تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دریای عشق (فصل نهم)


صبح با صدای آلارم گوشی سپهر از خواب بیدار شدم..آلارم رو خاموش کردم و به عکس روی صفحه ی گوشیش خیره شدم..عکس بچگیه من بود..لبخندی زدم..اینو از کجا آورده بود؟کنار گوشش گفتم:
-صبح بخیر..نمیخوای بیدار شی عزیزم؟
توی خواب هم همون طور مغرور میزد..با چشمای بسته لبخندی زد و گفت:
-الان بیدار میشم..
با غرغر هام بیدارش کردم و فرستادمش دوش بگیره..خودم هم رفتم براش صبحانه درست کردم..بعدش رفتم توی کمد اتاقمون و یه ساک دستی برداشتم تا لباس هاشو جمع کنم..در کشوی لباسیشو باز کردم که با سر و صدا وارد شد:
-چیکار می کنی خانومی؟
-دارم لباسای آقامون رو جمع میکنم..میدونی؟قراره بعد از این همه مدت دوری دوباره تنهام بزاره
ناخودآگاه قطره اشکی از چشمم ریخت..اومد کنارم ایستاد و گفت:
-نبینم چشمات گریون باشه..اگه واجب نبود که نمی رفتم عشقم..مجبورم..بخدا خودم هم دوست ندارم برم..
-باشه ولی بعدش..قول بده دیگه بعدش هیچ جا نری..
لبخند غمگینی زد و گفت:
-باشه
بعد برای این که جو رو عوض کنه گفت:
-لباسامو جمع کردی؟
-نه هنوز تا تو بری صبحانه که برات درست کردم رو بخوری منم جمع می کنم
-فدای خانمم بشم
اخمی کردم و گفتم:
-خدا نکنه..بدو برو دیگه
بعد هم شروع کردم به انتخاب کردن لباساش..با دیدن کروات خاکستریش از بالا داد زدم:
-سپهر کت و شلوار می پوشی میری؟
-نه عزیزم..یه دست لباس ساده برام بزار
خلاصه براش لباساشو جمع کردم و مسواک و حوله و وسایل شخصیشو هم گذاشتم و زیپ ساک رو بستم و گذاشتمش کنار تخت..
رفتم پایین که دیدم نشسته تی وی می بینه:
-ساعت چند میری؟
-الان دیگه باید برم آماده بشم..
-زود باش یه وقت دیر نکنی
چشمی گفت و رفت بالا..بعد از یه ربع ساک به دست اومد..از همین حالا دلم براش تنگ شده...کاش این یه ماه زود بگذره..خسته شدم از انتظار..دستمو گرفت توی دستاش و بغلم کرد..اومدم حرف بزنم که گفت:
-هیسسسسسسسس هیچی نگو عزیزم..زود برمی گردم..قول میدم..
-...
از آغوشم اومد بیرون و گفت:
-من برم دیگه..دیرم شده..
کنار در ایستادم و گفتم:
-نمیخوای من باهات بیام تا فرودگاه؟
-نه..خودم میرم..
-باشه..
-به امید دیدار...
-خدانگه دار
درو بستم و رفتم داخل..اشکم روی گونم ریخت..دلم می گفت ممکنه دیگه برنگرده..به خودم تشر میزدم برای این افکار..به خودم میگفتم که حتما به خاطر تجربه ی قبلی این افکارو دارم..اما...اما..


نه..نباید به این چیزا فکر می کردم..نباید به چیزای بد فکر می کردم...نه..از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و مشغول شدم..بعدش یاد چیزی افتادم..رفتم تلفن رو برداشتم و به ساحل زنگ زدم:
-سلام
-سلام دختر خوبی؟
-مرسی کجایی؟
-من خونه تو هم که احتمالا خونه ای دیگه آخه با شماره ی خونه زنگ زدی..سپهر خوبه؟
-رفت آلمان.سمینار داشت...نمی دونم..اعصابم خورده..بیخیال..امشب کیان و خانوادش میان آره؟
-آره دریا برای بار اول استرس گرفتم...اولین باره خانوادشو میبینم..
-چیزی نیس..فقط خواستم بگم یادت نره خبرا رو بهم بدی
-نه حواسم هست شب بعد از اینکه رفتن بهت زنگ می زنم
-اوکی فعلا
-خدافظ
بعد از اینکه ناهارمو خوردم روی مبل توی هال دراز کشیدم و چشمامو بستم...می خواستم افکار پراکنده و منفیمو جمع کنم...باید به چیزای خوب فکر می کردم..تی وی رو روشن کردم و خودمو با دیدن تکرار سریال های دیشب سرگرم کردم..
طرفای ساعت هشت بود...حوصلم خیلی سر رفته بود..برای همین بلند شدم و لباس پوشیدم که برم بیرون..هیچ شماره ای هم از سپهر نداشتم و منتظر بودم تا خودش بهم زنگ بزنه..رفتم بستنی خوردم و کمی قدم زدم..به آینده فکر کردم..به اینکه بعد از اومدن سپهر سوپرایزش کنم..به اینکه اگه اجازه داد که مسلما اجازه میده درسمو ادامه بدم..شایدم یه سفر با هم بریم استرالیا پیش دایی حامد..وای دایی حامد..چقدر دلم براش تنگ شده...یادم باشه بهش یه زنگ بزنم...بعد به ساحل فکر کردم به این که الان چقدر خوشحاله..به...وحید..؟؟نه راستش خیلی وقت بود حتی اسمش هم به ذهنم نرسید اما الان یه دفعه ای..نمی دونم..اونم رفت و دیگه هیچ خبری ازش نشد..شاید اگه اون نبود یا ازم خواستگاری نمی کرد الان هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد..نمی دونم..بالاخره تقدیره..خدا خواست که اینطور بشه..
یه دفعه ای خودمو جلوی خونه ی بابا اینا دیدم..کاملا غیر ارادی به اینجا رسیدم..زنگ زدم و منتظر شدم تا درو باز کنن..اینجا باشم بهتره..حداقل دورم شلوغه و کمتر فکر و خیال می کنم..مامان درو برام باز کرد و رفتم داخل..بابا هنوز برنگشته بود خونه..عمو هم همینطور..خودش تنها بود...
بهم اصرار کرد شام بخورم اما اصلا میل نداشتم..بهش پیشنهاد دادم بریم توی باغ قدم بزنیم و اونم قبول کرد.چند دقیقه ای بدون حرف راه می رفتیم که بی مقدمه پرسیدم:
-مامان چرا عمو سارا رو قبول نکرد؟
مامان از پرسش نا گهانی من جا خورد اما بعد از چند لحظه گفت:
-می گفت منو یاد زنم میندازه..دلیل های بیخود...هر چی بهش اصرار کردیم که این کارو نکن به گوشش نرفت و برای همین خالش قبول کرد بزرگش کنه..البته از خداش بود چون بچه دار نمی شد و می خواست طلاق بگیره و سارا باعث شد دوباره با شوهرش زندگی کنه..بعد از دو سه سال که عموت از شوک در اومد ،آخه واقعا عاشق زنش بود..نظرش برگشت و خواست سارا رو برگردونه و خودش بزرگش کنه اما دلش نیومد دلخوشی خواهر زن و باجناقش رو ازشون بگیره...می ترسید زندگیه اونا خراب بشه
زیر لب گفتم:
-بیچاره چقدر زجر کشید..
و پست بندش آهی کشیدم و نشستم روی تاب...مامان گفت:
-دریا تو سپهرو دوست داری؟جون مامان راستشو بگو
مکثی کردم و بعد گفتم:
-اولا نه..ولی بعد از اون اتفاق..وقتی از احساسش با خبر شدم..دلم براش سوخت..نمی دونم چی شد که یه دفعه ای قدرشو دونستم..بهش علاقمند شدم و عاشقش شدم...خودم هم هنوز متوجه نیستم..
مامان لبخندی زد و گفت:
-عشق همینه عزیزم..آسون میاد و برای همیشه میمونه..
اون شبو پیش بابا اینا موندم..صبح وقتی بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت ده بود..یه فکر باحال به ذهنم رسید...بلند شدم و بعد از مسواک زدن رفتم توی آشپز خونه
-سلاااام خوبید؟
مامان و بابا جوابمو دادن که گفتم:
-بابایی سرکار نرفتی؟
-نه عزیزم امروز مرخصی ام..
-بابا از سپهر شماره ای نداری؟
بابا زیرلب چیزی گفت و بعد رو به من گفت:
-نه خانومی..احتمالا امروز خودش زنگ می زنه..نگران نباش
با اطمینانی که بابا بهم داد کمی آروم شدم و نشستم تا صبحانه بخورم..بعد از صبحانه بلند شدم ظرفا رو شستم به اصرار های مامان هم گوش ندادم که می گفت بزار خودم بشورم..بعدش هم بهش گفتم که میخوام برم خونه باید برم جایی کار دارم..اونم بیچاره نپرسید کجا و فقط گفت شب بیام همونجا که بهش گفتم معلوم نیست..
آژانس گرفتم و بهش گفتم اول برو داروخونه..قرصای قلبم تموم شده بود و باید می گرفتم..داروخونه ای که آدرس دادم دوست بابام بود و برای همین راحت کارمو انجام داد.بعدش با همون آژانس رفتم خونه..وسایل استخرو سریع توی یه کوله ریختم و از خونه زدم بیرون..یادم باشه از بابا بپرسم بی ام و چی شد...باید برم گواهینامه هم بگیرم..اینطوری نمیشه که همش با آژانس برم..
قدم زنون تا استخر نزدیک خونمون رفتم و یه حالی به خودم دادم..وقتی رفتم توی آب به این فکر کردم که این چند وقت چطور بدون استخر دووم آوردم تا همین یه مدت پیش اگه یه روز استخر نمیومدم دیوونه می شدم..چه زود ترک کردم..رفتم عمق زیاد و یه شنای حسابی خودمو مهمون کردم..اصلا نفهمیدم زمان کی گذشت..اینقدر شنا کرده بودم که اصلا حال نداشتم راه برم..لباس پوشیدم و با سشوار دیواریه همونجا یه باد به موهام گرفتم..تا بعد برم خونه و یه دوش حسابی بگیرم..فعلا علی الحساب اینو داشته باشم تا بعد..
دوباره با آژانس رفتم تا خونه..تمام موجودیه کیف من برای هزینه ی این آژانسا تلف شد..نزدیکای خونه بودیم که زنگ زدم رستوران نزدیک خونه و سفارش یه پرس چلوکباب دادم برای خودم با مخلفات..عاشق کباب بودم..امروز حسابی به خوم حال دادما..رسیدم خونه و یه دوش سریع و السیر گرفتم..وقتی داشتم لباس می پوشیدم صدای زنگ خونه نشون داد که غذا نیز رسید..چه خوب شد زود اومد..چادرمو سرم کردم و رفتم غذا رو گرفتم..در ظرفو که برداشتم از بوی غذا مست شدم...
خلاصه غذا هم خوردم و یه ده دقیقه ای نشستم تا هضم بشه بعدش هم رفتم بالا گرفتم خوابیدم...امروز روز خوبی بود..تا اینجاش که عالی بود و هیچ فکر مزخرفی نکردم..ببینم بقیش چطوره..
با صدای تلفن بغل دستم از خواب بیدار شدم..چند تا فحش نثار اون پشت خطی کردم و با صدای خواب آلود گوشیو برداشتم..
-بله؟
صدای سپهر بود..نه خدا ببخشید فحش هامو پس می گیرم.
-سلام خانومی خواب بودی؟
-اوهوم..خوبی تو؟چرا از دیروز زنگ نزدی؟دلم برات تنگ شده بود
-ببخشید عزیزم..
-عیبی نداره..شمارتو بده که من خودم بهت زنگ بزنم
-نه خودم بهت زنگ می زنم نمی خواد تو زنگ بزنی
چیزی نگفتم که خودش گفت:
-من الان باید برم..بعدا بهت زنگ می زنم مفصل حرف می زنیم..کاری نداری؟
-نه برو..به امید دیدار.
-خداحافظ
تلفنو گذاشتم و به فکر فرو رفتم..چرا بهم شماره نداد؟.......؟؟؟!!
سه هفته از رفتن سپهر گذشت..هیچ کس دردی که من توی این سه هفته داشتم رو نداشت...هیچ کس منو درک نکرد و مطمئنم درک نخواهد کرد...منی که هنوز نمی دونستم چطور شد که عاشق شدم..داشتم توی عشق سپهر دست و پا می زدم..داشتم غرق می شدم و سپهری نبود تا آرومم کنه..هیچ شماره ای که بهم نداده بود به کنار..چهار بار بیشتر زنگ نزد..تشویش و ترس هر روز بیشتر از روز دیگه به جونم می افتاد و منو ذره ذره آب می کرد...همون دو سه روز اول فقط موفق شده بودم که خودمو سرگرم کنم..بعدش دیگه رمق از خونه بیرون رفتنم نداشتم..می ترسیدم..ترس مبهمی که دلیلش نا معلوم بود...تنها دلخوشیم همون چهار تا تماسش بود که آخریش هفته ی پیش بود..بابا اینا هم خبری نداشتن با شاید به من اینجوری می گفتن..دائم توی خونه از این ور به اونور می رفتم..کلافه و سردرگم..منتظر یه خبر..در انتظار یه تلفن...انتظار..واژه ی آشنایی بود..واژه ای که این مدت تنها همراهم بود...
یادم به شبی افتاد که تصمیم گرفتم برای رفع بی حوصلیگم به حامد زنگ بزنم..برای همین رفتم و از سر کوچه کارت تلفن خریدم..شماره ی حامد رو هم از مامان گرفتم و منتظر بودم تا تلفن رو جواب بده..صدای بی حوصله ی حامد که به انگلیسی گفت:
-بله؟
-سلااااااام خوبی؟
با تعجب گفت:
-تویی دریا؟
-آره پس کیم؟صدای منو تشخیص نمیدی بی معرفت؟
-من بی معرفتم یا تو؟
-حالا بیخی..چطوری..مهسا چطوره؟
-ما خوبیم..میگذرونیم..تو خوبی؟مامان و بابا؟سپهر؟
با شنیدن اسم سپهر آه آرومی کشیدم و گفتم:
-همه خوبن سلام می رسونن..سپهر هم رفته سمینار...آلمان..
-اوه..یعنی الان تنهایی؟
-آره
چند دقیقه ای هم با مهسا حرف زدم و تنها خبر خوشی که بعد از مدت زیادی به گوشم خورد خبر حامله بودن مهسا بود..فکر داشتن یه پسر دایی یا دختر دایی سرحالم می کرد..همیشه دوست داشتم بچه ی حامدو ببینم..
با فکر کردن به اون روز لبخندی زدم و رفتم توی آیینه و زیر لب زمزمه کردم:
-این تویی دریا؟
به خودم جواب دادم:
-شک دارم..کو اون دریای سرزنده و شاد؟کو دختری که برای در اومدن توی رشته و دانشگاه مورد علاقش از اول دبیرستان شروع کرد به درس خوندن؟کو دختری که مشکل قلبش از پا در نیوردش؟کو دختری که لبخند یه لحظه از صورتش کنار نمی رفت؟کو اون دریای قبل از این جریانات؟
زیر لب به خودم گفتم:
-خودت می گی قبل از اون جریانات...قبل از این استرس و فشار و تشویش..قبل از این که توی چند ماه این همه تغییر کنی...قبل از عاشق شدنت..قبل از اینکه..
بس کن..این صدای وجدانم بود...دیوونه شدم رفت..نشسته بودم جلوی آیینه و بلند بلند با خودم حرف می زدم...
از روی میز ادکلن همیشگی سپهرو برداشتم..دو تا از این ادکلن داشت...با تموم وجود بوش کردم...اشکم سرازیر شد..من دوستش داشتم...خیلی زیاد..با وجود ضربه ی سنگینی که به روحم وارد کرده بود..با وجود تجاوزش...تجاوز؟نه......نمی خوام فکر کنم بهش..نمی خوام..من سپهر دوست دارم...عشق این چیزا رو درک نمی کنه...عشق قدرت درک نداره...من عاشقم و...عاشقم و..همین..من عاشقم...
تلفنو برداشتم تا به ساحل بگم بریم بیرون..خسته شده بودم از خونه و فضای سنگینش،اونم این چند وقت درگیر مراسم نامزدیش بود..هفته ی دیگه جشن داشتن...مثل اینکه خانوادش خیلی از کیان خوششون اومده بود...
-به..در در بالاخره زنگ زدی؟
-در در و کوفت...صد بار گفتم خوشم نمیاد به این اسم صدام کنی..می فهمی؟
-پاچمو ول کن...فرمایش؟
-زود تند سریع میای کافی شاپ همیشگی..اوکی شد؟
-نه نشد...
-اوکیش می کنم..زود باش بچه..
-یه ساعت دیگه اونجام...ببینم چت میشه
-یه ساعت نشه یه ساعت و یه دقه که کلامون چی؟؟
با هم گفتیم:
-میره تو هم
قطع کردم و بی اختیار خندیدم..بعد از این همه مدت با ساحل مثل قدیم حرف زدم..عادت داشتیم این طور با هم حرف بزنیم..اما این وقت همه چیزو ترک کرده بودم..حتی این مدل حرف زدنو..هیییییییی
آماده شدم و به سمت کافی شاپ همیشگی رفتم..دوباره با آژانس..
بابا ماشینو آورده بود ولی گفته بود حق ندارم بشینم پشت فرمون تا برم گواهینامه بگیرم..هر چند خودم هم می ترسیدم..
ماشین روبروی کافی شاپ ایستاد ومن از توی کیفم پول درآوردم و به راننده دادم..از ماشین پیاده شدم و به اون سمت خیابون رفتم..با چشم نگاهی به میزی انداختم که همیشه با ساحل روش می نشستیم..یه پسری نشسته بود اونجا..اما پشتش به من بود...داشتم به جون ساحل غر میزدم که دیر کرده و جامون رو گرفتن..رفتم روی میز کنار میز همیشگی بشینم که همون پسر گفت:
-دریا منم...
با تعجب به سمت صدا برگشتم و با دیدنش آب دهنمو قورت دادم.....
با تعجب به سمت صدا برگشتم و با دیدنش اب دهنو قورت دادم اخه این اینجا چکار می کرد برات دارم ساحل خانم حالا من سرکار می زاری واقعا از دستش عصبانی شدم با اکراه به سمتش برگشتم و با دیدنش جا خوردم این چرا این طوری شده بود لاغر شده بود و ته ریش گذاشته بود هیچ وقت این طوری ندیده بودمش
وحید-دریا فقط چند دقیقه به حرفام گوش کن خواهش می کنم
خواستم برم بشینم که سریع تر از من از جاش بلند شد و برام صندلیو کشید جلو
-خودم می تونستم وحید اقا
رفت نشست سر جاش و گفت:
-مثل همیشه قهوه
با سر حرفشو تایید کردم
و گارسون صدا کرد و سفارش داد
-نمی خوای بگی چکارم داشتی؟
وحید-بزار قهوه رو بیارن خوشم نمیاد تا بیام حرف بزنم هی یکی بیاد
چند دقیقه بدون حرف زدن داشتم اطرافو نگاه می کردم بر خلاف قبلا که با ساحل میومدیم الان یه خورده خلوت بود دیگه تاب نیوردم وگفت
-میشه اینقدر به من زل نزنید
هی میخواستم چیزی نگم تا خودش از رو بره ولی دیدم خیلی پروتر از این حرفاست
وحید-ببخشید
همون موقع گارسون اومد و سفارشارو سر میز گذاشت
وحید-بزار از اول بگم فکر نکنم یادت بیاد اولین باری که دیدمت 5 سال پیش بود اون موقع من 19 سالم بود و تو 14 سالت وقتی اومدم خونه تو حیاط به یه دختر چشم ابی برخورد کردم یادته تو می خواستی بری خونتون بهم گفتی :
-شما؟
من گفتم تو داخل خونه مایی بعد به جایی که من بهت بگم شما تو بهم میگی شما؟
گفتی:
-شما برادر ساحلید؟
گفتم-اره
آخه من اون موقع از انگلیس اومده بودم...قرار بود همونجا بمونم و درس بخونم اما برگشتم و تصمیمم عوض شد...
بعد خداحافظی کردی و به سمت در رفتی من مونده بودم این ساحل کجاست که تو تنها تو حیاطی رفتم تو خونه دیدم ساحل خانم نشسته داره برا خودش تی وی نگاه میکنه رفتم تو اتاق که لباسامو عوض کنم ولی تصویر چهره ی تو از ذهنم بیرون نمی رفت
هی بخودم می گفتم:
-وحید چته چرا این جوری شدی ؟
باورش برام سخت بود که عاشق شدم ،با گفتن این کلمه خندیدم گفتم عشق کلیو چنده بابا
فرداش بود که ساحل می خواست بره خونه یکی از دوستاش بابا هم نبود بره هی غر میزد که ببرم ولی من نمی خواستم ببرمش که یه دفع گفت:
-وحید دریا ناراحت میشه من دیشب بهش قول دادم که برم اخه زشته نرم
همون موقع که این حرفو زد فهمیدم دریا کیه؟همون دختری که دیروز دیدم ناخودگاه از جام بلند شدم و رفتم لباس پوشیدم و با ماشین مامان بردمش خونتون خلاصه میگم کم کم رفت امد های تو به خونمون زیاد تر شد منم عاشق تر دریا باور کن دوست داشتم ولی نمی تونستم بهت بگم اخه تو بچه بودی همین طور که ساحل بچه بود می ترسیدم بهت بگم و تو دیگه محلم نزاری یادته همون روز که با ساحل رفته بودیم بیرون که سپهر دیدم اون روز می خواستم بهت بگم گفتم بزار تو ماشین موقع برگشت بهت بگم ولی جلوی ساحل خجالت می کشیدم گفت ساحلو یه جوری اول میبرم خونه ولی اونروز هم نگفتم تا اینکه اومدم خواستگاری اون روز بهترین و بدترین روز عمرم بود چند روز بعد که جواب منفی دادی دنیا رو سرم خراب شد بعدم شنیدن اینکه میخوای با سپهر ازدواج کنی چند روز حال خوشی نداشتم دریا من جدیدا با یه دختر اشنا شدم دوسش دارم ولی عاشقش نیستم ولی دیگه بهت فکر نمی کنم دوست داشتن از عشق بهتره من دارم کم کم فراموشت می کنم خواستم این حرفا رو بگم چون قراره تا یکی دوماه دیگه ازدواج کنم نمی خواستم از من کینه ای داشته باشی
شکه شده بودم..
گیج..
منگ..
هیچی نمی فهمیدم..
خدایا از نوزده سالگی؟
از پنج سال پیش؟؟
نه..
باورم نمیشه..
امکان نداره..
وحید بلند شد و با یه خداحافظی رفت
من بدون اینکه به قهوه ام دست بزنم رفتم که حساب کنم گیج بودم
که گفتن حساب شده..
از کافی شاپ رفتم بیرون تو خیابونا قدم میزدم هیچ وقت فکر نمی کردم وحید از وقتی که دیدم عاشقم شده باشه وحید لیاقت بهترینا رو داشت
اون روز رو خوب به یاد دارم...
همون روزی که وحید ازش حرف میزد..
چقدر سبک شده بودم..
حس می کردم آزاد شدم..
وحید ازت ممنونم..
ممنون که گفتی و راحتم کردی..
خوشبخت شی..
این حرفایی بود که دوست داشتم بهش بگم..اما فقط با خودم زمزمشون کردم..
با خیالی آسوده به خونه رفتم..
سرحال و قبراق بودم..تصمیم گرفتم تا خونه رو پیاده برم...
انگار یادم رفته بود سپهر نیست..
و معلوم نیست هم کی میاد..
یه حس..
شاید نشه اسمشو حس گذاشت..
یه چیزی توی وجودم..
از اعماق وجودم..
اون ته ته هه..
می گفت سپهر آلمان نیست...
ماموریت نرفته..
برای همین نمی تونه زنگ بزنه..
برای همین نمی تونه شمارشو بده..
برای همین مدت رفتنش طولانی شده..
برای همین نمی گه کی میاد..
برای همین دیر به دیر زنگ میزنه..
نکنه اتفاقی افتاده..
در حال افتادنه؟
و من هیچی نمی دونم...
مثه دیوونه ها منتظرم بفهمم چی شده و هیچ کس بهم نمی گه..
یه حسی..
یا نه حس...
همون چیزی که ته وجودمه..
میگه مامان و بابا..
یا شایدم بابا و عمو..
یا شاید حتی یکیشون..
می دونن سپهر کجاس..
صبر کن...بزار..دو دقیقه فکر کنم ببینم یعنی کجا رفته..
رفته تا با خودش کنار بیاد؟
با عشق قدیمی و جدیدش؟
با عشق ممنوع و مشروعش؟
با خودش و عقل و احساسش؟
خب اگه اینطور باشه می تونم کنار بیام...می تونم درک کنم و حتی شاید خوشحال باشم برای این کارش..
برای آروم کردن خودش رفته؟
یا برای آروم کردن من؟
برای این که من با خودم وعشقم کنار بیام؟
برای اینکه حرفای وحید رو بشنوم و حلاجی کنم؟
برای اینکه با عشق نوپام کنار بیام؟
نمی دونم..بزار راه های دیگه رو هم امتحان کنم..
خب شاید رفته برای انجام یه کار نیمه تموم...
شاید رفته..
شاید بیمارستانه...
با این فکر بی اختیار لبمو گزیدم و به خودم تشر زدم:
-این چه حرفیه دختر...زبونتو گاز بگیر..بیمارستان چیه..
طاقت بیماریه سپهرو نداشتم..
طاقت اینکه فکر کنم الان بیمارستانه..
طاقت اینکه عشقم مریض باشه..
حتی یه سرما خوردگیه ساده..
با وجود تمام بدی هاش...
بدی هاش؟
آره دریا منکرش نشو..بدی زیاد نه ولی کمم نداره..
بزرگترین و بدترینش..
بزار ببینم ...
بزرگترین بدیش چیه؟
تجاوز به من؟
شاید..
نمیدونم.
هنوز حتی دلیلشو نمی دونم..
باید ازش بپرسم..
اینم رفت جز چیزایی که باید بعد از برگشتنش ازش بپرسم...
برگشتنش؟
اگه برنگشت چی؟
اگه تنهام گذاشته باشه؟
اگه ترکم کرده باشه..
نه..
دریا سپهر تو رو دوست داره..
و ترکت نمی کنه..
و تنهات نمیزاره..
و اذیتت نمی کنه..
با همین افکار ضد و نقیض پامو توی خونه گذاشتم

 

کلیدو توی دستم تاب می دادم..زیر لب برای خودم شعری رو زمزمه می کردم..
می گن هیچ عشقی تو دنیا
مثل عشق اولی نیس..
میگذره یه عمری اما..
از خیالت رفتنی نیس..
داغ عشق هیچکی مثله..
اون که پس می زنتت نیس..
چقده تنها شی وقتی..
هیچ کسی هم قدمت نیس...
هیچ کسی هم قدمت نیس..
میگن هیچ عشقی تو دنیا..
مثل عشق اولی نیس..
میگذره یه عمری اما..
از خیالت رفتنی نیس..
داغ عشق هیچکی مثله..
اون که پس می زنتت نیس..
چقده تنها شی وقتی..
هیچ کسی هم قدمت نیس...
هیچ کسی هم قدمت نیس..
چه قده سخته بدونی
اون که می خوایش نمی مونه..
که دلش یه جای دیگس
و همه وجودش ماله اونه..
دیگه ادامه ندادم...با زمزمه کردن این شعر حس بعدی بهم دست داد..عشق اول؟
عشق اول من سپهر بود و عشق اول سپهر من نبودم...
عشق اولش خواهرش بود..
خواهری که نمی دونست خواهره..
فکر می کرد عاشقشه..
یا نه..
شاید واقعا عاشقش بود..
وگرنه حاضر نمی شد با من ازدواج کنه..
داشتم با واقعیت ها روبرو می شدم..
سپهر بخاطر قلب سارا با من بود؟
آیا غیر از این بود؟
آیا هنوز هم بخاطر قلب سارا با منه یا نه؟
آیا..
آیا..
و هزاران آیا و اما و اگر و مگه و ولی و ای کاش دیگر..
و هزاران چرای بی پاسخ..که باز هم به برگشتن سپهر موکول شد اما..
آیا سپهر برمی گرده..؟
سرمو به شدت تکون دادم تا افکارم از ذهنم بره و رفت..برای سرگرم کردن خودم یه زرشک پلو با مرغ خوشمزه درست کردم..حسابی هم خوشگلش کردم و سالاد هم درست کردم و گذاشتم توی یخچال..بعدش گوشیو برداشتم تا به ساحل بتوپم..هر چند که از این قرار خوشحال بودم...چون فهمیدم که وحید دیگه عاشقم نیس..یا حتی اگه عاشقمه دیگه بهم فکر نمی کنه یا..
اه بسه..خسته شدم از این یا و حتی و جمله های تکراری..
-بنال در در کار دارم؟
-ساحل بی شعور..حالا داداشتو جا خودت می فرستی سر قرار؟بزنم چپت کنم؟
با لحن گریه گفت:
-نه تو رو خدا..بعد عمری شوهر پیدا کردیم حالا می خوای چپم کنی؟ای بابا من تو حسرت دو تا چیز موندم..
با خنده ای که سعی در پنهون کردنش داشتم گفتم:
-چی؟
-یکی شوهر..دومی یه کلام خوش از دوست؟
-جان؟
-چه نفهمی ها..میگم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 132-رمان دریای عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , آذر 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , اردیبهشت 1392 - جــــــــــــــدایــــــی - بلاگفا , رمــان های دریآ و ســـاغر , عاشقان رمان - رمان کلبه ی عشق , 42:رمان قدرت دریای من - ر..مثل رمان , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46408

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا