تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل سوم)


با صدای ساعت وغرغرهای عرفانه از خواب بیدار شدم
- بس کن دیگه اول صبحی چقدرغرمیزنی؟
عرفانه: خیلی خسته ام، کی جمعه میشه؟ اه بازم روز بدش شنبه است
- خنگول فرداجمعه اس کلی میخوابیم
عرفانه: اره راست میگی ها چرا یادم نبود؟
- عرفانه میگم جدیدا خیلی چرت وپرت میگی؟ عوارض عاشقیه؟
عرفانه: بی جنبه حالا هی سربه سر من بذار، نوبت منم میرسه
*****
زمانی که داخل سالن شدم همکارا یه جوره خاصی نگام میکردن تودلم به هرچی مرد بود فحش دادم. پشت دراتاق وایسادم وبعدازچند ضربه به در وارد اتاق شدم و با تمام غرور سلام کردم وبی توجه به مهراب به سمت داروهاش رفتم و جلوش گرفتم: اقای سپهری بفرمایین.
مهراب: قبلاحرف نمیزدم ولی متوجه دیراومدنتون میشدم خانم ، ولی از این به بعد هم حرف میزنم ، از ادمهای بقول هم متنفرم ، تکرار نشه......
مهراب همه ی حرفهایش را به صورت امری زد ومنم از عصبانیت درحال انفجار بودم ولی تاجایی که تونستم خودمو کنترل کردم وسعی کردم بهش حرفی نزنم. روی یکی او مبلای تو اتاق نشستم وخودم و با کتاب مشغول کردم. باصدای تقه ای به در سربلند کردم ودکتر بهبودی داخل شد.
بهبودی: سلام برمرد جوان وپرستار زیبای اسایشگاه
مهراب سری تکان داد و به محوطه چشم دوخت
- سالم دکتر، خسته نباشین
بهبودی:ممنون ، شما خسته نباشی ، شنیدم غوغا کردی؟ اره؟
- منظورتون چیه؟
بهبودی :مهراب رو میگم ، من که چند وقته خودم رو کشتم حرفی ازش نشنیدم ولی شما در عرض چند وقت به حرف کشوندیش واقعا جای تحسین داره ، مگه نه مهراب؟
مهراب همون جور ساکت نشسته بود
بهبودی: نه مثل اینکه به غیر از شما با کسی حرف نمیزنه؟ورو کرد به مهراب و گفت : خوبی اقا؟
مهراب فقط سری تکان داد
- ببخشین مزاحمتون نمیشم، بااجازه
بهبودی : کجا؟ بشین دفعه ی قبل هم گفتم که مزاحم نیستی ، مگه نه مهراب
مهراب روکرد بهم و گفت: لطفا چایی برامون بیار؟
من که از حرفش شکه شده بودم ومیخواستم ازعصبانیت زبونش رو ازحلقومش بکشم بیرون اما فقط به خاطر دکتر بهبودی سکوت کردم . درحالی که سینی رو روی میز میذاشتم با حالتی خاص بهش گفتم :امردیگه ای نیست؟
مهراب: عرضی نیست بفرمایین بشینین
-ممنون تا دکتر اینجا هستن میرم یه هوایی عوض کنم. با اجازه اقای بهبودی. وبا قدمهایی تند از اتاق خارج شدم.
روی نیمکتی که روبروی پنجره ی اتاق مهراب بود نشستم اصلا در ذهنم نمیگنجید که تا این حد توسط یک شخص اون هم از جنس مذکر خرد شده باشد ولی نمیدونم چرا در برابر ازارهای مهراب سکوت میکردم اونم من عارفه رئوف!!
تو فکر این بودم که چجوری تلافی حرفهاش رو سرش دربیارم که دیدیم بهبودی داره میاد سمتم
بهبودی: عارفه خانم پاشو برو داخل اینجا سرده البته مهراب گفت بهت بگم بری تو
- دکتر فکر نمکنین که حال اقای سپهری خوب شده باشه و دیگه به من نیازی نباشه؟
بهبودی: صبورباش ، همه چیز خوب میشه. به امید دیدار. با اجازه
- به سلامت.

پس ازچند ضربه به دروارد اتاق شدم وبدون هیچ حرفی به طرف مبلی که کتابم روش بود رفتم وبی هدف شروع به ورق زدن کردم . دیگه داشت حالم بهم میخورد از این سکوت چرا حرفی نمیزد دیگه داشت خوابم می برد که خدمه اسایشگاه برامون غذا اوردن ظرف غذامو برداشتم وهمین جور که داشتم به سمت در میرفتم گفتم: من ناهارم رو تو سلف میخورم شما راحت باشین وازدرخارج شدم.
الناز رو تو سلف دیدم و باهم پشت میز نشستیم
الناز: چه خبر از اقای دیوونه؟
- ازمن که بهتره، توچه خبر؟ راستی مهمونیتون چی شد؟
الناز: هیچی رفتم و کار و تموم کردم
-یعنی قبول کردی؟
الناز: میزنم توسرتا، یعنی رفتم گفتم: ببین پسره ی شیربرنج ازت خوشم نمیا د
- واقعا؟؟
الناز: اااه ه ه، چقدر توخنگی دختر، گفتم جواب من منفی ست وتموم شد
- ناراحت نشدن؟
الناز: بشن به من چه؟
- توخودت کسیو میخوای؟
الناز: اوا.....خاک عالم.......شایعه درست نکن......هنوز گوشام دراز نشده
از سلف که خارج شدیم به سمت اتاق هامون رفتیم. داخل که شدم مهراب و کنار پنجره دیدم چشمم به ظرف غذاش افتاد که دست نخورد ست
- اقای سپهری چرا غذاتون رو میل نکردین؟ بگم غذاتون رو عوض کنن؟ سرد شده؟
مهراب: شما به چه اجازه ای رفتین سلف؟
- مگه اجازه میخواد؟ سلف جای غذاخوریه دیگه
مهراب: خانم محترم من اجازه دادم که تشریف بردین؟
- اینطوری هردومون راحت تریم اقای سپهری
مهراب: شما برای راحتی من باید هرجور که من میخوام رفتارکنین، فهمیدین؟
- اقای سپهری من این رفتار شما رو نمیتونم تحمل کنم
مهراب: پرستار من شدین باید همه چیز رو تحمل کنین
- من فکر نمیکنم که شما به پرستار نیاز داشته باشین چون حالتون ازمن هم بهتره
مهراب: این رو دکترم باید تشخیص بدن نه شما، شما فقط پرستار منین
- از این به بعد نیستم چون الان میرم و استعفا میدم
مهراب: یادته چندبار به من گفتی روانی و لال و دیوونه و......
- پس داری تلافی میکنی؟ حقت بود هرچی که بهت گفتم
مهراب: منم هرچی به تو گفتم حقت بود
درهمین حین در باز شد و دکتر بهبودی داخل شد
بهبودی: اخ جون دعوای دخترو پسر، چه باحال ، ادامه بدین ، تعارف نکنین، راحت باشین.
رو کرد به مهراب و گفت : چه خبره مرد حسابی صدات تا بخشهای دیگه هم داره میره ، چی شده؟
مهراب: توباز اومدی چیکار؟ علی حوصله ی حرفات رو ندارم
بهبودی: چقدر مهمون نوازی، گوشیمو جا گذاشته بودم که الان اومدم ببرم ، خب ادامه بدین کاری بهتون ندارم
منکه از خجالت سرم رو انداخته بودم پایین با گفتن اقای بهبودی با اجازه ازکنارش رد شدم و از در خارج شدم
توی راهرو بودم که بهبودی صدام کرد به سمت بهبودی برگشتم
- بله امرتون؟
بهبودی: جریان چیه؟
- برین از اون اقا بپرسین
بهبودی: اون اقا تا شما نباشین حرف نمیزنه، پس شما بگین
- ایشون فکر میکنن که من مستخدم خونشون هستم که هرکاری که میگن باید انجام بدم و ازشون اجازه بگیرم
بهبودی: من از طرف مهراب معذرت میخوام
- معذرت خواهی فایده ای نداره دیگه من نمیتونم به این کار ادامه بدم
بهبودی: مهراب اخلاقش بد نیس ولی نمیدونم چرا باشما اینجوری برخود میکنه، من اونو چند ساله که میشناسم از بچگی تا حالا با هم مثل برادر بودیم وهستیم مهراب تو اون تصادف لعنتی سالم موند تا این همه اسیب ببینه. اون یک جا پدرو مادر و برادر دو قلویش رو از دست داده ما باید اونو درک کنیم
- خب منم برادرم رو شش ماهه گم کردم ولی مثل ایشون نیستم
بهبودی: ........
- با اجازه من دیگه برم
بهبودی: یه چند لحظه صبر مکنی تا برم به مهراب بگم که با هم میریم؟
- مزاحمتون نمیشم شما برین به اقای سپهری برسین
بهبودی: یه دقیقه صبرکنی اومدم و به سرعت رفت..........


تو فکر تلافی بودم که بهبودی رو دیدم که از اتاق خارج شد
بهبودی: معذرت میخوام دیر کردم مهراب احساساتی شده بود، خب کجا بریم؟
- مزاحم نمیشم میرم منزل
بهبودی: ماشین داری؟
- اره
بهبودی: خوبه چون من امروز ماشین رو گذاشتم تعمیرگاه پس باهم میریم یه کافی شاپ چطوره؟
- هرجور شما بخواین
داشتم به سمت ماشین میرفتم که صدای الناز رو شنیدم
الناز: عارفه ، عارفه صبرکن....
به سمت صای الناز برگشتم که دیدم الناز دوان دوان به سمتم میاد
- چه خبره الناز؟ چی شده؟
الناز: مهمون میخوای؟وقتی که بهبودی رو دید دستپاچه شدو گفت: سلام ببخشین ندیدمتون
بهبودی: سلام خواهش میکنم احوالتون؟
الناز:ممنون. وروکرد به من و گفت: معذرت میخوام مزاحم شدم توخونه می بینمت
- توخونه؟
الناز: اره عرفانه زنگ زد و گفت که باهات بیام خونتون، تو برو من تاکسی می گیرم و روکرد به بهبودی:با اجازه
- چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
الناز: هیچی بابا، عرفانه گفت شام مهمونش هستیم
- اقای بهبودی اگر الناز هم همراهمون بیاد مشکلی داره ؟
بهبودی: نه .....بفرمایین
الناز: نه ممنون مزاحم نمیشم
بهبودی: چه مزاحمتی.... بفرمایین ودر ماشین سمت جلو رو برای الناز باز کرد
الناز: لطف کردین ممنون
سوار که شدیم رو کردم به بهبودی و گفتم: کجا برم؟
بهبودی: یه جایی که زیاد شلوغ نباشه و تو مسیر منزلتون باشه که زودتر برسین
ماشین رو به حرکت دراوردم و جلوی کافی شاپی ایستادم وفتی پشت میز نشستیم
بهبودی: خوشحال شدم که دعوتم رو قبول کردیم
پس تشکر واین حرفا بهبودی رو کرد سمت من: شما گفتین برادرتون روگم کردین؟
- بله
بهبودی: چند سالشه؟
- بیست وشیش
بهبودی: مطمئنی گم شده؟ تواین سن؟
- بله؟ یک روز صبح بی خبر گذاشت و رفت ودیگه برنگشت
بهبودی: تو روزنامه ها اطلاعیه دادین؟
- بله ولی دریغ از یک زنگ
بهبودی: من و ببخشین عرفانه خانم چه نسبتی با شما دارن؟
- خواهرم البته او نوع دوقلو هستیم
بهبودی: درست مثل مهراب و معراج
-اسم برادر اقای سپهری معراج بوده؟
بهبودی: بله کاش الان زنده بود
- توی اون تصادف فقط اقای سپهری زنده موندن؟ چطوری؟
بهبودی: مهراب کنار در نشسته بوده و پشت راننده که پدرش بوده ومثل اینکه در باز شده و مهراب پرت شده بیرون و ماشین ته دره منفجر شده
- واقعا دردناکه
بهبودی: درسته دردناکه اما کسی نمیتونه مهراب رو درک کنه حتی من
- شما چرا؟
بهبودی: چون من نمیدونم پدروماردم کین؟کجان؟
بهبودی وقتی تعجب ما رو دید ادامه داد: پرورشگاهی هستم نوزاد بودم که گذاشتنم پرورشگاه و به کمک پدر مهراب به انیجا رسیدم خدا رحمتشون کنه حکم پدرو مادرم رو دارن برام. اهی کشید و ادامه داد
بهبودی: بفرمایین خانمها بستنی هاتون سرد شد یعنی اب شد. مشغول خوردن بستنی بودیم که بهبودی مجددا رو کرد بهم
بهبودی: تصمیمتون عوض نشد؟
- درمورد اقای سپهری؟
بهبودی: اره
- ایشون با من کنار نمیان پس بهتره برم
بهبودی: اگه بری باز دوباره صدمه میبینه......

 

وجودم که براشون ارزشی نداره ، اگر نباشم چیزی تغییر نمیکنه
بهبودی: من از شما خواهش میکنم اون رفتارش رو عوض میکنه ، قول میدم
- ولی اقای بهبودی......
بهبودی: علی صدام کن، منم مثل برادرت بدون
- باعث خوشحالیم که مثل ایمان برام باشین. ببین علی اقا...... راحت بهتون بگم من دختری هستم که تابه حال غرورش شکسته نشده اونم به دست یک پسر............
علی: عارف دلش صافه...... فقط زبونش با خانم ها که اونم به خاطر اینکه مثل شما مغروره ، تنده ، همین اونم درست شدنیه
- ولی.....
علی: ولی نداره دیگه روی داداش گلت رو زمین نزن، باشه؟
- باشه خان داداش ولی ایندفعه رو قول شما حساب باز کردم
علی: مرسی، و رو کرد به الناز: شما چرا چیزی نمی گین؟
الناز: انقدر شماها حرف زدین که من یکی کم اوردم
علی: خب شما هم از فرصت استفاده کردین و بستنی تون رو خوردین ولی مال ما اب شد
الناز: اینم جزای پر حرفی و غیبت پشت سر مردم ، می تونم ازتون یه سوال بپرسم؟
علی: بله بفرمایین
الناز: شما توچه بخشی دکترا گرفتین؟
علی: هنوز که نگرفتم ، ولی اگر بگیرم کودکان می گیرم
- جدی؟ یعنی شما روانشناس نیستین؟
علی: نه چطور؟
- اخه من فکر کردم شما دکتر اقای سپهری هستین
علی : نه من فقط با اون صحبت میکنم تا از غم هاش کم بشه. راستی الناز خانم شما از کجا فهمیدین من رشته ی دکتری میخونم؟
الناز: منم مثل عارفه فکر کردم روانشناسین
- اقای سپهری دکتر ندارن؟
علی:نه ، قبلا داشت ولی راه نمی اومد باهاشون ، همه رو فراری داد و دیگه دکتر نگرفتم براش ، گفتم بذارمش اسایشگاه تا شاید بهتر بشه که اونم به لطف شما شد
الناز: عارفه من میرم پیش عرفانه چون حسابی دیر کردیم تو هم هر موقع کارت تموم شد بیا
علی: کارما تمومه می خواین تشریف ببرین راحت باشین
- ممنون ، مزاحمتون شدیم
علی: باعث افتخار بود ، خوشحال شدم
الناز: خیلی ممنون لطف کردین
علی: شرمنده نفرمایین، عارفه خانم فردا میری دیگه؟
- چون رو قول شما حساب کردم اره میرم
علی: مرسی
- تشریف نمیارین منزل؟
علی: ممنون لطف دارین
- پس با اجازه
الناز: خداحافظ
علی: به سلامت مواظب خودتون باشید

داخل خونه که شدیم
عرفانه: چه عجب بابا نمی اومدین دیگه
الناز: سلامت کو؟ اخه قرار داشتیم با یه اقای با شخصیت عرفانه جون
عرفانه: اوووه.....کی میره این همه راهو؟ کی بوده این اقای با شخصیت؟
الناز: یه اقا دکتر با شخصیت
عرفانه: از کجا تورش کردین؟
الناز: چیه حسودیت شد؟ میخوای یکی از اون دیوونه ها رو برات تور کنم؟
عرفانه: همچین میکه انگار دکتر چی هست ، خودم دارم یکی رو تورمیکنم که اونم تور شد
الناز: نه بابا، یه خبرایی هست مثل اینکه ؟ اره عارفه؟
- چه عجب مارو یکی توجمع ادم حساب کرد، نمیدونم از خودش بپرس
الناز: چی شده؟ اون بخت برگشته کیه؟
عرفانه: اول شماها بگین
الناز: هیچی بابا از دوستای مهراب همون خل و چل بود می خواست درمورد مهراب با عارفه صحبت کنه منم همراشون رفتم
عرفانه: همچین گفتی تورش کردیم گفتم شیرینی افتادیم
عرفانه برای الناز ماجرای میلاد رو تعریف کرد
الناز: پس شیرینی رو افتادیم
عرفانه: نه تا اون حد دیگه بلند شین بریم یه چایی بخوریم
پس از خوردن چایی عرفانه: حالا شام چی میخورین نیمرو یا املت؟
- ورشکست نشی یه وقت میخوای از من قرض بگیر هان؟
الناز: این همه وقت مخ منو خوردی که نیمرو و املت به خوردم بدی؟
عرفانه: نه بابا بی جنبه ها سفارش دادم تو راهه

- حالا به چه مناسبت هست؟
الناز:حتما به جای اون شیرینی شام میده
زنگ خونه به صدا در اومد وپس از تحویل شام ها شروع به خوردن کردیم
الناز: ولی خودمونیم کبابش خیلی خوبه
- ازه مخصوصا که مهمون عرفانه باشی، الناز به خونه زنگ بزن بگو شب میمونی
الناز: مزاحم نیستم؟
- حرف زیادی موقوف
بعد از شام الناز به خونه زنگ زد و گفت که شب اونجا میمونه. وارد اتاق که شدیم
الناز: شما دو تا با هم روی یه تخت می خوابین؟
- اره چطور؟ بده ؟
الناز: دوقلویی هم عالمی داره واسه خودش ، خوش به حالتون
عرفانه: خب امشب رو تو وسط بخواب منو عارفه کنارت چطوره؟
الناز: ایول چه شبی بشه امشب......... و روی تخت پرید
ماهم کنارش دراز کشیدیم
- عرفانه چرا ما اینقدر تنهاییم چرا ایمان پیدا نمیشه؟ چرا مامان وبابا همش مسافرتن؟
الناز: دخترا!! مهمونتون رو نارحت نکنین دیگه بزارین یه شب رو شاد وشنگول بخوابیم
الناز: بچه ها میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم
- بگو گوش میکنیم
الناز: مسخره نمیکنین؟
عرفانه: نه بگو دیگه
- باشه قبول
الناز: من از علی کم کم دار ه خوشم میاد
- علی کیه؟
الناز: ای خنگ بهبودی دوست مهراب
- اهان. راست میگی حواسم نبود
عرفانه: چطور به یک دفعه دیدن خاطر خواه شدی؟
الناز: قبلا دیده بودمش ولی امروز که باهاش هم صحبت شدیم بیشتر خوشم اومد
عرفانه: پس بگو اون عمه ات رو برای چی دک کردی؟ ای ناقلا
- به هم دیگه میاین . از نگاه های علی که میشد یه چیزایی فهمید
الناز:جون من؟ من الان پس می افتم
- اره ولی باید صبرکرد
عرفانه: منم میخوام یه اعتراف بکنم ، من از میلاد خوشم میاد و احساسم میگه که کاملا دوسش دارم
- اینو که میدونستم
عرفانه: از کجا؟
- از چشای چیز مرغیت
الناز: این عارفه امشب چشم بین شده ببینم عارفه تو چشای من چیزی نمی بینی؟
یه نگاه به چشمان الناز کردم
- توچشای تو ، ای بی حیا ، چه فکرای خبیثانه ای توش هست ، پسر مردم رومیخوای اغفال کنی چشم سفید
الناز: قربون دستت ، نمیخواد ادامه بدی
عرفانه: عارفه میگم منو الناز که یکی رو تور کردیم تو هم برو اون پسر دیوونه رو تور کن به هم دیگه می این، مگه نه الناز
الناز: اره واقعا جفت همن ، مغرور و دیوونه
- از لطفتون سپاسگزارم
عرفانه: بخوابیم دیگه من خوابم میاد. شب به خیر
- اره بخوابیم که فردا صبح سرحال باشیم. شب به خیر
الناز: شب به خیر
پس از چند دقیقه الناز: بچه ها شما نمی ترسین اینجا؟
عرفانه: بخواب ترسو ما مثل مرد پشتت خوابیدیم
- دقیقا مثل مرد
الناز: اخ جون پس بخوابیم............
عرفانه: پاشین تنبلا دیر شد خواب موندیم
الناز: ساعت چنده؟
عرفانه: 9
الناز: خاک بر سرم اخراج شدم
- وای چه غلطی بکنم
الناز: توچرا عین خیالت نیست؟
عرفانه: اخه من پارتیم کلفته
****

وارد سالن که شدیم
الناز: اخراج بشم چی؟
- بابا یه روزه . فوقش از اون ور جبران میکنیم
الناز که باید مسیرش رو از من جدا میکرد گفت: خدا به خیربگذرونه .فعلا. توی سلف می بینمت
- به سلامت
دوان دوان خودم رو به پشت در اتاق رسوندم که ناگهان در باز شد و مهراب رامقابلم دیدم از نگاهش ترسیم سرم رو پایین انداختم و زیر لب سلام کردم
مهراب: ساعت چنده؟
- میدونم دیر کردم معذرت میخوام ، خواب موندم
مهراب: قبلا یک ربع تاخیر داشتین ولی امروز دو ساعت
- دیشب دیر خوابیدم ، صبح خواب موندم
مهراب: من ازتون دلیل نخواستم بفرمایین، از چهارچوب در خودرو کنار کشید
- داروهاتون رو میل کردین؟
مهراب: نه. داروهام رو عوض کردن
- میشه ببینم
مهراب به روی میز اشاره کرد پس از دیدن داروها
-دکتر براتون داروهای ضعیف تری تجویز کردن ، امیدوارم به زودی هم قطع کنن
مهراب: دیروز خوش گذشت؟
- دیروز؟ کجا؟
مهراب: با علی بیرون رفتین رومیگم
- اهان بله ، جای شما خالی، از سوالش تعجب کردم ولی خوب به روی خودم نیوردم
مهراب: من میرم بیرون کمی قدم بزنم
- فقط لباس گرم بپوشین چون هواسرده
مهراب: بله ممنون. و از اتاق خارج شد
باصدای تقه ای به در از افکارم بیرون اومدم به سمت در رفتم ودر رو باز کردم ، مردی در لباس سفید که مشخصا دکتر اسایشگاه بود ، با موهای جوگندمی و قدی کوتاه پشت در ایستاده بود
- بله بفرمایین؟
دکتر: سلام. میتونم بیام داخل؟
-بله ولی اقای سپهری رفتن قدم بزنن
دکتر: با خودتون صحبت میکنم هرچی باشه شما پرستارش هستین
- بله بفرمایین داخل
دکتربه سمت مبلی که دعوت کردم نشست
دکتر: شنیدم حال ایشون بهتر شده ؟ درسته؟
- بله ، صبح هم مثل اینکه داروهای کمتری براشون تجویز کردن
دکتر: بله، با گروه پزشکی صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم داروهای ضعیف تری براشون تجویزکنیم، امیدواریم سلامتی کاملشون رو بدست بیارن هرچه زودتر
- چه کمکی از دست من بر میاد؟
دکتر چند تا سوال دیگه درمورد حالات مهراب پرسید
- به نظر شما تا چند وقت دیگه باید تحت نظر باشن؟
دکتر: بستگی داره که چه جوری با ما کنار بیان اگر همین جوری پیش بره خیلی زود مرخص میشن
دکتر: خب اگر با من کاری ندارین من مرخص میشم؟
- خیر، زحمت کشیدین . ممنون
دکتر: راستی به خاطر اینکه داروهاش رو ضعیف تر کردیم شاید عصبی بشه
- بله میدونم
دکتر: پس با اجازه. و از اتاق خارج شد
تو اتاق بی کار نشسته بودم و این پسره هم نبود.....با خودم گفتم این چه هوا خوری بود اخه که تو رفتی؟....هوا تموم شد و دست از هوا خوری بر نداشته...از بی کاری داشتم شاخ در میاوردم رفتم هدفنم و از تو کیفم ور داشت واهنگ گوش دادم رو مبل لم داده وچشامو بسته بودم،احساس کردم سنگینیه نگاه کسی رومه و داره خفم میکنه....چشم باز کردم وتو اتاق که کسی رو ندیدم!!وا....دارم دیوونه میشم کم کم ...به سمت پنجره چشم چرخوندم و دیدم مهراب رو نبمکتای رو به روی پنجره نشسته وزل زده به من....ولی تا متوجه نگام شد سرشو یه طرف دیگه کرد.....دیوونه خودش داشت نگام میکرد و اونوقت واسه من کلاس گذاشت؟....روانی....
خدمه ی اسایشگاه ناهارو اوردن ولی مهراب نیومد تو اتاق....هنوز رو همون نیمکت نشسته بود....غذاشو برداشتم رفتم سمتش.....
-اقای سپهری غذاتونو اوردن ولی شما نیومدین.....سرد میشه.....بفرمایین میل کنین...
مهراب بدون تشکر غذاشو گرفت و :خودت پس چی؟
-من داخل سلف غذا میخورم....
مهراب:خب برو بگیر تا با هم بخوریم....
-نه ممنون تو سلف راحت ترم شما هم راحت ترین....تو دلم گفتم ای روت تو حلقم....زود پسرخاله شد....
مهراب:شما به فکر راحتیه من نباش....گفتم برو بگیر...حرف دیگه ای نباشه....
یعنی داشت دود از تو چشمامم میزد بیرون....اشغال چجوری هم برای ناهار دعوتم مبکنه....خاک تو سرت....نه بابا خاک حیفه....کود حیووونی تو سرت....
غذا رو که گرفتم برگشتم پیش مهراب وروی نیمکتی که چند قدمیش بود نشستم.....سنگینیه نگاشوحس کردم ولی به روی مبارکم نیوردم....ایییش.....بدم میاد.... از بس که پرویی....حقت.....حالا اونجات بسوزه تا به من دیگه دستور ندی.....
اصلا مبل به غذا نداشتم....مثل اینکه مهرابم میل نداشت چون از گوشه چشمم دید میزدمش که با غذاش بازی میکرد...تو فکر بودم که دیدم بلند شد ورفت سمت اتاقش....از پشت سر نگاش کردم....عجب قدی داره....فکر کنم که 195قدش بود....از قدش گذشتم رسیدم به سر شونه های پهنش....از رو لباسش هم میشد فهمید که اندامش عضله ایه....رسیدم به کمرش....باریک تراز شونه هاش بود که اونم به لطف باشگاه های بدن سازی این شکلی بود.....این برای من که بدن سازی میکنم فهمیدنش اسون بود....با خودم گفتم با این هیکلش معلوم که براش کاری نداشته که گذاشتتم رو تخت.....سریع رومو برگردوندم....وای خاک بر سرت عاری که بی جنبه ای....حالا خوبه کار دیگه ای نکرده.....
نیمکتی که روش نشسته بودو دیدم که ظرف غذاش و جا گذاشته بود....احمق فکر کرده من غلام سیام....
صبح با صدای مامان که داشت از پایین با جیغ وداد صدامون میکرد از خواب پریدیم.....
-وای باز مامان بلندگوشو قورت داده.....
عرفانه:اه......خوابم میاد.....بعدش داد زد:مامی ما خوابمون میاد بی خیال ما بشین....
-ای زهر مار با اون صدات....خواب از همه جام پرید.....
عرفانه:ساکت خوابم میاد....
-بلندشو دیگه خواب از سر من پرید....
عرفانه:جون تو حوصله ندارم....بیخیال من شو....
-چی شده دیشبم ناراحت بودی؟
عرفانه:.....
-میلاد چیزی گفته بهت؟
عرفانه:این اصلا هست که چیزی بگه ؟ مثل جن غیبش زده از دو روز پیش..
-خب حتما کاری داشته که نتونسته بیاد....بیچاره نمیتونه که هر روز پاشه بیا که تو ببینیش!
بعدشم تو خیلی محلش میذاری که پلشه بیاد بدتر ضاییع بشه؟
عرفانه:خوبش میکنم که محلش نمیذارم...
صدای تلفن اتاقمون بحث و قطع کرد....گوشی رو برداشتم....
-بفرمایین؟
صدای مردی اومد :سلام معذرت میخوام مزاحم شدم..منزل خانم رعوف؟
-بله شما؟
مرد:عرفانه تویی؟خوبی؟
-معذرت میخوام شما؟
مرد:میلادم....
-اهان.....من خواهر عرفانم.....چند لحظه گوشی خدمتتون....
میلاد:شرمنده مزاحم شدم...
-خواهش میکنم....
رو به عرفانه کردم:عری پاشو تلفن
عرفانه:ای لعنت یه روز جمعه نمیذارن که بخوابم........
گوشی رو با عصبانییت گرفت...منم زدم رو ایفن تا بشنوم...
عر
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مجنون nameless , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان آرام وحشی - Blogfa , رمان پاییز بلند قسمت پنجم از فصل دوازدهم , رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46401

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا