تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل دهم)


 


در باز شد امیرمحمد اومد تو
: چی شد ؟
امیرمحمد کنارم دراز کشید : باهاش حرف زدم
: می خواستی آرومش کنی
امیرمحمد : اره مثل اینکه توران بهش گفته مقصر بوده
: آره ، تو چی گفتی
امیرمحمد : منم بهش گفتم اره مقصر بوده ولی دیگه نباید این کار و تکرار کنه ، دیگه آرومش کردم ، خوابید
: کار خوبی کردی
امیرمحمد : می دونی چیه کتایون ؟
: چیه
امیرمحمد : هر وقت موقع شرط من میشه یک اتفاقی می افت که حسابی بهمم بریزه
لبخندی زدم : خوب این یعنی شرطت بده
امیرمحمد خندید : نه بد نیست
: خوب چی هست
امیرمحمد : بگم
: بگو
امیرمحمد : امشب کنارم بخواب
: مگه الآن چکار کردم
امیرمحمد : یعنی تا صبح کنارم باشی
: نمیشه
امیرمحمد : چرا ؟ من و تو الآن به هم محرمیم ، یک امشب
: حد خود تو رعایت کنی
امیرمحمد : باشه
: قبول
امیرمحمد بلند شد در قفل کرد اومد دراز کشید : می خواهی با روسری بخوابی
: خوب آره
امیرمحمد : سخت نیست
: نه ، مگه شب های دیگه چطوری می خوابم .
چشم هام گرم شد خوابیدم ، صدای در اومد چشم هام و باز کردم
امیرمحمد سریع بلند شد در باز کرد : چی شده ؟
توران : خوابیده بودید
امیرمحمد : بله
توران : ببخشید ، تلفن
امیرمحمد گوشی رو گرفت : بله ، سلام آقاجون ، فردا ناهار ، باشه با کتایون بچه ها میایم ، چشم آقاجون ، خداحافظ
: چی شده ؟
امیرمحمد : آقاجون برای فردا ناهار دعوت کرد
: من نمیام
امیرمحمد : باید بیایی
: آخ
امیرمحمد دراز کشید : آخ نداره میای چون نمی خواهم اونجا تنها برم
: باز خاله ات
امیرمحمد : خودم کنارتم اجازه نمیدم
: باشه
امیرمحمد : خوابت برده بود
: آره
امیرمحمد : بخواب
یکم قلت زدم تا خوابم برد .
---

کنار گوشم : کتایون نمی خواهی بلند شی
: ساعت چند ؟
ساعت شش و نیم
: هنوز زود
یک دفعه از جام پریدم : نمازم قضا شد .
امیرمحمد لبخندی زد
: بیدار بودی
امیرمحمد سرش تکون داد
: چرا بیدارم نکردی
امیرمحمد : چون دلم نیومد خیلی ناز خوابیده بودی
چشمم به شالم افتاد دست به سرم زدم : کی در اومد ؟
امیرمحمد : این و نمی دونم ، وقتی بیدار شدم سرت نبود .
: چرا ننداختی روی سرم
امیرمحمد : اگه همون لحظه بیدار میشدی فکر نمی کردی من از سرت برداشتم .
موهام با گیره بستم می خواستم شال سرم کنم ، ازم گرفت گیرمم باز
: اینا دیگه جز شرط نبود .
امیرمحمد خندید من و گرفت توی بغلش : حالا که پیش اومده
: بزار می خواهم برم
امیرمحمد آروم : هیچ جا نمیری
: داری اذیتم می کنی
امیرمحمد با دستش موهام و نوازش کرد : می دونی چقدر دوست داشتم اینطوری ببینمت
: نکه ندیدی
امیرمحمد : شب عروسی اونقدر عصبانی بودم که خودم کمکت کردم ولی کور بودم و دقت نکردم ، اون شبی ام که از مهمونی خاتون اومدیم ، واقعاً معرکه شده بودی
دلم نمی اومد از تو بغلش بیام بیرون ولی دیدم درست نیست اونجوری بمونم برای همین از بغلش اومدم بیرون گیره و شالم و برداشتم جلوی آینه ایستادم ، گیره رو به سرم زدم شاله و سرم کردم از اتاق رفتم بیرون هیچ مخالفتی نکرد ، تو دلم گفتم اگه مریم بفهمه بهم میگه خوب نمی خواستی اگه می خواستی چکار می کردی.
چای دم کردم توران و از خواب بیدار کردم تا برای رفتن آماده بشه . میز صبحانه رو چیدم . امیرمحمد خیلی خوشتیپ و مرتب اومد پایین بهش نگاه کردم
توران اومد : چی شده امیرمحمد خوشتیپ کردی ؟
امیرمحمد : خوب من همیشه همین طوریم
: آخ قرار ظهر بریم خونه آقاجونت
توران : چه خبر اونجا ؟
امیرمحمد : اصلاً برای اونجا نیست .
توران : پس برای کجاست ؟
امیرمحمد : هیچ جا بابا ، فقط می خواستم یکم مرتب باشم همین
توران به من نگاهی کرد و چشمک زد : جای قرار داری ؟
دلم ریخت.
امیرمحمد : پاشم برم لباسم و عوض کنم تا دو دقیقه ی دیگه میگی می خواهم برم دامادی ، کتایون بیا اون تیشرت آبی رو برام یک اتو بزن.
توران : بابا شوخی کردم
امیرمحمد : نمی خواهم
بلند شد رفت بالا
توران : به خدا کتایون باهاش شوخی کردم
اتو رو برداشتم رفتم بالا دیدم تیشرت انداخت روی تخت : اون و برام اتو بزن
: چرا می خواهی عوض کنی
امیرمحمد در اتاق و بست : نمی خواهم فکر بدی در موردم بکنی ، باور کن امروز یک انرژی دیگه ای دارم ، که تا حالا نداشتم
: از من میشنوی عوض نکن
اتو رو ازم گرفت انداخت روی تخت بغلم کرد : به جون کتایون نخواهی نمی پوشم
: چرا نپوشی خوشتیپ باشی خیلی بهتر
امیرمحمد : جون من ناراحت نشدی
: به جون تو ناراحت نشدم
امیرمحمد : همش تقصیر این توران فکرش خراب
: داشت سر به سرت می گذاشت
امیرمحمد : دوست ندارم خانمی من به من شک کنه
: این خانمی رو به چند نفر میگی
امیرمحمد : خوب دوست نداری خانمی بگم ، میگم گل من خوب ، به هیچ کسم تا حالا نگفتم
: نگفتی یا من نشنیدم
امیرمحمد : کتایون باور کن به هیچ کس نگفتم
: خیلی خوب بیا بریم پایین توران دیرش شد .
امیرمحمد : تو همیشه از دستم فرار کن باشه
رفتم پایین توران به امیرمحمد نگاهی کرد : چرا عوض نکردی ؟
امیرمحمد : بیا برو دختر پررو ، چیزی لازم نداری کتایون
: نه ، همه چیز داریم
امیرمحمد : خداحافظ
توران : خداحافظ کتایون
: ظهر میای خونه لباس عوض می کنی دیگه
توران : اره
: خداحافظ .
ساعت نه بچه ها رو بیدارم کردم تا دوش بگیرند تا می خواهیم بریم خونه آقاجونشون آماده باشند .
تهمینه : خدا بخیر بگذرونه
تندیس : اره باز معلوم نیست اونجا چه فیلم سکانسی رو باید ببینیم .
ارسلان : من نمیام
: نمیشه ارسلان
ارسلان : اگه بخواهن من و پیش خودشون نگه دارند چی ؟
: امیرمحمد اجازه نمیده پس مطمئن باش از این خبرها نیست . اصرارم کردن تو باید برگردی خونه
ارسلان : باشه
: حالا بدو دوش بگیر که بعد من می خواهم برم
ارسلان : باشه
تندیس : چی بپوشم ؟
تهمینه : یک چیزی بپوش که راحت باشی و مشکی باشه
تندیس : می دونم .
ارسلان از حمام اومد و من رفتم دوش گرفتم . ساعت دوازده و نیم بود که امیرمحمد و توران اومدن ، توران زود یک دوش گرفت ، امیرمحمد همین طور لباس هاش و عوض کرد و یک لباس دیگه تنش کرد .
منم یک بلوز و شلوار مشکی پوشیدم . رفتیم اونجا ارسلان از امیرمحمد جدا نمی شد . همه خانواده شون بودند ، حتی جواد پسر دایی شون
توران : این اینجا چکار می کنه اگه می دونستم هست نمی اومدم
: اصلاً از خودت هیچی نشون نده انگار مهم نیستند ، بعدم تو مجید داری که از این خیلی سر تر
توران : اگه مجید بفهمه
: بالاخره اونم می دونه این پسر دایی ت
آقاجون : امیرمحمد موضوع توران و این پسر چی شد ؟
امیرمحمد : کدوم پسر
آقاجون : همون داماد جدید
امیرمحمد : آقا مجید میگید ، ایشون خوبند انشاءالله برای آبان می خواهم مجلس عروسی بگیرن و برن سر زندگیشون
آقاجون : تا سال صبر نمی کنید
امیرمحمد : نه آقاجون
آقاجون : احترام واجب
امیرمحمد : بله واجب ولی نمیشه بیشتر از این اینطوری نگه اشون داشت
آقاجون : جواد هست
امیرمحمد : جواد چی هست ؟
آقاجون : اون نخواست جواد هست
امیرمحمد : جنازه تورانم رو دوشش نمی گذارم
توران دستم و فشار داد
مامانی : یک اشتباهی بوده
امیرمحمد : آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشه ، به قول حاجی آدم باید با خاندان با اصل و نسب ازدواج کنه
هیچ کس هیچی نگفت
خاله : تو که وصلت کردی چرا جدا شدی ؟
امیرمحمد : بچه گی کردم
دایی امین : ما رو باش می خواستیم بیام برای تهمینه
امیرمحمد : تهمینه الآن ازدواج نمی کنه ، بعدم به کسی میدم که قدرش و بدون
زن دایی سوسن : یعنی ما در حد شما نیستیم
امیرمحمد : یک بار با این خاندان می خواستیم وصلت کنیم برای هفت پشتمون بسته
ساعت یک و نیم شد,
مامانی : بفرمائید ناهار
نه تنها من بقیه بچه هام یک ذره خوردند و کنار کشیدن .
آقاجون : چرا نمی خورید ؟
امیرمحمد : ممنون سیر شدیم
مامانی : خونه ته بندی کرده بودید
امیرمحمد : نکه استقبال خوب بود برای همین اشتهام یکم کور شد .
آقاجون : تو می خواهی این دختر رو تو خونه همین طوری نگه داری ؟
امیرمحمد : کدوم دختر ؟
آقاجون : همین کتایون
امیرمحمد : چطور مگه ؟
آقاجون : خوبیت نداره تو خونه شما باشه ، شنیدم تو اتاق تو می خواب نامحرم
لبم و گاز گرفتم سرم انداختم پایین
امیرمحمد : شما از کجا می دونید نامحرم ؟
خاله : یعنی چی ؟
امیرمحمد : به من و کتایون مربوط میشه نه به این جمع
سفره جمع کردند رفتیم روی مبل نشستیم آقاجون : امیرمحمد باید یک فکری بکنی
امیرمحمد بلند شد : بریم دیگه ، من جایی کار دارم
ارسلانم زود بلند شد
آقاجون : بچه ها رو کجا میبری ؟
امیرمحمد : با خودم اومدن با خودمم میرن
آقاجون : اینجا که غریبه نداریم
امیرمحمد : من اینجوری صلاح می دونم . بریم
: ممنون خداحافظ
سریع از خونه رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم .
توران : همینم مونده برم زن جواد بشم
: امیرمحمد میشه ما رو ببری مغازه
امیرمحمد به من نگاهی کرد : باشه
توران : آره حوصله خونه رو ندارم
رفتیم اونجا در باز کردیم رفتیم داخل . امیرمحمد رفت .
تهمینه : فکر کنید من بشم عروس سوسن
توران : چه خیالاتی برای من داشتند
تندیس : خدا رو شکر به من نرسید
خندیدم چای گذاشتم ، تو و امیرمحمد قصر در رفتید
توران : ثریا اصلاً محل هیچ کدوممون نداد
تندیس : به درک ، خدا کنه دیگه خونه ما نیان .
به اتاق لباس ها سر زدم دیدم لباس عروس و تن مانکن کرده : توران بیا می خواستی لباس و تو تن ببینی
همشون اومدن تهمینه : چقدر خوشگل شده
: اره خوب شده
توران : همین دو تا لباس عروس داشتی
: اره یکی دیگه رو تحویل دادیم
توران : کار بازم داری نشونمون بدی
: نه ، ولی ژورنال ها اونجاست نگاه کنید
رفتم به کارها نگاه کردم دیدم پنج شش دست برش خورده ولی هنوز دوخته نشده ، یک کارم نیم بود ، همون شروع کردم به دوختن تا آماده بشه .
ساعت چهار بود که مریم اومد
: سلام مریم خوبی
مریم : سلام کتایون دلم برات تنگ شده بود
: دل منم
مریم با بچه ها احوال پرسی کرد : کی اومدی کتایون
: ساعت دو و نیم ، سه بود
مریم : چرا ؟
: مهمونی دعوت بودیم
مانتوش در آورد چای ریخت اومد : کجا ؟
: خونه مادربزرگ بچه ها
مریم ابروش داد بالا ولی چیزی نگفت
: این کارها رو باید تحویل بدی
مریم : آره
: این و دوختم
مریم : چه خوب شد اومدی این کت و دامن دست خود تو می بوسه مال خاتون اینقدر تاکید کرده خراب نشه.
: باشه ، می دوزمش
شروع کردم به دوختن
مریم : اونجا چکار می کردی
: قصه اش مفصل
مریم آروم : بگو ببینم
آروم موضوع دیشب و براش تعریف کردم البته از شرط امیرمحمد هیچی نگفتم . نمی خواستم به کسی چیزی بگم اون یک مسئله خصوصی بین من و امیرمحمد بود .
مریم : خوب
: هیچی دیگه دیشبم دعوتمون کردن برای امروز ناهار ولی قصدشون بیشتر این بود که بچه ها رو به یکی از پسرهای فامیل بدن ، امیرمحمد گفت به قول حاجی آدم باید با خاندان با اصل و نسب ازدواج کنه
مریم : دستش درد نکنه خوب گفته
: ولی وقتی گفتند من و اون توی یک اتاق می خوابیم خیلی خجالت کشیدم
مریم : اون چی گفت
: گفت من و کتایون خودمون می دونیم .
مریم : خوب کرده ، باور کن روز چهل تموم بشه همه چیز تغییر می کنه .
: یعنی چی ؟
مریم : دیگه نمیان اون طرف ها
: چرا بابا
توران : کتایون این لباس به من میاد یا تهمینه
: بده ببینم
نگاه کردم : به تهمینه بیشتر میاد چون لاغر تره
تهمینه : دیدی ؟
توران رفت نشست
: بیا این لباس تموم شد
مریم : خوب اون یکی دیگه رو بردار
: باشه ، کی بهش گفتی بیاد برای پرو
مریم : به خاتون
: آره
مریم : پس فردا
: خیلی خوب
مریم : سراغ تو می گرفت
: خیلی وقت ازش خبر ندارم ، نمی دونم جاوید چی شد ؟
مریم : به منم چیزی نگفت
: معلوم نمیگه ، فهیمه چطور ؟
مریم : خوب دو روز پیش اومد اینجا
: خودش اومد
مریم : آره
: خوب زبون جلال کوتاه شد
مریم : آره
: مهرداد چطوره ؟
مریم : خیلی بهتر شده ، دیگه به گذشته فکر نمی کنه
: خوب بهتر
مریم : قرار توران و کی بفرستی خونه شوهر
: امیرمحمد گفت آبان
مریم : پس باید جهاز درست کنی
: کو تا جهاز
مریم : زیاد نمونده
: حالا بزار بیان حرف هاشون بزنند تالار گرفتند منم به فکر جهاز می افتم
مریم : چه زود مامان شدی
خندیدم : هیچ وقت نمی تونم به درجه مادری براشون برسم . در مغازه باز شد
:سلام کتایون جان
:سلام خانم وحیدی
وحیدی : لباس حاضر
: بله
رفت با عروسش اومد : میشه امتحان کنه
: بله هم امتحان کنه ، هم می تونه ببر
وحیدی : دستت درد نکنه
: همراه من بیان
عروس همراهم اومد کمکش کردم تنش کرد ، رفتیم بیرون : از نظر من هیچ ایرادی نداره ولی بازم خودتون چک کنید .
دختر تو آینه نگاه کرد ، بچه هام نگاهش می کردند .
وحیدی : دستت درد نکنه کتایون چی دوختی ، تو برای عروسی خودت چکار می کنی
مریم : مگه نشنیدین میگن کوزه درست کن از کوزه شکسته آب می خوره
وحیدی خندید : راست میگن تا بوده همین بوده .
دختر : خیلی عالی هیچ موردی نداره
خانم وحیدی بقیه پول و دادم به مریم : درست
مریم شمرد : شرمنده خانم وحیدی بیست تومانش کم
وحیدی : آه راست میگی الآن میارم رفت بیرون و با سی تومان برگشت اینم خدمت شما
مریم : ده تومان اضافه است
وحیدی : ایراد نداره اینم پول شیرینیش
: خوشبخت بشن
لباس داخل کاور گذاشتم و رفتند .
یکی دو تا دیگه از مشتری ها اومدند لباس گرفتند و سفارش دادند . ساعت هفت بود که مریم : شما کی میرید ؟
: بزار زنگ بزنم به امیرمحمد ما هم باهات بیایم ، می خواهم به خونه حاجی یک سری بزنم
مریم : باشه
زنگ زدم به امیرمحمد : سلام
امیرمحمد : سلام ، جانم کاری داشتی
: ما میریم خونه حاجی بیا اونجا دنبالمون
امیرمحمد : بمونید میام دیگه
: نه دیگه میریم اونجا
امیرمحمد : باشه رسیدید زنگ بزنید .
: باشه ، بچه ها بریم
بچه ها حاضر شدند و راه افتادیم سمت خونه بچه ها جلو جلو می رفتند من و مریم پشت سرشون
مریم : دیگه از اون شرط ها خبری نیست
: نه
مریم : خدا رو شکر
: آره
مریم : خیلی مراقب خودت باش
: هستم
مریم : ولی به عشقش فکر کن ، خیلی دوستت داره
: می دونم
مریم : پس چرا نمیگی بهش حاضری باهاش ازدواج کنی
: الآن نه
مریم : نمی دونم از دست تو چکار کنم .
: تا وقتی بچه ها هستند خبری از ازدواج نیست
مریم : دیوانه ، ارسلان چند سالش ؟
: چهارده سالش
مریم : بعد تو می خواهی صبر کنی تا اون بشه سی سالش
: فعلاً که این تصمیم و دارم
مریم : تو مریضی
: ممنون
مریم : راستی قرار این جمعه برام خواستگار بیاد
: کی هست
مریم : غریبه ، مامان گفته دیگه با خودی وصلت نمی کنه
: بهتر
مریم : اره بابا از دست ناصر راحت شدم
: پدرام چکار می کنه ؟
مریم : طبق معمول مسخره بازی
: خوب
مریم : پویام زنش و برد
: مبارک
مریم : پدر پویا حسابی در آورده
: چرا ؟
مریم : یکی پیدا شده ، پویا جرات نداره بهش بگه تو
: خوب همیشه میگن همه چیز برعکس میشه دختر آروم می خواست
مریم : حقش ، خاله اینا جرات ندارند برن خونه پویا ، برن بعدش دعوا میشه
: اینطوری بد دیگه
رسیدیم سر کوچه حاجی : چقدر بد میریم جای که دیگه حاجی تو حیاط منتظرم نیست .
مریم : راستی دنبال یکی می گشتی اونجا زندگی کنه
: خوب
مریم : من یک نفر و می شناسم خیلی آدم های خوب و مردم داری هستند من اصلاً تا یک هفته پیش نمی دونستم که چقدر محتاج هستند صاحبخونه جوابشون کرده
: بزار با امیرمحمد صحبت کنم بهت خبر میدم
مریم : باشه
: خداحافظ
رفتیم سمت خونه با یک غم بزرگی در خونه رو باز کردم احساس می کردی تو خونه غم نشسته تمام پنجره ها رو باز کردم : سلام حاجی ، سلام خانوم جون من اومدم . احساس کردم همه چیز بهم سلام کردند . باد خوبی به صورتم خورد لباس هام و در آوردم
بچه ها رفتند توی خونه
: حاجی اومدم ولی نیستی حالا با کی حرف بزنم ، حالا با کی درد و دل کنم . شیر آب و باز کردم گذاشتم پای درختها ،
خانوم جون اومدم به گل هات آب بدم ، حاجی باید با امیرمحمد چکار کنم شما بهش اعتماد داشتی منم بهش اعتماد کنم .
تو حیاط پای هر درختی که نشستم با حاجی و خانوم جون حرف زدم و اشک ریختم .
:کتایون
: جانم ، توران
توران : بسته دیگه خود تو هلاک کردی ، چقدر گریه می کنی ، چشم هات ورم کرد
: دلم براشون تنگ شده
توران اومد کنارم نشست : می دونم چه احساسی داری ؟
: نه نمی فهمی بعد از مدت ها دو نفر پیدا کنی که پشتیبان ت باشند بهت چیزهای رو بدن که تو باهاش خوشحال میشی ، بد یک دفعه اون ها رو هم از دست بدی
توران دستم گرفت : خدا کنه این اتفاق برای من نیافت
: برای هیچ کس نیافته چون خیلی سخت
توران : کتایون تو امیرمحمد می خواهین چکار کنید
: چرا ؟
توران : هر وقت ازت در موردتون سوال می کنم تو جواب نمیدی ، تصمیمی گرفتین
بهش لبخندی زدم
توران : این یعنی نمی خواهی حرفی بزنی
: تو به فکر زندگی خودت باش ، بعد چهل قرار میگذاریم بیان ، که روز عروسی معلوم بشه بعد باید خرید خونه تو بکنیم .
توران : دیر نمیشه
بلند شدم : خدایا شکرت
شیر آب و بستم رفتم داخل توران اومد داخل بچه ها نشسته بودند .
: چای دم کردید
توران : اره دم کردم
رفتم توی آشپزخونه چهار تا چای ریختم اومدم بیرون ، توران : کتایون
: بله
توران : هیچی
: بیان چای بخورید که هر جا باشه امیرمحمد میاد .
ساعت ده شد امیرمحمد اومد درها رو قفل کردم ، احساس کردم حاجی و خانوم جون توی خونه جای همیشگی نشستند
امیرمحمد : بریم کتایون
: امیرمحمد برای خونه کسی رو پیدا کردم
امیرمحمد : مطمئن هستند
: آدرس خونشون و میدم در موردشون تحقیق کن
امیرمحمد : باشه خانم گلم هر چی تو بخواهی
: دلم می خواهد این خونه زنده بشه
امیرمحمد : باشه عزیزم ، بیا بریم
برق ها رو خاموش کردم رفتیم دیدم توران عقب نشسته : چرا عقب نشستی
توران : بشین من اینجا راحتم
: چهارتایی جاتون تنگ میشه
توران : نه خوب
رفتیم سمت خونه امیرمحمد جلوی یک رستوران نگه داشت : بریم شام بخوریم
توران : اخ جون پیتزا
دور میز نشستیم امیرمحمد : خوب چی می خورید
توران : من و تهمنه با هم می خوریم . گوشت و قارچ
تندیس : ولی تنها می خورم همون گوشت قارچ
ارسلان : من مخصوص
امیرمحمد : کتایون تو
: من نمی تونم کامل بخورم
امیرمحمد : چی می خوری
: فرقی نداره
امیرمحمد : گوشت و قارچ میگیرم با هم بخوریم
: خوب
امیرمحمد رفت سفارش داد اومد .
توران : کتایون هیچ وقت تو خوردن با امیرمحمد شریک نشو
امیرمحمد : چرا ؟
تهمینه : تا طرف مقابل به خودش بیاد تو همه رو خوردی
امیرمحمد : نه حواسم هست کتایونم بخوره
پیتزا رو آوردن امیرمحمد آروم : بخور مراقبم باش کلاه سرت نره
خندیدم : باشه
من یک برش برداشتم همون خوردم ، دیگه دست نزدم
امیرمحمد : چرا نمی خوری ؟
: سیر شدم
امیرمحمد : بی خود بخور
: باور کن اشتها ندارم
امیرمحمد : نخوری نمی خورم
بهش نگاه کردم : باور کن نمی تونم حالم بد میشه
توران : امیرمحمد بهش اصرار نکن
امیرمحمد دیگه اصرار نکرد . همه خوردند ، بلند شدیم رفتیم خونه . زودتر رفتم توی اتاق ، به خودم تو آینه نگاه کردم ، لباس بیرونم در آوردم روی تخت دراز کشیدم خوابم برد .
با تکون تخت بیدار شدم
امیرمحمد : ببخش بیدارت کردم
: ساعت چند ؟
امیرمحمد : بخواب ساعت یک
دوباره خوابیدم ، ساعت پنج از خواب بیدار شدم امیرمحمد خواب بود بلند شدم وضو گرفتم نماز خوندم چای دم کردم برگشتم توی اتاق دوباره دراز کشیدم خیلی احساس خستگی می کردم . برای همین دوباره خوابم برد .
وقتی بیدار شدم دیدم امیرمحمد نیست بلند شدم نشستم ، به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود فکر کردم اشتباه می کنم دوباره نگاه کردم . رفتم پایین تهمینه و تندیس داشتند فیلم نگاه می کردند
: سلام
تهمینه : سلام ، بهتری ؟
: چرا بیدارم نکردید
تهمینه : امیرمحمد گفت بیدارت نکنیم
روی مبل نشستم ، تکیه دادم چشم هام و بستم
تندیس : برو استراحت کن
: ناهار باید درست کنم
تهمنیه : همون دلمه ها هست برو استراحت کن به هیچ چیزم فکر نکن
بلند شدم : پس اگه کارم داشتید صدام بزنید
تهمنیه : باشه
برگشتم توی اتاق دراز کشیدم بازم خوابم برد ، احساس کردم یکی گردنم و لمس می کنه از خواب پریدم
امیرمحمد : نترس منم
: چی شده ؟
امیرمحمد : تو باید بگی چی شده اینقدر می خوابی
: نمی دونم خیلی خسته ام
امیرمحمد : چرا گلم
: نمی دونم
صدای در اومد امیرمحمد رفت پایین از تخت : بله
توران اومد تو : کتایون بهتری
می خواستم بلند شم
توران : بخواب نمی خواهد بلند بشی ، امیرمحمد بعدازظهر ببرش دکتر
امیرمحمد : باشه می برمش
: نه فقط خسته ام
امیرمحمد : نمیشه که همش خسته باشی ، امروز صبح هر وقت زنگ زدم گفتند تو خوابی .
: نمی دونم چرا اینطوری شدم
توران : بری دکتر مشخص میشه
: باشه
توران : می خواهی هنوز بخوابی
: آره
توران : باشه بخواب ، امیرمحمد بزار بخواب
امیرمحمد : باشه کاریش ندارم
توران رفت بیرون امیرمحمد اومد کنارم دوباره دراز کشید : بخواب گلم من پیشتم .

---

:کتایون بهتر بلند شی بریم دکتر
: امیرمحمد می خواهم بخوابم
امیرمحمد : بی خود بلند شو باید بریم
بزور حاضرم کرد رفتیم دکتر .
فشارم و گرفتند گفتند پایین بهم سرم زدند ، اونجام خوابیدم . با سوزش دستم بیدار شدم .
پرستار خوب تموم شد باید بری خونه استراحت کنی ، مایعات زیاد می خوری
: باشه
پرستار : آقا باید خیلی مراقب همسرتون باشید
امیرمحمد : چشم
رفتیم خونه دوباره رفتم روی تخت دراز کشیدم
امیرمحمد : پاشو بیا شام بخور
: نمیام
امیرمحمد : پاشو بیا که امروز خراب کاری کردم
: چکار کردی ؟
امیرمحمد : صبح خواب موندیم ، توران یکدفعه اومد توی اتاق من و تو رو با هم دید
: دروغ میگی
امیرمحمد : به جان خودم ، حالا بیا بریم پایین
: بهش چی گفتی
امیرمحمد : هیچی ، اونم سوال نکرد
: یک شرط داشتی برای یک شب
امیرمحمد : حالا که اتفاق افتاده بلند شو بریم شام بخوریم
: من سیرم
امیرمحمد : بی خود بلند میشی یا بغلت کنم ببرمت پایین
مجبوری بلند شدم رفتم پایین
تهمینه : بهتری
: آره
توران : باید شام بخوری
: سیرم
توران : سیرم و نمی تو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , ساعاتی در حاشیه‌ی روز - (کتایون آذرلی) - ایران امروز , رمان خالکوبی | shadow_das کاربر انجمن - نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45935

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا