تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل دوم)


وبا قیفه ای که عصبانیت از ان میریخت به سمت سپهری برگشتم ....وتو اون لحظه چیزی نمونده بود که سکته بکنم....دهنم باز مونده بود...فکر کنم چندتا شاخ گنده رو سرم سبز شده بود......این چقدر جوونه ....یه پسر که چشمای خمار مشکی وموهای مشکی تربا یه پوست برنزه که علاوه بر زیباییش با نمکش هم میکرد....دلم براش سوخت ....چرا به این روز افتاده...به خودم اومدم دیدم به همدیگه خیره شدیم....برای عوض شدن جو گفتم:
-معذرت میخوام دکور این اتاق خواسته شماست؟
سپهری: ...
-اینجا خیلی دلگیره و از رنگهای تیره استفاده شده،بدتر ادمو کسل میکنه...به نظر شما بهتر نیست که از رنگ های روشن و شاد استفاده کنین؟ببخشین حتی لباس شما هم مشکیه...
سپهری: ...
تو دلم گفتم اینجوری پیش بره منم دیوونه میشم بی خود نیست که مامان انقدر حرس خورد که کارم بده...وگوشه ی اتاق روی مبل نشستم و نفهمیدم چجوری خوابم برد...داشتم خواب میدیدم که ایمان پیدا شده ...یه دفعه از خواب پریدم و دیدم اسمون داره تاریک میشه:وای ...خواب بودم؟....سپهری رو دیدم که روی زمین نشسته و به نقطه ی نامعلومی خیره شده...رفتم بالا سرش وایسادم و با عصبانیت بهش گفتم:اقای سپهری من مرخص میشم،امیدوارم که فردا اینجوری کسل کننده نباشه...منتظر جوابش شدم...ولی دهنش تکون نخورد...
-ممنون از جوابتون....شرمندم کردین...وسریع از اتاق خارج شدم....توی راه یادم افتاد نه من ناهار خوردم نه سپهری....تازه داروهاشم ندادم....حقته تا تو باشی که حرف بزنی.......
بعد ازینکه رفتم خونه یه کم با مامان نشستیم حرف زدیم وپریدم تو حموم...وانو پره اب داغ کردم و رفتم دراز کشیدم تو وان....وای چه حالی میده...همین جور که چشمامو بسته بودم صدای عرفانه از پشت در اومد:عارف بیام پشتتو کیسه بکشم؟کارم و خوب بلدم...
-گم شو حوصله ندارم...
عرفانه:وای .... بلا به دور بی تربیت شدی؟اومدی بیرون بیا تو اتاق ....
-باش....حولمو تنم کردم و رفتم تو اتاق..
عرفانه:سلام جیگر...چطوری؟خسته نباشی
-سلام تو هم خسته نباشی....چه خبر؟...و لباسامو پوشیدم..
عرفانه:به نظر عصبیی درسته؟
-تو هم بودی عصبی میشدی....واتفاقای صبحو تعریف کردم....
عرفانه:هیچی دیگه همین مونده بودکه از مردا مراقبت کنی...
-ولی عری نمیدونی چه قیافه ای داشت....اوه اوه....
عرفانه:دروغ.... با دیوونه گیشم میشه ساخت...چکار کنم دیگه قانعم....
-اخی میترسم حروم شی من راضی نیستم جان خودت...تو برو بچست به اقای بچه ندیدت...
عرفانه پشت چشمی نا زک کرد و با عشوه گفت:اییش...از خدا شم باشه...اصلا همون بچه ندیده خودم بهتره...حداقل دیوونه نیست...ولی عاری بهم نخندییا...یه جورایی دوست دارم هر روز ببینمش...حتی از دور...
-جریانه شعره:عاشق شدم کاش ندونه،دست دلم رو نخونه،اگه بدونه میدونم ،دیگه با من نمیمونه،عاشق شد...
عرفانه حرفمو قطع کرد:اووووووه چه خبرته؟ولت کنم میری تا با دا با دا مبارک بادا و...چرا زحمت کشیدین.و...عروسیه نوه هام....
-پس واجب شد که این اقای بد شانسو ببینم...
عرفانه:چرا بد شانس؟
-اخه یه چشم چیز مرغی خاطر خواش شده....
عرفانه:اگه تو رو ببینه که از زندگیش سیر میشه...با این چشای گاویت...
-ولی جدا از شوخی یه وقت خرییت نکنیا...مثل همیشه باهاش رفتار کن.....
عرفانه:همچین میگی انگار میرم به دستو پاش میافتم که من خاطرخواهت شدم...بعدشم من میگم دوست دارم هر روز ببینمش نه اینکه عاشقشم مثل این پیرزنای قدیمی شایعه درست کن برام
-بچه به حرفم گوش بده هر چی باشه من دو تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم...
عرفانه:چشم ننه جون تو هم مواظب اون دیوونه پسر باش...تو یه اتاقم که تنهایین و...اوه اوه....عشق است و صفا.....
اون شب بعد از شام و چایی بعد شام با خانوادم البته به مامان و بابا نگفتیم که من از سپهری مراقبت میکنم گذشت....


صبح زود از خونه زدم بیرون و تو راه چندتا شاخه گل نرگس خریدم..داخل اتاق که شدم سپهری رو تختش خواب بود...گلها رو داخل گلدون نارنجی که یادگاری ایمان بودو همراه خودم اورده بودم گذاشتم...اطرافم رو نگاه کردم یه اتاق با دکراسیون طوسی تیره...که کلا"با اتاقای دیگه اسایشگاه فرق داشت صبحونه رو اوردن و منم گذاشتم خودش بیدار بشه...لباسم رو عوض کردم و رو مبل نشستم و به سپری نگاه کردم داشتم فکر میکردم که چجوری میشه بهش کمک کرد تا خوب بشه که یه دفعه تکون خورد و چشماشو باز کرد...تا منو دید رو تخت نشست...
-سلام صبحتون به خیر،جوابمو که نمیدین پس راحت باشین...
سپهری نگاهی به من ویه نگاه به گلدون کنار تخت انداخت...
-گلدونو من همراه خودم اوردم ببخشین یه خورده رنگش جیغه ولی فکر کنم با دکر اتاق ست باشه....نظر شما چیه؟
سپهری:....
- حق با شماست...نظرتون خیلی مهم بود...اول صبحتنتون رو میل کنین...تا دارو هاتون رو بدم...
ولی تکون به خودش نداد...یه لقمه کره عسل براش درست کردم و:بفرمایین با شکم خالی قرص نخورین...وبعد دارو هاش رو بهش دادم...که باز خوابید....خرس قطبی چقدرم میخوابه؟؟....
منم از بیکاری همه ی عکسای گوشیمو با کلیپا دیدم....داشتم یه کلیپ رو میدیدم که با ایمان داشتیم کنار دریا اب بازی میکردیم...یاده خاطره ی اون روزم افتادم و شروع کردم گریه کنم....
نمیدونم که چقدر گریه کردم که احساس کردم یکی کنارم وایساده....سرم و بالا گرفتم و دیدم سپهری جعبه دستمال کاغذی رو جلوم گرفته...یکی بر داشتم و صورتمو پاک کردم....به صورت سپهری نگاه کردم و تو چشماش غمو دیدم....
-معذرت میخوام...ببخشین...و رفتم پنجره رو باز کردم و ریه هام رو از هوای پاییزی پر کردم....
صدای گوشیم سکوت اتاقو شکست...سالم عری چطوری؟
عرفانه:سلام بلا از کجا فهمیدی منم؟
-علم پیشرفت کرده دیگه....
عرفانه:راست میگی؟اخه من الان حالم خوب نیست نمیفهمم چی میگی
-چی شده؟خوبی؟
-عرفانه:حول نکن خوبم فقط کاش یه دعای دیگه میکردم چون امروز دیدمش...
-کیو دیدی؟
غرفانه:اااا.....همون پسره دیگه...
-اهان بچه ندیده خودمون؟زیارت قبول...
عرفانه:عاری من امروز زود میرم خونه تو هم زود بیا....
-مگه دست خودمه؟6 میزنم بیرون.....
عرفانه:باشه ...پس تا بعد از ظهر...
-خداحافظ....
تا اخر ساعت کاریم نه اون حرف زد نه من ....ناهارم رفتم تو سلف خوردم و وقتی برگشتم دیدم اصلا" به قاشقش دست نزده.....فقط یه دفعه بهش گفتم:اقای سپهری امروز هوا خیلی خوبه نمیرین قدم بزنین؟
که مثل همیشه ضاییع شدم...منم با صدای کم گفتم:به درک که نمیری....خل وچله دیوونه....که فکر کنم سپهری شنید...ولی فعلا"که لاله....منم دیگه میخوام مثل خودش رفتار کنم.......
بی خداحافظی ساعت که 6 شد رفتم خونه......
وقتی بی بی رو تو خونه دیدم پریدم تو بغلشو:وای بی بی چرا انقدر دیر اومدی؟نمیگی دلمون برات تنگ میشه؟
بی بی:سلام مادر خوبی؟
-یه ماچ از لپ بی بی کردم و گفتم:سلام به روی ماهت خانم خوشگله...
مامان:عارفه بی بی تموم شد بس که بوسش کردی....
بالاخره ولش کردم و رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم پیش بی بی و عرفانه نشستم
-خب چه خبرا بی بی ؟به اقا مجتبی وعروست بگو دیگه حالا حالاها نمیذاریم بری پیششون ...اونا بیان دیدنتون اینجا
بی بی:از دست زبون تو....
-چاکریم....مامان همون موقع اومد نشست.....
مامان:باز تو اینجوری حرف زدی؟
-خب مخلصیم....خوبه؟
مامان:عارفه؟!...
-نبینم عرفانه خانم ساکته؟
عرفانه:تا تو هستی جا برای ما کوچیکا نیست که حرف بزنیم...
-ارررره؟چه خبر از پرورشگاه؟ کیا رو دیدی امروز؟
عرفانه چپ چپ نگام کرد:سلامتی خبرا تو اسایشگاه شماست....
-نه جان تو....بی خبرم....ویه چشمک بهش زدم...
مامان:باز شماها دارین رمزی حرف میزنین؟
-نه بابا داریم از همدیگه خبر میگیریم....عری پاشو بریم یه هوایی بخوریم بیرون...
بی بی :مادر خوب داری الانم هوا میخوری دیگه؟
-نه بی بی ازون هواها میخوایم بخوریم...
بی بی:کدوم هواها؟
اومدم جوابشو بدم که مامان گفت:بی بی این دو تا رو ول کن...یه چیزی بگی ده تا جواب میدن بهت...
رفتیم رو تاپ نشستیم ...
-خب بگو ببینم که داری میترکی....
عرفانه:من دارم میترکم یا تو؟....عجب رویی داری تو دیگه...اول تو بگو چرا باز پاچه گیر شدی؟
-بی تربیت....بابا این پسره دیوونه منو هم دیوونه کرده...
عرفانه:یعنی تو هم......پس مبارک باشه.....
-خره....میگم ازبس دیوونه س منم دیوونه کرده....
عرفانه:خدا شفاش بده تا تو هم راحت بشی....
-اهوووم....خب من گفتم تو هم بگو......
عرفانه:وای نمیدونی امروز اومده بود چه تیپی زده بوم....وای وای...نمیدونی چه هیکلی داره.....خب بگذریم تو منحرف میشی بیشتر بگم...داشتیم با سارینا و بچه های دیگه خاله بازی میکردیم سارینا بهم گفت:عرفانه جون اون اقاه داره نگامون میکنه...
-کدوم اقاه؟
سارینا:همونی که من ازش می ترسم...
-ولش کن...نگاش نکن...یه خورده که گذشت سارینا اومد رو پاهام نشست.... وصدای پسره اومد:سلام خانم خوشگله چرا ترسیدی؟من که کاریت ندارم...اصلا تو بهم بگو که من چکار کنم که ازم نترسی؟
سارینا:عرفانه بریم؟
پسره: جوابمو نمیدی؟
سارینا با سرش گفت نه....ولی مگه این از رو میرفت!...باز گفت:میای با هم بریم تاپ بازی کنیم؟
سارینه:من بدون عرفانه جون جایی نمیرم...
پسره:خب عرفانه جونم میبریم....
منم سریع گفتم:اقای محترم من برای بچه ها عرفانه جونم برای دیگران خانم رعوفم ....
بی شخصیت واسه من یه ابروشو داد بالا و گفت:خب خانم عرفانه رعوف با من و سارینا خانم میای بریم تاپ بازی؟
-نه خیر من کارای مهم تری هم دارم....
پسره پوزخند زد:یعنی مهم تر از خاله بازی؟.....
-اونش به خودم مربوطه شما هم انقدر به سارینا پیله نکنین....از شما میترسه....
پسره:مگه من غوله شاخ دارم که میترسه؟
-جثه اتون که دست کمی از غول نداره.....شاخو نمیدونم...ویه پوز خند زدم و دست سارینا رو گرفتم و رفتم ...

روزای بعد رو با خودم کتاب میبردم و میخوندم.....یک کلمه هم با سپهری حرف نمیزدم....حتی دریغ از سلام،النازم چند دقیقه تو روز میدیدمش....یه حالت جدیدی که سپهری پیدا کرده بود بعضی موقع ها رو صورتم میخ میشد منم پشتمو بهش میکردم تا دیگه چشم چرونی نکنه....وبعضی موقع ها هم از نگاهش میترسیدم....
یه روزکه طبق عادتم بدون در وارد شدم یه دکتربهبودی رو توی اتاق دیدم...
-سلام معذرت میخوام مزاحم شدم ....اومدم برم بیرون دکتره گفت:
سلام خواهش میکنم بفرمایین داخل...
-مزاحم نمیشم....میرم بیرون تا شما راحت باشین....
دکتر:نه بیا تو....اینجا تو از مهراب خان مراقبت میکنی پس غریبه نیستی...
-رفتم داخل و دارو های سپهری رو که حالا میدونستم اسمش مهرابه رو بردم جلوش گذاشتم و گفتم بفرمایین....
با تعجب بهم نگاه کرد....انگار که چی شده؟....
بهبودی:بخور مهراب که این دارو ها شفاست....من که اگه همچین پرستاری داشتم با یه قرص خوب میشدم...و رو به من کرد:بشین...این که با من حرف نمیزنه حداقل تو باهام حرف بزن....
تو دلم گفتم چه پر رو تشریف دارین شما دیگه؟؟....نشستم و باز گفت:
ببینم تو اینجا صبح تا شب چه کار میکنی؟مهراب که حرف نمیزنه پس تو تنهایی چه کار میکنی؟
-به شوخی گفتم:اقای دکتردیگه کم کم باید منم یه ویزیت بکنین....
بهبودی:مهراب تو دلت به حال خودت نمیسوزه به حال خانم رعوف بسوزه....
مهراب به گلدونی که روزای اول اورده بودم خیره بود...وچیزی نگفت...
بهبودی:اقا مهراب گوشت با منه؟...
مهراب:.....
بهبودی:پس با منه... مهراب کی میخوای این سکوتت و بشکنی؟پسر ازین اتفاقا تو دنیا زیاده.....اگه همه بخوان مثل تو بشن که دنیا نابوده....!تو جوونی...اینده داری....با از دست دادن عزیزات که نبایددل از دنیا بکنی....
و کلی مخ مهراب و شست وشو داد ورفت.......چند دقیقه ساکت موندم.....
 
تنها صدایی که سکوت اتاقو شکست گوشیم بود....
-جانم؟
عرفانه:سلام جیگر خوبی؟
-سلام خوبم تو خوبی؟شنگولی؟
عرفانه:من....اصلا....بیکار شدم زنگیدم بهت که حوصله تو هم سر نره...
-خر خودتی.....باز اومده که تو امپر ترکوندی؟
عرفانه:ای بلا از کجا فهمیدی؟انقدر تابلوام؟اره اومده...هنوزم هست...به بهونه گوشی از اونجا دور شدم....
-اونجا کجاست؟
عرفانه:محوطه بازی توی پروشگاه...
--اهان که این طور...عرفانه حرفمو قطع کرد:وای خاک بر سرم داره میاد سمت من...باز میخواد ضایعم کنه....عاری چکار کنم؟
-خاک بر سرت چرا حول کردی؟عادی رفتار کن تابلو....شروع کن یه چیزی بگو....
عرفانه:باشه عزیزم میام حتما.....شام مهمون من...
-شام میای خونمون اونم مهمون تو....باشه قبول...
عرفانه:اره الان تو حیاتم...صداشون میاد...خیلی شیطون شدن...روز به روزم شیطنتاشون بیشتر میشه....امروز یکی از پسرا بهم گفت عری جون...
-راست میگی؟ من که میگم از بچه ها خوشم نمیاد تو میگی چرا؟
عرفانه:حالا از دیوونه های تو که بهترن...
منم با صدای بلندی که مهراب هم بشنوه گفتم:اینا دیوونه نیستن،از من و تو هم سالم ترن....فقط با دنیا و اطرافشون قهر کردن...
عرفانه:باشه حالا تو هم نمیخواد غیرتی بشی برای اون پسره دیوونه تر از خودت....تازه...یه دفعه صدای یه مردی اومد...
مرد:خانم رعوف میشه چند لحظه وقتتون رو بدین به من؟
عرفانه:من.....ا.....دارم با تلفن صحبت میکنم...متوجه نشدین؟
مرد:چند لحظه بیشتر نمیشه....بعد از مکثی عرفانه گفت:باشه...بعدش به من گفت:عزیزم با من کاری نداری؟
-همون پسرس؟
عرفانه:اره شب میبینمت...
-خوش بگذره...
تلفن رو که قطع کردم مهراب و دیدم همین جوری زل زده بهم.....ای چشمات دران ...خوردیم.....برای اینکه حواصش پرت بشه:اقای سپهری....چای میل میکنین؟
سپهری:.....
منم رفتم دو تا چایی خوش رنگ گرفتم از ابدار خونه سینی رو جلوش گذاشتم:جوابمو ندادین....ولی بفرمایین...
****
شب عرفانه جریان بعد از قطق کردن تلفن رو برام تعریف کرد....
عرفانه:بعد اینکه تلفن و قطع کردم بهش گفتم بفرمایین؟
پسره:من ....من.....ای خدا.....خانم رعوف نمیدونم چجوری بگم؟
-بفرمایین راحت حرفتون رو بزنین...بدون حاشیه....
پسره:بدون حاشیه؟خب ....خب من.....من به شما علاقه مند شدم....
من که انتظار همچین چیزیو نداشتم:بله؟متوجه نشده؟
پسره:از این واضح تر؟من میلاد هستم....البته اسم فعلیه منه.....یه مدتیه که به شما ....
حرفشو قطع کردم:ببخشین اقا من گوشم ازین حرفا پره....حتی نگهبان اینجا هم به من اظهار علاقه کرده...پس در نتیجه حرفاتون برام ارزشی نداره...
میلاد:من از اشنایان اقای متین هستم...
با تعجب بهش گفتم:اقای متین مدیره پرورشگاه؟
میلاد:بله
-خب این به من ربطی نداره...
میلاد:اینو بهتون گفتم که بدونین مزاحم نیستم و با شناخت کامل شما جلو اومدم
-اقای...؟
میلاد:میلاد هستم...
-فامیلیه شریف؟
میلاد:شاید بخندین ولی فامیلیمو نمیدونم....
-یعنی چی؟حتما از اسمون یه دفعه افتادین رو زمین؟شایدم....
میلاد:شایدم زیر بته ای چیزی؟هان؟ولی اگه افتخار اشنایی بیشترو بهم بدین جواب سوالتون رو میدن
-معذرت میخوام ولی تا حالا ازین افتخارا نسیب کسی نشده ازین به بعد هم نمیشه......
سریع از کنارش رد شدم..
میلاد بلند گفت:ولی این افتخار مال من میشه.....خواهیم دید
 

-سلام اقای سپهری.....صبح به خیر
مهراب با چشمایی که از ترس گرد شده بود نگام میکرد.....رفتم سمتش:ببخشید...ترسوندمتون؟
وهمون موقع نگام افتاد به گلدون تکه تکه شدم....این اخرین یادگاری ایمان بود...بغض داشت خفم میکرد....به مهراب که به خاطر اشگی که تو چشمم جمع شده بود تار میدیدمش،نگاه کردم.....دیگه صبرم تموم شد با فریاد گفتم:دیوونه ی عوضی،چرا گلدونم و شکستی؟اون یادگاری بود.....عوضی لعنت به تو....دیوونه لال،چرا حرف نمیزنی؟روانیه عوضی......
تو یه لحظه دیدم مهراب اومد سمتم و هولم داد ....به خاطر اینکه ضربش ناگهانی بود تعادلم رو از دست دادم ....عقب عقب رفتم....و وقتی داشتم میافتادم رو زمین صدای مهراب اومد:نه......مواظب باش.....به سرم ضربه شدیدی وارد شدو داشتم کم کم بی هوش میشدم...
مهراب اومد کنارم رو زمین نشست وگفت:پاشو غلط کردم...بلند شو.....
و دیگه چیزی نفهمیدم...
وقتی چشم باز کردم دیدم تو اتاق ،رو تخت مهرابم....دیدم کنار تخت رو صندلی نشسته....
-من چرا اینجام؟
مهراب:.....
به ذهنم فشار اوردم،همه ی اتفاقایی که افتاد یادم اومد....به جای گلدان که حالا خالی بود نگاه کردم...
-کار خودتو کردی؟
مهراب:....
-بی خودی واسه ی من فیلم بازی نکن،دستت پیشم رو شد....
مهراب:....
-به جهنم که حرف نمیزنی.....به درک.....
از رو تخت پاشدم سرم گیج رفت باز رو تخت نشستم....چند ضربه به در خورد و خانم معتمدی اومد تو....
معتمدی:به هوش اومد؟
مهراب فقط به من نگاه کرد.
معتمدی:چه طوری دخترم؟بهتر شدی؟
-ممنون،به لطف اقای سپهری خوب بودم بهتر شدم....خانم معتمدی گفتم که اگر مشکلی پیش بیاد من دیگه به کارم ادامه نمیدم....اینم مشکل...
معتمدی:صبور باش دخترم....
-من دیگه به این کار نیاز ندارم....
معتمدی:تو به خاطر چی این رفتارو میکنی؟
-این اقا منو هول دادن و سرم خورده به.....نمیدونم...یادم نیست چی بود،بی هوش شدم....اون وقت شما میگین چرا اینجوری شدم؟
معتمدی:تو به خاطر اون گلدون به هم ریختی؟
با سر تایید کردم....
معتمدی:میدونی اون گلدون باعث شد که اقای سپهری سکوتش رو بشکنه؟
-میخوام نشکنه صد سال....
معتمدی با خنده گفت:خب اگرم خودت میخواستی استعفا بدی،دیگه اقای سپهری تو رو به خاطر این حرفت اخراج میکنن....مگه نه ؟
مهراب:ایشون نه یک نفر دیگه میاد وبد تر از ایشون برخورد میکنن....
تو دلم گفتم بابا تو دیگه کی هستی؟چه صدایی داری؟
معتمدی:خب پس من برم دیگه....امروزم با اجازه ی اقای سپهری برو منزلتون فقط تنها نرو.....امیدوارم که دیگه مشکلی پیش نیاد....
از اتاق بیرون رفت.......

از جام بلند شدم که برم خونه صدای مهراب میخ کوبم کرد....
مهراب:معذرت میخوام ولی من اجازه مرخصی ندادم!
-شما بهتر بود که اصلا زبونتون باز نمیشد اینجوری من راحت ت ر بودم......وبا قیافه ای که میدونم از عصبانییت قرمزه رفتم یه گوشه رو مبل نشستم....
بعد از چند دقیقه الناز بدون اینکه در بزنه داخل اتاق شد و رو به من گفت:وای خاک بر سرم....خوبی؟طوریت نشده که؟خدا ذلیلت کنه مرد،چرا دیوونه بازی در اوردی؟چرا عقدت رو سر این خالی کردی؟ای لال بمونی لال مونی گرفته....
پریدم وسط حرفش:بسه دیگه ادامه نده،چون اقای سپهری نطقشون باز شده الان لهت میکنه....
الناز:جون من؟
-اره...این وسط یکی باید نفله میشد تا به حرف بیان...
الناز:خاک بر سرم...اگه اخراج بشم چی؟....رو به مهراب کرد:سلام اقای سپهری،احوالتون؟مبارک باشه که.....یعنی.....
مهراب:ممنون خانم،ولی ادب حکم میکنه که اول در بزنین بعد اگر اجازه ی ورود دادن داخل بشین...
الناز:بله....معذرت میخوام....اخه ترسیدم یه وقت حال عارفه خوب نباشه.....ببخشین...
به من گفت:میتونی بیای قدم بزنیم؟
-میتونم ولی اجازه ندارم...بی زحمت بعد از ظهر صبر کن تا من و برسونی خونه.....به مامان اینا خبر ندادم که حالم بد شده.....
الناز:باشه میام....ولی کاش گفته بودی بهشون...
-اگه بفهمن که صد در صد دیگه نمیذارن که بیام سر کار....
بعد از ظهر که میخواستم برم خونه رو به مهراب گفتم:اجازه مرخصی میدین؟
در جوابم فقط یه سر تکون داد
از اتاق خارج شدم الناز رو به روی در به دیوار تکیه داده بود.....
الناز:سلام،کارت دیگه در اومده....این که از من و تو هم سالم تره؟
-خدا به خیر بگذرونه....بیا سوییچ و بگیر من نمیتونم رانندگی کنم...
بعد از سکوت جند دقیقه ای توی ماشین...
الناز:ولی خودمونیما چه به حرف اومد این پسره....
-مهراب و میگی؟
الناز:اره،تو این چند وقتی که اومده مثل بمب ترکیده صحبتش همه جا...
-جدی؟چی داره که این همه طرفدار داشته باشه؟
الناز:همه چی داره....از قیافه و تیپ گرفته تا.....،همه دارن خودشونو میکشن که این پسره رو یه بار بببینن،کلی هم به تو حسادت میکنن...
-به من دیگه چرا؟
الناز:چون تو پرستار خصوصی شی دیگه...
-چه حرفا من که اصلا ازش خوشم نمیاد پسره پر رو....الناز چقدر یواش میری مثل لاک پشت...تند برو دیگه....
الناز:ولم کن اگه این عروسک یه خش برداره که من باید کل زندگیموبا جفت کلیه هام بفروشم تا خرجشو بدم...
-تو برو خرجش با من
الناز:خودت گفتی ها؟!؟......
بعد ازاینکه ماشین و تو پارکینگ گذاشتیم وارد خونه شدیم....
عرفانه:سلام... چه عجب ازین ورا الناز؟
الناز:سلام خوبی؟اونم به خاطر ابجیت اومدم
عرفانه:سلام عاری جون خوبی؟
-سلام عری چایی میاری برامون؟مامان وبی بی کوشن؟
عرفانه:رفتن خونه ملوک خانم....
بعد ازینکه چایی رو اورد رو به من گفت:چرا انقدر رنگ و روت پریده؟
-هیچی فقط یه کم سرم درد میکنه
الناز:دروغ میگه با اون پسره دعواش شده....
به الناز چپ چپ نگاه کردم تا چیزی نگه....ولی فایده ای نداشت جذبم....
عرفانه:کدوم پسره؟
الناز:سپهری.....
عرفانه:عاری زود بگو چی شده؟
منم بی حوصله شروع کردم تعریف کردم.....
عرفانه:پسره ی دیوونه.....دیگه نباید بری اسایشگاه فهمیدی؟
-باشه چون تو گفتی....
الناز:تازه من یه خرده بیشتر میدونم که چی شده....
من و عرفانه با هم گفتیم:چی؟
الناز:داشتم میرفتم که عارفه رو ببینم یه پرستار که تو بخش عارفه اینا کار میکنه با هم دوستیم.....خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی صحبتمون رفت سمت عارفه و گفت داشتن کار میکردن که صدای عارفه از اتاق میاومده که داد میزده...این دوست ما هم حس هکار دوستیش گل میکنه میره پشت در ببینه چه خبره که صدای سپهری میاد میگفته بلند شو غلط کردم واین چیزا....بعد از یه دقیقه دوست ما هم که حس همکار دوستیش زیادی گل میکنه مبره تو اتاق که میبینه که....
الناز دیگه چیزی نگفت...
-چی میبینه؟
الناز: همین جوری که نمیشه خرج داره....
عرفانه:بگو دیگه لوس نشو....
الناز:خب به خاطر تو میگم....هیچی میبینه که سپهری عارفه رو بغل کرده...
انچنان جیغ زدم که گوشای خودمم کر شدن:چییییی؟
 
الناز: بابا غلط کردم ، من که بغلت نکردم سرم داد میزنی
شوخی میکنی دیگه مگه نه؟ : -
النازخیلی جدی: نه
- : بگو جون عارفه راست میگم
الناز: جون عارفه راست میگم
عرفانه :خب
الناز : اره خلاصه داستان تموم شد برای شما ها بداموزی داره
عرفانه : می ام میزنم توسرت ، بگو دیگه
الناز: خب خب کنترل کن اعصابتو عزیزم دیده عارفه تو بغل پسره هست وسپهری داره می زارتش رو تخت تا سپهری نگار یعنی همون همکارمون رو می بینه داد میزنه برو دکتر صدا کن بدو. خلاصه دکتر می اد و میره این پسره روانی همش مثل مرغی که نه ببخشین مثل خروسی که پرش رو کندی بال بال زده
- : وای خاک برسرم ، راست میگی ؟
الناز: اره بابا راست میگم این چایی یخ کرد. یه دونه دیگه می ارین برام تا برم
عرفانه : پس کلی حال کرده این خل وچل چون عارفه تابه حال به یه پسر نگاه هم نکرده چه برسه که بره ت
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان مجنون nameless , دنیای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان آرام وحشی - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46402

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا