تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل چهارم)


با عرفانه وارد خونه شدیم.....-وای بی بی چه بویی راه انداختی؟
عرفانه:اره....من کهانقدر گرسنم که بی بی رو هم میخورم....
بی بی از تو اشپزخونه اومد بیرون و گفت:وروجکا برسین بعد زبون بریزین.....
-سلام....بر بانوی منزل....
بی بی:سلام مادر برین سر و روتون و بشورین....بیاین پایین تا چایی بریزم براتون....
عرفانه:مامان اینا کوشن؟
بی بی:مامان تو اتاقشه....بابا هم نیومده......
رفتیم تو اتاقمون و من رفتم دوش گرفتم و با حولم رو تخت افتادم.....عرفانه هم رفت تو حموم...تازه داشت چشمام گرم خواب میشد......
عرفانه:پاشو پاشو بریم پایین یه چیزی بزنیم تو رگ تا به معدمون برسه......
-نمیشد دیرتر میومدی بیرون داشت خوابم میبرد.....رفتم سر کمدم وتاپ و شلوارک طوسی صورتیم و پوشیدم.....
عرفانه:ببینمت چی پوشیدی؟
رفتم جلوش.....یه سوت زد:وای خوش خوشان شوهرته ها....
-برا چی؟
عرفانه:کلی گفتم....همه چیت تکه....
خندیدم و:نه بابا تک کجا بوده توی حسود همه چیت مثل منه.....پس دیگه تک نیستم.....
عرفانه:ایییش....از خداتم باشه که من کپی توام....وسریع مثل من لباس پوشید....
نم مو هامو نگرفتم و همین جوری رفتیم پایین....مامان و بی بی وبابا نشسته بودن دور هم و داشتن حرف میزدن.....
-سلام بر همه کی.....
عرفانه:سلام لیدیز اند جنتلمن.....
بابا:سلام بابا بیاین ببینمتون.....رفتیم یه ماچ گنده از لپ بابا کردیم و کنارش نشستیم.....
به مامان نگاه کردم....دیدم داره من و عری رو نگاه میکنه....
-مامی مارو ندیدی تا حالا؟
مامان:شما جرا هر روز دارین شبیه هم میشین؟
بی بی :اره ماشال... نمیشه تشخیص شون بدی از هم.....
بابا:نه دیگه تا اون حد....
عرفانه:اااا....بابا اگه راست میگی من کیم....
بابا بدون فکر کردن گفت:عارفه ای دیگه.....
عرفانه:افرین......اشتباه گفتی من عرفانم
بابا:حالا فرقی نمیکنه که جفتتون یکیین......
هممون با این حرفش بلند خندیدیم....
****
نمیدونم ساعت چند بود که عرفانه بالای سرم نشسته بود و داشت صدام میکرد....عرفانه:عاری.....چرا انقدر عرق کردی؟خواب بد دیدی؟
با صدایی که خودمم نشنیدم:گرممه....
عرفانه دست گذاشت رو پیشونیم و سریع از اتاق بیرون رفت....منم کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم......
صدای بی بی منو از خواب نازنین کشید بیرون....
بی بی:پاشو مادر....ضعف میکنی بس که میخوابی....پاشو یه چیزی بخور....
با صدایی که بیشتر شبیه خروس بود گفتم:بی بی خوابم میاد....سرم درد میکنه....
بی بی:میدونی چند ساعته خوابی؟پاشو....ناهار که نخوردی.....حداقل عصرونه بخور....
-چی؟بی بی هنوز صبح نشده.....عصرونه بخورم؟
بی بی:دختر تو از دیشب تا حالا خوابیدی الانم سات شیش بعد از ظهره.....
با این حرف بی بی یاد اسایشگاه افتادم.....یاد مهراب.....داروهاش.....
-بی بی چرا بیدارم نکردی که برم سر کار؟
بی بی:با این حالت ؟واجبه که بری سر کار؟دکترت استراحت داده بهت تا خوب بشی....
زیر لب گفتم:وای.....باز اتو دادم دست مهراب....
بی بی:مهراب کیه مادر؟
-هان؟ ه....هیچی.....فکر کنم تب دارم که هزیون میگم....
بی بی:اره تب داری....قرصات و بخور تا خوب شی....
تو دلم گفتم خوبه بی بی سادس وگرنه وا ویلا بود....قرصامو خوردم و بازم بی اراده خواب رفتم.....

نمیدونم اون یه هفته رو به اجبار بی بی .مامان چه جوری سر کردم تو خونه موندم.....
فقط میدونم که داشتم دیوونه میشدم....روزی که میخواستم برم سر کارمانتو ابی کاربنی که تازه گرفته بودم و با شلوار لوله تفنگیه یخی وشال یخی پوشیدم....کفش اسپرت مشکیمو هم پوشیدم،کیف ستش و هم برداشتم.....یه برق لب و یه ریملم زدم و رفتم سمت اسایشگاه....
در اتاقو که زدم جوابی نشنیدم،به خاطر همین رفتم تو و دیدم اتاق خالیه.....وخبری از مهراب نیست....حتی وسایل اتاقشم نبود.....وا....این کجا یه دفعه غیبش زد؟
رفتم سمت مسعول بخش....اونجا بود که فهمیدم،مهراب مرخص شده......
هر چی نیرویی که تو اون یه هفته جمع کرده بودم و یه دفعه از تنم اومد بیرون....
حالا من چه کار کنم؟....چرا یه دفعه ای مرخص شد؟اون که هنوز خوب نشده بود؟
با دماغ سوخته رفتم پیش الناز......
وارد اتاقش شدم.....
-الی مهراب چرا مرخص شده؟
الناز:سلامت کو بی تربیت؟
-سلام...جواب منو بده.....
الناز:خب دکترش مرخصش کرد دیگه.....
-تو چرا زودتر به من خبر ندادی؟
الناز:وااا......حالت خوبه....میگفتم که چی بشه؟شما ها که مثل کارد و پنبر بودین با هم....دیگه چه فرقی میکنه برات؟
-الی خفه شو.....اصلا حوصلتو ندارم....
الناز:ای بیتربیت....خب فکر میکردم برات مهم نیست....راستی علی سلام رسوند بهت....
-برو بابا تو هم با این علیت....من میرم دفترر خانم معتمدی......
الناز:اونجاچه کار؟خب از سر پرستارتون کارت و میپرسیدی....
-میرم استعفا بدم .....
الناز:چی؟استعفابرا چی؟به زحمت کار پیدا کردی...حالا به راحتی هم از دستش میدی؟
-اره کار خودمه خودمم میدونم چه کار کنم....
بدون اینکه منتظر حرفش بشم رفتم بیرون.........
به هر زحمت و درردسری بود معتمدی راضی به استعفام شد...
با لب و لوچه اویزون وارد خونه شدم.....
مامان:عارفه چی شد زود برگشتی؟
-دیگه نمیرم سر کار....الانم میرم بخوابم....ناهار هم نمیخوام بیدارم نکنین....
مانتو و در اوردم و پریدم رو تخت....با خودم فکر کردم....چرا من استعفا دادم؟...چرا اینجوری به هم ریختم؟....چرا انقدر داغون شدم؟......هزارتا چرا ردیف کردم ولی جوابی برا خودم نداشتم....
تابعد از ظهر از تو اتاق بیرون نرفتم.....عرفانه هم که اومد انگار مامان اینا بهش گفته بودن که اعصاب ندارم چیزی نگفت و بدون حرفی مشغول کاراش شد.........
یه دفعه چشمم و باز کردم دیدم افتادم رو زمین.....اخ سرم.....نمیری عارفه که مثل ادم نمیخوابی......همین جوری رو زمین به خوابایی که دیدم فکر کردم.....مهراب مرخص شده بود......منم استعفا دادم......من دیگه چرا استعفا دادم؟....فکر کنم شام زیاد خورده بودم که چرت و پرت خواب دیدم.....اوف....حالا خوبه که خواب بود و من استعفا دادم.......
عرفانه اومد تو اتاق و دید رو زمین ولو شدم.....
عرفانه:عاری باز افتادی رو زمین؟ولی عجب صحنه ایی رو از دست دادم.....وخندید
-زهر مار....به خودت بخند....ساعت چنده؟
عرفانه:ساعت به وقت اتاق.....شش ونیم.....حالا چرا بیداری.....بگیر بخواب که از این استراحتا دیگه نداریا....
-عری خواب دیدم که مهراب مرخص شده بود . منم دیدم مرخص شده،استعفا دادم....
عرفانه خندید:تو دیگه چرا؟جو زده شده بودی؟نکنه گلوت گیره پیشش؟
-میگم خواب دیدم.....واقعیت که نیست....
عرفانه:ولی اگه مثل اون سال که امتحان نهایی تجربی داشتیم خوابت تعبیر بشه چی؟
یه کم فکر کردم....وای اره....یادمه سال اخر دبیرستان بودیم،خواب دیدم که سر امتهان تجربی یه دبیر سخت گیر مراقب مون بود و ما نمیتونستیم تقلب کنیم....وای فردا صبحش خوابم تععبیر شد....
عرفانه:چیه؟داری به اون روز فکر میکنی؟
-اهوووم....
عرفانه:یادته چقدر بعد از انتحان فحش خوردی از بچه ها....
خندیدم و با سرم تایید کردم...
عرفانه:حالا اگه خوابت واقعییت داشته باشه وچی؟استعفا میدی؟
-نه....مگه مغز تو رو خوردم ....
عرفانه:عاری.....به من میگی خر.....
-دور از جون خر.....
عرفانه:باشه خواهر من بالاخره کارت پیش من گیر میکنه دیگه....
بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و همون لباسایی که تو خواب دیده بودم و تنم کردم.....
عرفانه:کجا میری؟
-سر کار....
عرفانه:هنوز سه روزه استراحت کردی.......
-خب.....که چی؟خوب شدم دیگه....
عرفانه:خود دانی......
با عرفانه رفتیم اشپزخونه....بی بی تا منو دید گفت:سلام مادر....کجا میخوای بری که شال و کلاه کردی.....
به خودم نگاه کردم دیدم نه شال دارم نه کلاه.....
-بی بی من نه شال دارم نه کلاه.....سلام و صبح همگی به خیر....
مامان:دخترا شب مهمون داریم زودتر بیایین خونه.....
عرفانه لقمه نون و پنیرشو گذاشت تو دهنش و گفت:کی هس؟
مامان:صد بار گفتم با دهن پر حرف نزن....بزرگ شدی دیگه دختر....زشته.....
بابا:اقای عزیزی با خانوادش میان....
-عزیزی کیه؟
بابا:عمو صادق......کوچیک بودین که رفتن انگلیس....
مامان:دو تا پسر داشتن ...همبازیتون بودن....سامان و سیاوش.....
من و عرفانه با هم گفتیم :اهان......
بی بی:حتما باید میگفت که پسر دارن تا یادتون بیاد....وخندیدن......
-ااا.....بی بی....
دو تا ضربه با دستم به در وارد کردم،منتظر اجازه ورودم شدم....تو دلم گفتم جواب نمیده بعدش درو باز میکنم و میبینم که جا تره و بچه نیست...که یه دفعه در باز شد....خندم گرفت و با خودم گفتم به به عجب بچه نره غولی.....
با صدای مهراب به خودم اومدم:چیه من انقدر خنده داره خانم؟
-ااا....سلام....معذرت میخوام....به شما نخندیدم....باز تو دلم گفتم دروغگو سگه.......
مهراب:میشه بگین این چند روز کجا بودین؟
-منزل.....
مهراب با عصبانیت گفت:مگه من با شما شوخی دارم خانم....
-منم با شما شوخی ندارم.....اقا....این اقای اخرو با لج گفتم....در ضمن برین کنار میخوام بیام تو......
چپ چپ نگام کرد و منم با تمام پر روییم رفتم تو و کیفم و گذاشتم تو کمد ونشستم رو مبل...رفت سمت پنجره و پشت به من وایساد....
مهراب:من به شما حقوق نمیدم که چند روز چند روز به خودتون مرخصی بدین....
-منم دوست نداشتم که چند روز مریض باشم و تو خونه بمونم....زیادم نگران پولتون نباشین میتونین حقوق این چند روز و کم کنین......
مهراب:مطمعن باش نمیگفتی هم اینکارو میکردم..... و بعدش یه چیزی زیر لب گفت که من نفهمیدم چی بود....
اه....چه استقبال گرمی هم ازم کرد.....بیشعور.....
منو بگو که به خاطر این غلدر تو خواب استعفا دادم....اییییش......خندم گرفت که من چقدر چرت و پرت میگم با خودم امروز.....
باز صدای غلدر اومد....
مهراب:امروز خیی شادی؟با خودت میخندی؟مطمعنی که از نظر سر مشگلی نداری؟
زیر لب گفتم:دیوونه خودتی....چپ چپ نگاش کردم و رفتم دارو هاشو دادم دستش و باز نشستم سر جام....
بعد از ناهاری که در محیط غیر دوستانه تو اتاق خوردیم،داشتیم استراحت میکردیم...(اخه نیز که فعالیتشون زیاده!)عرفانه زنگ زد...
-هان؟
عرفانه:هان چیه بی نزاکت....نکنه خوابت تعبیر شده؟
-نه...ولی اگر تعبیر میشد خیلی بهتر بود....
عرفانه:چی شده باز؟
-هیچی.....بعدا صوبت میکنیم.....چکار داری؟
عرفانه:به این دیوونه بگو امروز ساعت چهار میخوای بیای خونه....
-اووووف.....حالا واجبه چهار خون باشیم؟من شیش میام....
عرفانه:من نمیدونم....مامان گفت که ساعت چهار هر دوتامون خونه باشیم....خودت جواب مامی رو بده.....
-اوه اوه.....میام پس....
عرفانه:باشه پس فعلا.....
تلفن و قطع کردم و دیدم مهراب همون جور که رو تختش خوابه داره منو نگاه میکنه.....
خدا به خیر بگذرونه....

با استرس بهش گفتم:اقای سپهری میشه من امروز ساعت چهار برم ؟
مهراب:اونوقت دو ساعت زودتر برای چیه؟
-خب مهمون داریم باید برم.......
مهراب:خب برو....ولی این دو ساعتم از حقوقت کم میکنم.....
-باشه مشکلی نیست.....فقط محض اطلاعتون من به ختطر پول نیومدم سر کار......
اومد حرف بزنه که علی اومد تو اتاق.....
علی:سلام.....مهراب کارت دارم از نوع واجب....
مهراب:چرا تو در نمیزنی میای تو؟شاید ....شاید......
علی:شاید چی؟تو موقعیت بدی بودی؟....ای کلک......
مهراب:علی......
علی:اهان این علی معنیه خفه شو داشت دیگه؟...بعدش روشو سمت من کرد:سلام ابجی خانم چطوری؟دو سه روز نبودی بعضیا داشتن خرخره منو میجویدن که چرا نیومدی.....
-سلام....خوبی؟ماشال... چونت گرو بشه دیگه ول نمیکنیا..... کی..خر خره....
مهراب حرفمو قطع کرد و برای عوض شدن بحث:چکار داشتی؟از نوع واجب؟
-من میرم بیرون یه هوایی عوض کنم با اجازه....
رفتم بیرون و رو نیمکت که نشستم سرما تا مغز استخونام فرو رفت.....مثل بید داشتم میلرزیدم.....
وای اخه احمق تو این سرما هواخوریت چی بود؟دستامو کردم زیر بغلم تا گرم بشم....
یه سه ربعی رو موندم بیزون...دیدم اینا صحبتشون تمومی نداره،پاشدم ورفتم تو سالن....
به ربعم اونجا موندم....اه مثل خاله زنکا چقدر حرف میزنن.....
در اتاقو زدم....
علی:بیا تو عارفه....
-ببخشین...میخواستم اگه صحبتتون طول میکشه من برم خونه....چون حالم زیاد خوب نیست.....
مهراب با قیافه در هم:چیزی شده؟
-نه....به خاطر سرما خوردگیم بی حالم.....اجازه مرخصی میدین برم؟
علی:قبل از رفتنت به مهراب کمک کن تا وسایلش رو جمع کنه.....
-وسلیلشون که مرتبه!
علی:جمع کنه که بریم خونه......
دلم هری ریخت....ای خواب به خواب نشی عارفه که خوابت تعبیر شد.....
-باشه...دکتر مرخصشون کرده؟
علی:نه باید از اسایشگاه بره بیرون...مشکل اموالش هست......خب من برم دفتر میریت.....
از اتاق رفت......
هنوز تو شک بودم.......به مهراب نگاه کردم....اونم داشت نگام میکرد...
با لبخند تصنعی:خب.....بالاخره از شر من راحت شدین....
حرفم بدون جواب موند......
-بلند شد رفت سمت کمدش و لباساشو مچاله کرد تو چمدونش......
داشتم به کااش نگاه میکردم....که برگشت سمت من و گفت: برو بیرون......
-بله.....
رفتم پشت در اتاق و وایسادم....نفهم این دم اخریه هم مثل ادم حرف نمیزنه.......
با علی رفتم تو و بدون اینکه نگاش کنم ،کیفمو برداشتم و کنار در وایسادم.......
-امیدوارم دیگه گذرتون به اینجا نکشه اقای سپهری......علی اقا خداحافظ....
علی:صبر کن برسونمت......
-ممنون ماشین هست...... رفتم بیرون و با قدم های تند راه میرفتم....حرصمو رو زمین خالی میکردم وپامو میکوبیدم......
رسیدم به ماشین و با ریموت درشو باز کردم سوار شدم وسریع حرکت کردم......
تو راه خونه همش فکر میکردم که چرا خوابم تعبیر شد.....حالا خوبه استعفا ندادم مثل خوابم........

عرفانه بلند شو دیگه الان میان و تو هنوز خوابیدی.....
بلند شدم و رفتم تو حموم عرفه هم کامپیوتر رو روشن کرد و طبق عادتمون ولوووم و برد بالا و یه اهنگ گذاشت....

بازم دلم گرفته، گریم اختیاری نیست، گریم اختیاری نیست، اخه جز گریه منو کاری نیست
یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا،من غریبم ای خدا،چرا جز غصه منو یاری نیست
اگه عشق همینه،اگه زندگی اینه،نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه......
از لبهای سردم خنده گریزونه،راز دل خستم هیشگی نمیدونه،بازیچه شدن تا کی،دل رو برد زدن تا کی،افسردگی تا کی...
اگه عشق همینه،اگه زندگی اینه،نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه......
دل به هر کی دادم بی وفایی دیدم...چه رنجایی که عمری از عشق کشیدم.....
دل به هر کی دادم بی وفایی دیدم...چه رنجایی که عمری از عشق کشیدم.....
اگه عشق همینه،اگه زندگی اینه،نمیخوام چشمام دنیا رو ببینه............

جفتمون شلوار لوله تفنگیه مشگی با تنیک یشمی پوشیدیم...موهامو نو هم چون یه دست شده بودیه طرف جمع کردیم و بافتیم و بدون ارایش رفتیم پایین......
رسیدیم پلیین پله ها بلند سلام کردیم تازه متوجه ما شدن.....
عمو صادق بلند شد:رضا دو قلوهات چه بزرگ شدن......وروجکامون چه قدی کشیدن.......
-سلام عمو خوبین؟
عرفانه:سلام عمویی خوش اومدین.....
از تو بغل عمو که در اومدیم رفتیم تو بغل خاله زیبا.....
-خاله.....شما چند سالته؟ماشال...از اون سالی که رفتین جوون تر شدی.....
خاله:زبون نریز دختر.....من از دست این دوتا پیر شدم رفت......بعدش به دو تا پسراش اشاره کرد.....
بهشون نگاه کردم....ااااا.....چه گوریلایی شدن......
بی ادبا از جاشون بلند نشدن و همون جور نشسته سلام زورکی کردن.....
*****
یادمه از بچگی عمو صادق و خاله زیبا رو دوست داشتمشون مثل خاله و عموی نداشتم بودن برام....ولی دو تا پسراشونو نمیتونستم تحمل منم....این حسو عرفانه وایمان هم داشتن بهشون....سامان هم سن ایمان بود و سیاوش یک سال و نیم از ایمان کوچیکتره....جفتشون چشمای ابیه روشن داشتن وپوست گندمی....سامان موهاش مشکی بود و سیاوش قموه ای وگرنه بیشتر چیزاشون شبیه هم بود......
داشتم فکر میکردم به ادم چقدر میتونه جو زده بشه که انقدر خودشو واسه ادم بگیره.....
عرفانه دم گوشم گفت:ایییش چندشارو.....مثل قیف واسمون قیافه گرفتن ایکبیری ها......حالا خوبه با خودمون بزرگ شدن وبا شورت و دماغ اویزون دیدیمشون......
با این حرفش داشتم میترکیدم از خنده....
-دیوونه میشنون.......
عرفانه:مگه دروغ میگم نگاه کن این سامان و همچین فیگور گرفته و به حرف بابا اینا گوش میده که انگار میدونه اقتصاد و چجوری مینویسن.....این سیاوشم که داره گوشیش و قورت میده....اه ....اه....
-عری اینا چرا انقدر ذاقولی (ذاق)شدن؟قبلا چشماشون تیره تر بود.....
تا اخر شب مثل مجسمه نشسته بودیم و به صحبتهای بزرگترا گوش میداددیم.....وقتی رفتن نمیدونم که چجوری رفتم اتاق و خوابم برد......
موقع خواب هم عرفانه یه اهنگ جدید گیر اورده بود و هی میذاشت ولی اهنگش واقعا قشنگ بود....

بخواب اروم تو اغوشم
نکن هرگز فراموشم
بخواب اروم کنار من
تو پاییزو بهار من
لالا لالا تو مثل ماه
بخواب که شب شده کوتاه
لالا لالا گل گندم
نشین تو بی قراری کن
لالا لالا گل مریم
چشات رو هم میره کم کم
لالا لالا گل یاسم
ازت میخونه احساسم
لالا لالا گل پونه
عزیزم رفته از خونه
لالا لالا گل زردم
ببین بی تو پر از دردم
با الناز از اسایشگاه مرخصی گرفتیم دم در منتظر علی شدیم تا بیاد دنبالمون......علی والناز به قول عرفانه تو مرحله ی دوستیه قبل از ازدواج به سر میبردن....البته خود عرفانه هم با میلاد بود......
سوار ماشین علی شدیم....
علی:معذرت میخوام خانم ها دیر شد....ترافیک بود....
الناز: خدا خیر بده این ترافیکو.....
-علی حالا به چه مناسبت منو دعوت به ناهار کردی؟
علی:بده....خواستم ناهار اسایشگاه و نخوری؟
-نه خب ولی بهتر بود که با الی تنها میومدی....
الناز:حالا نگاه کنا.......از خداتم باشه که با ما میخوای ناهار بخوری.....
ناهار و که سفارش دادیم به علی که داشت نگام میکرد گفتم:علی گمون کنم که با من کار واجب داری.....درسته؟
علی:راستشو بخوای اره....از کجا فهمیدی؟
-کلا تابلویی......
الناز:خودت تابلویی......وبا مسخرگی گفت:ایییییش......
-خوب حالا.........به گوشم علی....
علی:حالا بذار ناهارمون و بخوریم میگه بهت.....
-نه دیگه من میترکم تا اون موقع.....
علی به الناز گفت:بگم؟
الناز:بگو.....
-مگه تو میدونی؟
الناز سرشو تکون داد ک یعنی اره....
-خیلی نامردی.....بگو علی...
علی:مهراب زیاد حالشش خوب نیست.....
با تعجب:مهراب؟خب من چکار کنم....ببرش دکتر.....
علی:دکترم بردمش....ولی فایده ای نداره.....از روزی که از اسایشگاه بردمش بدتر شده......
-خب بازدوباره بیارش
علی:نمیشه....عموش منتظره که بره اسایشگاه تا اموالشو بالا بکشه......
-وا....مگه میشه؟مگه دست اونه؟
علی:فکر میکنی برای چی یه دفعه اوردمش یبرون؟عموش اقدام به گرفتن اموال کرده بود ....به این دلیل که مهراب نمیتونه از اموال باباش محافظت کنه......
-عجب نا مردی....خوبه بچه برادرشه .....پس بگو چرا رفت.....
الناز:زیاد فکر نکن....ما بقی رو گوش کن...
علی:از اون روز چند تا پرستار براش گرفتم ولی همشون فراری میشن تو چند روز اول.......فقط تو خونه با من وعزیز خانم خوبه اونم در حد دوری و دوستی......
-خب؟
علی:تو قبول میکنی که پرستارش بشی؟
-من......اون که دیگه اسایشگاه نیست که پرستارش بشم.....
الناز:نه منظور علی اینه که بری تو خونشون پرستار خصوصیش بشی.......
همچین جیغ زدم و گفتم چی که همه برگشتن نگام کردن......همبن موقع ناهارمون و اوردن و وقتی گارسون رفت.....
-علی دیوونه شدی؟برم تو خونش پرستارش بشم؟
الناز:اره....
-الی ساکت شو.....تو خودت جای من بودی میرفتی؟
الناز:اره هر چی باشه از اسایشگاه که بهتره.......حقوق بیشتر......راحتیه بیشتر......
-ااا....اگه خوبه پس خودت برو.....
الناز:خب...مهراب به تو عادت کرده وتونستی یه مدت پرستارش باشی.....و تو تجربه پرستاری ازش رو داری......
علی:الناز راست میگه.....بازم خودت میدونی و ما اجبارت نمیکنیم.....حالا هم ناهارو بخورین تا یخ نکرده........
****
به خودم اومدم دیدم تو ماشین علی نشستم....ماشینو جلوی یه در بزرگ مشکی متوقف کرد،با دو تا بوق در و برامون باز کردن.......علی رو به پیر مردی که درو باز کرد:سلام ریموت و نمیدونم چکار کردم.....پیداش نیس.....مرسی که درو باز کردی....
مش رجب:وظیفس اقا......
علی:ممنون......
وارد باغ که شدیم چشمام چهار تا شد......چشمای النازم دست کمی از من نداشت........
علی:خانم ها باعث افتخاره که پا به خونه خرابمون گذاشتین......
الناز:این کجاش خرابه؟.....بهشته.......
ومن فقط تونستم بگم:واقعا........از زیبایی باغ نمیشد دل کند.....از ماشین پیاده شدیم .دورتادور خودمو نگاه کردم.... در ورودی خونه.....که چه عرض کنم....امارت استخر بزرگی بود که از تمیزی برق میزد......ادم دلش میخواست بپره توش.....
الناز:وای علی کاش گفته بودی مایومو با خودم میاوردم.......
علی با تعجب به الناز نگاه کرد......
الناز:اوووووووو.....ججوری نگا میکنه.....بابا شوخی کردم......
علی سرشو خاروند:اهان......هر قسمت از باغو با گلهای مختلف پوشونده بودن.......
علی:بفرمایین داخل.....
به اجبار دل از باغ کندیمو رفتیم تو.....
از دد که رفتیم تو یه خانم که بهش میخورد هم سن و سال بی بی باشه جلومون وایساد.....حدس زدم که باید عزیز خانم باشه.....
علی:معرفی میکنم.....الناز خانم.... و عارفه خانم.....
بعدش به خانم اشاره کرد.....ایشونم عزیز خانم.....
تو دلم گفتم بابا من ترشی نخورم سرکه میشم.....از بس که مخم.....
منو الناز سلام و احوال پرسی کردیم.....
عزیز خانم:سلام به روی ماهتون......بیاین بشینین تا براتون چایی بیارم گرم بشین.....
نشستیم رو مبلهایی که از تمیزی برق میزد.....چه خونه ی ترو تمیزی داشتن!....تقریبا شبیه اتاق منو عرفانه بود ار تمیزی.....اوه.....یادم باشه با عری یه دستی به سرو گوش اتاقمون بکشیم که از کثیفی برق میزنه....به الناز و علی که روی مبل دو نفره نشست بودن و اروم دم گوش هم حرف میزدن نگاه کردم.....تو دلم گفتم ایییش خب بلند بگین تا منم فیض ببرم......اصلا چی میگین هی دم گوش هم......
به اطرافم باز نگاه کردم....اینجا خونه مهراب بود.....و من اومده بودم اینجا......اومده بودم تا شانس پرستاری از مهراب و امتحان کنم....البته به قول الناز....
چند روز تو خونه با مامان اینا در گیر بودم.....البته عرفانه طرف من بود.......وای که چه جنگ اعصابی داشتم تو این مدت.....بعد از اون روز که علی این پیشنهاد به قول مامان بی شرمانه رو به من داد(حالا انگار پیشنهاد های چیزی داده)
کلی فکر کردم.....تا تصمیمو گرفتم به مامان اینا گفتم . با مخالفت صد در صدشون روبه رو شدم....این وسط بی بی هم برام کاسه داغتر از اش شده بود.....اون مخالفتش بیشتر از صد در صد بود.....خلاصه که با هزار زحمت و شرط و شروط اومدم اینجا.....
باز به الی اینا نگاه کردم و دیدم اینا هی به هم نزدیک تر میشن...این عزیز خانم هم که انگار میخواد برا خاستگاراش چایی بریزه......
یه سرفه مصلحتی کردم که علی اینا به خودشون بیان...دیدم نه بی فایدس.....
-ببخشین منم اینجا هستما......جان من بی تعارف برین جفتتون با هم رو یه مبل یه نفره بشینین اینجوری راحت ترین......
صدای خنده بلند عزیز اومد:وای دختر تو چه با مزه ای......
-قربون شما......نظر
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان مجنون nameless , دنیای رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46400

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا