تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل سوم و چهارم)


حاجی : تیمور الآن میاد اینجا.
خانوم جون : برای چی ؟

حاجی : حالا حالا کارش دارم.
صدای زنگ بلند شد ، حاجی خودش در باز کرد. امیرمحمد و عمو با هم بودند : سلام.
حاجی : بیان تو.
اون ها رفتند تو.
خانوم جون : دیگه همه چیز تموم شد.
: آره دیگه تموم تموم شد.
خانوم جون : انشاالله که خیر باشه.
: هست.
خانوم جون خندید : بریم تو هوا سرد.
حاجی تا منو دید : کتایون بابا چای بریز.
: چشم
چای ریختم و دور گردوندم . حاجی : بشین کتایون تو هم باید باشی.
نشستم.
حاجی : خانوم جون اون دفتر آبی رو برام بیار.
خانوم جون دفتر آبی رو داد بهش.
حاجی : تیمور تو خودت خوب می دونی سه دنگ مغازه ات مال یحیی است درسته؟
من با تعجب به حاجی نگاه کردم اصلاً نمی دونستم .
عمو : بله.
حاجی : من از روزی که کتایون و مادرش اومدن تمام حساب کتاب ها رو کردم و خرج ها رو ازش کردم ، خودمم بارها به خاطر کتایون بهت پول دادم تا خرج کنی ، گر چه تو اصلاً خرجش نکردی
عمو : حاجی.
حاجی : وسط حرفم نیا ، هنوز اینم یاد نگرفتی؟
عمو سرش و انداخت پایین : ببخشید.
حاجی : من بخشیدم امیدوارم کتایونم ببخش. چون حق بچه یتیم و خوردی ، خودتم خوب می دونی تو حساب کتاب من همه چیز و در نظر میگیرم ، تو باید از این به بعد هر ماه پنجم به پنجم به کتایون ماهی چهارصدتومان میدی ، بعلاوه سی میلیون که باید بهش بدی بابت اجاره مغازه توی این مدت که خونه تو بوده.
عمو : حاجی خرج خودش می شده.
حاجی : جدی ، پس کارهای که تو خونه تو برای اون زنت انجام داده چی ؟ دهن من و باز نکن تیمور, شنیدی که چی گفتم؟
عمو سرش و انداخت پایین : بله.
حاجی : چک سی میلیونم همین الآن بده.
عمو : الآن که ندارم.
حاجی : تیمور من کاری ندارم داری یا نداری میدی ، همین حالام چکش مینویسی.
عمو دیگه حرفی نزد دست چکش و در آورد ، چک و نوشت باورم نمی شد دیگه برای خودم خانوم پولداری بودم .
حاجی رو کرد به امیرمحمد : از این به بعد کتایون فقط دختر عموی تو .نه چیز دیگه! فهمیدی؟
امیرمحمد : بله.
حاجی : از این به بعد خواستی بیای اینجا میای خونه حاجیت برای دیدن ، من و خانوم جون حالا دختر عموت همین, فهمیدی؟
امیرمحمد به من نگاهی کرد : بله.
عمو : خوب با اجازه ، خداحافظ.
من و خانوم جون بلند شدیم ولی حاجی از جاش تکون نخورد ، وقتی رفتند برگشتم و نشستم
حاجی : می خواهی چکار کنی کتایون؟
: اجازه میدین یک مغازه خیاطی باز کنم؟
حاجی سرش و تکون دادم : آره فکر خوبی موفق ام میشی.
اشک هام ریخت : ممنونم.
حاجی فقط سرش و تکون داد و بلند شد رفتم ، منم رفتم توی اتاقم و سجده شکر به جا آوردم . قرآن و باز کردم و شروع کردم به خوندن ، باورم نمی شد حاجی که اینقدر سخت گیر بود این طوری همراه من باشه . و به من کمک کنه ، اونی که طلاق و بد می دونست ، مادر من و مجبور کرد با عمو ازدواج کنه حالا حاضر بشه خودش و جلوی همه کوچک کنه ، واقعاً همه این کارها کار خدا بود میشه گفت معجزه ای برای من بود.
---
:کتایون حاضری بریم؟
: بله حاضرم.
سوار ماشین شدیم رفتیم عروسی ، من و خانوم جون کناری نشستیم و به مهمون ها نگاهی کردیم . یک خانوم مسن اومد سمت ما : سلام.
من و خانوم جون بلند شدیم : سلام.
خانوم جون : سلام خاتون خانم خوبید ، حاج احمد خوبه.
تازه فهمیدم کیه؟
خاتون : بله ، شما خوبید کم پیدایی ، دیگه نمیایی خونه ما.
خانوم جون : با چه رویی بیام.؟
خاتون : این چه حرفیه میزنی ، همه که قرار نیست چوب یک نفر و بخورند بعدم اتفاق پیش میاد دیگه.
خاتون به من اشاره کرد : زن امیرمحمد ؟
خانوم جون سرش و تکون داد : بود.
خاتون : یعنی چی ؟
خانوم جون : دیروز طلاقش و گرفتیم.
خاتون سرش و تکون داد : به پسرشم رحم نکرد.
خانوم جون : وقتی به دختر خودش رحم نمی کنه میاد به دختر مردم رحم کنه؟
خاتون : عجب زنی ، خدا ازش نگذر که این طوری با جوون ها بازی می کنه.
من حرفی نزدم بیشتر به مدل لباس ها نگاه می کردم ، یک دفعه چشمم به زن عمو و دخترهاش افتاد ، ثریا هم باهاشون بود ، بهشون نگاه نکردم .
خاتون : اینا اومدن ، می خواهی من بلند بشم تا بیان پیشت .
خانوم جون : نه بخواهد میاد .
دیدم زن عمو دخترهاش اومدند سمت ما : سلام.
از جا بلند شدیم : سلام.
زن عمو صورت خانوم جون و بوسید اصلاً محل من و خاتون نداد . دخترهاشم از خودش بدتر ، ثریا هم با خانوم جون روبوسی کرد.
زن عمو : خانوم جون عروسم ها؟!!
خانوم جون : مبارک باشه ، انشاالله خوشبخت بشن.
زن عمو : یکی که لایق امیرمحمدم باشه پیدا کردم.
خانوم جونم : همون بهتر که یکی لایق خودتون پیدا کردید, چون اولی از سر شما زیادی بود!
زن عمو سرخ شد : اینجا که جا نیست ما میریم اون طرف.
خانوم جون : راحت باشید .
وقتی رفتند خانوم جون : همون دختر لایق تو پسرت.
خاتون : خانوم جون خون تو کثیف نکن.
خانوم جون : اجازه نمیدم کسی به کتایون توهین کنه.
خاتون : خوب می کنی .
آهنگ گذاشته بودند دخترهای عموها و عروسش که همش وسط بودند و می رقصیدن من از کنار خانوم جون تکون نمی خوردم .
زن پسر عموی حاجی اومد کنار ما نشست : خوبی خانوم جون؟
خانوم جون : آره خوبم ، تو چطوری عفت خانم ؟
عفت : خوبم ، هنوز که زنده ام .
خانوم جون : انشاالله سلام باشی سایه ات بالا سر بچه ها باشه.
عفت : چه خبر خانوم جون ، اعظم اون دختر زن امیرمحمد معرفی کرد ، مگه دختر یحیی زن امیرمحمد نبود.
خانوم جون به من نگاهی کرد : از هم جدا شدن.
عفت : چرا ؟
خانوم جون : خوب اعظم دختر خواهرش و می خواست.
عفت : خدا مرگم بده ، دختر یحیی الآن با کی زندگی می کنه ؟
خانوم جون به من اشاره کرد : کتایون دختر یحیی ، با خودمون زندگی می کنه.
عفت : خدا مرگم بده چرا زودتر نگفتی ، ببخشد مادر جلوت این حرف ها رو زدم.
: ایرادی نداره.
خاتون : هر چی چشم و ابرو اومدم نفهمیدی؟
عفت : پیر شدم دیگه اون جوونی ها بود معنی چشم و ابرو می فهمیدم.
خاتون خندید : هنوزم جوونی ، فقط یکم باید دقت تو بیشتر کنی.
عفت : چه خبر خاتون ، تونستی یک دختر خوب برای جلال پیدا کنی.
خاتون : دیگه میگه زن نمی خواهم ، هر کاری می کنم هر کی رو معرفی می کنم میگه نه ، میگه دلت عروس می خواهد نوه می خواهد جاوید و داماد کن به من کاری نداشته باش .
عفت : منم بودم همین حرف می زدم اون از اولی اینم که از این دومی.
خاتون : چکار کنم جلال دیگه خسته شده بود می گفت نمی تونم توران تحمل کنم ، من مجبور شدم برم بهشون بگم.
عفت سرش و تکون داد : این اعظم می خواهد چکار کنه ؟
خاتون : والله نمی دونم فعلاً که داره با زندگی همه بازی می کنه.
عفت : خدا کنه عاقبت کارش و بدون.
تو دلم: حتماً می دونه که داره این کارها رو می کنه حتماً از طرف فامیل خودش یک شوهر برای توران پیدا کرده که راضی شده جلال و از دست بده .
بالاخره مهمونی تموم شد. حاجی صدامون کرد تا بریم پایین. لباس پوشیدیم رفتیم خاتونم باهامون اومد با حاجی احوال پرسی کرد.
حاج احمد و پسراشم بودند ، جاوید که می شناختم ، فهمیدم اون پسر دیگه جلال ، خوش تیپ بود .
: سلام
حاج احمد : سلام دختر خوبی بابا.
: ممنون.
حاج احمد : خوبید حاج خانوم.
خانوم جون : ممنون شما خوبید حاج احمد.
حاج احمد : الحمدالله.
خانوم : خوب خدا رو شکر.
حاج احمد به من نگاه کرد : از حاجی شنیدم دنبال جایی که خیاطی باز کنی.
: بله.
حاج احمد : انشاالله یک جای خوب پیدا می کنی.
: انشاالله.
چشمم به امیرمحمد افتاد که داشت می اومد طرف ما : حاجی بریم.
حاجی : آره الآن میریم.
با خانواده حاج احمد خداحافظی کردیم ، سوار ماشین امیرمحمد شدیم.
حاجی : عروسی خوبی بود.
خانوم جون : اره دستشون درد نکنه انشاالله که خوشبخت بشن.
تو دلم گفتم : انشاالله.
حاجی : امیرمحمد زن تو کی می خواهی ببری ؟
امیرمحمد : تابستون.
ته دلم یک طوری شد ، نمی دونم چرا؟ ولی احساس کردم هنوز باورم نشده امیرمحمد با من این کار و کرده . رسیدیم خونه از ماشین که می خواستم پیاده بشم : مرسی پسرعمو.
امیرمحمد از توی آینه به من نگاه کرد : خواهش می کنم.
پیاده شدم حاجی در باز کرد رفتم تو .
از این موضوع یک هفته ای گذشت و من زندگیم مثل قبل شد .
---
:کتایون حاضر شو بیا بریم.
: کجا حاجی ؟
حاجی : بیا بریم یک جای خوب برات پیدا کردم.
: چشم.
سریع لباس پوشیدم و همراه حاجی و خانوم جون رفتم ، یک مغازه بزرگ بود : چه عالی؟
حاجی : این خرت و پرت ها بره بیرون ، یک رنگ بشه خیلی خوب میشه.
خانوم جون : کسی اینجا کار نمی کرده؟
حاجی : نه مال حاج احمد امروز بهم گفت اینجا رو داره گفت بیام ببینم اگه خوشم اومد آماده اش می کنه.
خانوم جون : لازمش نمیشه ؟
حاجی : نه دو سال همین طوری مونده میگه اجاره ندادم چون یک بار اجاره داده با مستاجر به مشکل خورده بعدم شده انباری خودشون.
خانوم جون : جای خوبی هم هست همین که تو خیابون اصلی خیلی خوب.
: آره ، خیلی خوب .
حاجی : قرار شد ده تومان رهن کنیم ماهیانه هزار تومان بدی اونم به خاطر این که از نظر شرعی درست باشه.
: یعنی هیچ اجاره ای نباید بدم.
حاجی : همون ماه ی هزار تومان اونم می تونی یک جا بدی.
: خوب.
حاجی : پس به حاج احمد بگم دیگه ؟
: بله دستتون درد نکنه ، دیگه باید وسایل بخرم.
حاجی : باشه اونم جای رو سراغ دارم میریم می خریم .
در عرض یک ماه مغازه آماده شد و همه چیز جای خودش قرار گرفت ، سعی کردم مغازه رو خیلی شیک و مدرن درست کنم که همه خوششون بیاد .

............

امروز اولین روزی که میرم تا مغازه رو برای کار باز کنم . بسم الله گفتم در باز کردم رفتم تو : خدای تا حالا باهام بودی بازم باهام باش .
:سلام کتایون
: سلام افسانه خانم خوش اومدید.
افسانه : دیگه شدی رقیب ها؟
: من هیچ وقت همچین جسارتی نمی کنم.
افسانه : خیلی خوشحالم چون واقعاً حقش بود دیگه برای خودت کار کنی ، هنوز که کار دست انجام میدی؟
: بله.
افسانه خانم لباس و در آورد : بیا اینم مدلش.
: برای کی آماده بشه؟
افسانه : برای سه روز دیگه می خواهم.
: چشم.
افسانه : از این به بعد کارها رو برات میارم اینجا ، چه وقت های هستی؟
: از ساعت هشت میام تا یک ، بعدازظهرم از چهار میام تا هفت شب.
افسانه : باشه شماره تو بده.
: بهش یک دونه کارت دادم.
افسانه : آفرین برای خودت کارتم زدی.
: اره دیگه.
افسانه : آماده شد زنگ بزن میام می گیریم.
: چشم.
افسانه : مثل همیشه حساب می کنیم.
: باشه.
افسانه رفت منم خوشحال شروع کردم به کار کردن خوب این اولین کار توی این مغازه بود و خوشحالم با این که روز اول تونستم یک کار قبول کنم .
صدای ضربه به شیشه اومد چادرم و سرم کرد : بله
از دیدن امیرمحمد شوکه شدم.
امیرمحمد : سلام اجازه هست بیام تو.
: بفرمائید.
اومد تو به اطراف نگاهی کرد : مبارک باشه.
یک گلدون گلم آورده بود : قابل شما رو نداره.
: چرا زحمت کشیدید پسر عمو؟
امیرمحمد : خوب دختر عمو هستی دیگه باید می اومد بهت تبریک می گفتم.
: لطف کردی.
امیرمحمد تو چشم هام نگاه کرد : خوب دیگه من باید برم ,خداحافظ.
سریع رفت بیرون تو دلم گفتم : چرا اومدی؟ فقط برای فضولی اومده بودی .

گلدون سه کنج مغازه تا خوشگل باشه . کار و به دست گرفتم تا زود تموم کنم . ساعت یک بود که تعطیل کردم رفتم خونه.
: سلام.
حاجی : سلام بابا ، کار چطور بود ؟
خندیدم : خوب اولین کار و قبول کردم.
خانوم جون : خدا رو شکر ، کی برات آورد؟
: افسانه خانم ، لباس آورد تا روش کار کنم.
خانوم جون : خدا خیرش بده زن خوبی.
: بله به من خیلی لطف داره.
حاجی : انشاالله که خوب باشه.
: امیرمحمدم اومد.
حاجی اخم هاش و توی هم کرد : چی کار داشت ؟
: یک گلدون گل آورد گفت برای تبریک که مغازه رو باز کردم.
حاجی سرش و تکون داد : پسر پاک دیوونه شده.
خانوم جون : خوب اومده به دختر عموش تبریک بگه.
حاجی : خدا کنه همین باشه.
---

ساعت چهار دوباره مغازه رو باز کردم ، در باز شد خاتون و خانوم جون با هم اومدن.
: سلام.
خاتون : سلام ، مبارک ، انشاالله چرخش برات بچرخه.
: ممنون.
خانوم جون : انشاالله.
خاتون : برات کار آوردن.
: بله.
خاتون : تو مگه روی لباسم کار می کنی.
: بله.
خاتون : خانوم جون چرا به من نگفتی؟
خانوم جون : تو سوال نکرده بودی.
خاتون : من یک لباس دارم می خواهم روش کار بشه انجام میدی که؟
: بله.
خاتون : فردا برات میارم ، می خواهم با سلیقه خودت این کار و انجام بدی.
: چشم.
خاتون : چطوری می دوزی؟
: یعنی چی ؟
خاتون : قیمتش و می پرسم.
: این چه حرفیه؟
خاتون : ببین کاسبی تعارف بر نمی دار ، بدون تعارف کار تو انجام بده ، تا تو کارت موفق باشی ، حالا چطوری میدوزی؟
:خوب وسایلی که استفاده میشه و کار دست.
خاتون : آها ، خوب چقدر میشه؟
: باید ببینم کار چقدر کار داره.
خاتون : باشه برات میارم دلم می خواهد بدون تعارف بگی.
خانوم جون : یک بار بیار ببین خوشت میاد از دفعه دیگه.
خاتون : مگه من خیاطی دیگه میرم میگن دفعه اول مجانی ، کتایونم باید یاد بگیره از اول بدون تعارف کارش و انجام بده.
دیدم راست میگه اگه من بخواهم تعارف کنم که باید مغازه رو جمع کنم برای همین تصمیم گرفتم با کسی تعارف نکنم .
---
چند تا کار بهم دادند سرم با اون ها گرم شده بیشتر کار روی لباس تا ببینم اولین خیاطی کی میرسه .
:سلام خانوم.
از جام بلند شدم : سلام بفرمائید.
خانوم : یک پارچه داشتم می خواستم بدوزمش.
: بفرمائید من در خدمتتون هستم ، مدل خاصي رو در نظر دارید؟
خانوم مدلش و نشون داد : این مدلی می خواهم.
به مدلش نگاه کردم : پارچه رو میشه ببینم.
خانوم پارچه رو بهم نشون داد : میشه دوخت ولی این با این پارچه قشنگ نمیشه.
خانوم : مطمئنید؟
: اره چون جنس این مدل ساتن ولی شما پارچه تون نخی.
خانوم : ای وای حالا چکار کنم؟
: مدل دیگه انتخاب کنید .
خانوم : ژورنال ها تون می تونم ببینم؟
: بله.
اون ژورنال ها رو نگاه کرد منم به کارم پرداختم.
خانوم : این چطور ؟
به مدل نگاه کردم : آره چیز قشنگی در میاد.
خانوم : پس همین.
: چشم ، اندازه هاش و گرفتم.
خانوم : چند می دوزید؟
: این لباس ها بیست تومان میشه.
خانوم : بعد چطوری می گیرید؟
: نصفش اول و نصفش دیگه موقع تحویل.
خانوم ده تومان بهم داد : فقط برای دو روز دیگه می خواهم.
: چقدر زود.
خانوم : عروسی.
: باشه ، فردا تشریف بیارید برای پرو .
خانم رفت پارچه رو انداختم روی میز با بسم الله برش دادم ، و کارهای اولیه رو انجام دادم تا برای فردا آماده باشه . وقتی کارم تموم شد کارهای دیگه رو انجام دادم .
روز بعد خانوم اومد وقتی لباس تنش کرد ازش خیلی خوشش اومد باورش نمی شد اینقدر خوب شده باشه هیچ ایرادی نداشت.
:میشه برای بعدازظهر بهم بدید؟
: باشه ایراد نداره.
اون رفت و من لباس و براش آماده کردم ، از این که اولین مشتری لباسم راضی بود خیلی خوشحال شدم .
--- دو ماه از اومدنم به مغازه می گذر ، دیگه حسابی جا افتادم و تا حدودی سرم شلوغ شده. تصمیم گرفتم یک نفر بگیرم که کمک دستم باشه اطلاعیه دادم تا ببینم چی پیش میاد.
:سلام کتایون.
از دیدن مریم خوشحال شدم : سلام مریم جان.
مریم : مبارک رفتم پیش افسانه خانم ، گفت مغازه زدی.
: آره.
مریم : شنیدم دنبال کسی می گردی که خیاطی بلد باشه؟
: آره.
مریم : من گواهی نامه خیاطی دارم می تونم بیام اینجا کار کنم ؟
: آره حتماً چه کسی بهتر از تو.
مریم : خوب خانم رئیس من از کی باید شروع کنم ؟
: از فردا صبح ساعت هشت.
مریم : خیلی خوشحال شدم دوباره دیدمت راستش ، یک مدتی درگیر کلاس خیاطی رفتن بودم ، تا بالاخره گرفتمش.
: خوب کردی.
مریم : خوب من از فردا میام ، کی میری خونه ؟
به ساعت نگاه کردم : دیگه باید برم.
مریم : پس بیا با هم بریم ، خونه ما یک میلان از خونه شما بالاتر.
: چه خوب.
مریم : می تونیم با هم بریم و بیایم.
: آره ، این طوری بهتر.
آماده شدم همراه مریم رفتیم : چه خبر مریم؟
مریم : راستش چی بگم ، خیلی نامرد بودم نتونستم مدتی بهت سر بزنم ، ولی خوب مشکلات اجازه نمیداد.
: من گله ای ندارم.
مریم : تو چکار می کنی ؟
: می بینی که مغازه زدم تا دیگه برای خودم کار کنم.
مریم : خیلی خوب ، می تونم کلی برات تبلیغات کنم.
: ممنون.
رسیدم سر میلان : بفرمائید خونه.
مریم با خنده : نه رئیس فردا ساعت یک ربع به هشت همین جا.
: باشه دیر نکنی که میرم.
مریم : وای چه رئیس سخت گیری یک دو دقیقه که ایراد نداره.
: بیشتر بشه نمی مونم چون دوست ندارم تو خیابون بلاتکلیف باشم.
مریم : من خوش قولم.
از اون روز مریم هر روز می اومد خدایشم خوش قول بود دوستی من و اونم عمیق تر می شد ، خوشبختانه خودش حدش و رعایت می کرد و خیلی تو کارهاش دقیق بود .
;کتایون جان امشب مهمون داریم زود بیای ها.
: چشم خانوم جون زود میام.
مثل همیشه رفتم سر میلان دیدم مریم اومد : سلام.
مریم : سلام رئیس دیر کردی.
: نه ساعت من درست.
مریم به ساعت من نگاه کرد و به ساعت خودش: پس مال من پنج دقیقه جلو.
: شاید مال من عقب باشه.
مریم : بریم مغازه با ساعت مغازه چک کنیم.
: باشه.
مریم : شرط ببندیم.
: کی چی ؟
مریم : مال هر کسی اشتباه بود باید بستنی بده.
: باشه.
مریم : کتایون یک سوال بکنم بهم راستش و میگی ؟
: اره بگو.
مریم : شوهرت...
: شوهرم چی ؟
مریم : ازش هیچ خبری نیست.
: خوب چون از هم جدا شدیم.
مریم به من نگاهی کرد : چرا ؟
: خوب با هم تفاهم نداشتیم.
مریم : اون خیلی جدی و بداخلاق بود ، دیگه نمی خواهی ازدواج کنی؟

: نه همیشه گفتند اگه هوس همون یکبار بسته.
مریم : ولی تو جوونی.
: چیه؟ برام شوهر پیدا کردی.؟
مریم : داداش ندارم دیگه.
: خوب خدا رو شکر.
مریم خندید : همه دعا می کنند با کسی که آشنا میشین داداش داشته باشه.
: پس تو به کاه دون زدی چون من بچه یکی خانواده ام.
مریم : چرا الآن میگی من دیگه نمیام!
خندیدم : برات یک خوبش پیدا می کنیم .
مریم : الآن می دونی همه چیزم درست فقط منتظر شوهرم!
: مریم از دست تو.
مریم : امروز رفتم خونه ، دیدم مامان دار به من نگاه می کنه ، چی شده مامان ، مامانم گفت عمه ات زنگ زده می خواهد برای پسرش بیاد ، تا شنیدم شوکه شدم.
: چرا ؟
مریم : من و علی اصلاً از هم خوشمون نمیاد هر وقت به هم می رسیم یکی اون میگه یکی من. بعد حساب کن من بخواهم با علی ازدواج کنم!
: شاید دوستت داشته باشه.
مریم : ای کتایون جان شوهر می خواهم چکار؟ مگه چند سالم هنوز نوزده سالم ، زود برای این حرف ها ، بعدم من هیچ وقت با یک بچه ازدواج نمی کنم علی همش بیست سالش چی از زندگی می فهم؟ .
: چقدر زود می خواهن دامادش کنند .
مریم : اوه این تو خاندان ما دیرم شده ، برادرم مهرداد بیست و پنج سالش بود داماد شد اگه بدونی آقاجون چقدر بهش غر زد!
: بعد دخترها چه سنی ازدواج می کنند تو خاندان تون؟
مریم : من الآن ترشیدم.
خندیدم : مریم.
مریم : به جون خودم دخترهای فامیل مون پانزده سال ازدواج می کنند پس نتیجه می گیریم من الآن ترشیده ام.
در مغازه رو باز کردم : بیا بریم تو خانم ترشیده.
مریم خندید : تو هم من دست بنداز.
:کتایون
برگشتم از دیدن اکبر حسابی جا خوردم : سلام.
اکبر : بیا کارت دارم.
: چکار دارید ؟
اکبر به مریم نگاه کرد : می خواهم تنها حرف بزنم.
: بگید.
اکبر : جلوی دوستت.
: آره بگید.
اکبر : می خواستم بدونم, حاضری با من ازدواج کنی؟
اخم هام توی هم کردم : خیلی بی شرفی برو گمشو به حاجی میگم چی گفتی؟
اکبر : آبروی خود تو می بری!
: ایراد نداره اگه قرار آبروی من بره کاری می کنم آبروی تو هم بره ، بی شخصیت!
رفتم تو مریم دنبالم اومد روی مبل نشستم : مرتیکه عوضی!
مریم : کی بود ؟
: شوهر عمه ام.
مریم : خدا مرگم بده کتایون ، از من می شنوی همین حالا به حاجی بگو.
گوشی رو برداشتم زنگ شدم به خونه.
: سلام حاجی.
حاجی : سلام چی شده کتایون؟
شروع کردن به گریه کردن.
حاجی : کتایون امیرمحمد اومده اونجا ؟
: کاش اون بود!
حاجی : کی اومده ؟
: حاجی اکبرآقا اومد.
حاجی : چکار داشت ؟
موضوع رو براش تعریف کردم : حالا من باید چکار کنم ؟
حاجی : تو کاری نمی خواهد بکنی خودم پدرش و در میارم ,مرتیکه پدرسوخته کاری می کنم از این شهر بزار بره.
حاجی گوشی رو قطع کرد منم قطع کردم.
مریم : بیا کتایون این آب بخور.
لیوان و ازش گرفتم : فقط همین و کم داشتم.
مریم : ولش کن تو چرا خود تو ناراحت می کنی؟ گور بابای اون و همه مردها دیگه بیا بریم به کارمون برسیم.
صورتم و شستم ، اومدم سرکارم ساعت شش و نیم بود که صدای در اومد مریم رفت اومد : کتایون شوهرت.
: اون شوهر من نیست.
مریم : ببخشید.
چادر سرم کردم رفت بیرون : سلام.
امیرمحمد : امروز پنجم اجاره رو آوردم.
: بفرمائید تو.
امیرمحمد اومد داخل پول و بهم داد و من بهش رسید دادم.
: راستی پسرعمو این شماره حساب من دیگه نمی خواهد تشریف بیارید اینجا پول و به من بدید می تونید بریزید به حسابم.
صدای در اومد که کسی خیلی بد در می زد . مریم رفت : کتایون بیا.
رفتم دیدم اکبر.
: لعنتی!!
امیرمحمد : کیه ؟
: هیچی.
چادرم محکم تر گرفتم در باز کردم : بله.
اکبر عصبانی : حالا میری به حاجی میگی! کو بیا ثابت کن! من به تو پیشنهاد دادم! تو به من گفتی می خواهی زن من بشی!!
: شاهد که دارم.
اکبر : اون زن شاهدت حساب نمیشه ، بعدم من چیز بدی نگفتم گفتم بیوه ای فردا برات حرف در نیارن.
یکی من و داد کنار ، دیدم امیرمحمد یقه اکبر و گرفت : تو چه گه ای خوردی ؟
اکبر از دیدن امیرمحمد به ته پته افتاد : هیچی.
ام
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمــــــان زیبــا , دانلود رمان , کتاب - رمان , ۲۴ (مجموعه تلویزیونی) - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46388

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا