تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل پنجم)


 دوباره در زدم.......این دفعه جواب داد که میتونی بیای تو........
رفتم داخل....اولین چیزی که متوجه شدم این بود که بوی سیگار مییومد.نمیشد مهراب و از پوسترهای بزرگی که از خودش بود تشخیص داد.....
دیدم رو مبل نشست و داره سیگار میکشه.....
-سلام صبح به خیر.......
مهراب اصلا سر تکون نداد چه برسه که حرف بزنه........
-صبحانه و دارو هاتون رو اوردم......اول یه مقدار صبحانه میل کنین بعدش دارو هاتون رو بخورین......
بردم گذاشتم رو میز روبروش و کمی کنارتر وایسادم........
-اقای سپهری اجازه میدین که به عزیز خام بگم بیان اتاقتون رو مرتب کنن؟
مهراب:خودت چکاره ای؟
با چشمای گرد شده:بله؟
مهراب:این کار جزء وظایف شماست.......
-نه شما اشتباه میکنین.....من پرستار شمام....نه مستخدمتون..........
مهراب:داری تو این خونه کار میکنی پس خدمه ی ایجایی........بعدش نگاه تحقیرامیزی بهم انداخت.......
پس با من لج کرردی؟.....میخوای فراریم بدی؟.......به همین خیال باش.....
-ولی این تو قرار داد ذکر نشده......
مهراب با داد :من میگم اتاقمو تمیز کن بگو چشم........فهمیدی؟
شک زده نگاش کردم........از عصبانیت نفس نفس میزدم......بابام تا حالا سرم داد نکشیده بود..........
بغض گلومو گرفته بود......داشتم خفه میشدم.....چند بار پشت سر هم اب دهمنم و قورت دادم تا بغضممم بره پایین.......
چشمام داشت پر اب میشد......سرمو انداختم پایین و بدون حرف رفتم پایین.......
در اتاقو که بستم اشکام راه شونو پیدا کردن و ریختن پایین.......ررفتم تو اتاقم.......خودمو تو ایینه دیدم........عرافه ببین کارت به کجا رسیده.....یه پسر سرت داد زد.....اونم برای تمییز کردن اتاقش......بهت گفت مستخدم......کار عارفه مغرور به کجا کشیده........صبر کن اقای سپهری دارم برات.....انچنان غرورتو خرد کنم که به غلط کردن بیوفتی......
رفتم یه اب زدم به صورتم.......باز دوباره ریمل و برق لبم و زدم.....ولی بازم اثارگریه تو چشمام بود....گوشی و هدفنم و هم برداشتم........
رفتم پایین تو اشپزخونه عزیز خانم داشت ناهار درست میکرد . متوجه من نشد.....
-عزیز خانم.....یه دستمال نمدار و یه دستمال خشک بدین بهم.....جارو برقیتونم بگین کجاس.......
عزیز:مهراب چرا داد زد سرت؟
-هیچی.....یه مقدار عصبه......خوب میشه.........دستمال میدین؟
عزیز:اره.....ولی برا چی؟
-اتاق اقای سپهری رو میخوام تمیز کنم......
عزیز:نه مادر این وظیفه منه....حالا که اجازه تمیز کردن داده خودم میرم....ناهارو درست کنم میرم......
-خودشون گفت که من تمیز کنم.....بی زحمت دستکش هم بهم بدین......
دستمال و جارو بدست پشت در اتاق وایسادم.....هدفنم و گذاشتم تو گوشمو صدای گوشی رو هم زیاد کردم.....اینجوری حداقل دستورای مهراب و نمیشنیدم....
دوتا ضربه به در زدم.....
رفتم تو اتاق،بدون اینکه نگاش کنم شروع کردم به کار کردن.......چقدر اتاقش گند گرفته.......کثیف......یک سانت خاک رو وسایلش نشسته بود.....سنگینیه نگاشو حس کردم ولی محلش نذاشتم اهنگ و پلی کردم.....عبدالمالکی شروع کرد به خوندن.......
دورت بگردم......درمون دردم
جونت بسته به جونم،تا ابد پیشت میمونم،واسه من خیلی عزیزی،دوستم داری میدونم
دوست دارم میدونی،اخه خیلی مهربونی،دوست دارم همیشه،واسه من عزیز جونی.....
دورت بگردم درمون دردم کاشکی بگیری دستای سردم
دورت بگردم درمون دردم کاشکی بگیری دستای سردم
دوست دارم کنارم باشی،تا ابد تو یارم باشی،تو این فصل خزون دردم،دوست دارم بهارم باشی
اخه بی تو من تا ابد دلگیرم،روز و شب با خودم درگیرم ،تو نذار بی تو من تنها شم،تو بری بی تو من میمیرم...
دورت بگردم درمون دردم کاشکی بگیری دستای سردم........
با چه عذابی من خودمو نگه داشتم که نرم وسط و یه قر نیام........
کارای اتاقش یک ساعت تمام وقتمو گرفت....دیدم هنوز صبحونه شو نخورده یه هدفنم و در اوردم با لحن جدی :اگه صبحانه نمیخواین پس دارو هاتون رو بخورین......
خدا رو شکر دارو هاشو بدون حرفی خورد.....منم سینی و برداشتم و رفتم بیرون.......
شب ساعت هفت بود که رسیدم خونه....به خاطر خواب بعد از ظهرم خیلی سر حال بودم.....سریع رفتم لباسامو با تاپ و شلوار برمودای مشگیم عوضشون کردم....رفت پایین و پیش بی بی ومامان نشستم......
-اهل خونه چطورن؟
مامان:خوب ....تو چطوری؟خسته نباشی....
-ممنون.....خسته که نیستم....همش خوردم و خوابیدم......تو دلم اضافه کردم به جز اون تکه ی حمالی برای مهراب.....
بی بی:خب چه خبرا مادر....راضی بودی؟
-بللللله.......راضی که هیچ مرضی هم هستم....عری کجاس؟دیر نکرده؟
مامان:نه زنگ زد گفت دیر میام....میخواست با دوستاش بره بیرون شام بخوره.......
-ااا......تنها تنها!.....سریع اس دادم بهش که کدوم گوریی؟
بی بی:خب تعریف کن چه خبر بود؟
-چی چه خبر بوده؟
بی بی :خونه پسر دیوونه دیگه......
-ااا.... بی بی .....دیوونه چیه؟اون افسردس همین...سلامتی خبری نبود که بگم.....
همین جور که داشتم حرف میزدم جواب اسم اومد....
عرفانه:یه گورییم که ببینی کفت میبره.....
جواب دادم :کجایی؟با کی هستی؟
رو به بی بی گفتم:اره.....چی داشتم میگفتم؟
بی بی:خدایا....جوونای امروز بدتر از پیراشن.....حواست کجاس؟گفتی خبری نبود.....
-اهان.....اره دیگه خبری نبود.......با این حرفم مامان چشم غره بهم رفت......
-وای مامان....اینجوری نکن چشاتو.....لوچ میمونی.....
باز اس اومد....
عرفانه:با میلادم.....اومدیم بیرون شام بخوریم......
جواب دادم:ای کوفت نخورین....بدون من میری ددر دو دور؟اگه میلاد و ببینم یه پس گردنی مهمونش میکنم......
بعد از چند ثانیه گوشیم زنگ خورد عرفانه بود.....
-من میرم تو اتاقم.....
گوشی رو جواب دادم:چی میگی ور پریده؟خوب مامان و بابای ساده رو میپیچونیا؟
عرفانه:ای جز بزنی.....سلامت کو؟
-تو دهنم......
عرفانه:چقدرم سلام میکنی......جات خالی عارفه،میلاد یه جای قشنگی منو اورده....
-الان میخوای دل منو اب کنی؟نه جوجو....من دلم اشوب میشه از لوس بازی های شما.....حتما یه جای پر شمع عاشقونس!......
عرفانه:دقیقا.....
-ای کوفت.....
عرفانه:میلاد سلام میرسونه.....میگه پاشو بیا اینجا.......
-نه قربانت....تو هم سلام برسون......یه دفعه دیگه قشنگ مثل ادم دعوتم کنه تا بیام......بعدشم من باشماها نمیرم جایی....
عرفانه:گمشو.....از خداتم باشه......
-خب حالا ....برو من کار دارم....زود شامتو ن وبخورین و بیا......
عرفانه:قربانت خداحافظ.........
روی تخت خودمو پرت کردم......فکرم رفت سمت مهراب......به رفتارش.....به حرفاش.......به عکس العملای خودم در برابر مهراب...........

احساس کردم که یه چیزی گلومو گرفته و دارم خفه میشم........چشم باز کردم دیدم اتاق روشن شده........
عرفانه هم طبق عادتش منو جای بالشتش بغل کرده بود........با صدای کمی گفام عری بد خوابیدی.....یه کم بلندتر گفتم عری بلند شو........
دیذم باز جواب نمیده بلند دم گوشش گفتم عری بلند شو خفم کردی..........
عرفانه:اه.....چته نصف شبی؟بلندگو قورت داده......ایش.......وپشت به من خوابید.....
-نصف شب نیست و صبح شده......
عرفانه:ساعت چنده؟
-هفت........
عرفانه:ای ناله بزنی میلاد که نمیذاری بخوابم.......
-چکار به اون داری؟
عرفانه:اقا دستور دادن که صبح ساعت هفت و نیم میاد دنبالم تا بریم پرورشگاه......
-بی چاره داره ابراز علاقه میکنه.....عاطفه نداری دیگه......
عرفانه:مردشور این ابراز علاقه کله صبحشو ببرن........
وقتی اماده شدیم سوار ماشینم شدم و عرفانه سرشو کرد تو ماشین....
عرفانه:بیا میلاد دم دره.....ببین میپسندی؟
-دیرم میشه باز گیر میده بهم مهراب.....یه وقت دیگه میبینمش.....منم نباید بپسندم این تویی که پسندیدی.......
عرافنه:منظورم این بود که به عنوان شوهر ایجیت میپسندیش یا نه.....
-ای خاک به تو سرت .....بی جنبه هر وقت خاستگاری کرد اون وقت بگو شوهر.....
عرفانه:باشه برو تا حالتو نگرفته.....
ماشینو روشن کردم و از در زدم بیرون...یه کمری جلوی خونه پارک شده بود....شیشه های دودیش باعث شد تا من رانندشو نبینم...یه کم که رفتم دیدم عرفانه دم ماشینه وایساده و راننده پیاده شد......فاصلم تا اونا زیاد بود و نتونستم میلاد و ببینم........
ساعت داشت هشت و ربع بود که رسیدم خونه مهراب.....سریع ماشینو جایی که دیروز نگه داشته بودم گذاشتم و سوییچم روش گذاشتم که برام ببرن پارکینگ.......بدون اینکه در بزنم رفتم تو و با صدای بلند گفتم:سلام عزیز جون منم عارفه......کجایین؟
عزیز:تو اشپزخونم مادر بیا اینجا.....
رفتم تو اشپزخونه و بعد از روبوسی با عزیز علی هم وارد اشپزخونه شد...
علی:سلام عارفه خوبی؟
-قربانت.....تو خوبی؟سلام صبح به خیر.....
علی:صبحونه مهرابو ببر وبیا تا با هم بخوریم.....
-من که صبحانه خوردم ولی اگه اشگالی نداره به اقای سپهری هم بگم تا بیان پایین؟
علی:نه.....چه اشگالی اگه بیا که خوشحالم میشیم....ولی محاله که بیاد سر میز.......خود دانی.....
-پس من میرم تا شانسم و امتحان کنم....
رفتم بالا و بدون اینکه لبلسامو در بیارم ،یه راست رفتم دم در اتاق مهراب و دوتا ضربه به در زدم.....
مهراب:بیا تو ......
رفتم تو و دیدم رو تخت نشسته.....
-سلام اقای سپهری.....صبح به خیر.....
ولی اون جوابی نداد بهم و فقط نگام کرد....
-اقای سپهری عزیز جون میز صبحانه رو چیدن تشریف میارین تا صبحانه میل کنین؟
مهراب:نه من تو اتاقم راحت ترم...
-اخه.....
اخه نداره...همین که گفتم......
-چشم... هر جور راحتین.....الان براتون میارم......
تمام نیرویی رو که داشتم با این حرفش از بدنم کشید بیرون.....رفتم تو اتاقم و پالتو و روسریم و در اوردم....تو اینه به خودم نگاه کردم.....صبح موهامو یه طرف سرم بافتم و جلوی موهامو هم یک طرف ریختم توی صورتم.......لباس بافت یقه شلمو با شلوار کتون یشمی پوشیده بودم......نهایت سعیم و کرده بودم تا ظاهرم خوب باشه......
تو دلم گفتم لیاقت نداری که برات تیپ بزنم.........

با سینی صبحانه وارد اتاقش شدم....تو اتاق نبود،ولی صدای اب میومد.فهمیدم که رفته حموم....
منم از فرصت اسنفاده کردم و وسایل اتاقشو بررسی کردم.....در و دیوارش پر بود از عکسای خودش و یه خانم واقا که حتما پدر مادرش هست......به چندتا از عکسا که دقت کردم دیدم دو تا مهراب توش بود....یعنی مهرابم برادر دو قلو داره؟.......پس کجاس؟رفتم کنار میز تختش....روش یه انگشتر بود،یه نگین درشت مشکی روشو گرفته بود.......برداشتم و کردم تو انگشتم.....تو همه انگشتام بزرگ بود حتی شستم.......من میگم غوله دروغ نمیگم که......داشتم همینجووری تو انگشتام جابه جاش میکردم.....صدای مهراب واز پشت سرم شنیدم....ده متر بالا تر از سقف پریدم.....برگشتم سمتش...با حوله حمام تنش وایساده بود...هول کردم....
-سلام......صبح به خیر....یه کم فکر کردم دیدم اینا رو قبلا بهش گفتم.....باز گفتم...
-صبحونتون رو اوردم براتون......
داشت نگام میکرد......نگاش رفت سمت دستم......
یه دفعه داد زد که مو به تنم سیخ شد....
مهراب:تو چه غلطی کردی؟
من هاج و واج نگاش میکردم.........
مهراب:میگم چه غلطی کردی؟
-من......من........
مهراب:تو چی؟.......
و تو یه حرکت منو هول داد سمت دیوار و با یه دستش گلومو گرفت . با یه دست دیگش انگشترو از دستم کشید بیرون......
مهراب با داد گفت:با چه اجازه ای اومدی تو اتاقم و وسایل منو زیرو رو میکنی؟
دستی که رو گلوم بود یه فشار محکم داد......تو دلم اشهدم و خوندم.......چرا یه دفععه پاچه گیر شد.....
اومدم حرف بزنم دیدم نمیتونم......دیگه داشتم نفس کم میوردم.......با دستای بی حالم مچ دستشو گرفتم......سعی کردم خودمو ازاد کنم ولی نشد.........
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون......رنگمم که فکر کنم با دیوار یکی شده بود........با چشمای به خون نشستم که از بی نفسی بود به چشمای به خون نشسته از عصبانیتش زل زدم.........داشتم کم کم نوای مرگو میشنیدم......
در باز شد و فرشته نجات من یعنی علی اومد تو.....مهراب و با دستاش پرت کرد یه طرف وزیر بغل منو گرفت و نشوند رو تخت.....
علی داد زد:داشتی چه غلطی میکردی؟...مهراب یه چیزیش بشه میکشمت.......فهمیدی؟.....میکشمت ......
و منو رو دستاش بلند کرد و برد سمت اتاقم.....رو تخت خوابوندم...... عزیز وارد اتاق شد.....
عزیز:وای......خدا مرگم بده.....ببین طفل معصوم سیاه شده.......حالت خوبه عارفه.....اره مادر؟
بی حال رو تخت افتاده بودم....نفسام داشت کم کم طبیعی میشد......فقط سر تکون دادم......
علی با یه لیوان اب اومد سمتم و کمکم کرد که بلند بشم....نشستم و یه کم اب قند به خوردم داد.........
به عزیز نگاه کردم داشت گریه میرد.....منو علی هم دست کمی از اون نداشتیم.......
برای اینکه حالشون عوض بشه....
-من خوبم......عزیز جون چرا گریه میکنی؟
علی:به خدا اگر چیزیت میشد خودم میکشتمش.....
-حالا که خدا رو شکر سالمم......عزیز گریه نکن دیگه....عزیز بی زحمت برم یه مسکن میارین؟
عزیز اشکاشو پاک کرد و رفت بیرون......علی هم پشت سرش رفت.....چند دقیقه بعد صدای داد علی اومد....
علی:مهراب.....فقط یه بار.....یه بار دیگه دست روش بلند کنی........خودم حالیت میکنم.....
دو سه ساعتی بود که تو اتاقم داشتم به اتفاق امروز فکر میکردم......با صدای در،به اون سمت نگاه کردم و دیدم مهراب تو چهار جوب در وایساده......

 

سریع خودمو جمع و جور کردم و رو تخت نشستم....اخمامم کشیدم تو هم که حساب کار دستش بیاد.....بدنم از تو داشت بندری میزد از ترس......ایندفعه نیاد به طور کامل خفم کنه؟........
برگشتم باز نگاش کردم....دیدم درو بسته و به درتکیه داده و دستاشو تو هم قلای کرده رو سینش و نگاشو رو صورتم قفل کرده.....
-کاری داشتین؟
فقط سرشو تکون داد و اومد رو تختش با فاصله نشست......منتظر نگاش کردم.انگار تصمیم نداشت که حرفی بزنه......به پنجره نگاه کردم تا بفهمه دوست ندارم که بهم زل بزنه.......تقریبا یه دقیقه گذشت....کلافه نفسمو دادم بیرون...
-میشه اینجوری نگام نکنین؟
مهراب:چرا؟
-خوشم نمیاد.......معذرت میخوام کاری با من دارین؟
مهراب:اره.....
-خب؟
مهراب:اون کاری که کردم اصلا دست خودم نبود.......
فقط نگاش کردم.......
مهراب:باید به دکترم بگم که دارو هامو قوی تر کنه......
تو دلم گفتم میمیره بگه معذرت میخوام.....شکر خوردم........
دیدم چیزی نگفت خودمو زدم به پر رویی...
-الان این جای معذرت خواهیتون بود دیگه؟
مهراب:معذرت خواهی؟برای چی؟
-اهان......هواسم نبود که من شما رو کبوندم به دیوار و با دستام داشتم خفتون میکردم.....!
مهراب:من موردی برای معذرت خواهی از تو نمیبینم ولی تو باید از من معذرت بخوای.....
-من؟اون وقت دلیلش؟
مهراب:بدون اجازه تو وسایل منو گشتی......
-من نگشتم......
مهراب:پس انگشترم دست تو چکار میکرد؟
-رو میز بود برداشتم و فقط نگاش کردم....نخوردمش که........
مهراب:به هر حال وسیله شخصیه من بود......
-خب هر وقت شما ازم معذرت خواستین منم اونوقت معذرت خواهی میکنم......
مهراب:میدونستی که خیلی روت زیاده؟
-من در مقابل افراد پر رو ،پر رو میشم.......
نفسشو با هرس بیرون داد......حقته.....بی ادب......
نگاش افتاد روی گردن و پلکم نزد.....
توی یکصدم ثانیه اومد جلوم نشست وبا انگشتاش گردنم و ناز کرد........
من تو شک حرکتش با چشمای گرد شدم نگاش کردم.........با تماس دستش به گردنم،داغ شدم......
به خودم نهیب زدم.....عارفه خاک بر سر بیجنبت.......ادم باش......
-اقای سپهری چکار میکنین؟
مهراب:گردنت کبود شده......
-بله.....از اثرات خفه کردن منه..........
مهراب:من......من.......
از روی تخت بنلند شدو از اتاق زد بیرون........
حقا که روانی هستی.........


تقریبا یک هفته میشد که تو خونه مهراب کار میکردم.....مهراب دیگه به وجودم عادت کرده بود و بعد ازاونروز که میخواست منو خفه کنه دیگه کاریم نداشت.....البته دکترشم داروهای قوی بهش میداد که باعث میشد از بیست و چهار ساعت روزو بیستو سه ساعتشو خواب باشه........
ناهار مهراب و بردم که بهش بدم......چیزی گفت که خشکم زد.......
گفت که میاد پایین ناهار میخوره........
بعد از یه مکث چند ثانیه ای بهش گفتم....
-هرجور که دوست دارین....اتفاقا علی هم برای ناهار اومده.....بفرمایین......
جلو تر از من راه افتاد و من پشت سرش میرفتم......وقتی که وارد اشپزخونه شدیم.....عزیز وعلی با چشمایی که انداره یه توپ بسکتبال شده بود........وای داشتم میترکیدم.....
هیچ کسی یه کلمه هم نمیگفت........
-امروز اقای سپهری افتخار دادن که بیان پایین ناهار میل کنن........
عزیز:بیا مادر.....الهی فدات شم.....
علی:بیا پسر که خیلی وقته با هم ناهار نخوردیم.....
-عزیز بی زحمت ناهار منو بدین تا برم.....
علی:کجا میخوای بری؟
-میرم تو پذیرایی ناهار میخورم تا راحت باشین......
علی:نه بابا بیا بشین....ما راحتیم......مگه نه مهراب؟
مهراب:اره......بیا بشین......
رفتم نشستم.... میز شش نفره بود.....علی و مهراب کنار هم نشسته بودن....منم رفتم کنار بی بی نشستم......وجامم درست روبروی مهراب میشد...........ناهارو توی سکوتی که فقط صدای قاشق و چنگالا اونو میشکست خوردیم
بعد از ناهار دارو های مهراب و براش بردم که بخوره.....
-مهراب:بمون......کارت دارم........
-بفرمایین......
مهراب:بیا بشین.....میخوام باهات حرف بزنم.......

روی مبل نشستم و اونم رفت کنار پنجره و پشت به من وایساد......
بعد از چند دقیقه سکوت بدون اینکه برگرده.....
مهراب:نمیدونم چرا این حرفارو میخوام به تو بزنم.....نمیدونم.......تقریبا نزدیکای یک سال هست که اون تصادف لعنتی شد......منو معراج و مامان و بابا داشتیم میرفتیم شمال......نمیدونم چرا من باید زنده میموندم تا این همه درد و تحمل کنم........
صداش خشدار شده بود.....انگاز که یه بغض بزرگ راه گلوشو بسته بود......دوباره ادامه داد.....
مهراب:کاش هیچوقت نمیرفتیم شمال......اونا......اونا یکجا جون دادن و منه سگ جون از در پرت شدم بیرون......
اینو گفت و شونه هاش شروع به لرزیدن کردن.....نمیدونستم که چکار کنم.....مات مونده بودم....تا به حال گریه یه مرد و ندیده بودم.....
مهراب:هر سه تاشون کباب شدن.......تو اتیش سوختن و من موندم تو این دنیا.....
شروع کرد بلند بلند گریه کنه......منم از گریه اون گریم گرفت......بی اراده رفتم پشت سرش وایسادم و دستمو گذاشتم روی شونش.......همونجور که گریه می کردم.....
-اقای سپهری.....شما نباید نا امید باشین......شاید خدا یه زندگیه جدید و براتون رقم زده........
برگشت سمتمو خیره تو چشمام گفت:من این زندگیو بدون اونا نمیخوام.........
نگاهمون به هم بود.....نگاه مهراب رفت سمت دستم که رو شونش بود.....سریع دستمو انداختم پایین و یه زمین نگاه کردم......تو یک قدمیه هم وایساده بودیم.....
سریع اومد سمتمو منو تو بغلش گرفت........هاج و واج مونده بودم....نمیدونستم هلش بدمو چهارتا فحش بارش کن یا نه......از لحاظ تماس با نا محرم مشکل داشتم....درسته که بی حجاب بودم ولی اینو دیگه خوشم نمیومد
سرشو گذاشت رو شونم و گریه کردنشو ادامه داد........
انقدر محکم فشارم میداد که استخونام داشتن تق تق میکردن.......من که جزء قد بلندا بودم تو بغل مهراب احساس فنجونی در برابر فیل دلشتم(فیل و فنجون خودمون)قدم به زور تا سر شونش میشد.....والبته از پهنا هم که دیگه........
میگن کرم از خود درخته.....دستمو گذاشتم پشت کمرش......حرارت بدنامون بالا رفته بود......داشتم کم کم خفه میشدم.....تو همون حالت پرسیدم.......
-با برادرتون دوقلوبودین؟
مهراب:اره....
-خیلی سخته از دست دادن عزیز.....منم برادرمو گم کردم.....
مهراب از من جدا شد و بدون اینکه نگام کنه باز رو به پنجره وایساد...منم باز رو مبل نشستم....
مهراب:برادرت گم شده؟مگه چند سالش بوده؟
-بیستو شیش سالشه......
مهراب:کی گمش کردین؟
-تقریبا شیش ماه......
مهراب:از نظر عقلی سالمه؟
-بله......صبح که از خواب پاشدیم دیگه نبود.......
مهراب بعد از مکثی گفت:ممنون که به حرفام گوش دادی.......
یعنی که هررررری.....الان اضافه ای.......
-خواهش میکنم.....اینم جزعی از وظایف منه......اگه با من امری نیست مرخص بشم......
فقط سرشو تکون داد.....منم بدون حرف اضافه از اتاق خارج شدم....هیچ کدوممون از اینکه بغلم کرده حرفی نزدیم.....
رفتم پایین ....عزیز برام چایی اورد و باز رفت اشپزخونه......سرمو تکون دادم از تاسف که این زنای بیچاره نصف بیشتر عمرشونو تو اشپزخونن.......
صدای زنگ در منو از فکر تاسف کشید بیرون.....
-عزیز من باز میکنم......
در و که باز کردم پشت در یه باربیه عملی رو دیدم.......

تا چهره اشو دیدم تو دلم گفتم که یه ادم مگه چقدر تحمل جراحی زیبایی داره؟.....اینکه همه جای صورتش عملیه......گونه.....لب......بینی... .
-بفرمایین؟
دختره بدون حرفی و اجازه ای کله اشو انداخت پایین مثل چیو رفت تو......
-ببخشین خانم.....شما؟
دختر:خدمه جدیدی؟
-خدمه؟
دختره:کدوم بخش کار میکنی؟
مثل گیجا گفتم:بخش؟
دختره با صدای زیق زیقیش گفت:حرف منو تکرار نکن....جواب منو بده.......
از صدایش ،عزیز با ترس از اشپزخونه اومد بیرون .....
عزیز:چه خبره اینجا؟چرا جیغ میزنی؟
دختره:تو هنوز زنده ای پیر زن؟
عزیز:نیومده شروع نکن.....چند وقت نبودی ....باز چه نقشه ای داری؟
دختره باز جیغ زد:با من اینجوری حرف میزنی؟وقتی به مهراب گفتم حالت و گرفت و همین امروز اخراج شدی حالیت می.......
صدای داد مهراب حرفشو قطع کرد....
مهراب:اینجا چه خبره داد و بیداد میکنین؟
دختره:سلام عشق من.......
مهراب اومد پایین ....
مهراب:رز تویی؟چه عجب ازین ورا؟
رز:جای سلامته هانی.....
بعدش با عشوه رفت سمت مهراب و خودشو تو بغل مهراب جا کرد......دستای مهراب هم دور کمرش حلقه شد.
رز دم گوش مهراب گفت بریم تو اتاقت؟
مهراب:بریم......
داشتن از پله ها میرفتن بالا رز برگشت سمت من :اینجوری مثل ماست وای نستا.....برامون قهوه و کیک بیار.......
باز راه افتادن.....نمیدونم مهراب دم گوش دختره چی گفت که مثل عقب مونده ها بلند خندید........
مثل میخ به زمین وصل شده بودم و تکون نمیخوردم.....
با صدای عزیز به خودم اومدم....
عزیز:بیا بریم تا براش قهوه درست کنم ببر براشون......
رفتم تو اشپزخونه و رو اپن نشستم.....دیدم عزیز بد جور گرفته اس....خودمم دست کمی ازش نداشتم.....
-عزیز این کی بود؟
عزیز:دختر عموی مهراب......
-که اینطور........
دیگه چیزی نگفتم و عزیزم رفت تو خودش....
اصلا فکر نمیکردم که مهراب با همچین دخترایی بگرده........منه دیوونه رو بگو که اجازه داده بودم رو شونم سرشو بذاره و گریه کنه......حیف شونه هام.......من باید یه جوری حال این دوتا روبگیرم چون بد بهم ضد حال زدن.......
مثل گارسن ها سینی بدست با دو تا فنجون قهوه و یه کیک شکلاتی در زدم.......
مهراب:بیا تو ......
رفتم تو......نگام رفت سمت مبلها ولی اونجا نبودن.....دیدم رو تختن.......وای....من جای دختره اب شدم و رفتم تو زمین......با یه نیمتنه ،طوری که نصف بدنش روی مهراب بود......
با چشمای از حدقه در اومده بهش نگاه میکردم.......تونگاه مهراب هم چیزی نبود ....هر دوتاشون راحت جلوی من خوابیده بودن.......
رز:بذار رو میز و زود تر برو بیرون.......

 

 عصبانیت به چشماش که لنز سبز گذاشته بود نگاه کردم .....
-مثل اینکه عنوان منو با مستخدم اشتباه گرفتی ....من پرستار شخصیه اقای سپهری هستم نه خدمتکارشون......
رز:فکر میکنم که پرستار و خدمتکار با هم فرقی ندارن.....
-تو اصلا مغز داری که فکر کنی؟
باز دوباره جیغ زد:تو به چه جراتی با من اینجوری حرف میزنی؟گمشو ازین خونه بیرون.....زود تر اشغالاتو جمع کن و برو....تو اخراجی......
-فکر نکن که به خاطر حرف ت
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مجنون nameless , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان پاییز بلند قسمت پنجم از فصل دوازدهم ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46399

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا