تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوا (فصل دوم)


 بزار لباس تنم کنم ببینم چه خبر بوده اینجا داشتم لباس عوض می کردم که در زدند : مهتاب در باز کن مهتاب : من دستشوییم : بمیری تو که همش تو دستشویی در باز کردم آزیتا اومد : به خدا من به مامان چیزی نگفتم : پس از کجا اینقدر اطلاعات داشت آزیتا : شکوفه و شکور اومدن اینجا : آزیتا به جان خودم یکبار دیگه برنامه بزاری ، یا من و تو منگنه قرار بدی من می دونم تو آزیتا دستش و آورد بالا : قسم می خورم دیگه دخالت نکنم راستش منم از کار امشبش اصلاً خوشم نیومد : دیدی چطوری بر خورد کرد انگار من ازتون تقاضا کرده بودم من و با خودتون ببرید . آزیتا : آره من خیلی ناراحت شدم به شکوفه هم زنگ زدم بهش گفتم ، خوب من برم پایین که مامان شک نکنه : باشه شب بخیر آزیتا : آوا بین و تو فریبرز که چیزی نیست : دیوونه ، شب بخیر آزیتا رفت آنچنان از شکوفه بدم اومد که خدا می دونه برای مهتاب تعریف کردم اونم گفت چقدر می تونه یک آدم اینقدر بدجنس باشه روی تخت دراز کشیدم که برام پیام اومد نوشته بود دیدم تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمر نشسته بر اسب سفید می اومد از کوه و کمر می رفت و آتش به دل می زد نگاهش کاشی که دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم روزی که وقتم باز بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم شهزاده رویای من شاید تویی اونکس که در خواب من اید تویی تو شماره ناشناس بود : مهتاب این شماره رو میشناسی مهتاب : نه : شاید اشتباه فرستاده ، چه با احساس مهتاب : خاک برسرشون کنند یکی برای من اشتباه هم نمی فرست خندیدم : آخه نازی ضبط تو روشن کردم و روی مبل نشستم : مهتاب فریبرز پسر خیلی باحالی نه ؟ مهتاب اومد کنارم نشست : اولین باری که می بینم در مورد یک پسر اینطوری میگی : ازش خوشم اومد بهت دروغ نمیگم مهتاب : الهی فدای تو برم گوشیم زنگ : این دیگه کیه : بله سلام آوا جون : ببخشید شما من شکورم برادر شکوفه : امری داشتید شکور : راستش می خواستم ازتون یک گله ای بکنم : ببخشید میشه بگید کی شماره من و به شما داده که شما قصد گله گذاری پیدا کردید شکور : از شکوفه گرفتم : فکر کنم شکوفه باید اول از من اجازه می گرفت بعد شماره من و به شما می داد شکور : شما فقط با من اینطوری حرف می زنید : چطور ؟ شکور : آخه دیدم با اون دو تا آقا خیلی صمیمی هستید : به شما ربطی داره شکور : بله : چطور که خودم خبر ندارم شکور : چون می خواهد بین خانواده من و شما وصلت صورت بگیره : یادم نمیاد غیر از آزیتا خواهر دیگه ای داشته باشم که اونم ازدواج کرده شکور : فکر کنم خیلی زرنگ تر از این حرف ها باشید : نه نیستم اشتباه به عرضتون رسوندن شکور : من شما رو دوست دارم : خوب شکور : خوب قصد دارم با شما ازدواج کنم : چه جالب خبر نداشتم شکور : یعنی چی ؟ : ببینید آقا شکور نمی دونم من چکار کردم که شما برداشت کردید که من شما رو دوست دارم ولی باید از این اشتباه در بیارمتون چون من اصلاً به شما فکر نمی کنم شکور : خوب می تونی از این به بعد فکر کنم : فکرم در گیر مسائل پوچ نمی کنم ، شب بخیر به شکوفه جونم لطفاً بگید دفعه دیگه که خواست شماره من به کسی بده اول از من اجازه بگیره ، خدانگهدار گوشی رو قطع کردم : چقدر مردم پررو هستند مهتاب : خیلی ، چه رویی داره فکر کرده با اون قیافه مثل عنکبوتش کسی بهش دختر میده : حالا اونقدرم بیچاره بد نبود مهتاب : نه نبود ولی خوب باید یک چیزی می گفتم . صبح شد من و مهتاب پشت میز نشسته بودیم که آزیتا ناراحت اومد مامان : چی شده آزیتا آزیتا رو کرد به من : دیشب به شکور چی گفتی : روش و کم کردم تا اون باشه بی اجازه شماره من و بگیره ، زنگ بزنه آزیتا : به من گفت : تو بی خود کردی بدون اجازه با من شمارم و دادی آزیتا : تو من و کوچک کردی : تا تو باشی سر خود کاری بکنی آزیتا : مگه تو نکردی ، مگه تو شماره من و شادمهر ندادی : من شماره تو رو ندادم شماره خونه رو دادم بعدم اون می خواست بیاد خواستگاری آزیتا : خوب شکورم : یک بار دیگه تو این خونه اسمی از شکور بفهمم کاری میکنم که دیگه شکوفه نتونه پاش و بزار اینجا ، اگه شادمهرم دوست نداری کاری نداره هنوز که عقد نکردین بهش بگو نه آزیتا : من : شنیدی چی گفتم از جام بلند شدم برم که مامان دستم گرفت : بشین ببینم ، آزیتا تو هم همین طور آزیتا اشک هاش و پاک کرد اصلاً دلم نسوخت مامان : آوا اون خواهر : مامان خواهر بزرگتر که عقل نداشته باشه الکی چند بار گفتم من از شکوفه خوشم نمیاد گفتم یا نه ، پریشب خود تو شکوفه نیومدین بالا بهم گفتین بیا ، چرا دیشب شکوفه جلوی شکور جوری برخورد که یعنی من می خواستم بیام ، این کار و کرد یا نکرد ؟ مامان : آزیتا جواب بده آزیتا سرش و تکون داد یعنی آره : خوب دیگه حرفی نمیمونه اگه این مدت برای شکوفه احترام قائل شدم فقط و فقط به خاطر تو بوده ولی دیشب موضوع زندگی من بود نه تو مامان : آزیتا آوا درست میگه من از تو توقع بیشتری دارم : نه مامان از آزیتا توقع بیشتری نداشته باشید اگه شکوفه جلوی همه فاتحه من و بخونه اون طرف داری شکوفه رو می کنه ، حتی حاضر به خاطر شکوفه با شادمهر بحث کنه ، در صورتی که من شکوفه رو لایق این همه محبت نمی بینم مامان : آوا بسته مهتاب ساکت نشسته بود و هیچ چیزی نمی گفت اولین باری بود که من جلوی مهتاب با آزیتا اینطوری صحبت می کردم . مامان : من خودم زنگ می زنم به شکوفه آزیتا : نه مامان مامان : من شما رو از سر راه نیاورردم که هر کسی بخواهد توهینی بکنه و من ساکت بشینم می دونی که خیلی زحمت هر دو تون و کشیدم پس شکوفه باید بفهمه با دختر من باید چطوری رفتار کنه اگه برای تو مهم نیست که شکوفه با آوا چطوری برخورد کنه برای من خیلی مهم می فهمی آزیتا گریه می کرد : مامان من دیشب جوابش و دادم نمی خواهد شما زنگ بزنید مامان : نه باید حتماً تماس بگیره ، اگه برادرش آوا رو می خواهد باید مثل شادمهر بیاد خواستگاری مامان بلند شد و گوشی رو برداشت و شماره شکوفه رو گرفت و رفت توی حال : مهتاب اگه صبحانه خوردی بریم بالا آزیتا : بزار اگه مامان فریبرز ببینه با اون نگاه های که به تو می کنه دیگه اجازه نمیده نذاشتم ادامه بدم : دیشب برای اینکه در جریان باشی یک فیلم بود حالا برو تو خودت ، یک شبم قرار فریبرز دعوت کنم تا مامان ببینش آزیتا دیگه هیچی نگفت با مهتاب رفتیم بالا . مهتاب : آوا اصلاً ندیده بودم با آزیتا اینطوری صحبت کنی : خوب گاهی لازم که ریاست و یادش بیاری مهتاب : واقعاً یک لحظه احساس کردم مامانمی : جدی مهتاب : اره آنچنان متقاعد کننده حرف زدی که مامانت و آزیتا کم آوردن : همین دیگه من آوا ترابی هستم ، نوه ترابی مهتاب خندید : واقعاً آوا کسی تو تور تو بیفته دیگه نمی تونه در بیاد : بلند شو دیوونه این چه حرفیه مهتاب : نمی فهمی من تو دام تو افتادم می فهمم : آخه دیر گفتی الآن صبحانه خوردم و گرنه تو رو می خوردم --- امروز کنکور دانشگاه آزاد بود ، خوشبختانه اینبار راضی تر بودم . مهتاب اومد خونه ما چون من خونه تنها بودم همه رفته بودند شمال من چون کنکور داشتم نرفتم مهتاب : وای سه طبقه خونه در دست های من و تو : بیا بریم بالا هیچ جا باحال تر از اونجا نیست مهتاب : دلم می خواهد امشب برم بیرون : بیا برو تازگی ها خیلی ول می گردی ها ، مامانت باهات قهر کرده تو هم ولگرد شدی مهتاب خندید : وای چقدر خوبه آدم آقا بالاسر نداره گوشی رو برداشتم و به مامان زنگ زدم : سلام مامان مامان : سلام عزیزم چطور بود : بهتر دادم مامان اینبار اونقدر استرس نداشتم مامان : خوب خدا رو شکر ، مراقب خودتون باشید آوا هر جا خواستی بری به من میگی ها فهمیدی : بله مامانی مامان : آوا تلفن خونه روی گوشیت دایورت نمی کنی ها زبونم در آوردم : چشم مامان مامان : ببینم و تعریف کنم گر چه میدونم تا حالا این کار رو کردی : خوب مامان خوبم اگه می دونی چرا سوال می کنی مامان : از دست تو چکار کنم : هیچی برو خوش بگذرون به منم فکر نکن تا عصبی نشی مامان خندید : مراقب خودتون باشید : چشم مامان گلم گوشی رو قطع کردم : مهتابی چی بخوریم مهتاب متکا بهم پرت کرد : باز گفتی مهتابی : خوب مگه نمیگن شب مهتابی مهتاب : چرا به یک نوع لامپم میگن مهتابی خندیدم : نه منظور من همون شب مهتابی مهتاب : راسی آوا با آزیتا آشتی کردی یا هنوز سر و سنگینی : وقتی می خواست بره اومد عذرخواهی منم بخشیدمش مهتاب : چقدر تو کینه ای دختر : آوا هستم مهتاب : لوس : پاشو مهتاب برای ناهار دو تا تخم مرغ درست کن که من گرسنم مهتاب : مثلاً من مهمونم ها : پاشو ببینم مهمون یک روز دو روز نه سه روز مهتاب : خیلی بدی اصلاً میرم خونه دیگه نمیام بهش نگاه کردم مهتاب : خیلی خوب التماس نکن میمونم پیشت تا بزرگترت بیاد گوشی مهتاب زنگ زد : مهتاب بیا ببین کیه مهتاب : جواب بده : شماره ناشناس مهتاب : جواب بده : بله سلام مهتاب جان خوبی : ببخشید شما فریبرزم خوبی شماره تو از علی گرفتم : سلام فریبرز من آوام فریبرز : وای سلام آوا خانم کم پیدایی : دیگه کنکور و اینطور حرف ها مهتاب اومد : کیه داری دل میدی و قلوه میگیری لبم و گاز گرفتم : فریبرز مهتاب اومد گوشی دستت زدم تو سر مهتاب و گوشی رو بهش دادم مهتاب : سلام فریبرز چطوری ؟ برای کی ؟ باشه حتماً ، به آوا خوب بیا خودت بگو ، آره گوشی دستت : بله فریبرز : آوا جان روز جمعه شب یعنی فرداشب من یک مهمونی گرفتم دوست دارم تو هم شرکت کنی : حتماً یا اینکه تو رودربایسی قرار گرفتی فریبرز : نه به مهتاب گفتم که گفت خودم بهت بگم : مزاحم نباشم فریبرز : نه حتماً بیا خیلی خوشحال میشم ببیمت : ممنون ، لطف داری مهتاب داشت قر می داد و می رقصید فریبرز : خوب کاری نداری : نه قربانت خداحافظ مهتاب : آخ جون مهمونی جور شد حالا باید بریم خرید : مهتاب یک زنگ بزن به علی ببین موضوع چیه نکنه تولد باشه من و تو دست خالی بریم مهتاب : اه راست میگی ها مهتاب با علی تماس گرفت منم رفتم توی آشپزخونه تا نون در بیارم خوشبختانه مامان برای بالا هم وسایلی خریده بود که من راحت باشم . مهتاب اومد : نه فقط یک مهمونی همین طوری : پس باید بریم گل سفارش بدیم مهتاب : آره یک گل خیلی قشنگ ، علی گفت مهمونی فریبرز مثل مال ما نیست ها : یعنی چی مهتاب : یعنی خیلی با کلاسند : خوب پس باید یک لباس شیک بپوشیم مهتاب : تو اول به مامانت زنگ بزن بعد گوشی رو برداشتم : سلام مامانی مامان : آوا چی شده جایی می خواهی بری : چقدر تو زرنگی مامان مامان : خوب کجا به سلامتی : مامان فردا شب فریبرز من و دعوت کرده مهمونی مامان : فقط تو رو : نه دیگه من و مهتاب و علی رو مامان : خوب : برم دیگه مامان : با کی میری با کی میای : مامان دارم میگم من و مهتاب و علی مامان : مطمئنی علی شما رو میبره و میاره : بله مامانی قسم می خورم مامان : باشه فقط به من زنگ می زنی : چشم مامان گلم

مهتاب : اگه مامان من بود حالا حالا اجازه بده نبود : بیا بریم ببینم چی باید بپوشم مهتاب : منم باید تا خونه بابا برم لباسهام اونجاست : باشه میریم در کمد باز کردم و دنبال لباس گشتم مهتاب لباس مشکی در آورد : بیا این و بپوش : نه بابا اون برای عروسی خوبه نه مهمونی مهتاب : سرفان نمی پوشی : مهتاب می خواهم برم مهمونی نه مهمونی دوستانه مهتاب : بمیری خوب بین این همه لباس یکی رو انتخاب کن دیگه یک لباس قرمز که یقه دلکته و تنگ تا روی باسن و بعدش یکم کلووش می شد و انتخاب کردم قرار شد موهام و صاف کنم تا بریزم روی شونه ام مهتاب : خوب من چی بپوشم : فردا صبح میریم خونه بابات تا ببینم چی داری که تنت کنی مهتاب : من لباس خوب می خواهم : باشه مهتاب : اصلاً بیا بریم خرید : می خواهی لباس بخری مهتاب : آره مهتاب با باباش تماس گرفت تا بهش پول بده باباشم قول داد سریع براش کارت به کارت بکنه با مهتاب رفتیم خرید و دنبال لباسی گشتیم که بهش بیاد چون یکم تپل بود باید لباسی می گرفت که کوچک تر دیده بشه برای همین یک کت و دامن خیلی شیک پیدا کردیم و واقعاً بهش می اومد و خیلی جمع و جور تر دیده می شد . وقتی اومدیم خونه ساعت نه بود گلم برای فردا سفارش داده بودیم همه چیز آماده بود . شب قرار شد زودتر بخوابیم تا زود بلند شیم و به کارهامون برسیم . مهتاب : آوا خوشحالی که فریبرز می بینی : نمی تونم بگم نه مهتاب : بهم میان ها : کوتاه بیا مهتاب دختر خاله اش قرار باهاش ازدواج کنه پس عشق من به اون بی ثمر مهتاب : الهی بمیرم : بگیر بخواب مهتاب احساسم و قلقلک نکن مهتاب : چشم صبح بیدار شدیم و تا بعدازظهر به خودمون رسیدیم . حسابی خوشگل کرده بودم دلم می خواست به چشم فریبرز خیلی قشنگ بیام . مهتابم خیلی ناز شده بود دیگه نذاشتم زیاد آرایش کنه ، یک کم و خیلی ساده خیلی خوشگل تر شده بود . علی اومد دنبالمون وقتی سوار شدیم به هر دو نگاه کرد : اوه چه خانم های زیبایی مهتاب : چشممون نکنی علی : دست شما درد نکنه خندیدم : علی باید سر راه گل و بگیریم علی : باشه بریم جلوی گل فروشی نگه داشت ، خودش رفت سبد گل و تحویل گرفت خیلی خوشگل شده بود علی سوار شد : خیلی خوشگل درست کرده مهتاب : سلیقه ما بوده که خوشگل شده علی به مهتاب نگاه کرد ، مهتابم : خوب بیشتر سلیقه آوا : اصلاً اینطوری نیست اون گلهای زرد که سلیقه تو بوده چرا دروغ میگی علی : سلیقه هر دو تون خیلی قشنگه بریم که دیر شد ساعت هشت خونه فریبرز بودیم خونه قشنگی داشتند ویلایی بود ولی نه اونقدر بزرگ ولی داخلش خیلی شیک بود وقتی ما وارد شدیم یک خانمی بود من و مهتاب به اتاق پرو همراهی کرد ، لباس هامون در آوردیم وقتی اومدیم بیرون علی رو منتظر خودمون دیدیم : خانم ها بفرمائید آروم : مهتاب خوبم مهتاب : تو که عالی من چی ؟ : تو هم خوبی فریبرز تا ما رو دید سریع اومد سمت : سلام مهتاب جون سلام آوا با علی هم دست داد . با خودم گفتم چی بدی ادب به مهتاب گفت جون با علی دست داد به من گفت آوا فریبرز : بفرمائید فریبرز با علی همراه شد ، من و مهتابم پشت سرشون راه افتادیم فریبرز گرفت : خیلی خوشگل شدین لبخندی زدم : مرسی مهتاب : نمی گفتی هم می دونستیم فریبرز : چرا اینقدر دیر کردی علی : تقصیر من بود فریبرز : می دونستم همیشه همه جا تاخیر داری به سمت جای خالی رفتند من و مهتاب نشستیم من اطراف و نگاهی کردم مهتاب : دیدی گفتم اون لباس سیاه رو بپوش : برای چی ؟ مهتاب : اینا رو نگاه کن می فهمی : اونا فرق مهمونی عروسی رو نمیدونن من که می دونم مهتاب : اون پسر رو چطوری نگاهمون می کنه : ولش کن به اطراف نگاه کردم تا مهمون ها رو ببینم فریبرز با دو تا پسر اومد سمت ما : مهتاب جون و آوا از جامون بلند شدم فریبرز به یک پسر قد بلند که شباهت زیادی به خودش داشت موهای خرمایی و چشم های قهوه با پوستی گندمی فقط کمی چاق تر از فریبرز و قدش یکم از اون کوتاه تر بود اشاره کرد : برادرم فرشید و بعد به پسر دیگه که بر عکس اون ها تپل و سفید بود اشاره کرد : برادرم فرامرز : خوشبختم باهاشون دست دادم مهتابم همین طور فرامرز و فرشید کمی موندن و رفتند ولی فریبرز کنار من نشست : خیلی خوشحال شدم اومدی بهش نگاه کردم : ولی من احساس کردم ناراحت شدی مهتاب : آره منم همین طور فریبرز : چرا دروغ می گید مهتاب : چون با ما که دست ندادی بعد یکم برای من حداقل احترام گذاشتی یک جونی گفتی ولی به آوا هیچی خوشحال شدم که مهتاب حواسش بود . فریبرز : ببخشید آوا جون بخدا باهات خیلی احساس راحتی می کنم برای همین آوا صدات کردم شرمنده : خواهش می کنم فریبرز : خوب حالا چطوری از دلت در بیارم می خواهم بهم افتخار بدی باهام برقصی : نه فریبرز می ترسم فریبرز : چرا عزیزم : آزاده فریبرز : راحت راحت باش نیست رفته ترکیه : برای همیشه فریبرز : نه یک ماه رفته پس راحت راحت باش خاطرت جمع آهنگ شروع شد فریبرز دستم و گرفت با هم رفتیم وسط که یک پسر : فریبرز معرفی نمی کنی فریبرز : بعداً الآن که داریم می رقصیم پسر رفت فریبرزم : بچه پررو ، نیومده زود صمیمی میشن خندیدم : چرا ؟ فریبرز تو چشم هام نگاه کرد : چون زود می خواهن از چنگم درت بیارن سرم و انداختم پایین فریبرز : آوا مجبور شدم بهش نگاه کنم : بله فریبرز: عاشق کسی که نیستی ؟ : چطور مگه فریبرز : همین طوری : فکر نمی کنی سوالت یکم خصوصی بود ؟ فریبرز دستم و گرفت رفتیم روی صندلی نشستیم تا اومد حرف بزنه یک خانمی اومد بهش چیزی گفت و اون زود بلند شد : من الآن میام مهتاب اومد : چی شد ؟ بهش گفتم فریبرز چی گفته لبخندی زد : دیدی گفتم کسی نمی تونه از تور تو فرار کنه داشتیم حرف می زدیم که پسری اومد سمت مهتاب و ازش درخواست کرد که باهاش برقصه ، مهتاب نمی خواست بره و من آروم زدم به پاش که برو اونم رفت . تنها نشسته بودم که علی اومد کنارم : خوبی ، تنها نشستی : آره دارم نگاه می کنم علی : خوب به من افتخار نمیدی : چرا ؟ با علی رفتیم وسط : فریبرز تا چند وقت دیگه می خواهد ازدواج کنه خیلی شوکه شدم : با کی ؟ علی : با آزاده : جدی علی : آره مادر و پدرش مجبورش کردند که حتماً باید با آزاده جواب بده اصلاً الآن حال خوبی نداره : بهش نمیاد که حال خوبی نداشته باشه علی : این مهمونی رو گرفته تا کمی آرامش پیدا کنه تو چشم های علی نگاه کردم : چرا اینقدر مجبورش می کنند تا کسی رو که دوست نداره بگیره علی سرش و تکون داد : همه خانواده منطقی نیستند آوا دلم برای فریبرز سوخت ، پس چرا اون سوال ها رو ازم پرسید . شاید من بد برداشت کردم . کنار مهتاب نشستم و هیچی نگفتم فریبرز اومد :
 
ببخشید مجبور شدم برم ولی دیگه حرف قبل و ادامه نداد علی و مهتاب رفتند وسط تا برقصند . فریبرز به بهانه ای بلند شد و دیگه تا آخر شب نیومد کنارم . احساس کردم واقعاً دوست نداشته من توی این مهمونی باشم فقط منتظر شدم تا شام بخورند موقع شام نتونستم چیزی بخورم رفتم توی حیاط و کنار استخر ایستادم و به آب زل زدم چرا اینجایی؟ حیاط قشنگی دارید آوا علی بهم گفت موضوع دامادیم و بهت گفته برگشتم سمتش : آره خیلی خوشحال شدم امیدوارم خوشبخت بشی فریبرز : از ته دلت گفتی تو چشم هاش نگاه کردم : آره برای چی خوشبخت نشی فریبرز : ولی دلم چی ؟ : چرا فریبرز فریبرز : پیش تو اسیر شد : بهتر هیچی نگی فریبرز باشه اونطوری سخت تر میشه فریبرز : اگه بدونم تو : فریبرز خواهش می کنم ادامه نده آوا ، علی میگه بیا بریم : باشه اومدم لباس پوشیدم وقتی می خواستم با فریبرز خداحافظی کنم: مرسی که دعوتم کردی فریبرز : خوشحالم که دیدمت و باهات آشنا شدم خاطرات بتا تو بودن هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه برای آخرین بار تو چشم هاش نگاه کردم : خداحافظ فریبرز : خداحافظ سوار ماشین شدم اصلاً اونجا نبودم و فقط به فریبرز فکر می کردم آوا خوبی : آره چرا بد باشم مهتاب : چند بار صدات کردم : ببخش خیلی خسته ام علی از توی آینه به من نگاه کرد ولی هیچی نگفت جلوی خونه پیدا شدم : مرسی علی علی : کاش زودتر بهت می گفتم : مرسی با مهتاب رفتم تو خونه پشت در نشستم اشک هام ریخت مهتاب اومد کنارم : آوا گریه نکن لبم و گاز گرفتم : کاش هیچ وقت نمی دیدمش مهتاب مهتاب دستم و گرفت با هم رفتیم بالا با هم لباس روی تخت دراز کشیدم . مهتاب بزور لباسم و در آورد لباس راحتی تنم کرد ولی هیچ حسی نداشتم : مهتاب چرا اینطوری شد مهتاب : عزیزم یک اتفاق بود شاید لازم بود که اینطوری بشه تا یک خاطر خوب از یک عشق داشته باشی ، هنوز ریشه نکرده می تونی از بین ببریش : مهتاب ریشه کرده مهتاب بغلم کرد و من تا تونستم گریه کردم . دو روزی حالم خیلی گرفته بود دلم می خواست بازم فریبرز ببینم ولی چه فایده اون به دیگری تعلق داشت نه به من ، به قول مهتاب هنوز ریشه هاش کمه باید از بین بره . --- بالاخره جواب دانشگاه اومد قبول شده بودم خدایش رتبه ام عالی بود و می تونستم رشته مورد علاقه ام و انتخاب کنم ، رتبه مهتابم نزدیک من بود ، هر دو مثل هم انتخاب رشته کردیم تا با هم یک جا قبول بشیم . دانشگاه آزاد هم قبول شدیم هر دو توی یک دانشگاه . با هم قرار گذاشتیم که اگه سراسری یک جا قبول شدیم بریم و گرنه میریم آزاد امروز جوابش اومد و هر دو سراسری یک جا قبول شدیم خوشحال بودم از اینکه می تونستیم من و مهتاب یک جا باشیم . برای ثبت نام هر دو با هم رفتیم چقدر خندیدم تا ثبت ناممون تموم شد . امروز اولین روز کلاس جای همیشگی با مهتاب قرار گذاشتیم تا با هم بریم . مهتاب با مامانش آشتی کرد ولی دیگه مثل قبل خونه اون نمیره بیشتر خونه علی و هر دو به راحتی با هم زندگی می کنند . از فریبرز خبری ندارم از مهتابم خواستم تا هیچ وقت در مورد اون بهم هیچی نگه . تا راحت تر فراموشش کنم خدایش مهتابم هیچی نگفت نه خودش نه علی . گر چه هنوز گاهی دلم هواش و می کنه ولی خوب زندگی این آوا بیا مادر از زیر قرآن رد شو همیشه روز اول مدرسه مادرجون من و از زیر قرآن رد می کنه : قربونتون برم مادرجون مادرجون : الهی دور دختر نازم بگردم که اینقدر خانم مامان : بیا برو آوا دیرت میشه از خونه رفتم بیرون مهتاب هنوز نیومده بود بالاخره با پنج دقیقه تاخیر رسید : سلام آوا ببخشید : تو اگه زود بیای من باید تعجب کنم مهتاب : الهی فدای تو بشم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم دانشگاه . من و مهتاب مثل این بچه کلاس اولی ها هستند که وارد مدرسه میشن و نمی دونن باید چکار کنند بودیم : مهتاب بیا بریم ببینیم کلاس کجاست . مهتاب : بریم آوا یک دفعه یک پسر : وای شما سال اولی هستید بهش محل ندادیم و رفتیم توی سالن بالاخره کلاس و پیدا کردیم ده دقیقه دیگه کلاس شروع می شد با مهتاب وارد شدیم بیشتر بچه ها اومده بودند و نشسته بودند دو تا جای خالی پیدا کردیم و رفتیم نشستیم دخترها یک طرف بودند و پسرها یک طرف مهتاب : خدا کنه استاد خوب باشه : آره خدا کنه ببخشد خانم برگشتم پشت سرم : بله شما فامیل استاد و می دونید : نه متاسفانه مرسی : خواهش می کنم مهتاب : آوا اون طرف و نگاه کن برگشتم دیدم هر دقیقه یک پسر بر می گرده سمت ما مهتاب : خوب مثل اینکه مورد توجه همه قرار گرفتیم خندیدم : خوب ، پس جزو برداری کنسل مهتاب : نه بابا اینا مگه می تونند مثل تو جزو بردارند : از الآن بگم بهت جزو هام نمیدم مهتاب : غلط کردی می دونی که میدی : خیلی بی ادبی در کلاس باز شد استاد اومد داخل یک مرد خیلی مسن بود . همه به احترامش بلند شدند و با گفتن بفرمائید همه نشستند روی تخته نوشت عادل عبدی : اسم من این بهتر اول خوب با من آشنا بشید بعد درس میدم : من به هیچ کس بیست و پنج صدم ارفاق نمی کنم پس آخر ترم نیان پیش من و التماس کنید . دوم اینکه وقتی میگم تحقیق از این تحقیق های آماده نمی خواهم باید تحقیق منبع معتبر داشته باشه . سوم کسی بعد از من وارد کلاس نمیشه . چهارم : کسی تو کلاس من به گوشیش جواب نمیده ، پنجم اصلاً از شوخی و بی مزه بازی ها خوشم نمیاد هر کسی می خواهد بی مزه بازی در بیاره بهتر دیگه نیاد توی کلاس شنیدید ششم وقتی سوال می کنم باید همه جواب بدند حالا فهمیدین همه گفتند بله : مهتاب بدبخت شدیم مهتاب : موافقم روی تخت نام یک کتاب و نوشت : همه باید این و داشته باشند خوشم نمیاد کسی تو کلاس من بودن این کتاب تشریف بیاره . اس
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , NOVEL , دوسـ ـتـداران رمـان , رمــانـی ها , دنیای رمان - رمان دو نیمه سیب جلد دوم ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46393

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا