تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل پنجم)


نشستند : سلام
توران با اخم : اومدی اینجا چکار کنی ؟
: تهمینه گفت می تونم اینجا نماز بخونم
توران : برو اون اتاق جلوی چشم های منم نیا
از اتاق رفتم بیرون در اتاق بغلی باز اتاق امیرمحمد بود وارد شدم دیدم ثریا دستش و انداخت دور گردن امیرمحمد هر دو به من نگاهی کردند
: ببخشید ، از اتاق رفتم بیرون
:کتایون چی می خواهی ؟
: هیچی می خواهم نماز بخونم هر اتاقی میرم یک کسی توش هست میگه برو اتاق بغلی میرم پایین نمازم می خونم ، مزاحم شما هم نمی شم
امیرمحمد : بیا برو تو اتاق من بخون
: میرم پایین راحت ترم
از پله ها رفتم پایین کنار حال ایستادم نمازم و خوندم ، تموم که شد سجاده و چادر جمع کردم
:قبول باشه
سرم بلند کردم دیدم امیرمحمد
: قبول حق باشه
امیرمحمد آروم : ببین کتایون بین من و...
سریع بلند شدم رفتم پیش خانوم جون نشستم..
خانوم جون : چرا اینجا نماز خوندی ؟
: تو هر اتاقی هر کسی مشغول به کاری بود دیدم اینجا از همه جا بهتر
خانوم جون : بی دلیل نیست تو این خونه هیچی سر جاش نیست .
عمو : حالا حاجی چی کار کنیم!
حاجی : چم چاره ، خودتون کردید از من کمک می خواهین!!
از حرف حاجی خنده ام گرفت.. سرم انداختم پایین که کسی متوجه من نشه .
زن عمو : وای حاجی بالاخره نوه اته!
حاجی : وقتی می خواستین جواب بدین نوه من نمی شد حالا که گند زدید نوه من شده!
امیرمحمد اومد نشست : یک راه داره
همه بهش نگاه کردند تا ببینند چی میگه
حاجی : خوب بگو چه راهی ؟
امیرمحمد : بیان تهمینه رو عروس کنیم
همه با تعجب به امیرمحمد نگاه کردند
امیرمحمد : مادر من مگه نمی خواستی تهمینه رو بدی به پسر ، دایی امین . خوب بده یک عروسی دیگه راه می اندازیم همه این و یادشون میره
زن عمو اخم هاش و توی هم کرد : همون یکی برای هفت پشتم بسته ، دیگه با فامیل وصلت نمی کنم .
حاجی : آدم نباید با هر فامیلی وصلت کنه
زن عمو : فرقی نداره ، مگه کتایون زن امیرمحمد نشد چکار کرد طلاق گرفت
خانوم جون : کی باعث شد . کتایون و امیرمحمد طلاق بگیره
زن عمو : هیچ کس ، مگه من چکار کردم ؟!
حاجی : ول کن خانوم جون هر چی به این بگی باز حرف خودش و می زنه
امیرمحمد بلند شد : زنگ بزنم غذا بیارن ؟
خانوم جون : کی غذا می خوره با این اعصاب خراب
امیرمحمد : من که گرسنم ، تو چی کتایون ؟
اصلاً محل ندادم.
خانوم جون : تو برو برای خودت سفارش بده
امیرمحمد : تهمینه غذا می خورین ؟
تهمینه اومد پایین : اره همه گرسنه اند
امیرمحمد غذا سفارش داد آوردند ، زن عمو هنوز داشت گریه می کرد . نیم ساعتی گذشت غذا رو آوردند ، بوی غذا تو خونه پیچید . به روی خودم اصلاً نیاوردم .
 تهمینه اصلاً به کسی تعارف نکرد غذاها رو برد بالا
خانوم جون : تو گرسنه نیستی ؟
: نه
حاجی : پاشو برو بابا استراحت کن فردا صبح می خواهی بری سرکار
: چشم میرم
حاجی : امیرمحمد ایراد نداره کتایون بره تو اتاقت استراحت کنه
امیرمحمد : نه چه ایرادی داره برو بالا
: نه همینجا استراحت می کنم
حاجی : اینجا نمیشه برو بالا
فهمیدم می خواهند حرف بزنن پس من باید برم بالا : شب بخیر
بلند شدم رفتم بالا تو اتاق امیرمحمد ، اصلاً دوست نداشتم اونجا باشم ولی چون حاجی گفته بود چاره ای نداشتم . در اتاق باز شد امیرمحمد اومد تو
 
: چیزی که لازم نداری ؟
: نه
امیرمحمد اومد روی تخت نشست : بیا برات قاشق آوردم
: که چی ؟
امیرمحمد : می دونم گرسنه ای پس بیا بخور
: خسته ام می خواهم بخوابم
امیرمحمد : خود تو لوس نکن بیا بخور
دستگیره در چرخید ولی در باز نشد چند بار دیگه ام این کار انجام شد ولی در باز نشد : بله
ثریا : امیرمحمد اونجاست ؟
به امیرمحمد نگاه کردم : خانم تون دنبالتون میگردن ها ، نمی خواهی بری بیرون
امیرمحمد : بزار بگرد ، بیا غذا بخوریم
: بلند شو برو بیرون می خواهم بخوابم
امیرمحمد : اینجا اتاق منه نمیرم بیرون
از روی تخت رفتم پایین : به درک میرم تو راه رو میشینم
می خواستم در باز کنم امیرمحمد : باز نکن حوصله ثریا رو ندارم
: به من چه مربوط نمی خواهم پشت سر من حرف باشه
امیرمحمد خندید : تو چی بری بیرون چه نری ، امشب اومدی اینجا پشت سرت حرف هست
: خوب نمی خواهم بیشتر بشه
:امیرمحمد بیا بیرون کارت دارم
به امیرمحمد نگاه کردم دیدم با خیال راحت نشسته داره غذا می خوره
: کلید بده در باز کنم
امیرمحمد : گفتم حوصله ثریا رو ندارم تو هم مجبوری فعلاً همین جا باشی
دیدم داره لج می کنه ، برای همین بی خیالش شدم یک متکا برداشتم روی زمین گذاشتم چادرم انداختم روم
امیرمحمد : چرا اونجا خوابیدی ؟
محلش ندادم.
مگه ثریا ول کن بود دیگه داشت میرفت روی اعصابم ، بلند شدم نشستم : امیرمحمد بیا برو بیرون ثریا دیوونه ام کرد
امیرمحمد : نه نمیرم حوصله اش و ندارم
: پس بهش بگو بره تا من بتونم بخوابم
:امیرمحمد در باز کن
: پاشو ، زن عمو
امیرمحمد : بله
زن عمو : امیرمحمد چرا در باز نمی کنی ثریا بیاد تو
امیرمحمد : مثلاً دارم استراحت می کنم
زن عمو : کی اونجاست ؟
امیرمحمد : من کتایونیم مشکلی
زن عمو : در باز کن امیرمحمد نذار داد بزنم
امیرمحمد : خوب پس داد بزنین فقط برین پایین داد بزنید چون من می خواهم بخوابم
از حرفش خنده ام گرفت

: امیرمحمد بلند شو باز کن
امیرمحمد : نه
: جون هر کس دوست داری بلند شو بازش کن
امیرمحمد : هیچکس و دوست ندارم ، بگیر بخواب چند دقیقه دیگه خسته میشن میرن
: امیرمحمد تو رو خدا من خسته ام می خواهم بخوابم بلند شو ببین چکارت دارند
امیرمحمد : منم خسته ام صبح می خواهم برم سرکار
صدای زن عمو بلند تر شد : امیرمحمد میگم باز کن
: پاشو دیگه می ببینی که هی بلندتر میشه
امیرمحمد بلند شد در باز کرد رفت بیرون در بست صداش اومد : چیه ؟
زن عمو : تو با اون دختر تو اتاق چکار می کنی ؟
امیرمحمد : هر کاری بکنم به خودم و اون مربوط پس دیگه حق ندارید بیان پشت در اتاق
خاله اش : دست شما درد نکنه مگه ثریا زن تو نیست ؟
امیرمحمد : کجا نوشته شده ؟
صدای خاله اش که عصبانیت توش دیده می شد : امیرمحمد از تو توقع نداشتم
امیرمحمد : کجا خاله ؟ شب بخیر
امیرمحمد اومد تو اتاق در بست : خوب راحت بخواب دیگه کسی مزاحم نمیشه .
دراز کشیدم چشم هام گرم خواب بود که در زدند سعی کردم بی تفاوت باشم ولی مگه کسی که در میزد بی خیال می شد . بلند شدم نشستم دیدم امیرمحمد خوابیده آروم بلند شدم ، می خواستم در باز کنم دیدم کلید روی در نیست . رفتم سمت امیرمحمد
: امیرمحمد ، امیرمحمد
امیرمحمد از جاش پرید : چی شده ؟
: نمی دونم کی دار در می زنه
امیرمحمد : ولش کن
: نیم ساعت دار در می زنه ، کلید و بده در باز کنم
خودش بلند شد رفت در باز کرد : بله
ثریا : امیرمحمد من جای برای خواب ندارم بیام پیش تو
امیرمحمد : چند بار تو اتاق من خوابیدی که بد عادت شدی برو پیش بچه ها بخواب
ثریا : آخه
امیرمحمد : یکبار دیگه کسی در بزنه من می دونم اون فهمیدی
اومد تو در بست : قول میدم دیگه کسی نیاد
دوباره دراز کشیدم مگه دیگه خوابم می برد . بلند شدم پشت پنجره ایستادم و به بیرون نگاه کردم ، خسته بودم ولی نمی تونستم بخوابم
:چرا نمی خوابی ؟
برگشتم سمتش : بد خواب شدم تازه خوابم برده بود که بیدارم کردند
امیرمحمد نشست : می دونم چرا اینا با خودشون فکر می
 کنند که من این دختر رو می گیرم : چون هیچ وقت مخالفتی ازت ندیدن
امیرمحمد : ولی من هر کی سوال کرده ثریا زنم گفتم نه
: ولی همه فکر می کنند که هست ، پس نتونستی به همه بگی
رفتم دوباره سر جام دراز کشیدم چادرم و انداختم روم سعی کردم به چیزی فکر نکنم راحت بخوابم .
:کتایون می خواهی چکار کنی ؟
: چی رو ؟
امیرمحمد : آینده رو می خواهی همین طوری بمونی
: میشه ساکت بشی می خواهم بخوابم
امیرمحمد : جواب من و بده بخواب
اصلاً محلش ندادم ، خوابم برد .
صبح که بیدار شدم دیدم ساعت ده سریع از جام پریدم : وای خواب موندم
سریع بلند شدم لباس پوشید می خواستم در باز کنم دیدم قفل : اه امیرمحمد
رفتم سمتش دیدم کلید و گذاشت رو میز برداشتم در باز کردم رفتم پایین : سلام
هیچ کس محلم نداد حاجی : علیک سلام بابا
: دیرم شد
خانوم جون : نه زنگ زدم به مریم گفتم نمیری ، اون گفت خودش هست
: ممنون خانوم جون
:سلام
حاجی : علیک سلام امیرمحمد خان چرا دیشب در قفل کردی بودی صدای همه رو در آورده بودی ؟
امیرمحمد : اتاق خودم بوده
خانوم جون : خوب می گذاشتی منم بیام اونجا بخوابم
امیرمحمد : شرمنده خانوم جون ، نمی خواستم بعضی ها بیان تو اتاقم
خاله امیرمحمد اخم هاش و توی هم کرده بود
امیرمحمد : کتایون یک چای برای من میریزی
حاجی : به کتایون چه ؟ تهمینه برای امیرمحمد و کتایون چای بریز
کنار خانوم جون نشستم ، تهمینه با ناراحتی جلوی من و امیرمحمد چای گذاشت
امیرمحمد : توران شکر پاش و بده
توران : خوب بردار
امیرمحمد بهش نگاه کرد : چیه تو اصلاً چرا پایینی فکر نمی کنی باید بالا هنوز گریه می کردی
 عمو : امیرمحمد
تندیس : بیا این شکرپاش
ثریا : دیشب خوب خوابیدی
امیرمحمد : اگه یکی نصف شب مزاحم نمی شد آره خوب خوابیده بودیم
خاله به امیرمحمد نگاه کرد ، زن عمو : امیرمحمد
امیرمحمد : به سلامتی حال توران خوب شده دیگه نیاز به همراه نداره
زن عمو : ناراحتی
امیرمحمد : آره
زن عمو : خیلی بی ادبی
امیرمحمد : اگه کسی به من کار نداشته باشه منم بهش کاری ندارم
عمو : امیرمحمد تمومش کن
امیرمحمد : دیشب صد نفر اومدن در اتاق و زدند که چی بشه ؟
حاجی : خوب پسر نباید در می بستی!
امیرمحمد : خوب حالا بستم دیدن که در بسته است هی باید می اومدن در بزنند!
عمو : من تو چی فکریم ، پسرم تو چه فکریه!
امیرمحمد : خوب مثلاً عروسی بهم خورده اتفاق پیش میاد ، بهتر که قبل از عقد فهمیدیم حالا حساب کنید بعد از عقد می فهمیدیم می خواستید چکار کنید . توران هوو رو تحمل می کرد ؟
زن عمو : معلوم نه!
امیرمحمد : پس برین خدا رو شکر کنید یک کار خیری کردید که خدا بهتون لطف کرده!
حاجی سرش و تکون داد : درسته!
دستمو پایه سرم کردم, بودم هنوز خسته بودم ,دلم می خواست برم بخوابم .
خانوم جون : چیه کتایون چرا این قدر کسلی ؟
آروم : دیشب خوب نخوابیدم ، تا خوابم می برد یکی در زد.
خانوم جون : پاشو برو استراحت کن.
: برم خونه بهتر نیست.!
حاجی : نه ، همین جا بمون . میگم بعدازظهری امیرمحمد ببرت خیاطی
: چشم
چای رو خوردم رفتم تو حال روی مبل نشستم سرم و تکیه دادم به پشت مبل .
:برو بالا بخواب
چشم هام باز کردم : همون دیشب کافی بود!
امیرمحمد اومد کنارم نشست : اون چون شبه, همه حساس بودند حالا برو بخواب,
: کلا همه به اتاق تو حساسیت دارند .
خانوم جون اومد آروم : امیرمحمد دیشب اون چه کاری بود کردی ؟
امیرمحمد خنده ای کرد بلند شد رفت ، خانوم جون کنارم نشست : این پسر عاقل نمیشه
سرم گذاشتم روی پای خانوم جون و خوابیدم
:کتایون بلند شو برو بالا بخواب
: خانوم جون بزار بخوابم
خانوم جون : برو بالا قرار مهمون بیاد
: باشه
رفتم بالا نمی دونستم کجا برم همه تو اتاق قدیم امیرمحمد جلسه گرفته بودند ، تنها جای که داشتم اتاق امیرمحمد بود رفتم دیدم درش بازه خودشم نیست خوشحال یک متکا برداشتم گذاشتم روی زمین چادرم انداختم روم راحت خوابیدم . وقتی بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت دو بود از جام بلند شدم به بدنم یک کش و قوسی دادم . متکا برداشتم تا بزارم روی تخت دیدم ثریا و تندیس اونجا خوابیدن .
متکا رو گذاشتم رفتم پایین هیچکس پایین نبود . رفتم وضو گرفتم اومدم کنار حال ایستادم نمازم خوندم . چه خوب بود خونه در آرامش بود ، احساس گرسنگی کردم ولی اصلاً دلم نمی خواست بدون اجازه دست به چیزی بزنم . رفتم روی مبل بشینم دیدم امیرمحمد اونجا خوابیده
آروم روی مبلی نشستم تا بیدار نشه
:نمی خواهی غذا بخوری!
: سلام خانوم جون
خانوم جون : پاشو بیا غذا بخور
: میرم مغازه یک چیزی می خورم
خانوم جون اخم هاش توی هم کرد : بلند شو ببینم
همراه خانوم جون رفتم توی آشپزخونه دیدم حاجی اونجاست : سلام
حاجی : علیک سلام ، خوب خوابیدی ؟
: بله
خانوم جون غذا رو گرم کرد گذاشت جلوم
حاجی : کتایون دیشب نباید تو اتاق امیرمحمد می موندی!
: حاجی می خواستم بیام بیرون ، ولی در قفل کرده بود کلیدم برداشته بود
حاجی : نمی دونم چرا این پسر این کارها رو می کنه!
خانوم جون : چون می خواهد با ازدواج خودش و ثریا مخالفت کنه
حاجی : بگه نمی خواهم!
خانوم جون : بمیره! بمونه باید دختر بگیره حالا که حرف دختر رو تو دهن مردم انداخت یادش اومده نمی خواهد
حاجی : خودش میگه به همه گفته ثریا زنش نیست و همچین قراری هم نبوده
خانوم جون : مگه ما فهمیدم که مردم بفهمند
حاجی : یک دیوونه یک سنگ می اندازه تو چاه که صد تا عاقل نمی تونند در بیارن
خانوم جون سرش و تکون داد : بخور دختر غذا تو از دیشب هیچی نخوردی
: چشم
حاجی : دیروز خوب بود
: جاتون خالی ، چه خانواده خوبی داشتند
حاجی : خوب خدا رو شکر
خانوم جون : حاجی یعنی باز اعظم این دختر رو میده به همون پسر ؟
: به کی ؟
خانوم جون : ظهر که تو رفتی بالا ، خانواده دایی امیرمحمد اومدن
: خوب
خانوم جون : هیچی عذرخواهی معذرت خواهی ، که اون دختر دروغ گفته می خواسته فقط زندگی این دو تا جوون خراب کنه
حاجی : آره دختر اومد اون طوری آب ریزی کرد فقط می خواست آبرو ببره ، نمیگن پسر چی گهی خورده!
خانوم جون : حاجی!!
حاجی : اگه این اعظم بخواهد دوباره این کارش و بکنه باور کن دیگه اسم هیچ کدومشون نمیارم
خانوم جون : زندگی خودشون شاید می خواهن ده بار بیافتن تو چاه
حاجی : من نمی گذارم . خودم یک شوهر خوب براش پیدا می کنم . خاک برسرشون بشه پسر حاج احمد به اون خوبی رو از دست دادند .
خانوم جون : حالا که گذشته پسرههم داره داماد میشه.
حاجی : آره ، تا ببینم چکار میشه کرد
:هیچی حاجی دوباره مامان یک داماد کور و کچل پیدا می کنه توران و بهش میده.
حاجی : مامان غلط کرده!
خانوم جون : حاجی!
حاجی : چی خانوم هی میگی حاجی! حاجی! دروغ که نمیگم ، این از پسرش ، اون از دخترش ، ماشاءالله کم ام که نداره!
از حرف حاجی خنده ام گرفت سرم و انداختم پایین و خندیدم .
حاجی بلند شد رفت بیرون
خانوم جون : ببین فقط مثل بچه ها لج می کنه
امیرمحمد : دروغ که نمیگه چقدر به مامان گفتم این پسر به درد توران نمی خوره ، گفت تو بچه ای حالیت نمیشه
امیرمحمد اومد کنار من نشست ، چنگالم و ازم گرفت شروع کرد به خوردن غذا
دیگه من نخوردم به صندلی تکیه دادم
خانوم جون : چکار می کنی! امیرمحمد بگو برات غذا گرم کنم .
امیرمحمد : چه کار دارم به کتایون اون غذاش و بخوره
خانوم جون بلند شد غذا گرم کنه
: من سیر شدم خانوم جون
امیرمحمد : تو که چیزی نخوردی ؟
: شما بفرمائید
امیرمحمد ظرف غذای من و گذاشت جلوش شروع کرد به خوردن .
خانوم جون : نمی دونم عاقبت چی میشه
امیرمحمد : من عاقبت گفتم کسی باز توجه نکرد
: خانوم جون امیرمحمد گفت یک کور و کچلی پیدا می کنند . خوشبختانه تو فامیلشونم زیاد دارند .
از آشپزخونه رفتم بیرون پیش حاجی نشستم : حاجی چرا اینقدر حرص می خورید ؟
حاجی : آبرو آدم که الکی جمع نمیشه
: همه شما رو می شناسند ، عمو و زن عمو رو هم میشناسند
حاجی : از کجا ؟
: از اون جایی که همه میگن حاجی چطور پسرش و عروسش چطوریند ، همه این ها از چشم زن عمو می بینند شما به روی خودتونم نیارید می خواهن هر کاری بکنند .
حاجی : ببین تو رو خدا باید الآن به فکر هفته دیگه باشم که می خواهم با خانوم جون بریم مکه
: اصلاً فکر نکنید برید اونجا دعا کنید خدا به این ها یک عقلی بده
حاجی سرش و تکون داد
: چای می خوری حاجی!
حاجی : آره برام بیار
رفتم توی آشپزخونه برای حاجی چای ریختم رفتم گذاشتم جلوش : بفرمائید .
ساعت چهار و نیم بود که امیرمحمد ، حاجی و خانوم جونو گذاشت خونه ، منم گذاشت مغازه.
درو باز کردم رفتم توی مغازه همه چیز مرتب بود . لباس عروس فهیمه رو کناری گذاشتم تا بیاد برای پرو .
 :سلام کتایون
: سلام مریم چه خبر ؟
مریم : هیچی صبح که هیچ خبری نبود مگه بعدازظهر خبری بشه
: بابت صبح شرمنده
مریم : چی شده بود رفته بودی خونه عموت!
: هیچی موضوع توران می خواسته خودش بکش ، ولی موفق نشده
مریم : وای خدا عجب کاری ، زحمت کشیده خرج یک مشت قرص بود
: با اون هام حالا کسی نمی میره
مریم : خانواده داماد نیومدن اونجا
: چرا اومدن که اشتباه شده
مریم خندید : آره دختر داماد با دوست پسرش اشتباه گرفته بوده
خندیدم : اره
مریم : چقدر مردم احمقند
: حتماً زن عموم باور کرده اگه زن عموم دوباره توران و میده به همون
مریم : یعنی اینقدر احمق ؟
: بیشتر از اونی که فکر کنی . راستی مریم ، فاطمه به پویا گفت!
مریم : اوف ، از دیروز برات بگم!
: چی شد ؟
مریم : برای اولین بار دیدم مهرداد سر فاطمه داد زد ، فاطمه طفلی صداش در نیومد .
: چرا ؟
مریم : هیچی مهرداد به فاطمه گفت چقدر ، پویا رو می شناسی ، فاطمه گفت هیچی ، مهرداد گفت چرا وقتی برای فهیمه اومدن خواستگاری بابات ردش کرد ، فاطمه گفت خوب بابا اخلاق های خودش و داره ، مهرداد گفت نه چون بابات آدم شناسه که تو نیستی ، یک بار دیگه تو مسائلی که به تو ربطی نداره دخالت کنی باور کن کاری می کنم از کردت پشیمون بشی
 : کار بدی کرد مهرداد ، باعث میشه فاطمه از من بدش بیاد!
مریم : نه ، فاطمه به من گفت یعنی اینقدر پویا بده ، منم بهش گفتم پویا اخلاق های خواستی داره برای همین خاله برای داماد شدنش هیچ عجله ای نداره
: حالا به پویا گفت
مریم : خودم زنگ زدم بهش گفتم ، گفت چی حیف! از دوستت خیلی خوشم اومده بود ، منم بهش گفتم شرمنده نامزد داره!
: خوب کردی مریم....
:سلام کتایون
: سلام خاتون خانم ، سلام فهیمه جان
خاتون من و بوسید : اومدیم برای پرو
: من در خدمتتون هستم .
فهیمه لباس تنش کرد ، چند جا ایراد داشت قرار شد ایراد ها گرفته بشه ، روی لباس کار بشه
خاتون : خانوم جون چطوره ؟ داره کارهای سفر می کنه ؟
: بله دیگه
خاتون : به سلامتی کی راهیند
: بیست و سوم میرن
خاتون : برای عروسی جلالم که نیستند ، تو که میای!
: نمی دونم ، باید ببینم چی پیش میاد ، آخه من تنهام
مریم : خودم میام دنبالت با هم بریم شبم بر می گردونمت
خاتون : آره این خوبه .
---
امروز ، روز رفتن حاجی و خانوم جونه
: خانوم جون مراقب خودتون باشید
حاجی : کتایون شب ها می خواهی تنهایی تو خونه چکار کنی ؟
: مریم میاد پیشم
حاجی : من به امیرمحمد گفتم این پانزده روز شب ها بیاد خونه ، این طوری مطمئن تره
: نیازی نبود
حاجی : من خیالم راحت تره
: باشه
خانوم جون : امیرمحمد مراقب کتایون باشی
امیرمحمد : چشم خانوم جون
خانوم جون آروم بهم : کتایون باز اومد باهاش دعوا نکنی نذار دل من اینجا باشه
: چشم خانوم جون مراقبم ، دعوا نمی کنم ، هیچی نمیگم قول میدم .
موقع رفتن که شد من فقط گریه می کردم . خانوم جونم گریه می کرد
امیرمحمد : بابا همش پانزده روزه ، قرار نیست که برید یکسال نیاین
خانوم جون : امیرمحمد مراقب کتایونم باشی ها!!
امیرمحمد : چشم به روی چشم, برید ,عقب نمونید .
رفتند ، بقیه ام که اومده بودند بدرقه راهی خونه شدند فقط من و امیرمحمد مونده بودیم .
امیرمحمد : بیا بریم
دنبالش راه افتادم ، سوار ماشین شدیم . رفت سمت خونه ، وسط راه نگه داشت : بشین الآن میام
: باشه
یک ربعی طول کشید اومد یک ظرف داد به من
: این چیه ؟
امیرمحمد : صبح زود کله پاچه می چسبه
هیچی نگفتم رفتیم خونه ، سفره رو انداختم ، امیرمحمد نشست : بیا ببشین
: من نمی خورم
امیرمحمد : بیا بشین کله پاچه یک نفری نمی چسبه ، یاد خانوم جون کن گفت با هم لج نکنی بیا بشین.
کنار سفره نشستم شروع کرد به خوردن ، یک لقمه سمتم گرفت : بیا دیگه چرا نشستی ؟
: خودم لقمه می گیرم
امیرمحمد : این و بخور دستم تمیز بوده
: می دونم
امیرمحمد : خوب پس بگیر .
مجبوری ازش گرفتم و خوردم . خدایش واقعاً لذت داشت سر صبح کله پاچه بخوری .
بعد از صبحانه دور رو بر خونه رو مرتب کردم و هر چیزی رو سر جاش گذاشتم . امیرمحمد روی زمین خوابیده بود یک ملافه انداختم روش ، خودمم رفتم توی اتاقم خوابیدم .
:کتایون.. کتایون..
چشم هام و باز کردم : چی شده ؟
امیرمحمد : تلفن کارت داره .
از جام بلند شدم تلفن و برداشتم : بله
:سلام کتایون ببخش بیدارت کردم
: ایراد نداره مریم جون
مریم : دیشب حتماً نخوابیدی
: نه بابا تا صبح مهمون داشتیم
مریم : برو بخواب ببخش بیدارت کردم
: باشه من بعد خودم بهت زنگ می زنم .
برگشتم توی اتاقم که بخوابم دیدم امیرمحمد جای من گرفته خوابیده ، بهش نگاهی کردم . رفتم پایین من جای اون خوابیدم .
بیدار شدم ، هنوز گیج بودم رفتم بالا از توی اتاقم حوله و لباس برداشتم تا یک دوش بگیرم و از این خواب آلودگی در بیام . از حمام که اومدم بیرون حوله رو دور موهام بسته بودم تا خشک بشه . رفتم توی آشپزخونه چای دم کردم .
به مریم زنگ زدم : سلام ، چه خبر ؟
مریم : هیچی یکی دو نفر اومدن پرو ، تو چطوری بالاخره بیدار شدی ؟
: از دیروز نخوابیده بودم
مریم : امیرمحمد رفت یا هست ؟
: هست
مریم : پس حسابی خوش بحالش شده ، کنگر خورده لنگر انداخته
خندیدم : آره یک چیزی تو همین مایه ها . بعدازظهر میام مغازه
مریم : نمی خواهد بیای کاری نداریم استراحت کن ، لباس فهیمه رو هم دست بگیر ، که چیزی نمونده باید تحویل بدیم
: باشه ، پس مغازه با تو منم کار لباس و تموم می کنم
مریم : باشه
رفتم بالا دیدم امیرمحمد هنوز خوابه!
لباسو وسایل برداشتم اومدم پایین.
:سلام ، چه خبر ؟
سرمو از روی لباس بلند کردم : سلام ، هیچی!
امیرمحمد : داری چکار می کنی ؟
: می ببینی که دارم لباس عروس می دوزم.
امیرمحمد اومد کنارم نشست : کتایون لباس عروس خود تو چکار کردی ؟
: قرار بود خانوم جون بده به زن عمو.
امیرمحمد : پس حتماً داده.
: چایی می خوری ؟
امیرمحمد : بدم نمیاد
بلند شدم براش چای ریختم گذاشتم جلوش : بفرمائید
امیرمحمد : ممنون
صدای زنگ بلند شد . چادر سرم کردم رفتم در باز کردم

: بله
:ببخشید مامور گاز هستم
: بفرمائید
اومد کنتور و نوشت رفت . برگشتم تو خونه امیرمحمد : کی بود ؟
: مامور گاز
گوشی امیرمحمد زنگ زد ، جواب داد . من نمی خواستم گوش کنم ولی اونقدر صد
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمــــــان زیبــا , کتاب - رمان , رمان نفس , ساعاتی در حاشیه‌ی روز - (کتایون آذرلی) - ایران امروز , رمان خالکوبی | shadow_das کاربر انجمن - نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46387

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا