تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نرگس (فصل دوم)


 خانجون سرش و تکون داد : پس پاشو تا تو رو هم سوسک نکردم
بلند بلند خندیدم و از جام بلند شدم تشک و پتو رو جمع کردم و رفتم پیش خانجون توی آشپزخونه
خانجون : بیا صبحانه تو بخور
: خانجون بازم برام از قدیم ها تعریف می کنی
خانجون : از قدیم ها چی می خواهی
خانجون : دوست دارم بدونم
خانجون برام چای ریخت و کنار سفره نشست و کمی به فکر فرو رفت : تا کجا برات گفته بودم
: وقتی از اتاق خانم اومده بودید بیرون و رفته بودید پیش زهرا خانم
خانجون : آره مادر اون روز زهرا خانوم هوای من و خیلی داشت اجازه نمی داد کسی از من سوالی بکنه خدا بیامرزش خودشم هیچ سوالی نکرد .
یک هفته ای اونجا کار می کردم تا اینکه بالاخره جهاز عروس و با یک هفته تاخیر آوردند به خانم خیلی بر خورده بود چون رو حرف اون حرف زده بودند . روزی که جهاز و آوردند بیشتر از قبل تو ذوق خانم خورد چون اصلاً جهاز چشم گیری بهش نداده بودند همش سه تا الاغ فرستاده بودند خانم همون ها رو گذاشت توی اتاقی که براش تدارک دیده بودند و بقیه وسایل و از اونجا خارج کرد هیچکس جرات نمی کرد حرفی بزنه اردشیرخان ام ساکت ایستاده بود و فقط نگاه می کرد .
با کمک زهرا خانم جهاز و چیدیم رفتیم توی آشپزخونه همه هی سوال می کردند که چی داشت چی نداشت ولی من توی اون مدت از زهرا خانم یاد گرفته بودم که ساکت باشم و هر چی رو که می بینم تعریف نکنم .
بالاخره روز عروسی شد ، عروس و آوردند با کلی ساز و دهل ولی چه فایده اون عروس تخم کینه رو قبل از اومدنش کاشته بود .
خان بالا یک کلفت همراه دخترش فرستاده بود تا کارهاش و بکنه ولی خانم اون و فرستاد به ده بالا و پیغام براشون داد که خودمون می تونیم کلفت برای عروسمون بگیریم . این وسط من شده بودم چوب دو سر طلا. عروس خانم که اسمش همدم بود عجیب همدمی هم بود . چهارده سال بیشتر نداشت ولی معلوم می شد توی این مدت خوب تعلیم دیده بود از روز بعد عروسی موضوع مادرشوهر و عروس شروع شد .
همدم موقع ناهار یا شام به اتاق اون های نمی رفت و توی اتاق خودش غذا می خورد .
یک شب که تشنه شده بودم رفتم توی آشپزخونه و دیدم یکی توی آشپزخونه است از ترس می خواستم جیغ بکشم که یکی جلوی دهنم و گرفت : ساکت باش سالومه منم اردشیر دستم و بردارم که جیغ نمی کش
آروم سرم و تکون دادم که یعنی نه
دستش و برداشت و رفت عقب قلبم تند تند می زد : اردشیرخان شما اینجا چکار می کنید ؟
اردشیر خان : شام نخورده بودم گرسنه ام شده بود
: بذارید غذا رو براتون گرم کنم
اردشیر خان : نون و پنیر که گرم کردن نمی خواهد
به طرف اجاق رفتم هنوز خاکسترها گرم بود قابلمه کوچیکی برداشتم و توش غذا ریختم و روی همون خاکسترها گرم کردم و توی بشقاب ریختم و گذاشتم جلوش و اونم بدون حرف خورد وقتی غذاش تموم شد : سالومه کسی نفهمه من شبها اینجا غذا می خورم باشه
سرم و تکون دادم و اون رفت دلم خیلی براش سوخت . چون اون وسط دعوا مونده بود که چی باید بکنه برای همین وقتی همه می رفتند می اومد توی آشپزخونه غذا می خورد . از اون شب به بعد وقتی همه می رفتند که بخوابند من می اومدم و غذا رو گرم می کردم و می رفتم و صبح قبل از همه بیدار می شدم و ظرف ها رو می شستم تا کسی چیزی نفهمه .
جونم برات بگه از همدم ، اونقدر بدجنس بود که خدا می دونه .
بعد از یک هفته از اومدنش تمام اقوامش و دعوت کرد ولی خانم و خان و دعوت نکرد توی یک خونه باشند ولی اونها توی مهمونی حضور نداشته باشند . به منم اعتماد نداشت فکر می کرد من برای خانم خبر می برم وقتی می خواست مهمونی بگیره به من گفت وای به روزت اگه کسی باخبر بشه

 

منم که عادت نداشتم برای کسی خبر و خبر کشی کنم .
صبح روز مهمونی ساعت 4 صبح همه رو از خواب بیدار کرد و گفت بیست تا مهمون برای ناهار داره و باید همه چیز بهترین باشه همه هم از ترس همدم شروع کردند به کار کردند . ساعت هفت صبح سینی صبحانه رو بردم توی اتاق همدم دیدم اردشیرخان عصبانی داره توی اتاق قدم می زنه : سلام همدم خانم سلام اردشیرخان صبحانه رو آوردم
همدم با عصبانیت : غلط کردی دختر پر از جاش بلند شد و یکی محکم زد توی گوشم سینی از دستم افتاد و قوری چای روم ریخت حسابی سوختم هیچی نگفتم و با اون حالم ظرف های شکسته رو جمع می کردم همدم رفت توی اتاق دیگه اردشیرخان اومد کنارم : خوبی سالومه
هیچی نگفتم تا اومد کمکم کنه اول به دری که همدم رفته بود نگاه کردم و بعد با التماس : خواهش می کنم بذارید خودم جمع کنم
اردشیر خان از جاش بلند شد و رفت سینی رو جمع کردم و رفتم توی آشپزخونه زهرا تا سینی رو دید اومد طرفم سینی رو ازم گرفت و به لباس های خیسم نگاه کرد : خدا مرگم بده قوری روت چپه شد
سرم و تکون دادم : میرم توی اتاقم تا لباسم و عوض کنم
وارد اتاقم شدم کسی نبود خیلی آروم گریه کردم ، لباسم و عوض کردم بدنم قرمز شده بود و کمی می سوخت صدای در اومد سریع لباسم پوشیدم زهرا خانم اومد تو و روی قسمت سوختی مرهم گذاشت تا دردش کمتر بشه
با همون حالم رفتم توی آشپزخونه و به بقیه کمک کردم همه به من نگاه کردند ولی کسی هیچی نگفت . بالاخره مهمون های همدم اومد . نه خانم و نه خان برای استقبال نرفتند و توی اتاق خودشون موندند .
موقع ناهار سفره رو توی مهمون خونه انداختیم بقیه وسایل و می آوردند و من می چیدم سرم توی کارم بود که احساس کردم کسی کنارم ایستاده سرم و بلند کردم و اردشیرخان و دیدم سریع از جام بلند شدم : سلام اردشیر خان
اردشیر به من نگاهی کرد و رفت . نمی دونم چرا حرفی نزد
با اومدن وسایل دیگه تمام سفره چیده شد به اتاق همدم رفتم و بهش گفتم سفره آماده است .
اونم با گستاخی زیاد جلوی همه به من گفت : خیلی خوب توله سگ برو بیرون دیگه نیای اینجا فهمیدی
همه خندیدند و من فقط گفتم چشم . همین
تنها دعای کردم این بود که اردشیرخان اونجا نبود نمی دونم چرا دوست نداشتم جلوی اون خورد بشم
بالاخره اونها مثل هار ها حمله کردند به غذا مثل اونهایی که تا حالا غذا نخوردند بعدشم دوباره رفتند توی اتاق من دیگه پام توی اتاق نگذاشتم و بقیه براشون چای و میوه بردند سفره و جمع کردم حالم خیلی بد بود . نزدیک غروب بود که مهمون ها رفتند و همدم صدام کرد که اتاق و تمیز کنم منم بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم و تمام اونجا رو تمیز کردم موقعی که می خواستم از اتاق خارج بشم صدام کرد که برم پیشش وارد اتاقش شدم اومد طرفم و موهام و که زیر روسری بود تو دستش پیچوند و : حواست باشه نباید به حرف هیچ کس غیر از من گوش کنی فهمیدی
من که حسابی دردم گرفته بود : بله خانم
همدم : وای به حالت اگه اینجا چیزی ببینی و برای خانم تعریف کنی شنیدی
: بله همدم خانم
همدم : حالا می تونی بری گمشی
از اتاقش اومدم بیرون با این که اون از من بزرگ تر بود ولی از نظر قد یک اندازه بودیم اون چاق بود و من لاغر .
نمی دونم چرا همیشه همدم دوست داشت من و اذیت کنه من که بهش کاری نداشتم .
یک چند ماهی گذشت همدم هر روز یک جوری من و آتیش می زد ولی من دم نمی زدم . هنوزم اردشیرخان شب ها توی آشپزخونه یواشکی غذا می خورد من یواشکی به زهرا خانم گفته بودم و اون هر شب قبل از کشیدن غذا برای دیگران اول برای اون توی یک قابله می کشید و وقتی همه می رفتند من یا خودش اون و روی خاکسترها می گذاشتیم تا گرم بمونه .
یک روز صبحانه رو مثل همیشه بردم بالا در زدم و وارد شدم سفره صبحانه رو انداختم یک دفعه همدم مثل وحشی ها به من حمله کرد و شروع کرد به زدن من نمی دونم چی تو دستش بود که خیلی سنگین بود و با اون من و می زد دیگه هیچی یادم از اون روز نمیاد وقتی به هوش اومدم توی اتاق خودم بودم زهرا خانم بالای سرم نشسته بود اومدم بلند شم که نگذاشت وقتی کمی نشستم ازش پرسیدم من اینجا چکار می کنم و اون اشک هاش و پاک کرد : اون روز صبح که رفتی توی اتاق همدم
کمی فکر کردم : آره چرا من و ز
زهرا خانم : نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای گفته بود تو شب ها برای اردشیرخان غذا می ذاری اونم برای همین تو رو زده بود
: بعد چی شد خانجون
خانجون : خوب گوش کن تا برات بگم
تا خانجون اومد ادامه بود صدای زنگ بلند شد : برم ببینم کیه چادر سرش کرد و رفت منم زود سفره رو جمع کردم .
صدای زن عمو شمسی و شنیدم با خودم : این اینجا چکار می کنه
از آشپزخونه اومدم بیرون زن عمو تا من و دید اخم هاش و توی هم کرد منم خیلی خشک : سلام زن عمو
زن عمو با همون اخم : سلام
تکتم با خودش آورده بود اونم دست کمی از مادرش نداشت و با همون چشم و ابرو اومدن سلام کرد
خانجون : نرگس مادر یک چای بریز بیار
زن عمو : لازم نیست خانجون تکتم خودم میره میریزه
منم از خدا خواسته رفتم و روی مبل نشستم رو کردم به تکتم : تکتم چای با تو
خانجون یک اخمی به من کرد همون موقع گوشیم زنگ زد از جام بلند شدم
گوشیم و برداشتم و رفتم توی اتاقم : سلام رسول خوبی
رسول : سلام آبجی با معرفت دیگه حالی از ما نمی پرسی ، خرت از پل گذشته دیگه نه
: خوب دیروز دیدمت و اون همه ازت تشکر کردم
رسول : بعدازظهر چکاری ؟
: چطور مگه ؟
رسول : شنیدم خانجون می خواهد مولودی بگیره تو نمی خواهی لباس بخری

خانجون هنوز چیزی به من نگفته شاید دوست نداشته باشه من توی مهمونیش باشم
رسول : نه بابا خانجون به بابا زنگ زده گفته یکی از بچه ها رو می فرستی دنبال نرگس تا برن براش لباس بخرن
: قربون خانجون برم که اینقدر حواسش هست
رسول : چی شده تو اینقدر با خانجون صمیمی شدی
: رسول به خدا خانجون اصلاً اونطوری نیست که ما فکر می کردیم خیلی خوبه من که عاشقش شدم
رسول : خیلی خوب عصر ساعت 5 میام دنبالت بابا من و مامور کرد تا ببرمت لباس بخری
: چی شده تو رو مامور کرده
رسول : نمی دونم چی شده ولی به من گفت
: رسول مامان حالش خوبه
رسول : یکم ازت دلگیره که چرا بهش زنگ نمی زنی ، حاج بابام فکر می کرد بالاخره کوتاه میای و آشتی میکنی ولی ...
: ولی دیده این دختر کوتاه بیا نیست
رسول : آره
: بعدازظهر می بینمت
از اتاق اومدم بیرون از دیدن عمو حشمت کمی جا خوردم ولی خودم و زود جمع و جور کردم : سلام عمو
عمو حشمتم با سردی جوابم و داد : سلام ، برو چادرت و بپوش که هادی هم با ماست
دوباره برگشتم به اتاقم می خواستم پوشیه بزنم ولی بعد با خودم گفتم : من دارم با اینطور چیزها می جنگم بعد دوباره پوشیه بزنم چادر سرم کردم و صورتم و معمولی گرفتم از اتاق اومدم بیرون
خانجون به من نگاهی کرد و سرش و تکون داد تکتم و عمو زل زد به من ، زن عمو محکم زد توی گوشش و : خدا مرگم بده نرگس چرا پوشیه نزدی
منم خیلی جدی : طبق گفته خدا و پیغمبرش گردی صورت و مچ دست با پایین و مچ پا به پایین حلال
عمو حشمت صورتش حسابی سرخ شد رو کرد به خانجون : هیچی به این نمیگی خانجون
خانجون به من نگاهی کرد : چی باید بگم درست میگه
عمو : خانجون مثل اینکه این مدت که اینجا بوده رو شما هم تاثیر گذاشته
خانجون اخم هاش و توی هم کرد : یعنی چی ؟ یعنی من نمی فهمم
عمو حشمت که دید خراب کاری کرده : نه خانجون آخه
خانجون اخم هاش و توی هم کرد : نرگس مادر به قابلمه خورشت یک سریعی بزن
: بله خانجون الآن
به طرف آشپزخونه رفتم تو دلم قند آب می کردند .
وقتی داشتم می اومد توی حال صدای خانجون و شنیدم که : مثل ...
بقیه اش و نشنیدم و رفتم کنار خانجون نشستم هادی گاهی زیر چشمی من و نگاه می کرد جلوی همه رو کردم به هادی : اتفاقی افتاده هادی این طوری نگاهم می کنی
عمو به هادی چشم غره ای رفت و هادی دیگه سرش و بلند نکرد .
موقع ناهار سفره و رو انداختم داشتیم ناهار می خوردیم که صدای زنگ اومد : من در باز می کنم خانجون
هادی از جاش بلند شد : لازم نکرده خودم میرم
بعد از چند دقیقه هادی با یالله یالله وارد شد و پشت سرش رسول اومد تکتم سریع پوشیه زده بود زن عمو هم روش و محکم گرفت از جام بلند شدم رسول ناهار خوردی
رسول به من نگاهی کرد : نه
رفتم و براش بشقاب و قاشق و چنگال آوردم
کنار من نشست به من نگاهی کرد آروم : کار خود تو کردی نه ؟
اخم هام توی هم کردم : رسول
رسول : دمت گرم آبجی
چشمم به عمو افتاد که هنوز اخم هاش توی هم بود ولی از ترس خانجون هیچی نمی گفت
بالاخره ناهار خورده شد و همه رفتند که استراحت کنند .
منم با رسول به اتاقم رفتیم چادرم و از سرم و در آوردم و کناری انداختم
رسول : نرگس می دونی می خواهی چکار کنی
: آره رسول من نمی خواهم مثل بقیه زندگی کنم نمی خواهم مثل یک گوسفند باشم و هر کاری دیگران کردند منم بکنم .
رسول : امیدوارم موفق باشی من همیشه در کنارت هستم نرگس
: رسول تو خود تو به خاطر من درگیر نکن باشه
رسول : آخه
: رسول آخه نداره این جنگ من نه جنگ تو باشه
رسول دیگه حرفی نزد و یک متکا برداشت و دراز کشید منم کنار پنجره نشستم و به باغچه نگاه کردم یعنی چه اتفاقی برای خانجون افتاده بود اردشیرخان چکار کرده بود .
یعنی خانجون اردشیر و دوست داشته یعنی هنوزم دوستش داره
اونقدر توی خودم بودن که هیچ چیزی رو نمی شنیدم و هیچ چیزی رو نمیدیم
با دست رسول به خودم اومدم : کجای نرگس پاشو حاضر شو بریم
: کجا رسول

رسول : وای خداجون این دختر داره دیوونه میشه
: بی مزه
رسول : مگه نمی خواهی بریم خرید
: رسول خانجون به من چیزی نگفته شاید نمی خواهد من باشم
رسول از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با خانجون اومد : سلام جانجون
جانجون اومد طرفم : دختر چرا با رسول نمیری
: آخه خانجون
خانجون : این چند وقت اون قدر تو درس هات غرق بودی که هیچ چیز و نمیدیدی ، اون همه سبزی که اومدیم با همسایه ها پاک کردیم آجیل اش و پاک کردیم برای همین مهمونی بود دیگه
: من از کجا باید بدونم خانجون
خانجون : این طوبی به تو چی یاد داده نمی دونم پاشو این بچه منتظر تو پاشو بیشتر منتظرش نزار.
: چشم خانجون
لباس پوشیدم ولی پوشیه نزدم عمو و زن عمو هنوز نرفته بودند از همه شون خداحافظی کردم و رفتیم .
چند تا میلان که رفتیم پایین شهرام دیدم : رسول این شهرام نیست
رسول : چرا بابا مگه بدون ماشین می تونیم بریم خرید بهش گفتم اونم قبول کرد بیاد
: بی خود بهش گفتی ، اصلاً من نمیام
رسول : خود تو لوس نکن بیا بریم دیگه طفلی این همه راه اومده
: تو نباید با من یک مشورت می کردی
رسول : سلام شهرام جان مرسی که اومدی
شهرام از ماشین پیاده شد : سلام آقا شهرام
شهرام مثل همیشه با من حرف زد هیچ تغییر با قبل نکرده بود وقتی سوار شدیم برای یک لحظه اون و با هادی مقایسه کردم ، هادی چه طور نگاه می کرد و شهرام چی بی تفاوت نگاه می کرد .
شهرام ما رو برد یک بازار خرید و گفت خواهرش شادی همیشه از اینجا خرید می کنه و خیلی راضی شهرام خودش با ما نیومد و بهانه آورد که با یکی از دوستهاش اینجا قرار داره و تو ماشین موند من و رسول با هم رفتیم واقعاً یکی از یکی قشنگ تر بود همیشه باید تو مهمونی ها لباس های ساده و معمولی یعنی دامن های بلند و لباس های آستین بلند می پوشیدیم ولی دوست داشتم این قانون و بشکنم برای همین یک لباس خیلی متفاوت انتخاب کردم لباس مشکی با توپ های سفید که یقه هفت باز و آستین حلقه و دامن تا زانو بود و انتخاب کردم و پرو کردم برای اولین بار متوجه شدم موهای پام چقدر بلند و چقدر زشت تصمیم گرفت از داروخانه یک ژیلت بخرم تا همه رو بزنم . لباس بهم خیلی می اومد حسابی چسبیده به بدنم بود نه که تنگم باشه نه اندازه اندازه بود . لباس و در آوردم و اومدم بیرون
رسول به من نگاهی کرد : چی شد
: خوبه همین می خواهم
رسول : مطمئنی
خیلی مصمم : آره همین و می خواهم
رسول پولش و حساب کرد و با هم از مغازه خارج شدیم چند مغازه پایین تر می خواستم جوراب بخرم ولی اونجا رسول نمی تونست بیاد ورود آقایان ممنوع بود .
رسول بهم پول داد وارد شدم و از اون خانم یک جفت جوراب شلواری شیشه خریدم باید یک لباس زیر می خریدم که زیر لباسم خوب باشه لباس و به فروشنده نشون دادم و خدایش اونم خیلی کمکم کرد تا یک چیز مناسب انتخاب کنم .
اونجا ژیلت داشتند می خواستم از اون بخرم که بهم گفت بهتره برم یک آرایشگاه موهام موم بندازه و خودش یک آرایشگاه معرفی کرد منم که همه کار کرده بودم اینم روش .
آدرس و گرفتم و اون خانم بهش زنگ زد و برام همین امروز وقت گرفت و بهم گفت همین الآن برم پیشش.
از اونجا که اومدم بیرون آدرس و به رسول دادم و گفتم باید برم اینجا
داشتیم از پاساژ خارج می شدیم که چشمم به کفش افتاد جلوش ایستادم و یک جفت کفش مشکی که یکم پاشنه داشت و خیلی زیبا بود خریدم تا حالا همیشه کفش های بدون لژ می پوشیدم .
به طرف شهرام رفتیم رسول آدرس و بهش دادم ، شهرام به آدرس نگاه کرد و از توی آینه به من ، هیچی نگفت و به همون آدرس رفت خوشبختانه زیاد دور نبود . وقتی وارد آرایشگاه شدم فامیلم و گفتم و اون خانم من و برد توی یک اتاق و گفت آماده بشم تا بیاد
خلاصه کلی درد کشیدم تا موها کنده شد و هیچی نموند دستم پام و همه جا تمیز تمیز شد .
بعد از نیم ساعت کارش تموم شد ازش خواستم موهام و هم کمی حالت داره بزنه بهش گفتم نمی خواهم از قدش کوتاه بشه فقط حالت داره بشه
اونم موهام و مرتب کرد وقتی توی آینه خودم و دیدم کلی تغییر کرده بودم خدایش خیلی خوب شده بودم . وقتی سوار ماشین شدم رسول به صورتم نگاه کرد شهرامم از توی آینه به من نگاه کرد : طوری شده ؟

رسول : نه بریم شهرام
من و رسوندند خونه مادرجون از شهرام تشکر کردم رسولم با شهرام رفت وارد خونه شدم خوشبختانه عمو و خانواده اش رفته بودند . وقتی خانجون من و دید به صورتم نگاه کرد
: سلام خانجون خوبی
خانجون : سلام مادر چقدر دیر کردی
: خانجون کلی خرید داشتم
خانجون : حالا تموم شد یا نه
: بله خانجون
خانجون : بیار ببینم
: نه خانجون فردا
خانجون تو چشم هام نگاه کرد : خدا بخیر بگذرونه
از توی کیفم یک کادو برای خانجون در آوردم : بیا خانجون این برای شما
خانجون به بسته نگاهی کرد و ازم گرفت بازش کرد یک روسری سفید بود : خانجون اون روسری سیاه رو تو رو خدا در بیار جون هر کی که دوست دارید
خانجون : با خودم احد بستم هیچ وقت در نیارم
بهش نگاه کردم : خانجون بسته دیگه چقدر می خواهین خودتون و آزار بدین شما زنده اید باید زندگی کنید
خانجون : تو از این روسری چی می دونی
: خانجون اصلاً مهم نیست چه قصه ای پشتش فقط عوضش کنید بزاریدش کنار . من رفتم بخوابم
خانجون : شام مگه نمی خوری
: نه خانجون خوابم میاد شب بخیر
خانجون : خوب بخوابی
وقتی لباس های بیرون در آوردم خودم و توی آینه نگاه کردم چقدر تغییر کرده بودم حالا سفیدی بدنم بیشتر دیده می شد با این که من زیاد پر مو نبودم ولی خوب خیلی تغییر کرده بودم .
نمی دونستم فردا رو چکار کنم ، می دونم از صبح همه میان اینجا خدا کنه اتفاقی نیفته
صبح بیدار شدم ، نمازم و خوندم تا کمی آروم بشم از خدا کمک خواستم تا اون کمکم کنه . دوباره خوابیدم با صدای حرف بیدار شدم از دیدن رسول توی اتاقم شوکه شدم : سلام توی اینجا چکار می کنی ؟
رسول : سلام خانم تنبل همه اومدند و تو گرفتی خوابیدی
: برو بیرون حرف بزن می خواهم بخوابم
رسول : آره خوانجون بهم گفته بیدارت نکنم دیشب خوب نخوابیدی
: آره تا صبح بیدار بودم
رسول اومد کنارم نشست : دیروز چکار کردی نرگس
بلند شدم نشستم : هیچ کاری نکردم
رسول به موهام نگاه کرد : خدا بگم چکارت کنه اون موهای خوشگلت کو چرا کوتاهشون کردی
: همچین میگه کوتاه کردی هر کی ندونه فکر می کنه مردونه زدم یکم مرتب کردم همین
رسول : خدا بدادمون برسه امروز همینه که خانجون گفت بزارم بخوابی
: نمی دونم خانجون هنوز من و ندیده
رسول بلند شد : بیرون نیای اگه خواستی بیای اول برو حموم بعدم حوله دورش ببند که کسی نبینه اگه زن من این کار و می کرد می کشتمش نرگس
: برو بیرون من زنت نیستم
رسول رفت بیرون احساس کردم کمی ناراحت شد
یواشکی رفتم توی حموم خودم و حسابی شستم طبق حرف رسول موهام و توی حوله بستم و اومدم بیرون مامان تا من و دید شروع کرد به گریه کردند رفتم جلو و آروم بغلش کردم و اونم محکم بغلم کرد و شروع کرد به بوس کردنم .
اشک های منم می ریخت
خانجون پاشین خجالت بکشین اشک همه رو در آوردین
خندیدم و گفتم مگه بعد خانجون بعدازظهر می خواهم شادی کنند من صبح اشکشون و در آوردم
همه خندیدند گوشیم و آوردم آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به شیطنت کردن
ساعت های 3 بود که همه رفتند خونشون که حاضر بشن ، قبل از اینکه برم توی اتاق به خانجون : خانجون من و که از اینجا بیرون نمی کنید
خانجون به من نگاهی کرد : نمی دونم می خواهی چکار کنی ولی اینجا همیشه خونه تو
خانجون و بوسیدم رفتم توی اتاقم موهام و درست کردم لباسم و پوشیدم توی آینه به خودم نگاه کردم من نرگس قبل نبودم خیلی تغییر کرده بودم .
صداها رو می شنیدم می دونستم مامان و زن عموها اومد برای همین آروم از اتاق خارج شدم . وقتی روی تراس رسیدم : سلام
همه تا اومدند جوابم و بدند فقط به من نگاه کردند همون طور ایستاده بودم و اونها من و برانداز می کردند نرجس اومد طرفم : قربونت برم چه ماه شدی
انتظار هر کسی رو داشتم الی نرجس

 

خانجون بلند : ملوک اسپند دود کن برای دخترم
خانجون اومد طرفم و بوسم کرد اشک هاش ریخت سریع اشک هاش و پاک کرد : الهی فدات بشم چه ناز شدی مادر
زن عمو ملوک اسپند رو سرم چرخوند و ریخت توی آتیش ، چشمم به مادرم افتاد که زن عمو شمسی داشت بادش می زد .
صدای زنگ بلند شد و یواش یواش مهمون ها اومدند خونه حسابی شلوغ شده بود مامان دیگه با من حرف نمی زد ولی زن عمو ملوک راه براه قربون صدقه من می رفت قیافه تکتم دیدن داشت چنان با حسرت من و نگاه می کرد که خدا می دونه
بالاخره مهمونی تموم شد دل تو دلم نبود می دونستم مامان آتیش زیر خاکستر ولی اینم می دونستم از ترس خانجون هیچی نمیگه
حاج بابا ، ابراهیم ، اسماعیل و رسول اولین نفرهای بودند که اومدند هنوز همه مهمون ها نرفته بودند و اون ها توی حیاط روی تخت نشسته بودند و با هم حرف می زدند .
بالاخره اون چندتایی که بودند رفتند و مامان رفت توی حیاط چند دقیقه ای نگذشت که حاج بابا صدام کرد همه به من نگاه کردند و زودتر از من رفتند توی حیاط منم خیلی استوار با همون قیافه وارد حیاط شدم : سلام
حاج بابا به من نگاهی کرد صدای زنگ بلند شد ابراهیم که نزدیک در بود ، در باز کرد عمو ناصر بود سرم بلند کردم : سلام عمو
عمو ناصر به من نگاهی کرد : سلام نرگس جان خوبی عمو
همیشه عمو ناصر بیشت
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 1- رمان آن روی ديگر عشق , دنیای رمان - رمان سیاوش narges eyni , درد دل عاشقانه ها , رمانی ها , رمانی ها - 27-رمان لاله , رمانی ها - 97-رمان کاردوپنیر - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46421

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا