تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل هشتم)


با عرفانه رفتیم سمت میلاد......عرفانه راست میگفت...کپیه مهراب بود.....میخ صورتش شده بودم....
عرفانه:سلام...خوبی؟
میلاد:سلام خوبی؟گفته بودی که کپیه هم هستین فکر نمیکردم تا این حد باشه.....
رو به من گفت:سلام عارفه خانم خوبی؟
-م...ممنون....حال شما خوبه؟
میلاد:خیلی ممنون....سلام سارینا خوشگله...خوبی عمو؟
سارینا:اره....
میلاد:اگه گفتی چی برات اوردم؟
یه نایلون گرفت طرف سارینا....از توش یه عروسک در اورد ...
سارینا:وای عمو چه خوشگله!!
میلاد:به خوشگلیه تو که نمیرسه....
سارینا:خاله من میرم پیش بچه ها..
عرفانه:برو....ولی نگی که عمو برات عروسک اورده ها...
سارینا:باشه....
میلاد:عرفانه میگفت که رابطه ی خوبی با بچه ها نداری؟
-اره....ولی از بیکاری بهتره....
میلاد:کارخیلی خوبی کردین.....باعث خوشحالم بود که شما رو ملاقات کردم....
-منم همینطور....
میلاد:من با اجازتون مرخص بشم....میرم اقای متین رو ببینم....
بعد از اینکه میلاد ازمون جدا شد...
عرفانه:چی شد راست گفتم یا نه؟
-اره خودش بود.....حالا چجوری بهشون بگیم؟
عرفانه:به نظز من که شب تو خونه بگیم که چی شده تا یه نظر دست جمعی بگیریم....
****
ایمان:سکته نکنن خوبه...باید یه امبولانس خبر کنیم تا پشت در باشه....
-مسخره بازی در نیار....نظرتون در مورد یه مهمونی چیه؟
مامان:اره....خوبه....هردوتاشو� � هم میگیم تا بیان....
ایمان:ببینم حالا این میلاده با تو چه رابطه ای داره؟
عرفانه با ترس برگشت به من نگاه کرد.....
-خب....خب....با هم همکارن دیگه....
این ایمان هم به چی گیر میده؟؟!!!!
ایمان:ولی شماها گفتین که یه وقتایی میاد سر میزنه؟!!
-ایمان گیر دادی ها؟
ایمان:بعدا در این مورد حرف میزنیم.....
-پس مهمونی خویه؟
بابا:اره خوبه....خانواده رضا رو میگیم با خانواده الناز اینا و علی و این دوتا برادر.....
عرفانه:کی بگیم؟
مامان:امروز چندمه؟
ایمان:بیستو هشتم بهمن....
مامان:خوبه...مهمونی هم داریم دیگه.....یک اسفند تولد شماهاس....
-عجب تولدی بشه.....
بابا:خوبه....پس فردا مهموناتون رو دعوت کنین...برای شب....
با ایمان رفتیم تو اتاقش...رو صندلیه کامپیوترش نشستم....
ایمان:تو این پسره رو دیدی؟
-کدوم؟
ایمان:میلاد رو میگم.....من میدونستم که این دوتا با هم دوستن....چیزی نگفتم تا خود عرفانه بگه....
-تو از کجا میدونی؟
ایمان:یه روز رفتم تو پرورشگاه دیدمشون با هم....منم ه گوشام دراز نیست....حرف حساب این پسره چیه؟
-میگه دوستش داره.....فقط منتظر بود که خونوادش روپیدا کنه تا بیاد خاستگاریه عری....
ایمان:عری هم دوسش داره؟
-اهوووم....
ایمان:حالا خوبه که خونوادش رو پیدا کرد وگرنه عری رو باید ترشی لیته مینداختیم....
سلام خسته نباشین.....
منشی:بفرمایین....امرتون....
-با اقای سپهری میتونم صحبت کنم؟
منشی:وقت قبلی دارین؟
-نه متاسغانه.....
منشی:بدون وقت قبلی نمیتونم وصل کنم......مبیتونم بذارمتون تو نوبت.....
-ولی من کار واجب دارم باهاشون....اگر بگین بهشون که من رعوف هستم ممنون میشم.....
منشی:ایون جلسه دارن....
-جلسشون کی تموم میشه؟
منشی:خانم من بیکار نیستم اینجا که امار ایشون رو بدم بهتون.....وبعدش گوشی رو قطع کرد....
عرفانه:چی شد؟
-دختره ی سوسول ....جلسه دارن من بی کار نیستم امار ایشون رو بدم بهتون....
عرفانه:چکار کنییم؟دوباره زنگ بزتن به علی و بگو شماره موبایلش رو بده....
-من روم نمیشه...همینم که شماره ادارش رو ازش گرفتم شاهکار کردم....
عرفانه:زنگ بزن 118 و ادرس شرکتش رو بگیر ،برو اونجا....
-برم اونجا؟زشت نیست؟
عرفانه:خواهر من مجبوریم.....برناممون به هم میریزه اگه خبر نداشته باشه.....
-باشه.....پس توادرس رو بگیر من میرم حاضر بشم....
عرفانه:باشه....تو هم تیپ بزن تا مثل من بشی،یه وقت شک نکنه که من گولش زدم
-روتو برم بچه......
وقتی رفتم پایین ،عرفانه با دیدنم یه سوت زد....
عرفانه:دختر چکار کردی؟دل منو هم بردی چه برسه به اون بیچاره....
-خوبه؟
عرفانه:عالی....این ادرسه....با ماشین برو زیاد دور نیست....
مامان اومد دم در و گفت:خبریه؟؟خوشگل کردی؟
-مامان؟!!!به من از این وصله ها نمیچسبه.....
بی بی :بذار برات یه اسفند دود کنم چشمت میزنن.....
عرفانه خودش رو لوس کرد:بی بی جون برا منم دود میکنی؟
بی بی :باشه برای هر دوتاتون دود میکنم.........
جلوی برج نگه داشتم و از نگهبانی طبقه ای که دفتر مهراب بود رو پرسیدم.....
به سمت میز منشی رفتم ....
-سلام خانم....
منشی سرشو اورد بالا و به چهرا پر از ارایشش نگاه کردم خورد تو ذوقم.....
منشی:امرتون؟
-میخاوم اقای سپری رو ملاقات کنم.....
منشی:وقت قبلی دارین؟
-خیر.....اگه لطف کنین و بهشون بگین رعوف هستم ممنون میشم.....
منشی:بفرمایین بشینین تا خبرتون کنم.....رفتم روی مبل نشستم و عینک دودیم رو در اوردم....
بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و رفت سسمت اتاق مدیریت...نمیدونم چرا دلشوره گرفته بودم.....به دستام که انگاری داشتن بندری میزدن نگاه کردم.....بعد از نیم دقیقه مهراب از در اتاقش اومد بیرون.....

 

مهراب ابرو های سیاهش رو تو هم کشیده بود
مهراب:سلام خانم رعوف....
-از اومدنم پشیمون شدم با ارامش ساختگیم از جام بلندشدم ...
-سلام ،خسته نباشین....ببخشین که مزاحم شدم....
مهراب:خواهش میکنم....بفرمایین داخل اتاق....خانم دهقان بگین برامون قهوه بیارن...
با متانت رفتم سمت اتاقش...خودش کنار در وایساده بود....کمی خودش رو کنار کشید تا داخل بشم....با اپسلون فاصله ازش وارد اتاقش شدم....بوی خوب ادکلن ازورا با بوی سیگار تو هم قاطی شده بود......
خودشم اومد تو اتاقو به مبلای کنار اتاقش اشاره کرد....
مهراب:چه عجب ازین ورا؟خوبی؟
نه به اون اخم بیرونش نه به الانش....
-ممنون شما خوبین؟
لبخندکجی زد:از احوال پرسی های تو.....
به رنگ دکورش اشاره کردم:بازم تیره....
مهراب:قبلا که مشکی یه دست بود ولی یه مدته که با سفید مخلوطش کردم.....خانواده خوبن؟
-سلام دارن خدمتتون....با داخل شدن مردی که سینی دستش بود ساکت شدیم......از طرز نگاه کردن مرد خوشم نیومد.....به مهراب نگاه کردم داشت به مرد چپ چپ نگاه میکرد.....
مهراب:بذار رو میز و برو بیرون......
وقتی رفت بیرون....
-مزاحم وقتتون نمیشم...اومدم که برای پس فردا شب دعوتتون کنم منزلمون.....
مهراب:باعث افتخاره که در خدمتتون باشم....ولی مناسبتی داره؟؟
-نه فقط میخوایم دور هم باشیم....
مهراب:پرستارِدروغگو.....تولد ته اره؟
-بله.....ولی مناسبت اصلی اینه که دور هم باشیم....
مهراب:چشم حتما مزاحم میشم....
-علی و خانواده الناز هم هستم.....
مهراب:این علی که دیگه یادی از من نمیکنه.....بفرمایین سرد میشه......
کمی از قهوه امون رو تو سکوت خوردیم.....
-با اجازتون من دیگه مرخص میشم...
مهراب:کجا؟!!!چرا عجله داری؟
-وقتتون رو نمیگیرم.....اول تماس گرفتم ولی خانم منشی گفتم که نمیشه وصل کنن این بود که....
مهراب:من معذرت میخوام...دیگه تکرار نمیشه....بلند شدم وایسادم.....
-پس منتظرتون هستیم.....
مهراب:حتما.....
-بااجازه....خدانگهدار......
مهراب:سلام برسون....خداحافظ..... وزیر نگاه کنجکاو دهقان منو تا دم در همراهی کرد
*****
ایمان:پاشین برین حاضر شین که مهمونا میان.....
-دلم شور میزنه....
عرفانه:منم انگار تو دلم دارن لباس میشورن.....
ایمان:پاشین دیوونه ها....منم میرم حاضر بشم.....
منو عرفانه ،لباسهایی که با هم خریده بودیم و پوشیدیم.....لباس تونیک که مدل استیناش کیمونو بود.....
رنگ لباس من زیتونی و مال عرفانه سفید بود.....شلوار مشکی و با کفشای همرنگ لباسمون رو پا کردیم....
جلوی موهامون رو پوش دادیم و مدل فرحی درست کردیم.....پشت موهامون رو هم ساده بالای سرمون جمع کردیم.....
ریمل و رژ لب مات کرم رنگمون رو زدیم و از در اتاق خارج شدیم....که همزمان ایمان هم اومد بیرون...
ایمان:کاش خواهرام نبودین....
-برای چی؟
ایمان:چون مییومدم جفتتون رو به زور مال خودم میکردم.....
عرفانه:چه پر رو هم هست اقا....دوتا دوتا.....
-شما فعلا اونی که داره میاد رو دریاب.....
ایمان:هیچکی.....منظورم ماهک نبودا.....
ایمان هول شد:بریم پایین....پبریم مامان اینا تنهان....
اولین دسته مهمونامون از راه رسیدن و بعد از تبریک به من و عرفانه دور هم نشستیم...
اقای متین:من که هنوز باورم نمیشه میلاد خانوداش رو پیدا کرده....
ایمان:اینم از خاصیت شیطنتهای دو قلو هاست....
ماهان:لحظه ی دیدنی باید باشه به خاطر همین دوبین اوردم تا فیلم بگیریم.....
ماهک:پس عکی یادگاری هم یادمون باشه.....
عرفانه:پس چرا نمیان؟
ماهک:واااییی.....منم مثل شماها استرس دارم......
صدای زنگ، رنگ و از صورت منو عرفانه پروند.......الناز و خانوادش بودن.....بعد از اینکه به هم معرفی شدن...پدرها و مادرهامون جدا مشغول صحبت شدن...
الناز:چرا نیومدن؟
المیرا:نکنه که نیان؟
الناز:نه بابا علی گفت حتما میان.....
ماهان:لحظات ،لحظاته نفس گیریست....
دسته سوم مهمونامون مهراب و علی بودن....
مهراب سبد گلی که دستش بود رو داد دست مامان، سمت منو عرفانه گفت:کدومتون عارفه خانمین؟کدوم عرفانه خانم؟
عرفانه:خودتون تشخیص بدین؟
مهراب یه کم نگامون کرد و زل زد به من:تو باید عارفه باشی درسته؟
-بله خوش اومدین....
باز دوباره همه مون دور هم نشستیم ومن و عرفانه مشغول به پذیرایی شدیم.....به مهراب که رسیدم با صدایی که فقط من بشنوم گفت:چیزی شده؟رنگت پریده؟
-نه.....نه....خوبم!!!
با صدای زنگ سریع ظرف میوه رو گذاشتم رو میز و رفتم سمت ایفن.....درو باز کردم و خودم رفتم تو حیاط.....
میلاد به حالت دو خودش رو به من رسوند....
میلاد:سلام خانمی....خوبی؟تولدت مبارک.....
-سلام ....ممنون ....من عارفم
سرشو انداخت زیر و :معذرت میخوام....تولدتون مبارک.....ودسته گلش رو داد دستم.....
-ممنون...زحمت کشیدین....بفرمایین داخل....
میلاد:اول شما بفرمایین....
وارد خونه شدم ....همه نگاه ها به در دوخته شده بود.....
نگاه میلاد و مهراب به هم بود....فقط صدای تیک تاک ساعت بود که سکوت رو میشکست.....
علی:معر....معراج....تویی؟!!
علی اومد سمت میلاد :معراج......تو.....توکه....مرد....
رو کرد به سمت مهراب:مهراب...این معراجه؟؟؟درست میبینم؟؟؟
باز برگشت سمت میلا و استین لباسش رو داد بالا.....
بعدش با خوشحالی گفت:مهرای....این خال داره؟؟!!!و بی حال رو زمین نشست....
میلاد اهسته رفت روبه روی مهراب وایساد....
میلاد:تو....چرا....
دستاشو به سرش گرفت و زمزمه کرد:من.....از ماشین پرت شدم.....مامان و بابا و اون اقا تو ماشین موندن......مه....مهراب.....زودتر از من پرت شد بیرون......ی....یعنی...تو مهرابی؟
مهراب:ولی.....تو....مردی؟
معراج:ولی....منو کنار رودخونه پیدا کردن...من حافظم رو از دست دادم.......
مهراب و معراج تو یه حرکت همدیگه رو بغل کردن......
بعد از چند دقیقه که به همون حالت گذشت....علی:نقشه شما دوتا بود ....اره؟
-اره.....
علی:از کی میدونستین؟
عرفانه:از شب خاستگاریه تو و الی....من شب خاستگاری جای عارفه اومدم.....و اقا مهراب رو دیدم....
علی:تو معراج رو از کجا میسناختیش؟
عرفانه:تو محل کارم دیده بودمشون....
علی به شوخی گفت:فضول خانم تو چکار جای عارفه اومده بودی؟
عرفانه:خب عاری سرما خورده بود.....
ماهان:یعنی ما امشب الکی کادو اوردیم؟
بعدش با تاسف سر تکون داد:منه خرو بگو رفتم چهار ساعت تو حراجی های یکشنبه بازار و گشتم تا براتون کادو بخرم.....
به این حرفش جو عوض شد همه خندیدیم....
ایمان:نه این یکی راسته راسته.....
ماهان:اخیش....خیالم راحت شد....
خاله ثریا:ماهان از لحظه با شکوهت فیلم گرفتی؟
ماهان زد رو پیشونیش و گفت:ای خنگ.....یادم رفت.....
مامان:دور از جونت خاله.....
بابا:حالا چرا وایسادین؟بفرمایین.....
بعد از اینکه سر جامون نشستیم....
معراج:مامان و بابا؟!!!
مهراب:تو ماشین....فوت کردن.....
معراج:یعنی اون اقا مرده و شما فکر کردین که من بودم؟
مهراب:من تا چند روز بعد از تصادف بی هوش ودم....وقتی هم که به هوش اومدم گفتن که سه تا تون رو دفن کردن....من فکر میکردم که اون مسافر زنده مونده که چیزی نگفتن بهم......
متین:باید حتما به خانواده اون مرحوم هم خبر بدیم.....
مهراب:بل....حتما وکیلم رو میفرستم دنبال کاراش.....
عباس اقا پدر الناز:ولی عجب تولد خاطره انگیزی.....
ماهک:عکس یادگاری یادت نره ماهان.....
ماهان:اره....خانم ها و اقایون اگر موافقین الان یه عکس یلدگاری نبندازیم تا ارایش خانم ها به هم نریخته و چهره های اصلیشون رو نیومده.....
اقایون با صدای بلند خندیدن و صدای اعتراض خانم ها بلند شد......
ماهک:ماهان شب میریم خونه!!!
ثریا:ماماهن اگه دستم بهت برسه؟!!!
المیرا:اخه اقایون میترسن که این همه به خودشون رسیدن تا اخر شب خراب بشه و جلوی خانم ها کم بیارن....
ماهان:انا تسلیم..

ماهک اخ جون بالاخره یکی پیدا شد که حریف زبون این ماهان بشه.....المیرا میگم چطوره تو یه مدت بیای خونمون تا روی این کم بشه؟؟؟؟
ماهان:بابا من بگم شکر خوردم حل میشه؟
ماهک:خب چون تویی یه کلاس خصوصی باهاش میذارم و فن هاش رو یاد میگیرم...
خلاصه بعد از اینکه عکس گرفتیم،مهراب و معراج رفتن تو حیاط و توی اون سرما تا نیم ساعت هم موندن.....منو عرفانه کنار هم نشسته بودیم که مهراب اومد داخل و به عرفانه گفت:عرفانه خانم میشه یه لیوان اب برای معراج ببرین؟؟
عرفانه:حتما....
بعد از اینکه بلند شد مهراب اومد کنارم رو مبل نشست.....خودم رو جمع و جور ردم و به جمع نگاه کردم که به غیر از ایمان کسی حواسش به ما نبود.....
ایمان با اخم داشت به مهراب نگاه میکرد....اینم این وسط غیرتی شد واسه ما.....
مهراب:واقعا نمیدونم چجوری محبت هات رو جبران کنم....
-کاری نکردم....خوشحالم که شما هم برادرتون رو پیدا کردین.....
مهراب:ممنون....یه چیزی بگم؟
-بفرمایین؟؟
مهراب:معراج در مورد عرفانه با من صحبت کرد و گفت که....الان فکر کنم داره ازش خاستگاری می کنه....
-واقعا؟چه سرعت عملی داره.....
با المیرا و ماهک داشتیم میز و می چیندیم که عرفانه با صورت قرمز شدش اومد پیشمون.....
-نبینم قرمزیتو عرفانه خانم؟؟؟
الناز با خنده وارد اشپزخونه شد و گفت:مبارک باشه عرفانه.....فامیل شدیم.....
المیرا:چی شده؟
الناز:الان معراج تو جمع از از عری خاستگاری کرد....
ماهک:به....به....عروسی افتادیم.....
الناز:عروسیه منم هست...پس دوتا عروسی...ایشال... سومی هم بیافتیم.....بعدش به من چشمک زد....
المیرا:ماهک دیدی فقط منو تو موندیم؟ترشیدیم خواهر....
ماهک:اونم از نوع لیته.....
الناز:خوب حالا...پر رو نشین....شماها هنوز دهنتون بوی شیر میده......
بعد از صرف شام و کیک مهمونا تا اخر شب موندن.....وقتی که رفتم همه مون رفتیم سمت اتاقامون....لباس خوابم رو پوشیدم و خودم رو پرت کردم رو تخت....
عرفانه:من که هیچ وقت امشب و یادم نمیره.....
-بله....منم بودم یادم نمیرفت.....حالا جواب معراج رو چی میدی؟
عرفانه:اول مامان وبابا....بعد خودم.....
****
صبح با ایمان داشتیم صبحونه میخوردیم....مامان و بی بی خونه خاله ثریا رفته بودن....
-ایمان میگم تو نمیخوای فکری برای خودت بکنی؟
ایمان با دهن پر گفت:چه فکری؟
-پیر شدی دیگه....نمیخوای ازدواج کنی؟
ایمان:تو یه فکری به حال خودت بکن که داری بو میگیری.....
-ااا.... ایمان....میزنم تو سرتا؟؟؟اصلا میخوای بریم از بی بی برات خاستگاری کنیم؟
ایمان:بد فکری هم نیستا؟؟!!کامل که میشناسمش....اشپزی و خونه داری هم بلده....لباسامم که میشوره....تازه دوسمم داره....خوبه بریم.....
-تو کم نیاری ها.....
ایمان:کاری با من نداری؟
-نه برو...خوب فکراتو بکن....
ایمان:خداحافظ.....

داشتم رمانی رو که خیلی وقت بود خریده بودم رو میخوندم.....که تلفن زنگ خورد.....به اجبار بلند شدم و رفتم برداشتم....
-بله؟
مهراب بود....
مهراب:سلام خوبی؟
-سلام ممنون شما خوبین؟؟؟اقا معراج خوبن؟
مهراب:خوبیم ممنون....با زحمتهای دیشب ما؟؟؟
-نه خواهش میکنم چه زحمتی؟؟
مهراب:از بابت کاری که دیشب کردی برای منو معراج واقعا ممنونم...نمیدونم چجوری جبران کنم....
-نیازی به جبران نیست.....
مهراب:مثل اینکه داریم فامیل میشیم.....
-اینطور که معلوم.....
مهراب:مزاحم شدم تا برای فردا شب دعوتتون کنم منزلمون.......
-ممنون زحمت میکشین......
مهراب:منزل خودتونه.....لطف میکنی بی بی هم از طرف من دعوت کنی؟
-بله....چشم....
مهراب:خیلی ممنون پس ما فردا شب منتظرتون هستیم.....سلام برسون.....
-سلامت باشین.....خداحافظ....
مهراب:شب میبینمت.....
*****
ایمان:بابا مگه عروسی میخوایم بریم؟؟/زود باشین دیگه.....
از اتاقمون رفتیم بیرون....
ایمان:شماها برای یه لباس عوض کردن یک ساعت ادم و میکارین؟؟؟
-اره خوب مگه چیه؟؟؟
ایمان:هیچی فقط خدا رو شکر ارایش نمیکنین وگرنه....
عرفانه:بقیه کجان؟؟
ایمان:همه پایین منتظرتونن.....
عرفانه:بریم دیر شد.....
ایمان:اره...اره....بدو که معراج چشماش به در سفید شد....
عرفانه:خودتم میبینیم اقا ایمان....
-شاید هم انقدر عجله داره تا بره یکیو ببینه؟؟!!!
ایمان:اره میخوام برم معراج و ببینم و بگم که میخواد چه بلایی سرش بیاد.....
داخل باغ ماشین از ماشین پیاده شدیم که معراج اومد سمتمون.....
بابا:سلام اقا مهراب....احوالتون....
معراج:سلام من معراجم ممنون...خوش اومدین....
مامان:ممنون پسرم.....
معراج به همه مون سلام کرد وزیر چشمی به عرفانه نگاه کرد و لبخند ژکند زد.....اوف...هندی بازی شروع شد....
معراج:بفرمایین داخل.....
همه مون دور هم جمع شده بودیم ولی اثری از مهراب نبود.....
علی:ماهان چطور تو امشب ساکتی؟
ماهان:میدون رو دادم به تو.....
ماهک:بذارین تا یه کم دیگه شروع میکنه.....
ایمان:راست میگن....ناراحت نباش علی اقا.....
مهمونی با حرفای تکراریه خانم ها که شامل مامان و خاله و عزیز وبی بی بودن شروع شد.....
بابا ها هم با هم وارد بحث های خودشون شدن....علی والنازم که انگار تو این دنیا نبودن.....
ایمان:اقا مهراب تشریف نمیارن؟؟
اخییییش....خوب شد گفت وگرنه خودم میپرسیدم.....
معراج"چرا فقط کمی کسالت داشت گفت دیر تر میاد.....استراحت میکنه....
-چیزی شده؟؟؟
معراج:نه ....سرش درد میکرد.....
علی:بعضی وقتا اینجوری میشه......
اقای متین:خب با دکترش در میون گذاشتین؟؟؟
علی:بله....به خاطر اینکه یک دفعه دارو هاش رو قطع کرده اینجوری میشه.....
ماهان:منم بعضی وقتا دلم درد میگیره....
المیرا:خب برو دست شویی....صدای خنده ها بلند شد.....
الناز چشم غره ای به المیرا رفت.....
ماهان:راه حل خوبیه....تا به حال امتحان نکردم.....
عرفانه:ماهان!!!زشته ادب داشته باش.....
ماهان:اهان....چشم.....
ماهاک:من یکی تا به حال از ماهان چشم نشنیده بودم.....
ماهان:منم میخواستم بگم که چشمم درد میگیره بعضی وقتا
همه خندیدن و باز ماهان گفت:المیرا خانم راه حلی برای چشمم ندارین؟؟؟
المیرا:چشم شما مردا....البته جسارت نباشه.....با درویش کردن درست میشه.....

 

علی:خوردی اقا ماهان؟؟!!!نوش جونت....حوصله ی صحبت هاشون رو نداشتم...فکرم درگیر مهراب شده بود.....به خودم اومدم دیدم معراج جلوم وایسلده....
-چیزی گفتین؟؟؟
معراج:گفتم لطف میکنی و بری مهراب رو صداش کنی؟؟
از خدام بود که برم ولی.....
-احتمالا دارن استراحت میکنن...مزاحمشون نمیشم....
معراج:برو باهاش حرف بزن ببین چشه....به منو علی که نگفت....
چیزی نگفتم.....
معراج:اتاقش رو باید بلد باشی....پس ......
یه کم دیگه نشستم و بعدش رفتم بالا....چندتا نفس عمیق کشیدم و در زدم.....جوابی نشنیدم...دوباره در زدم بازم بی جواب مون...
اهسته درو باز کردم و رفتم داخل....رو تخت نشسته بود و زل زده بود به جلوش رو تخت........
سرفه کردم و گفتم:سلام اقای سپهری.....
انگار تازه متوجه حضورم شده بود...دستپاچه یه شیء که مثل قاب عکس بود رو گذاشت تو کشوی پاتختیش.....
مهراب:کی اومدی؟؟
-من در زدم ولی متوجه نشدین....معذرت میخوام مزاحم شدم.....
مهراب:اشکالی نداره....
-اقا معراج گفتم که بیام صداتون کنم.....
مهراب:از دیروز داروهام رو قطع کردم....
-بله.....
مهراب:دارم از بی خوابی میمیرم ولی خوابم نمیبره.....سرمم افتضاح درد میکنه.....
-به مرور سیستم بدنتون عادت میکنه....
مهراب:فکر کنم بازم باید برم اسایشگاه.....
-برای چی؟؟؟شما که خدارو شکر حالتون خوبه......
نفس عمیقی کشید و گفت:چند دقیقه منتظر بمونی میام تا با هم بریم پایین....
بعد از چند دقیقه که پشت در منتظر موندم از در خارج شد.....
یه بافت سفید جذب پوشیده بود که استیناش رو تا زده بود.....شلوار جین یخی هم پاش بود...
مهراب:من حاضرما؟؟!!!
-هااان؟؟؟بله بریم....
بعد از احوال پرسی با جمع با دستش به مبل دو نفره ای اشاره کرد که بشینم و خودشم کنارم جا گرفت.....
معراج:مهراب باید حتما مهمونت رو میفرستادم دنبالت؟؟؟؟عجب اسقبال گرمی؟؟!!!
مهراب:معذرت میخوام...کمی کسالت دارم....
بابا:اشکالی نداره اگه میخوای برو استراحت کن ما ناراحت نمیشیم....
مهراب:نه از لحاظ روحی خرابم.....
ماهان:خب به جاش چودن بگیر....
المیرا:نه الان مس مده....
اقای متین:بابا ،با بزرگترت شوخی نکن.....
مهراب:ماهان هم مثل برادمه.....
ماهان:ولی اون روز که با عارفه اومده بودم برادرت نبودم....درست میگم.....
الناز:وای باز دوباره برف شروع شد....
علی:اگر موافقین بریم یه چند تا گوله برف به هم بزنیم....تو باغ برف زیاد نشسته...
المیرا:به شرطی که محکم بهمون نزنین.....
ماهک:من پایم.....
بی بی و عزیز همون اول اعلام کردن که نمیان.....اقای متین:به قول خودتون ما دیگه پیر شدیم...شما جوون ها برین.....
ما دخترا سریع لباسهامون رو پوشیدیم ورفتیم تو باغ....تا پسرا پاشون رو گذاشتم بیرون ،با گوله برفهایی که درست کرده بودیم استقبال کردیم ازشون.....
الناز:اخیییش چه حالی میده مردا رو بزنی.....
علی:خدا بهم رحم کنه.....
معراج اهسته چیزی بهشون گفت و ما رو با گوله برفاشون غافلگیر کردن......

 

انقدر خندیدیم و دویدیم که خسته کنار هم حلقه زدیم.....
المیرا:دخترا با ادم برفی موافقین؟؟
ماهان:به شرطی که مثل ماهک درستش کنین....
ایمان:نه مثل تو باشه بهتره....حداقل یه خرده میخندیم....
معراج:پس من برم نسکافه بیام براتون...میخورین؟؟
همه با هم گفتیم:بله....
معراج:بله و بال....من یه تعارفی زدم.....
عرفانه:پس یه هویج و یه چیزی که جای چشم ادم برفی بذاریم برامون بیار....
معراج:چشششم....شما بگو خودم ادم برفی میشم....
مهراب:ای زی زی...هنوز جواب بله رو نگرفتی زن زلیلیت رو شروع کردی؟؟
معراج:خودتم میبینیم اقا مهراب.....بعدِاینکه کس یادگاریمون رو کنار ادم برفی انداختیم ،منو ماهک با هم قدم میزدیم.....صدای داد مهراب در اومد :
معراج:مگه دیوونم بیام پیشت؟؟از جونم سیر نشدم....
مهراب:از جونت سیر شده بودی که برف انداختی به
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مجنون nameless , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمانی ها , رمانی ها - 23-رمان بهادر - Blogfa , دنیای رمان - رمان مجنون nameless , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمانی ها , رمانی ها - 23-رمان بهادر - ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46396

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا