تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوا (فصل اول)



با پا گذاشتنم به این دنیا اوضاع رو برای خانواده ام خراب کردم همیشه خودم و مقصر می دونم ولی مادرم میگه مگه دست تو بوده ولی من خودم نمی بخشم اگه پسر بودم مادرم الآن خوشبخت ترین زن دنیا بود ولی افسوس به خواست خدا منم دختر شدم تا مادرم تا آخر عمرش متلک های این و اون و بشنو . دکتر بچه آوردن برای مادرم ممنوع کرد چون گفت اگه یکبار دیگه حامله بشه خطر مرگ براش حتمی مادربزرگم یعنی مادر پدرم مادرم و رو با ما از خونه انداخت بیرون از وقتی یادم با مادرجون و پدرجون زندگی می کنیم و اونها واقعاً به آزیتا و من خیلی محبت می کنند من هیچ وقت پدرم و از نزدیک ندیدم فقط از توی عکس دیدمش آزیتا گفت مادربزرگم اون و داماد کرده و الآن صاحب دو تا بچه است از کجا این اخبار رو داره نمی دونم تا حالا نشده دلم بخواهد پدرم و ببینم . پدرجون طلاق مادرم و خیلی وقت پیش از پدرم گرفته و ما رو هم پیش خودش نگه داشته پدرم راضی نمیشده برای من شناسنامه بگیره ولی به خاطر شکایت و این طور کارها اون مجبور به این کار میشه ولی ای کاش هیچ وقت مجبورش نمی کردند دوست نداشتم هیچ وقت فامیل اون و برای خودم یدک بکشم ولی مامان همیشه میگه مصلحت بود تا این کار انجام بشه ولی من این مصلحت هیچ وقت نفهمیدم . آوا نمی خواهی بری خونه چرا مهتاب مهتاب کیفش و برداشت : خوب پاشو دیگه خوب بهت گفتم من امروز زود باید برم خونه با بی حوصلگی از جام بلند شدم وسایلم و ریختم توش و انداختم روی شونه ام مهتاب : باز داری به چی فکر می کنی که اینقدر تو خودتی : به همون چیزی که همیشه فکر می کنم مهتاب : دیوونه ای مثل من خوبه نمی دونم کجا خونه م یک روز پیش بابا یک روز پیش مامان یک روز خونه این مادربزرگ یکی روز خونه اون یکی ، حداقل تو از اول یکجا بودی حرف و حدیثم نشنیدی : تو چرا تلاش نمی کنی با هم آشتی شون بدی مهتاب : برای من اینجوری بهتر انگار اومدن زیر یک سقف همش با هم دعوا داشتند ، حداقل هر کجا که میرم آرامش هست حالا گاهی یک غوری هم می زنند سختی من چند ماه دیگه است : واقعاً می خواهی هیجده ساله ت شده خونه جدا بگیری مهتاب : اره مثل علی ببین از وقتی جدا شده آرامشش بیشتر شده حتی به من گفت می تونم برم با اون زندگی کنم : تو که رابطه خوبی با علی داری برو پیش اون مهتاب : نمی خواهم مزاحمش بشم اگه بخواهد ازدواج کنه چی ؟ : علی که بارها بهت گفت نمی خواهد ازدواج کنه حالا کو تا اون موقع حداقل اونم وقتی میاد خونه یکی منتظرش هست یکی یک غذایی براش درست می کنه مهتاب : آره خدایش بعضی روزها میرم خونه شو براش تمیز می کنم اگه اهل دوست دختر و این چیزها بود می گفتم بالاخره یکی براش یک کاری می کنه ولی همش سرش توی کار کردن و به هیچ کس توجه ای نداره . : مهتاب از من میشنوی برو پیش علی گناه داره مهتاب : فعلاً نمی تونم به کسی چیزی بگم باید اول به سن قانونی برسم بعد تصمیم بگیرم . : تصمیم درست بگیر مهتاب : خوب دیگه راهم امروز از اینجا ازت جدا میشه کار نداری : نه برو خوش بگذره مهتاب خندید : آره الآن مامان جلوی در ایستاده تا تاخیرهام و گوش زد کنه باز خونه بابا از این برنامه ها نداریم . خندیدم : زود برو تا کتک نخوردی مهتاب برام دستی تکون داد و رفت چه دل خوشی داره این همه مشکل داره ولی همیشه می خنده و مسخره بازی در میاره و به قول اون من از هیچی برای خودم مشکل درست می کنم . سلام مامانی خوبی خسته نباشی مامان برگشت سمت : سلام آوا جون آزیتا گفت اومدی خونه باهاش تماس بگیر گوشی رو برداشتم : سلام آزیتا طوری شده ؟ آزیتا : سلام آبجی کوچک : باز تو خودت تو لوس کردی چی جا گذاشتی که من باید برات بیارم آزیتا : الهی قربون خواهر فهمیدم برم ساعت 5 باید پروژه رو تحویل بدم ولی فلش جواب نمیده توی یک فلش دیگه یک کار روی دستاپ ریختم بریز و برام بیار اسمش آزیتاست ها : باشه برات میارم ، دانشگاهی دیگه آزیتا : اره آبجی جون : خیلی خوب خر شدم الآن برات میارم آزیتا : قربونت می بینمت . مامان : باز چیزی جا گذاشته : دخترتون و نمی شناسین وقتی تحویل پوژه اگه من و زابراه نکنه که نمیشه مامان : الهی فداتشم آوا جون براش ببر : چشم مامانی نگفتم که نمی ببرم . رفتم توی اتاق آزیتا و برنامه رو روی فلش ریختم حاضر شدم از پله ها که رفتم پایین پدرجون دیدم : سلام پدرجون پدرجون : سلام بابا خوبی عزیز : بله پدرجون : نیومده کجا میری ؟ : زود میام برم تا دانشگاه آزیتا پدرجون : باز این دختر چیزی جا گذاشت خوب خودش جایی جا نمیذاره از حرف پدرجون بلند بلند خندیدم و جلوی خودم مجسم کردم که آزیتا خودش و جای جا بزاره مامان : چیزی نمی خوری : نه دیگه مهمون آزیتا میشم مامان : بیا بهت پول بدم آزیتا تا الآن هر چی داشته خرج پروژهش کرده : پول دارم مامان نمی خواهد مامان : نه بیا بازم داشته باش اگه آزیتا کم داشت بهش بده باز من به تو میدم : چشم مامان مامان : با آزیتا بر می گردی : نمی دونم اگه اون دوست لوسش باهاش باشه که زود میام اگه اون نبود با آزیتا بر می گردم مامان : باشه عزیزم برو از خونه اومدم بیرون : سلام آقای رضایی آقای رضایی : سلام آوا جون خوبی ؟ آقای ترابی خوبن ؟ : بله پدرجون خوبه آقای رضایی سلام من بهش برسون : چشم آقای رضایی با اجازه خداحافظ آقای رضایی : برو دخترم به کارت برس خداحافظ آقای رضایی همسایه سمت چپ خونه مون با پدرجون خیلی صمیمی و همیشه بعدازظهر ها میاد خونه ما و با پدرجون شطرنج می زنند و کلی برای هم کرکی می خونند . سوار تاکسی شدم و رفتم دانشگاه آزیتا خوشبختانه زیاد با خونه فاصله نداشت ولی آزیتا هر وقت چیزی جا میذاره اگه بدونه من می تونم براش ببرم به خودش زحمت نمیده بیاد خونه سلام آوا جون : سلام آزیتا خانم ازم تشکر کن تا فلش و بهت بدم آزیتا : الهی دورت بگردم آبجی کوچولو بده که دیرم شد : آزیتا ناهار ظهر با تو باشه آزیتا : باشه خانم سوءاستفاده گر : آزیتا شکوفه که نیست آزیتا : نه ، استاد اجازه نداد تو یک گروه با هم باشیم : خدا خیر استادتون و بده آزیتا : این دوست بیچاره من چی هیزم تری به تو فروخته که اینقدر باهاش چپی : من نمی دونم از چی اون خوشت میاد آزیتا : تو چرا مهتاب و دوست داری : برای اینکه خیلی دختر ماه ی آزیتا : خوب من برای همین شکوفه رو دوست دارم : اصلاً مثل مهتاب نیست آزیتا خندید : حلال زاده بود پیداش شد سلام آوا جون خوبی ؟ واقعاً چندشم می شد باهاش حرف بزنم به زور لبخندی زدم : سلام شکوفه جون ، بله خوبم شکوفه : آزیتا مامانت به این آوا چی میده که به تو نمیده آزیتا خندید : چرا ؟ شکوفه : خدایش روز به روز داره خوشگل تر میشه ولی تو هیچ تغییری نمی کنی باور کن از دفعه پیش که دیدمش خیلی خوشگل تر شده : شما لطف داری شکوفه جون شکوفه : فکر نکنی گفتم که از من خوشت بیاد واقعیت و گفتم برو عکس های قبل تو با الآنت بسنج می فهمی که راست می گم آزیتا : بسته دیگه شکوفه الآن بین ما رو به هم می زنی ها سلام خانم شجاعی من و آزیتا هر دو با هم به طرف صدا برگشتیم ، آزیتا کمی سرخ شد : سلام آقای سلامی سلامی : سلام شکوفه خانم ، سلام خانم من جواب سلامش دادم شکوفه : سلام شادمهر خوبی ؟ پروژه به کجا رسید آزیتا : وای پروژه ببخشید دیر شد ، آوا بدو که بچه ها منتظر منن آزیتا دستم و گرفت ، دنبال خودش کشوند وارد یک تایپ و تکثیری شدیم : آقای سرابی اینم فلش این و امتحان کنید آقای سرابی : بده خانم شجاعی روی صندلی نشستم و داشتم بچه ها رو نگاه می کردم که هر کدوم یک کاری انجام می دادند من که اصلاً حوصله این کار ها رو نداشتم دلم می خواهد توی یک رشته بدون زحمت قبول بشم که نخواهد اینقدر کاردستی درست کنم . آزیتا : خوب بیا بریم آوا آوا : تموم شد آزیتا : دیگه تا اینجاش با من بود بقیه اش با یلدا اون باید کار و تحویل بگیر : پس بیا بریم یک چیزی بخوریم که من خیلی گرسنه ام آزیتا : باشه بزار به شکوفه بگم : آزیتا جان من آزیتا : بیا بریم آوا خود تو لوس نکن چاره ای نبود برای اینکه آزیتا ناراحت نشه رفتیم شکوفه داشت با چند نفر حرف می زد : تو اینجا باش تا من شکوفه رو صدا بزنم ده دقیقه شد آزیتا هنوز داشت حرف می زد بیست دقیقه شد بازم این آزیتا نیومد دیگه خسته شده بودم به طرفش رفتم : آزیتا جون آزیتا برگشت سمت : الهی این شکوفه بمیره که از خواهرم یادم رفت سلامی : خانم شجاعی خواهرتون آزیتا : آره خواهرم سلامی : اصلاً شبیه هم نیستید شکوفه : آره نمی دونم این آوا به کی رفته من که میگم آزیتا مامانت به این یک چیزی میده می خوره که به تو نمیده آزیتا خندید : چشمات در بیاد شکوفه ببینم می تونی خواهرم و چشم کنی یا نه یکی از دخترهای که اونجا بود : آزیتا من مامان تو دیدم تو خیلی شبیه مامانتی پس باید خواهرت شبیه بابات باشه آزیتا که می دونست من از این حرف ناراحت میشم : خوب شکوفه میای بریم ناهار یا نمیای شکوفه : نه برو من هنوز کار دارم آزیتا دستم گرفت : بچه ها خداحافظ ، خوب آوا جون ناهار چی میدی خانم شجاعی ایراد نداره من با شما بیام آزیتا به من نگاهی کرد : نه ایراد نداره بفرمائید من که مهمون آوا هستم شما هم روش تو رو دربایسی گیر کردم : بله بفرمائید . هر سه با هم رفتیم یک رستوران که همون نزدیکی ها بود هر کدوم یک چیزی سفارش دادیم سلامی : ببخشید من برم دستم و بشورم میام آزیتا : خواهش می کنم راحت باشید سلامی که رفت رو کردم به آزیتا : این دیگه چرا دنبالت راه انداختی آزیتا : چی می گفتم : نه آزیتا : آوا خیلی نازه نه دستم و زیر سرم گذاشتم : آزیتا بله آزیتا : دست خودم نیست از روز اول که دیدمش ازش خوشم اومد : اونم مثل اینکه بدش نیومده ببخشید خانم ها سلامی اومد نشست : خوب خانم شجاعی پایان نامه تون و انتخاب کردید یا نه ؟ آزیتا : چرا می خواهم روی خانه کودک کار کنم یکدفعه از دهنم پرید بیرون : به جای خانه کودک روی یک چیزی کار کن به درد بخوره آزیتا برگشتم سمت : به گو آبجی کوچولو گوش می کنم سلامی : اگه ایده ای دارید بگید چون من هنوز نتونستم تصمیم بگیرم شونه هام و بالا انداختم : من نمی دونم سلامی : حتماً یک ایده ای داشتید که این حرف و زدید : خوب آزیتا به من گفت چند نفر هستند که این موضوع رو انتخاب کردند پس آدم باید بره دنبال یک ایده جدید تر سلامی : خوب اون ایده رو بگید آزیتا : خوب بگو دیگه : خوب تا حالا رفتید خونه سالمندان ، شده برید بهزیستی ، شده به فکر یک موزه باشید ، به فکر یک کتابخونه سلامی : ایده جالبی مخصوصاً موزه و کتابخونه آزیتا : دیر گفتی من کار و دادم قبول شد غذا رو آوردند و من خیلی راحت شروع کردم به خوردن ولی آزیتا معلوم بود نمی تونه زیاد راحت باشه سلامی هم سرش توی غذا خوردن بود سلامی سرش بلند کرد : ایده خواستی برای کتابخونه دارید ?به آزیتا نگاه کردم...

 

 

سلامی : لطفاً به من بگید شادمهر من اینطوری راحت ترم بارها با خانم شجاعی هم گفتم ولی ایشون فقط به فامیل من و صدا می کنند . : خوب شاید خواهرم اینطوری راحت تر سلامی : ولی من دلم می خواهد من از خودتون بدونید : چطوری آقا شادمهر شادمهر : شادمهر خالی لطفاً : خوب چطوری شادمهر آزیتا با پا زد بهم ولی من به عکس العملش محل ندادم و به شادمهر نگاه کردم شادمهر : می خواهم با خانواده مزاحمتون بشم : که چی بشه شادمهر خندید : آوا من گذاشتی سرکار : نه چرا شما رو سرکار بزارم آزیتا سرش انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت شادمهر بهش نگاهی کرد : من به خواهرتون علاقه دارم : فکر کنم دیگه اینجاش به من مربوط نمیشه بهتر به عهده بزرگترها بگذارید . شادمهر : خوب شما اگه لطف کنید شماره منزل و به من بدید ممنون میشم : باشه ایراد نداره آزیتا : آوا شادمهر به آزیتا نگاهی کرد بعد به من : آزیتا جون شادمهر می تونه امتحان کنه همین الآنم که جلوی گلوی تو رو نمی گیرند که بهش جواب بدی باید فکرها تو بکنی اگه موافق بودی جواب میدی . شماره خونه رو به شادمهر دادم اونم سریع از جاش بلند شد : مرسی آوا برات جبران می کنم خداحافظ ، آزیتا خانم با اجازه شادمهر خوشحال و خندان رفت آزیتا به من نگاهی کرد : میدونی چند وقت داره میدوه تا من شماره منزل و بهش بدم : کار بدی کردی خواهر من مردم و که نباید سرکار بزاری یا رومی روم یا زنگی زنگ آزیتا : خدا خفت کنه آوا خندیدم : چرا عزیزم از اینکه یک نفر خوشحال کردم آزیتا : غیر از شکوفه کسی در مورد زندگی ما نمی دونه نمی خواهم زندگیم تو دهم مردم بیفته : آزیتا شادمهر این طوری نیست خاطرت جمع آزیتا : مثل اینکه ازش خوشت اومده : دروغ بهت نمیگم فرد ایده عالی برای تو آزیتا از جاش بلند شد : مرسی آبجی کوچولو حالا پاشو برو میز حساب کن میز حساب کردم و رفتیم دانشگاه استاد آزیتا اومده بود و کارها آماده بود با هم رفتیم سر کلاسش تا کارها رو تحویل بده و برگردیم خونه . شکوفه تا ما رو دید اومد طرفم : مرسی آوا ، دمت گرم این پسر رو خوشحال کردی : حالا تو چرا اینقدر خوشحالی شکوفه : خوب مگه نمی دونی ، شادمهر یکی از آشناهای خانوادگی ماست به آزیتا نگاه کردم و اون بهم خندید و با یلدا دوستش رفت تا پروژه رو تحویل بده . بالاخره کارش تموم شد و با هم به طرف خونه راه افتادیم آزیتا : دلم خنک شد حسابی حالت گرفته شد تا تو باشی تو کارهای من دخالت کنی : خوب آشنای شکوفه باشه فامیل نزدیکشون که نیست آزیتا : خود تو یکبار از دسته نندازی : نه عزیزم خاطرت جمع همون شبی مادر شادمهر تماس گرفت و برای فردا وقت گرفت که بیاد خونه ما . آزیتا همش نفرینم می کرد و من بهش می خندیدم . --- آوا بلند شو مگه نمی خواهی بری مدرسه از جام بلند شدم : چرا مامانی الآن پا میشم مامان : پاشو عزیزم دیرت میشه حاضر شدم می خواستم برم مدرسه مامان صدام کرد : آوا تو پسر رو دیدی : آره مامان خودم شماره خونه رو دادم مامان : چه طوری بود ؟ : پسر خوبی دیده می شد ولی خوب باید تحقیق کنیم ببینیم چطوری ، آزیتا می گفت خیلی وقت ازش خواسته شماره خونه رو بده ولی اون زیر بار نمی رفته . حالا تا قسمت چی باشه مامان مامان لبخندی زد : آره عزیزم تا قسمت چی باشه : نترس مامان همه چیز و به خدا بسپار درست میشه مامان سرش و تکون داد و رفت توی آشپزخونه ، می دونستم نگران یکبار زندگی آزیتا مثل خودش بشه ولی خوب شاید همه چیز خوب پیش بره هیچ چیز معلوم نیست ازدواج به قول خانم ادبیاتمون شبیه یک هندوانه سر بسته است و معلوم نیست چه رنگی ، خدا کنه مال آزیتا قرمز قرمز باشه . باز تو که تو فکری : سلام مهتاب خوبی مهتاب : اره چه خبر چیزی شده : امروز قرار برای آزیتا خواستگار بیاد مهتاب : خوب کی هست ؟ جریان دیروز براش تعریف کردم ، بهشم گفتم مامانم خیلی نگران مهتاب : خدا کنه آزیتا خوشبخت بشه تا مامانت راحت بشه ، تا نوبت تو برسه خیلی طول میکشه : حالا که گفته من می خواهم عروس شم نکنه برای تو خبری مهتاب : اره دیروز دایی و زن دایی اومده بود خونه مامان همش درباره انوش حرف می زدند که آره انوش این طوری انوش اون طوری : خوب مگه بده مهتاب : ای کاش دایی به جای سه تا پسر یک دختر داشت تا یکی شون برای علی می گرفتم : چرا علی ؟ مهتاب : خوب علی اخلاقش مثل مامان ولی من اخلاقم شبیه باباست اصلاً نمی تونم طبق برنامه جلو برم ، انوشم که نظامی . فکر کن کم از دست نظامی ها کشیدم که باز برم زن نظامی بشم ، زندگیم میشه مثل الآن مامان و بابا : شاید انوش اون طوری نباشه مهتاب : اوه باز اون از همه بدتر صد رحمت به دایی و بابابزرگم ، یک روز خونه بابابزرگ بودیم اونها هم اومدن راس ساعت یک که شد گفت : مگه ناهار نمی خوریم ساعت یک : مهتاب جون بهتر دور این انوش خط بکشی چون اصلاً گروه خونیش به تو نمی خوره حساب کن یک روز با هم قرار داشته باشید اون راس ساعت اونجاست و تو بعد از دو ساعت داری لی لی کنان میری پیشش مهتاب خندید : واقعاً موافقم آوا ، مداد قرمز و برداشتم و دورش یک خطر پر رنگ کشیدم که یادم نره با هم وارد مدرسه شدیم . خیلی منتظر بعدازظهر بودم تا شادمهر با خانواده اش بیان . بالاخره بعدازظهر شد و شادمهر با پدر و مادر و خواهرش اومد خانواده خیلی خون گرم و مهربانی داشت . وقتی آقای سلامی از مادرم سوال کرد که پدر ما کجاست احساس کردم غمی سنگین رو دل مامانم نشست به من نگاهی کرد و من در جواب آقای سلامی : پدر و مادرم خیلی وقت از هم جدا شدند ، و چون پدرم زندگی جدیدی شروع کردند با هم رابطه ای نداریم . آقای سلامی : متاسفم با اینکه من از همه غم بیشتری داشتم ولی شهامت بیشتری داشتم تا بقیه ، حتی پدرجون و مادرجون وقتی آقای سلامی این سوال پرسید به من نگاهی کردند . خانم سلامی از مادرم اجازه گرفت تا شادمهر با آزیتا صحبت کنه . اون دو تا رفتند تا با هم صحبت کنند ، از خانواده سلامی خیلی خوشم اومد چون دیگه هیچ حرفی در مورد پدر نزدند و خیلی خوب با قضیه کنار اومدند. قرار شد آزیتا و شادمهر یک مدت با هم صحبت کنند تا ببینند می تونند با هم کنار بیان یا نه . احساس می کنم آزیتا شادمهر و دوست داره ولی بیشتر نگران موضوع مامان و پدر بود . --- چیزی به فارغ التحصیلی نمونده دیگه روزهای آخر ، چند روز دیگه امتحان ها و بعد خداحافظ دبیرستان خداحافظ روزهای خوب . بالاخره تابستان اومد و فصل تنبلی شروع شد البته نه برای من چون استرس زیادی برای کنکور دارم نمی دونم اگه قبول نشم باید چکار کنم . مهتاب که خونسرد میگه امسال نشد سال دیگه ، سال دیگه نشد سال بعد بالاخره یک کاری می کنیم . خوشم میاد که اینقدر خونسرد ، خوشبختانه هر دو تو یک حوزه برای امتحان هستیم . قرار شد مهتاب آژانس بگیره و بیاد دنبال من . دم در منتظرش بودم که بالاخره خانم اومد دیدم جلو نشسته تعجب کردم : بیا سوار شو آوا جون که دیر شد : تو اگه یک بار زود بیای من تعجب می کنم سوار شدم و سلام کردم ، مهتاب برگشت سمت من : پسر داییم انوش ، انوش دوستم آوا : خوشبختم انوشم خیلی رسمی : منم همینطور اخم هاش توی هم بود و یک آهنگ قدیمی گذاشته بود که صداش بزور در میومد . مهتاب برگشت طوری که انوش نبینش زبون درازی کرد و من بهش خندیدم . دیدم خیلی ساکت خیلی هم استرس داشتم : مهتاب من دارم از استرس میمیرم مهتاب برگشت : احمقی دیگه این همه دانشگاه غیر انتفاعی و خدا دانشگاه آزاد و از من و تو نگیره بالاخره یک جا قبولمون می کنند . : خوش بحالت مهتاب اینقدر خونسردی دستش و طرفم گرفت : بیا قرقروت بخور : من قند خونم افتاده تو میگی بیا قرقروت بخور مهتاب بلند بلند خندید : ای ای بیچاره تو بهتر دانشگاه قبول نشی و گرنه همه رو مثل زمان امتحانات دیوونه می کنی شروع کرد ادعای من در آوردن : آزیتا بمیری صدای ضبط کم کن ، مامان کسی رو دعوت نکن خونه من درس دارم ، مهتاب پاشو برو خونتون تو نمی ذاری من درس بخونم بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن از تو اینه به انوش نگاه کردم هنوز اخم هاش توی هم بود و یک لبخند کوچک هم نمی زد ، به انوش اشاره کردم : مهتاب مهتاب برگشت سمت انوش : انوش نوار دیگه نداری بزاری یک آهنگ شاد بزار می خواهیم دل گرم بشیم با این آهنگ هات که افسرده میشیم . در داشبورد ماشین باز کرد : ای ول بیا آوا انوش شکلات داره یکم بخور قند خونت بیاد بالا : نه مرسی نمی خورم انوش : بله بفرمائید : نه نمی خورم انوش دیگه حرفی نزد . مهتاب از داخل کیفش یک سی دی در آورد و گذاشت : خوب این خوبه صداشم زیاد کرد و شروع کرد با آهنگ خوندن ، مهتاب خفه اش کن اینا چیه تو گوش می کنی حد وسط اون قبلی و این و نداری مهتاب : نه ندارم می دونی که آهنگ های که من گوش می کنم این طوری می دونستم داره دروغ میگه برای اینکه حال انوش بگیره همچین آهنگی گذاشته بود ، رسیدیم وقتی می خواستیم پیاده بشیم انوش سی دی رو در آورد : مهتاب بیا یادت رفت مهتاب برگشت سمتش : نه یادم نرفت گذاشتم تو ماشینت باشه ظهر که میای دنبالمون دوباره گوش کنم . انوش : یعنی بیام دنبالت مهتاب : پس چی فکر کردی برای چی دایی تو رو با من فرستاد که امروز در خدمت من باشی ناراحتی بگو انوش : آخه من امروز ... مهتاب سی دی رو گرفت : نمی خواهد بیای برو به کارت برس من و آوا با هم میریم خونه دستم و گرفت و نگذاشت من از انوش خداحافظی کنم : مهتاب زشت بزار خداحافظی کنم مهتاب : ولش کن ظهر ازش خداحافظی کن : از کجا می دونی ظهر میاد مهتاب : برای اینکه اون پسر دایی من نه تو : مهتاب اگه من با شایان این کار و بکنم دیگه محلم نمیده مهتاب : تو عرضه نداره من که مثل تو نیستم . : بله می دونم وارد سالن شدیم دوباره استرس اومد سراغم بالاخره جام و پیدا کردم و نشستم ، مهتاب طرف دیگه سالن بود . وقتی اجازه دادند تا برگه ها رو برداریم از خدا خواستم تا کمکم کنه رشته حقوق قبول بشم دوست داشتم تا بتونم از حقم دفاع کنم اگه مامان می تونست از حقش دفاع کنه شاید زندگی این طوری نبود . بالاخره امتحان تموم شد از سالن اومدم بیرون حالم خیلی گرفته بود چون می دونستم خوب جواب ندادم مهتاب اومد پیشم : چطوری دادی من که خوب دادم اشک هام ریخت : مهتاب من گند زدم رفت مهتاب : تو همیشه همین و میگی ، هر وقت از جلسه میایی همین حرف می زدی ، حالا بیا بریم لب باغچه نشستم و دستم گذاشتم توی صورتم و شروع کردم به گریه کردن مهتاب دستم : پاشو بابا هنوز که معلوم نیست بزار همه چیز وقتی جواب ها بیاد معلوم میشه : مهتاب من میگم فاتحه خوندم تو میگی جوابش بیاد مهتاب : هنوز دانشگاه آزاد و داریم ببخشید اتفاقی افتاده سلام انوش ، نه بابا فکر می کنه فاتحه خونده انوش : فاتحه چی خونده مهتاب : اه انوش ول کن بابا سرم و بلند کردم و اشک هام و پاک کردم : فاتحه کنکور و خوندم مهتاب : بهتر سال دیگه با هم شرکت می کنیم : تو که گفتی خوب دادی مهتاب : تو هنوز اخلاق من و نمی دونی من همیشه امتحانم و خوب میدم مثل عربی از حرفش خنده ام گرفت وسط گریه بلند بلند خندیدم انوش به من و مهتاب نگاه می کرد خودم و به هر سختی بود جمع و جور کردم : ببخشید مهتاب : خوب دیگه خندیدی بیا بریم خونه انوش : ماشین اون طرف بیان بریم مهتاب : ما که با تو نمیام انوش : یعنی چی مهتاب ؟ مهتاب : مزاحم کارتون نمیشیم خودمون می تونیم بریم خونه چلاق که نیستیم انوش اخم هاش و کرد توی هم : برنامه به خاطر تو خراب کردم مهتابم برگشت سمتش : تو که می خواستی برنامه تو خراب کنی چرا به من گفتی برنامه داری انوش : مهتاب بچه بازی در نیار بیا بریم مهتاب : بچه خودتی نه من مهتاب دستم و گرفت دنبال خودش کشوند : مهتاب گناه داره طفلی مهتاب : بیا بریم بابا بزار از من دل سرد بشه آخه خدایش چیم به اون می خوره ؟ قدم ، شکلم ، زیباییم ، لاغریم : مهتاب حالا تو کوتاه اون بلند ، هر دوتون که خوشگلین ، اونم لاغر تو یکم چاق مهتاب خندید : خدایش آوا کنار هم که هستیم مثل فیل و فنجونیم من به زور با گوشش میرسم ، خدا وکیلیشم بخواهیم اون از من خوشگل تره ، اون مثل نی قیلیون من و ببین من چاقم آوا من دوست دارم با یکی مثل خودم ازدواج کنم . : خوب من و تو هم اختلاف زیاد داریم ولی دوست های خوبی برای هم هستیم م
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 51- رمان لجبازی با عشق , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل نهم ... , رمــــــان زیبــا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 60- رمان آوایی بین عشق و نفرت , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46394

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا