تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دریای عشق (فصل دهم)


بعد از ناهار چای ساز رو روشن کردم و دو تا چای ریختم..
از توی اپن نگاهی به هال انداختم..سپهر روی کاناپه دراز کشیده بود و تی وی میدید..لبخندی زدم..الان وقت این بود که جواب سوالام رو ازش بگیرم...چای ها رو توی سینی گذاشتم و به هال رفتم..از جا بلند شد و لبخندی زد:
-اصلا بهت نمیاد از این کارا کنی کوچولو..باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی دریا..
-چه کنیم دیگه..مجبورم..
منو کشید کنار خودش و گفت:
-چه اجباری؟تو فقط لب تر کن که نمی خوای کار کنی..همین حالا ده تا خدمتکار برات استخدام می کنم..
دستامو بوسید و ادامه داد:
-مبادا این دستای کوچولو خراب بشن..
رو بهش گفتم:
-سپهر نمی خوای بگی؟
-چی بگم؟
-از این مدت..
-یه سفر..
-سپهر دروغ بسه..من می دونم سفر نبودی..اونقدر بچه نیستم که درک نکنم..اگه سفر بودی چرا زنگ نمیزدی..چرا بهم هیچ شماره ای ندادی؟
ناخودآگاه زدم زیر گریه و گفتم:
-چرا فکر می کنی من نمی فهمم؟بابا منم آدمم..میخوام بدونم تو زندگیم چی داره می گذره..کجا بودی سپهر..هیچ فهمیدی من این مدت چی کشیدم؟فهمیدی داغون شدم؟سپهر دارم کلافه می شم..باور کن هنوز زوده برای من که این همه مشکلو ببینم..بابا من نوزده سالمه..اما از بعد از مرگ سارا..هر روز یه اتفاق..یه ترس..خسته شدم..
اشکامو پاک کرد و گونمو بوسید...دستامو توی دستاش گرفت..سرشو به سمت مخالف صورتم برگردوند..دستمو روی صورتش گذاشتم تا سرشو برگردونم اما دستمو گرفت و گفت:
-نمی خوام توی صورتت نگاه کنم...خواهش می کنم..
نفسمو فوت کردم و اون شروع کرد..
-از بیست و دو سالگیم فهمیدم عاشق سارام...دو سال و خورده ای عاشقش بودم اما هیچ کس نفهمید..جز خودم و خودش..بعد از این دو سال..تصمیم گرفتم با بابا درمیون بزارم تا بریم خواستگاری...یعنی قبلش چون درس می خوندم و هیچی از خودم نداشتم به خودم اجازه ندادم قدمی بردارم...اما اون موقع درسم تموم شده بود و توی بیمارستان کار می کردم...بابا که فهمید طوفان به پا کرد...خودتم می دونی چرا..حتی شاید بیشتر از من بدونی...من فقط می دونم که بخاطر مرگ مادرم بابام سارا رو به خالم داد...دیگه هیچی نمی دونم..و نمیخوام هم بدونم...نمی خوام بیشتر از این بابت گناه پدرم عذاب بکشم..بعد از این که قلب سارا رو به تو دادن...حس کردم تو باعث شدی سارا بمیره..درکم کن..اون زمان بدترین عذاب ماله من بود..تنها بودم...هیچ کس رو نداشتم..غرورم نمی ذاشت مثله سابق با پدرم دردودل کنم..از یه طرف توی عشق باختم...قلبم سنگ شد...از یه طف فهمیدم یه خواهر دارم..چیز ی که آرزوش همیشه به دلم موند و وقتی آرزوم برآورده شد که دیگه خواهری وجود نداشت....بعد از یه سال که وحید اومد جلو و خواست تو رو ببره..حس کردم دارم یه بار دیگه شکست می خورم..قلب سارا...عشق سوخته ام و خواهرم توی سینه ی تو می تپید اما یه نفر دیگه قرار بود این قلب رو صاحب بشه..من نمی تونستم ببینم قلب سارا از عشق یه نفر دیگه بتپه..شاید بگی خودخواهم...شاید بگی مغرورم...شاید بگی لقمه ی بزرگ تر از دهنم بودی...اما..اگه وحید اون حرفا رو به خودت می زد چکار می کردی؟
با تعجب گفتم:
-چه حرفایی؟
با تعجب گفتم:
-چه حرفایی؟
-یه روز قبل از جشن داییت...وحید اومده بود بیمارستان...بهم گفت بریم یه جایی باهات حرف دارم..منم متعجب از این که چه حرفی با من داره باهاش رفتم...اون آشغال عوضی بهم گفت نه تنها قلب دریا با منه..بلکه دریا با من رابطه هم داشته...
سرم به دوران افتاد..این بود اون عشق پاک که ازش حرف میزدی وحید؟؟؟
-بعدش چی؟
-خب انتظار داری چه کار کنم وقتی میگن نامزدت...الله اکبر..چی بگم دریا؟چطور این حرفا رو برات بزنم..؟چطور بگم دلیل اون کار وحشیانه ام حرفای وحید بود...حرکاتش بود..فکر می کنی ندیدم چطور از راه دور برات بوس می فرستاد؟چطور نگاهت می کرد؟من یه مردم...می فهمم نگاه پاک چیه و نگاه ناپاک چیه..هم جنسامو می شناسم...
-اما..
-هیچی نگو....بزار ادامشو بگم..داغون شدم..نمی تونستم ببینم این کارم به نفع وحیده و بهت نزدیک تر شده...نمی تونستم اون موقع این حرفا رو بزنم چون باور نمی کردی...معنای واقعی جمله ی خودم کردم که لعنت بر خودم باد رو فهمیدم....دریا عاشقت شدم...بیشتر از سارا...بیشتر از عشق قدیمیم...دیوونت شدم..زجر کشیدنت رو هم دیدم...اما..چکار تونستم بکنم...این همه مدت سعی کردم دلتو به دست بیارم...نتونستم ...از بعد از مرگ سارا با کیانا در ارتباط بودم...به پیشنهاد حمید..همکارم بود...و همسر کیانا...همه چیز رو براش می گفتم و اونم بهم راهکار می داد..می گفت مدارا کن...اما به حرفش گوش ندادم..رفتم کلبه ...تا هم خودمو و هم عشقم رو هم اون کلبه رو آتیش بزنم...اما..اما اون اتفاق..یه اتفاق خوب و همزمان یه فاجعه..
-چه فاجعه ای؟
-نمی دونم چطوری...اما وقتی داشتم با بنزین به شمت کلبه می رفتم حس کردم صدای پا میاد از پشت سرم...برگشتم و یه مرد حدودا سی و پنج ساله دیدم...متعجب بهش نگاه کردم...نگاه اون به بنزین بود...گفت:
-اتفاقی افتاده؟
با استرس گفتم:
-نه..نه..که کار شخصی دارم..
از استرس توی کلامم فهمید که می خوام یه کاری بکنم..توقف رو جایز ندونستم و دویدم به سمت کلبه..سعی داشتم درو قفل کنم اما اون موفق شد درو بزا کنه و بیاد تو....دیوونه بودم بدتر شدم..داد زدم:
-برو بیرون وگرنه تو هم میمیری..
گوش نداد..سعی داشت کبریت رو از دستم بگیره...تمام بنزین رو توی کلبه پاشیدم...دیوونگی باعث شده بود زورم هم زیاد بشه ...اون هم متقابلا سعی داشت منو آروم کنه...کبریت رو روشن کردم..خواست از دستم بگیرش که کبریت افتاد..بعدش..بعدش..
نگاهی به سپهر کردم..می لرزید...سرش بین دستاش بود...خواستم بهش نزدیک بشم که سرشو بلند کرد..چشماش سرخ سرخ بودن....دلم ریش شد..
-بعدش..کلبه داره توی آتیش می سوزه...هر چی بهش میگم برو بیرون نمیره...آتیش بیشترمیشه...داد می زنم...برو بیرون...اما...اما ...می دوم...توی جاده یه کامیون بوده..حتما ماله همون یارواِ...سوارش میشم..میرم یه جایی که توی دید نبود میزارمش...به سمت ماشین خودم میدوم...اون یارو حتما مرده....نمی دونم..خواستم با مبایلم به تو زنگ بزنم اما...اما..مبایلم نبود....حتما افتاده بود اونجا....با سرعت به کلبه ی سوخته برگشتم...وای..آمبولانس..پلیس. .و دریا...داره گریه می کنه....زجه میزنه....دیدی از زندگیت رفتم بیرون؟تمام شد....من مردم..دریا داره برای مرگ من گریه می کنه....نه........خودمو بعد از یه مدت راضی کردم برگردم..توی یه مسافر خونه ی داغون توی راه شمال بودم...بعدش اومدم..تو رو دیدم...که شکسته شده بودی...با بابا و بابات در میون گذاشتم این سفر هم..این سفر هم الکی بود..بابا اینا میدونستن..عذاب وجدانم نزاشت هیچی نگم...رفتم و خودمو معرفی کردم...پلیسا از روی پلاک همون کامیون و این جور چیزا مشخصاتش رو درآوردن...یه مدت بازداشتگاه بودم...بعد دادگاه..دادگستری...قتل غیر عمد بود..من شاهدی نداشتم...ولی دادگاه دیه برید..نودو چهار میلیون و پونصد...بابا خونه ی اکباتان رو فروخت....دیه رو دادیم..الان من..
مکثی کرد و ادامه داد:
-دریا می مونی؟هوم؟من برگشتم..همه چیز تمام شده..از این به بعد زندگیمون آرومه..دریا دیگه هیچ مشکلی نیس...رفتم تا مشکلات تموم بشن..و حالا همه چی آرومه..می مونی دریا؟
لبخندی زدم و گفتم:
-کو حلقه ات؟
با خوشحالی گفت:
-برو آماده شو بریم بخریم...
-الان؟دیوونه ساعت سه ظهره...
-عیب نداره..برو بپوش بریم بیرون...بدو...
رفتم بالا تا لباسامو عوض کنم...و به حرف های سپهر هم فکر می کردم.
.همه چی آرومه..واقعا همه چی آرومه؟و آروم هم می مونه؟
نمی دونم...
اگه بخوام بشینم به آینده فکر کنم نمی تونم از حالم لذت ببرم پس ترجیح میدم به چیزی فکر نکنم..
.نمی خوام امروزمو خراب کنم....
می خوام از بودن سپهر در کنارم نهایت استفاده رو بکنم...
گاهی اوقات هست که آدم هیچی از احساسش نمی دونه...
هیچی..
نمی دونه متنفره یا عاشق..نمی دونه بی تفاوته یا دلتنگ..
نمی دونه به چی فکر کنه..نمی دونه فکر کردن به عشقش درسته یا نه...
گاهی نمی دونی احساس گناه کنی یا خوشحال باشی..
من الان اینطورم..اما..
اما می خوام تصمیم درست رو بگیرم..
.می خوام با سپهر باشم و در کنارش حس قشنگی داشته باشم...حسی که شاید عشق باشه شاید دوست داشتن...
.درسته در حقم ظلم شد..درسته به جای من فکر کردن و تصمیم گرفتن...درسته..همه ی اینا درسته..
اما من سپهرو دوست داشتم...حداقل اینطور فکر می کردم...و تا زمانی که اینطور فکر می کنم کنارش می مونم...
نمی خوام حالا که به قول خودش همه چی تموم شده همه چیو خراب کنم و برم...نمی خوام غمی رو حس کنه...توی این مدت خیلی زجر کشیده..نمی خوام زجر بکشه...نمی خوام اذیت بشه...
رو به آینه نگاهی به خودم کردم..همه چی تکمیل بود....بعد از ده دقیقه تلاش خط چشمم صاف درومد..به سپهر که داشت دکمه های پیرهنشو می بست گفتم:
-من خوبم؟
-آره گل من..آه عشقم...
اما نگاهش به چشمام افتاد و اخم کرد و گفت:
-چشماتو چرا این طوری کردی؟پاک کن...زود
خودمو لوس کردم و گفتم:
-سپهر...اذیت نکن دیگه...با همیم..
-نه همین که گفتم..پاک کن...
رفتم جلو و دستامو دور گردنش حلقه کردم...اونم دستاشو دور کمرم گذاشت و گفت:
-خر خودتی..زود باش..
اخم کردم و گفتم:
-اصلا من نمیام..خودت برو..
لباشو نزدیک لبام آورد و آروم و زیرلب گفت:
-یا پاک می کنی یا خودم پاکش می کنم..
بعد هم لبخند خوشگلی روی صورتش نشست...رومو کردم اونور و گفتم:
-همیشه زور می گی..
-آخه میدونی چیه؟من کلا عادت دارم زور بگم..زود باش..
حرصم می گرفت که به هیچ طریقی بیخیال نمیشه...
دستمو از دور گردنش برداشتم که گفت:
-تو ماشین منتظرم..اونارم پاک کن..
پشت سرش زبون درازی کردم که برگشت و بهم نگاه کرد..وقتی قیافمو دید گفت:
-ببین میگم کوچولویی نگو نه...این کارا چیه؟
بعد هم رفت بیرون..با حرص شدید خط ها رو پاک کردم...و زیر لب غر میزدم...
سوار ماشن شدم و اونم اول به صورتم نگاه کرد و لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
-خانم حرف گوش کنی شدیا..دوری تاثیر داشته..
رومو کردم سمت پنجره و اونم آهنگ عشق نمی خوابه ی منصور رو گذاشت...با گوش دادن به اون آهنگ یاد صبح افتادم....
جلوی یه جواهر فروشی ایستاد و رفتیم داخل...برام یه حلقه ی خوشگل خرید و گفت:
-دیگه چی می خوای عزیزم؟
-هیچی..بریم دیگه..
بی توجه به من دستمو کشید و رفتیم جلوی ویترین دستبندا و بعد از دو دقیقه به یه دستبند اشاره کرد و گفت:
-اون خوشگله؟
خیلی ناز بود..طلا سفید بود و یه قلب کوچولو ازش آویزون بود...رو به آقاهه اشاره کرد بیارش بالا...آقاهه هم آوردش..
توی دستم گرفتمش که آقاهه گفت:
-این یکی از جدیدترین کارامونه و خیلی محدود ازش هست
هه همه همینو می گن....بازار گرمیه دیگه...
سپهر گفت:
-همینو می خوام آقا
بعد از حساب کردن اونا..از اونجا خارج شدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم...سپهر به سمت رستورانی رفت و توقف کرد...
رفتیم بالا و دنج ترین قسمت رستورانو انتخاب کردیم....نشسته بودیم تا برامون منو بیارن..یه گارسن به سمتمون اومد بهمون منو داد..بعد از انتخاب غذا سپهر جعبه ی حلقه رو درآورد...لبخندی روی لبش بود...


گفتم:
-چه خواستگاری منتظره ای...
سپهر اخم قشنگی کرد و گفت:
-می خوای شرمندم کنی عزیزم؟
-نه این چه حرفیه...همین جوری گفتم..
دستمو توی دستش گرفت و حلقه رو دستم کرد و گفت:
-حاضری تا آخرش باهام باشی؟
-دیگه اگه نخوامم نمیشه..آخه..
-آخه چی؟
-دو دلیل داره..
-بگو عزیزم..
قیافه ی عاقل اندر سفیهی به خودم گرفتم و گفتم:
-اول اینکه تو دیگه حلقه رو دستم کردی...و این یعنی مجبورم باهات باشم..
اخمی کرد و گفت:
-هیچ اجباری نیس..
-هنوز یکی دیگش مونده..اینقدر هم مغرور نباش... بزار حرفمو بزنم.. دوم هم اینکه من.. من..
-تو چی؟
-ای بابا اگه گذاشتی..
همون موقع اومدم بگم که گارسن غذا ها رو آورد...همین حال که من می خواستم اعتراف کنم سرعت عملشون رفته بالا...شانسه دارم آخه؟
غذا رو بدون حرف خوردیم...چند بار سپهر اصرار کرد که حرفمو ادامه بدم که جوابم فقط یکی بود:
-بعد از شام..
اونم همش حرص می خورد...ولی من کوتاه نیومدم... وقتی سوار مپاشین شدیم گفت:
-بگو دیگه....
-چه هولی تو
-دریا بگو...
-خب داشتم چی می گفتم؟
خواست استارت بزنه و در همون حین گفت:
-اصلا بیخیال..
سرمو رو به پنجره کردم و گفتم:
-متاسفانه یا خوشبختانه من دوستت دارم...
سرمو به سدت به سمت خودش چرخوند و تا اومدم اعتراض کنم لباشو روی لبام گذاشت...مثلا توی خیابون بودیم..
سرمو بردم عقب و گفتم:
-چیکار می کنی دیوونه؟تو خیابونیما..
دستمو توی دستش گرفت و بوسید...بعدش گفت:
-این قسمت مخصوص همین جا بود....شانس آوردی اینجاییم...حالا بقیش باشه بعد..
گر گرفتم و گفتم:
-خیلی پررویی سپهر..
سرخوش خندید و گفت:
-وای چه شبی بشه امشب...دیوونتم دریا
از این حرفش قند توی دلم آب شد....فکر بد نکنیدا..منظورم قسمت دومش بود نه اولش...ادامه داد:
-تازه شیشه ها دودی بود..
-شیشه ی جلو که دودی نبود..
با لحن بی خیالی گفت:
-ولمون کن بابا....خودمونو عشقه..بزار نگاه کنن...
خندیدم و گفتم:
-بریم خونه؟
-کجا دوست داری بری؟
تند و بدون فکر گفتم:
-شمال..
-باشه..هر چی تو بگی..
با تعجب گفتم:
-چی می گی دیوونه؟
-میریم شمال دیگه..مگه همینو نمی خوای؟
اصلا نمی دونستم جوتبشو چی بدم..این بچه پاک دیوونه شده بود..رفتیم خونه و اجازه نداد من از ماشین پیاده بشم...بعد از یه ربع با یه ساک دستی اومد بیرون...ساک رو انداخت توی صندوق و اومد نشست..استارت زد و گفت:
-پیش به سوی شمال..
-سپهر الان شبه..مامان و بابا چی؟به هیچ کس نگفتیم..آخر هفته نامزدیه ساحل و کیانه...من لباس ندارم...
-اینقدر بهونه نیار کوچولو..خواستی از اول نگی بریم..می دونی که..من رو حرف تو حرف نمی زنم..
-نخیر..فقط زمان هایی که به نفعته چیزی نمیگی...بعدشم..تو کار نداری؟بیمارستان چی؟
-بابا ولش کن...دو سه روز میریم و میام دیگه...
-زنگ بزن مرخصی بگیر حداقل..
-دارم...هنوز از اون مرخصی سمینار مونده..
بعد هم خندید و گفت:
-خودمم باورم شده سمینار بودم..
یه دفعه انگار یه چیزی به ذهنش رسید که گفت:
-دریا میگم تلفن آیدی کالر نداره؟من زنگ زدم نفهمیدی از پاسگاهه؟
کمی فکر کردم و گفتم:
-نه..نداره..خراب شده..
-یادم باشه یه تلفن هم بخرم..البته به نفع من شد..همش می ترسیدم فهمیده باشیو به روم نیاری...هر چند یه حدسایی زده بودی...
این سپهر امروز پاک دیوونه شده بود.......
رومو کردم به طرف سپهر گفتم:
-سپهر ؟
-جان سپهر؟
-اِه مسخره
سپهر یه اخم با نمکی کرد که دوست داشتم همونجا ببوسمش .....نگاهمو ازش گرفتم که گفت:
-جانم دریا چی میخوای؟
-موبایلتو بده می خوام یه زنگ بزنم به عمو حداقل بهش بگم که داریم میریم شمال یه موقع نگران نشن
سپهرای بابا دریا صبح زنگ میزنیم حالا یه جوری میگی انگار اونا هر دقیقه زنگ میزنن
مکث کوتاهی کرد و گفت:
-راستی مگه خودت موبایل نداری؟
-نه..حوصله نداشتم با خودم بیارمش بیرون..بعدم که دیگه نذاشتی برم تو خونه..موبایلم کجا بود...
این تیکه آخرو با جیغ گفتم...لحنم باحال بود...سپهر خندید و گفت:
-من خانم جیغ جیغو دوست ندارما..
مشتی به بازوش زدم که آخش در اومد و بعدش گفتم:
-چشمت کور...خواستگاری کردی پای جیغاشم وایمیسی...مشکلی داری؟
-نه خانم..چه مشکلی..
بعدم ریز ریز خندید..منم خندم گرفته بود اما نخندیدم تا پررو نشه..هر چند به اندازه ی کافی پررو بود..
چند دقیقه بعد سپهر ماشین جلوی یه سوپر مارکت نگه داشت و بدون حرف زدن رفت داخلش... منم چون شب بود قفل ماشین رو زدم ...امشب تو کار این بشر موندم حسابی... 5 دقیقه شد خبری نشد....10دقیقه...وای رفته چی بخره حالم بهم خورد تو ماشین... یکی دو دقیقه بعد سپهرُ با سه چهارتا کیسه که تو دستش بود دیدم که داشت به طرف ماشین می یومد... خریدا رو گذاشت پشت و اومد نشست...دو تا پفک نمکی و یه سوپر چیپس بزرگ و دو تا رانی هلو انداخت روی پام که گفتم:
-این همه چیز برا چی بود؟
سپهر-حال ندارم همین روز اولی شمال برم خرید کنم
-آهان..چیا خریدی؟
-همه چی...چطور مگه..چیز خاصی میخوای؟
اینو با شیطنت گفت که منم گفتم:
-منظورت چیه؟
-هیچی گفتم شاید خانمم ویار داره..
با بهت چند لحظه بهش نگاه کردم و بعدش با بغض رومو برگردوندم...حس کردم من چقدر بدشانسم که توی اوج خوشبختی هم احساس بدبختی دست از سرم بر نمیداره.. خدایا آخه چرا؟نکنه سپهر بچه بخواد..چه کار کنم؟
بعد از چند لحظه سپهر متوجه شد چی گفت..و همین طور فهمید ناراحتم کرده..با لحن آرومی گفت:
-دریا خانم..عزیزم..معذرت می خوام..نفهمیدم چی گفتم..همین طوری پرید..دریا جوابمو نمی دی؟
آروم گفتم:
-مهم نیس..
-نه گلم کی گفته مهم نیس..ناراحتیه تو مهم ترین چیزه..من نمی خوام ناراجت باشیووبهت قول دادم یه زندگی خوب برات بسازم و این کارو می کنم...بچه سیخی چنده بابا..خودمونو بچسب..بچه برا چیه..من تور رو برای خودت می خوام..تازه مثل اینکه یادت رفته که من خودم دکترم..این چیزا رو هم خوب میدونم...و با دونستن این موضوع بهت درخواست ازدواج دادم....تازه اگرم خواستیم می تونیم از پرورشگاه بیاریم...یه کار خوب هم حساب میشه..هوم؟
ته دلم یه آرامش عجیب به وجود اومد..اونی که ازدواج کرده و درد منو داره می فهمه وقتی شوهرت میگه خودت رو می خوام نه بچه چه احساس خوبی ته دلت می شینه...
-دریا بخند دیگه..سفرمون رو خراب نکن خواهشا..
بعد هم با عصبانیت روی فرمون کوبید که دستشو گرفتم و گفتم:
-دعوا داری آقا سپهر؟
نگاهی به من کرد و وقتی دید می خندم آروم شد و گفت:
-آها حالا شدی یه دختر خوب...رانی رو باز کن که تشنمه...
رانی رو براش باز کردم و دادم دستش...بعد هم دونه دونه چیپس گذاشتم دهنش...
خدا رو شکر مردم مثل ما دیوونه نبودن اول هفته اونم نصفه شبی برن شمال..برای همین جاده خلوت بود...
به شهر رسیدیم...آخیش خسته شدم تو ماشین....
تمام راه رو تا خود شمال با هم گفتیم و خندیدیم...لذت می بردم از زندگیم...حس اینو داشتم که من خوشبخت ترین زن دنیام.... زن..تا شش ماه پیش برام واژه ی غیر قابل ملموسی بود...اما حالا.. درکش می کردم...
سپهر زد روی بینیم و گفت:
-به چی فکر می کنی کوچولوی من؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-هیچی...به زندگی....
سپهر گفت:
-به این جمله اعتقاد داری؟
*میزی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب،خوابی برای جان ، جانی برای مرگ، مرگی برای یاد، یادی برای سنگ...این بود زندگی؟*
کمی فکر کردم..بعد سرمو کج کردم و گفتم:
-نه...پس این وسط عشق چی میشه؟
خندید و گفت:
-برای بعضیا معنی میده...نه همه...فقط برای کمیته که معنا میده نه اکثریت.. بعضیا با این واژه غریبه ان عزیزم..
با خنده گفتم:
-تو از این چیزا هم بلد بودی و من نمی دونستم..
-آره جیگر..
با تعجب به راهی که داشت می رفت خیره شدم..
-کجا میری سپهر؟
-خونمون..
-چی؟
-خونمون گلم..خونه ما..خونه ی من و تو..
-خونه؟مگه نمی ریم ویلا؟
-نه عشقم...
-پس کجا میریم؟
-اونو تا چند دقیقه بعد متوجه میشی...
هر چی ازش پرسیدم جریان چیه و کجا میریم هیچی نگفت...خیلی بدجنس بود...
به یه کلبه رسیدیم...که کلبه ی چوبی...
-سپهر اینجا چه نازه...منم از اینا می خوام..
ماشینو یه گوشه پارک کرد و گفت:
-پیاده شو..
با تعجب گفتم:
-چرا؟
-رسیدیم خونمون گل من...بیا بیرون..
با بهت از ماشین پیاده شدم...به اطراف نگاهی کردم...خیلی قشنگ بود..خیلی زیاد..
سپهر در کلبه رو باز کرد و گفت:
-اینجا ماله تواِ دریای من...کلبه ای کنار دریا...و برای دریا...
رفتم داخل.. داخلش دقیقا مثل یه خونه بود...یه هال کوچولو با یه نیم ست کرم قهوه ای...چند تا قاب که عکس دریا روشون بود هم به دیوار زده شده بود..
جلوتر رفتم...دو تا اتاق که یکی از اون یکی بزرگتر بود...خیلی قشنگ بودن...داخل یکی شون تخت دو نفره بود..برگشتم به سمت سپهر و گفتم:
-حتما این اتاق ماست نه؟
-نه پس ماله مامان و باباته...زحمت کشیدی حدس زدی خب معلومه دیگه..
-از چی معلومه؟
-از تخت دیگه..
وارد اتاق شدم.. همه ی اتاق پر بود از عکس چشمام...صورتم...یکی از عکسا عکس دو نفرمون توی عروسی مون بود...
به سپهر نزدیک شدم..اونقدر که نفس هاشو روی پوستم حس می کردم..

امروز تصمیم گرفتم که با کمک دریا داستان زندگی پر فراز و نشیب زندگیمون رو بنویسیم.راستی من سپهر هستم.
من و دریا یک سالی میشه که از دود و دم تهران فرار کردیم و الان شمال زندگی می کنیم.....6ماهی هست که بهار به زندگیمون رنگ داده....بهار شروع ما بود.... و هردومون عاشقشیم...

دقیقا فردای نامزدی ساحل و کیان بود که وسایلمون رو جمع کردیم و فرداش هم تهرانو به مقصد شمال ترک کردیم...

***
داستان شروع زندگی من و دریا داستان عاشقانه معمولی نبود حتی عاشقانه ی غیر معمولی هم نبود؛داستان ما نفرت انگیز بود،داستان ما رقت انگیز بود.همواره در هول و ولا همراه سختی و رنج....اما الان داستان ما عاشقانه است باز هم نه یک عاشقانه ی معمولیا....

اسم این داستان رو میذاریم دریای عشق،دریای بی کران عشق،دریایی که ما توش غرق بودیم و خودمون نمی دونستیم.

این داستان رو می نویسیم اول برای بهار و دوم برای کسانی که می خواهند رمانی واقعی رو بخونند.بلکه با خوندن این رمان کمی قدر همدیگر و بیشتر بدونن و از فرصت کم کنار هم بودن به خوبی استفاده کنن.من و دریا ارزو های زیادی برای بهار داریم دلمون می خواد بهار یه نویسنده ی بزرگ بشه....

****

جلد دوم این رمان، داستان زندگی بهار، دختر سپهر و دریا خواهد بود...
داستان رمان رو هرگز نمی تونید حدس بزنید مطمئن باشید..
در ضمن از امروز به مدت یک هفته یعنی تا اولین پست رمان بعد وقت دارید برای رمان بهار اسم انتخاب کنید و پیام خصوصی بدید ارائه کردن بهترین اسم و انتخاب شدنش=دریافت امتیاز
خلاصه داستان:
بهار دختری هفده ساله است از خانواده ای مرفه....پدر و مادرش پزشک هستن اما خودش رشته ی انسانی رو برگزیده است....اون می خواد روانشناسی بخونه و یه نویسنده ی بزرگ بشه...او که ساکن شمال است در یکی از اردوهایی که به همراه مدرسه به تهران می آید برایش اتفاقی می افتد که مسیر زندگیش رابه گونه ای تغییر خواهد داد که......

*آن چه در جلد دوم می خوانید:
-آخ جون... اصلا فکرشم نمی کردم...
لبخند مهربونی زد و گفت:
-تازه کجاشو دیدی؟بیا عزیزم...این یکی هم هست...
نگاهی به جعبه ی توی دستش کردم..وای باورم نمی شد...در جعبه رو با کردم..مارکش سونی بود...جیغ زدم:
-وای...سپهر..
اخم کرد و گفت:
-سپهر کیه...؟
خندیدم و گفتم:
-همون باباییه دیگه... چه فرقی داره...
بغلم کرد و توی هوا تابم داد..خندیدم و گفتم:
-بزارم زمین دیگه...وای مامان الان میفتم...



برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 132-رمان دریای عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , آذر 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , اردیبهشت 1392 - جــــــــــــــدایــــــی - بلاگفا , رمــان های دریآ و ســـاغر , عاشقان رمان - رمان کلبه ی عشق , 42:رمان قدرت دریای من - ر..مثل رمان , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46407

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا