تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان نرگس (فصل سوم)



 اول برای رسول رفتیم کت و شلوار خریدیم ، اون تنش می کرد و می اومد من و شهرام هم نظر می دادیم نظرهامون اصلاً شبیه هم نبود چیزی که من خوشم می اومد اون دوست نداشت و چیزی که من می پسندیدم اون ایراد می گرفت
رسول رفت توی پرو فروشنده یک کت و شلوار دیگه به ما نشون داد هر دومون گفتیم خوب ، فروشنده : چه عجب شما زن و شوهر به تفاهم رسیدیم
تا اومدم حرفی بزنم شهرام خندید : خوب دیگه
فروشنده رفت
بچه ها این خوبه
هر دو برگشتیم و به هم نگاه کردیم : آره خوبه
رسول برامون دست زد : خوب خدا رو شکر دیگه نمی خواهد پرو کنم ، فقط ببخشید آقا این قدش یکم بلند
فروشنده : آدرس میدم ببرید خیاطی کوتاه کنه
: مرسی آقا
از مغازه خارج شدیم نه من به روی شهرام آوردم نه اون عکس العملی نشون داد ، این بار به یک پاساژ رفتیم که لباس زنونه داشته باشه .
این بار شهرام باهامون اومد ، کلی گشتیم تا یک لباس خیلی شیک پیدا کردم رسول : سوگند این فکر می کنی خوبه
شهرام یکدفعه : آره خیلی شیک
رسول بهش نگاه کرد : مگه تو می خواهی تنت کنی که نظر میدی
شهرام : ببخشید از دهنم پرید
از ما دور شد رو کرد به رسول : خیلی بد باهاش حرف زدی نمی خواستی نباید می آوردیش حالا بیچاره یک حرفی زد
رسول : اگه من در مورد خواهرش
نذاشتم حرفش تموم بشه : تو هم اگه می رفتی یک لحظه ساکت نمی موندی برو از دلش در بیار
رسول به من نگاهی کرد و رفت پیش شهرام نمی دونم چی بهش گفت که اون بلند بلند خندید و برگشت
رفتیم داخل مغازه و لباس پرو کردم یک پیراهن یقه گرد باز یکم آستین داشت رنگ مشکی که یک نوار قرمز زیر سینه اش بود تا روی زانو و تنگ بود . خیلی خوشم اومد ، همونم برداشتم . یک جفت کفش پاشنه بلند هم انتخاب کردم .
شهرام مثل همیشه نبود توی چشم هاش یک برق خواستی بود باهاش زیاد راحت نبودم من و رسوند خونه خانجون تصمیم گرفتم به رسول بگم دیگه شهرام با خودش نیاره
برای خودم یک وقت آرایشگاه هم گرفتم خیلی وقت بود نرفته بودم و موها دوباره در اومده بود . با رسول تماس گرفتم و بهش گفتم می خواهم برم آرایشگاه ولی شهرام با خودش نیاره اونم قول داد که شهرام نیاره
سوگند مادر رسول اومده دنبالت
: الآن میرم خانجون
خانجون : باز زیاد روی نکنی مادر
: خانجون دیگه عادت کردند
خانجون خندید : از دست تو
رفتم بیرون از دیدن شهرام شوکه شدم از ماشین پیاده شد و سلام کرد منم جوابش و دادم : رسول کجاست ؟
من اینجام سوارش و بریم
سوار ماشین شدیم دلم می خواست رسول و خفه کنم ساکت عقب تکیه داده بودم آدرس نداده شهرام من و برد همون جا از ماشین پیاده شدم و رفتم توی سالن برای رسول پیام دادم خیلی عوضی مگه بهت نگفتم نیارش
رسولم در جوابم نوشته بود مجبور شدم با اون بودم برای همین نمی تونستم نیارمش
بعد از نیم ساعت نوبتم شد این بارم مثل دفعه قبل موهام و یک صفایی دادم ولی زیاد کوتاهش نکردم .
وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون شهرام تو ماشین تنها بود به طرفش رفتم اون سریع پیاده شد و در برام باز کرد : بشینید رسول مجبور شد بره
: کجا ؟
شهرام : نمی دونم چی شده بود ولی زود رفت
: یعنی برای خانواده ام اتفاقی افتاده
شهرام : خانواده شما که نه برای دوست دخترش
: آهان
سوار ماشین شدم گوشیم و چک کردم دیدم رسول برام پیام داده که ببخش باید می رفتم حال ترانه بد شده باید ببرمش دکتر ، درکم می کنی دیگه مگه نه ؟
براش پیام دادم آره مراقبش باش
شهرام بدون هیچ حرفی من و رسوند خونه خانجون وقتی پیاده شدم ازش تشکر کردم و اون فقط گفت خواهش می کنم حتی توی ماشین یکبار از توی آینه به من نگاه نکرد با خودم گفتم عجب دختر احمقی بودم در موردش فکر بدی کردم اگه می خواست کاری بکنه یا حرفی بزنه با نبودن رسول که راحت تر بود ولی اون هیچ کاری نکرد .
بالاخره روز عروسی هادی شد لباس پوشیدم و حسابی موهام و خوشگل کردم و کمی آرایش کردم خانجون من و که دید لبخندی زد و اشک هاش و پاک کرد نمی دونم چرا هر وقت من و می بینه اشک هاش و پاک می کنه !؟ من یاد کی می اندازمش !؟؟؟
رسول اومد دنبالمون ماشین ابراهیم دستش بود ما رو برد تالار به خانجون کمک کردم تا پیاده شد عمو ناصر تا ما رو دید زود اومد جلو : سلام عمو
عمو ناصر : سلام خوبی
: آره عمو
عمو ناصر : سلام خانجون خوبی ؟
خانجون : آره مادر خوبم تو خوبی ؟
عمو ناصر : بله مادر دیر کردید
: وای عمو جوونیم آرزو داریم اگه به این رسول بود که الآن به جای اینجا بیمارستان بودیم
عمو ناصر : دور از جون عمو بیان برین بالا
تا اومدم با خانجون بریم پسرهای عمو ناصر اومدند جلو چهار تا پسر داشت ، علی و رضا که از من بزرگتر بودند و صابر و سعید که از من کوچکتر بودند باهاشون احوال پرسی کردم اونها هم با خانجون روبوسی کردند و ما رفتیم بالا عمو حشمت و حاج بابا رو ندیدم .
رفتیم بالا دیدم همه اومدند بالا و دارند هدیه هاشون می دادند خانجون هم رفت هدیه اش و داد عمو حشمت اومد پیش خانجون و ازش عذرخواهی کرد که ببخشید که زود شروع کردیم
خانجون گفت : چه ایرادی داره مادر کار خوبی کردید
تو دلم گفتم اگه همین کار یکی از برادرها می کرد تا قیام قیامت هی می گفت منم خیلی رسمی باهاش احوال پرسی کردم . رفتم توی اتاق پرم و مانتو چادرم و در آوردم ، داشتم موهام مرتب می کردم که یک دفعه یک خانمی در باز کرد خوشبختانه رسول جلوی در بود تا من و دید اومد تو و دستم و گرفت چرخوندم : خیلی بهت میاد سوگند جو
لبخندی زدم : مرسی داداشی
خانمی که تو بود : ببخشید میشه برید بیرون
رسول : ببخشید
: همه مردها رفتند
رسول : آره بابا من آخریشم دارم میرم فعلاً
براش دست تکون دادم اونم همون طور جوابم و داد . از اتاق خارج شدم تا اومدم برم بیرون سینه به سینه یک نفر شدم سرم و بلند کردم هادی بود زود سرش و انداخت پایین و از کنارم گذشت منم زود وارد سالن شدم .
زن عمو شمسی نشسته بود مامانم کنارش بود رفتم طرفشون : سلام زن عمو
منتظر نشدم و رفتم مامان و بغل کردم اونم با تمام عشق بغلم کرد و بوسیدم : خوبی سوگند
لبخندی زدم : آره مامانم خوبم تو خوبی
زن عمو : دخترهای این دور زمونه اند دیگه از مادرشون یک خبر نمی گیرند
من رو کردم بهش : اگه بعضی ها سرشون تو زندگی خودشون باشه نه تو زندگی دیگران میشه
زن عمو چشمی نازک کرد : خدا رو شکر با ما که نیستی
: آره مخصوصاً با شما نیستم
نرجس و دیدم اونم بوسیدم دلم براش تنگ شده بود عمه های حاج بابا سبیل به سبیل نشسته بودند رفتم جلو و سلام کردند اونهام خیلی سنگین جواب من و دادند .
خانجون : سوگند مادر چادر و مانتو تو بده به من که گم نکنی
: بیان خانجون
چشمم به تکتم افتاد که یک دامن بالای زانو پوشیده بود و کلی آرایش کرده بود با خودم گفتم آره دیگه من سپر بلا شدم بقیه استفاده اش و بردند .
تکتم تا من و دید با چشم و ابرو سلام کرد منم بدون اینکه محلش بدم از کنارش گذشتم
زن هادی بد نبود ولی معلوم می شد از اونهایی که خوب پدر زن عمو رو در میاره من که خدا رو شکر کردم چون براشون لازم
زن عمو ملوک دیدم باهاش رو بوسی کردم زن خیلی خوبیه برعکس زن عمو شمسی من برد سمت عروس و به عروس معرفی کرد تا گفت نرگس دختر عمو نصرت دیدم مریم با یک حالتی به من نگاه کرد
منم لبخندی زدم : البته سوگند از دیدنتون خوشبختم امیدوارم خوشبخت بشید .
مریم : حتماً میشیم
زن عمو ملوک بهش نگاهی کرد بعد دستم و گرفت با خودش برد : همچین پدر این شمسی رو در بیاره که خدا می دونه
خندیدم : زن عمو اگه ناراحت نمیشین حقش
زن عمو ملوک خندید : نه ناراحت نمیشم راست میگی کم تو رو اذیت نکرد حالا یکی باید تلافی کنه
زن عمو شمسی تا من و با زن عمو ملوک دید : ملوک جون این دختر به درد پسرهای تو نمی خوره
زن عمو ملوکم : اشتباه می کنی پسرهای من لیاقت این گل و ندارند
زن عمو شمسی سوسک شد چسبید به دیوار دلم حسابی خنک شد مامانم خنده ای کرد .
آروم به زن عمو گفتم : بیچاره پسرهاتون با خاک یکسان شدند
زن عمو ملوک : نه جدی گفتم اگه لیاقت تو داشتند یک لحظه ام نمی گذاشتم از دستم بپری
: شما لطف دارید زن عمو
صدای آهنگ بلند شد نمی دونم این خاندانی که اینقدر مومن هستند چرا آهنگ و حرام اعلام نمی کنند .
همه شروع کردند به رقصیدن نرجس و مجبور کردم بیاد باهام برقصه کمی رقیصد و بعد رفت من که حسابی رقصیدم خسته شدم و رفتم اتاق پرو تا خودم توی آینه ببینم یک دفعه در باز شد ، هادی بود
: هوی در ببند
هادی به من نگاهی کرد : خوشگل شدی
بعد در بست . اعصابم حسابی بهم ریخت حیف که شب دامادیش بود و گرنه من می دونستم و این پسر پرو
آروم در باز کردم دیدم هنوز توی راه پله است در بستم به نرجس زنگ زدم تا برام یک چیزی بیاره ولی جواب نداد یک دفعه در باز شد خوشبختانه این بار فیلم بردار بود : ببخشید آقای داماد رفته
خانم فیلم بردار به من نگاهی کرد : آره رفتند توی آقایون
از در رفتم بیرون ، توی سالن واقعاً که این خاندان خودشون مومن می دونند فقط اسمش و یدک می کشند واقعاً از این مسخره بازی بدم میاد .
دیدم زن عمو ملوک تنها نشست رفتم کنارش : اجازه هست
زن عمو : آره عزیزم بیا بشین . کجا رفتی ؟
رفتم تا توی پرو ببینم مرتبم
زن عمو بهم نگاهی کرد : آره مرتبی ولی کمی عصبانی
سرم و تکون دادم : دلم برای این خاندان می سوزه
زن عمو خندید : حرف های عمو تو می زنی
: دروغ که نمیگیم هیچ چیزشون معلوم نیست
زن عمو : خوب مهم اینکه خودشون خودشون قبول دارند
: آره همینش خوبه . بعضی موقع ها فکر می کنم من از این خاندان نیستم
زن عمو نگاه عجیبی بهم کرد : به این چیزها فکر نکن
زن عمو مثل بقیه نگفت تو از همین خاندانی فقط گفت به این موضوع فکر نکن پس چیزی هست که من نمی دونم تا اومدم ازش سوالی کنم دیدم بلند شد و رفت
می دونستم از دستم فرار کرد دیگه تا آخر شب نتونستم تنها ببینمش ، موقع برگشت ابراهیم من و خانجون و برد خونه هیچ حرفی نزد اصلاً انگار من وجود ندارم منم بدون اینکه ازش تشکر کنم پیاده شدم و رفتم توی خونه .
خانجون بعد اومد : دختر چرا تشکر نکردی
: وقتی خانجون اون به من کم محلی می کنه ، منم مثل خودش برخورد کردم طلب باباش و که از من نداره
خانجون سرش و تکون داد و رفت توی اتاقش
هوا سرد بود ولی رفتم توی حیاط نشستم دلم گریه می خواست آروم شروع کردم به گریه کردن
آخه چرا باید اینطور می شد همه چی میدوند که من نمی دونم

خوشبختانه از فردا مدرسه ها تعطیل شده بود چون دو سه روزی بیشتر تا عید نمونده بود ، به خانجون کمک کردم تا خونه تکونی کرد نمی خواست اول کسی رو بگیره ولی من مجبورش کردم قبول کنه . دو نفری اومدند و خونه رو تمیز کردند . سفره هفت سین و چیدم سعی کردم از تمام هنرم استفاده کنم خوشگل بشه موقع سال تحویل من و خانجون بودیم سال نو شد و خانجون اولین عیدی رو از لای قرآن به من داد و من با اشتیاق بوسیدمش . برای ناهار همه می اومدند خونه خانجون یک عالمه غذا درست کرده بودیم .
تا مهمون ها بیان : خانجون بیان از گذشته بگید تا بقیه میان
خانجون لبخندی زد : خوب کجا بودم
: اونجایی که اردشیرخان ریش گذاشته بود
خانجون : آره مادر اردشیرخان برای عشقش عزا داری می کرد و من فقط خبر داشتم
خانجون یک لحظه ساکت شد می دونستم داره میره به گذشته ادامه داد
آره همدم پا تو شش ماه گذاشت یک دفعه حالش بد شد و بچه سقط کرد همه به هم ریختند کسی باورش نمی شد همه می گفتند جنبل و جادوش کردند . مادر همدم این رمال و می آورد اون رمال می آورد اون هام برای اینکه پول بیشتری بگیرند یک چیزهای می گفتند که خدا می دونه .
خانم و خان حسابی حالشون گرفته شد ، اولین نوه شون اینطوری شد .
توی مطبخ بودم که زهراخانم صدام کرد : اردشیرخان می خواهد تو رو ببینه
به زهرا خانم نگاهی کردم : نمیرم
زهراخانم : باشه بهش میگم ، نری هم بهتر
اردشیرخان بعد از یک ساعت عصبانی اومد : سالومه بیا برو اتاق همدم و تمیز کن
اولین بار بود که به من دستور می داد
منم بدون هیچ حرفی رفتم توی اتاق همدم ، اونم تا من دید : برو بیرون نمی خواهم ببینمت
اردشیرخان اومد توی اتاق : دهن تو ببند من بهش گفتم تمام این اتاق تمیز میشه وای بحالت اگه یک بار دیگه یکی از این رمال ها پاشو بزار اینجا من می دونم تو ننه ات
همدم دیگه حرفی نزد مادرشم دهنش و بست منم بدون هیچ حرفی شروع کردم به تمیز کردن .
همدم و بردند توی یک اتاق دیگه تا گرد و خاک اذیتش نکنه یکی از این رمال ها گفته بود باید دورش کثیف باشه تا این جنبل و جادو از بین بره
داشتم اتاق تمیز می کردم که اردشیرخان اومد توی اتاق خوشبختانه معصومه هم پیش من بود . رو کرد به معصومه : برو برام قلیون بیار
تا حالا ندیده بودم قلیون بکشه ، معصومه هم سریع رفت کمی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم و به کارم مشغول شدم
اردشیرخان اومد طرفم : حالا میگم بیا برای من ناز می کنی
بهش محل ندادم و به کارم مشغول شدم اونم : بعد بهت میگم بی محلی کردن یعنی چی ؟
رفت روی مبلی نشست منم بدون توجه به کارم پرداختم معصومه با قلیون اومد اردشیر بهش گفت بره بیرون اونم رفت منم تنهایی شروع کردم به تمیز کردن ، به اتاقی که اون نشسته بود رسیدم از این که میدیم داره قلیون میکشه و سر و وضعی نا منظم داره عصبی شده بود رفتم طرفش و قلیون و ازش گرفتم و گذاشتم بیرون از در و از داخل صندوقش لباس در آوردم و دادم دستش : برو حموم مثل دیوونه ها شدی
اردشیر بهم لبخندی زد : هر چی تو بخواهی فقط کنارم باش
هیچی نگفتم و اون لباس ها رو برداشت و رفت خونه رو تمیز کردم ، به همدم و مادرش خبر دادم که می تونند برند توی اتاقشون
همدم مثل خرس شده بود نمی تونست راه بره
خانم تا من دید به من نگاهی کرد : اردشیرخان کجاست ؟
: از من لباس تمیز خواستند
خانم به من لبخندی زد : خدا رو شکر مثل اینکه دیگه رفته حموم
رفتم توی مطبخ معصومه رفت تا توی اتاق همدم تا ببینه چیزی کم و کسر نداره خوشبختانه بعد از ناهار همه رفته بودند کمی استراحت کنند همونجا نشستم زهرا خانم اومد کنارم : چی بهش گفتی که اینقدر خوشحال بود
به زهرا خانم نگاهی کردم : بهش لباس دادم تا بره حموم حالم داشت ازش بهم می خورد
زهرا خانم : مراقب باش مادر
: نمی دونم باید باهاش چکار کنم دیدید که خودم و اینجا زندونی کردم
زهرا خانم سرش و تکون داد : آره مادر می دونم خدا خودش عقل به سرش بندازه
خوشبختانه بعد از اینکه همدم سقط کرد من دیگه به کار سابقم برنگشتم و معصومه جای من و گرفت دیگه هر روز اردشیرخان رو می دیدم همدم هنوز با مادرش غذا می خورد ، اردشیرخان هم با پدر و مادر خودش خیلی بهتر شده بود مثل سابق آب زیر پوستش اومده بود و دوباره اردشیرخان سابق شده بود .
دوباره اردشیر مجبور شد برگرده به اتاقش پیش همدم حالا دیگه منم حرص می خوردم و کاری از دستم بر نمی اومد اون دو تا زن و شوهر بودند و من یک غریبه
دوباره همدم بعد از سه ماه حامله شد اونم از بس خان و خانم گفتند منم حسابی از دست اردشیرخان ناراحت شدم اگه دوستش نداشت پس چرا هی بچه پس می انداخت باهاش مدتی حرف نزدم و اون از طریق زهرا خانم همش برام پیغام می داد ولی من محلش نمی دادم
زهرا خانم : دختر این پسر مرد خوب یکبار برو ببینت
: نمیرم زهراخانم وقتی اون زن و بچه داره من و می خواهد چکار
ماه ها از پی هم می گذشت همدم به ماه هفت رسید مادرش حسابی خوشحال بود که اینبار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی از شانس بد دوباره همدم به خونریزی افتاد و این بار خودش و بچه با هم رفتند .
همه جا سیاه پوش شد منم لباس سیاه پوشیدم . روز که رفتند همدم و خاک کنند من همراه زهرا خانم رفتم دلم نمی خواست هیچ وقت برای همدم این اتفاق بیافته ولی دست من نبود اون اونقدر چاق شده بود که نمی تونست تکون بخوره اگه می خواست بلند بشه باید چند نفر بلندش می کردند و این شد عاقبت همدم .
دوباره صدای زنگ همه چیز و بهم ریخت چادر سرم کردم ، در باز کردم خانواده عمو ناصر بودند با عمو و زن عمو روبوسی کردم پسرها هم مثل همیشه سر بزیر وارد خونه شدند .
چای ریختم و آوردم عمو ناصر : خوب عمو بزرگ شدی یا نه ؟
: برای چی عمو
عمو ناصر : برای عیدی
خندیدم : من برای عیدی گرفتن هیچ وقت بزرگ نمیشم

 

همه خندیدند دوباره صدای در اومد سعید رفت در باز کرد خانواده عمو حشمت با عروس جدیدشون بودند خانجون هم روز اول مهمونی گرفته بود هم عروس جدید و پاگشا کرده بود ، مریم و تکتم با پوشیه اومدند تو منم خیلی رسمی با همه شون احوال پرسی کردم و عید تبریک گفتم .
گوشیم زنگ زد علی گوشی رو برداشت : این گوشی کیه ؟
: مال من
گوشی رو گرفتم : مرسی
به شماره نگاه کردم نا آشنا بود : بله
سلام سوگند خانم
: سلام شما
من شهرام هستم : امری داشتید
شهرام با من من : راستش دنبال رسول می گردم ببخشید که به شما زنگ زدم
: خواهش می کنم من هنوز ندیدمش اومد میگن باهاتون تماس بگیره
شهرام : ممنون میشم ، راستی عیدتون مبارک امیدوارم عید خوبی داشته باشید
: ممنون عید شما هم مبارک
شهرام : خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و به جمع پیوستم عمو حشمت : دیگه دخترهام میرن توی اتاق صحبت می کنند
: آره عمو ایرادی داره
عمو حشمت تا بنا گوش سرخ شد خانجونم که اوضاع رو روبراه ندید : سوگند مادر برو یک درو چای بریز
: چشم خانجون
رفتم توی آشپزخونه عمو ناصرم : دختر تو چرا اینطور با بزرگترت حرف می زنی
: عمو هی تو کار من دخالت می کنه
عموناصر : اون بزرگترت
: نیست عمو اون بزرگتر من نیست اون فقط عمو من ، تازه اگر باشه
عمو ناصر به من نگاهی کرد : یعنی چی ؟
: یعنی من باید خیلی چیزها رو بدونم مخصوصاً موضوع ناهید
عمو ناصر : چرا می خواهی پای مرده ها رو وسط بکشی
: مرده ها رو یعنی ناهید مرده
عمو ناصر : یعنی تو نمی دونی
: نه هیچکس به من حرف درستی نمیزنه نمیگه ناهید کیه از هر کی می پرسم فقط شوکه میشه
عمو ناصر : خانجون چیزی نگفته
: هنوز نه
عمو ناصر پس بزار هر وقت خانجون صلاح دید بهت بگه فقط یکم احترام عمو و بابا تو داشته باش
چشم عمو اینم به خاطر گل روی شما
عمو ناصر با خنده : حالا نگفتی که بود تلفن
: شهرام دوست رسول بود دنبالش می گشت مثل اینکه باز گوشیش خاموش
عمو ناصر : مگه شماره تو رو داره
: حتماً رسول بهش داده من که بهش ندادم
عمو ناصر : حواست باشه جلوی بابا و عموت چیزی نگی
: نه عمو مگه دیونه ام
عمو ناصر : پس چرا به من گفتی
: چون شما مثل این خاندان نیستید .
عمو ناصر سرش و تکون داد و رفت توی پذیرایی پیش بقیه . منم با چای رفتم جلوی همه گرفتم همه چای برداشتند غیر از عمو حشمت منم اصلاً محل ندادم تو دلمم گفتم به جهنم
کنار عمو ناصر نشستم رضا شروع کرد به شوخی کردن با هادی و صدای خنده شون بلند شد . بالاخره حاج بابا و خانواده محترم اومدند . با مامان و نرگس رو بوسی کردم با حاج بابا هم همین طور اونم من و محکم بغل کرد و بوسید عجیب بغل پدر جای امنی آدم احساس آرامش می کنه ، رسولم با من روبوسی کرد ولی ابراهیم و اسماعیل نه ، نرجسم محکم بغلم کرد و بوسیدم آروم به رسول گفتم شهرام باهاش کار داشته خیلی تعجب کرد که چرا با من تماس گرفته سریع بهش زنگ زد
منم رفتم توی آشپزخونه چای آوردم جلوی حاج بابا گرفتم بعد اسماعیل ازم گرفت و خودش چای رو دور گردوند و من کنار مامان نشستم
عمو حشمت : خوب نصرت مثل اینکه تو نتونستی روی دختر تو کم کنی و اون روی تو رو کم کرد
حاج بابا حسابی سرخ شد
خانجونم : حشمت معلومه آدم با هر سن و سالی اشتباه می کنه چه می خواهد بچه باشه چه می خواهد هشتاد سالش باشه این پدر و دختر با هم به تفاهم رسیدند تو شدی آتیش بیار معرکه
عمو حشمت : خانجون این درست نیست یک بچه بخواهد تو روی بزرگترش بایسته
حاج بابا ساکت موند چون عمو حشمت از بابام بزرگتر بود
عمو حشمت : این دختر درست مثل مادرش
همه به من نگاه کردم از جام بلند شدم و به مادرم اشاره کردم : تو حق نداری به مادر من توهین کنی
حاج بابا : نرگس
آنچنان عصبانی شده بودم : من نرگس نیستم من سوگندم اینم حق نداره از گل کمتر به مادر من بگه
عمو حشمت با اعصبانیت بلند شد : تو از مادرت چی می دونی
مادرم شروع کرد به گریه کردند : حشمت خان کوتاه بیا
ابراهیم : عمو خواهش می کنم تمومش کنید
: بگو چی که همه می دونید من نمی دونم بگو عمو بزار منم بدونم
حاج بابا : حشمت تمومش کن
عمو حشمت : بزار بدونه دختر چشم سفید همه توی این مدت خیلی صبوری کردیم
حسابی عصبی بودم برگشتم سمت عمو ناصر : موضوع به ناهید مربوط نه
عمو حشمت : آفرین پس تا حدودی می دونی تو دختر اون هرزه ای ، یک مدتی غیبش زد بعد با یک بچه برگشت حسابی مریض بود از نصرت خواست که تو رو نگه داره می دونی چرا از نصرت خواست چون اون عاشق مادر تو بود ولی اون رفت با یکی دیگه
خندیدم : می دونستم از نسل شماها نیستم و به این موضوع افتخار می کنم از نسل یک زن هرزه بودن بهتر تا با تو قوم خویش باشم
زن عمو یک دفعه داد زد : خانجون ، خانجون
اورژانس اومد و خانجون و برد بیمارستان منم همراهش رفتم . خانجون بردند اتاق سی سی یو چون دکتر گفت سکته کرده و خوشبختانه اون و رد کرده بود
عمو حشمت اومد اونجا ولی عمو ناصر بهش گفت بهتره بره خونه چون ممکنه درگیری به وجود بیاد .
روی صندلی نشسته بودم و گریه می کردم گاهی برای خودم ، گاهی برای خانجون

عمو ناصر : عمو بیا بریم خونه
: می خواهم پیش خانجون باشم
عمو ناصر کنارم نشست ، دستش و انداخت دور من : عمو زیاد حرف های حشمت و تحویل نگیر اون حسابی کم آورده
: چرا اون اینطوری کرد
عمو ناصر : من قصه گوی خوبی نیستم خود خانجون برات تعریف می کنه
: یعنی عمو حشمت دروغ گفت
عمو ناصر سرش و تکون داد : بعضی ها وقتی به عشقی که می خواهن نمی رسند اینطوری می کنند همه چیزی که به عشقشون مربوط از بین می برند
: منم به عشق عمو مربوط میشم
عمو ناصر سرش و تکون داد : حالا پاشو بریم
با عمو ناصر رفتم خونه خودمون ، با ورود ما همه برگشتند و ما رو نگاه کردند و من آروم به طرف حاج بابا رفتم و توی بغلش گریه کردم و اون با آرامش دست روی سرم کشید و : عزیزم بابا همه چیز درست میشه گریه نکن
: چرا برای من
حاج بابا : خوب گاهی بعضی ها سرگذشت اینطوری دارند .
رسول اومد طرفم : بیا بریم سوگند توی اتاقت
دستم و به اون دادم و با هم رفتیم بالا روی تخت دراز کشیدم : دیدی رسول گفتم من با همه فرق دارم من جزو این خاندان نیستم
رسول : آره خو
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - 33-رمان نرگس - Blogfa , دنیای رمان - رمان سیاوش narges eyni , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , درد دل عاشقانه ها , رمان خانه ..اس ام اس خانه , خانم رمان نویس , عاشقان رمان - رمان چشمک ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46420

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا