تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مجنون (فصل نهم)


 همون موقع اهنگ جدید شروع شد...و چیری نبود جز چشمای وحشیه تتلو....یه لحظه وایسادم که برم ولی اون دستاشو محکم تو دورم گذاشت....تو دلم هر چی فحش داشتم نثار خودم و روزبه و مهراب ،حتی تتلو کردم....اخه پسر خوب این چه اهنگی بود که خوندی....نمیشد یه بندری میخوندی تا من تو این مخمصه گیر نمیکردم.....
چراغهای سالن هم خاموش شد و فقط گه گاهی فلشر بود که محیط و روشن میکرد....
سنگینی نگاهش رو حس میکردم ولی به روی خودم نیوردم.....به عرفانه و معراج نگاه کردم اونا هم توفاز خودشون بودن و به اطرافشون محل نمیذاشتم.....
توی اون تاریکی چشمای عصبی رز رو دیدم...بی هوا به مهراب گفتم:بهتره که بریم....مثل اینکه خانم رز خوششون نیومده که من و شما....
مهراب:من به اون کاری ندارم....
-ولی....
مهراب:میشه حرف اونو نزنی؟؟؟
-بله.....
مهراب:اینم بدون خوشم نمیاد با این پسره روزبه برقصی....
جااااان....تو خوشت نمیاد؟؟؟؟خب منم خوشم نمیاد که رز همش تو بغل تواِ....
داشتم نگاش میکردم که باز خودش گفت:ادم درستی نیست...به این خاطر میگم.....
-یه پیشنهاد داد و منم قبول کردم همین.....
مهراب:یعنی هر کی به تو پیشنهاد بده قبول میکنی؟؟؟
-اهوووم.....البته بعضی موقع ها....
بی ربط گفت:این مدل مو بهت میاد.....
مات حرفاش شده بودم...اینم درگیره ها....
تا اخر اهنگ هیچ کدوممون چیزی نگفتیم و اخر سر هم میخواستیم از هم جدا بشیم پشت دستم رو بوسید.....
توی اون لحظه تموم تنم داغ شد و قلبم تند تند شروع کرد بزنه....مطمعنم اگه همه جا سکوت بود همه صدای قلبم رو میشنیدن.....وبا لبخندی که برام اشنا نبود ازم دور شد....
اونشب نه تنها نفهیدم که مراسم کی تموم شد بلکه نفهمیدم ،چه موقع با فکر مهراب خوابم برد...
******
عرفانه:عاری زود باش معراج اومده دنبالمون.....
-وای....اومدم...بذار ببینم چیزی جا نذاشتم....
عرفانه:من میرم پایین زود بیا....
تا توی ماشین نشستم معراج حرکت کرد و جلوی ارایشگاه نگه داشت...
معراج:بفرمایین خانم ها....
-ممنون
عرفانه:معراج زیاد خوشگل نکنیا؟؟!!!
معراج:چیه میترسی بدزدنم؟؟
عرفانه:ما میریم دیگه پر رو نشو....
وارد ارایشگاه شدیم و خانمی اومد سمتمون...
خانم:سلام من زهره هستم...کدومتون عروسین؟؟
عرفانه:سلام من....
زهره خانم:هنوز بند ننداختی صورتتو؟؟
عرفانه:نه....
زهره خانم:پس زود باش که کار زیاد داری....
یه خانم یگه منو روی صندلی نشوند و بعد از سشوار موهام شروع کرد اونا رو بالای سرم بپیچه....
موهام رو به صورت جمع و باز شینیون کرده بود که حلقه های فر لا به لاشون دیده میشد....
بعد از اون منو سسمت یه اتاق دیگه بردن و بعد از سوال در مورد رنگ لباسم و اینکه چه نوع ارایشی میخوام کارش رو شروع کرد.....
وقتی که خودم رو تو اینه دیدم از این همه تغییر دهنم باز موند...ارایش لایت به رنگ قهوه ای و طلایی مات که رو پوست برنزم خودش رو نشون میداد.....
بی کار نشسته بودم تا عرفانه هم حاضر بشه...
عرفانه :وای دختر تو چه خوشگل شدی؟؟؟
-عری خودت رو دیدی؟؟خیلی ناز شدی؟؟؟واقعا دست خانم ارایشگر درد نکنه که تو رو خوشگل کرده....
عرفانه:عری میزنم لهت میکنما؟؟؟من خوشگل بودم؟؟؟!!!
-جوش نزن....بریم لباسامون رو بپوشیم.....

بعد از اینکه به عرفانه تو پوشیدن لباساش کمک کردم خودمم پیراهن دکلته زرد کثیفم رو پوشیدم....جنس لباسم از ساتن زرد و حریر های مشکی بود....قسمت پهلوم دوتا دایره خالی که از پارچه رنگ بدن پر شده بود. دامنش هم کمی دنباله داشت ، و چاک بلندی که تقریبا یکی از پاهام کامل پیدا بود.....دستکشهای بلند مشکی و هم پوشیدم ....
بعد از رفتم عرفانه،زهره خانم:عزیزم اومدن دنبالت.....
-ممنون....لطف میکنین بگین چقدر تقدیم کنم؟؟؟
زهره خانم:تکمیل شده خانمی.....
-ممنون.....خسته نباشین.....
زهره خانم:خوش بگذره بهتون...
سریع پالتوم و شالم رو پوشیدم و رفتم بیرونسوار ماشین شدم و دیدم ماهان اومده دنبالم....
-بی تربیت یه وقت پیاده نشی در و برام باز کنیا؟؟؟
ماهان:چه خوشگل کردی؟؟بی چاره پسرا..
-ایمان کجاس؟؟اون قرار بود بیاد...
ماهان:خیر سرش برادر عروسه ها باید میموند...
با ماهان داخل ویلا شدیم ،هنوز مهمون ها نیومده بودن....پالتو و لباسام و از تنم در اوردم و سمت جای که خانم ها نشسته بودن رفتم....
-سلام خانم های خوشگل....
خاله ثریا:سلام خانمی....ماشال...چقدر خوشگل شدی؟؟؟
مامان:سلام دخترم .....
بی بی :ایشال...به زودی عروسیه خودت....
صدای ایمان از پشت سرم اومد:من اینو شوهرش نمیدم....
رو به من گفت:امشب حق نداری از کنار مامان و خاله تکون بخوری....
دم گوشش اروم گفتم:برو واسه ماهک غیرتی شو....
ایمان چپ چپ نگام کرد و ساکت شد.....
-مامان دخترا کوشن؟
بادستش به اتاقی اشاره کرد...در اتاق رو یواش باز کردم ورفتم تو....
-به به ...من اگه پسر بودم؟؟!!
الناز جیغ زد و گفت:واااای عاری...جیگرتو برم.....
-زهر مار ترسیدم....جیگرعلی رو برو....
الناز:اونم میرم....به موقش....
ماهک:ای هیز این صاحب داره....
المیرا:اونم چه صاحبی؟؟!!!دیدیش عارفه؟؟
-نه....
الناز:بچه تیپ زده خفن.....
-میبینم که شما ها هم تیپ زدین....
الناز:مثل اینکه اینا هم...اره.....
خاله از در اومد تو و گفت:عروس و داماد اومدن ...بیاین برای عقد....
چهار تایی با هم رفتیم اتاقی که سفره عقد رو انداخته بودن....یه گوشه وایسادم و عرفانه رو تو لباس عروسیش دیدم....از صبح همش ظاهر سازی کردم تا کسی نفهمه که ناراحتم....دوست نداشتم که عرفانه عروس بشه....اصلا فکرش رو نمیکردم که یه روز منو عرفانه از هم جدا بشیم....فکر اینکه من از امشب باید بدون عرفانه میخوابیدم دیوونم میکرد.....اینکه بدون عرفانه صبح ها از خواب پاشم....بغضی که تو گلوم بود رو به زور پایین میدادم....
ماهک:کجایی دختر میگن برو قند رو بساب....
-هااان؟؟؟باشه....
یه لبخند زوری زدم و رفتم پشت سر عروس و داماد وایسادم....از تو اینه یه عرفانه نگاه میکرد...اونم نگاش به من بود...
کم کم داشت اشکم در میاومد....لبخند بی جونی زدم و نگام رو ازش گرفتم.....
تا اینکه بله رو داد....و با این بله از من دور شد.... همراه الناز رفتم یه گوشه وایسادم.....
الناز:یه کم بخندی بد نیست....
-....
الناز:من تو ر و درک نمیکنم چون خواهر دو قلو ندارم....ولی به خاطر عرفانه ظاهرت رو حفظ کن....نذار شب عروسیش ناراحت باشه....اصلا جیگر میخوای الان که حاج اقا هست دستت و با مهراب بذاریم تو دست هم؟؟؟
از حرفش خندم گرفت....
الناز:جمع کن لب و لوچتو بی جنبه یه تعارف زدما؟؟؟

 

وقتی که انگشترهای ستی که به عنوان هدیه برای عرفانه و معراج خریده بودم رو بهشون دادم ،کنارشون عکس یادگاری انداختم.....اون موقع بود که مهراب رو دیدم......کت و شلرار خوش دوختی که اندام ورزیدش رو خوب نشون میداد با پیراهن مردون و کروات مشکی که با کت و شلوارش ست بود رو پوشیده بود.....
صورتش که همشه ته ریش داشت و اصلاح کرده بود....موهاش رو هم مرتب بالا داده بود.....
اونم انگار داشت سر و وعضمو دید میزد......به چشمای ساهش نگاه کردم که زل زده بود به چشمای من.....بعد از اون نگاش سرشونه های برهنم سر خورد.....از نگاش داغ کردم و سرم وانداختم پایین.....یا سقلمه ای که عرفانه به پهلوم زد نگاش کردم....
عرفانه:خیر شرمون داریم عکس میندازیم.....حواصت کجاس؟؟؟
-هااان؟؟ببخشید....
مهمون ها کم کم از اتاق بیرون رفتم و منو الناز کنار عرفانه داشتیم عکس مینداختیم که متوجه شدم معراج و مهراب اومدن سمتمون و معراج کنار عرفانه وایساد و مهراب هم کنار من.....یعنی میخوان عکس بندازن؟؟؟منو عرفانه وسط و اونا هم کنارمون.....
اومدم برم از کنارشون که مهراب دستش رو گذاشت پشت کمرم و نگهم داشت.....
با تعجب برگشتم و نگاش کردم ،که خندید و خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد.....
وای خدای من این کارو نکن....دارم دیوونه میشم.....جایی که دستش بود رو تنم داشت اتیش میگرفت و تنم داغ شده بود.....نفس عمیقی کشیدم که از حرارت درونیم کم بشه....
بعد از عکس سریع از اتاق اومدم بیرون و خودم رو به اشپزخونه رسوندم و یه لیوان اب خوردم....اگر ارایشم به هم نمیریخت سرمو زیر اب سرد میگرفتم......
بعد از اینکه کمی از التهاب درونیم کم شد رفتم سمت مهمونا .....
کنار ماهک و المیرا که تنها نشسته بودن رفتم......
-وای چقدر گرمه هوا؟؟!!!
ماهک:نه!!!کجا گرمه؟؟!!!
-جدا"؟؟؟من که خیلی گرممه....
بلند شدم که برم پیش مامان اینا...بین راه مهراب و با رز دیدم.....دلم شور افتاد....رزز به مهراب چسبیده بود و دم گوشش چیزی میگفت....پس چرا مهراب با من این کارارو میکنه؟؟من نمیخوام بازی چه دستش باشم.....
از کنارشون گذشتم که با صدای رز متوقف شدم.....
رز:بالاخره این خانواده خوش شانس رو کامل زیارت کردم.....
با اخمای تو هم بدون نگاه کردن به مهراب:متوجه منظورتون نشدم؟؟
رز:خب باید خیلی خوش شانس باشین ...تو که نتونستی مخ مهراب رو بزنی....ابجیت زرنگ تر از تو بود.....
پوزخند زدم : همچین لیاقطی نصیب هر کسی نمیشه...
و با ارامش ساختگی پشتم رو بهشون کردم و سمت ایمان و ماهان رفتم.....اصلا یادم نبود میخواستم کجا برم....
ایمان:چی گفت بهت؟؟؟چرا عصبی شدی؟؟
-هیچی...هر لیاقت خودش بود و گفت.....من میرم پیش دخترا....
ماهان:دور و برش نچرخ....صبر کن تا با هم بریم.....
همه مون کنار هم نشسته بودیم که برادر الناز ،ارمین گفت:دخترا چرا بی کار نشستین؟؟؟یکی پاشه با من برقصه....
ماهان:من باهات میام....
ارمین:بلا به دور...نرقصم بهتره....
علی دست الناز و گرفت و با هم رفتن....

 

با صدایی که از پشت سرم شنیدم برگشتم و دیدم روزبه پسر عموی مهراب ِ
روزبه:سلام خانم عارفه،تبریک میگم....
-سلام خیلی ممنون...
روزبه دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:افتخار میدین؟؟
یاد اون سری که تو عروسی علی ،با روزبه رقصیدم افتادم....این سری دیگه اشتباه نمیکنم تا بازی چه دست مهراب بشم....
-ببخشین،من ترجیح میدم امشب تماشاچی باشم شرمنده....
روزبه اخم خفیفی کرد...مثل اینکه ضایعش کرده بودم:اوه...بله....هر جور راحتین با اجازه....
وقتی رفت باز ایمان رگ غیرتش...
ایمان:این ژیگولی کی بود؟؟
ماهان:حالا چرا افتخار ندادی به بچه....
-پسر عموی مهراب اینا بود....
ماهان:اووو...برادر کاکتوس؟؟
-هان؟؟
ماهک:منظورش رز ِ
خنددم و گفتم:اهان....اره برادر اونه....
المیرا:عارفه...اون میز و نگاه کن...دوتا پسر تنها نشستن...دارن با چشماشون قورتت میدن....میشناسیشون؟؟
به سمتی که اشاره کرد برگشتم و سامان و سهراب رو دیدم....تا نگاه منو به خودشون دیدن برگشتن یه سمت دیگه....
ایمان:این شیر برنجا برای چی داشتم تو رو نگاه میکردن؟؟
-چمیدونم ایمان....
ماهان:کی هستن حالا؟؟
ایمان:از دوستای دوران بچگی مون....بچه های دوست بابام هستن.....
ماهک زیر گوشم گفت:امشب عشاقات دارن میترکونن؟؟؟
-حالا بیا؟؟؟یه شب شانس به من رو اورده ها؟؟؟
ماهک:پاشو عترفه بریم وسط...خیر سرت عروسیه تک خواهرته پاشو....
تا اومدم به خودم بیام دیدم وسط با ماهک دارم میرقصم.....
-خب دختر دو دقیقه امون میدادی....
با عرفانه هم کمی رقصیدم و بالاخره تونستم از دستشون جیم بشم....تموم مدتی که با عرفانه میرقصیدم بغضم داشت خفم میکرد....مثل این دختر های لوس شده بودم که اماده گرین.....
بدون اینکه لباس گرم بردارم رفتم تو باغ....تند تند نفس عمیق میکشیدم تا بغضم از بین بره......با دستی رو شونم خورد هول شدم واز ترس جیغ خفیفی کشیدم...
مهراب:منم نترس....
-متوجه اومدنتون نشدم....
مهراب:ناراحتی؟؟؟چیزی شده؟؟؟از حرفای رز ناراحتی؟؟
-نه حرفاش مثل خودش بی ارزشن...از اینکه عرفانه از امشب دیگه پیشم نیست ناراحتم...
مهراب:سخت نگیر راه دور که نمیره...میاد پیشت تو هم برو بهش سر بزن.....
به یکی از درختا تکیه دادم:من جونم به عرفانه وصله....حتی من شبا هم بدون عرفانه خوابم نمیبره...
مهراب:پس تازه به زمانی که من معراج رو گم کرده بودم رسیدی..
یه قطره اشک از گوشه چشمم بیرون اومد...
مهراب یه قدم اومد نزدیک و گفت:گریه میکنی؟؟برای چی؟؟؟
چیزی نتونستم بگم فقط چشمام رو بستم...
همون طور که چشمام بسته بودن حس کردم خیلی بهم نزدیک شده...طوری که نفساش روی صورتم پخش میشد.....عطر خوش بوش تمام مشامم رو پر کرده بود.....چشمای نم دارم رو باز کردم....حسم درست میگفت....به چشماش خیره شدم....هیچکدوممون پلک هم نمیزدیم....
انقدر سریع منو کشید تو بغلش و سرم و گذاشت رو سینش که نتونستم حرکتی بکنم.....دستاشو رو کمرم گذاشتو به خودش نزدک ترم کرد.....گرمای تنش ،تن سرد منو هم داغ کرد....داشتم از فشار دستاش له میشدم ولی بازم چیزی نگفتم....
سرشو زیر گوشم برد و زمزمه کرد:هیچ وقت گریه نکن عارفه...هیچ وقت.....
منو از خودش جدا کرد ،روم نمیشد به چشماش نگاه کم...سرم رو انداختم پایین...هر چند دفعه اولی نبود که بغلم میکرد ولی به نظرم این یکی خیلی فرق داشت....
سرشو نزدیک صورتم کرد و پیشونیم رو بوسید.....
یه لحظه نفس کم اوردم.....این امشب یه چیزیش میشد....سریع پا به فرار گذاشتم و خودم رو به ساختمون رسوندم...تا اخر شب خودم رو از مهراب دور میکردم و ندیدمش....
اخر شب هم عروس و داماد رو بردیم خونشون و با چشمای گریون ازشون جدا شدیم.....داخل ماشین که نشستم اروم گریه کردم تا خود صبح....خیلی طول کشید که به نبود عرفانه عادت کنم....البته همه مون همین جور بودیم...مامان...بابا...ایمان... .عزیز....
******
اواخر اسفند بود و مثل هرسال که با عرفانه تو باغچه مون گل میکاشتیم،تنهایی این کار رو میکردم.....
دامن نارنجی کوتاه با ساپورت پشمب سفید پام بود و بلوز راه راه نارنجی سفیدمم که کمی از کمرم پیدا بود تنم کرده بودم....با هدفن داشتم اهنگ گوش میدادم....رو دوتا پام نشسته بودم و داشتم جای گلهای بنفشه رو مشخص میکردم....با دستکش های گلیم پیشونیم رو خاروندم....بلند شدم تا گلدونها رو بردارم تا برگشتم مهراب رو تو یه قدمیم دیدم....ترسیدم و یه قدم عقب رفتم....اینعقب رفتن همانا و لیز خوردن منم همانا....پام رفت رو بیلچه و سُر خوردم...
چشمام بسته بودن که باز همون عطر اشنا رو حس کردم.....
یه دست مهراب دور کمرم و یه دست دیگش پشت گردنم بود....چشمام و باز کردم و تو نگاه مهراب افتاد....نفس های تند و داغش به صورتم میخورد.....
با صدای عرفانه که بلند بلند میخندید به خودمون اومدیم کمکم کرد تا وایسم و خودش هم کنارم وایساد....
عرفانه:تانگو میرقصیدین؟؟
-سلام معذرت میخوام میخوام متوجه حضورتون نشدم.....
مهراب سعی میکرد خندش رو قورت بده:تقصیر من شد که ترسیدی...
عرفانه:داری گل میکاری؟؟چه قیلفه ی پسر کشی هم درست کردی برای خودت....
به مهراب نگاه کردم دیدم داره نگاممیکنه و دستش رو گذاشته روی لبش تا جلوی خندش رو بگیره.....
با هم رفتیم داخل و من یه راست رفتم تو دست شویی....خودم رو که تو ایینه دیدم یه دونه زدم تو سرم...ابروم رفت با این قیافه....صورتم پر بود از گل و خاک.....
تر و تمیز کردم خودم و رفتم تو جمعمون نشستم...
-عری چه عجب از این ورا؟؟
عرفانه:خب حقم داری تیکه بندازی بهم....از این به بعد که ماه تا ماه نیومدم حالیت میشه....
بی بی:مادر داره باهات شوخی میکنه.....
عرفاه یه خورده از نسکافش رو خورد و سریع دوید سمت دستشویی.....
-این چش شد؟؟
مامان:عرفانه مسموم شدی؟؟
رفتم پشت در دست شویی و گفتم:عری چی شد؟؟
مهراب:عارفه خانم بیاین بشینین...این چیزا تو وضعیت عرفانه طبیعیه....
مامان:یعنی چی مهراب؟؟
مهراب:یعنی اینکه دارین مادر بزرگ میشین....امان و بی بی پریدن سمت دستشویی و منم جیغ زدم:چیییی؟؟
مهراب:بابا مگه من حاملم که داد میزنی سرم؟؟
-شوخی میکنین؟؟
مهراب:نه به جان خودت....
-ولی اینا که هنوز یک ماه و نیمه که عروسی کردن؟؟
مهراب:دیگه داداش من بی تجربه بوده و دست و پا چلفتی....
نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و ریز خندیدم.................
*****
روز دوم عید همه مون راهی ویلای مهراب و معراج شدیم....
از اول که تو ماشین نشستم خوابیدم تا رسیدیم....
از ماشین پیاده شدم و به نمای ساختمون نگاه کردم .نمای بیرونش رو مثل خونه های چوبی درست کرده بودن و ان خیلی جلب توجه میکرد...بحث سر اتاق هابود و منو المیرا و ماهک توی یه اتاق قرارشد بریم داشتیم وسایل رو از ماشین ها خالی میکردیم که با حرف معراج انتنام کار افتادن....
معراج:مهراب این وسط تو فقط باید تنهایی بخوابی....
اقای متین:ایشال... از تنهایی در میاد....
مهراب سرش رو انداخت زیر و گفت:تا خدا چی بخواد...
ماهان:نه مثل اینکه یه بوهای میاد....
مهراب:بفرمایین داخل خانم ها خسته شدن.....
اول مسافرت ضد حال رو خوردم....یعنی میخواد ازدواج کنه؟؟؟خب بکنه چی به تو میرسه؟؟؟
با کی میخواد ازدواج کنه؟؟؟حتما با رز دیگه....
بعد از ناهار با بچه ها رفتیم کنار ساحل...توی راه ارمین:چقدر وقت بود که نیومده بودم شمال....
ماهان:دقیقا کی اومدی؟؟
ارمین:چهار ماهی میشه...
ماهان:خسته نباشی فکر کردم دو سه سالی هست که نیومدی....
المیرا:اخه تو مخ داری که فکر کنی؟؟
ماهان:اختیار داری به پای تو که نمیرسم....
ماهک:باز شما دوتا شروع کردین؟؟
ایمان:اگر میخواین دعوا کنین برین یه جای دیگه...
ماهان:اااا...خب المیرا بیا بریم یه جای دیگه...
معراج:بی جنبه نشو دیگه....با چشم به ارمین که با اخم به ماهان نگاه مکرد اشاره زد...
ماها:احوال داداش خوبی ارمین جان؟؟چاکریم اقا....
معراج:دقت کردین دو نفر خیلی ساکتن؟؟عرفانه منم مثل مهراب بودم اوایل؟؟
عرفانه:تو مخ منو میخوردی از بس که حرف میزدی....کجا ساکت بودی؟؟
معراج:خودت با چشمات هی اشاره میکردی که بیا بریم یه جای خلوت تا حرف بزنیم....
عرفانه:من!!!من غلط بکنم....و دنبال معراج کرد...
الناز:عرفانه ندو....ندو دیوونه....
ولی عرفانه محل نذاشت و دوید.....
طبق نقشه ای که کشیده بودیم پسر ها رو تا لب اب کشوندیم و بهشون اب پاشیدیم....ایمان:چکار میکنین؟؟
ماهان:جرتون میدم....
ارمین:هوی چی میگی؟؟
ماهان:نگفتم که تو رو جرمیدم...من معذرت میخوام از دهنم پرید...
مهراب:این کار و تلافی میکنم سر هر کی که نقشه کشیده بوده
علی:نقشه کی بود که مارو خیس کنین؟؟
الناز:همه با هم...
عرفانه و معراج تازه به جمعمون اضافه شده بودن...
عرفانه:من میدونم کار کی بوده...وبعدش به من نگاه کرد....
ماهان:چشمم روشن راه افتادی عارفه؟؟
-من از یک سالگی راه افتادم....
معراج:مهراب کار عارفه بوده هنوز هم میخوای تلافی کنی؟؟
مهراب مکثی کرد و گفت:فرقی نداره....
پسر ها از ما جدا شدن و رفتن شنا کنن...ما هم کنار ساحل نشستیم و اونا رو نگاه کردیم....
همه شون از اب اومدن بیرون و خبری از مهراب نشد....
رو به معراج گفتم:معراج برادرت باهاتون نبود؟؟
معراج:چرا با هم رفتیم تو اب مگه ندیدیش؟؟
-چرا ولی از اب بیرون نیومده....
معراج:مطمعنی؟؟شاید رفته ویلا؟؟
-ولی از اب بیرون نیومد...
معراج با داد مهراب رو صدا کرد ولی جوابی نشنیدیم...
ایمان:شاید تو اب باشه....ارمین بدو ببین ویلا نرفته؟؟
و خودشون سرع پریدن تو اب.....
رفتم کنار دریا وایسادم و چشم دوختم بهش....طاقت وایسادن رو نداشتم....دوزانو رو زمین نشستم و اشکام صورتم رو خیس کردن....
 

ماهک جیغ زد:داره میاد....اومد....سالمه
به حال رو زمین ولو بودم ایمان خودش رو از اب کشید بیرو ن و :پسره ی گنده داشت سکتمون میداد....
معراج:مجنون شده دیگه....
مهراب جلو نشست و گفت:عارفه....
سرمو بالا کردم که گفت:گفتم کارت رو تلافی میکنم درسته؟
دستاش رو از پشتش اورد بیرون و جلوم گرفت....
به دستاش که نگاه کردم جیغ زدم و خودمو پرت کردم عقب....با چند باری که سکندری خوردم خودم رو ازش دور کردم. سمت جنگل پشت ویلا راه افتادم....انقدر اشک ریختم که بی حال به درختی تکیه دادم و سرمو گذاشتم رو زانو هام....
از سرما به خودم میلرزیدم و لی از جام پا نشدم.....
صدای لرزون مهاب ر و شنیدم :عارفه بلند شو سرما میخوری....
دید محلش نذاشتم اومد کنارم نشست و به درخت تکیه داد....
مهراب:عارفه خواهش میکنم گریه نکن...
-پاشو برو....نمیخوام ببینمت....
مهراب:غلط کردم...کارم بد بود....ولی اون مار ابی بود و اسیبی بهت نمیزد وگرنه من که نمیخوام تو اسیب ببینی....
-برام فرقی نداره...فقط برو...
مهراب:جون هر کی دوست داری گریه نکن....
-لعنتی .....تو......تو..........ما فکر کردیم تو مردی.......
مهراب:چرا بمیرم؟؟
-تو نیومدی از اب بیرون....
مهراب:خب داشتم شنا میکردم که اون مار رو هم پیداش کردم....
-همتون احمقین....احمق.....
مهراب:تو راست میگی من احمق....تو گریه نکن...
بعد از چند دقیق مهراب باز گفت:عارفه داغونم....گریه نکن....دست انداخت دورم و کشید تو بغلش.....
زیر لب زمزمه کرد:دیوونم کردی عارفه....
دستاش رو گذاشت کنار صورتم ،نگاش رو تک تک اعضای صورتم میچرخید.....نگاش بین لبام و چشمام سرگردون بود....کم کم نزدکترم میشد و من فقط به چشماش نگاه میکردم.....با تماس لبامون به هم چشمامون هم بسته شد......
باورم نمیشد این من بودم که همراهیش میکردم...من بودم که دستم و تو موهاش فرو کردم تا ازم جدا نشه.......
انقدر همه چی زود اتفاق افتاد که هیچی نفهمیدم......مراسم خاستگاریم تو همون شمال بود....مهراب با بابا صحبت کرد و اونا هم رضایتشون رو اعلام کردن.....بعد از یه هفته مراسم عروسیمون بود.....همه چی مثل خواب بود.....یه خواب شیرین....لذت بخش.....ارامش بخش.....
صبح که چشم باز کردم صورت خندون مهراب و دیدم.....
مهراب:صبح به خیر خانم خانم ها.....
-سلام.....صبح تو هم به خیر....
مهراب:خوبی؟
با سرم تایید کردم....
مهراب:تو از من خجالت میکشی؟؟
چیزی نگفتم و سرخ شدم...
مهراب:قبلا اینجوری خجالت نمیکشیدی؟؟قربون اون خجالتت....من میرم دوش بگیرم.....
*****
-اومدن ....اومدن.....
همه مون به سمت در خروجی مسافر ها رفتیم....
مهراب:چمدون ها که ظاهرا سنگینه!!
معراج:چقدم یواش میان؟؟
ایمان و ماهک همراه علی والناز خارج شدن و همه مون ریختیم سرشون...
ایمان:من نمیدونستم انقدر عزیزم؟؟
معراج:ما به خاطر چمدونا اومدیم....
علی:نامردی در چه حد؟؟!!!
ماهک به شکم برامده عرفانه اشاره کرد:وای این نی نی ما کی میاد؟؟
معراج:کم کم پیداش میشه....
ایمان:تو چی عاری خبری نیست؟
مهراب:ما مثل داداشمون هول نبودیم که همون اول کار دست گل به اب بدیم....
علی:از خداتم باشه من که چند تا بچه میخوام....
الناز:خدا به خیر بگذرونه.....
از فرودگاه که خارج شدیم به المیرا و ماهان برخوردیم...
لی:ماهان خان میخواستی شب بیای استقبال.....
ایمان:خوب چشم ارمین رو دور دیدیا....
ماهان:چه جورم؟؟!!!
*****
به تو من احساس خاصی دارم.....
یه جوری شبیه عشق و عادته.....
تو رو من یه جور دیگه دوست دارم......
یه علاقس که تا بی نهایته.....
با تو من حس قشنگی دارم....
وقتی ب
برچسب ها: دنیای رمان - رمان مجنون nameless , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمانی ها , رمانی ها - 23-رمان بهادر - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46395

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا