تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان کتایون (فصل یازدهم و دوازدهم)


رفتم : جانم
امیرمحمد : عزیزم چیزی که تو خانم ها کم و کسر نیست
: نه
امیرمحمد : الان شامم میارن .
همون موقع غذا رو آوردند
مامانی : مهمونی خوبی گرفتند
زن داییش : به مال ما که نمی رسید .
امیرمحمد : ببخشید من باید برم کار دارم .
همراهش رفتم : امیرمحمد
امیرمحمد : جانم عزیزم
: دارن شروع می کنند .
امیرمحمد دستش و انداخت دور کمرم من و به خودش چسبوند : هیچی نمیشه عزیزم فقط تو مراقب باش خوب پذیرایی بشن
: پایینم غذا دادی
امیرمحمد : آره همزمان شروع کردیم که زود تموم بشه ، حالا برو داخل گلم ، ناراحتم نباش .
روی میزها غذاها رو گذاشته بودند همه مشغول خوردن بودن .
به میزها سر زدم سوال می کردم کم و کسری نیست . همه تشکر می کردند . خانواده مامانیش اصلاً محل من ندادند .
خانم بهمنی : واقعاً که
بهش لبخندی زدم : هر کسی یک طوری دیگه
خانم بهمنی : ناراحت نشی ها ، ولی خدا رو شکر دیر اومدن
تو دلم : کاش نمی اومدن ، بعد از شام دوباره آهنگ گذاشتند شروع کردن به رقصیدن یواش یواش مهمون ها رفتند فقط یک عده ای برای عروس کشونی موندن .
سوار ماشین که شدم : خدا رو شکر به خوبی تموم شد .
امیرمحمد : میان عروس کشونی
: جدی
امیرمحمد : آره اونا نیان می خواهن بدونن چه خبر
---
رفتیم خونه توران خدایش همه چیزش عالی شده بود هر کی دید کلی تشکر کرد ، خانم بهمنی : دستت درد نکنه توران جان همه چیز عالی
توران بلند طوری که همه بشنوند : همش سلیقه کتایون ، تمام زحمت ها رو دوش اون بوده
خانم بهمنی : دستت درد نکنه خدایش خوش سلیقه ای
خاتون : بی دلیل نیست همه چشمشون دنبال این خانم بعد امیرمحمد راحت بدستش میاره
خانم بهمنی : واقعاً زن و شوهر به هم میان
خاتون : آره ، انشاءالله که سفید بخت بشی
: ممنون
مریم طوری که هیچ کس نفهمند : کدوم شوهر
: مریم خفه شو
مریم : چرا اینا فکر می کنند تو و امیرمحمد بله
: ول کن مریم .
---
بیشتر مهمون ها رفتند ، خانم بهمنی رفت پایین ، خانواده مامانی هنوز مونده بودند از خاتون خواستم بمونه تا این ها برند .
وقتی مهمون ها رفتند امیرمحمد اومد بالا : نمی خواهیم بریم
مامانی : این جهاز در شان دختر تیمور نبود .
توران به من نگاهی کرد
مجید دست توران و گرفت : مهم جهاز نیست مهم خود توران که من بدستش آوردم
مامانی : بله می دونم دخترم گل ، ولی کتایون این چه جهازی براش خریدی !
خاله : از دو تا بزرگ تر کمک می گرفتی
امیرمحمد : تمومش کنید خوبیت نداره ، بریم
خاله : آره باید مشخص بشه چقدر خرید کردید چقدر برای خودش برداشته
به امیرمحمد نگاه کردم : میگم بهتر بریم
همه رفتند بیرون توران بغل کردم : خود تو ناراحت نکن
توران شروع کرد گریه کردن خودم خیلی دلم پر بود اشکم ریخت
مجید : بسته توران اشک کتایون خانم در آوردی
توران : نرو کتایون می دونم میان اونجا
: مگه بچه ای می دونی که امیرمحمد هست ، پس نگران نباش
مجید : امیرمحمد پشت کتایون خانم خالی نمی کنه
: حق با مجید آقا است . صبح میام می بینمت
توران : بیدار می مونم هر وقت رفتند بهم زنگ بزن
: باشه عزیزم ، باشه
---
از در رفتم بیرون مریم منتظر من بود : بیا بریم امشب پیش من
مریم : باشه ، بزار به مهرداد بگم .
رفت. اومد : منم باهات میام
رفتیم خونه ، خانواده مامانیش اومدن اونجا .
خاله : کتایون جون خودتم توی این خونه زیادی باز دوستاتم میاری !
امیرمحمد : خاله درست صحبت کنید ، یک بار دیگه به زن من و مهمونش توهین کنید چشم هام می بندم و دهنم و باز می کنم .
آقاجون : اکرم
خاله ساکت شد .
رفتم توی آشپزخونه : امیرمحمد یک لحظه بیا
امیرمحمد : جانم عزیزم
: بیا به توران زنگ بزن بگو اینجا هیچ خبری نیست ، خیلی نگران بود گفت نمی خوابم تا باهاش تماس بگیریم .
امیرمحمد گوشیش و در آورد زنگ زد به مجید
: سلام توران خوبی
صدای توران اومد : چی شد ؟
امیرمحمد : هیچی ، هیچکس اینجا نیومده خاطرت جمع
توران : امیرمحمد راست میگی
امیرمحمد : آره عزیزم خاطرت جمع ، بعدم زشت جلوی مجید آقا اونطوری حرف می زنی
توران : معذرت خیلی نگران بودم
امیرمحمد : نگران نباش
گوشی رو قطع کرد
: ممنون
امیرمحمد : من ممنون که بهم گفتی بهش زنگ بزنم
ببخشید امیرمحمدخان
: چی شده مریم ؟
مریم : آقاجونتون باهاتون کار داره
امیرمحمد : بیان بریم بیرون
: من شربت درست کنم
امیرمحمد : نیازی نیست پذیرایی شدن
: آخه
امیرمحمد : گفتم نیازی نیست بیا بریم بیرون
به مریم نگاه کردم اونم با ابروش اشاره کرد نمی خواهد رفتیم توی حال
آقاجون : امیرمحمد می خواهم فاکتور خریدهای که برای توران کردی رو ببینم
امیرمحمد : برای چی ؟
آقاجون : می خواهم بدونم چقدر براش خرید کردی اصلاً به دو میلیون می رسه
امیرمحمد : نه آقاجون به پانصد تومان هم نمیرسه زیاد بهتون گفتند .
آقاجون : می خواهم ببینم
امیرمحمد : دیگه دارم زیادی تحمل می کنم
آقاجون : من باید از حق این بچه ها دفاع کنم
امیرمحمد : که چی بشه ؟
آقاجون : حق بچه یتیمه
امیرمحمد : جدی ، یاد حق بچه یتیم افتادید
آقاجون : من که مال بچه یتیم نمی خواهم بخورم
امیرمحمد : جدی آقاجون
آقاجون : معلومه! خانم من تا حالا از این کارها کردم !
مامانی : معلومه نه ، امیرمحمد تو خیلی بد با بزرگترت حرف میزنی
خاله : امیرمحمد با ما چرا اینطوری رفتار میکنی
امیرمحمد : آقاجون لطفاً فردا تشریف بیارید مغازه سه تا چک برگشتی دارید که بابا پاس کرده بود قرار بود هر وقت پول داشتید پرداخت کنید
آقاجون به مبل تکیه داد : باشه فردا میارم
امیرمحمد : اگه اجازه بفرمائید می خواهیم استراحت کنیم .
آقاجون بلند شد ، بقیه ام بلند شدند و رفتند . امیرمحمد تا جلوی در بدرقه اشون کرد .
مریم : دست امیرمحمد درد نکنه خیلی خوب گفت ، تو هم که لال بشو
: من دخالت نکنم بهتره ، هنوز کاری ندارم چشم دیدن من و ندارند وای به حالی که یک کلام حرف بزنم
امیرمحمد اومد داخل : ببخشید مریم خانم
مریم : شما ببخشید که من مزاحمتون شدم .
امیرمحمد : با اجازه شب بخیر
: شب بخیر
امیرمحمد رفت بالا
---
: بیا مریم بریم خوابیم که من صبح زود بیدار بشم برای توران صبحانه ببرم
مریم : حوصله داری ؟
: آره
رفتیم توی اتاق لباس ها رو در آوردیم : آخش راحت شدم
مریم : خیلی بهت می اومد
: ممنون
مریم: کاش منم مثل تو لاغر بودم می تونستم این طور لباس ها رو بپوشم .
: لاغر شو
مریم : کتایون نمی خواهی به امیرمحمد یک سری بزنی
: نه
مریم : چرا نه می دونی که با تو می تونه راحت حرف بزنه
: اگه با من راحت بود نمی رفت توی یک اتاق دیگه
مریم : شاید برای خودش دلیلی داشته
: می تونست دلیل شو برای منم توضیح بده که منم بدونم ، الآن چند وقت از شمال برگشتیم یک بارم دیگه برای اون موضوع به روم نیاورد
مریم : خوب
: خوب نداره من که نمی تونم خودم و بزور بهش بچسبونم
مریم : خوب باید باهاش حرف بزنی
: برم بهش بگم قول دادی من و بگیری
مریم : نه حالا اون طوری ولی...
: مریم تو جای من بودی می رفتی بهش بگی ؟
مریم : نه
: خوب چرا می خواهی من برم بهش بگم ، دوست ندارم بزور به دستش بیارم
مریم : به زور نه ولی یکم تلاش کن ، تو از وقتی از شمال اومدی طرفش نرفتی
: باید چکار کنم همه چیز و براش آماده می کنم ، باید خودش بفهمه
مریم : مهم محبت کردنه
: اون فقط می خواهد من هر وقت خواست در دسترسش باشم منم دوست ندارم
مریم: اون طوری که نمیشه
: خیلی خوب حالا که دیگه سرش خلوت شده ببینم ، بازم یاد من می کنه یا نه ؟
مریم : نمی دونم کتایون حرف های تو هم درست ولی خوب اونم می ترسه جلو بیاد
: موضوع ترس نیست ، نمی خواهد ، بهتر بخوابی مریم
مریم : خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی نتونی بهش بگی نه ؟
: سخت تر اون که ندونی اون بهت چه احساسی داره ، یک بار میگه می خواهم ، بکیارم میره و دیگه محل نمیده
مریم : شاید
: مریم ول کن بزار فکر کنم دوستم نداره شاید من از دوست داشتنم کم شد
مریم : فکر می کنی کم میشه ؟
: شاید کم شد
مریم دراز کشید : خدا کنه شما دو تا هم تکلیف تون مشخص بشه
: بگیر بخواب مریم داری با حرف هات دیوونه ام می کنی .
مریم : بی شعور دارم راهنمایت می کنم
خندیدم : یکی باید اون و راهنمایی کنه ، نه من
مریم : آره باید یک جلسه براش بزارم
: تو برای پدرام بزار که ببینم بالاخره تو رو می خواهد یا نه ؟
مریم : پدرامم بخواهد مامانم دیگه راضی نمیشه
: پدرام فرق داره از قوم مامانته
مریم : پدرام که فعلاً اصلاً جلو نیومده
: میاد
مریم : حالا نوبت تو شده من و سیخ بزنی نه
: چطور برای من خوبه ، برای تو بده
--
;کتایون
به مریم نگاه کردم : بله امیرمحمد
امیرمحمد : نمازت قضا نشه
: ممنون بیدارم
آروم : فکر می کنی شنیده
مریم : نه فکر نکنم چون اگه می شنید وقتی حرف ها در مورد خودتون تموم می شد صدات می زد .
: نمی دونم ، تو بخواب ، من برم یک دوش بگیرم و نماز بخونم بعدم صبحانه رو آماده کنم
مریم : بیام کمکت
: نه بخواب، اگه بیدار شدی دیدی من نیستم بدون رفتم خونه توران
حوله ام و برداشتم رفتم حمام ، وقتی اومدم بیرون رفتم پایین ، نماز خوندم مثل همیشه کمی قرآن خودم . ساعت هفت شد از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه شروع کردم صبحانه درست کردن
هر چی بدستم اومد درست کردم . تو ظرف های خوشگل قرار دادم ، ساعت هشت و نیم بود تموم شد . رفتم بالا تو اتاق امیرمحمد
: امیرمحمد ، امیرمحمد
بیدار نشد آروم تکونش دادم : امیرمحمد
جوابم و نداد کنارش نشستم : امیرمحمد
امیرمحمد چشم هاش و باز کرد : چی شده ؟
: بلندشو باید تا خونه توران بریم
امیرمحمد هراسون بلند شد : برای چی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟
: هیچی باید براشون صبحانه ببرم
امیرمحمد : مگه تو خونشون هیچی ندارن
: چرا دارند ، ولی این یک رسمه
امیرمحمد : من خوابم میاد
: باشه با آژانس میرم
از کنارش بلند شدم ، دستم و گرفت : نمیشه یک ساعت دیگه ببریم
: نه سرد میشه
امیرمحمد بلند شد : باشه ، بریم
: من پایین منتظرتم .
امیرمحمد : باشه
وسایل مرتب کردم ، امیرمحمد اومد گذاشتیم توی ماشین ، رفتیم در خونه خانم بهمنی
: سلام خانم بهمنی ببخشید مزاحم شما شدیم
بهمنی : چی شده ؟ کتایون جان
: هیچی برای توران و آقا مجید صبحانه آوردم
بهمنی لبخندی زد : زحمت کشیدی
: خیلی شرمنده شما شدم ترسیدم هنوز خواب باشند
بهمنی : خوب کردی ، بیدار شدند من براشون می برم
ظرف ها رو دادم بهش : دستتون درد نکنه
برگشتم تو ماشین دیدم امیرمحمد سرش و گذاشته رو فرمون
: خوبی
امیرمحمد : آره بریم
: آره تموم شد بریم
امیرمحمد : دستت درد نکنه کتایون ، خیلی زحمت کشیدی دیگه من از این چیزها خبر نداشتم
لبخندی زدم : دوست نداشتم هر وقت توران یاد امروز بکنه بگه اگه مامان بود این کار رو برام می کرد
امیرمحمد : ممنون
---
در باز کردم ...
:شماها بیرون بودید
امیرمحمد : سلام خاله
: سلام
خدایا این موقع صبح اینجا چکار می کنه !!
خاله : اومدم برای صبحانه توران یک چیزی درست کنیم ببریم
امیرمحمد : زحمت کشیدید خاله ، بردیم الآنم از اونجا بر می گردیم
خاله : یعنی براش صبحانه بردید ، چی بهش دادید مثل جهازش آبروریزی نباشه
دیگه اونجا نایستادم رفتم داخل, دیگه داشتم بیشتر از تحملم تحمل می کردم ، خدایا خاله نیاد اینجا !
---
:کتایون جان
از آشپزخونه رفتم بیرون دیدم خاله دو تا دخترش اومدن تو : بله امیرمحمد
امیرمحمد : چرا رفتی توی آشپزخونه
: خوب صبحانه
امیرمحمد : برای کیه من که می خواهم بخوابم صددرصد خاله ام قبل از اومدن صبحانه خورده
خاله : آره خوردیم
امیرمحمد : خوب خاله اینجا که تعارف نداری ، ما بریم بخوابیم
خاله : مثلاً مهمون اومده
امیرمحمد : مهمون شما که مهمون نیستید ، هر روز اینجاین
ثریا : مامان من و ثنا میریم تو اتاق تهمینه می خوابیم .
امیرمحمد دست من و گرفت : خاله با اجازه ما هم بریم استراحت کنیم .
رفتیم توی اتاق امیرمحمد : بهتر اینجا باشی
: لباسم اون طرفه
امیرمحمد : یعنی چی ؟
: زیر مانتوم تاب پوشیدم
امیرمحمد : بیا برو روی تخت دراز بکش روت ملافه بنداز
: نمیشه که
امیرمحمد : کولر روشنه
چاره ای نداشتم امیرمحمد پشتش و کرد به من روی تخت دراز کشیدم . ملافه رو انداختم روم . دیدم امیرمحمد اومد کنارم دراز کشید
: اینجا می خوابی ؟
امیرمحمد : آره چون می دونم خاله فضوله اینجا یک سری می زنه
: نمیگه چرا اون اتاق نخوابیدی ، مریم اینجا می خوابید
امیرمحمد : نه نمیگه ، بگیر بخواب که من خیلی خسته ام
چاره ای جز این کار نداشتم به خاطر اینکه باز خاله خانم ، به فکر امیرمحمد برای ثریا نیافته . چشم هام گرم شده بود . صدای در اومد تا اومدم بلند بشم دیدم امیرمحمد رفت : بله
خاله : امیرمحمد
امیرمحمد در باز کرد : بله خاله
خاله : برای ناهار چیزی درست کنم
امیرمحمد : نه خاله نیازی نیست غذا داریم .
خاله : از کجا ؟
امیرمحمد : غذاهای دیشب
خاله : باشه ، کتایون اینجاست ، یک لحظه بگو بیاد کارش دارم
آخ حالا با این لباس چطوری برم ، بدبختی رو ببین !!
امیرمحمد : کتایون خاله کارت داره
شام و انداختم رو شونه ام رفتم سمت در : بله خاله
خاله به من نگاهی کرد : چای کجاست ؟
می دونستم می دونه کجاست : همون کابینت زیر سماور
خاله به امیرمحمد نگاه کرد : یادم رفته بود !
امیرمحمد دستش و انداخت دور کمرم : خوب خاله حالا که فهمیدید لطفاً دیگه بزارید ما بخوابیم
خاله : ببخشید
امیرمحمد در اتاق و بست : تو روحت خاله !!!
روی تخت دراز کشیدیم : فکر نکنم امروز بتونیم استراحت کنیم.
امیرمحمد منو بغل کرد : من که می خوابم تو هم بخواب
چاره ای نداشتم چون دیگه نمی تونستم از اتاق برم بیرون ، فعلاً باید به ساز امیرمحمد می رقصیدم اونم اینو فهمیده بود و خوب سوء استفاده می کرد . خوابم برد .

---

:کتایون بلندشو دیگه بسته چقدر می خوابی
چشم هام و باز کردم : خوابم میاد تو برو بیرون به من چکار داری
امیرمحمد : نمی خواهم بلند شو با هم بریم ، حتماً مریم بیدار شده
اسم مریم که آورد تازه یاد اون افتادم از جام بلند شدم : ازش یادم رفته بود .
امیرمحمد شالم و برداشت انداخت روی شونه هام تازه یادم اومد که تاب تنمه ، از جام بلند شدم ، گیره موهام زدم رفتم بیرون ، خوشبختانه مریم هنوز خواب بود یک لباس دیگه تنم کردم شالمم درست کردم رفتم پایین . صورتم و شستم.
امیرمحمد روی مبل لم داده ، رفتم طرفش : هنوز همه خوابیدن ، زود بیدار شدیم .
امیرمحمد خنده ای کرد : بیدار شدیم
: نه منظورم زود بیدارم کردی ، چای می خوری ؟
امیرمحمد لبخندی زد : نه بیا اینجا بشین
: نه برم چای دم کنم .
دستم گرفت کنار خودش نشوند : خیلی خوابت میاد!
: از دیروز نخوابیدم
امیرمحمد دستش انداخت دور شونه ام مجبورم کرد بهش لم بدم
: نمی خواهد دیگه بعد استراحت می کنم .
امیرمحمد : این جوری دوست دارم
: امیرمحمد, زشته! اگه کسی بیاد!
امیرمحمد : همه که می دونن تو با منی چرا به خودت سخت میگیری گلم, روسری تو در بیار.
می خواستم از کنارش بلندشم نگذاشت .
تقلا کردم که بتونم بلند بشم و اون بیشتر بغلم کرد .

---

:امیرمحمد, تو و کتایون کی صیغه تون تموم میشه!
سر جام خشکم زد!!
امیرمحمد : شما اینجاین خاله!
خاله : آره
سریع خودم و مرتب کردم حالا فهمیدم چرا امیرمحمد اینطوری کرد!!
خاله : نگفتی تا کی صیغه تون هست!
امیرمحمد : هنوز هست
خاله : منظورم چند ماه قبل از فوت حاجی بوده
امیرمحمد : نه حاجی بعد از فوتش ما رو صیغه کرده
خاله : منظورم...
امیرمحمد : کتایون چای بزار
از کنارش بلند شدم .. تو دلم گفتم: خیلی نامردی امیرمحمد!!
رفتم توی آشپزخونه ، چای دم کردم ، همون جا نشستم . امیرمحمد و خاله اومدن , جلوی خاله, سرمو بوسید : گلم چرا نیومدی بیرون!
: گذاشتم چای دم بکشه یکدفعه بریزم و بیام
امیرمحمد شالمو باز کرد : خواهشاً این و دیگه سرت نکن
نمی تونستم حرف بزنم فقط بهش نگاه کردم .
خاله : شما که محرمین
دلم می خواست امیرمحمدو خفه کنم, ولی نمی تونستم هیچ کاری انجام بدم .
: برم ببینم مریم بیدار شده!
از پله ها داشتم می رفتم بالا که امیرمحمد دستم گرفت برد توی اتاق خودش : ببین شرمنده مجبور شدم..
: می تونستی..
امیرمحمد آروم : هیچ طوری غیر از این نمی تونستم برخورد کنم ، بیا زنگ بزنم یک صیغه دو روز..
: نه
امیرمحمد : یعنی می خواهی همین طوری!
: نه
امیرمحمد : پس نظر من بهتره!!
زنگ زد به حاج آقا باز مجبور شدم دو روز به خواسته اون باشم .!!
---

رفتم پیش مریم هنوز خواب بود : پاشو دیگه مریم
مریم : چکار داری؟
: پاشو اگه تو بیدار بودی اینطوری نمی شد
مریم چشم هاش و گشاد کرد : چی شده ؟
جریان و تعریف کردم : دم امیرمحمد گرم خوب تو منگنه گذاشتت
: پاشو دهن منم باز نکن
مریم از جاش بلند شد ، رفت دستشویی منم اتاق جمع و جور کردم . مریم برگشت : می خواهی با همین لباس بیای پایین
: نه الآن دامن کوتاه با تاب می پوشم
مریم : آره
: گمشو
مریم : خره جدی میگم تو این کار بکن
: نه
مریم رفت در کمد باز کرد یک دامن تا پایین زانوم بود داد : بپوش
: نه
مریم : غلط کردی یکبار خدا بهت لطف کرده تنت کن دیگه
: چرا خوب
مریم: چون خاله خانم رفع زحمت کنند
: بده
مریم : بده! همون لباس های همیشگی تو بپوش که توشون گم میشی!
: بیشعور
مریم : بپوش
: خیلی کوتاهه
مریم : کجاش کوتاهه بپوش
خودم سپردم دست مریم ، دامن و با یک پیراهن چسب پوشیدم ، روم نمی شد برم پایین .
: من راحت نیستم
لباس های که صبح تنم بود برداشتم تا دوباره بپوشم
مریم : دیوونه
: من راحت نیستم

---

:کتایون
مریم : بفرمائید تو
تهمینه اومد تو به من نگاه کرد : چه لباس قشنگی
مریم : منم بهش میگم قشنگه میگه نه
تهمینه : چرا کتایون خیلی خوشگل شدی بزار تنت باشه ، تو که به امیرمحمد محرمی
: آره ولی دوست ندارم

---

:کتایون
تهمینه در باز کرد : بیا تو امیرمحمد
خشکم زد امیرمحمد اومد تو به من نگاهی کرد ، خیلی طبیعی : نمی خواهی فکر ناهار بکنی
: چرا لباس عوض کنم میام پایین
مریم : تهمینه پس بیا بریم پایین
تهمینه : کتایون پس تا تو بیای من ماست و خیار درست می کنم
: باشه
اون دو تا رفتن پایین به امیرمحمد نگاه کردم : نمی خواهی بری
امیرمحمد : برای چی ؟
: می خواهم لباسم و عوض کنم
امیرمحمد : که چی بشه ؟
: هیچی
امیرمحمد اومد دستم گرفت : بیا بریم پایین
: نه دوست ندارم یک روز اینجوری باشم یکبار اون طوری
امیرمحمد : خوب همیشه همین جوری باش
بهش نگاه کردم : جدی
امیرمحمد : آره
: برو بیرون
امیرمحمد : میای یا بزور ببرمت
: امیرمحمد دوست ندارم
امیرمحمد : بیا حالا بریم تا بعد
: نمیشه
امیرمحمد : بهتر بزار خاله ام اینطوری ببینت شاید دیگه این طرف ها نیاد
: خودت خوب می دونی که بازم میاد ، اون دیگه داره روز شماری می کنه تا یکسال تموم بشه
امیرمحمد : می دونم
مجبورم کرد تا باهاش برم ، وقتی رفتم توی آشپزخونه ارسلان : کتایون چقدر ناز شدی
: ممنون
مریم بهم چشمکی زد
ثریا : تو اینطوری هم بلندی, لباس بپوشی...
محل ندادم ، غذا رو گرم کردم . آروم به مریم : خدا لعنتت کنه مریم
مریم : تو نفرین کن ، امیرمحمد دعا می کنه
خاله : لباس مال خودته کتایون
بهش نگاه کردم : بله
مریم : خودش دوخته
خاله اخم هاش رفت توی هم ، میز آماده کردم ، بعد از غذا من و مریم تو آشپزخونه تنها شدیم : مریم از دست تو ببین حالا باید چکار کنم
مریم : هیچی یکم مثل آدم لباس بپوش حالم بد میشه وقتی با اون لباس ها گشاد می بینمت
: اون طوری خوبه
مریم : خوبه تو خیاطی هر کی تو رو می بینه میگه چقدر خود خیاط بد سلیقه است
: سوء استفاده نکن
مریم : به جان خودم راست میگم ، چه ایراد داره همیشه اینطوری راه بری ، یکم از زیبایت استفاده کن
: هیچ وقت این کار و نمی کنم
مریم : احمقی
: بزار باشم .
چای ریختم رفتیم توی حال دیدم خاله آماده شده : خوب ما بریم دیگه
تو دلم گفتم : چه عجب تشریف ببرید, دیگه ام نیاین!!
تندیس : کجا خاله ؟
خاله : برم خونه کار دارم ، قراره برای ثریا فردا خواستگار بیاد
مریم به من نگاهی کرد لبخندی زد .
تهمینه : مبارک باشه
ثریا : مامان من گفتم نمی خواهم من انتخابم و قبلاً کردم
خاله : بی خود می بینی که انتخاب شما فعلاً زن داره
ثریا : خوب تموم میشه دیگه
خاله : یعنی می خواهی از ته مونده کتایون استفاده کنی
حرفش خیلی زشت بود به امیرمحمد نگاه کردم دیدم داره با کنترل بازی می کنه و اصلاً هیچی نگفت .
ثنا : مامان من حاضرم
ثریا : چرا باید ناراحت بشم . امیرمحمد از اول مال من بوده ، خاله اول می خواست من و بگیره ولی بعد حاجی نگذاشت ، تو زندگی من و امیرمحمد دخالت کرد ، بدم کتایون می دونه امیرمحمد برای یک مدت می خواهدش بعدم مثل دفعه قبل ولش می کنه .
دیگه نتونستم حرف هاش و گوش کنم از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه حق با ثریا بود.. قصد امیرمحمد همین بود . نا خواسته اشک هام ریخت..
---

:کتایون
سریع اشک هام پاک کردم : بله مریم
مریم اومد بغلم کرد : گریه نکن کتایون قوی باش او می خواست همین اتفاق بیافته
: خوب راست گفته
مریم : نه کتایون
: چرا واقعیت داره .
مریم : خود تو جمع جور کن نذار بفهمن که کم آوردی
صورتم شستم . حالا باید با امیرمحمد چکار می کردم من دوستش داشتم ولی اون...
مریم : می خواهی بریم خونه ما
: نه بریم مغازه
مریم : باشه بیا حاضر شو بریم .
با هم رفتیم بالا حاضر شدم اومدیم پایین هنوز خاله نرفته بودند . امیرمحمد وقتی من و دید : کجا ؟
: مغازه کار دارم
امیرمحمد : نمی خواهد بری
: باید حتماً برم باید یک لباس برای فردا تحویل بدم این مدتم نتونستم کارهاش و بکنم .
امیرمحمد : صبر کن خودم می برمتون
: نیازی نیست می تونیم بریم .
امیرمحمد با اخم : لازم نکرده ، خاله داشتید می رفتید نه ؟
خاله با ناراحتی بلند شد : بله
امیرمحمد : به سلامت
خاله : من خاله اتم!
امیرمحمد : خاله دیگه نمی خواهم مدتی نه شما نه خاندان شما رو ببینم ، می خواهم یکم هم خودم هم خانواده ام آرامش داشته باشند . ثریا بهتره به همین خواستگارت جواب بدی چون من زن دارم حتی اگه یکسالم تموم بشه ، بازم اون زن منه! اگه می خواستم تا حالا داماد شده بود
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 131- رمان کتایون , رمــــــان زیبــا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 97- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 69- رمان کدامین نگاه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45934

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا