تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان عشق و احساس من (فصل پنجم)



فقط چشمامو بسته بودم و جیغ می کشیدم..انقدر صدام بلند بود که اصلا متوجه اطرافم نبودم..ماشین قلت می خورد ومی رفت پایین..
پیشونیم با دیواره ی ماشین برخورد کرد ..با درد ناله کردم..پیشونیم می سوخت..دستم خورد به بدنه ی ماشین و درد گرفت..یه دفعه ماشین از حرکت ایستاد..هنوز داشتم جیغ می کشیدم..ترس و وحشت بدی به جونم افتاده بود..خدایا یعنی مردیم؟..صدام بند اومد..اروم لای چشمامو باز کردم..چرا همه چی برعکسه؟..ماشین چپه شده بود..سریع سرمو برگردوندم و به سرگرد نگاه کردم..وای خدا سرش رو فرمون بود و چشماشم بسته بود..از فکر اینکه مرده و من اینجا تنها گیر افتادم زدم زیر گریه..ولی الان که وقت گریه کردن نبود..ممکن بود هنوز زنده باشه..باید کمکش کنم..دست راستم درد می کرد..دست چپمو بردم جلو و اروم بازوشو تکون داد..-سرگرد..جناب سرگرد..چشمام سیاهی می رفت..پیشونیم می سوخت..دستم کمی درد می کرد..ولی اینا باعث نشد فقط بشینم و تماشا کنم..نگاهی به درماشین انداختم..هر کار کردم باز نشد..با شونه م هلش دادم چند بار بهش ضربه زدم..بی جون بودم..حال نداشتم..ولی کوتاه نیومدم و به تلاشم ادامه دادم ..چند بار دستگیره رو باز وبسته کردم ..بالاخره باز شد..لبخند زدم..دروباز گذاشتم و خودمو از لای در کشیدم بیرون..پام گیر کرده بود.. با دستم کشیدمش بالا و خودمو پرت کردم بیرون..نفس نفس می زدم..باورم نمی شد هنوز زنده م..نگاهی به پشت سرم انداختم..عمق دره زیاد نبود..شیبش هم کم بود..برای همین ماشین سرعت نگرفته بوده و من الان زنده بودم..دور تا دورمون هم تپه بود و درخت..ماشین که به کل داغون شده بود..ای وای جناب سرگرد..بیچاره اون تو داره میمیره من اینجا وایسادم موقعیتمو می سنجم..لنگ می زدم..زانوم درد می کرد..رفتم سمتش..دستگیره ی در رو گرفتم و کشیدم..باز شد..ولی گیر کرده بود..انقدر زور زدم تا کامل باز شد..چون سنگینیش افتاده بود رو در تا درو باز کردم افتاد بیرون..یعنی نصف تنه ش تو ماشین بود..نصفش بیرون..با وحشت نگاهش کردم..شونه ی سمت راستش غرق خون بود..گوشه ی پیشونیش زخم شده بود وازش خون می رفت..خدایا نمرده باشه؟..اون بهم خیلی کمک کرده بود..واقعا بهش مدئون بودم..نباید میذاشتم بمیره..به دستاش نگاه کردم..دستامو بردم جلو..موچ دستشو گرفتم و محکم کشیدم..یه کم تکون خورد ولی بی فایده بود..انگار پاهاش گیر کرده بود..از دری که سمت خودم بود رفتم تو..به پاهاش نگاه کردم..درسته ..پاهاش گیر کرده بود..زانوشو گرفتم و کمی خم کردم..پاش ازاد شد..رفتم بیرون و دوباره برگشتم پیشش..دستاشو گرفتم و اروم اروم کشیدمش..دست خودم درد می کرد ولی توجهی بهش نکردم..جون سرگرد در خطر بود..نمی خواستم چیزیش بشه..خیلی سنگین بود..زورم بهش نمی رسید..نزدیک به 5 دقیقه طول کشید تا تونستم کامل بکشمش بیرون..ماشین چپ کرده بود..اگر توی این حالت نبود..راحت تر می تونستم بیارمش بیرون..به شونه ش نگاه کردم..خون زیادی ازش رفته بود..ای کاش اب داشتیم..ولی شاید تو ماشین باشه..رفتم طرف ماشین و توشو نگاه کردم..یه بطری اب معدنی افتاده بود پشت صندلی..برش داشتم..پربود..لبخند زدم..خداروشکر اینو گیر اوردم..رفتم طرفش و جلوش زانو زدم..روی صورتش خم شدم..رنگش پریده بود..کمی از اب رو ریختم تو دستم و پاشیدم تو صورتش..حرکتی نکرد..مچ دستشو گرفتم..نبض داشت ولی خیلی کند می زد..پس هنوز زنده ست..کمی از اب بطری رو ریختم رو صورتش..چشماش جمع شد..با ذوق ادامه دادم..چشماش نیمه باز شد..در بطری رو بستم و گذاشتمش کنار..با خوشحالی نگاهش کردم..چشماشو بست و بعد از چند لحظه پلک زد..اروم چشماشو باز کرد..خدایا شکرت..بالاخره بهوش اومد..نگاهم کرد..خواست تکون بخوره که ناله کرد ..-تکون نخور..خون زیادی ازت رفته..--کمکم کن..-چکار کنم؟..لباش خشک شده بود..با زبون تر کرد وگفت :کمکم کن بشینم..به اطرافم نگاه کردم..یه درخت تو چند قدمیمون بود..دستمو بردم جلو زیر بازوشو گرفتم..ناله کرد واز جاش بلند شد..خودم که جون نداشتم..ولی به سختی نگهش داشته بودم..سنگینیشو انداخته بود رو دستم..نمی تونست خوب راه بره..اروم نشوندمش کنار درخت..تکیه داد..چشماشو بسته بود..جلوش زانو زدم..داشت ازش خون می رفت..خون روی پیشونیش خشک شده بود و خون ریزی بند اومده بود ولی شونه ش هنوز خونریزی داشت..با نگرانی نگاهش کردم وگفتم :حالا چکار کنیم؟..خونریزیت شدیده..لای چشماشو باز کرد و نگام کرد..صداش می لرزید..از زور درد بود..--گوشه ی پیشونیت زخم شده..اروم نوک انگشتمو به پیشونیم کشیدم..کمی می سوخت..-مهم نیست..فعلا شما واجب تری..توروخدا بگو چکار کنم؟..اینجا که باند و الکل و بتادین پیدا نمیشه..چطوری زخمتون رو پانسمان کنم؟..--هر کاری که میگم رو انجام بده..با دقت..-باشه باشه..بگو..چکار کنم؟..--اول اتیش روشن کن..-باشه اما با چی؟..چشماشو بست..با بی حالی گفت :یه کم چوب جمع کن..عقب ماشین بنزین هست..بیار تا بهت بگم..به حرفش گوش کردم..حالم اصلا خوب نبود..مرتب چشمام سیاهی می رفت..با این حال چندتا تیکه چوب جمع کردم و گالن بنزین رو از پشت ماشین برداشتم..برداشتنش خیلی سخت بود..پرت شده بود پایین و به سختی کشیدمش بیرون..کمی از بنزین توی گالن رو ریختم روی چوب ها..-فندک دارین؟..--تو داشبورت هست..یه چاقوی جیبی و یه شیشه عسل هم هست بیارشون..پام درد می کرد..شل می زدم..رفتم و از تو داشبورت پیداشون کردم..یه فندک نقره ای که روش اسم اریا حکاکی شده بود ..خیلی خوشگل بود..حدس می زدم یادگاری باشه..چاقو و عسل رو هم پیدا کردم..به کمک اون فندک اتیش روشن کردم..--چاقو رو بشور بعد لبه ش رو بذار تو اتیش..زیاد جلو نبر..فعلا حرارتش بده..همون کاری که گفته بود رو انجام دادم..صداش رو شنیدم :بیا اینجا..با درد چشماشو بسته بود..جلوش زانو زدم..اروم لای چشماشو باز کرد..صورتش عرق کرده بود..--کمک کن لباسمو در بیارم..با تعجب گفتم :چی؟..همه شو؟..با همون حالش یه لبخند محو زد وگفت :نه دختر ..همه شو که نه..فقط پیراهنمو..از حرفی که زده بودم شرمم شد..خداوکیلی قبل از حرف زدن یه کم فکر هم بکنی بد نیستا بهار خانم..دستمو بردم جلو..یکی یکی دکمه های پیراهنشو باز کردم..چشماش بسته بود..اروم گوشه های پیراهنش رو گرفتم و از هم بازشون کردم..یه رکابی جذب مردونه به رنگ سفید تنش بود..اوه اوه عضله رو ببین..داشتم نگاهش می کردم و اصلا حواسم به اطراف نبود ..خب چکار کنم؟..دست خودم نیست..صداشو شنیدم ..نگاهش کردم..همون لبخند محو روی لباش بود..-پس چرا درش نمیاری؟..خشکت زده؟..ای وای..به خودم اومدم .. هل شدم و گوشه ی پیراهنشو سریع دادم پایین که ناله ش به اسمون رفت..-ببخشید..حواسم نبود..--حواست کجا بود؟..دختر یواشتر..چیزی نگفتم و ترجیح دادم سکوت کنم..به هر بدبختی بود پیراهنشو در اوردم..دیگه عضله ش قشنگ جلوی دیدم بود..نگاهم به زخم روی بازوش افتاد..یه خراش عمیق بود..با ترس گفتم :تیر خوردید؟..--نه..این فقط یه خراشه..تیر به بازوم اصابت نکرد..وگرنه حالم از اینم بدتر می شد..-ولی خیلی خون ازتون رفته..--خب به خاطر اینه که زخمش عمیقه..برای همین بی حالم کرده..یه دستمال تمیز پیدا کن..باید خون ها رو پاک کنیم..-دستمال از کجا بیارم؟..--چندتا برگ دستمال کاغذی از تو ماشین بیار..مجبوریم به همونا اکتفا کنیم..به حرفش گوش کردم و دوباره رفتم تو ی ماشین..یه بسته دستمال کاغذی اونجا افتاده بود ..چند تا برگ از روش برداشتم و احتمال دادم الوده باشن..انداختم کنار.. جعبه رو اوردم و کنارش نشستم..--می تونی شست و شوش بدی؟..-سعیمو می کنم..چیزی نگفت..چندتا برگ دستمال برداشتم و خیس کردم..--مواظب باش اب به زخم نرسه..عفونت می کنه..فقط خون ها رو بشور..-باشه حواسم هست..اروم شروع کردم..صورتشو برگردونده بود و چشماش هم بسته بود..داشت درد می کشید..دستم داشت زخم رو تمیز می کرد ولی نگام روی اندام عضلانیش بود..ای کاش می شد این نگاه سرکشمو کنترل کنم..ولی مگه دست من بود؟..افسار گسیخته شده بود..کنترلش دست من نبود..هر کار می کردم بازم نگاهم می چرخید روی شونه ها و بازوهای مردونه و جذابش..قفسه ی سینه ش تند تند بالا و پایین می شد..حالم یه جوری شده بود..نمی دونم چطور بگم..یه حس خاصی داشتم..داغ کرده بودم..تنم گر می داد..صدای اخش بلند شد..حواسم نبود دستم خورده بود به زخمش..چیزی نگفت.. سعی کردم حواسمو جمع کارم بکنم ولی بازم نشد..نگاه سرکشم چرخید روی صورتش و بعد هم بازوهاش ..صورت جذابی داشت..هیکلش هم ورزیده و عضلانی بود..نمی دونم چرا اینجوری شده بودم..تا حالا از این حس ها بهم دست نداده بود..ولی الان..یه حال خاصی داشتم..حالم نه بد بود نه خوب..از طرفی هم سرم یه کوچولو گیج می رفت..بالاخره زخم رو شست شو دادم..کارم که تموم شد سرشو برگردوند و نگاهم کرد..مطمئن بودم صورتم سرخ شده..نمی دونم چی شد ..همین که نگام کرد..بیشتر داغ کردم..خدایا چه مرگم شده؟..لبخند زد..ولی من نگاهمو دزدیدم و رفتم طرف اتیش..خودم که گرمم بود گرمای اتیش هم به معنای واقعیه کلمه داشت اتیشم می زد..صداشو شنیدم..گرم و گیرا..--چاقو رو مستقیم بگیر رو شعله ی اتیش..نگاش نکردم..حواسم نبود دسته ی چاقو داغه..همونجوری برش داشتم که با جیغ خفیفی دستمو کشیدم عقب..دستم سوخت..انگشتم قرمز شده بود..دسته ی چاقو داغ بود و منه گیج همینجوری برداشته بودمش..خب معلومه دستم می سوزه..--چی شد؟..دستتو سوزوندی؟..-چیز مهمی نیست..خودم حال و روز درست و حسابی نداشتم.. حالا هی بلا پشته بلا به سرم نازل می شد..یکی نبود بهم بگه خب یه کم حواستو جمع کن تا نسوزی..با گوشه ی مانتوم چاقو رو برداشتم..گرفتم رو اتیش..بعد از چند لحظه گفت :بیارش..بردم طرفش .. گرفتم جلوش..--چرا میدی به من؟..با تعجب گفتم :پس چکارش کنم؟..خیلی ریلکس گفت :بذارش رو زخم تا جوش بخوره..مات سرجام موندم..-مگه اهنگریه؟..من اینکارو نمی کنم..وای از تصورش هم دلم ریش می شد..از حرفی که زده بودم لبخند زد و نگام کرد..ای خدا نگاه این تغییر کرده یا من عوض شدم؟..چرا طاقت نگاه نافذشو ندارم؟..اینجوری نبودما..مطمئنم..ای کاش پیراهنشو در نمی اورد..ازاون موقع تا حالا اینجوری شدم..خیلی خودمو کنترل می کردم به شونه ی پهن و هیکل مردونه ش نگاه نکنم..ولی بازم از دستم در می رفت و چشمام روی بازوهاش میخکوب می شد..--اره..درست مثل اهنگریه..حالا بیا جلو چاقو رو بذار روی زخم..اینجوری خونریزیش بند میاد..رنگش حسابی پریده بود..از یه طرف می ترسیدم چیزیش بشه..و اونطرف هم می دیدم در توانم نیست اینکارو بکنم..ولی اگر بمیره چی؟..با تردید نگاهش کردم..نگاهش هنوز به من بود..چاقو سرد شده بود..بالاخره تصمیمم رو گرفتم..جونه اون واجب تر بود..فوقش چشمامو می بندم ..چاقو رو گرفتم روی اتیش..وقتی خوب داغ شد رفتم طرفش و جلوش نشستم..صورتشو برگردوند..اینجوری بهتر بود..اگر نگاهم می کرد بدتر هول می شدم..چاقو رو بردم جلو..روبه روی زخمش نگه داشتم..چشماشو بسته بود و از منقبض شدن فکش فهمیدم داره درد می کشه..چشمامو بستم یه دستمو گذاشتم رو پام ..چاقو رو تو دستم محکم نگه داشتم و با یه حرکت سریع گذاشتمش رو زخم صدای فریادش بلند شد..دستشو بلند کرد و گذاشت رو دستم..سفت نگهش داشته بود..از صدای فریادش ترسیدم و چشمامو باز کردم..لباشو به هم فشار می داد..صورتش جمع شده بود..روی پیشونیش عرق نشسته بود..رنگش بیش از پیش پریده بود..خدایش خیلی خیلی ترسیده بودم..نمی دونستم باید چکار کنم..خواستم دستمو بکشم که نذاشت..سفت نگهش داشت..داشتم پس می افتادم..وای خدا الان نه..الان غش نکنم..تمام توانمو جمع کردم..صورتمو برگردوندم..دستش شل شد..بعد از چند لحظه دستشو برداشت..چاقو رو کشیدم عقب..با نگرانی چشمامو باز کردم و نگاهش کردم..قفسه ی سینه ش تند تند بالا و پایین می شد..رگ گردنش بیرون زده بود ..عضله هاش منقبض شده بود..معلوم بود درد زیادی رو متحمل شده..لباش بیشتر از قبل خشک شده بود..--برات اب بیارم؟..صداش گرفته بود :نه..فعلا نباید اب بخورم..--ولی لبات خشک شده..سرشو بلند کرد و نگام کرد..چشماش سرخ شده بود..لبخند بی جونی زد وگفت :اشکال نداره..دلم براش سوخت..تو بد وضعیتی گیر کرده بود..اصلا حالش خوب نبود..کمی از اب بطری رو ریختم رو دستمال و بردم جلو..با تعجب نگاهم کرد..هیچی نمی گفت..دستمو بردم جلو..به هیچ وجه نگاهش نمی کردم..یعنی جراتشو نداشتم..می ترسیدم بازم سوتی بدم ..دستمال رو اروم به لباش کشیدم..مرطوب شد..سنگینی نگاهشو خیلی خوب حس می کردم..قلبم می خواست بزنه بیرون ..نمی دونم چرا هیجان زده شدم؟..دستمو کشیدم عقب .. با دست سالمش اروم دستمو از روی مانتو گرفت..خشک شدم..نگاهمو کشیدم بالا..با لبخند زل زده بود به من..-چیزی شده؟..سرشو تکون داد و زیر لب گفت :ممنونم..بعد هم دستمو ول کرد..توی دلم گفتم دستمو نمی گرفتی هم می تونستی تشکر کنی..داشتی قلبمو می اوردی تو دهنم..ای بابا..چیزی نگفتم..--عسل رو بیار جلو..شیشه ی عسل روگرفتم جلوش..انگشتشو کرد تو عسل و به طرف زخمش برد..می دونستم عسل خاصیت ضد عفونی کنندگی داره..برای همین داشت ازش استفاده می کرد..انگشتش که به زخمش خورد با درد داد زد..دستشو کشید عقب..نمی تونست عسل رو رو زخمش بماله..دردش می اومد..خب حقم داره..عسل غلیظه و باید محکمتر روی زخم بمالی تا روشو بپوشونه..اینجوری که نمی تونست..خواستم بگم می خوای من کمکت کنم؟..ولی اینبار سریع جلوی زبونمو گرفتم..خاک به سرم اون موقع که فقط دستمال رو می کشیدم رو بازوش حالم اونجوری شده بود وای به حال الان که بخوام مستقیما به تنش دست هم بزنم..وای اصلا نمی شد..ولی از اونجایی که من خوش شانس ترین ادم روی این کره ی خاکی هستم.. گفت :باید کمکم کنی..می خوام با عسل ضدعفونیش کنم..توی دلم گفتم :عمراااااا..این یه قلمو بی خیال ما شو تو رو خدا..ولی خب روم نشد بلند بگم..اگر می گفتم لابد پیش خودش می گفت دختره به خودشم شک داره..خب شک دارم دیگه پس چی؟..می دونم همین که دستم به تنت بخوره تا جیگرم اتیش می گیره..انگار برق داری..منو هم این وسط برقت می گیره بیچاره میشم..نگاهم پر از تردید بود..بالاخره صداش در اومد :پس چرا معطلی؟..تا دوباره زخم سر باز نکرده باید پانسمانش کنیم..زود باش دیگه..انگار طلبکاره..ولی خب گناه داره..یه جورایی هم حق داره..به غیر از من کس دیگه ای اینجا نیست تا کمکش کنه..اخمامو کشیدم تو هم..انگشتمو کردم تو شیشه و یه مقدار عسل اوردم بیرون..اینبار صورتشو برنگردوند..مستقیم زل زده بود به من..ای کاش نگاهم نمی کرد..دستمو بردم جلو..هنوز نگاهش به من بود..ای بابا..-میشه صورتتون رو بکنید اونور؟..با لبخند گفت :کدوم ور؟..- هر وری عشقته..ای وای..حواسم نبود این جمله رو بلند گفتم..می خواستم تو دلم بگما..نمی دونم چی شد بلند گفتم..ابروهاشو داد بالا و لبخندش پررنگتر شد..نگاهمو ازش دزدیدم..خودمو زدم به اون راه..می خواستم زخمشو ضدعفونی کنم ولی مگه می ذاشت؟..هیچ جوری نگاهشو از روم بر نمی داشت..نخیر..مثل اینکه این زخم حالا حالاها پانسمان بشو نیست..از کی تاحالا علافش شدم..با صدای نسبتا لرزانی گفتم :خب پس چرا روتونو نمی کنید اونور؟..بذارید به کارم برسم..--من مشکلی ندارم..شما به کارت برس..نگاهش کردم :می دونم شما مشکلی نداری..منتها من مشکل دارم..پس خواهش می کنم روتونو بکنید اونور..خوبه بازوش زخمه اینجوری می کنه اگر سالم بود چکار می کرد؟..ولی هنوزم ازش حساب می بردما..کافی بود یه اخم از اونایی که ادم تا مرز سکته میره بکنه دیگه خلاص بودم..--خیلی خب..چون خواهش کردی ..سرشو برگردوند..اخیش..ای کاش زودتر ازش خواهش می کردم..دستمو بردم جلو و عسل رو کشیدم رو زخمش..ناله ی بلندی کرد..خواستم دستمو بکشم عقب که گفت :نه..ادامه بده..اگر داد و فریاد هم کردم تو ادامه بده..چیزی نگفتم و دوباره دستمو کشیدم رو زخم..فاصله م خیلی باهاش کم بود..نوک انگشتم که به بازوش خورد دیدم داغه..نمی دونم شاید به خاطر همون گرما بود که دوباره گر گرفتم..نه بهار..دوباره شروع نکن..ولی به خدا دست خودم نبود..توی دلم یه جوری می شد و دوست داشتم بیشتر بهش نزدیک بشم..البته نه اونجوری که بپرم توی بغلش و این حرفا..یه جور کشش بود..نمی دونم دلیلش چی می تونست باشه ولی این کشش و نزدیکی رو خیلی خوب حس می کردم..برام قابل لمس بود..3 بار روی زخمش عسل مالیدم بار اول ناله های بلندی می کرد ولی بار دوم و سوم ساکت شده بود و هیچی نمی گفت..نفساش منظم شده بود..زیر لب گفتم :واااااا یعنی خوابش برد؟..صداشو شنیدم..اروم بود..--نه ..بیدارم..دستمو کشیدم عقب..تا همینجا هم بستش بود..چشماشو باز کرد و نگاهم کرد..--تموم شد؟..پ نه پ می خوای تا ته شیشه رو بکشم به تنت..-بله فکر نکنم جایی از زخم باقی مونده باشه..-چند تا برگ دستمال کاغذی بذار روش..با یه پارچه ببند..-دستمال کاغذی؟..خب فکرکنم بچسبه به بازوتون..--اشکال نداره..فعلا همینو داریم..کاری نیمشه کرد..قبول کردم و چند تا برگ دستمال گذاشتم رو زخمش..حالا پارچه از کجام بیارم؟..به مانتوم نگاه کردم..یه دور ببرم اندازه ی یه دور بازو و کتفش در میاد..همون چاقو رو برداشتم و یه گوشه از مانتومو پاره کردم و کشیدم..جر خورد و یه وجب کوتاه تر شد ولی هنوز تا بالای زانوم بود..پارچه رو اوردم جلو و دور تا دور بازو و کتفش بستم..یه گره ی محکم هم بهش زدم..بالاخره تموم شد..-خب اینم از این..تموم شد..-از اینکه بهم کمک کردی ممنونم.. توی داشبورت یه بسته قرص مسکن هست..اونو برام میاری؟..-باشه الان میارم..از جام بلند شدم و لنگان لنگان رفتم طرف ماشین..یه بسته قرص تو داشبورت بود برداشتم..یه دونه از توی جلد در اوردم و دادم دستش..گذاشت تو دهانش و با گلوی خشک قورتش داد..--خب یه کم اب بخورید..اینجوری که قرص کاملا پایین نمیره..بطری اب رو برداشت و یه قلوپ کوچیک خورد..به پام نگاه کرد..--چرا پات می شله؟..-نمی دونم..--نگاهش نکردی؟..- نه..رفتم پشت درخت و شلوارمو زدم بالا..یه کم زخم شده بود و کمی هم کبود شده بود..ولی چیز مهمی نبود..از پشت درخت اومدم بیرون..-چیزی نشده..یه کم کوفته شده..خواستم بشینم که یهو چشمام سیاهی رفت..همه چیز دور سرم می چرخید..دستمو گرفتم به سرم..نمی تونستم بایستم..کنترلمو از دست دادم و زانو زدم..بی حال افتادم رو زمین و..دیگه چیزی نفهمیدم..*******بهار روی زمین افتاده بود..اریا بهت زده نگاهش کرد.. خودش را روی زمین کشید و از زور درد ابروهایش را در هم کشید..لبش را به دندان گرفت..صدایش زد..-بهار..بهار..سالاری..صدامو می شنوی؟..جوابی نشنید..ارام به صورتش ضربه زد..بی فایده بود..بازویش را تکان داد..بهوش نیامد..احتمال می داد فشارش افتاده باشد..گوشه ی پیشانیش شکافته بود ..می دانست با استرسی که امروز به او وارد شده این بلا به سرش امده..کمی از اب بطری را به صورتش پاشید.. چشمانش کمی جمع شد ولی به هوش نیامد..نگاهش به شیشه ی عسل افتاد..این می توانست کمکش کند..مقداری عسل بیرون اورد..انگشتش را به طرف دهان او برد..کمی تعمل کرد..بعد از چند لحظه انگشت اغشته به عسلش را در دهان بهار گذاشت..بهار مزه ی شیرینی ان را حس کرد..اریا دوباره همین عمل را تکرار کرد..نرمی زبان بهار که با سر انگشتانش برخورد کرد حس خاصی به او دست داد..تنش داغ شد..برای بار سوم هم در دهانش عسل گذاشت..دوباره همان خیسی و نرمی زبان بهار حالش را منقلب کرد..تا به حال انقدر به زیباییه او توجه نکرده بود..می دانست بهار زیباست و روح لطیف و پاکی دارد..برای این برداشتش هم دلیل داشت ولی تا به حال این همه به او نزدیک نشده بود تا این چنین به او نگاه کند..خواست انگشتش را بیرون بکشد ولی بهار ان را به دهان گرفته بود..بیش از پیش احساس داغی می کرد..به طوری سر تا پایش از زور گرمای تنش عرق کرده بود..خودش هم تلاشی نکرد تا انگشتش را بیرون بیاورد..نمی دانست چرا و چگونه ولی این حس یک جور خاص بود..متفاوت بود..حسی پر از ترس ..شاید هم پر از شور و هیجان..ولی بی نظیر بود..بهار چشمانش را باز کرد..اریا به خودش امد..محو تماشای او شده بود..درد دستش را به کل فراموش کرده بود..اخم هایش را در هم کشید..شاید به خاطر ترس بود....ولی هنوز هم چیزی از هیجانش کم نشده بود..سبزی چشمان بهار با سیاهی چشمان اریا گره خورد..بهار با دیدن او تعجب کرده بود..ارام لبانش را باز کرد..اریا انگشتش را بیرون کشید..هر دو با شرم به یکدیگر نگاه کردند..صورتشان سرخ شده بود..عرق کرده بودند..بهار سراسیمه در جایش نشست..اریا سرش را برگرداند..نگاهشان را از یکدیگر می دزدیدند..ناخواسته بود..همه ی کارهایشان ناخواسته بود..هیچ یک از اینها را پیش بینی نکرده بودند..نه اریا و نه بهار..ناخواسته قدم به راهی می گذاشتند که تهش نامعلوم بود..ان تعقیب و گریز..تیر اندازی..افتادنشان به ته دره..گیر افتادنشان..زخم روی بازوی اریا..داغی تن بهار..بیهوش شدنش..و ان عسل که با شیرینیش حسی نو در دل ان دو به وجود اورده بود..ولی مشکل اینجا بود که..هیچ یک پذیرای این حس نبودند..شاید ترس از اینده..بهار خود درگیر مشکلاتش بود..و اریا هم دست کمی از او نداشت..اینده چه چیز برای انها می خواست..هیچ کس نمی دانست..سرنوشتشان جور دیگری رقم خورده بود..به درخت تکیه داده بودم..سرگرد هم پشتش به من بود و به همون درخت تکیه داده بود..کتش رو تنش کرده بود..هوا یه کم سوز داشت..وای حتما شب از اینم سردتر میشه..کمی از عسل رو خوردم ..--همه ش رو نخور..معلوم نیست تا کی اینجا گرفتاریم..غذایی هم نداریم..لااقل داشتنه همینم غنیمته..اخمامو کردم تو هم و لبامو جمع کردم..اه..چرا انقدر ضدحال می زد؟..-یعنی چی معلوم نیست؟..بالاخره که یکی پیدامون می کنه..--اره..گرگ و روباه و شغالا پیدامون می کنن..فقط بذار هوا تاریک بشه..سر و کله شون پیدا میشه..با ترس اب دهانمو قورت دادم..گفت گرگ؟..وای خدا..سریع تکیه م رو از درخت برداشتم و جلوش نشستم..سرشو بلند کرد و نگام کرد..با ترس گفتم :شوخی می کنی؟..خیلی جدی گفت :نه..مگه من با تو شوخی دارم؟..یه کم دیگه صبر کنی خودت متوجه میشی که راست میگم یا دروغ..-عمرا..برای چی باید صبر کنم؟..خب روی این ماشین کوفتی یه بی سیمی چیزی نصب نیست بشه باهاش به کسی خبر داد؟..پوزخند و گفت :این ماشین شخصیه..بی سیمش کجا بود؟..دیدی که ماشین اداره رو دادم ستوان برد..با ناامیدی نگاهش کردم..ای بخشکی شانس..عجب خوش اقبال بودم من..یه دفعه یاد موبایلش افتادم..با خوشحالی گفتم :راستی موبایل که هست..با اون زنگ بزنین بیان نجاتمون بدن..دستشو کرد تو جیبشو موبایلشو در اورد..انداخت جلوم..با تعجب نگاهش کردم..--برش دار..دستمو بردم جلو و گوشی رو برداشتم..دکمه ش رو زدم ولی صفحه روشن نشد..چندبار دیگه دکمه رو فشار دادم..بی فایده بود..-این چرا کار نمی کنه؟..--چون شارژ نداره..-چی؟..وای پس رسما بدبخت شدیم رفت؟..اروم خندید وگفت :از این لحاظ که نمی تونیم با کسی در ارتباط باشیم اره..چشمامو ریز کردم و نگاهش کردم :یعنی چی؟..تکیه ش رو از درخت برداشت .. اروم از جاش بلند شد..اونم مثل من یه کوچولو می لنگید..به طرف ماشینش رفت و در همون حال گفت :باید کمک کنی ماشین رو برگردونیم..مجبوریم شب رو توی ماشین بگذرونیم..وگرنه هیچ جوری از دست گرگ ها و شغالا در امان نیستیم..درضمن شب هوا خیلی سرد
برچسب ها: دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمانی ها - 34-رمان عشق و احساس من - Blogfa , رمان عشق و احساس من(جلد 1) - رمانکده گلها 27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46425

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا