تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل اول)


از تاکسی پیاده شدم و بی رمق به سمت خونه حرکت کردم.پشت در که رسیدم دستم را تا جایی که میتوانستم روی زنگ فشار دادم تا در باز شد داخل حیاط که شدم زیر لب غر زدم که باید این مسیروهم برم....اه ه ه.....قبل ازین که به در برسم عری درو برام باز کرد...(عری یعنی عرفانه که عری صداش میکنم)
عرفانه :دختر کمتر غر بزن باز چی شد؟کار پیدا نکردی؟؟
-مردشور این هوا روببرن مثلا5 روز از پاییز گذشته ولی دریغ از یه نمه باد مثل چهله تابستونه..این ترافیکم جای خود.....نه بابا کی به منی که هیچی سابقه کاری ندارم کار میده؟؟
عرفانه:مگه مجبوری کار کنی؟خدا رو شکر کم و کسری تو زندگیمون نداریم
-تو خودت چرا کار میکنی؟به قول خودت ما که کم و کسری نداریم؟؟...
عرفانه:اولا" مگه فوضولی؟دوما"برای سرگرمی میرم کار میکنم...
-اخه اون کاره؟؟من که میدونم اون یه عدس مخی هم که داری از دست میدی... از صبح تا شب با یه مشت بچه سرو کله میزنی....ازمن گفتن بود
عرفانه:تو نمی خواد نگران یه عدس مخ من باشی...حالاهم پاشولباساتو عوض کن وشام یه چیزی درست کن...
-اااا.....مگه نوبت منه!برو جوجه که نوبت خودته
عارفه:من تا الان سر کار بودم باید شامم درست کنم؟!عجب رویی داری تو دیگه
هزمان که به اتاقم میرفتم گفتم:منم بیرون بودم...پس مجبوریم به اون بچه های عاقل تر از تو بگیم بیان شام درست کنن...وسریع رفتم تو اتاقو درشو قفل کردم
عرفانه از پشت در گفت:حالتو جا مییارم زود بیا یه چیزی ردیف کن..میرم یه دوش بگیرم...
سریع یه تاپ وشلوارست سفید تنم کردم رفتم اشپزخونه دو تا تخم مرغ نیمرو کردم ومنتظر عری شدم
عرفانه با حوله ی حمام که تنش بود داخل اشپزخونه شدوپشت میز نشست:بازم که نیمرو درست کردی....بابا کم مونده که تخم بزارم....
-حرف زیاد نزن بخورو برو شکرکن که وگرنه همینم گیرت نمیومد
عرفانه:برو بابا تودو روز دیگه میخوای شوهر کنی یه خورده غذا پختنو از مامان یاد بگیر
-حالا تا دو روز دیگه بعدشم یه چیزی بگو بگنجه....مامان کی خونس که غذا بپزه وماهم ازش یاد بگیریم؟
عرفانه:راست میگیا...خوب منظورم بی بی بود.... که اونم در حال حاظر نیست....پس در نتیجه میترشیم...والکی صدای گریه کردن از خودش در اورد...
-خاک بر سرت عری...شوهر ندیده بدبخت....شامتو بخور.....ادم جلوی یه بزرگتر برای شوهر گریه نمیکنه
غرفانه:خوب تو هم کشتی منو با 8دقیقه بزرگتر بودنت..
-حقیقت تلخه؟؟!!ظرفارو قشنگ عین کزت میشوری و بعدش خشک میکنی...فهمیدی جوجو؟.....عرفانه اومد یه چیزی بگه که سریع گفتم:راستی مثل اینکه این نیمرو ها بهت ساختن...واشاره به بالا تنش که از زیر حوله مشخص بود اشاره کردم...عرفانه جیغ زدو گفت:ایییی هیییزز

 

-اه....خرس گنده رو نگاه.....چجوری بغلم کرده...پاشو خفم کردی...دهن این ساعتو ببند میره رو مخم...
عرفانه:باز صبح شد وعارفه خانم شروع کرد!
-بلند شو برو می خوام بخوابم
عرفانه بلند شد وبه سمت دست شویی رفت ومنم سرمو کردم زیر بالش که بخوابم..عرفانه اومد بیرون:پاشو بریم یه صبحونه باهم بخوریم...
-عری امروز چند شنبس؟
-2شنبه برا چی؟
تو یه چشم به هم زدن بلند شدم و سریع دست وصورتمو شستم
عرفانه:چی شد مثل جن زده ها شدی؟
-امروز قرار مصاحبه دارم دیر برسم همین شانس کمم و هم از دست میدم
عرفانه:حالا چه کاری هست؟کجاست؟
-بذارببینم درست میشه بعد بهت میگم....ورفتم سر کمدم وشلوار لوله تفنگیه مشگیمو با مانتوی طوسی وکتونی ال استارمو پوشیدم...
عرفانه:چه تیپی هم میزنه...مگر اینکه بخاطر تیپت استخدام بشی...
مداد کشیدم تو چشمم ویه برق لب زدم... روسری طوسی مشگیمم سرم کردم وکولمو هم انداختم با عرفانه یه شیر کیک خرودیم وهر کدوم ماشینمونو سوار شدیم وراه خودمونو رفتیم....
بعداز اینکه یه جای پارک پیدا کردم اونم به هزار جون کندن از ماشین پیاده شدم وبه سمت در ورودی اسایشگاه رفتم....تابلوی سر در رو خوندم اسایشگاه خوصوصی....برای چند لحظه دلهره گرفتم....چون یه کم از روبه رو شدن با بیماران روانی میترسیدم ولی انگار یه نیرویی منو مجبور میکرد که برم تو....وقتی محوطه سرسبز اسایشگاه و دیدم تو دلم گفتم اخ جون هر روز یه پارک درست و حسابی میبینم ...باز با خودم گفتم اخه دیوونه بزار ببینی استخدام میشی بعد نقشه بکش ...پس پیش به سوی دفتر مدیر....داخل بخش مدیریت که شدم
پشت میز منشی که از قیافش معلوم بود به سایش میگه پیف پیف دنبالم نیا بو میدی...
منشی:بفرمایین؟
-خسته نباشین...عارفه بصیری هستم....برای استخدام اومدم ...
منشی فرمی سمتم گرفت وگفت:اینو پر کنین تا به مدیر بدم.
-تو دلم یه ایششششش جانانه بهش گفتم ووقتی فرمو پر کردم بهش دادم واونم رفت تو اتاق....یه یه ربعی رو مگس چروندم تا خانم قیافه بهم گفت برم تو...
وارد که شدم اتاقی با دکراسیون زیبا از چوب با رنگای قهوه ای وکرم بود.....خیلی خوب چیدمان شده بود...همین جوری دکراسیونو دید میزدم که باصدای سرفه به سمت صدا نگاه کردم...کم مونده بود از تعجب شاخ درارم......یعنی مدیر اینجا این بود؟؟؟....یه خانم بود که شاید 40 سال داشت فوق العاده شیک پوش!!....شاید جای شوهرش اومده بود....مدیر:سلام دخترم.... بشین راحت باشی...
-باچشای گرد شده بهش گتم:سلام....خسته نباشین....ممنون بصیری هستم.وروی مبلی که اشاره کرده بود نشستم اونم روبروم نشست
مدیر:منم معتمدی هستم...مدیر این اسایشگاه...مدارکتو مطالعه کردم...ولی بهش
گتم:سلام....خسته نباشین....ممنون بصیری هستم.وروی مبلی که اشاره کرده بود نشستم اونم روبروم نشست
مدیر:منم معتمدی هستم...مدیر این اسایشگاه...مدارکتو مطالعه کردم...ولی سابقه ی کاری نداری ....درسته؟
-متاسفانه..... بله....
معتمدی:خب...اشگالی نداره از فردا میتونی بیای سر کار؟؟
من دیگه چیزی نمونده بود که شاخ در بیارم....با من من گفتم:ی...یعنی.....ااز... فردا... بدون اینکه...
معتمدی حرفمو قطع کرد و گفت:میدونم عزیزم....منم جای تو بودم تعجب می کردم....خانم اریا از پرسنل ما بود ولی به خاخطر ازدواج ناگهانیشون از کارش استعفا داد و ما نیاز خیلی شدید به پرستار پیدا کردیم...چند نفری برای استخدام اومدن..ولی یا اقا بودن چون ما پرستار مرد نداریم یا مدرک سطح پایینی داشتن.....ولی شرایط شما مطلوب هست وخوشحال میشیم که استخدام بشی....
من دیگه نمی تونستم خودمو کنترل بکنم از خوشحالی ذوق زده به خانم معتمدی گفتم:خدا از مدیر.....یه دفعه فهمیدم دارم سوتی میدم که گفتم:یعنی خدا از بزرگی کمتون نکنه...
خانم معتمدی با لبخند نگام کرد ویک سری توضیح در مورد کارم داد وساعت های کاریمو گفت و منم سریع خودمو به خونه رسوندم...2 تا پیتزا سفارش دادم وخونه رو جمعو جور کردم صدای سیستم رو زیاد کردم و منتظر عرفانه شدم تا بیاد.....عرفانه داخل خونه شد و به سمتم اومد:چشمات داره داد میزنه از خوشحالی...
-از فردا صبح منم میرم سر کار
عرفانه:جدی؟چه کاری هست که تو انقدر حال کردی؟
-قاطی نکنیاا؟توی اسایشگاه.....اسایشگاه روانی.....
عرفانه ان چنان جیغ زد چسبیدم به سقف:چیییی؟می خوای بری از دیوونه ها نگه داری کنی؟تو غلط میکنی!...می خوای ابروی مامان و بابا رو ببری؟اصلا"از اونا اجازه گرفتی که می خوای بری تو دیوونه خونه کار کنی؟خیر سرش رفته کار پیدا کرده...
منم با صدای بلندی گفتم:هووووو...خفه نشی یه ریز حرف میزنی....اره خواهر من کار قحطه مگه تو نمیدونی چقدر این ور اون ور رفتم و دست خالی برگشتم...حالا هم یه کاری پیدا شده و منم استخدام شدم....بعدشم من از تو بزرگترم و عقلم بیشتر از تو کار میکنه و مثل تو می خوام کار کنم....حرفیه؟
عرفانه:حالا خوبه چند دقیقه ازم بزگتری اگه چند سال بود معلوم نیس میرفتی چه کار میکردی...اصلا"برو فردا بگو پشیمون شدی وبیا تو پرورشگاه انقد خوبه...
-من تو اسایشگاه دیوونه نمیشم ولی تو پرورشگاه دییونه میشم....حالاهم تموم کن بحثو و تو کار بزرگ ترا دخالت نکن...
صدای زنگ در بحثمونو قطع کرد...رفتم پیتزاها رو تحویل گرفتم واومدم توو به عرفانه گفتم:بدو که از نیمرو نجاتت دادم...
بعد ازین که شام خوردیم و یه زنگ زدیم به مامان و بابا ولی من بهشون از کارم چیزی نگفتم وبا هم مسواک زدیم ولباس خواب های ستمون رو پوشیدیم وروی تخت مشترکمون ولو شدیم...عرفانه:ولی مامان اینا فکر نکنم که راضی بشن با کارت..
-منم امیدی ندارم....ولی شایدم حرفی نزدن...
عرفانه:عاری(یعنی عارفه)چرا خبری از ایمان نمیشه؟
-نمیدونم....مامان اینا هم که از وقتی ایمان رفته حوصلمون و ندارن....اصلا"ایران نمیمونن....
عرفانه:راستی نگفتی مدیرتون مرد بود؟جوون بود؟
-نه برا چی؟
عرفانه:اخه صبح تیپ زدی گفتم شاید به خاطر تیریپت استخدام شدی...
-گم شو ...خل و چل....اتفاقا"یه خانم متشخص بود...بعدشم تو که مدیرتون مرده چی کار میکنی؟حالا هم یه ماچ ابدار از لپم بکن و بهم تبریک بگو...
عرفانه:مدیر ما که پیره شانس نداریم خواهر...باشه عزیزم من همه جات و ماچ ابدار میکنم......وشرع کرد کل صورتمو بوس کردن.....
-عری غلط کردم اینا که ماچ ابدار نیست...ماچ تف داره......

صبح با صدای ساعت از خواب پریدیم وجلدی لباس پوشیدیم و رفتیم سر کار....بعد از تحویل گرفتن روپوشم که کلی تو تنم زار میزد ....لباسم و عوض کردم و به سمت اتاقی که مسوءلیت بیمارا به من واگذار شده بود رفتم....به مسوءل بخش رفتم و ورودمو اعلام کردم و وظایفم رو پرسیدم....وارد اتاق شدم اتاق بزرگی بود با رنگامیزی سبز که دو طرف اتاق ده تا تخت رو چینده بودن و یه میز صندلی هم گوشه اتاق بود......توجم رفت سمت بیمارا که همه خانم بودن....خب خدا رو شکر مرد نیستن...
با صدای بلند سلام گفتم.....و دریغ از اینکه نگام کنن...سالمم نکردن...
-جواب سلام واجبه ها...درست نمیگم؟
-سکوت
اهان جواب ساممو تو دلتون گفتین دیگه؟
-سکوت
-خب خانم های گل...من از امروز وظیفه ی نگه داری از شما ها رو دارم..حالا ازین خانم شروع کنین خودتون رو معرفی کنین تا بدونم چی صداتون کنم...
ولی کسی چیزی نگفت...در اتاق باز شد و یه دختر چشم ابی دم در وایساد..
کسی تو این اتاق حرف نمیزنه ..خودتو خسته نکن...من النازم و تو این بخش کار میکنم...
-منم عارفه ا...البته اول سلام..
الناز:سلام خوبی ....تازه واردی؟
-اره روز اولمه...در مورد اون حرفتم بگم که خانم ها حرف میزنن ولی تو دلشون..منتها باید از امروز بلند حرف بزنن
الناز:خب عارفه من تو اتاق رو به روییم... از 8تا اقا نگه داری میکنم...
-وای چه سخت....
الناز:نه بابا یک حالی مده...0ویه چشمک زد خب من میرم بازم میام....فعلا"...

***

بعد از رفتن الناز رو به خانم ها گفتم:خب همینطور که شنیدین من عارفه بصیری هستم شما هر جور دوست دارین صدام کنین...من شما ها رو چجوری صدا کنم؟
ولی دریغ از یه کلام...فقط یکی از خانم ها با دستش به پرونده ها اشاره کرد
-وای ممنون....ولی کاش با زبونتون میگفتین نه با دست....
بعد از مطالعه ی پرونده ها اینو فهمیدم که همه شون از 35تا55 سال داشتن وچند وقتی بود که توی اسایشگاه بودن......بعد از صرف دارو و ناهار و خواب بعد از ظهرشون اعلام کردم که هر کی بخواد میتونه بره تو محوطه ی اسایشگاه قدم بزنه ولی چند نفر بیشتر نرفتن...منم از فرصتم استفاده کردم و رفتم پیش الناز.... داخل اتاقش شدم....
-سلام و عرض خسته نباشید خدمت پرستار کوشا خانم الناز خانم....
الناز:سلام بیا بشین برات چایی بریزم
-زیاد پر رنگ نباشه....اقایون کوشن
الناز:رفتن هوا خوری و سیگار خوری...
-الناز سختت نیست از مرد مراقبت کنی؟
الناز نه بابا...مگه میخوام ببرمشون سر پاشون بگیرم تو دست شویی...من فقط مواظبم که دارو هاشونو بخورن و اینا...
-حرف میزنن یا مثل مریضای منن؟
الناز:حرف میزنن ولی یه کم
-بابا همینم خوبه اینا که جواب سلامم و هم ندادن ولی یه کاری میکنم که حرفم بزنن هیچ....برات رپ به سبک امینم بخونن
الناز:دیوونه....اینا رو بی خیال از خودت بگو..راستی چند سالته؟
-بصیری...24 ساله از تهرانم...یه خواهر چند دقیقه کوچیکتر از خودم دارم به اسم عرفانه ویه داداش بزرگتر که چند وقتیه از پیشمون رفته...وبدون پدر مادرمون البته به همراه بی بی مون زندگی میکنیم
الناز:یعنی مامان بابات...
-نه فکر بد نکن....اونا همش مسافرتن به خاطر شغل بابام
الناز:اهان....خب منم حیدری ام 23 ساله یه خواهر و برادر کوچیک تر از خودم دارم و یه مامان وبابا....
-خوبه خوبه.... شماره شناسنامه مامان بزرگت جا موند
الناز:داداشت چرا رفته؟ازدواج کرده؟
-نه....یه روز صبح پا شدیم و دیدیم نیست.....6 ماه شده...
الناز:گم شده؟
-خنگ می گم از من بزرگتره....26 سالشه...
الناز:وای خیلی ناراحت شدم....ایشال... پیدا میشه
-ممنون ....من برم دیگه چایی که بهم ندادی!ساعت چند میری خونه؟
الناز:انقدر حرف زدیم یادم رفت شرمنده...6 میرم
-پس صبر کن با هم بریم فعلا"...
بعد از خداحافظی از خانم ها که بازم بی جواب بود اومدم بیرون و با الناز راه افتادیم....
الناز:تو خسته نشدی از بس ضایع شدی امروز؟
-کم کم جواب میدن....ولی خدایی من تا به حال انقد ضاییع نشده بودم...در ماشینو باز کردم و سوارش شدم...ولی الناز بیرون وایساده بود ونگاه میکرد...
-چرا سوار نمیشی؟
الناز:ماشین خودته؟
-اره...
الناز:اهان فکر کردم اشتباه سوار شدی
بعد از سوار شدن النازراه افتادم
-خب کجا برم؟
الناز:راهت دور نشه؟
-نه بگو
الناز:برو سمت جردن شما دو تا خواهر جفتتون کمری دارین؟مثل هم؟
-اره دیگه ما همه چیزمون یکیه
الناز:چه با مزه...عرفانه چکار میکنه؟رشتتونم یکیه؟
-اره یکیه به خاطر من اومد پرستاری...اون تو پرورشگاه کار میکنه...
بعد از رسوندن الناز رفتم سمت خونه خودمون...داخل خونه که شدم صدای اهنگ انقدر زیاد بود که عرفانه نفهمید اومدم...یواش یواش رفتم سمت اشپزحونه وبا صدای فوق بلند گفتم:من اومدم...
عرفانه جیغ بلندی زد و گفت:ای نمیری ....میخوام نیای صد سال سیاه...خیرو خوشی نبینی.....ودنبالم اومد انقدر تو خونه دویدیم که بی حال رو زمین ولو شدیم
-خیلی وقت بود دنبال بازی نکرده بودیم؟نه؟فکر کنم یک کیلو لاغر شدیم انقدر دویدیم...
عرفانه:اره....مخصوص تو که اضافه وزنت هر روز میره تو چشمات...
-مسخره نکن چون من کپیه خودتم پس اینجوری خودتم مسخره میکنی...
عرفانه:راست میگم چشمات هر روز درشت تر میشن....مثل گاو...
- حالا انگار چشمای خودت اندازه چیزه مرغ شدن...

عرفانه:خب حالا بگو ببینم با اون دیوونه ها چکار کردی؟روز اول چطور بود؟
وقتی همه چیزو تعریف کردم...
عرفانه:یه کم نفس بگیر...یه قلپ ابجوش بخور انقدر سخنرانی کردی صدات گرفت...
بعده اینکه شام خوردیم کنار هم روبه روی تلویزیون نشستیم و یه کم این کانال اون کانال کردیم....
-ابجی کوچیکه نمیخوای بخوابی؟
عرفانه:چرا اتفاقا" خوابم میاد خفن...
وسریع یه دونه ازون ماچ های تف دارشو رو لپم زد...
-اه عری ....دیوونه مگه نمیگم بدم میاد ازین ماچات....ادمو غسل میدی....اه اه...خوبه تو پسر نشدی...وگرنه واویلا بود.......
تقریبا"یک ماه از شروع کارم میگذشت خانم ها هم چند روزه پیش بالاخره راضی شدن که برن صبحا ورزش بکنن با بقیه...انقدر که مخشونو خوردم....راستی فکر کنم دلشون به حالم سوخته از بس ضاییع شدم جواب سلامم و میدن......
با عرفانه تو ماشین نشسته بودیم که الناز از خونشون اومد بیرونو سوار ماشین شد....
-چه عجب خانم تشریف فرما شدن؟
عرفانه:در باز شدو گل اومد...
الناز:بسه دیگه همش چند دقیقه دیر شداااا...!ببینمتون....چه خوشگلم کردین...؟فکر کنم هر چی پسره امشب میافته تو تورتون...عارفه روشن کن برو دیگه نشسته منو نگاه میکنه...
-من کجابرم؟
الناز:اااا....تو عرفانه ای؟خب پس عرفانه روشن کن بریم...لباساتون که ست همن میگم یکیتون یه خال گوشه لبش بزاره تا بفهمم کی به کیه!مامان باباتون قاطی نمیکنن؟
-اونا کی ما رو میبینن؟
الناز:اهان ازون لحاظ....حق با توس...
عرفانه ماشینو حرکت داد:کجا برم؟
-مگه نگفتی مهمون توییم؟
عرفانه:مهمون من به جیب تو...
-اهان ...پس اول برو یه ساندویچی یه دونه ساندویچ فلافل بگیریم شیش قسمت بکنیم وبخوریم...
الناز:حالا چرا شیش تا؟
-خب برای فردا ناهارم داشته باشیم دیگیه... وهمون بلند زدیم زیر خنده....

 

 


الناز:ولی بچه ها من خیلی هوس ساندویچ کردم پایه این؟
-من که هستم تا تهش...
عرفانه:منم نظرم با جمعه...
ماشینو یه جای مناسب پارک کردیمو وارد فست فوت شدیم..زیاد شلوغ نبودیه میز سه نفره پیدا کردیمو سفارش دادیم....
-اوه دخترا یه مورد دیدم..
الناز:چی؟
-دو تا میز اونور ترمون سمت چپ چهار تا جوجه تیغی نشستن
الناز وعرفانه به اونا نگاه کردن و...
عرفانه:ایش چشم در اومده ها چجوری نگاه میکنن...
الناز:بچه ها بریم تو پارک ساندویچمونو بخوریم؟...حوصله اینا رو ندارم
-اره بریم این بی ریخت ها هم نباشن راحت تریم...
عرفانه:منم که نظرم با جمعه..
سفارشامون و گرفتیم و رفتیم پارک شام خوردیم....
عرفانه:بریم شهر بازی یه چرخی بخوریم؟
-بی خیال هر چی خوردیم میاد بالا...
الناز:بریم دیگه حال میده...
عرفانه:یک به دو شدیم...پاشو...
به زور رفتم و کنار رنجر وایسادیم...
الناز:من میرم بلیط بگیرم...وسریع رفت....منه بد بختو به اجبار سوارم کردن از شانس ما هم سه تا پسر پشت سرمون بود تیکه ای نبود که به ما نندازن...هر سه تا مون از بس جیغ میزدیم صدامون گرفته بود
-غلط کردم...عری خیر نبینی ...می خوام پیاده شم...نگه دار...
وقتی که رنجر وایساد سکته رو زدم.... همینجوری نشسته بودیم سه تا مون...یکی ازون پسرا گفت:انگار تاکسی سوار شده...وادای منو در اورد و با صدای دخترونه گفت:می خوام پیاده شم....نگه دار....وسه تاشون بلند زدن زیره خنده...
بعد از رنجر نوبت رود خانه وحشی شد...هیچ کدوممون سوار نشده بودیم تا به حالا...وقتی شروع به حرکت کرد...
-وای این چه رودخونه اییه دیگه؟
الناز:اقا جان مادرت نگه دار دل و رودم اومد بیرون....
عرفانه:این که رودخونه وحشی نیست....رودخونه هاره ...وجیغ زد
واونشب یکی از خاطره انگیز ترین شبام شد....


بعداز اینکه رو تخت دراز کشیدیم عرفانه:راستی امروز باز اون پسره اومده بود پرورشگاه
-کدوم پسره؟
عرفانه:خنگول همون که بهت گفتم چند بار تو پرورشگاه دیدمش...میاد با بچه ها بازی میکنه و یه کم وایمیسه نگاشون میکنه مثل بچه ندیده ها...
- اهان فهمیدم خوش تیپ و جذابم هست....اره؟
عرفانه:خوب خصوصیاتش یادت مونده...بلا شدی؟
-ما اینیم دیگه...خب چی شد؟چی کار میکرد؟
عرفانه:مثل همیشه ...ولی یه چیزی هم شد..
-چی شد؟ تو هی به من گفتی بیام تو پرورشگاه کار کنم...منه خر نیومدم یه کیس و از دست دادم....
عرفانه:اگرم میومدی انقدر خاک بر سر مغروره به کسی محل نمیذاره...امروز شیما تا فهمید این اومده پرید سمتش... اونم قشنگ ضایعش کرد.......
-ازبس دختره جلفه دیگه....هر سری باید ضاییع بشه...
عرفانه:اینو وللش....وقتی اومد من تو محوطه بازی با بچه ها بودم باهاشون بازی میکردم یه دفعه دیدم چند قدم دور تر از من وایساده منم اصلا"محلش نذاشتم به کارم ادامه دادم نمیدونی بچه ها که دیدنش بدو رفتن سمتش و از سرو کولش بالا رفتن..دیدم سارینا نرفته پیشش رفتم پیش سارینا گفتم تو چرا نرفتی؟جالبه گفت من ازش میترسم..گفتم مگه لولوا که میترسی؟....خلاصه داشتم باهاش حرف میزدم...پسره اومد و خم شدسارینا رو بوس کرد وگفت سالم خانم خوشگله...سارینا هم خودشو چسبوند به من وگفت من میترسم عرفانه بریم تو...منم گفتم من که چیزه ترسناکی نمیبینم....ولی چون تو میخوای باشه بریم....ومنم محلش نذاشتمو رد شدم....چطور بود؟
-خوب کردی ...وای عری ساعت 3 شد فردا صبح خواب میمونیم شب به خیر
صبح که از خواب پا شدیم رفتیم تو اشپزخونه...مامان وبابا اومده بودن....با کلی ذوق و خوشحالی پریدیم بغلشونو به قوله بابا خودمون و لوس کردیم....بعده اینکه اروم شدیم نشستیم پشت میز...
-شرمندمون کردین واقعا" میگفتین یه گاوی گوسفندی مورچه ای چیزی قربونی یکردیم براتون..
مامان چپ چپ نگام کرد :بی بی هنوز نیومده؟چرا بهش نگفتین که تنهایین؟
عرفانه:خب گناه داره اونم گفتیم استراحت بکنه...
بابا :امروز خبرش میکنم بیاد...خب وروجکا اتیش که نسوزوندین....عارفه تو که هیچ موقع صبح زود بیدار نمیشدی؟
تو دلم گفتم عاری بد بخت شدی....اسایشگاه پر....به عرفانه نگاه کردم رنگ میت شده بود
-خب می خوام برم سر کار دیگه...
بابا:مگه میری سر کار؟بالا خره کار پیدا کردی؟
-اره ...
مامان :خب کجا کار میکنی؟
-اااا...کار خاصی نیست...پرستارم...
بابا:خوبه کارت با رشتت هماهنگه...کدوم بیمارستان؟
-بیمارستان نیست....اسایشگاه....اسایشگاه روانی...
مامان با جیغ گفت:چی؟
بابا:خانم کردم کله صبحی!
مامان:دخترت میره تو دیوونه خونه کار میکنه تو عین خیلتم نیست؟
بابا:من به دخترام اعتماد دارم...حتما"کارش خوبه که رفته؟
مامان:اره پیش دیوونه هاس...حتما"خوبه...دو روز دیگه دیوونه میشه....اصلا"اگه بلایی سرش بیارن چی؟
-مامان اونا دیوونه نیستن....اونا بیشتر افسردن....بعد از کلی مخ خوریم...ساعتو نگاه کردم ....وای دیر شد...
با عرفانه جلدی حاضر شدیم و زدیم بیرون....مامان که هنوز داشت با بابا در مورد کارم بحث میکرد....
عرفانه:نگران نباش بابا راضیش میکنه....مخصوص حالا که تنها هم هستن بیشتر راضیش میکنه...
-پر رو.... وارد اتاق شدم سلام کردم ووقتی جواب سلامم و دادن یکی ازخانمها :عارفه جان خانم مدیرباهات کار داره ...
-باشه مرسی که بهم گفتید
توراه که به سمت بخش مدیریت می رفتم هزارجورفکرباخودم کردم ....نکنه میخوان اخراجم کنن...من که هنوز دوماه بیشترازشروع کارم نگذشته...وای بازم باید برم دنبال کار...تازه راحت شده بودما...شانس ندارم دیگه ....
روبروی منشی که حالامیدونستم فامیلیش دهقانه :سلام خانم معتمدی بامن کاری داشتن؟
دهقان: چند لحظه .....بعدازتماس ....
دهقان: بفرمایید داخل....بعدازچندضربه به در .....
معتدی: بفرمایید....در رو که باز کردم :سلام.....
معتمدی:سلام بشین راحت باش
-ممنون خسته نباشید ...بفرمایید درخدمتم
معتمدی: امروز یه بیمار جدید اوردن ویه پرستار خصوصی میخوان ...
-چه کمکی ازمن ساخته اس؟
معتمدی:مراقبت ازایشون را به عهده ی تو میذارم
-ولی مریضایی که الان ازشون مراقبت میکنم چی؟
معتمدی:برای اوناهم یه تصمیمایی گرفتیم
-ولی....معتمدی حرفم و قطع کرد: خانواده ی این اقا گفتن دوبرابر حقوق رو پرداخت میکنن
-اقا....اما من از اقایون نمی تونم نگهداری کنم
معتمدی باتحکم بهم گفت: این اقا نسبت به اطرافش واکنشی نشون نمیده ومسئولیت تو فقط دارو و غذاس...
تو دلم گفتم حبف که مدیری وگرنه حالتو میگرفتم تا دیگه به
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان مجنون nameless , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , *شهـــــر رمـــــــــان* , جزیره ی دانلود رمان , اخطار:ورود افراد خوشحال ممنوع , فصل: حكم من دخل رمضان وقد بقي عليه أيام من رمضان السابق|نداء الإيمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46403

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا