تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل اول و دوم)



ده سالم بود که پدرم تو یک حادثه رانندگی فوت کرد ، خانواده پدریم رسمی داشتند که وقتی شوهر زنی می میره باید اون زن ، زن برادر شوهرش بشه ، مادرم بعد از فوت پدرم با عموم ازدواج کرد ، یادمه که زن عمو یک سره با مامان دعوا می کرد ، بهش فحش می داد ، هر وقت دستش به من می رسید حسابی می زدم . مامان دو سال تحمل کرد ولی یک شب که خوابید دیگه بیدار نشد ، دکتر ها گفتند سکته کرده ، اون رفت و من مجبور شدم با زن عمو زندگی کنم ، زن عمو که حالا خیالش راحت بود که من کسی رو ندارم شدم کلفت خونشون مثل قصه سیندرلا ، ولی خوب برای من اون قصه واقعیت پیدا کرد ، باز سیندرلا شانس بیشتری داشت چون دو تا خواهر ناتنی داشت ، ولی من سه تا دخترعمو و سه تا هم پسر عمو داشتم .
تا سوم راهنمایی درس خوندم . ولی خوب چه فایده نمره ها پایین بود هیچ وقت مدرسه نبودم همیشه داشتم توی آشپزخونه ناهار درست می کردم اون تموم می شد باید شام درست می کردم ، دیدم فایده نداره پس رهاش کردم ، دیگه از تمام دبیرهام خجالت می کشیدم ، همه من شاگرد تنبلی می دونستند ، از همه بد تر باید حرف های توران و تهمینه رو گوش می کردم جلوی همه خرابم می کردند . خوب بازم خدا رو شکر که خواهر یا برادری نداشتم تا اون هام مثل من زجر بکشند .



: کتی , بیا لباسمو اتو بزن .
: چشم ، همینو اتو بزنم!
:آره دیگه زود بزن می خواهم برم بیرون.
: چشم.
میز اتو رو گذاشتم لباس و گذاشتم دیدم اتو آب نداره ، رفتم پایین تا آب بیارم وقتی برگشتم از دیدن اتو رو لباس شوکه شدم لباس سوخته بود ، خدایا حالا چکار کنم!
:کتی اتو زدی ، تو چکار کردی دختر احمق!!
: امیرمحمد بخدا من نکردم ، من رفتم پایین...
امیرمحمد : می کشمت کتی .
موهامو کشید: دختر احمق ، تازه این لباس و خریده بودم!
: امیرمحمد به خدا کار من...
امیر محمد : خفه شو دختر احمق هی به مامان میگم بندازتت بیرون, دلش بحالت می سوزه.
چشمم به توران ، تهمینه و تندیس افتاد که داشتند می خندیدن.
امیرمحمد موهام می کشید از پله ها برد پایین ، منم فقط اشک می ریختم.
: ببین مامان فاتحه لباسمو خونده ، ببین چکار کرده!
زن عمو دمپایشو در آورد زد روی دستم : دختر احمق سرت کجا بنده که حواست به کارت نیست ، مثل همون ننه ت می مونی.
امیرمحمد پرتم کرد روی زمین و رفت ، زن عمو ول کن نبود با دمپایی به جونم افتاده بود ، وقتی خوب خسته شد رفت .
امیرمحمد اومد تو آشپزخونه : شب بابا بیاد بهش میگم چکار کردی ، دختر احمق!
من فقط گریه می کردم.
: پاشو کتایون چایی درست کن دوستام می خوان بیان اینجا.
از جام بلند شدم آبی به صورتم زدم ، چای دم کردم ظرف های کثیف و شستم ، و آروم آروم گریه می کردم ،

تهمینه اومد توی آشپزخونه : دهن تو ببند حوصله همه رو سر بردی ، فخ فخم نکن حالم و بهم زدی ، نیای جلوی دوستام آبروم میره.
هیچی نگفتم.
تهمینه با عصبانیت : نشنیدی.
: چشم.
:کتی بیا برو اسد و عوض کن ، جیش کرده.
: چشم زن عمو ، اسد بیا بریم.
دست اسد و گرفتم رفتم توی حمام پوشکش و عوض کردم ، باز خوب بود به کهنه حساسیت داشت از پوشک استفاده می کرد . لباس تنش کردم و فرستادمش بیرون ، حمام کامل شستم رفتم بیرون.
:کتی دوست های تهمینه اومدن چای بریز.
: چشم.
چای ریختم ، تندیس خودش برد.
برای شب دستور داده بودند سبزی پلو ماهی درست کنم ، سرمو به آشپزی بند کردم.
زن عمو اومد توی آشپزخونه : چرا اتو رو جمع نکرده بودی!
: ببخشید الآن میرم جمع می کنم.
زن عمو : زود باش.
: چشم.
رفتم توی اتاق امیرمحمد, اتو و میز اتو رو جمع کردم برگشتم توی آشپزخونه.
زن عمو روی صندلی نشسته بود : برام چای بریز.
: چشم.
بعضی اوقات از دست خودم عصبانی می شدم که فقط می گفتم چشم ، ولی خوب کاری دیگه ای از دستم بر نمی اومد جایی رو نداشتم که برم ، مادر پدرم از زن عمو بدتر بود ، مثلاً من نوه اش بودم ، وقتی کار داشت منو می برد اونجا تا کارهای خونه اش و انجام بدم . بعدم زود برم می گردونند که یکبار زن عمو نگه همونجا بمونم ، مگه زن عمو احمق بود که کلفت به این خوبی داشت از دست بده . !
تمام کارها رو انجام دادم.
توران : دوستامون رفتند, برو پذیرایی مرتب کن.
رفتم توی پذیرایی اونقدر بهم ریخته بودند که خدا می دونه ,می دونستم کار این سه تا خواهر. حرفی نزدم و همه چیزو مرتب کردم. برگشتم توی آشپزخونه ،

ساعت نه بود که میز و چیدم : زن عمو غذا حاضر .
عمو : تو امروز چه غلطی کردی ، چرا حواستو جمع نمی کنی ، مگه پول علف خرس که تو می زنی لباس امیرمحمد و می سوزنی!
: ببخشید عمو.
عمو محکم زد تو گوشم : اینو زدم تا فراموش نکنی.
هیچی نگفتم, دیدم امیرمحمد خنده ای کرد ، رفتم توی آشپزخونه سرمو روی میز گذاشتم و آروم گریه کردم ، برای هیچ کس مهم نبود چه اتفاقی برای من می افته ، خانواده مادریم اصلاً به روی خودشون نمی آوردند که من وجود دارم و قسمتی از زندگی دخترشون بودم ، وقتی مادرم مرد ، مادربزرگم گفت بهتر فراموششون کنم ، من کسی بودم که توی این آسمون یک ستاره هم نداشتم . سیندرلا حداقل خواب های زیبا میدید من که همونم نمی دیدم .
:کتی همه شام خوردن برو میز و جمع کن.
از جام بلند شدم از کنار امیرمحمد رد شدم ، میزو جمع کردم برگشتم جای همیشگیم ، دوباره کار همیشه ,ظرف ها رو شستم گذاشتم سر جاش. همه خوابیده بودند ولی من هنوز داشتم دور و بر تمیز می کردم.
:کتی چای داریم!
: بله.
:پس برام قهوه درست کن بیار اتاقم.
برگشتم بهش نگاه کردم : چشم.
امیرمحمد : چیه طلب کاری!
محل ندادم ، قهوه رو برداشتم ، براش درست کردم رفتم بالا در زدم : امیرمحمد قهوه ات
امیرمحمد : بیا تو
قهوه رو گذاشتم روی میز ، می خواستم برم بیرون که : میوه ام داریم!
: بله
امیرمحمد : پس برام بیار.
می دونستم داره اذیتم می کنه, ولی چاره ای جز گوش کردن نداشتم برگشتم پایین براش میوه بردم بالا : بفرمائید.
امیرمحمد : این ظرف برام تخمه کن بیار.
ظرف و گرفتم ، برگشتم پایین ، سه طبقه رو هی می رفتم بالا و می اومدم پایین ، رفتم بالا : اینم تخمه امر دیگه ای باشه.
امیرمحمد : رو تو کم کن برو بیرون دختر عوضی.
از اتاقش اومدم بیرون برگشتم پایین اتاق من پایین ترین طبقه خونه بود ، اونقدر خسته بودم که تا سرمو گذاشتم رفتم . صبح با صدای ساعت بیدار شدم ، تا کارهای همیشه رو از سر بگیرم . صبحانه رو آماده کردم یکی یکی اومدند صبحانه رو خوردن و رفتند ، خونه صبح ها خوب بود واقعاً آرامش داشت چون هیچکس تو خونه نبود ، همه صبح ها کار داشتند پس من با آرامش کارها رو انجام میدادم . ناهار ظهر گذاشتم کار خواستی نداشتم باید خونه رو گرد گیری می کردم . شروع کردم به دستمال کشیدن و آروم آهنگی رو با خودم زمزمه می کردم .
صدای در اومد تعجب کردم هیچ وقت این موقع کسی خونه نمی اومد ، رفتم سمت در دیدم امیرمحمد عصبانی اومد تو : مامانم کجاست ؟
: نمی دونم کسی خونه نیست
امیرمحمد رفت بالا صدام زد, رفتم بالا.
: بله.
امیرمحمد : اگه لباسم نمی سوزنی ، اینو برام اتو بزن.
میز اتو رو آوردم و لباسش و اتو زدم : بفرمائید .
امیرمحمد لباس و ازم گرفت ، تلفن زنگ زد.
امیرمحمد : جواب بده.
: بله ، بفرمائید.
کسی جواب نداد, گوشی رو گذاشتم.
امیرمحمد : کی بود ؟
: جواب نداد.
امیرمحمد شماره رو چک کرد : خیلی خوب یادت باشه اتاقمو تمیز کنی.
: چشم.
امیرمحمد رفت .
تو دلم : ازت بدم میاد!
هر جا رو نگاه می کردی پوست تخمه بود, تمیز کردم ، رفتم پایین.
باز صدای در اومد, دیدم امیرمحمد با یک دختر اومد تو خونه .رفتم توی آشپزخونه و خودم و به ندیدن زدم.
:کتی مامان که زود نمیاد!
: نمی دونم.
امیرمحمد: باشه اگه اومد خبرم کن.
: چشم.
امیرمحمد دختر رفتند بالا توی اتاقش ، ساعت یک شد که دیدم دختر رفت .
صدای تلفن تو خونه پیچید گوشی رو برداشتم : بله
:ببخشید امیرمحمد هست!
: نخیر ، بگم کی باهاشون کار داشته!
:بگید سروش.
: چشم.
گوشی رو قطع کردم رفتم توی آشپزخونه ، امیرمحمد : کتی کسی چیزی نفهمه!
: سروش باهات کار داشت.
امیرمحمد : چی گفت!
: گفت باهاش تماس بگیری.
امیرمحمد : غلط کرده اگه بازم زنگ زد ، بهش بگو ... نمی خواهد خودم بهش میگم.
گوشی رو برداشت شماره گرفت شروع کرد فحش دادن ، هیچی نگفتم اصلاً انگار نمی شنوم ، صدای زنگ اومد, رفتم اسدو تحویل گرفتم برگشتم تو.
امیرمحمد : کی بود ؟
: اسد از مهد آوردن.
امیرمحمد : تو همین جوری رفتی در باز کردی.
: چطور مگه ؟
امیرمحمد : با همین روسری
: نه خیر چادرم روی تاب.
امیرمحمد رفت توی حال : برام چای بیار.
چای ریختم براش بردم ، اسدم کنارش نشسته بود : من گرسنم کتی.
: بیا بهت غذا بدم.
اسد دستمو گرفت بردمش توی آشپزخونه بهش غذا دادم ، غذاشو که خورد رفت توی حال.
صدای امیرمحمد اومد : کتی بیا این خوابش برده.
رفتم توی حال اسدو بغل کردم بردمش توی اتاقش وقتی برگشتم.
امیرمحمد : ناهار امروز کسی خونه نمیاد همه رفتند خونه خاله ، ناهار منو بکش.
: اینجا می خوری یا تو آشپزخونه!
امیرمحمد : اینجا می خورم.
غذا رو کشیدم توی سینی گذاشتم بردم براش : بفرمائید.
امیرمحمد سرش و تکون داد صدای زنگ اومد ، آیفون و برداشتم : بله.
:امیرمحمد هست!
: بگم کی باهاشون کار داره!
:بگید سروش.
رفتم توی حال : امیرمحمد ، سروش باهات کار داره.
امیرمحمد بلند شد رفت بیرون ، منم رفتم توی آشپزخونه هیچ اشتهایی به غذا نداشتم ، زن عمو زحمت کشیده بود برام نخ بافتنی خریده بود تا برای اسد لباس ببافم ، البته از بیکاری بهتر بود شروع کردم به بافتن .
یک دفعه صدای شکستن چیزی اومد بدو بدو رفتم بیرون از دیدن امیرمحمد با بینی خونی..!
شوکه شدم : چی شده ؟
سریع دستمال کاغذی برداشتم بهش دادم : بیا.
امیرمحمد دستمال ها رو گرفت رفت توی دستشویی ، منم رفتم توی حال تمام غذا رو ریخته بود ظرف ها هم شکسته بود جمع کردم ، بردم توی آشپزخونه ، وقتی برگشتم توی حال تا زمینو دستمال بکشم دیدم روی مبل دراز کشیده

: خوبی ؟
امیرمحمد : به تو چه!
دیگه هیچی نگفتم زمینو تمیز کردم ، خدا رو شکر روی فرش نریخته بود و گرنه پدرم در می اومد . برگشتم توی آشپزخونه تا همه چیز و تمیز کردم دوباره نشستم به بافتن و مثل همیشه آروم آروم برای خودم شعر خوندم تا سرم گرم باشه .
لباسو انداخت جلوم : برام بشورش.
از جام بلند شدم لباس و برداشتم رفتم توی دستشویی اول خون ها رو پاک کردم بعدم انداختم تو ماشین تا شسته بشه و خشک بشه.
دوباره اومد : برام ناهار بکش.
: چشم.
دوباره براش غذا کشیدم ، این بار همون جا توی آشپزخونه نشست ، بشقاب و جلوش گذاشتم ، خودم به بافتن سرگرم کردم .
امیرمحمد : به مامانم چیزی نگی!
: باشه.
دوباره صدای زنگ بلند شد از جام بلند شدم برم..

: نمی خواهد .بشین خودم میرم.
برگشت ، نشست غذاشو خورد نفهمیدم کی بود جرات نداشتم ازش سوال کنم . غذاش که تموم شد بلند شدم جمع کردم
دیدم سیگار در آورد : یک زیر سیگاری بهم بده.
تا حالا ندیده بودم سیگار بکش..
جلوش زیر سیگاری گذاشتم ، ظرف ها رو شستم ، لباسشویی کارش تموم شده بود ، لباس و برداشتم بردم انداختم روی بند تا خشک بشه . وقتی برگشتم توی آشپزخونه نبود زیر سیگاری رو برداشتم شستم گذاشتم سر جاش .
صدای زنگ اومد عمو بود اومده بود دنبال اسد تا اونم ببره خونه خاله ش.
: ببخشید عمو باید برم نون بگیرم.
عمو دو هزار تومان داد : بیا این پول ، خرج چیزهای دیگه نکنی.
از حرفش خیلی ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم . عمو و اسد رفتند . ساعت شش بود لباس پوشیدم از خونه رفتم بیرون ، نون خریدم برگشتم خونه. دو تا پسر سر کوچه ایستاده بودند ، منم بی توجه رفتم توی کوچه در باز کردم و رفتم تو ، وارد خونه شدم.
:تو کجا بودی ؟
پلاستیک نونو نشونش دادم.
امیرمحمد : نباید به من می گفتی.
: به عمو گفتم.
امیرمحمد : کسی بیرون مزاحمت نشد.
: نه.
امیرمحمد : کسی سر کوچه نبود.
: چرا دو تا مرد بودند.
امیرمحمد : پس یار کشی کرده.
از حرف هاش سر در نیاوردم رفتم توی آشپزخونه نون ها رو برش دادم گذاشتم تو فریزر.
امیرمحمد اومد : دیگه بیرون نرو.
: بیرون کاری ندارم ، نون لازم داشتیم که خریدم.
صدای زنگ بلند شد تا می خواستم آیفون و بردارم, امیرمحمد : اگه با من کار داشتند بگو خونه نیستم.
: باشه . بله.
:ببخشید خانم میشه یک لحظه تشریف بیارید دم در!
: ببخشید شما!
:پلیس هستم خانم!
: چشم الآن میام.
امیرمحمد : کی بود!
: پلیس.
رفتم توی حیاط چادرم و سرم کردم و در باز کردم : بله.
پلیس : ببخشید مزاحمتون شدم آقای شعبانی هستند!
: نه خیر ایشون تشریف ندارند.
خانم چرا دروغ می گید از خونه بیرون نیومد.
: عموم خونه نیست.
پلیس : آقای امیرمحمد شعبانی.
: ایشونم خونه نیستند.
پلیس : مطمئنید خانم!
: شک دارید بفرمائید بگردید.
بزار جناب سروان من برم بگردم.
پلیس : ما اجازه نداریم.
: چی شده ؟
زده برادرمو ناکار کرده.
: برادرتون!
آره سروش.
پلیس: کجا ناکارش کرده!
:تو خیابون.
: آقا سروش که ساعت یک بود اومد در خونه ما با امیرمحمد حرف زد.
مرد : یعنی ساعت یک اومده بود اینجا!
: بله اینجا بودند.
شما مطمئنید.
: بله خودم در باز کردم ، خودم به امیرمحمد گفتم آقا سروش.
مرد گفت: ولی سروش نگفت اومده اینجا.
: ببخشید دیگه اینو باید از خودشون سوال کنید ، امر دیگه ای هست!
پلیس : نه خانم بفرمائید ، ببخشید مزاحمتون شدم.
:ببخشید خانم وقتی امیرمحمد اومد داخل هیچ کارش نبود!
: چرا بینیش خونی شده بود.
مطمئنی خانم.
: شما آقا چرا اینقدر شک دارید!!
:ببخشید خانم مزاحم شدیم.
: خواهش می کنم.
در بستم تا اومدم چادرم و در بیارم دوباره در زدند ، در باز کردم.
:ببخشید خانم شما مطمئنید امیرمحمد بینیش خونی شده بود!!
: بله جناب مطمئنم.
:بازم ببخشید خانم.
: خواهش می کنم.
در بستم رفتم داخل خونه امیرمحمد روی مبل نشسته بود : رفتند
: بله رفتند
صدای تلفن بلند شد برداشتم : بله.
:ببخشید خانم با امیرمحمد کار داشتم.
: ایشون نیستند ، اومدن بگم کی کارشون داشت.
:بگید برادر سروش هستم حتماً با من تماس بگیرند.
: چشم بهشون میگم.
گوشی رو قطع کردم
امیرمحمد : کی بود ؟
: برادر سروش باهات کار داشت.
امیرمحمد : عجب نامردی زنگ زده ببینه خونه هستم یا نه!
: بهتر با موبایلت باهاش تماس بگیری.
:امیرمحمد : حالا باشه.
شونه هامو انداختم بالا رفتم توی آشپزخونه ، تلویزیونو روشن کردم همون طور که بافتی می بافتم سریالم نگاه می کردم .
امیرمحمد اومد توی آشپزخونه حاضر شده بود بره بیرون.
: می خواهی بری بیرون!
امیرمحمد : مگه تو فضولی!!
: نگیرنت!
امیرمحمد : نه موضوع حل شد.
: خدا کنه.
امیرمحمد : منظورت چیه ؟
: هیچی.
امیرمحمد رفت توی حیاط دوباره برگشت توی خونه ، رفت بالا...
ساعت ده بود, اومد پایین : برای شام چی داریم!!
: چه می خوری!
امیرمحمد : غذای ظهر هست.
: آره.
امیرمحمد : برام گرم کن.
: باشه.
غذا رو گرم کردم روی میز گذاشتم ، امروز از صبح چیزی نخورده بودم ، احساس گرسنگی کردم . ولی منتظر شدم امیرمحمد غذاشو بخور بره بعد من یک چیزی بخورم .
: امیرمحمد بیا غذات سرد نشه.
اومد پشت میز نشست ، غذاشو خورد رفت بیرون ظرف ها رو جمع کردم ,برای خودم غذا کشیدم ، داشتم می خوردم که اومد توی آشپزخونه.
: چیزی می خواهی!
امیرمحمد : تو غذا تو بخور.
برام عجیب بود امیرمحمد گیر نداد . برای خودش چای ریخت و رفت بیرون . غذام خوردم خیلی خسته بودم رفتم توی حال : کاری نداری!
امیرمحمد : چرا ؟
: می خواهم برم توی اتاقم.
امیرمحمد : نه برو.
رفتم توی اتاقم و در از داخل قفل کردم . اونقدر خسته بودم و نیاز به آرامش داشتم برای همین راحت خوابیدم....


مثل همیشه بیدار شدم ولی خوب امروز جمعه بود و کسی خونه نبود برای ناهارم کسی خونه نبود . مثل همیشه یک گرد گیری کردم توی آشپزخونه نشستم ، هیچ کاری نداشتم دوباره بافتی به دست گرفتم تا تمومش کنم دیگه چیزی نمونده بود .
:چای داریم!
: سلام ، بله داریم.
:برام صبحانه آماده کن.
: چشم.
میزو چیدم براش چای ریختم ، اومد نشست صبحانه اشو خورد : خوب برای خودت کیف می کنی!
هیچی نگفتم سرمو به بافتی گرم کردم .
امیرمحمد : من می خواهم برم خونه خاله ، اگه کسی باهام کار داشت ,نمی دونی کجام!!
: چشم.
امیرمحمد از خونه رفت بیرون ، تا ظهر بافتی رو تموم کردم ، چون بیکار بودم یک دوشم گرفتم ، چقدر استراحت می چسبید, می دونم وقتی زن عمو بیاد پدرمو در میاره. ولی خوب حال رو باید چسبید . دوباره صدای زنگ!
: بله.
:ببخشید خانم با امیرمحمد کار داشتم.
: خونه نیستند.
:نمی دونید کجا هستند ؟
: نه چیزی نگفتند ، شما؟
:من برادر سروش هستم اومدن بهشون بگید.
: چشم.
:ببخشید مزاحم شدم.
: خواهش می کنم .

................

صدای امیرمحمد اومد : چی می خواهی هی دنبالم می گردی؟
:سلام امیرمحمد بابت دیروز متاسفم نمی دونستم...
آیفونو گذاشتم رفتم توی آشپزخونه : خدا بخیر کنه باز این اومد!!
صدای باز شدن در اومد به روی خودم نیاوردم اومد توی آشپزخونه : چرا گوش ایستاده بودی؟
: کجا ؟
امیرمحمد : یعنی تو گوش نمی دادی ؟
: نه.
امیرمحمد : دروغ نگو.
: گوش نکردم.
اومد سمت موهامو تو دستش گرفت : کثافت میگم دروغ نگو!
: من هیچی گوش نکردم می فهمی ، ول کن حالا.
موهام ول کرد : صدا تو برای من بلند می کنی!
یکی محکم زد توی گوشم افتادم روی زمین : تا تو باشی صدا تو برای من بلند کنی!!
دستم روی صورتم گذاشتم ، از روی زمین بلند شدم و حرفی نزدم.
دوباره موهامو تو دستش گرفت : یک بار دیگه صدا تو برای من بلند کن!
اشک هام ریخت ، موهام ول کرد و رفت بیرون روی صندلی نشستم شروع کردم به گریه کردن ، تو دلم همه رو نفرین کردم که همچین بلایی سرم آوردن...
آخر شب همه برگشتند خونه ، خوشبختانه خسته بودند و زود خوابیدن ، رفتم توی اتاقم تا بخوابم که صدای در اومد , باز کردم : بله ؟
:برام یک قهوه درست کن بیار.
: چشم.
در بستم روسری و سرم کردم رفتم بیرون براش قهوه درست کردم بردم بالا در زدم : بیا تو.
قهوه رو بهش دادم : چیز دیگه ای نمی خواهی ؟
امیرمحمد به من نگاهی کرد : نه ، برو.
برگشتم توی اتاقم از ته دل گریه کردم چون واقعاً دلم گرفته بود .
صبح شد و کارهای من دوباره شروع شد ، مثل همیشه صبحانه ، ناهار و شام
تو آشپزخونه نشسته بودم زن عمو اومد : اتاق امیرمحمد تمیز کن.
: صبح تمیز کردم زن عمو.
زن عمو : خوب.
توران اومد : چای داریم ؟
: بله.
توران : پس چند تا بریز بیار.
نمی دونم امروز چرا خونه موندن ، چای ریختم رفتم ، گذاشتم روی میز.
توران : خیلی خوب شد مامان ، به خاله گوشی دادی برای ثریا.
زن عمو : آره دختر خوبی من خیلی دوستش دارم ، می دونستم نسبت به امیرمحمد بی میل نیست .
برگشتم تو آشپزخونه پس امیرمحمد می خواست داماد بشه یکی هم کم بشه خوب ، واقعاً خوشحال شدم .
دو هفته ای از موضوع گذشت مسائل داشت جدی می شد .
بعدازظهر مادر و پدر بابام اومدن خونه عمو.
سلام کردم.
همه خونه بودند ، همه خیلی از حاجی حساب می بردند . کسی جرات نفس کشیدن نداشت ، حتی امیرمحمد که همیشه برای همه قلدری می کرد .
چای رو دور گردوندم می خواستم برم توی آشپزخونه...
حاجی : بیا بشین کتایون.
: بله.
نشستم.
عمو : خوش اومدی بابا.
حاجی : اومدم چون یک چیزهای شنیدم.
عمو : چی بابا ؟
حاجی : شنیدم می خواهی امیرمحمد داماد کنید.
عمو : نه بابا هنوز هیچی معلوم نیست.
حاجی : بدون اجازه من!!
زن عمو حسابی ترش کرد, ولی جرات حرف زدن نداشت.
حاجی : کی هست ؟
زن عمو : حاجی جون دختر خواهر من.
حاجی : پس می خواهی از خاندان خودت براش زن بگیری!
زن عمو هیچی نگفت.
حاجی : بیخود از این وعده ها به خاندانت نده ، یک بار وصلت با اون خاندان کردیم بسته!!!




..............
.....

زن عمو خودشو می خورد ولی نمی تونست حرفی بزنه, هی به عمو نگاه می کرد ، عموم هم هیچی نمی گفت.
عمو : شما کسی رو برای امیرمحمد در نظر گرفتید؟
حاجی به من نگاهی کرد : همیشه گفتند عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمون ها بسته شده.
همه به من نگاه کردن, منم به حاجی ، حسابی شوکه شدم ، چی شده یادشون اومده منم نوه شون میشم!!
عمو : ولی بابا..
حاجی با عصبانیت : حرفیه؟!
عمو : نه هر چی شما بگید.
حاجی : کتایون وسایلتو جمع می کنی میای خونه ما ، دو هفته دیگه تولد حضرت محمد یک عروسی میگریم و این دو تا رو عقد می کنیم.
دلم می خواست داد بزنم بگم نه! ولی مگه جراتش و داشتم ، همه ساکت بودند.
حاجی : پاشو کتایون وسایلتو جمع کن بریم.
به عمو نگاه کردم سرشو انداخت بود پایین ، از جام بلند شدم,رفتم توی اتاق وسایلم و جمع می کردم و گریه می کردم ، آخه چرا من اینقدر بد شانسم که باید زن کسی بشم که ازش بدم میاد .؟
وسایلمو جمع کردم داخل چمدون گذاشتم .مانتو پوشیدم رفتم توی حال.
دیدم حاجی و خانوم جون رفتند.
: وسایلمو جمع کردم.
زن عمو با عصبانیت : همینو کم داشتم که این بشه عروسم ، تیمور میری با بابات حرف می زنی من اینو نمی خواهم.
توران : دختر دو کلاس سواد نداره می خواهد بشه زن امیرمحمد که رفت دانشگاه.
عمو : بریم کتایون ، بعدم کسی رو حرف بابام حرف نمی زنه ، هر چی اون بگه.
امیرمحمد خندید : بابا من اینو نمیگیرم ها!
عمو : غلط کردی! هر چی حاجی میگه همون میشه فهمیدی!
همه ساکت شدند ، عمو راه افتاد, منم دنبالش آروم آروم گریه می کردم ، رسیدم خونه حاجی ، رفتم تو.
خانوم جون اومد : برو اتاق بالا سمت چپی مال تو.
: بله
عمو : مامان با بابا حرف بزن.
نفهمیدم خانوم جون چی بهش گفت . رفتم توی اتاق درو بستم و تا تونستم گریه کردم .
در اتاق باز شد, خانوم جون : کتایون فردا عمه ات میاد دنبالت برین چند دست لباس بخرین.
: بله
خانوم جون : حالا بیا پایین شام بخور.
صورتمو شستم رفتم پایین, ولی مگه چیزی از گلوم پایین می رفت ، دیگه بدبختیم به اوج خودش رسیده بود.!
صبح عمه اومد دنبالم باهاش رفتم خرید , هر چی رو که خودش صلاح دونست برام خرید. برام اصلاً مهم نبود, اونقدر ناراحت بودم که نمی تونستم با این چیزها خوشحال بشم .
عمو ، زن عمو و امیرمحمد مثلاً اومدن خواستگاری ، خودشون مهر بریدن ، خودشون برنامه ریزی کردن و من فقط ساکت گوش می کردم .
-------------
امروز صبح عمه منو برد آرایشگاه تا برای بعدازظهر که مثلاً روز عقدم بود آماده ام کنند ، من که مثل عروسکی تو دستشون بودم ، آرایشگر خودش در
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , رمان یک قطره تا خون (جلد دوم گرگینه)| hurieh & ツ ηarsis ℓavani ... , مجلات : دو زن در «زن دوم ( نقد کتاب)» - پایگاه اطلاع رسانی حوزه نت , رمــــــان زیبــا , دانلود رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها , رم ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46389

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا