تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل ششم و هفتم)


 مریم : موفق باشید.
: ممنون ، خداحافظ
مریم : خداحافظ
ساعت هشت امیرمحمد اومد . در مغازه رو بستم و سوار شدم : سلام
امیرمحمد : سلام
هیچ حرفی نزد ، منم ساکت بودم . رسیدیم خونه. عمه تا ما دو تا رو دید : چی شده مگه قرار نبود خونه حاجی بمونید!
امیرمحمد به من نگاه کرد : عمه بیا بشین کارت دارم.
عمه رو به روی امیرمحمد نشست : چیزی شده ؟
امیرمحمد : مامان بیا اینجا
زن عمو و بچه هام اومدن نشستند ، امیرمحمد : راستش عمه اتفاق خوشایندی پیش نیومده
عمه : برای حاجی اتفاقی افتاده ؟
امیرمحمد : نه
عمه : خانوم جون ؟
امیرمحمد : نه
زن عمو : چی شده ؟
امیرمحمد : راستش دیروز پلیس به ما خبر داد که یک نفر و پیدا کردند ، تونستند به ما زنگ بزنند ، من و بابا رفتیم بیمارستان..
عمه شروع کرد به گریه کردن : برای اکبر اتفاقی افتاده..
امیرمحمد : متاسفانه فوت کرده
عمه شروع کرد به شیون کردن خودش و زدن ، زن عمو ، عمه رو بغل کرد.
عمه : چرا امروز بهم گفتید چرا همون دیروز بهم نگفتید ، کتایون تو می دونستی ؟
اشک هام ریخت.
عمه : باید بهم می گفتید .
بلند شدم رفتم توی اتاق امیرمحمد پشت پنجره ایستادم و گریه کردم نمی دونم چرا یاد روزی که بابا فوت کرد افتادم ، یاد مامانم...
:کتایون!
برگشتم سمت امیرمحمد : چرا همیشه باید این طوری بشه ؟
امیرمحمد بغلم کرد منم تو بغلش گریه کردم : قسمته کتایون جان گریه نکن همیشه پیش میاد
: ژیلا چی گناهی کرده ؟
امیرمحمد : هیچ گناهی نکرده ، شاید این طوری بهتر باشه .
:امیرمحمد
هنوز داشتم گریه می کردم از بغلش اومدم بیرون ، امیرمحمد : توران برو بیرون در ببند
توران : ببخشید
امیرمحمد : بیا بشین ، ژیلا مادر داره تو خاطرت جمع . حاجی ازشون مراقبت می کنه
امیرمحمد با دستش اشک هام و پاک کرد : بیا بریم پایین می دونی که عمه الآن بیشتر به هم دردی نیاز داره . پس باید قوی باشی .
نفس عمیقی کشیدم ، همراه امیرمحمد رفتم پایین دیدم ، عمو هم نشسته
امیرمحمد : بهتر به فامیلش خبر بدیم
عمه : من نمی دونم پدر و مادرش کجا هستند ؟
امیرمحمد : من پیداشون کردم بهشون خبر دادم ، بهتر حاضر بشیم بریم خونه حاجی
زن عمو : چرا اونجا ؟
امیرمحمد : اونجا همه چیز آماده است برای پذیرایی مهمون حتماً مهمون میاد
همه آماده شدیم رفتیم خونه حاجی ، امیرمحمد به فامیل زنگ زد و خبر داد که چه اتفاقی افتاده ، یک عده اومدن اونجا من و توران پذیرایی می کردیم ، خاتون ، حاج احمد و جاوید اومدن ، خاتون من و که دید بوسید : چطور شد کتایون ؟
: دقیق نمی دونم
خاتون رفت ، پیش عمه ، عمه تا خاتون دید : دیدی خاتون خانم ، دیدی اکبرم رفت!
جاوید اومد سمت من : کمکی از دستم بر میاد بگید انجام میدم
: ممنون ، هیچ کاری نیست ، بفرمائید
جاوید رفت کنار حاج احمد نشست .
توران چای برد منم خرما بردم ، روی میزها میوه گذاشته بودم .
امیرمحمد اومد پیش من : کتایون چیزی کم نداری ؟
: نه همه چیز هست
خانواده اکبر اومدن ، مادرش تا عمه رو دید بغلش کرد و شروع کرد به گریه کردن
: تهمینه سه تا چای بریز
تهمینه چای ریخت : کتایون چای تموم شد
: اون قوری دیگه هنوز چای داره ، من این و می شورم ، تندیس تو خرما رو دور بگردون
توران چای رو برد ، تندیسم با خرما رفت بیرون.
تو خونه صدای شیون و گریه بلند بود .
امیرمحمد اومد توی آشپزخونه : یک لیوان آب به من بده کتایون
از تو یخچال آب برداشتم بهش دادم : برای شام باید یک فکری بکنیم
امیرمحمد : باشه چند تا شام بگیرم
: باید ببینی چند نفر هستند ؟
امیرمحمد رفت بیرون بعد از چند دقیقه ای اومد : چهل تایی میشن
: رستوران برای فردا ناهار دیدی
امیرمحمد : اره رزرو کردم
: مرسی
امیرمحمد : بزار زنگ بزنم غذا رو بیارن ، چی سفارش بدم!
: جوجه سفارش بده
امیرمحمد : چشم
امیرمحمد رفت بیرون. توران : نمردیم و یکبار از دهنش چشم شنیدیم
خندیدم : این قوری تهمینه چای دم کن ، توران بیا کمک ظرف های شام و آماده کنیم
توران : ولش کن ظرف یکبار مصرف
: زشت که ظرف یکبار مصرف جلوشون بزاریم
توران : چه زشتی داره
: باشه ، پس بزار قاشق و چنگال در بیارم .
توران : آره
وسایل شام و آماده کردیم سفره رو انداختیم توی حال و همه چیز و چیدیم
امیرمحمد : کتایون بیا
: چی شده ؟
امیرمحمد : بیا اینجا
رفتم بیرون : چی شده امیرمحمد ؟
امیرمحمد : کتایون من پول کم همراهم آوردم
: بیا بریم بالا بهت بدم
بهش پول دادم
امیرمحمد : شرمنده نمی دونم چرا یادم رفته از مغازه بردارم!
: ایراد نداره
برگشتم توی آشپزخونه امیرمحمد با غذا اومد
: تهمینه ، تندیس شما سالاد ها رو بزارید کنار قاشق ها
امیرمحمد : برو دعوتشون کن بیان سر سفره
مهمون ها اومدند نشستند ، توران و امیرمحمد غذا رو دادند . و تا غذا بیشتر نموند یکی رو دادم به توران : برو بشین بخور ، به امیرمحمد بگو غذاش اینجاست
توران : تو چی ؟
: من سیرم
توران رفت ، امیرمحمد اومد : غذا کافی بود
امیرمحمد : آره همه دارند .
: غذات اینجاست
امیرمحمد : مگه تو نمی خوری ؟
: نه
امیرمحمد : بی خود دو تا قاشق بیار با هم بخوریم
: من سیرم
امیرمحمد خودش دو تا قاشق برداشت : بیا کتایون
: باور کن نمی خواهم
امیرمحمد : بخور
قاشق و ازش گرفتم یکی دو تا لقمه خوردم : فردا برنامه چیه ؟
امیرمحمد : قرار شد بابا و بابا اکبر برند بیمارستان خودشون ببرین غسلش بدن بد ما برای دفن بریم .

:شب این همه مهمون کجا جا بدیم!
امیرمحمد : من که جا دارم
: کجا ؟
امیرمحمد خندید : اتاق تو ، بقیه به من چه
: شرمنده قبلش توسط خواهرهات تسخیر شد .
امیرمحمد : ایراد نداره من باهاشون کنار میام .
توران اومد توی آشپزخونه نشست
امیرمحمد : چی شد ؟
توران : هیچی دارن شام می خوردند
امیرمحمد : تو چی شد اومدی اینجا شام بخوری ؟
توران : اونجا راحت نبودم
امیرمحمد یکم جوجه زد سر چنگال : بیا دختر عمو بخور که فردا انرژی داشته باشی
: سیرم
امیرمحمد : همین و بخور .
شام خورده شد . همه چیز و جمع کردیم ، عده ای رفتند و عده ای موندن ، جا برای همه انداختیم ، بعد رفتیم توی اتاق من : امیرمحمد باید فردا صبح برای صبحانه...
امیرمحمد : آره متوجه شدم ، صبح زود میرم میگیرم
توران : چرا نرفتند خونه خودشون
تهمینه : حالا پدر و مادر اکبرآقا شهرستان بودند ، بقیه چرا نرفتند
: خوب معمولاً می مونند دیگه ، برای اینکه عزادار تنها نباشه ، تازه ممکنه صبحم کسی بیاد اینجا
تندیس : من که خسته شدم
امیرمحمد : نه که کوه کندی
تندیس : کلی پذیرایی کردم
امیرمحمد : دیروز کتایون کل خونه رو یک نفر برای امروز آماده کرد اینقدر که تو غر زدی غر نزد .
امیرمحمد روی زمین دراز کشید : بگیر بخوابید که صبح بتونیم بلند بشیم .
همه خوابیدن ولی من خوابم نمی برد ، نشستم و به دیوار تکیه دادم .
امیرمحمد اومد کنارم نشست : چرا نمی خوابی ؟
: خوابم نمی بره
امیرمحمد : منم همین طور
: من که میرم بیرون
امیرمحمد : بقیه خوابیدن
: اتاق های بالا خوابیدن تو آشپزخونه کسی نیست ، میرم اونجا ، امیرمحمد بلند شد فقط یک متکا برای خودش برداشت رفتیم پایین عمو و زن عمو نشسته بودند : سلام
عمو : چرا نخوابیدین ؟
امیرمحمد : به همون علت که شما نخوابیدین
زن عمو : منصوره داره بالا گریه می کنه
: چای درست کنم
زن عمو : آره سرم دار می ترکه
سماور و روشن کردم ، رفتم توی حال نشستم
عمو : فردا می خواهین چکار کنیم ؟
امیرمحمد : من که رستوران گرفتم بهشم گفت ساعت یک تا دو نیم
عمو : خوب کردی
امیرمحمد : فقط من یادم رفته پول ها رو از توی مغازه بردارم برای شامم از کتایون پول گرفتم
عمو : حواست کجا بود ؟
امیرمحمد : داشتم فکر می کردم چطوری به عمه بگم
عمو : صبح میرم بر می دارم
زن عمو : چرا همه با هم نریم ، که صبر کنیم تا موقع دفن
عمو : خانم حتماً چیزی هست که دارم میگم نه
بلند شدم چای دم کردم ،
:کتایون
رفتم بیرون : بله عمو
عمو : دیگه چی می خواهی ؟
: صبحانه مهمون داریم باید وسایل صبحانه رو بگیریم .
امیرمحمد : من میگیرم ، مغازه ها باز کنند همه رو می خرم
: خرما هم باید بگیری
امیرمحمد : تموم شد
: امشب خیلی اومدن
امیرمحمد : باشه می خرم
زن عمو رفت توی آشپزخونه و با چای اومد : چرا شما زحمت کشیدید
زن عمو : رفتم آب بخورم دیدم چای دم کشیده ریختم آوردم
امیرمحمد : فقط بابا فردا آخرهای کارتون بود زنگ بزنید که ما راه بیافتیم
عمو : باشه
یک فنجون چای برداشتم
امیرمحمد : یکی هم به من بده
اون دادم بهش و یکی دیگه برای خودم برداشتم
عمو : عجب کاری شد
امیرمحمد : عمه راحت شد
: امیرمحمد
عمو : امیرمحمد بعضی اوقات یک حرف های میزنی ها
امیرمحمد : این همه مدت عمه رو اذیت کرد حالا رفت
عمو : جلوی کسی نگی زشته
امیرمحمد : بچه که نیستم
زن عمو : بالاخره شوهر منصوره بود ، منصوره ازش بچه دار ه
عمو : امیرمحمد هر چی می خری فاکتور میگیری
امیرمحمد : برای چی ؟
عمو : بگیر ، چون بعد حرف و حدیث نباشه
امیرمحمد : باشه
امیرمحمد متکا رو گذاشت روی زمین و دراز کشید ، زن عمو : من برم بالا
: برید زن عمو اتاق من بچه ها اونجا خوابیدن
زن عمو : باشه
عمو هم رفت تو پذیرایی و روی یکی از مبل ها دراز کشید ، همونجا نشستم
امیرمحمد : یکم دراز بکش
: خوابم نمیاد
امیرمحمد : نگفتم بخواب ، گفتم راز بکش که خستگیت رفع بشه .
: تو راحت باش
رفتم توی آشپزخونه و اونجا روی زمین دراز کشیدم ، ساعت اصلاً جلو نمی رفت
بالاخره ساعت پنج شد رفتم توی حال : امیرمحمد بلند شو
امیرمحمد : ساعت چند ؟
: ساعت پنج پاشو نماز تو بخون ، برو وسایل بخر.
امیرمحمد بلند شد نشست . جا نماز و پهن کردم ایستادم به نماز خوندن . نمازم که تموم شد رفتم توی آشپزخونه سماور و زیاد کردم . قوری بزرگ خانوم جون و شستم . استکان ها و چند تا بشقاب کوچک و چاقو ها رو آماده کردم امیرمحمد اومد : بیا کتایون
وسایل ازش گرفتم : دستت درد نکنه
همه چیز و آماده کردم یکی یکی همه بیدار شدند سفره رو انداختم تا هر کس بیدار صبحانه رو بخور . عمه اومد توی آشپزخونه : خوبی عمه ؟
عمه سرش و تکون داد ، رفت بیرون
همه صبحانه خوردند ساعت هفت بود که مردها رفتند غیر از امیرمحمد . همه صبحانه خورده بودند سفره رو جمع کردم ، جارو برقی رو آوردم و توی حال و پذیرایی جارو کردم
امیرمحمد : کو بچه ها ؟
: فکر کنم هنوز خوابیدن
امیرمحمد : چرا بیدارشون نکردی
: کاری ندارم
خرماهای که امیرمحمد گرفته بود هسته شون در آوردم و توش گردو کردم . داخل دیس چیدم .
توران : سلام چرا بیدارمون نکردی
: کاری نبوده
امیرمحمد : به خودتون یک زحمت می دادین زودتر بلند می شدین . کتایون کاری نداری دیگه ؟
: نه همه چیز آماده است
صدای یالله یالله اومد امیرمحمد رفت بیرون : توران یک چای بخور و باید چای و ببری تندیس و تهمینه رو هم صدا کن بیان
توران , اون دو تا رو هم صدا کرد تا ساعت ده مهمون می اومد خونه دیگه جا نداشت . امیرمحمد اومد توی آشپزخونه : می خواهیم بریم
: خیلی خوب توران برو ببین لیوان ظرف کثیف اگه هست بیار تا زود بشوریم و جمع کنیم
توران و تندیس رفتند ظرف ها رو می آوردند ، تهمینه می شست منم زود خشک می کردم و جمع می کردم .
امیرمحمد : بریم!
: آره تموم شد
من و بچه ها تو ماشین امیرمحمد بودیم ، عمه و زن عمو با پدر و مادر اکبر رفتند . امیرمحمد : خوب خدا کنه مشکلی پیش نیاد .
: نه انشاالله پیش نمیاد .
تا دفن کردند ، خیلی طول کشید ساعت دو نیم شد رفتیم سمت رستوران همه غذا خوردند و رفتند برای مراسم دوم و سوم برگه زده بودند که مجالس کجاست .
برگشتیم خونه خوشبختانه زیاد تو خونه شلوغ نبود ، من و توران خرماها رو درست کردیم ، بعد حلوا رو .
سومم تموم شد ، عمه کمی آروم تر شده دیگه مثل روزهای اول بی تابی نمی کنه ، همه چیز به حالت عادی برگشت .
-----

:سلام مریم خوبی
مریم : سلام کتایون خسته نباشی
: ممنون ، چه خبر ؟
مریم : هیچی ، تو چه خبر ، اوضاع چطور ؟
: خوب
مریم : دیگه باید برای هفتم آماده بشین
: آره دیگه
مریم : لاغر شدی
لبخندی زدم.
سلام
مریم : سلام امیرمحمدخان ، خسته نباشید
امیرمحمد : ممنون ، کتایون من دارم میرم بیرون چیزی نمی خواهی ؟
: نه ، به سلامت
امیرمحمد : با اجازه خداحافظ
مریم : چقدر مودب ، این همه آدم اینجا چرا از تو سوال کرد!
: مسئول تدارکات منم
مریم : خانم تدارکات یک چای برای من بیار
براش چای ریختم : بیا بریم توی حال
مریم : نه اینجا خوب بیا بشین ببینم چی شده ؟
: تو عزا چی میشه
مریم : حاجی خبر داره ؟
: نه بهشون گفتم هیچی نگن اونا اونجا می تونند چی کار کنند .
مریم : خوب کاری کردین . گناه دارند .
توران اومد توی آشپزخونه : سلام
مریم بلند شد : سلام
: دختر عموم توران ، دوستم مریم
توران : قبلاً باهاشون آشنا شدیم ، بفرمائید بشینید . کتایون چای داریم
: کسی اومده
توران : آره خاله و ثریا
بلند شدم چای ریختم ، توران برد
مریم : اومدن چکار ؟
آروم : دلش برای امیرمحمد تنگ شده
مریم : تو هم که اصلاً حسود نیستی
: نه ، مشتری ها کارهاشون گرفتند
مریم : آره . خاتونم بود!
: بله
مریم : جاوید چی ؟
: ایشونم بله
مریم : روز سوم که همش طرف خانوم ها بود
: خوب اون مسئول آوردن چای بود
مریم : وای چه خوب تو هم که مسئول گرفتنش بودی
: مریم ول کن جون من اون کجا من کجا!
مریم : تو چشم هاش یک چیز خاصي بود
: هیچی نبود حرف در نیار .
مریم بلند شد : خوب من برم
: کجا ؟
مریم : امشب خونه فاطمه دعوتیم میرم اونجا
: باشه ، سلام برسون
مریم : باشه حتماً ، خداحافظ
مریم از بقیه ام خداحافظی کرد و رفت . رفتم توی اتاق پذیرایی : سلام
خاله : سلام ، ماشاءالله این کتایون خوب بلده پسرها رو چطوری طرف خودش بکشه.
هیچی نگفتم
عمه : کتایون خرما برام میاری
: بله عمه
برای عمه خرما بردم : بفرمائید
عمه : مرسی

-----

:کتایون ، کتایون
خاله : بدو ثریا ببین امیرمحمد چکار داره
ثریا سریع رفت بیرون منم از جام تکون نخوردم . دیدم امیرمحمد اومد جلوی دره : سلام خاله
خاله : سلام امیرمحمد بیا تو
امیرمحمد : کتایون مگه صدات نکردم
به خاله یک نگاهی کردم از جام بلند شدم : بله
رفتیم توی آشپزخونه.
امیرمحمد : کی اومدن ؟
: یک ربعی میشه
امیرمحمد : برای شام کاری کردی
: آره مواد کتلت و آماده کردم
امیرمحمد : شام از بیرون نگیرم
: نه نیازی نیست ، بیا بریم تو
امیرمحمد : حوصله ندارم
: غریبه که نیستند ، بیا بریم
امیرمحمد : ثریا چرا اومد ؟
: خاله فکر کرد داری ثریا رو صدا می کنی .
امیرمحمد : یعنی اینقدر کتایون و ثریا به نزدیکن
: نمی دونم
وارد پذیرایی شدم ، امیرمحمد دنبالم اومد ، نشستم امیرمحمد کنار توران نشست
خاله : مغازه رو باز می کنید
امیرمحمد : تا هفتم نه
عمه : دستت درد نکنه امیرمحمد زحمت کشیدی
امیرمحمد : برنامه ریزی کتایون بود من و بابا فقط اجرا می کردیم
عمه : خیلی خسته شدی کتایون
: این چه حرفیه عمه
زن عمو : امیرمحمد برای هفتم برنامه چیه ؟
امیرمحمد : تالار گرفتم چون تعداد مهمون ها زیاده
عمه : دستت درد نکنه
تلفن زنگ زد بلند شدم جواب دادم : بله
:کتایون
: سلام خانوم جون خوب هستید
خانوم جون : چی شده کتایون!
: هیچی
خانوم جون : ظهر زنگ زدم مغازه باهات حرف بزنم مریم گفت, سرما خوردی
: آره یکم سر درد بودم دیدم نرم بهتره
خانوم جون : امیرمحمد اونجاست
: آره اینجاست
خانوم جون : بده می خواهم باهاش حرف بزنم
: چشم خانوم جون . امیرمحمد ، خانوم جون
امیرمحمد گوشی رو ازم گرفت : سلام خانوم جون ، بله
چشمم به عمه افتاد که داشت گریه می کرد . می دونستم نیاز به همدم داره و هیچ کس مثل مادر ، براش همدم نمی شه
امیرمحمد : چشم خانوم جون می برمش دکتر خاطرتون جمع ، نه غذای بیرون نمی خوریم ، کتایون خودش غذا درست می کنه ، چشم . خداحافظ
امیرمحمد اومد نشست خاله : چه نگران نوه شونند
زن عمو : چی گفت خانوم جون
امیرمحمد : به همه سلام رسوند ، گفت کتایونم ببرم دکتر همین
تهمینه : پاشو امیرمحمد کتایون و ببر دکتر
امیرمحمد : مگه چکارشه ؟
توران : متوجه نمیشی صداش گرفته
امیرمحمد به من نگاه کرد : واقعاً صدات گرفته
: نه
تندیس : چرا تو دماغی حرف می زنی
زن عمو : حالا شما مریضش کنید .
خندیدم : همین بگو
بلند شدم رفتم توی آشپزخونه سینی آوردم فنجون ها رو جمع کردم ، بردم توی آشپزخونه چای ریختم ، برگشتم . چای رو دور گردونم ، بعد نشستم
خاله : کتایون شنیدم خاتون برای پسرش خواستگاری کرده
همه به من نگاه کردند .
زن عمو : برای جاوید!
خاله : یعنی تو نمی دونستی اعظم ، خاتون به تیمورخان پیغام داده بود .
توران : اره کتایون!
امیرمحمد : الآن موقع این حرف هاست!
خاله : خواستگاری که چیزی نیست که موقعش باشه یا نباشه ، مهم این که خاتون کتایون و برای جاوید خواسته دیدم توی مسجد جاوید دور کتایون می چرخید ، ولی اونجا نفهمیدم تا امروز توی مسجد خواهر خاتون گفت . جواب چی دادی ؟
: شما که خوب خبر دارید ، نگفتند جواب من چی بوده!
خاله : ماشاءالله زبون درآوردی
امیرمحمد : خاله بس کن
زن عمو : چی گفتی کتایون!
: چی باید می گفتم!
زن عمو : یعنی می خواهی زن جاوید بشی!
خاله : چه خوب امیرمحمد دیگه دندون کتایون می کشه
زن عمو : اکرم صبر کن ، چی جواب دادی ؟
: جوابم منفی بود.
زن عمو : چرا ؟
: قصد ندارم دوباره ازدواج کنم.
خاله : اینا همش نازه
: شما هر طور دوست دارید فکر کنید .
عمه : خانواده خیلی خوبی هستند
: بله می دونم ، ولی قصد ازدواج ندارم
امیرمحمد : توران برام یک چای بریز
توران بلند شد رفت بیرون
خاله : خوب امیرمحمد فهمید که تو قصد ازدواج نداری حالا می تونه برای زندگیش تصمیم بگیره
امیرمحمد : منم نمی خواهم ازدواج کنم ، تا وقتی احساس کنم اون چیزی رو که می خواهم به دست میارم
خاله : تو دو رو بر تو نگاه کنی می تونی دختر خوب پیدا کنی
امیرمحمد : تا حالا که نتونستم پیدا کنم
خاله : با دقت نگاه نکردی
توران : به موقعش هر دوتاتون پیدا می کنید .
زن عمو : حتماً
ساعت یازده بود که خاله رفت ولی دو تا دخترهاش موندن ، اصلاً حوصله نداشتم : ببخشید من برم استراحت کنم
عمو : برو ، این چند روز خیلی خسته شدی
رفتم بالا توی اتاقم در بستم به در تکیه دادم : خدایا کمکم کن
روی تخت دراز کشیدم خیلی خسته بودم و زود خوابم برد . صبح از خواب بیدار شدم دیدم روم ملافه است بلند شدم دیدم امیرمحمد روی زمین خوابیده ، آروم از تخت رفتم پایین ، تا در باز کردم...
:ساعت چند ؟
برگشتم طرفش : ساعت چهار و نیم
امیرمحمد : کجا میری ؟
: میرم وضو بگیرم نماز بخونم ، بعدم می خواهم برم دوش بگیرم تا بقیه بیدار نشدن.
امیرمحمد بلند شد نشست . رفتم بیرون وضو گرفتم همون پایین نماز خوندم رفتم حمام . وقتی اومدم بیرون کسی نبود رفتم بالا توی اتاقم امیرمحمد نبود موهام و با حوله خشک کردم ، شونه کردم در اتاق باز شد ، :کتایون!
: سلام ، زن عمو
زن عمو اومد تو : حمام بودی ؟
: آره دیروز نتونستم برم اول صبح رفتم تا کسی نیومده,
زن عمو : امیرمحمد کجاست ؟
:بیدار شد نماز بخونه ، بعدم من رفتم حمام..
زن عمو : باشه..


رفت بیرون , جای امیرمحمد جم کردم . اتاق و یکم مرتب کردم . رفتم پایین دیدم امیرمحمد توی حال نشسته ، زن عمو هم کنارش بود ، رفتم به سماور سر زدم دیدم آب جوش اومده چای دم کردم . برگشتم توی حال دیدم زن عمو اخم هاش توی همه ، هیچی نگفتم . جانماز و سجاده رو جمع کردم بردم بالا وقتی برگشتم دیدم زن عمو تنهاست : کتایون امیرمحمد رفت حمام براش حوله بیار.
: چشم
از توی صندوق خانوم جون یک حوله برداشتم : بفرمائید زن عمو
زن عمو حوله رو گذاشت توی حمام.
سفره رو انداختم ، وسایل صبحانه رو چیدم : چای می خورید زن عمو ؟
زن عمو : آره
چای ریختم اومدم نشستم : بفرمائید
زن عمو : کتایون تو به امیرمحمد یک چیزی بگو!
: چی زن عمو!
زن عمو : خیلی بد با ثریا حرف میزنه!
: من چی می تونم بهش بگم می دونید که امیرمحمد اخلاقش چطوری! تا کاری رو نخواهد, انجام نمیده!
زن عمو : آره لجبازه
:کی لجبازه!!
زن عمو : عمه ام!!
امیرمحمد خندید : فکر کردم من و میگید!
امیرمحمد با حوله اومد کنار سفره نشست : چای می خوری!
امیرمحمد : آره
بلند شدم براش چای ریختم اومد نشستم : بفرمائید
زن عمو : کتایون تو بهش بگو اینقدر با ثریا بد حرف نزنه
امیرمحمد : چرا کتایون و تو منگنه قرار میدید ، از ثریا خوشم نمیاد خاله اگه فکر کرده من ثریا رو میگیرم اشتباه فکر کرده ، بگرده دنبال یک داماد دیگه!
زن عمو : حرف تو ثریا تو زبون ها افتاده!
امیرمحمد : مگه من انداختم هر کی از من سوال کرد, گفتم همچین خبرهای نیست ، الانشم میگم من ثریا رو نمی گیرم . دیگه تموم.
زن عمو ناراحت بلند شد رفت امیرمحمد : اه که همیشه باید دعوا باشه
هیچی نگفتم.
امیرمحمد : همش تقصیر تو!
بهش نگاه کردم : چرا ؟
امیرمحمد : هیچی.
: مودب بودن تو به من چه ربطی داره.!
امیرمحمد : اگه جنابعالی با حاجی دنبال کارهای طلاق نمی رفتید ، الآن داشتیم خوب و خوش زندگی می کردیم.
: ولی من اصلاً اینجوری فکر نمی کنم .
امیرمحمد : چرا ؟
: چون اون موقع خیلی اخلاقت بد بود.
امیرمحمد : یعنی الآن بهترم
: حداقل یادگرفتی مرد باشی!
امیرمحمد : یعنی چی ؟
: اون موقع بچه بودی.
امیرمحمد : خوب حالا اگه این مرد...
: چای تو بخور سرد نشه
امیرمحمد لبخندی زد : چشم..
بالاخره این چند روزم گذشت ,هفتم شد ، اونم خوشبختانه تموم شد و همه رفتند سر زندگیشون . عمه رفت خونه زن عمو تا حاجی و خانوم جون بیان . زندگی منم مثل قبل شد .

-----

:مریم لباس خاتون خانم و آماده کردی!
مریم : آره آماده است ، من که فکر می کنم این لباس الکیه.
: مریم باز شروع کردی!
مریم : تو به من اعتماد کن ، فهیمه تو خونشون یکسره حرف تو ، جاویدم از تو خوشش میاد.
: بی خود ، بخواهم به اون جواب بدم به امیرمحمد جواب میدم.
مریم : یعنی امیرمحمد بهتر ه
: معلومه ، اصلاً از جاوید خوشم نمیاد . نمی دونم چرا حاجی رازی به این وصلت شده!
مریم : حاجی حتماً روش نشده بگه نه ، برای همین پاس داده به خودت!
: خوب من که جواب دادم.
صدای در اومد : بفرمائید
خاتون اومد تو : سلام دخترها
: سلام ، خوش اومدین
خاتون : تو ل
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمــــــان زیبــا , رمان نفس , دانلود رمان , ۲۴ (مجموعه تلویزیونی) - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/12 تاریخ
کد :46386

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا