تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل هشتم و نهم)


روی مبل نشستم امیرمحمد اومد کنارم دستش و انداخت دورم ، سرم گذاشتم روی شونه اش ، چشم هام بستم
امیرمحمد : من کنارتم آروم باش
دوباره توی همون خیابون بودم و داشتم می رفتم سمت خونه به اطراف نگاه کردم همون خیابونی بود که اون دفعه دیدم ، دنبال نشونی ازش می گشتم دیدم روی تابلو زده بن بست شهید هاشمی ، وارد خونه در آبی شدم از پله ها رفتم بالا پس روستا نبود داخل شهر بود آروم آروم از پله ها رفتم بالا مثل قبل دوباره اون مرد سریع از جام پریدم دوست نداشتم بقیه رو ببینم .
امیرمحمد : کتایون
: بن بست شهید هاشمی ، یک جای وسط شهر
امیرمحمد : کتایون بهت گفتم این کار و نکن
: باور کن
امیرمحمد : اصلاً باور نمی کنم می دونم که می خواهی و این کار و می کنی
: پاشو بهش زنگ بزن بگو
امیرمحمد گوشیش و برداشت زنگ زد به سروری
سروری : طوری شده آقای شعبانی
امیرمحمد : تو یک کوچه بن بست وسط های شهر به اسم شهید هاشمی
سروری : شهید هاشمی چند
امیرمحمد به من نگاه کرد
: شماره نداشت تابلوش کنده شده بود روی دیوار نوشته بودند وارد کوچه که می شدید سمت چپش
امیرمحمد : متوجه شدید
سروری : ممنون
امیرمحمد گوشی رو قطع کرد : پاشو بریم بخوابیم
: نمی تونم چشم هام که می ببندم جاوید میاد جلوی چشم هام
امیرمحمد دستم و گرفت با خودش برد بالا : وقتی بهت میگم می خوابی میگیری می خوابی دیگه به این چیزها فکر نمی کنی فقط یکبار دیگه همچین کاری بکنی من می دونم تو
: خوابم نمیاد
رفتیم توی اتاقش : بگیر بخواب . به هیچیم فکر نمی کنی .
: می ترسم بخوابم
امیرمحمد اومد روی تخت به متکا تکیه داد پاشو دراز کرد : بخواب
: امیرمحمد
امیرمحمد : بله
: یعنی جاوید زنده است ؟
امیرمحمد : نمی دونم
: خدا کنه زنده باش
امیرمحمد : آره ، ولی نمی دونم اون و اکبر تو چه کاری بودند که هر دو به یک نفر می رسین .
گوشیش برداشت شروع کرد بازی کردن منم نگاه می کردم
: ساعت چند ؟
امیرمحمد : یک ربع به پنج
از جام بلند شدم
امیرمحمد : کجا میری ؟
: وضو بگیریم نماز بخونم
رفتم پایین وضو گرفتم سجاده رو پهن کردم ، نماز خوندم مثل همیشه قرآن خوندم ، خدایا خودت به جاوید کمک کن خدایا خودت نجاتش بده .
رفتم بالا دیدم امیرمحمد داره تلفن حرف می زنه رفتم پیشش : چی شده ؟
دستش و آورد بالا تا حرف نزنم ازم دور شد دل تو دلم نبود . یعنی چی شده ؟ زنده است ؟ بالاخره گوشی رو قطع کرد
: پیداش کردند ؟
امیرمحمد سرش و تکون داد
: مرده
امیرمحمد : نه فقط حالش اصلاً خوب نیست ، به موقع رسیدن
: دستگیرش کردند
امیرمحمد : اون نبوده ولی جاوید به تخت بسته شده بوده اثر انگشت اون شخصم پیدا کردند .
: شکنجه اش داده بوده
امیرمحمد : آره الآن تو سی سی یو
: روی تخت نشست شروع کردم به گریه کردن
امیرمحمد : چرا گریه می کنی ؟
: خدا رو شکر گلوش و نبریده بوده
امیرمحمد : نه به اونجاها نرسیده بوده
: خوب حالا چی میشه
امیرمحمد : باید صبر کنند ، جاوید به تونه حرف بزنه ببیند از جاش خبر داره یا نه ؟
: فکر نکنم اون خبر داشته باشه
امیرمحمد : چرا همچین فکری می کنی
: وقتی شکنجه اش داده جایی نمیره که جاوید بدون
---

بعدازظهر با امیرمحمد رفتیم بیمارستان خاتون تا من دید بغلم کرد شروع کرد به گریه کردن : اروم باشید ، خدا رو شکر چیزی نشده
خاتون : شانس آورده دکترها میگن دیرتر رسیده بودند مرده بوده
سروری : سلام کتایون خانم ، چند لحظه می تونم باهاتون حرف بزنم
: سلام ، بله
باهاش هم قدم شدم و از بقیه دور شدم : چی شده ؟
سروری : همون خونه بود که شما دیده بودید
: خوب
سروری : ولی اونجا دو نفر بودند
: نمی دونم من اون و ندیدم
سروری : شانس آورده
: خوب خدا رو شکر
سروری : دیگه خواب ندید
: راستش دیگه می ترسم بخوابم
سروری : حق دارید
: امیرمحمد خیلی حساس شده
سروری : حق داره چون واقعاً اون لحظه که شما از اون حالت بیدار میشید خیلی...
: خیلی وحشتناک میشم
سروری : میشه ترس و تو چهرتون دید
: دیگه دوست ندارم ادامه بدم ، بدترین چیزها رو دیدم
سروری : من به کسی در این مورد چیزی نگفتم شما هم نگید
: نه دوست ندارم کسی بدون ، چون تا حالا این طوری نشده بودم
سروری : رد قاتلم زدند
: کجا ؟
سروری : سمت ترکیه داره میره می خواهد از مرز فرار کنه
: یعنی می گیرنش
سروری : حتماً

---

کتایون بریم
برگشتم سمت امیرمحمد لبخندی زدم : باشه بزار یکم پیش خاتون بمونم
امیرمحمد : باشه
: ببخشید جناب سروری
سروری : راحت باشید
از اون دو تا درو شدم دیدم امیرمحمد داره با سروری حرف می زنه . رفتم پیش خاتون کنارش نشستم
خاتون : دیدی این پسر با خودش چکار کرد
: بالاخره هر کسی تو راهش اشتباه می کنه
خاتون سرش و تکون داد گریه کرد .
کمی کنارش نشستم : خوب با اجازه تون انشاءالله بهتر میشه
خاتون : دعا کن کتایون
ازش خداحافظی کردم با امیرمحمد رفتیم خونه عمو وقتی وارد شدیم همه اومده بودند .
: سلام
حاجی : شما کجا بودید ؟
امیرمحمد : برای جاوید اتفاقی افتاده بود رفتیم بیمارستان
حاجی و عمو به ما دو تا نگاه کردند من رفتم بالا توی اتاق امیرمحمد ، لباس بیرونم در آوردم و روی تخت نشستم در باز شد حاجی اومد تو : خوبی کتایون
از جام بلند شدم : بله حاجی
حاجی : چی شده ؟
تمام خواب و اتفاق ها رو براش تعریف کردم . حاجی سرش و تکون داد : کتایون دیگه ازش استفاده نکن
: مگه شما می دونید چطوری
حاجی : کتایون هر طوری هست دیگه ازش استفاده نمی کنی ، اگه چیزی دیدی به کسی نمیگی
: شاید بشه به کسی کمک کرد
حاجی تو چشم هام نگاه کرد : نمیشه کتایون
: من تونستم به جاوید کمک کنم زنده بمونه
حاجی : آره ولی دیگه سعی کن ازش استفاده نکنی
: از چی ؟
حاجی : از چیزی های که بهت الهام میشه
تو چشم های حاجی نگاه کردم : شما هم
حاجی : اره کتایون منم خیلی چیزها رو می تونم ببینم ، از اون چیزهای که میشه استفاده کرد استفاده می کنم ولی چیزهای که می دونم همه رو تو درد سر می اندازه بیخیالش میشم .
سرم و تکون دادم : سعی می کنم حاجی هیچ وقت استفاده نکنم .
حاجی سرم و بوسید : آفرین . تو خاصی ولی نذار کسی این و بفهمه ، امیرمحمد به کسی چیزی نمیگه ، ازش خاطرم جمع .
سرم و تکون دادم : باشه حاجی
حاجی از اتاق رفت بیرون ، بعد امیرمحمد اومد توی اتاق لباس راحتی پوشید کنارم نشست : حاجی چی گفت
: هیچی ، گفت دیگه ازش استفاده نکنم
امیرمحمد : خوب
از جام بلند شدم برم پایین ، امیرمحمد دستم و گرفت: حالا شرط من
: مگه مغازه ای خریدیم یا کاری رو با هم شروع کردیم که تو شرط بذاری
امیرمحمد : باشه ، هی شرط عقب بنداز به ضرر خودت
: ایراد نداره
از اتاق رفتم بیرون ، از این که امیرمحمد اینطوری دنبالم بود لذت می بردم .
---
دو هفته ای گذشت ، ولی بازم امیرمحمد خودش من و می برد و می آورد دیگه جای خونه اش عوض شده بود همش خونه حاجی بود و گاهی همه با هم به عمو سر می زدیم .

--

:کتایون زود باش دیر میشه
: آخ خانوم جون می خواهد برای توران خواستگار بیاد این همه آدم کجا بریم
خانوم جون : شما که تو مجلس نیستید میرید بالا وقتی اون ها رفتند میان پایین .
مجبوری حاضر شدم رفتیم خونه عمو .
:سلام زن عمو
زن عمو : سلام
توران من و بوسید : دعا کن برام کتایون
: می شناسیش
توران آروم : اره چند باری دیدمش ، پسر دوست باباست ، حاجی ام تائیدش کرده
: ولی همه چیز و بهش بگو
توران : مامان گفت نگم
: از من می شنوی بگو
توران تو چشم هام نگاه کرد : باشه
مهمون ها اومدند من رفتم بالا اتاق امیرمحمد ، با خودم کار برده بودم تا سرگرم بشم . در باز شد امیرمحمد اومد تو
: مگه تو پایین نموندی
امیرمحمد : بمونم چکار کنم ، مگه قرار من و داماد کنند
: مثل اینکه راضی
امیرمحمد لبخندی زد : آره راضیم ، پسر خیلی خوبی ، دلم براش می سوز که می خواهد توران و بگیره
: چقدر بدجنسی
اومد کنارم نشست : شرط من
: نه
امیرمحمد : غلط کردی
: امیرمحمد
امیرمحمد : الآن می خواهم شرطم و بگم
: پاشو برو بیرون
امیرمحمد : چرا نمی گذاری بگم
: قرار بود هر وقت با هم مغازه خریدیم اونم که منتفی شده
امیرمحمد بلند شد رفت بیرون نمی دونم چه شرطی که اینقدر اصرار داره .
توران خوشحال اومد توی اتاق : همه چیز و بهش گفتم ، می دونی چی گفت ؟
: نه
توران : گفت همه رو می دونست ، ولی خیلی خوشحال شده که من خودم همه چیز و بهش گفتم ، گفت از صداقتم خوشش اومده
: پس مبارک
توران : خدا کنه مامان
: توران بزرگ شدی دیگه خودت باید برای زندگیت تصمیم بگیری اینقدر دهنبین نباش ، یکبار همه چیز و باختی دوباره نبازی
توران سرش و تکون داد : باشه
در اتاق باز شد امیرمحمد با ناراحتی : بیان بیرون
خودش رفت توران : چشه
: نمی دونم
رفتیم پایین دیدم زن عمو ناراحت نشسته : توران تو در مورد جلال بهش گفتی
توران : آره چرا نباید می گفتم بهش گفتم در مورد جوادم گفتم ، گفت خودش می دونست
زن عمو : مگه من
توران : مگه میشه ازشون پنهون کرد مال جواد و همه می دونستند ، جلالم کل فامیل می دونست ، اومد اونا قبول کردند بعد می فهمیدن می دونی چه اتفاقی می افت . هیچ کس نگه فامیل خودت میگن
زن عمو : از دست تو
حاجی : خوب کرد توران این طوری بهتر ، این صداقت آدم می رسونه
توران : اونم همین و گفت
خانوم جون بلند شد توران و بوسید : خوب فکرها تو بکن ، باید ببینیم اونهام جوابشون مثبت
زن عمو : من مخالفم
توران : من ازش خوشم اومد
زن عمو به توران نگاه کرد اخم هاش و توی هم کرد .
امیرمحمد : مامان پسر خیلی خوبی ، اگه می خواهی مثل جلال بکنی بعد آبرو ریزی بشه خواهشاً بهشون بگو نه ما تو بازار آبرو داریم
عمو : بیخود کرده کسی مخالفت کنه فقط دلم می خواهد از گل بهش کم تر بگید کاری می کنم که یادتون نره
اولین باری بود می دیدم عمو با زن عمو جلوی جمع این طوری حرف می زنه . زن عمو دیگه صداش در نیومد .
حاجی : خوب پس مبارک ، ببینیم اون طرف چی میگن
: توران نمی خواهی شیرینی دور بگردونی
خانوم جون : آره توران بلند شو
توران شیرینی رو دور گردوند ، امیرمحمد برنداشت فقط گفت مبارک .
توران : بدون شیرینی که نمیشه
امیرمحمد بهش نگاه کرد ، دید توران ناراحت شد .
: امیرمحمد حالا یک دونه بردار
امیرمحمد با عصبانیت به من نگاه کرد , بلند شد رفت .
حاجی : کتایون چیزی شده ؟
سرم تکون دادم : نمی دونم
خانوم جون : پاشو برو ببین چی شده ؟
: حتماً از چیزی ناراحت نمی خواهد حرف بزنه
عمه : حالا تو برو باز به تو بهتر جواب میده
چی می تونستم بگم ، بگم خودم باعث ناراحتیش شدم ، دیدم همه دارند به من نگاه می کنند از پله ها رفتم بالا دلم نمی خواست برم توی اتاقش ، ولی چاره ای نبود رفتم تو ، در بستم ، دیدم کنار پنجره ایستاده رفتم پشت سرش : چیزی شده ؟
امیرمحمد : نه
: نمی تونستی یک شیرینی بخوری ، توران رو ناراحت کردی
امیرمحمد برگشت سمتم و : چقدر نگران دیگرانی ؟
: خوب ایراد داره
امیرمحمد : چرا نگران ناراحتی من نیستی
: اومدم ببینم چت شده
امیرمحمد : اونم با اصرار دیگران
: ناراحتی اومدم
امیرمحمد : آره
: باشه میرم ، گفتم نباید الآن باهات حرف بزنم
امیرمحمد دستم و گرفت و کشید سمت خودش : کتایون می خواهم برگردی پیش خودم
: من قبلاً جوابم و دادم
امیرمحمد : نمی گذارم کتایون مال کسی دیگه بشی
: من هزار بار گفتم نمی خواهم عروس بشم همون یکبار برام کافی بود
امیرمحمد : این مدت پسر بدی بودم
: نه
امیرمحمد : پس چی ؟
: من نمی خواهم عروس بشم
امیرمحمد : ولی من با تمام وجود می خواهمت
: جدی
امیرمحمد : باور کن کتایون من خیلی احمق بودم از دستت دادم
: به ثریا هم اون روز که بغلش کرده بودی همین حرف ها رو می زدی نه ؟
امیرمحمد : نه من اصلاً اون و دوست نداشتم
: تو هر کس و دوست نداری بغلش می کنی
امیرمحمد : اون روز می خواستم با تو لج کنم دیدم داری میای برای همین اون کار و کردم
: خوب ، پس برو با ثریا
می خواستم دستم و از توی دستش در بیارم که دست دیگه اش و انداخت دور کمرم : ولم کن
امیرمحمد : ولت نمی کنم تا شرط و انجام بدی
: الآن حاجی میاد
امیرمحمد : نمیاد
: چرا میاد
امیرمحمد : بیاد برام مهم نیست ، مهم الآن اون شرط
: منم بهت گفتم بعد از خریدن مغازه
امیرمحمد : کار مغازه تموم شد ، فردا باید بریم محضر امضا کنیم
: تو که از من پول نگرفتی
امیرمحمد : ولی من سهم خودم و دادم تو هم فردا سهم خود تو میدی
: تو داری دروغ میگی
امیرمحمد : به جون تو که برام عزیز دارم راست میگم ، امروز حاج احمد تماس گرفت ، گفت مغازه مال من و تو
: هر وقت شد بعد شرط تو
امیرمحمد : باشه این همه صبر کردم یک روز دیگه ام روز ، کتایون حق نداری زیرش بزنی
: می دونم چیز خاصي نیست
امیرمحمد خندید : نه نیست .

---

کتایون بیا می خواهیم بریم
: ولم کن
امیرمحمد : باشه الآن ولت می کنم ولی بعد دیگه ولت نمی کنم .

---

صبح امیرمحمد من و برد مغازه گفت برای ساعت ده میاد دنبالم تا بریم محضر و تمومش کنیم .
مریم اومده بود : سلام مریم
مریم : سلام خوشحالی
: مغازه شد مال خودمون
مریم : جون من راست میگی
: آره
مریم : آخ جون
: تموم شده
: نه امروز ساعت ده محضر قرار داریم
مریم من و بوسید : خیلی خوشحال شدم کتایون واقعاً حقت بود .
: ممنون ، چه خبر ؟
مریم : هیچی زندگی مثل گذشته
: مهرداد چطوره؟
مریم : بهتر شده دوباره برگشته سرکار
: خوب خدا رو شکر
مریم : کتایون واقعاً نمی خواهی ازدواج کنی
: نه
مریم : نمی خواهی به مهرداد فکر کنی
: نه مریم ، راستش...
مریم : راستش چی ؟
: یک چیزی بگم نمیگی احمقم
مریم : نه
: اگه بخواهم به کسی فکر کنم به امیرمحمد فکر می کنم
مریم دستم گرفت : جون من ، کتایون یعنی دوباره...
: مریم گفتم اگه بخواهم
مریم : با کلمات بازی نکن تو دوستش داری ، راستی کتایون شرطش و نگفت
: نه قرار امشب بگه
مریم : به جان خودم عروسی
: بشین بابا
مریم : باور کن اگه به عروسی ربط نداشت
: نه
مریم : چرا داره ، بیچاره مهرداد
: مریم
مریم : ببخشید آخ می خواست باهات در مورد خودش حرف بزنه
: بهش بگو این کار و نکن
مریم : من بهش گفتم ، تو دلت پیش امیرمحمد
: بی خود گفتی
مریم : دروغ که نمیگم ، روز و شب تون با هم سر می کنید ، بعد می خواهین به هم علاقه مند نشین ، همه می دونند شما دو تا هم دیگر و دوست دارید فقط دارید با هم لج می کنید .
: من نمی خواهم حالا به امیرمحمد جواب بدم
مریم : چرا ؟
: می خواهم بدونم واقعاً دوستم داره یا نه ؟
مریم : کار خوبی می کنی ، ولی من میگم داره ، چون این همه مدت وقتش و برای تو می گذار
: بازم من هنوز موضوع ثریا برام قابل هضم نیست
مریم : حق داری

---

ساعت ده شد امیرمحمد اومد دنبالم رفتیم محضر و مغازه به نام من و امیرمحمد خورد ، امیرمحمد برای بقیه پول چک داد قرار شد ، پول به حساب امیرمحمد بریزم تا چک پاس بشه .
سند دو روز بعد آماده شد ، امیرمحمد دیگه در مورد شرط هیچی نگفت ، منم دیگه به روش نیاوردم . امروز مغازه موندم تا به مریم ناهار بدم
مریم : کتایون در مورد شرط هیچی نگفت
: نه
مریم : عجیب اینقدر عجله داشت و حالا
: نمی دونم ، همش الکی بود
مریم : از دست تو و امیرمحمد ، من دارم از فضولی میمیرم
: غذا تو بخور ، هر وقت خودش بخواهد میگه .
مریم : تو که به من میگی چی خواسته
: مگه قرار چی بخواهد
مریم : من بودم یک بوس
: فکرت خراب
مریم خندید : شایدم ازدواج
: منم قبول کردم
مریم : تو که دوستش داری
: بهش اعتماد ندارم
مریم : وای بابا بست دیگه سعی کن بهش اعتماد کنی
: اگه دوباره ولم کرد چی ؟
مریم هیچی نگفت
: نباید ریسک کنم
مریم : درسته
---

تا ساعت هفت فقط در مورد همین چیزها حرف می زدیم . شب رفتیم خونه ، موقع شام امیرمحمد خیلی کلافه بود...
حاجی : چیزی شده امیرمحمد
امیرمحمد : نه
گوشیش زنگ زد سریع جواب داد و رفت بیرون
حاجی : چشه
خیلی دلم می خواست بدونم داره با کی حرف می زنه . یک ربعی طول کشید اومد داخل : یک خبر خوش
حاجی : چی شده ؟
امیرمحمد : قاتل اکبر دستگیر شد .
عمه : خدا رو شکر ، خدایا شکرت
خانوم جون : حالا چکار می کنند ؟
امیرمحمد : همه چیز و اعتراف کرده
: موضوع چی بوده ؟
امیرمحمد : نمی دونم
احساس کردم جلوی عمه و خانوم جون نمی خواهد بگه .
عمه خیلی خوشحال بود : خدا رو شکر چند روز دیگه چهلم اکبر قاتلش دستگیر شد .
شب عمه و خانوم جون رفتند خوابیدن ، ولی من و حاجی و امیرمحمد بیدار بودیم.
حاجی : خوب موضوع چی بوده ؟
امیرمحمد اومد نزدیک ما نشست : تو کار قاچاق بودند
حاجی زد پشت دستش
: قاچاق چی ؟
امیرمحمد : قاچاق عتیقه
حاجی : خوب
امیرمحمد : هیچی تو حساب اکبر نزدیک یک میلیارد پول بوده
حاجی : خوب
امیرمحمد : هیچی دیگه ، جاویدم باهاشون دست داشته
حاجی : این عتیقه ها رو از کجا می آوردند ؟
امیرمحمد : کسی رو که دستگیر کردند جای رو بلند بود ، رفتند اونجا قرار بود شریکی کار کنند ولی اکبر و جاوید سر اون کلاه گذاشتند . اونم برای انتقام همچین کاری کرده .
: حالا چی میشه ؟
امیرمحمد : هیچی باید به تمام کارهاش اعتراف کنه ، به احتمال زیاد اعدام
حاجی : خوب خدا رو شکر دستگیر شد ، امیرمحمد برای فردا چهل اکبر برای مشهد بلیط بگیر
امیرمحمد : چرا حاجی ؟
حاجی : نظر کردم بریم مشهد
: من که نمی تونم بیام
حاجی : چرا ؟
: کلی کار داریم چند تا لباس عروس دارم باید آماده کنم
امیرمحمد : ایراد نداره شما برید من که هستم
حاجی : برای بابات و خانواده اشم بگیر
امیرمحمد : چشم ، راستی حاجی خواستگار توران گفتند برای شهریور قرار عروسی بذاریم .
حاجی : حالا بعد در این مورد حرف می زنیم .
حاجی بلند شد رو رفت .

--

امیرمحمد : خوب خوشحال شدی گرفتنش ؟
: آره ، خیلی خوب شد
امیرمحمد : سروری می گفت طرف دیوونه ، دیوونه است
: چرا
امیرمحمد : نمی دونم ، ولی سروری خیلی ازت تشکر کرد که بهش کمک کردی
سرم تکون دادم
امیرمحمد : پاشو بریم بخوابیم
: تو برو ، من خوابم نمیاد
امیرمحمد : بهت میگم پاشو
: خواب مگه زوری میشه ؟
امیرمحمد : آره زوریم میشه
دستم گرفت می ترسیدم دوباره حاجی بیاد برای همین بلند شدم همراهش رفتم . نمی دونم چکار کنم ، همچین میگه بریم بخوابیم که هر کی بفهمه فکر می کنه انگار کنار هم می خوابیم ، خوب اون پایین می خوابه و من روی تخت .
---

دیشب خبر دادند که دستگیر شده
مریم : تور و خدا راست میگی پس دیگه راحت شدین
: آره
مریم : چطوری ؟
: نمی دونم چطوری ولی گفت دستگیرش کردند
مریم : سر چی بوده ؟
: تو کار قاچاق عتیقه بودند
مریم : چرا اکبر کشته ، جاوید زخمی کرده ؟
: چون سرش و کلاه گذاشتند ، موضوع پول بوده
مریم : چقدر ؟
: یک میلیاردی می شده
مریم : این همه پول
: آره فقط نزدیک یک میلیارد تو حساب اکبر بوده ، حالا چقدر به جاوید رسیده نمی دونم
مریم : فکر می کنی رسیده
: نمی دونم
مریم : دیگه امیرمحمد نمیاد دنبالت
: امروز که میاد
مریم : فردام که نمیای
: نه دیگه چهلم اکبر
مریم : باش
: شرمنده مریم باید دست تنها باشی
مریم : نه بابا ، این چه حرفیه, مجبوری
: آره واقعاً ، و گرنه نمی رفتم .
مریم : چطوری هست ؟
:ناهار و بعدم میریم سر خاک
مریم : همین
: آره دیگه ، برای رستوران بیای
مریم : نه بابا حوصله ندارم
: راستی حاجی می خواهد با خانواده عمو برن مشهد
مریم : تو چی ؟
: من که با این همه کار نمی تونم برم
مریم : امیرمحمد چی ؟
: اونم گفت نمیره
مریم : بچه های عموتم که نمی تونند برن
: برای چی ؟
مریم : ببخشید امتحان هاست ها
: راست میگی ، پس شاید بگذارند بعد از امتحان ها
مریم : شاید

---

امروز از صبح درگیر خرما درست کردن و حلوا درست کردن بودم . خانواده عمو اومده بودند اینجا بالاخره چهل هم تموم شد بعدازظهر همه تو خونه نشسته بودیم . خانواده خاله امیرمحمد بودند
عمو : کتایون ما پس فردا میریم مشهد ، بچه ها می موند پیش تو فقط اسد و می بریم
: چشم
امیرمحمد : چی چشم.. تو می تونی مراقبشون باشی
عمو : توران و تهمینه هست
امیرمحمد : یکی باید مراقب اون دو تا باشه کتایون که همش سر کار منم که سر کارم
عمو : خوب بچه امتحان دارند
امیرمحمد : صبر کنید تموم بشه
: من می تونم عمو ایراد نداره ، صبح ها میرم سر کار بعدازظهر ها تو خونه کار و انجام میدم
حاجی : امتحان ها کی تموم میشه
عمو : تهمینه آخرین امتحانت کی
تهمینه : بیست و هفتم
حاجی : چقدر دیر
خاله امیرمحمد: من میام ازشون مراقبت می کنم
امیرمحمد: نیازی نیست خاله خود کتایون مراقبشون هست
حاجی : می تونی کتایون ؟
: بله ، بزرگند بچه که نیستند
حاجی : خیلی خوب همون پس فردا ما میریم .
شب وقتی تنها شدیم,
امیرمحمد : چرا قبول کردی ؟
: گناه دارند می خواهن برن سفر ، عمه ام از این حال و هوا در میاد
امیرمحمد : ولی با وجود بچه ها
: بچه ها به تو چکار دارند
امیرمحمد : هیچی
: چند روز میریم خونه شما همین . فقط خدا کنه خاله ات نیاد
امیرمحمد : تازه ثریا هم میاد می مونه
خیلی ناراحت شدم : برای تو که بد نیست
امیرمحمد : منظور
جوابش و ندادم سرم و کردم زیر ملافه مثلاً خوابیدم .

---

آره مریم می گفت چرا قبول کردم
مریم خندید : تو خیلی احمقی
: چرا ؟
مریم : باور کن اون می خواسته شرطش و تو این چند روز تنهایی بگه
: مریم
مریم : به جان خودم کتایون
: مریم تو فیلم های تخیلی خیلی دوست داری نه ؟
مریم خندید : حالا ببین کی دارم میگم ، حالا کی میرن
: فردا
مریم : به سلامتی
: اره ، فقط زحمت تو زیاد میشه باید بعدازظهر ها تنها باشی
مریم : وای از دست تو ، تو چرا همش من و تنها میگذاری
: شرمنده ام کاری نمی تونستم بکنم .
مریم : نمی دونم باید چکار کنم یکی دیگه می خواهد بره مسافرت من باید جور خانم بکشم
: کارها میبرم خونه انجام میدم
مریم : آره تونستی .

--

رفتیم فرودگاه تا بدرقه شون کنیم
زن عمو : کتایون خیلی مراقب ارسلان باشی می دونی که چقدر شیطون
: خاطرتون جمع
رفتند ، ما هم با بقیه رفتیم خونه

--

توران : کتایون می خواهی لباس عروس بدوزی
: آره باید آماده اش کنم
توران : برای منم می دوزی
: آره حتماً چرا ندوزم . فقط یک ماه قبلش باید بگی تا آماده کنم .
توران : باشه .
---

تهمینه تلویزیون گرفت اخبار بود.
: بچه ها اینجا رو
رف
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 108-رمان پايان بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمــــــان زیبــا , رمان نفس , کتاب - رمان , رمان حصارنگاه قسمت 8 - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45936

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا