تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آوا (فصل سوم)


 جوینده یابنده است . کوروش : اگه می خواهی بخوابی برم پایین به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود : نه باش به من چکار داری الآن بری پایین دیوونه میشی کوروش دوباره سرش و کرد تو کتاب منم هدفون وصل کردم به لب تاب تا فیلمی که مهرداد برام آورده بود ببینم فیلم سالک بود . روی زمین دراز کشیدم و لب تاب گذاشتم جلوم . اونقدر تو فیلم غرق شده بودم که اصلاً به اطرافم توجه نداشتم وقتی فیلم تموم شد بلند شدم دیدم کوروش روی هم مبل خوابش برده . براش یک ملافه آوردم و انداختم روش آروم کتاب و از توی دستش در آوردم و گذاشتم روی میز برق ها رو خاموش کردم و رفتم روی تختم افتادم تا صبح هیچی نفهمیدم . وقتی بیدار شدم ساعت هشت بود هر کاری کردم دوباره خوابم نبرد . برای همین بلند شدم رفتم بیرون دیدن کوروش هنوز خوابیده آروم لب تاب و برداشتم ، برگشتم توی اتاق آهنگ گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم چشم هام و بسته بودم احساس کردم کسی داره نگاهم می کنه چشمم و باز کردم دیدم آزیتاست . : سلام تو اینجا چکار می کنی ؟ آزیتا هیس در بست اومد کنارم اروم : این اینجا چکار میکنه ؟ : دیشب باز مهرداد مهمونی داشت می خواست درس بخونه گفتم بیاد بالا بعدم خوابش برد . آزیتا : بیا بریم پایین مامان اصلاً دیشب خوابش نبرده فکر کنم آقای دکترم خوابش نبرده : برای چی ، ترسیدن با یک بچه بریم پایین آزیتا لبش و گاز گرفت : خیلی بی ادبی پاشو بریم پایین . آروم با آزیتا رفتیم پایین : سلام صبح بخیر شادمهر : سلام آوا خوبی : مرسی تو خوبی ، سلام مامان ، سلام آقای دکتر دکتر : آقای دکتر چیه ؟ : خوب چی بگم دکتر : اسمم محمد : بله محمد جان دکتر : خوبه ، کوروش کو ؟ : خواب بود دیشب تا دیر وقت درس می خوند دکتر : ما هم تا صبح آهنگ گوش می کردیم آزیتا خندید : مهرداد دیگه انتظار زیادی نباید ازش داشته باشید . مامان با یک حالتی به من نگاه می کرد : طوری شده ؟ مامان : نه ، بیا صبحانه بخور : شما خوردید مامان : اره عزیزم آزیتا و شادمهر خیلی وقت اومدن : صبح به این زودی اومدن چکار مامان خندید : اومدن به ما سر بزنند ساعت ده ها ، همچین زود ام نیست رفتم صورتم و شستم نشستم پشت میز صدای کوروش اومد که سلام و احوال پرسی می کرد . دکتر بهش گفت : معلوم میشه خیلی درس خوندی که اینقدر ژولیده ای کوروش : آره دیشب نفهمیدم کی خوابم برد ، روی مبلم خوابیدم گردنم درد گرفته مامان : صبحانه آماده است کوروش اومد توی آشپزخونه : سلام تو بیداری : آره من ساعت هشت بود بیدار شدم کوروش : چرا بیدارم نکردی ؟ : خوب نگفته بودی مامان جلوش چایی گذاشت : مرسی نداجون مامان : خواهش می کنم کوروش : ببخش دیشب مزاحمت شدم : راحت باش ، هر وقت دیدی مهرداد داره سر و صدا می کنه بیا بالا کوروش : مرسی چشمم به مامان افتاد لبخندی زد و رفت بیرون ، مشکوک می زنند این خانواده امروز . صبحانه خوردم و رفتم توی حال دیدم همه نشستند و دارن یواشکی حرف می زنند به کوروش نگاهی کردم : باز چی خوابی دیدن نمی دونم کوروش لبخندی زد : چیزی شده مامان یک دفعه هول شد : نه : معلومه ، نه دکتر لبخندی زد : بیان بشینین نشستیم : خوب بگین موضوع به من ربط داره یا کوروش دکتر دوباره لبخندی زد : خوب به تو : بگید گوش می کنم چشمم به آزیتا افتاد که دست شادمهر و گرفت : چی شده ؟ دکتر : با اجازه همه همه با سر تائید کردن ، فهمیدم حرفی که مامان و آزیتا نمی تونند بزنن و چون می دونم با دکتر هنوز رودرباسی دارم اون قرار به بگه دکتر : راستش بعدازظهر قرار برات خواستگار بیاد : خوب کی هستند ، من میشناسمش ؟ دکتر : آره : خوب کی هست دکتر : راستش خانواده شکور دستم به مبل تکیه دادم و تکیه گاه سرم کردم : خوب دکتر : راستش خیلی وقت تماس می گیرند دکتر به مامان نگاه کرد مامان ادامه داد : دو سه باری مامانش تماس میگیره و من همش میگم نه ولی این بار نتونستم بگم نه عصبانی شده بودم ، همه داشتند نگاهم می کردند : من مگه جواب بهشون ندادم مامان : این بار مامانش زنگ زد : ببخشید آقای دکتر ، مامان جون مثله فرق داره ، یعنی مامانش زنگ بزنه من از شکور خوشم میاد ، من به چه زبونی بگم از این خواهر و برادر اصلاً خوشم نمیاد ، یک روزم که می خواهم مثل آدم باشم نگذارین ، حتماً باید اون بالا باشم تا به من کاری نداشته باشید دکتر : آوا جان خواستگار برای هر دختری میاد ، ممکنه تو اصلاً ازشون خوشتن نیاد : حرف شما درست ولی وقتی می دونند من چه احساسی به اون دارم فکر می کنید درست بیان دکتر : شاید خود شکور می خواهد جواب منفی رو بگیره لبخندی زدم : خود شکور خوب می دونه ازش خوشم نمیاد ف قبلاً جواب منفی رو گرفته ، خواهش این مهمونی مسخره رو بهم بزنید . از جام بلند شدم : ببخشید مامان : آوا : مامان بزار مودب باشم شادمهر : آوا جان این برخورد : تو که می دونی شادمهر من از این شکور متنفرم به چه زبونی این و باید به همه حالی کنم بابا من و عصبی می کنه هر وقت می بینمش ، شکوفه رو فقط و فقط به خاطر آزیتا تحمل می کردم . خوبم می دونید اون ها نمی خواهن برای شکور زن بگیرن ، دنبال یک عروسک خوشگل می گردن که به این و اون پزش و بدن ، بازم ادامه بدم یا موضوع منتفی مامان : من روم نمیشه بهشون بگم : خودم میگم ، زندگی تعارف بر نمی داره ، اگه احساس می کنید تو این خونه زیادم بدون هیچ حرفی بهم بگید مامان اشک هاش ریخت ، آزیتا : آوا روی مبل نشستم و سرم و توی دستم گرفتم حسابی بهم ریخته بودم بیا این و بخور سرم بلند کردم کوروش با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده بود لیوان و ازش گرفتم : مرسی دکتر به مامان نگاه کرد : شما از احساس آواجون خبر داشتید مامان همون طور که گریه می کرد سرش و تکون داد دکتر : وقتی می دونستید نباید قبول می کردید مامان : چند بار زنگ زدن گفتم نه ، دیگه روم نشد بگم نه از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی به طرف در رفتم آزیتا : آوا کجا میری ؟ برگشتم که جوابش و بدم شادمهر : ول کن آزیتا بزار راحت باشه رفتم بالا در بستم و آهنگ گذاشتم صداش و کمی بلند کردم اشک هام می ریخت دلم فریبرز می خواست ولی نمی دونستم اون الآن کجاست اگه ازدواج نکرده بود ، من و اون الآن داشتیم خوشبخت زندگی می کردیم . صدای در اومد جواب ندادم حوصله هیچ کس و نداشتم . از اون روز به بعد می رفتم دانشگاه می اومد خونه هیچ کس و نمی دیدم وقتی هم می رفتم بالا در رو می بستم تا کسی مزاحمم نشه . یک هفته گذشت جمعه صبح با مهتاب قرار گذاشتیم بریم کوه ساعت پنج بود که از خونه زدیم بیرون مهتاب زیاد حرف نمی زد می دونست وقتی اینطوری میشم بیشتر نیاز به تنهایی دارم تا حرف زدن . از کوه رفتیم بالا وقتی به جای رسیدم که کسی نبود نشستم و شروع کردم به گریه کردن مهتاب کنارم نشست و حرفی نزد وقتی آروم شدم : آوا چرا اینقدر خود تو اذیت می کنی ؟ : خیلی خسته ام مهتاب : یکم به دیگران فرصت بده تو همچین تو خودت فرو میری که اجازه هیچ حرفی به دیگران نمیدی : همین که یکم کوتاه میام اونا زود برام تصمیم گیری می کنند . مهتاب : شاید اگه منم جای مامانت بودم همین کار و می کردم وقتی یکی چند بار زنگ می زنه بالاخره آدم تو تنگنا قرار میگیره ، ببین انوش دوباره خودش درخواست ازدواج کرد منم چون می دونستم اگه زود رد کنم اون نمیره بهش گفتم اجازه بده فکر کنم ، بعد از سه روز گفتم نه دیگه کوتاه اومد : همچین میگی کوتاه اومده انگار چند روز گذشته مهتاب : الآن دو روز دیگه هیچ خبری ازش نیست . دایی اومد دیدن مامان ولی انوش دیگه نیومد . : مهتاب یک سوال بکنم راستش و میگی مهتاب : من کی بهت دروغ گفتم : مهتاب فریبرز و ندیدی مهتاب به من نگاهی کرد : فریبرز از ایران رفته شوکه شدم : کی ؟ مهتاب : یک ماهی میشه با آزاده رفت خیلی هم ناراحت بود دوست نداشت بره ولی مجبور شد و رفت . هنوز بهش فکر می کنی : اگه بگم نه دروغ گفتم مهتاب : اون رفت پی زندگی خودش تو هم به فکر زندگی خودت باش لبخندی زدم : آره باید از این به بعد دیگه اون و از دست رفته بودنم ، نمی دونم چرا اینقدر زود تو دلم ریشه کرد مهتاب شونه شو داد بالا : نمیدونم نفس عمیقی کشیدم و با نفسم فریبرز و بیرون دادم احساس کردم برای یک لحظه تمام وجودم گر گرفت و یک دفعه همه چیز سرد شد . اون رفته بود پس منم باید می رفتم : بریم مهتاب مهتاب : بریم کله پاچه : باشه بریم همیشه من و مهتاب یک جا می رفتیم دیگه آقا ما رو می شناخت : سلام اکبرآقا اکبرآقا : سلام خانم شجاعی ، خانم دوستی خیلی وقت بود نیومده بودید مهتاب : خوب درس و کلاس اکبر آقا : موفق باشید بفرمائید بشینید خیلی خوش اومدید . رفتیم سر یک میز نشستیم ، صدای پسری که چند تا میز اونطرف بود شنیدم : کوروش این دختر فامیل شما نیست هم زمان من و کوروش به هم نگاه کردیم سریع برگشتم سمت مهتاب : این اینجا چکار می کنه ؟ مهتاب : خوب معلومه اومده کله پاچه بخور اکبر آقا اومد : مامان خوب هستند : بله سلام دارند خدمتتون اکبر آقا : سلامت باشند من که همیشه دعاگویی ایشون هستم واقعاً لطف کردند : این چه حرفیه اکبر آقا ، صورت گلرخ خوب خوب شد اکبر آقا : آره خیلی خوب شده خانم دکتر گفتند یکی دو جلسه دیگه بهتر از اینم میشه : خدا رو شکر اکبر آقا : اگه نون تیلیت کردید بدید براتون آب بیارم : دستتون درد نکنه کاسه ها رو برد سلام اینجا لبخندی زدم برگشتم سمت کوروش : سلام خوبی ، سحر خیز شدی

 

 

کوروش : ایراد نداره بشینم : نه بشین کوروش : خوبی ، دیگه نیومدی پایین : اره خوبم ، اینجوری بهتر کوروش : بهتر دیگه تمومش کنی مامانت گناه داره : می دونم کوروش : پس چرا داری کشش میدی شونه هام و بالا انداختم : نمیدونم اکبر آقا اومد و با یک حالتی به کوروش نگاه کرد : آشنا هستند اکبرآقا . کوروش ، اکبرآقا اکبرآقا سری تکون داد و رفت کوروش : مثل اینکه خوب می شناست : آره ، همیشه میام اینجا کوروش : ولی بهتر بود با یک مرد بیان اینجا مهتاب خندید : با مرد اومدیم کوروش بهش نگاهی کرد که یعنی چی ؟ اول به خودش گرفت مهتاب به من اشاره کرد : آوا خودش هست نیازی به مرد دیگه ای نیست . کوروش کمی تو ذوقش خورد ولی به روی خودش نیاورد دوستاش صداش کردند : برو راحت باش کوروش : خوب با اجازه تو خونه می بینمت : باشه کوروش مهتاب آروم : خوب زدم تو حالش خندیدم : آره عزیزم خوب بود شروع کردیم به خوردن و با مهتاب آروم آروم خندیدن . بالاخره بلند شدیم رفتم سمت اکبرآقا تا حساب کنم : دستتون درد نکنه اکبرآقا مثل همیشه خوشمزه بود اکبرآقا قابل شما رو نداشت : دستتون درد نکنه مهتاب : چقدر تقدیم کنیم اکبرآقا اکبرآقا : این چه حرفیه ناراحت میشم اکبرآقا قبول نمی کرد : اکبرآقا کاری می کنید که دیگه روم نشه بیام اینجا اکبرآقا کوتاه اومد تا اومدم پول رو میز بزارم : من حساب می کنم : نه مرسی کوروش جان کوروش : پول و گذاشت روی میز ، اگه میرین خونه بیان با هم بریم : ممنون کوروش جان مزاحم تو نمیشیم . کوروش : این چه حرفیه من که دارم همون جا میرم . کوروش برای خونه هم خرید کرد جای ماشین منتظرش بودیم تا با دوستاش خداحافظی کنه بیاد مهتاب : وای که می چسب آدم بعد از یک این غذا بره بخواب : الآن بریم خونه ما بخوابیم مهتاب : آخ جون کوروش با یکی از دوستاش اومد : مازیار ، آوا جون و مهتاب خانم مهرداد : سلام ، حال شما خوبه مهتاب : مرسی : ممنون ، ببخشید مزاحم شدیم کوروش : این چه حرفیه بیان سوار شین . من و مهتاب عقب نشستیم ، سرم و روی شونه مهتاب گذاشتم مهتاب : سر تو بردار موهات تو صورتم می خوره : صدا تو بیار پایین کوروش از توی اینه به ما نگاه کرد : چیزی شده ؟ : نه هیچی آروم به مهتاب : کولی مهتاب : خیلی پررویی ها : مهتاب آدامس داری مهتاب : نه تموم کردم : کوروش میشه جلوی یک سوپرمارکت نگه داری کوروش : برای چی ؟ : می خواهم چیزی خوب بخرم کوروش : چی می خواهی ؟ : آدامس کوروش در داشبورد باز کرد : بیا اینم آدامس : مرسی کوروش : مال خودت مهتاب یکی برداشت ، بفرمائید آقا مازیار مهرداد : نه مرسی من نمی خورم : کوروش می خوری ؟ کوروش : آره یکی بده یک دونه در آوردم سمت دهنش بردم : بیا بخور کوروش از توی آینه نگاهم کرد و دهنش و باز کرد گذاشتم توی دهنش ، مازیار با یک حالتی به من نگاه کرد نشستم عقب مهتاب : چرا اینجوری کردی ؟ : چکار کردم آدامس بهش دادم مهتاب : میدادی دستش : هر کی دیگه ام بود دهنش می کردم مهتاب : بله می دونم شما رو خوب می شناسم . راننده تاکسی ام بود همین کار و می کردی خندیدم : نه دیگه تا اون حد رسیدیم خونه برام عجیب بود مهردادم اومد خونه ما تا حالا ندیده بودم کوروش کسی رو بیاره ، خوب البته من اصلاً پایین نبودم که ببینم . جلوی خونه مامان که رسیدم : مرسی کوروش کوروش : خواهش می کنم ، نمیای پایین : نه می خواهم برم بالا یک دفعه در باز شد دکتر بود همه سلام کردیم دکتر : چی شده همه با هم اومدین ؟ لبخندی زدم : جا تون خالی رفته بودیم کله پاچه بخوریم دکتر : کوروش نگفتی آوا جون با تو میاد کوروش : آوا با من نبود اونجا دیدمش مامان اومد دوست نداشتم باهاش رو به رو بشم هنوز ازش دلخور بودم : سلام مامان مهتابم سلام کرد مازیار م سلام کرد مامان : سلام بیان تو چرا دم در ایستادین کوروش و مازیار رفتند داخل ، مامان : آوا بیا پایین : خسته ایم مامان می خواهیم برم بخوابیم مامان : هنوز از دستم ناراحتی : نه زیاد مامان : مهتاب تو یک چیزی بهش بگو مهتاب : به خدا ندا جون بهش گفتم گوش نمی کنه می دونید که مرغش یک پا داره مامان : آوای من می دونی که مامان بدون تو میمیره سرم بلند کردم دیدم چشم های مامان اشکی بغلش کردم بوسیدمش : بعد میام مامانی باشه مامان خندید : باشه عزیزم بیان پایین محمد همش میگه چرا تو نمیای پایین خیلی ناراحت که اون روز جریان و گفته : چشم میام رفتم بالا تا اومدم دراز بکشم مهتاب مانتوش و در آورد : بریم پایین : گمشو با این بوی گند بریم پایین مهتاب : اره راست میگی پس بیا بریم حموم : من خوابم میاد مهتاب : جون مهتاب یک بارم به خاطر من : مهتاب مهتاب : یعنی یک بارم ارزش ندارم بغلش کردم : خیلی بیشتر ارزش داری با هم رفتیم حموم و کلی خندیدم وقتی از حموم اومد بیرون مهتاب از توی کلوش لباس در آورد و تنش کرد منم یک پیراهن آبی با کمربند سفید پوشیدم دامنش تا زیر زانوم بود مهتاب : چی شده این طوری می پوشی : نمی دونم تازه خریدم هنوز نپوشیده بودم دیدم مازیار پایین نمی تونم تاب و شلوارک بپوشم مهتاب : خیلی ناز بود ها : چشمت گرفتش مهتاب : بمیری آوا : که همیشه میزنم وسط هدف مهتاب خندید : آره با هم رفتیم پایین تو آشپزخونه ، دکتر تا من و دید لبخندی زد : چه عجب ، نمی خورید : وای نه دیگه خیلی خوردیم اکبرآقا سلام رسوند مامان : سلامت باشه : خیلی خوشحال بود که صورت دخترش بهتر شده مامان : اره خدا رو شکر ما میریم توی حال ، روی مبل خودم و انداختم ، کنترل و برداشتم تا روشن کردم آهنگ جنیفر لوپز بود صداش و یکم زیاد کردم . مهتاب : این دو تا کجان ؟ بهش نگاه کردم : خوب معلوم تو اتاقشون ، بیا شطرنج بازی کنیم مهتاب : نمی خواهم تو همیشه می بری : خوب یکم از مخت کار بکشی آکبند نمونه ایراد نداره ها مهتاب : تو باید با پدرجون بازی کنی که بهش به بازی : آره دیگه نمی بینی هنوز اون سه تا نشده تا برام پیانو بخره الکی رفتم یاد گرفتم . مهتاب : خوشم میاد تنها کسی که می تونه حال تو رو بگیره همین پدرجون به مهتاب دهن کجی کردم : دختر خود شیرین شکرک زدی دکتر اومد : چی شکرک زده ؟ مهتاب بهم چشم غره ای رفت : این مهتاب بس که خود شیرین دکتر لبخندی زد : راستی ناهار آزیتا و پدرجون میان اینجا : چه خوب چند وقت پدرجون و مادرجون ندیدم مهتاب : می خواستی از اون بالا بیای پایین در خونشون یک زنگ بزنی ببینشون به مهتاب فقط یک نگاه کردم مهتاب : خوب حوصله نداشتی در اتاق کوروش باز شد با مازیار اومدن بیرون ، کوروش به من نگاهی کرد و روی مبل رو به روی ما نشستند. دکتر : کوروش دکتر زاهدی دنبالت می گشت کوروش : اگه سراغم و گرفت بگید سرش خیلی شلوغ دکتر : چیزی شده کوروش : نه ولی بهتر الآن نبینمش دکتر سرش و تکون داد : باشه . مازیار تو چکار می کنی ؟ مازیار : درس خوندن ، کار کردن دکتر : بابا و مامان چطورند مازیار : ایران نیستند بابا برای کاری با مامان رفت کانادا . دکتر : پس حسابی تنهایی ؟ مازیار : آره دیگه بچه یکی بودن این بدی ها رو داره دیگه مامان با سینی چای اومد حوصله ام سر رفته بود هنوز ساعت نه بود : مامان پدرجون نمیاد مامان : با پدرجون چکار داری : بیاد شاید بالاخره من این سه دست و ببرم مامان : می دونی که نمی ببری دکتر به مامان نگاه کرد : پدرجون و آوا با هم قرار گذاشتند اگه آوا ده بار از پدرجون ببره براش پیانو میخره ولی هنوز ده تا نشده دکتر : چند تاش مونده آوا جون خندیدم : چی بگم نمی دونم آقاجون چطوری حساب می کنه تا حالا ده تا ده تا ازش بردم ولی آخر کلک زدن این پدرجون دکتر : مگه بلدی بزنی : آره مامان : آره آوا چند نوع ساز بلد بزنه دکتر : چی بلدی : چیز خواستی نیست ، سنتور ، گیتار ، دف و پیانو دکتر : چه طور شده ما تا حالا نشنیدیم که تو ساز بزنی مامان به جای من : تو یک گروه کار می کردند ولی خوب بعد از مدتی آوا اومد بیرون گفت به درس هاش نمی رسه چون شب های اجرا باید تا دو سه بیدار می موند و تمرین ها زیاد می شد دیگه نرفت هر چی بهش گفتن گفت نه دکتر : خوب هدف بزرگی داشته می خواسته درس بخونه صدای در اومد پدرجون مادرجون اومدن ، بعد از احوال پرسی رو کردم به پدرجون : بازی کنیم پدرجون : تو جیر میزنی ابروم دادم بالا : من پدرجون : بیا الآن این همه شاهد داریم بازی می کنیم تونستی من و ببر : باشه صفحه شطرنج و آوردم شروع کردیم به بازی بعد از یک ساعت بازی و کلی جیر زدم پدرجون بالاخره بردم : دیگه قبول یا نه پدرجون : اصلاً ، همه دیدن که تو جیر زدی مهتاب : پدرجون شما همش دارین کلک می زنین پدرجون : تو بی طرف نیستی ، آقای دکتر کی برد دکتر خندید : من چی بگم پدرجون : دیدی آقای دکتر میگه تو نبردی شروع کردم به خندیدن و پدرجون و بغل کردم : باشه این بارم نبردم . پدرجون بوسم کرد برای یک لحظه چشمم افتاد به کوروش که دیدم داره می خنده پدرجون : خوب حریف می طلبم دکتر نشست و با پدرجون بازی کرد و باخت . پدرجون که داشت کرکری می خوند :

 

بعد نبود : کوروش بیا بازی کن کوروش : من اونقدر بلد نیستم : بیا من کمکت می کنم پدر جون : اصلاً فقط باید خودش بازی کنه مازیار : من بازی می کنم . کوروش کنارم من نشست صدای زنگ اومد شادمهر و آزیتا بودند ، همه بلند شدند من نشسته بودم : سلام آزیتا اومد طرفم و زد کف دستم : خوبی خواهر کوچک : اره خوبم تو خوبی ، سلام شادمهر شادمهر اومد سمت : سلام آوا چه خبر می بینم که باز دارین شطرنج بازی می کنید بالاخره به دو رسیدی یا نه : نه شادمهر فایده نداره شادمهر اومد پشت سر من روی مبل نشست کوروش : پشت ما چرا نشستی : ببخشید پشتم بهت شادمهر : راحت باشید . مازیار داشت فکر می کرد مامان صدام کرد : آوا بیا تا اومد بلند شدم پام پیچ خورد افتادم تو بغل کوروش : ببخشید کوروش : خوبی ؟ : آره نمی دونم چی شد کوروش : می خواهی بشین من برم : نه می تونم دستم و رو پای کوروش گذاشتم و بلند شدم ، رفتم توی آشپزخونه : بله مامان مامان : بیا این چای ها رو ببر برای همه چای گرفتم آخرین نفر کوروش بود : کوروش برای خودت بر می داری برای منم بردار کوروش دو تا چی برداشت . میوه و شیرینی آوردم و کنار کوروش نشستم : کدوم چای من کوروش : بیا این مال تو از گرفتم و شروع کردم به خوردن : مهتاب یک شیرینی به من بده مهتاب دیس و طرفم گرفت : بیا بردار : مرسی کوروش : یکی ام به من بده شرینی رو که برداشته بودم به کوروش دادم و یکی دیگه برداشتم شادمهر : اونم بده به من یکی دیگه برای خودت بردار : خوب شد من شیرینی می خواستم و گرنه شما دو تا چکار می کردید ، کس دیگه شیرینی نمی خواهد پدرجون شیرینی و از دستم گرفت : دستت در نکنه دختر گلم یکی دیگه برداشتم : بیا آقا مازیار اینم مال تو مازیار شیرینی رو ازم گرفت و تشکر بالاخره تونستم شیرینی با چای بخورم . احساس کردم کوروش یکم دمق شد ولی هیچی نگفت . ساعت دو بود که ناهار خوردیم من و آزیتا ظرف ها رو شستیم مهتابم توی آشپزخونه نشسته بود : آزیتا مامان نشدی ؟ آزیتا برگشت سمتش : چرا این سوال کردی ؟ مهتاب : نمی دونم یک دفع از دهنم پرید برگشتم سمت آزیتا : چیه نکنه خبری ؟ آزیتا : نه : آزیتا راستش و بگو آزیتا لب شو گاز گرفت : هنوز هیچ کس نمی دونه فقط من و شادمهر می دونیم از خوشحالی آزیتا رو بغل کردم : چند وقتت ؟ آزیتا : یک ماه : الهی خاله فداش بشه آزیتا خندید : تو رو خدا به کسی نگو : غلط کردی مامان بفهمه از خوشحالی نمی دونه چکار بکنه وای خانم نتونستی نگی آزیتا : ببخش شادمهر : وای شادمهر خیلی نامردی که به من نگفتی شادمهر : خودت نامردی ، که من و لایق نمی دونی که بهم بگی اون کیه که دوستش داری برگشتم سمت مهتاب : مهتاب من کسی رو دوست دارم مهتاب : نه شادمهر : معلوم که مهتاب میگه نه : به جان کی قسم بخورم که کسی تو زندگی من نیست . شادمهر : مطمئن : آره خاطرت جمع ، حالا من به همه بگم شادمهر خندید : از آزیتا اجازه بگیر آزیتا : زشت : آزیتا زشت نیست بگم آزیتا : باشه بگو از آشپزخونه سریع رفتم بیرون یک خبر خوش همه برگشت سمت من مامان : چی شده ؟ : مامان من دارم خاله میشم مامان : یعنی چی ؟ : یعنی تو داری مامان بزرگ می شی مامان : آزیتا این چی میگه آزیتا سرخ شده بود : آره مامان مامان بلند شد آزیتا و شادمهر و بوسید همه بهشون تبریک می گفتند پدرجون : آزیتا وای به حالت اگه دخترت به این بره : پدرجون همه دوست دارند بچه شون مثل من بشه مادرجون : چی میگی دختر به این نازی دار پدرجون : نه بابا اخلاق شو میگم ، فقط یاد داره تو بازی جیر بده آزیتا دستش و انداخت دور کمرم : الهی فدای خواهر کوچک برم : هیچکی من و دوست نداره شادمهر : الهی خودم دوستت دارم آزیتا و شادمهر رو بوسیدم : واقعاً تبریک میگم انشاالله هر چی هست سالم باشه . شادمهر : مرسی آوا جون ، این بهترین دعا بود . بهترین روز زندگیم بود ، خدا رو شکر کردم که آزیتا خوشبخت شده و داره راحت زندگی می کنه . --- امروز مهتاب اومد خونه و کارت عروسی علی رو آورد مامان و دکتر که گفتند نمیان قرار شد من و کوروش بریم گرچه اصلاً دوست نداشتم کوروش بیاد ولی نمی دونم چرا قبول کرد . با مهتاب رفتم آرایشگاه قرار شد لباس که تو عروس آزیتا پوشیده بودم بپوشم . حسابی خوشگل کردم کوروش اومد دنبالمون ، رفتیم باغ سرد بود ولی خوشبختانه توی سالنش گرم بود . مانتوم و در آوردم مهتاب زود رفت چون باید به کارها می رسید خودم توی آینه نگاه کردم وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون اطراف نگاه کردم چند نفری اومده بودند مامان و بابا و مهتاب بودند : سلام مامان مهتاب : سلام آوا جون خوشگل شدی : مرسی ممنون بابا : سلام دختر خوش اومدی بفرمائید دیدم کوروش پشت یک میز نشسته به طرفش رفتم ، زل زده بود به من و نگاهم می کرد وقتی بهش رسیدم : بهتر نبود یک لباس دیگه تنت می کردی : نه این و دوست دارم کور
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان پاییز بلند قسمت اول از فصل دوازدهم - میهن رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , NOVEL , رمان ...... رمان ...... رمان , دنیای رمان - رمان دو نیمه سیب جلد اول , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل نهم ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46391

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا