تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل هفتم)


صبح عرفانه منو رسوند خونه مهراب تا بگم که مرخصی میخوام.....با عجله وارد خونه شدم...هنوز ساعت هشت بود.....رفتم سمت اتاق مهراب....-سلام اقای سپهری.....صبح به خیر....
مهراب:ممنون......ماشین نیووردی؟؟
خوبی؟؟
-بله.....عالی تر ازاین نمیشم.....
مهراب یه ابروشو انداخت بالا و گفت:خبریه؟؟؟خیلی شارپی؟
-بله،دیشب ایمان رو پیدا کردیم.....
مهراب:ایمان؟
-برادرم....گفته بودم خدمتتون
مهراب:اهان...به سلامتی....
-ممنون......لطف میکنین امروز رو بهم مرخصی بدین؟
مهراب:برای چی؟
-بریم دنبال ایمان دیگه.....دیشب یه اقایی تماس گرفت و تا ساعته نه قرار داریم باهاش.....
مهراب:یه وقت مزاحم نباشه
-نه فکر نکنم......خدا نکنه ما تازه امیدوار شدیم.....
مهراب:کارت تموم شد برگرد ....
-چشم...من دیگه برم....خواهرم دم در منتظرمه.....
مهراب:مواظب خودت باش.....
........
تو ماشین با استرس نشستم.....وای اگه سرکار باشیم چییی؟؟؟؟
عرفانه:عاری دلک شور میزنه......
-اهوووم....منم مثل توام.....
عرفانه:راستی میلاد رو دیدم....میخواست باهامون بیاد...
-چکار؟
عرفانه:میگفت تنها نرین......
-میترسیده بدوزدنت......به نظرت اگه به مامان اینا میگفتیم بهتر نبود؟
عرفانه:نه بابا،اگه یه وقت این مرده خالی بسته باشه که مامان بدتر میشه.....بپر پایین که رسیدیم....
داخل کافی شاپ دوتا دختر و پسر سر میزا نشسته بودن ...یه پسر هم تنها بود....
-نگاه کن تو رو خدا.....کله صبح هم قراره عاشقونه میذارن!!
همون پسره اومد سمت ما و گفت:سلام بهرامی هستم.....بفرمایین از این طرف......
پشت میز که نشستیم....
عرافنه:اقا ایمان کجاست؟چرا نیومده؟
بهرامی:اون اصلا نمیدونه که من این کارو کردم.....اون نمیخواد کسی از جاش خبر دار بشه....
-چرا؟
بهرامی:بذارین اینو خودش بهتون بگه.........اون الان تو خونه ما زندگی میکنه. البته با هم دیگه هم همکاریم.....ببخشین پدر ومادر نمیان؟
عرفانه:نه بهشون نگفتیم تا اطمینان پیدا کنیم....
بهرامی:اول باید یه موضوعی رو براتون روشن کنم....شاید باور نکنین....ولی.....ما با هم فامیل هستیم....
-ولی تا جایی که ما میدونیم ،ما کس و کاری نداریم....
بهرامی:منم تا وقتی که مامانم ایمان رو ندید و فامیلیش رو نفهمید نمیدونستم که منو ایمان پسر خاله ایم.....
عرفانه:اقا شما اومدی اینجا تا بگی ایمان کجاست یا کشف هوییت کنین؟؟
بهرامی:به جان مادرم اگه دروغ بگم....شما اگر بیاین منزل ما هم خالتون رو میبینین....هم ایمان رو....
-یعنی چی؟ایمان هم میدونه که ما خاله داریم؟
بهرامی:شما اگر بیاین همه چی روشن میشه.....
-توقع ندارین که ما بیایم منزل شما؟
بهرامی:اصلا مگه اسم مادرتون تهمینه نیست....اسم پدرتون ارش نیست؟
عرفانه:بله درست میفرمایین...ولی به ایمان بگین بره همون جایی که کار میکنه.....اگه ایمان قبول کرد که شما راست یگین میریم خاله جاز راه رسیدمون هم میبینیم.....-بله....
بهرامی:چند لحظه....
وبا گوشیش با کسی تماس گرفت....
بهرامب:کجایی تو؟
.....
بهرامب:چی نمیذارن بری بیرون؟چرا؟
....
بهرامی:گوشی رو بدم به ماهک ،خودت بیا بوتیک....سرم شلوغه.......
......
بهرامی:بذارین بره بوتیک......ما هم میریم اونجا....
...........بعد ازین که ادرس رو داد به ما خودش سریع رفت....
تا زمانیکه اس ام اس بهرامی اومد که بریم بوتیک توی کافی شاپ بودیم.....
پشت در بوتیک نفس عمیقی کشیدیم و وارد شدیم.....
اطراف و که نگاه کردیم....ایمان رو در حالی که لباسی دستش بود دیدیم......
-ایمان!!!
ایمان سرشو بلند کرد.....انگار تازه متوجه ما شده بود......رنگ از صورتش پرید....
رفتم سمتش تا بغلش کنم....
ایمان:کجا میای برو عقب....
-چته ایمان؟منم عارفه!!!
ایمان داد زد:برین بیرون....کی به شماها گفته که من اینجام؟؟
عرفانه:ما جایی نمیریم.....ایمان میخوای بدونی ما چی میکشیم؟
ایمان:گفتم برین بیرون....گم شین....حالم از همه تون به هم میخوره.....
-تو نمیخوای بدونی که مامان وبابا.....
ایمان:نمیخوام اسمشون رو بشنم.....اماهان اینا رو بنداز بیرون......
اشکام راهشون رو پیدا کردن...:ایمان جان من بگو که برمیگردی.....؟
ایمان:قسم نده لعنتی....
عرفانه:ایمان....و اونم شروع کرد گریه کنه......
ماهان:بسه....بسه دیگه....پاشین کاسه و کوزتون رو جمع کنینمیدونین چندتا مشتری هامون رو پروندین؟
ایمان:تو اینا رو صداشون کردی؟
ماهان:اره....
ایمان:به چه اجازه ای؟؟
ماهان:ایمان بهشون بگو که من پسر خالشونم.....باورشون نمیشه.....
ایمان:یهتره که باور نکنن....چون اگه بدونن چه پسر خاله ای دارن فرار میکنن
-همون جرو که گریه میکردم:یعنی ما خاله دار شدیم یه دفعه؟
ماهان:نه بابا هچین یه دفعه ای هم نشده که....بابا بزرگمون کلی زحمت کشیده بی چاره.....
عرفانه:بی ادب...منحرفیا؟؟؟
ماهان:نه من منظورم این بود که پول خرجش کرده.......از این لحلظ.....حالا هم پاشین دوتا ماچ خوشگل از پسر خالتون بکبین هم جای تشکر،هم جای....
ایمان:هوی یابو....درسته که داداششون نیستم ولی سیب زمینی هم نیستم....
-یعنی چی برادرمون نیستی؟
ایمان:یعنی همین....من در اصل پسر عموتونم نه برادرتون....
عرفانه:ایمان انقدر چرند نباف....
ایمان:شناسنامه اصلیم،عکس تولد یک سالگیم،کنار پدر و مادر اصلیم،دست نوشته پدر خودم.....باورتون نمیشه؟؟؟یادتونه تو خونتون یه صندوقچه داشتیم که نباید دورش میرفتیم؟اون تو همه اینا هست....
ایمان:اصلا برین ار بی بی بپرسین
-بی بی؟
ایمان:اره....اونم یه پا سوپر استاریه برای خودش....خوب فیلم بازی میکرد...
عرفانه:باشه اصلا تو راست میگی الان میریم پیش بی بی تا ببینیم راست میگی یا نه؟!
ماهان:نه دیگه الان میاین خونه ما!هااان؟
ایمان:شماها برین من میمونم بوتیک....
ماهان:امروز بوتیک تعطیله ....
-اره زود باش تا بریم خالمون هم ببینیم.....
ایمان:این الان دستوری بود یا خواهشی؟
-یه مدت ازاد بودی پر رو شدیا......
ماهان:خب ایمان من با دخترا میام تو هم موتور منو بیار خونه
ایمان:بیا برو بچه ....من با دو قلو ها میام.....

داخل ماشین نشستیم....
-ایمان این پسره راست میگه؟
ایمان:کدوم پسره؟؟ماهان؟
-اره....یعنی پسر خالمونه؟
ایمان:اره...من خودم وقتی که رفتم خونشون،خاله ثریا منو دید و فامیلیم و هم فهمید نمیدونستم.....اول فکر کرد که من بچه تهمینه وارشم ولی وقتی گفتم که اسم پدر اصلیم امیره و من فرزند خونده شونم همش بهم میگه خاله.....
عرفانه:چرا ما تا به حال نمیدونستیم که خاله داریم؟؟
ایمان:من نمیدونم....حالا شاید خاله به شما ها بگه....خب از خودتون بگین...چکار میکنین؟
عرفانه:من میرم پر ورشگاه کار میکنم...عاری هم پرستاره.....
ایمان:برای چی کار میکنین؟؟شما که نباید به پول احتیاج داشته باشین؟
-همش تو خونه بودیم....خب حوصلمون سر میرفت....
ایمان:تو پرورشگاه چکار میکنی؟
عرفانه:مربیه بچه هام....
ایمان:تو چی پرستاره کدوم بیمارستانی؟؟
-اا....خوب...چیزه....من پرستار شخصیم.....
ایمان:چی؟؟؟تو پوستار شخصی شدی؟بی خود کردی.....
عرفانه:ایمان اون که کاری نمیکنه....برای داروهاش و این چیزا استخدام شده.....
ایمان:اینو بگو....زنه یا مرد؟
-مرد......
ایمان عصبی برگشت سمتم:خدا لعنتت کنه عاری.....از فردا حق نداری بری سر کار...
عرفانه:ایمان دختر خاله هم داریم؟
ایمان:اره
عرفانه:چند سالشه؟
ایمان:هم سن شماست.....
عرفانه:خوبه....اخلاقش چجوریه؟ازون دختر لوساس؟
ایمان:نه بابا از شماها که لوس تر نیست....یه جا پارک کن....
بعد از پارک ماشین همراه ماهان که منتظر ما بود وارد مجموعه شدیم.....با اسانسور به اخرین طبقه یعنی طبقه ی بیست رفتیم.....
داشتیم میرفتیمم سمت در خونشون که یه دفعه در باز شد و یه دختر یه سمت ما اومد....
ماهان:خواهرم ماهک..
ماهک با موهای قهوه ای روشن و چشمای عسلی اومد نزدیکمون و بغلمون کرد.....
ماهک:چقدر شماها خوشگلین؟
-مرس ولی به پای شما که نمیرسیم....
عرفانه:چقدر تو شبیه مامانمونی؟!!
ایمان:خوب شما مادر و دختر منو سر کار گذاشتینا....حال تو بد بود مثلا؟
ماهک:مثلا....الان که دختر خاله هامو دیدم خوب شدم....
ماهان:بریم تو بابا....اینا رو ول کنی تا فردا همین جا حرف میزنن.......
ماهک:راستی...کدومتون ارفه این کدوم عرفانه؟
-من عارفه...
عرفانه:منم عرفانه....
ماهک:ایمان میگفت که تفاوتی ندارین...من باور نمیکردم....
وارد که شدیم خانمی مقابلمون اومد...
ماهان:خب....ایشون هم مادرِ.....
عرفانه:سلام خاله جون خوبین؟....بعد با صدای یواش گفت:این که خیلی پیره؟
-سلام.....
ماهان:بذار حرفم تموم بشه بعد حرف بزن....ایشون مادر دومم فاطمه خانم....
عرفانه:اهااان....خب از اول بگو....
فاطمه خانم:سلام به روی ماهتون...خوش اومدین.....با صدای خامی که از پشت سر اومد برگشتیم.....
حالا دیگه منو پیر کردین؟
 
برگشتیم سمت صدا.....از لحاظ چهره خیلی شبیه مامان بود....مو های های لو لایت شدش رو که تا پایین گردنش میرسید ،ازاد گذاشته بود.....چشم و ابروش مثل مامان بودچشمای بادومیه خمار که برق مشکی بودنش ادم رو مجذوب میکرد....
ثریا:سلام خانمی ها خوبین؟؟نمیخواین خالتون رو ببوسین؟؟؟
خاله هودرتامون رو تو بغلش گرفت و چند لحظه ای رو به همین حال موندیم.....
ماهان:بسه بابا مامانو تموم کردین.....
ماهک:ای حسود....
ثریا:پس مامان اینا کوشن؟؟؟
-خونن.....از اینکه ما ایمان رو پیدا کردیم خبر ندارن....
ثریا:پس زنگ بزن به یه بهونه ای بکششون اینجا که دل تو دلم نیست خواهرم رو ببینم....
ایمان:خب....من دیگه مبرم بوتیک....
عرفانه:کجا؟؟؟؟تا اسم مامان اینا اومد فرار کردی؟
ایمان:خب حالا ....بیا منو بزن.....
-حاله ما دیگه دایی خاله باقی مونده نداریم؟؟؟
ثریا:نه برای چی؟
-اخه امروز به اندازه کافی شوک بهمون رسید گفتم اگه هستن ادامش باشه واسه فردا.....
همه به این حرفم خندیدن.....
ماهک:ای ول.....پس اخلاقتون خوبه همش میترسیدم که با هم جور نشیم....
عرفانه:دقیقا مثل ما....
ثریا:ببینم ازدواج کردین یا نه؟؟؟نامزدی ،چیزی ندارین؟؟؟
-نه خاله به قول یکی از دوستامون هنوز گوشامون دراز نشده....
ثریا:پس من فقط تو این جمع گوشام درازن؟؟؟؟
همه مون با هم گفتیم:دور از جون....
ثریا:فاطمه خانم میز رو بچین.....
عرفانه:وای نه خاله ما باید بریم سر کار.....دیر میشه....
ایمان:تو بری مشکلی نیست....ولی عارفه نباید بره.....
-ایمان شروع نکن....
عرفانه:وای من غلط کردم....ناهار که میمونیم هیچ شامم هستیم....خوبه؟
ثریا:حالا حالا ها هستین اینجا.....
-خاله ما اومدیم ایمان رو ببریم نه اینکه موندگار بشیم....!
ایمان:من هیچ جا نمیام....جام خیلی هم خوبه....
ماهان:چی چی یو خوبه؟؟؟پاشو برو ببینم .....
ایمان:من هر کاری خاله بگه میکنم....
ثریا:تو هر جا خونوادت هستم باید باشی.....
ایمان:ولی اینا که خونواده اصلیم نیستن؟؟؟
-باز شروع نکن.....
ثریا:ایمان تو هنوزم برادرشونی.....البته از نوع برادر خونده

 


فاطمه خانم:میز و چیندم خانم جان.....
ماهان:بریم که الان پس میافتم......
سر میز نشستیم....
ماهان:اخ جون کیک برنج داریم.....
عرفانه:کیک برنج چیه؟؟؟
ایمان:این ماهان دیوونس.....به برنج ته دیگ قالبی میگه کیک برنجی.....
ماهان:حالا تو هم ابروی منو نبری نمیمیری ها.....
******
همه مون دور هم نشسته بودیم .....وقتی که مامان و خاله ثریا همدیگه رو دیدن قابل توصیف نبود.....همدیگه و بغل کرده بودن و اشک میریختم....منو عرفانهو ماهک هم با اونا همراه شده بودیم......
بعد از اونا نوبت بی بی رسید که خاله رو بغل کنه....خلاصه یه فیلم هندی رو دیدیم......
ایمان با قیافه گرفته یه گوشه تنها نشسته بود و به اطرافیا محل نمیذاشت.....
ما دخترا با هم یه گوشه نشته بودیم و اروم حرف میزدیم.....خاله و بی بی ومامان هم با هم....بابا و اقا رضا همسر خاله هم گرم صحبت های مردونشون شده بودن......
واینم اون شب فهمیدیم که اقا رضا میشه همون اقای متین که صاحب پرورشگاهی که عرفانه توش کار میکنه، هست.....
*****
مهراب:بفرمایین...
-سلام.....صبح به خیر..
ابرو های گره شده ی مهراب رو دیدم...
مهراب:چه عجب تشریف اوردین؟؟دیروز که رفتی و دیگه نیومدی....اینم از امروز با یک ساعت تاخیر....
-بله معذرت میخوام....
مهراب:معذرت میخوای؟؟؟تو نمیگی....
ماهان اومد تو اتاق:فکر نمیکنی که صدات یه کم بلند شده؟؟؟
مهراب:شما؟؟؟فکر نمیکنی که بدون اجازه اومدی تو خونه من؟
ماهان:این نهایت بی شخصیتیه که سر ایشون داد میزنی....درست نمیگم؟؟؟
مهراب:اون وقت شما؟
ماهان:الان معذرت خوهی کن وگرنه از فردا دنبال پرستاره جدید باش.....
مهراب:بله؟
ماهان:نشنیدم معذرت خواهیتت رو؟
-ماهان برو...ممنون که اومدی.....
ماهان:تا معذرت خواهیش رو نشنوم نمیرم....
-ماهاااان.....
مهراب:خانم رعوف معذرت میخوام.....
-خب شنیدی دیگه.....برو.....ماهان این جریان هین جا میمونه دیگه؟باشه؟
ماهان:سعیم رو میکنم.....من رفتم.....
-به سلامت......
وقتی ماهان رفت.....مهراب گفت:این یارو کی بود؟
-پسر خالم....
مهراب:عارفه دروغ که نمیگی؟
-نه....لزومی نداره که به شما دروغ بگم....
مهراب:اا.....اره خوب....برای چی باهات اومده بود؟
-خب یه جورایی اومده بود این جارو ببینه که من کجا کار میکنم.....
مهراب:چه ربطی به این داشت؟
-خب به برادرم میگه دیگه.....
مهراب :راستی برادرت پیدا شد؟
خلاصه دیروز رو براش گفتم....
خیلی خوشحالم که به خواستت رسیدی.....منم یه خبر برای تو دارم.....فکر کنم که خیلی خوشحال بشی.....
-میشنوم.....
مهراب:تو از امروز از دست من راحت میشی.....
-یعنی چی؟
مهراب:قراره برگردم سر کارم....کارا به هم ریخته.....
-نه!!!!چرا؟؟؟؟
مهراب:چی چرا؟چرا کارا به هم ریخته؟؟؟
-خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:اره.....
مهراب:وقتی یه مدت رسیدگی نکنی همین میشه دیگه....
-خب....خب پس من .....دیگه نباید بیام.....
مهراب:بله......روز اخره......
تو دلم گفتم ای نمیری .....چه خبری بود به من دادی؟؟؟خاک تو سرت....حالا من چه غلطی بکنم؟
مهراب:ناراحت شدی؟
-هاااان؟؟؟نه.....اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم...
تو دلم به خودم گفتم دروغ گو سگه......
مهراب:عارفه یه چیزی بگم؟
-بفرمایین؟
مهراب:میتونم شمارت رو داشته باشم؟
ده تا شاخ رو سرم سبز شد.....
-ببخشین...برای چی؟فکر نکنم که لازمتون بشه....
مهراب:شاید لازم شد.....
شونه هام رو با بی تفاوتی بالا دادم که یه وقت فکر نکنه من از خدامه شمارم رو داشته باشه....بعد از اینکه شمارم رو تو گوشیش سیو کرد....
علی اومد تو اتاق:سلام عارفه چه خبرا؟
-سلام خوبی؟سلامتی....
علی:حالا تو میری من چکار کنم......الناز و چجوری ببینم؟
-حالا نیز که هر روز همدیگه رو نمیبینین؟
مهراب:کار به خصوصی نباید بکنی.....خیلی راحت میری و از پدرش خاستگاریش میکنی....
علی:مگر اینکه بزرگترا به فکر من باشن.....و با دست به مهراب اشاره کرد.....
مهراب:همچین میگه بزرگترا ایگار من بابا بزرگشم.....عجله نکن به موقعش گوشات دراز میشن.....
-خب من دیگه مرخص میشم....با اجازه اقای سپهری....
مهرب نگاش رو دوخت به چشمام و گفت:به امید دیدار....
*****
ایمان:دخترا بلند شدین؟
-اره بابا....بد صدا ادم کله صبح داد میزنه؟
ایمان:بلند شین دیگه....عری باید بری پرورشگاه.....زود باشین.....
عرفانه:اومدم.....با وجود تو ادم نیازی به ساعت نداره که!!!
ایمان اومد تو اتاق:عاری بلند شو مهمون داره برات میاد.....
-کی؟
ایمان:خاله دخترت.....
-باشه....
از وقتی که ایمان برگشته بود خونه،زندگیمون رنک کرفته بود....مامان و بابا کمتر میرفتم مسافرت های چند هفته ای ومنم از روزی که از خونه مهراب اومدم بیرون دیگه دنبال کار نگشتم .....
اتاقو یه کم مرتب کردم و داشتم دوش میگرفتم که صدای ماهک اومد....
ماهک:عارفه من اومدم....بیا بیرون دیگه....
-سلامت کو دخترم؟؟؟اومدم.....تا تو یه چایی بخوری من اومدم....
همونجور که حوله تنم بود رفتم پایین.....
-سلام من اومدم....
ماهک:ما ده تا چایی خوردیم تا تو اومدی.....سلام....
-چقدر غر میزنی تو دختر؟ماهک پایه استخر هستی؟
ماهک:تو این سرما؟
-مگه استخر وسطه حیاطه؟
ماهک:ولی من مایو ندارم!
-مایو اصلی تنت هست دیگه......بی بی میای ؟
بی بی :برو خودت رو دست بنداز دختر...
-به جون بی بی اگه بخوام دست بندازمت....خیلی خوبه ها.....
بی بی :نه مادر شما برین من براتون اب میوه میارم.....
-مامان شما میای؟
مامان:نه من میخوام ناهار درست کنم....خوش بگذره بهتون....
کنار استخر حولم رو در اوردم و شیرجه زدم تو اب....
ماهک:یعنی تو یه وقت خجالت نکشیا؟یه خورده حیا خوبه ها؟
-زود در بیار لباساتو بیا تو اب....
ماهک:من روم نمیشه که جلوت لخت بشم؟
-مگه من پسرم که روت نمیشه؟
ماهک :خب معذبم دیگه....
من میرم زیر اب تو لباساتو در بیار......
وقتی اومدم بالا ماهک هم پرید تو اب....
-من موندم تو کار خدا....بی چاره شوهرت
ماهک:بی ترربیت!!!
بی بی اومد تلفن رو گرفت سمتم....:باتو کار دارن...
-کیه؟
بی بی:یه اقاییه....اسمش رو نگفت....
بله؟
علی:سلام خانم خوبی؟
-علی اقا شمایی؟خوبم شما خوبی؟
علی:ممنون از احوال پرسی های شما....
-معرفت رو از شما یاد گرفتم...چه خبرا؟
علی:حالا من هیچی....از این بیمار روانیت چرا سراغی نگرفتی؟
-اقای سپهری رو میگی؟خب من هیچ وسیله تماسی نداشتم....
علی:از من که میتونستی بپرسی.....بگذریم....خودت خوبی؟بیماره جدیدت کیه؟
-دیگه سر کار نمیرم....
علی:چرا؟؟؟از کی؟
-نزدیک یک ماه هست.....از روزی که از خونه اقای سپهری اومدم یرون دیگه نرفتم سر کار.....
علی:خوب کاری کردی.....منم دیگه الناز رو نمیذارم بره سر کار
-خب حالا چی شده یادی از من کردی؟
علی:افرین فهمیدی کارت دارم.....مزاحم شدم که بگم ما فردا قراره بریم خونه الناز اینا....
-برای چی؟
ععلی:خب میریم خاستگاریه الناز....
-وای علی خیلی خوشحال شدم....مبارک باشه....
علی:ایشال...نوبت خودت بشه جبران میکنم برات...
-حالا چه کاری از دست من بر میاد؟
علی:برام خواهری کن....فردا میام دنبالت تا بریم خونه الناز اینا.....
-من بیام؟؟؟!!!!
علی:اره فردا ساعت شیش اماده باش میام دنبالت تا بریم گل و شیرینی هم بگیریم....
-ولی من....
علی:ولی و اما و اگر نداره،منو مهراب هم تنهاییم...حالا راستش رو بگو الی بهت نگفته که ما میخوایم بریم خونشون؟
-نه بابا خبری ازش ندارم.....پس بگو خانم سر و سنگین شده برای چیه؟!!
علی:اره دیگه ما اینیم...خب با من کاری نداری؟مزاحمت نشم...
-نه قربانت..فقط علی من باید بیام؟
علی:بله.....خداحافظ سلام برسون....
-خدافظ....
گوشی رو قطع کردم . گذاشتم رو زمین....
ماهک:کی بود؟
-علی بود میگفت فردا میخوان برن خونه الناز اینا و منم باید باهاشون برم....
ماهک تواین مدت از همه چیه منو عرفانه خبر داشت ....
ماهک:عارفه الان چه حسی داری؟
-برای چی؟
ماهک:اینکه فردا میخوای مهراب رو ببینی؟
-اهان....هیچی الان میام تو اب برات بندری میزنم.....
و شورع کردم تو اب مسخره بازی در بیارم...
عرفانه:عاری داری چیکار میکنی تو اب؟
-اا....تو اینجا چکار میکنی؟
ماهک:فردا قراره با مهراب و علی برن خاستگاریه الناز....
عرفانه:جدی؟؟؟پس بگو چرا شنگولی؟!!
-نه موشکی.....چرت می بافید برای خودتون؟!
عرفانه لباساشو در اورد و ماهرانه پرید تو اب....
ماهک:نه مثل اینکه جفتتون با هم پر رویید؟
عرفانه:برای چی؟
-چون که ماجلوش لباسامون رو در میاریم....مگه تو الان نباید سر کار باشی؟
عرفانه:با خودم گفتم چرا شما دوتا با هم تنها تنها خوش بگذرونید و من نباشم!این بود که مرخصی گرفتم و اومدم.....
سر میز ناهار ایمان هم اومد و رو به ماهک گفت:خوش گذشت شنا ماهک خانم؟؟؟
ماهک صورتش شد رنگین کمون وسرش رو انداخت پایین....
-بابا این خجالتیه....چه سوالیه که از دختر خالت پرسیدی؟
ایمان:چیزه بدی گفتم؟!!معذرت میخوام منظوری نداشتم....
مامان:چه خبرا؟ماهان چرا نیومد اینجا؟
ایمان:گفت تو بوتیک ناهار میخوره.....
مامان ظرف سالاد رو گرفت طرف ماهک و گفت:بردار خاله....تعارف نکن...
ماهک:ممنون خاله جون....
ایمان:بعد از ظهر اماده باشین تا بریم یه چرخی بزنیم بیرون.....
عرفانه:ایییول....
مامان:باز تو زدی رو موج لاتی؟
-پس من برم بخوابم....سرم درد گرفته.....
وقتی که چشمام رو باز کردم اتاق تاریک شده بودبه زحمت با بدن درد شدید خودم رو تکون دادم و دیدم ساعت هشته.....سر جام نشستم ....احساس کردم اتاق داره دور سرم یچرخه....چشمام رو بستم.....عرفانه:چه عجی بیدار شدی؟دیگه حوصلم داشت سر میرفت اومدم صدات کنم.....
چشمام رو باز کردم و گفتم:اصلا حال ندارن....بدنم فجیه درد میکنه....
عرفانه:چشمات هم قرمزه قرمزه...الان دقیقا مثل گاو های وحشی شدی....
-عری خفه شو....حوصله ندارم.....برو برام یه مسکن بیار سرم داره میترکه....
عرفانه دستش رو گذاشت ری پیشونیم و گفت:اوووووه....چقدر داغی؟!!!
-وااای...نه!!!سرما خوردم.....فردا رو چکار کنم؟
عرفانه:ایمان رفته ماهک رو برسونه خونشون.....پاشو حاظر شو تا اومد بریم دکتر....
-دکتر؟!!من حال ندارم دکتر برم....
عرفانه:پس میرم برات مسکن و سرما خوردگی میارم.......
*****
صبح با حالت تهوع شدید از روتخت اومدم پایین و رفتم تو دست شویی...
عرفانه:چت شده؟حالت بده؟
اومدم بیرون ،ایمان هم تو اتاق بود
ایمان:چی شده؟
عرفانه:حالش بده....
ایمان: حاضرشو تا بریم دکتر.....
از دکتر که اومدیم قرصامو خوردم و باز رفتم زیر لحاف و خوابیدم......داشتم خواب میدیم که از رو کوه پرت میشم که یه دفعه از خواب پریدم....
عرفانه:دو ساعته دارم صدات میکنم....عاری ساعت پنج و نیمه...نمیری؟
-نه حالم خوب نیست زنگ بزن به علی و بگو که نمیرم.....
عرفانه:باشه..............عارفه؟؟! !
-هوووم؟
عرفانه:میگم تو که نمیتونی بری....مهراب و علی هم تنهان....پس من جات باهاشون برم؟
-یعنی چی؟
عرفانه:یعنی اینکه خودم رو جایتو بزنم....
-دیوونه شدی؟
عرفانه:جون ابجی قبول کن....
-دیوونه لو میری ضایع میشی....
عرفانه:ضایع نمیشم.....دفعه اولم نیست که....هان؟تو هم چیزی نگو بهشون.....
-نمیدوم....خود دانی.....
عرفانه شروع کرد لپام رو بوس کنه....با دستم پسش زدم....
-اه.....خره مریض میشی...
عرفانه:پس من حاضر میشم.....
داشتم چرت میزدم که باز عرفانه گفت:ببین خوب شدم؟
برگشتم دیدمش وبا صدای دو رگه گفتم:اره تازه مثل خودم ماه شدی.....
عرفانه:ترسیدم با اون صدات....عارفه جون یه مااااا بگو!!!
بالشت و برداشتم پرت کردم سمتش که جاخالی داد و رفت بیرون از اتاق.....

 

مان:عاری....عاری....بلند شو...
-جون من بی خیال خوابم میاد.....
ایمان:خرس قطبی هم انقدر نمیخوابه...پاشو ببینم....نه صبحونه خوردی..نه ناهار....پاشو بریم عصرونه بخوریم با هم...مامان و بی بی منتظرمونن....
-
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مجنون nameless , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمانی ها , رمانی ها - 23-رمان بهادر - Blogfa , رمان پاییز بلند قسمت پنجم از فصل دوازدهم ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46397

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا