریا و بهنوش از بچگی نشون کرده ی هم بودن..میگه این یه رسمه که از خاندان ما به جای مونده..تنها پسر بزرگ خانواده باید با اون کسی که پدربزرگ انتخاب میکنه ازدواج کنه..و اگر این کارو نکنه از خانواده طرد میشه..اریا از روی صندلی بلند شد و به تندی گفت :ولی من فقط اون باغ رو می خوام..هرچی ثروت داره بده به بچه هاش یا هر کس دیگه ای که دوست داره..ولی اون باغ ماله منه..بارها اینو بهش گفتم که من اون باغ رو می خوام..بارها خواستم ازش بخرم..خودت که شاهد بودی..حتی پول رو بیشتر از قیمتش گذاشتم رو میز و گفتم بریم این باغ رو بزن به نامم.. ولی اینکارو که نکرد هیچ باهام معامله کرد..چون نقطه ضعفم دستش اومده بود..گفت باید با بهنوش ازدواج کنم تا اون باغ رو بهم بده..ولی فکر کرده..من بمیرم هم با بهنوش ازدواج نمی کنم..احساس می کرد سرش در حال منفجر شدن است..از زور خشم سرخ شده بود..سرش را در دست فشرد..نوید که از دیدن او در چنین وضعیتی ناراحت شده بود..کنارش ایستاد و دستش را روی شانه ی او گذاشت..--اروم باش پسر..اون باغ ماله خودته..براش زحمت کشیدی..یادم نرفته هر وقت دیوارش خراب می شد یا یه جاییش ریزش می کرد خودت تنهایی می رفتی و ترمیمش می کردی..اون باغ به خاطر توست که الان پر از درخت میوه و گله..وقتی میری توش انگار یه تیکه از بهشته..باور کن حیفه که بهت نرسه..ولی اینو بدون من پشتتم و تنهات نمیذارم..هر تصمیمی هم که بگیری من تاییدش می کنم..اریا سرش را بلند کرد و نیم نگاهی به او انداخت..لبخند ماتی زد و گفت :ولی چطوری باهاش مقابله کنیم..اقابزرگ رو که می شناسی؟..تا حالا نشده به اون چیزی که می خواد نرسه..شده هر کار بتونه می کنه ولی به هدفش می رسه..--درسته..راه سختی در پیش داری..باید با برنامه بریم جلو..باید بفهمیم نقطه ضعفش چیه..اریا پوزخند و گفت :خودت خوب می دونی اون هیچ نقطه ضعفی نداره..نوید لبخند خاصی زد و نگاهش کرد :شاید هم داره و ما ازش بی خبریم..اریا مشکوک نگاهش کرد وگفت :چی می خوای بگی؟..--هنوز هیچی..ولی اقابزرگ خیلی زرنگه..بیخودی اتو دست کسی نمیده..خیر سرمون سروان و سرگرد این مملکتیم..به یه دردی باید بخوریم یا نه؟..گره از حل همه ی معماها باز می کنیم و مجرم رو دستگیر می کنیم..حالا نمی تونیم از پس اقا بزرگ بربیایم؟..ولی خودمونیم..هیتلریه واسه خودشا..اریا لبخند زد وسرش را تکان داد :باهات موافقم..باید با برنامه بریم جلو..گفتی تاریخ دقیق عقد کیه؟..نوید پاکتی را از جیبش بیرون اورد و به دست اریا داد..اریا بازش کرد..کارت عروسی خودش بود..گوشه ی کارت اسم اریا و بهنوش خودنمایی می کرد..با خشم کارت را در دست فشرد و زیر لب گفت :خوابشو ببینی..من به هیچ وجه تن به این ازدواجه زوری نمیدم..--همینه..ولی اریا می خوای چکار کنی ؟..-باید روش فکر کنم..تا الان فکر می کردم یه حرفی زده و ازش گذشته ولی نمی دونستم بدون اینکه منو در جریان قرار بده برام کارت عروسی هم صادر می کنه..این عروسی سر نمی گیره نوید..بهت قول میدم..نوید نگاهش کرد..اریا مصمم و جدی بود..اگر بگم اون شب تا صبح هزار بار مرگ رو به چشمم دیدم دروغ نگفتم..سرمو به دیوار بازداشتگاه تکیه داده بودم و از ته دلم زجه می زدم..صدای هق هقم توی اتاق می پیچید و سکوت اونجا رو بر هم می زد..همه ش به این فکر می کردم که بستم نیست؟..دیگه چقدر؟..چقدر باید عذاب بکشم؟..تا کی باید این همه غم و ناراحتی رو تحمل بکنم؟..یعنی خوشبختی نمی تونه سهم منم باشه؟..خدایا فقط یه ذره..یه کم بهم ارامش بده..چرا من انقدر بدبختم؟..از طرفی هم گیج شده بودم..هر چی فکر می کردم که اخه اون مواد لعنتی چطور سر از کیف من در اورده به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم..برعکس ..بیشتر سردرگم می شدم..*******فردا صبحش یه سینی گذاشتن جلوم که توش یه مقداری نون و پنیر بود..هیچی از گلوم پایین نمی رفت..ولی برای اینکه دوباره سرگیجه نگیرم 2 تا لقمه خوردم..فقط همین..این 2تا لقمه هم تو گلوم گیر می کرد وپایین نمی رفت..به زور اب می دادمش پایین..اشکم دقیقه ای بند نمی اومد..هر وقت یاد بدبختیام می افتادم خود به خود اشکام جاری می شد..نمی دونستم ساعت چنده..از نگهبان پرسیدم گفت 8..چند دقیقه گذشته بود که در بازداشتگاه باز شد و نگهبان صدام زد..سریع رفتم بیرون..نور بازداشتگاه خیلی کم بود وقتی اومدم بیرون نور چشمم رو زد..کمی چشمامو ماساژ دادم تا به نورش عادت کردم..همون زن..ستوان حیدری دستامو گرفت و جلو نگه داشت..باز اون دستبند لعنتی رو زد به دستام..نمی دونم چه حسی بود ولی همین که این دستبند به دستام زده می شد انگار مرگ رو جلوی چشمام می اوردن..ازش متنفر بود..از سردی دستبند اهنی مورمورم شد..تنم می لرزید..یعنی منو کجا می برن؟..جلوی اتاق جناب سرگرد ایستاد..همون موقع در اتاق باز شد و سرگرد اومد بیرون..لباس سبز نظامی تنش بود و کلاه نیروی پلیس هم رو سرش بود..نگاهش پر از جذبه بود..نیم نگاهی بهم انداخت ..با ترس نگاهش می کردم..نمی دونم چه سری بود همین که نگام می کرد یخ می کردم..ازش حساب می بردم؟..می ترسیدم؟..خودم هم نمی دونم.. ولی اولین بار بود اینجوری می شدم..یه ترس خاصی داشتم..شاید به خاطر جذبه و نگاه خشک و جدیش بود..رو به حیدری گفت :بیارش تو ماشین..--اطاعت قربان..دستبند که به دستم بود بازوم رو هم محکم چسبید و دنبال خودش کشید..میگم کشید چون اصلا رمقی نداشتم دنبالش برم..جناب سرگرد جلو می رفت ما هم پشت سرش بودیم..منو نشوندن تو ماشین حیدری هم کنارم نشست..سرگرد هم جلو نشست و دستور حرکت داد..راننده اطاعت کرد و ماشین رو به حرکت در اورد..ای کاش لااقل بهم می گفتن منو کجا می برن..نمی تونستم چیزی نگم..با صدای لرزونی رو به حیدری اروم گفتم :منو کجا می برین؟..جوابمو نداد و سکوت کرد..حرصم گرفت..چرا جوابمو نمیده؟..ترسیدم از سرگرد بپرسم ولی خب این برام مهم بود که بدونم و نمی تونستم ازش بگذرم..تمام توانمو جمع کردم ورو به سرگرد گفتم :منو کجا می برین؟..برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت..دوباره به حالت اولش برگشت و با صدای خشکی گفت :دادگاه..با بغض گفتم :به مادرم هم گفتید؟..--نه..لازم نبود..-چرا؟..سکوت کرد..دیگه چیزی نگفتم..بازم خوبه جوابمو داد..دادگاه؟!..وای خدا نکنه بعدش منو بفرستن زندان؟..اگر اینجوری بشه بی خیاله گناه حتما خودمو می کشم..خفت وخاری تا چه حد؟..منم ادم بودم..تا یه حدی طاقت داشتم ..دیگه نمی تونم..ماشین متوقف شد..حیدری رفت بیرون و منو هم اورد بیرون..هر کس از کنارم رد می شد نگاه بدی بهم می انداخت..از زور شرم سرمو انداخته بودم پایین و سرخ شده بودم..بغض نشسته بود تو گلوم..منتظر بود بشکنه و بدبختیمو نشون بده..ولی نمی خواستم اینطور بشه..اینجا جاش نبود..ولی داشت خفه م می کرد..خدایا هیچ کس رو اینجوری بی گناه خار و خفیف نکن..حس خیلی بدیه ..اینکه بی گناه بگیرنت جلوی مردم اینطور سرافکنده بشی واقعا بده..توی راهروی دادگاه ایستادیم..سرگرد رفت تو اتاق..یه مامور روبه روم و یکی هم که همون ستوان حیدری بود درست کنارم ایستاده بود..یکی از حلقه ی دستبندا رو باز کرد وبست به موچ خودش..کنارم ایستاد..تمام مدت سرم پایین بود..ولی سنگینیه نگاه مردم رو به خوبی حس می کردم..توی اون لحظه اگر بهم می گفتن ارزوت چیه؟..می گفتم ای کاش زمین دهان باز می کرد و منو می کشید تو خودش..از زور شرم داشتم اب می شدم..خدایا منوببین..بدبختیامو نگاه کن..عذاب کشیدنمو ببین..منم بنده ت هستم خدا..منم یه بدبختم..یه دختر بیچاره که تو این سن کم اینطور داره نابود میشه..نذار بیش از این خار بشم..یا جونمو بگیر یا نجاتم بده..دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم..همونطور که سرم پایین بود اشک از چشمام جاری شد..قطره قطره می چکید جلوی پام..نگاهم به زمین بود..از بس سرمو خم کرده بودم که حس می کردم گردنم دیگه صاف نمیشه..خشک شده بودم..از شرم بود..از این نگاه های مزاحم..خدایا خودت نجاتم بده..من دیگه طاقتشو ندارم..*******سرگرد داخل رفت و نامه ی دادگاه را به منشی داد..بعد از بررسی ان گفت که باید صبر کنید..اریا از اتاق بیرون امد..بهار و حیدری کنار دیوار ایستاده بودند و ان یکی مامور هم روبه رویشان کنار دیوار ایستاده بود..سر بهار پایین بود..اریا صورتش را ندید..حدس می زد از نگاه های مردم شرمسار است..اخم هایش بیش از پیش درهم رفت..در دل گفت :یکی نیست بهشون بگه بدبختیه مردم هم دیدین داره؟..زیبایی بهار همه را تحت تاثیر قرار داده بود..همه انگشت به دهان مانده بودند که این دختر زیبا به چه جرمی دستگیر شده؟..عده ای هم کناری تجمع کرده بودند و او را نگاه می کردند..اریا صبرش تمام شد..با جدیت تمام به طرفشان رفت و با صدای بلندی گفت :به چی نگاه می کنید..برین رد کارتون..اومدید دادگاه کارتونو انجام بدید یا وایسید اینجا مزاحمت ایجاد کنید؟..برین..سریع..مردم با دیدن اریا و لحن خشک وجدیش ترسیدند و هر کدام به سمتی رفتند..دوتا مرد جوون همچنان به بهار خیره شده بودند..اریا با خشم غرید :مگه با شماها نبودم؟..برین رد کارتون..ان دو با ترس نگاهش کردن و سریع ازانجا دور شدند..بهار سرش را بلند کرد و به اریا نگاه کرد..نگاهش قدرشناسانه بود..نگاهی دردکشیده ..نگاهی اشک الود و پر از غم..غمی که از طراوت سبزی چشمانش کاسته بود ..ولی همچنان زیبا بود..نگاه اریا در چشمان غمگین بهار گره خورد..ولی سریع نگاهش را برگفت..اما هنوز هم ان چشم ها جلوی دیدگانش بود..مگر می شد انها را فراموش کند؟..کنار دریا..زمانی که او را از مرگ نجات داده بود..جلوی ویلای کیارش صداقت وقتی بهار با جدیت تمام جواب اریا را می داد..چشمانش وحشی بود..یک سبز زیبا و وحشی..نگاهی گستاخ..ان مهمانی..زمانی که از پشت نقاب با او حرف زده بود..زمانی که بهار گفت لب به محتویات ان لیوان نمی زند رنگ نگاهش پر از صداقت بود..نگاهش شاداب بود..شاهد خنده های او بود..زمانی که به مهمان ها نگاه می کرد ومی خندید..ان نگاه..ان سبزی چشم ها شاداب بود..پر از طراوت.. زندگی..ولی الان..این نگاه..به ان چشمان سبز شباهتی نداشت..بی فروغ بود..پر از غم بود.. ولی همچنان زیبا بود..در دل گفت :واقعا حیف..حیف همچین دختری که کیارش اینطور ازش سواستفاده کرد..مطمئن نیستم ..شاید هم برای کیارش مواد جابه جا می کرده..ولی نگاهش و کلامش یه چیز دیگه میگه..توی مدت خدمتم با مجرمین زیادی برخورد داشتم و می دونم کی دروغ میگه و کی حرفاش راسته..ولی این دختر..امروز چند بار خواست به مادر بهار زنگ بزند و بگوید امروز دادگاهی می شود.. ولی نتوانست..مادر بهار بیمار بود..دیدن دخترش در چنین وضعیتی درست نبود..وظیفه ش حکم می کرد خبر دهد ولی این حس باعث شد زنگ نزند..با خود گفت که بعد از نتیجه ی دادگاه به او خبر می دهد و نتیجه را اعلام می کند..از نظر خودش اینطور بهتر بود..از گوشه ی چشم نگاهش کرد..سرش پایین بود..در اتاق باز شد و منشی صدایشان زد..سرگرد رو به مامور گفت :تو همینجا باش..--اطاعت قربان..حیدری و بهار..همراه سرگرد وارد اتاق شدند..روی صندلی نشستند..منتظر قاضی بودند که او هم بعد از چند دقیقه امد..همگی به احترامش از جای خود بلند شدند..*******نگاهم به قاضی ..پر از وحشت بود..یه نفر کنارش نشسته بود و روی برگه یه چیزایی می نوشت..محیط بدی بود..خشک و ترسناک..قاضی پرونده ای که روی میزش بود رو باز کرد ونگاهش کرد..بعد از چند لحظه گفت :بهار سالاری..فرزند سامان..از پشت عینکش نگاهم کرد وگفت :درسته؟..صدام می لرزید :ب..بله اقای قاضی..درسته..--متهم به جایگاه بیاد..حیدری از جاش بلند شد و دستبند دور دستش رو باز کرد وبه اون یکی دستم زد..منو برد به جایگاه متهم و خودش کنار ایستاد..به هیچ کس جز قاضی نگاه نمی کردم..خیلی می ترسیدم..تازه می فهمم عذابی بالاتر از اونی که من می کشیدم هم هست..این عذاب از عذاب فقر وبیچارگی بالاتره..این حسی که الان داشتم درست مثل این بود که عزرائیل داره اروم اروم جونتو می گیره..زجراور بود..مرگ تدریجی..صدای سرد و خشک قاضی توی اتاق پیچید :چه موادی همراه داشتی؟..چقدر؟..از کی گرفته بودی؟..قرار بود به کی تحولش بدی؟..وقتی این سوالا رو شنیدم دلم می خواست همونجا بزنم تو سر خودمو بگم بابا به پیر به پیغمبر من خبر ندارم..چرا هی اینارو از من می پرسید؟..نالیدم : من از هیچی خبر ندارم اقای قاضی..نمی دونم اون مواد چطوری سر از کیف من در اورده..من بی گناهم..--خانم محترم..طبق این گزارش جناب سرگرد اریا رادمنش..100 گرم شیشه از تو کیف شما پیدا کرده..در هر صورت مواد تو کیفتون بوده..کسی هم از نیروهای پلیس قصد نداره به شما تهمت بزنه..سکوت کوتاهی کرد وبعد از چند لحظه گفت :معتادی؟..وای خدا اینا چی میگن؟..چشمام از زور تعجب گرد شد..تند تند گفتم :نه اقای قاضی ..این چه حرفیه؟..اگر شک دارید خب ازمایش میدم..توروخدا اینو نگین..زدم زیر گریه..دستمو گرفتم جلوی دهانم..اشکام دیگه راه خودشونو به خوبی یاد گرفته بودن..ناتوان شده بودم..--بسیار خب..به قیافه ت هم نمیاد معتاد باشی..ولی باید ازمایش بدی.. فقط فروشنده بودی؟..دیگه نمی تونستم حرف بزنم..ولی باید هرطور شده از خودم دفاع کنم..سکوت من فایده ای نداره..با صدایی که خودم هم به سختی شنیدم گفتم :نه..به خدایی که بالای سرمونه قسم..به قران قسم من از هیچی خبر نداشتم..من بی گناهم..باور کنید..تورخدا حرفامو باورکنید..هق هق می کردم و اینارو می گفتم..قاضی با لحن خشکی گفت :دختر جون چرا قسم می خوری؟..ازت سوال می کنم جواب بده..اگر یک باردیگه قسم بخوری از همینجا یک راست می فرستمت زندان..فهمیدی؟..اروم اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم..به سرگرد نگاه کردم..سرشو انداخته بود پایین..انگار سنگینی نگاهمو حس کرد..چون سرشو بلند کرد و نگاهشو دوخت تو چشمام..ولی خیلی زود مسیر نگاهشو تغییر داد..-- یک بار دیگه ازت سوال می کنم..درست جواب منو بده..اون مواد رو از کی گرفته بودی و قرار بود به چه کسی تحویل بدی؟..با گریه گفتم :نمی دونم..من هیچی نمی دونم..نمی دونم..انگار این حرفم قاضی رو عصبانی کرد ..چون گفت :خیلی خب..پس نمی خوای اعتراف بکنی درسته؟..-به چی؟..به کار نکرده؟..به چی اعتراف کنم؟..من حرفی ندارم که بزنم اقای قاضی..--بسیار خب..می فرستمت ستاد مبارزه با مواد مخدر..اونجا ازت بازجویی می کنند اگر اعتراف کردی و حاضر به همکاری با پلیس شدی که دوباره میای دادگاه و حکمت صادر میشه..وگرنه..منتقل میشی زندان..ختم جلسه..همه از جاشون بلند شدن..داشتم می افتادم که حیدری اومد جلو و بازومو گرفت..همونجا نشستم..چشمام سیاهی می رفت..سردی اب و بعد هم مزه ی شیرینی رو توی دهانم حس کردم..بعد از اینکه چند تا قلوپ خوردم حالم بهتر شد..ولی بدبختیام تازه شروع شده بود..سرمو به دیوار زندان تکیه دادم ..اورده بودنم ستاد مبارزه با مواد مخدر تا ازم بازجویی کنند..اینجا زندان موقت بود..3 تا دختر هم همراه من توی اتاق بودن..یکیشون قیافه ی نسبتا خوبی داشت..موهای رنگ کرده و ناخن های لاک زده..بهش می خورد 20 - 21 سالش باشه..نگاهم روی نفر دوم چرخید..ظاهر معمولی داشت..رنگش پریده بود و چشماش هم خمار بود..تابلو بود معتاده چون وقتی حرف می زد کلمات رو می کشید و هر از گاهی هم چرت می زد..نفر سوم هم اون طرف اتاق نشسته بود..درست روبه روی من..به ظاهرسنش از همه ی ما بیشتر بود..بهش می خورد 27 یا 28 سالش باشه..ابروهای نازک..صورت کشیده..موهای رنگ کرده..سر و وضعش هم بد نبود ولی اینم قیافه ش داد می زد معتاده..هم از حالت چهره ش و هم از طرز بیانش به راحتی می شد این رو فهمید..وقتی دید دارم نگاهش می کنم..اخماشو کشید تو هم و داد زد :هوی جوجه..به چی نیگا می کنی؟..با اخم صورتمو برگردوندم و جوابشو ندادم..انگارخیلی دوست داشت بحث راه بندازه..چون با همون لحنه ضایع و کش دارش گفت :واس من فیس میای؟..بزنم لهت کنم؟..راستش یه کوچولو ترسیده بودم..واسه ی همین فقط سکوت کرده بودم و سرمو انداخته بودم پایین..اون یکی دختره که قیافه ش مثل همین بود گفت :اشی خفه شو دیگه..نمبینی تو چرتم؟..هه..حتی نمی تونستن کلمات رو درست تلفظ کنن..خدایا کارم به کجاها رسیده..با چه کسایی دمخورم کردی..یکی از یکی داغون تر..زیر لب به اون یکی که کنارم نشسته بود گفتم :تو هم معتادی؟..نگاه تندی بهم انداخت و گفت :معتاد نه..مریضم..اعتیاد یه نوع بیماریه..زیر لب طوری که نشنوه گفتم :اره خب..اینو نگی چی بگی؟..خوبه این اسم بیماری رو انداختن تو دهناتون تا لااقل اینجور مواقع حرف واسه گفتن داشته باشین..داد زد :چی بلغور می کنی؟..راس میگی بلند بگو..از گوشه ی چشم نگاهش کردم و گفتم :بیماری؟..هه..لابد ویروسش هم خودت وارد بدن خودت کردی اره؟..درست برعکس بقیه ی بیماری ها که ویروس ناخواسته وارد بدن میشه و ادمو مریض می کنه..خودت خواستی که به این روز افتادی دیگه..یه دفعه مثل یه گرگ وحشی به طرفم حمله کرد ویقه مو چسبید..چشمام گرد شده بود..با اون صدای نکره ش داد زد :خفه میشی یا خفه ت کنم نفله؟..واس من کلاس میذاری؟..من مریضم شنیدی چی گفتم؟..اینکه چطور اینجوری شدم به توی بچه سوسول ربط نداره..شیرفهم شدی؟..با ترس نگاهش کردم..اروم سرمو تکون دادم..یقمو ول کرد و رفت کنار اون یکی که اسمش اشی بود نشست..هر 3 تاشون مثل گرگ گرسنه نگاهم می کردن..--می کشی؟..با تعجب به اشی نگاه کردم:چی؟..--خجالت..هر 3تاشون زدن زیر خنده..توی دلم گفتم :زهر مار..مفنگیا..وقتی خوب به چرتی که اشی گفت خندیدن خودش ادامه داد :موادو میگم بچه مثبت..چی می کشی؟..با خشم نگاهش کردم وگفتم :حرف دهنتو بفهم..من هیچی نمی کشم..چند لحظه نگام کردم..باز زدن زیر خنده..از کاراشون حرصم گرفته بود..ولی اونا 3 نفر بودن و من 1 نفر..زورم بهشون نمی رسید..--پس واسه هیچی افتادی هلفتونی؟..چی ازت گرفتن؟..سرمو انداختم پایین..سکوت کرده بودم..--چرا خفه خون گرفتی؟..بنال ..زمزمه کردم :شیشه..ولی واسه من نبود..نمی دونم کدوم از خدا بی خبری گذاشته بودش تو کیفم..هر 3تاشون با تعجب گفتن :شیشه؟..اشی گفت :دمت گرم..چقدی بود؟..سرمو بلند کردم و بهشون نگاه کردم :فکر کنم..100 گرم..توی دادگاه فهمیدم..هر 3تاشون سوت بلندی کشیدن و اون یکی که چند دقیقه پیش یقه مو چسبیده بود گفت :ایول..بابا کارت درسته..100 گرم شیشه؟..کارت ساخته ست..اعدامی هستی بچه..با ترس اب دهانمو قورت دادم و گفتم :اعدام؟..--یعنی نمی دون
برچسب ها: رمان عشق و احساس من(جلد 1) - رمانکده گلها 27 , رمانی ها - 34-رمان عشق و احساس من - Blogfa , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمان درد و احساس - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان آبی به رنگ احساس من fereshteh27 , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46426

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا