تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آبی به رنگ احساس من (فصل چهارم)



ساعتی بود که توی اتاقم نشسته بودم..در اتاق باز شد..شاهد همراه زبیده و یکی از ندیمه ها اومد تو..از روی تخت بلند شدم و ایستادم..چهره ی شاهد چیزی رو نشون نمی داد..زبیده هم همینطور..
شاهد با صدای نسبتا بلندی گفت :کارت بد نبود..یکی از مهمون ها بدجور چشمش تورو گرفته..پول خوبی هم در ازای تو میده..فقط خواسته ش اینه براش خصوصی برقصی..تو یکی از همین اتاق ها..
به ندیمه گفت :ببرش تو اتاق..
ندیمه به طرفم اومد..با وحشت داد زدم :نه..توروخدا..مگه خودت نگفتی برای مهمونات برقصم ؟خب اینکارو کردم..تو که می گفتی به پول احتیاجی نداری..پس توروخدا اینکارو با من نکن..
با اخم غلیظی رو به ندیمه گفت: ببرش..
ندیمه دستمو گرفت..
شاهد :اگر کاری که گفتمو درست انجام ندی همین الان تحویل شیخ میدمت..وای به حالت اگر خلاف اینی که گفتم انجام بدی..برو..
لحنش خیلی خیلی جدی بود..به طوری که وقتی گفت میدمت به شیخ یه لحظه حس کردم الانه که از حال برم..
ندیمه دستمو کشید..
خدایا ..این پست فطرت چرا انقدرمنو زجر میده؟..

از اتاق رفتم بیرون..ندیمه به طرف همون اتاقی می رفت که اون شب با شاهد اونجا بودیم و من براش رقصیده بودم..
در اتاق رو باز کرد وکنار ایستاد..
همین که رفتم تو درو بست..
یه مرد کت و شلواری وسط اتاق ایستاده بود..پشتش به من بود..صدای در رو که شنید اروم برگشت..
همون مرد عینکی بود..می دونستم..همون موقع که دیدمش یه حس بدی بهم دست داده بود..
با همون لبخند نگاهم می کرد..ولی نگاه من پر از نفرت بود..
دلم می خواست داد بزنم :عوضی چی از جونم می خوای؟..
ولی نتونستم..اگر اینو می گفتم به شاهد می گفت و اون هم همین امشب منو می داد به شیخ..
دیگه راه فراری نداشتم..
شاهد گفت فقط براش برقصم..پس خطری نداره..

همون موقع در اتاق باز شد..برگشتم..الیا بود که یه شیشه شراب تو دستاش بود..
با لبخند گرفت جلوم و زیر لب اروم گفت :اینو شاهد داد..براش بریز بخوره..

سرمو تکون دادم..از اتاق رفت بیرون..شیشه رو گذاشتم رو میز..با دستای لرزونم براش ریختم..از بس دستم می لرزید لیوان از دستم افتاد ولی وسط زمین وهوا گرفتمش..
نفسمو دادم بیرون..سنگینی نگاه اون مرد رو حس می کردم..براش ریختم..به طرفش رفتم..دادم دستش..چشماش سبز و خمار بود..صورتش سرخ شده بود..
نگاهمو با نفرت از روش برداشتم..رفتم وسط اتاق..
کنترل دستگاه پخش توی دستش بود..دکمه رو فشرد..صدای موزیک تو اتاق پخش شد..
اهنگ اولش ملایم بود..دستامو بردم بالا و با حالت خاصی اروم چرخیدم .. دستمو هم به نرمی موج می دادم..
اهنگ تند شد..
برگشتم طرفش وکمرمو لرزوندم....
يا عالم بالحال عندي سؤال عن حبيبي إلي في بعدو طال
ای عالم به حالم از معشوقم که دوریش طول کشید
دستمو بردم جلوشو با ریتم تیک می زدم ومی رفتم جلو..
کمرمو می لرزوندم و در همون حال دستمو برده بودم زیر موهام..
کم کم اخماش رفت تو هم..تعجب کرده بودم..انگار خوشش نیومد..
به درک..همینی که هست..از ناز وعشوه خبری نیست..

سابني فنار قلبي احتار أعمل ايه الليالي توعد
مرا در آتش رها کرد سوالی دارم قلبم سرگردان است چه کنم
اومد طرفم..با لرزش خاصی که به سینه و کمرم دادم رفتم عقب..
وسط اتاق ایستاد..
دستامو باز کردم وچرخیدم وپشتمو بهش کردم..
دستامو رو هم گذاشتم وگرفتم جلوی صورتم ..کمرمو به چپ و راست تکون می دادم..

أيه تسوى الدنيا لو ثانية ولا ثانية في بَعدك حبيبي
این دنیا چه ارزشی دارد اگر یک لحظه و کمتر از یک لحظه دور از تو باشم عزیزم

حسيت انا بيها بحلاوة لياليها يا منايا وتعذيبي
فکر کردم من برای او شیرینی شبهایش هستم تو خواسته من هستی و عذابم می دهی
برگشتم..صورتش سرخ شده بود..از چشمای سبزش اتیش می بارید..
لب به لیوانش نزده بود..رفتم طرفش ولی تو یک قدیمش با ژست خاصی برگشتم عقب..
زل زده بود به من..
طمني عليك عامل ايه يا واحشني ارجعلي بستناك
مرا از خودت مطمئن کن چه کنم ای که دلتنگم کردی پیشم برگرد منتظرتم

مشتاقة ا ليك ولنظرة عينيك وللمسة ايديك يا اجمل ملاك
دلتنگتم و دلتنگ نگاه چشمانت و لمس دستانت هستم ای زیباترین فرشته ها
دستامو باز کردم و چرخیدم..سرمو گرفته بودم بالا..باز هم لوستر دور سرم می چرخید..ریتم تند بود..حرکات من هم تند شده بود..
با تموم شدن اهنگ ایستادم..نباید ناراضی باشه..
همه شون عوضی هستند..اینم یکی از همون عرب های زبون نفهمه..

لیوانو گذاشت رو میز..یه فلش از توی جیبش در اورد..با لبخند کجی نگاهم کرد..
چه قصدی داره؟!..
رفت سمت دستگاه..فلش رو وصل کرد..دکمه رو زد..یه اهنگ ایرانی بود..
به عربی یه چیزی گفت..
فکر کنم گفت برقصم..
صدای موزیک تو فضای اتاق پخش شد..
اروم شروع کردم به رقصیدن ولی لحظه به لحظه بیشتر مبهوت می شدم..

دوباره با تو چه خوبه حالم
داشتن چشمات شده خیالم

ریتم نسبتا تند بود..من هم چرخیدم..

تموم فکرم پیش چشاته
چه حس خوبی توی نگاته

یک چرخ..عینکش..یک چرخ ..ریش هاش..چرخیدم..چشماش..چرخیدم ..موهاش..یک چرخ دیگه..
ایستادم..مات و مبهوت زل زدم بهش..
یه لایه ماسک که شبیه پوست بود از روی صورتش برداشت..کش می اومد..
مردم..روح از تنم خارج شد..
صاف و صامت سرجام ایستادم..قدرت حرکت از پاهام گرفته شد..
چشمام به اشک نشست..انگار قلبم دیگه تپش نداشت..یا شاید انقدر تپشش بالاست که حسش نمی کنم..

بهارم..بهـــارم..دیگه طاقت دوریتو ندارم..
بهارم..بهـــارم..واسه دیدن تو بی قرارم
بهارم..بهـــارم..دیگه طاقت دوریتو ندارم..
بهارم..بهـــارم..واسه دیدن تو بی قرارم

با لبخند زل زده بود به من..
نه..
لبخندش حالمو بد نکرد..قلب مرده م رو بیتاب کرد..
چشمای مشکیش منو نترسوند ..تنم ..همه ی وجودمو لرزوند..
خودش بود..
خودش بود..
لب های لرزانمو باز کردم وبا بغض زمزمه کردم :آ..آریا !!..
دستاشو از هم باز کرد..انگار طلسم باطل شد..
تا اون موقع خشک شده بودم و نمی تونستم تکون بخورم..
ولی با این کارش روح گرفتم..جون گرفتم..
به طرفش دویدم..توی اغوشش فرو رفتم..
به لباسش چنگ زدم..از ته دل ضجه می زدم..
اون..
روی موهام دست کشید وفقط گفت :بهارم..

با شنیدن صداش هق هقم بلندتر شد..باورم نمی شد..
اریا..اینجا..
توی بغلش بودم..گرمای اغوشش رو حس می کردم..بوی عطرش..اره خودش بود..همون عطر اشنا..
خدایا اون برگشت..به قولش وفا کرد..احساس می کردم هران امکان داره تو اغوشش از حال برم..من..تا الان فکر می کردم اریا..کسی که عاشقانه دوستش دارم مرده..ولی الان...تو اغوشش بودم..برام مثل یک معجزه بود..یک رویای شیرین..

همونطور که به لباسش چنگ می زدم با ضجه گفتم :اریا..توی این مدت کجا بودی؟!..اون کیارش نامرد بهم گفت که تورو کشته..تو..
با لحن ارامش بخشی کنار گوشم گفت :هیسسسس..می دونم..همه چیزو می دونم..

اروم از تو بغلش اومدم بیرون..به صورتش نگاه کردم..از دیدنش سیر نمی شدم..انقدر شوکه شده بودم که قادر نبودم روی پاهام بایستم..
اشک توی چشماش حلقه بسته بود..دستای سرد ولرزونمو اوردم بالا..انگشتامو اروم کشیدم رو صورتش..
چشماشو بست..صورتش داغ بود..سرشو کج کرد و نوک انگشتمو بوسید..تن سردم گرم شد..
لبخند زدم..ولی هنوز هم اشک می ریختم..
چشماشو باز کرد..
چشمام فقط اونو می دید..قلب بی قرارم حضور اونو می طلبید..
خدایا باور کنم؟..
با بغض گفتم :باورم نمیشه که اینجایی..انگار دارم خواب می بینم..
لبخند مهربونی زد.. صداش گرفته بود..گفت :مطمئن باش بیداری خانمی..بهت قول داده بودم برمی گردم..همیشه هم گفتم مرده و قولش..
لبخند محوی زدم وبا گریه گفتم :دلم برات تنگ شده بود..
اروم سرشو تکون داد و با همون لحن گفت:منم همینطور..شاید بیشتر از تو..
-کیارش بهم گفت تورو کشته..
--قضیه ی کیارش و اومدنم به دبی طولانیه..فعلا باید از اینجا بریم..
یاد شاهد افتادم..لبخند رو لبام ماسید..
اریا متعجب گفت :بهار..چی شد؟!..
با غم نگاهش کردم وگفتم :چطوری از دست شاهد فرار کنیم؟!..
نفس عمیقی کشید وگفت :باید یه کاریش کنیم..ماشین بیرون درست پشت عمارت منتظر ماست..همین که بتونیم از اینجا بریم بیرون یک راست میریم سفارت..از طریق سفارت ایران توی دبی می تونیم اقدام کنیم ودر کمترین زمان ممکن برمی گردیم ایران..

از اینکه اینجا بود..کنارم بود..کمکم می کرد..توی دلم غوغایی بر پا شده بود..
با لبخند زل زده بودم توی چشماش..
روی لب های اریا هم لبخند بود ..ولی اروم اروم لبخندش محو شد..تعجب کردم..
صداش جدی و گرفته شد :بهار..
با تعجب گفتم :بله !!..
دهان باز کرد حرفی بزنه ولی نتونست..
نفسش رو فوت کرد..انگار کلافه بود..ولی چرا؟!..
کمی رفت عقب..
همونطور که طول و عرض اتاق رو با قدم های کوتاه طی می کرد گفت :الان وقتش نیست که زیاد برات توضیح بدم..می دونم که کیارش تو رو فروخته به این نامردا..می دونم که مجبورت کردن این کارا رو بکنی..از شناختی که روی تو دارم مطمئنم خودت نخواستی به اینجا کشیده بشی..ولی می خوام بدونم..بدونم که..

کلافه بود..به موهاش دست کشید..
منظورش رو فهمیده بودم..نگران بود..درکش می کردم..

جلو رفتم..رو به روش ایستادم..توی چشم های هم خیره شدیم..
سعی کردم تا اونجایی که می تونم نگاهم..کلامم..صداقت داشته باشه..
با لحن ارومی که بغض داشت..گفتم :اریا..به روح مادرم قسم می خورم..به تموم مقدسات عالم قسم که من هنوز همون بهارم..هنوز هم پاکم..هنوز نشکستم اریا..مطمئن باش بهار هنوز هم بهاره..
چند لحظه توی چشمام زل زد..به طرفم اومد..بازوهامو گرفت ومنو کشید تو بغلش..
محکم منو به خودش می فشرد..

زیر گوشم زمزمه وار در حالی که صداش لرزش خاصی داشت گفت :می دونم بهار..می دونم..لازم نیست قسم بخوری..من که گفتم می شناسمت..گفتم مطمئنم خودت نخواستی اینجوری بشه..مجبورت کردن..حرفاتو قبول دارم..چون دلم قبولت داره..

دستامو محکم دورکمرش حلقه کردم..خوشحال بودم بهم اعتماد داره..می ترسیدم باورم نکنه ..
می ترسیدم بذر شک توی دلش کاشته بشه..

خدایا شکرت که عشقمو ازم نگرفتی..الان دیگه تنها نیستم..همه چیزمو بهم برگردوندی..
اریا برای من همه چیز بود..بعد ازمادرم فقط اونو داشتم..
نمی خواستم از دستش بدم..به هیچ وجه..
اروم منو از خودش جدا کرد..

--باید هر چه زودتراز این عمارت بریم بیرون..اینجا امن نیست..به من هم گفتند فقط 1 ساعت می تونم توی اتاق باشم..
با نگرانی گفتم :ولی اریا تو شاهد رو نمی شناسی..ادم درستی نیست..چطوری می خوای از اینجا فرار کنیم؟!..
سکوت کرد..معلوم بود داره فکر می کنه..
یه فکری تو سرم بود..ولی نمی دونستم میشه عملیش کرد یا نه..
نمی تونستم به اریا چیزی بگم.. چون مطمئن بودم مخالفت می کنه..
ولی باید یک جوری قانعش می کردم..
-من می دونم باید چکار کنیم..فکر کنم بتونم یه کاری کنم..

کمی نگاهم کرد..
با لحن خاصی گفت :می خوای چکارکنی؟!..
-من قبلا با الیا..یکی از اعضای همین عمارته ولی دختر خوبیه..باهاش حرف زدم..قرار شد توی مشروب شاهد داروی خواب اور بریزه..به خدمه و نگهبان ها هم بده..بعد که بیهوش شدن فرار کنم..قصدم برای امشب این بود..حالا می تونیم 2تایی فرار کنیم..ولی فقط می مونه یک چیز..
--چی؟..
نگاهش کردم..منتظر چشم به من دوخته بود..
من من کنان گفتم :باید یک جوری سر شاهد رو گرم کنیم ..باید اون مشروب رو بخوره..
انگشتش رو به لبش گرفت..ابروهاشو کشیده بود تو هم..نگاهش به من مشکوک بود..
--بهار میخوای چکار کنی؟!..نگو که..
ادامه نداد..
وای خدا چه تیز بود..ولی نباید بفهمه..مطمئنا بفهمه جلومو می گیره..

-هیچی.. فقط گفتم که باید یک جوری سر شاهد رو گرم کنیم..من می دونم باید چکار کنم..قول میدم همه چیز به خوبی پیش بره..
یه قدم به عقب برداشتم که سریع بازومو گرفت..
نگاهش نگران بود..اخم غلیظی روی پیشونیش نشسته بود..
با لحن جدی وقاطعی گفت :اگر فکر کردی میذارم بری پیش اون نامرد تا یک جوری سرشو گرم کنی ..کاملا در اشتباهی بهار..هرگز این اجازه رو بهت نمیدم..

سعی کردم باهاش منطقی حرف بزنم تا قانع بشه..
-اریا می دونی امشب اگر فکر فرار به سرم نزده بود چی می شد؟!..
زل زدم بهش..خدا کنه خودش از توی چشمام منظورمو بخونه..بیانش برام سخت بود..

صورتش از عصبانیت سرخ شده بود..نفس هاش تند شد..
با خشم غرید :خیلی غلط کرده مرتیکه ی بی شعور..همون موقع که داشتی توی سالن برای اون عرب های پست وعوضی می رقصیدی خونم به جوش اومده بود..همه ش نقش بازی می کردم که کسی بهم شک نکنه..ولی باز هم از زور خشم به خودم می لرزیدم..الان دیگه طاقت ندارم که ببینم می خوای بری سر اون مرتیکه رو گرم کنی..یه کاریش می کنیم ولی من این اجازه رو بهت نمیدم..

لحنش قاطعانه بود ولی کار دیگه ای از دستمون بر نمی اومد..
-اریا اروم باش..قبول کن راه دیگه ای نداریم..این عمارت پر از نگهبانه..سالن پایین پر از خدمه و ندیمه ست..زبیده همه ش پایین داره می پلکه..درضمن همین الان میان دنبالم..اگر باهاشون نرم بهمون شک می کنند..من درستش می کنم..مطمئن باش چیزی نمیشه..تو هم توی این عمارت هستی..خواهش می کنم قبول کن..
پشتشو کرد بهم..عصبانی بود..دستاشو مشت کرده بود..
با صدا بلندی که پر از خشم بود گفت :هرگز..حرفش رو هم نزن..

تقه ای به در خورد..هل شدم..
رو به اریا گفتم :خواهش می کنم قبول کن..همین یک راه رو داریم..اگر شاهد بو ببره من تورو می شناسم یا سرش کلاه گذاشتیم زنده مون نمیذاره..

برگشت ونگاهم کرد..
جدی گفت :می دونم اینجا ایران نیست..قانون خاصه خودش رو داره..من و تو هم شهروند این کشور نیستیم..ولی با این حال این کاری که تو می خوای بکنی ریسکه..دختر چرا نمی فهمی؟!..

نیم نگاهی به در انداختم..
تندتند گفتم :می دونم می دونم..ولی فقط همین کارو می تونیم بکنیم..قول میدم اتفاقی برام نیافته..باشه؟..
در اتاق باز شد..اریا سریع برگشت..الیا بود..
نیم نگاهی به اریا انداخت و گفت :بهار شاهد میگه بیا بیرون..
همون موقع اریا خواست برگرده یه چیزی بگه که دست الیا رو گرفتم وکشیدمش تو اتاق..
بنده خدا داشت سکته می کرد..

بدون فوت وقت یه خلاصه از خودم و اریا براش گفتم..البته اروم زیر گوشش گفتم..اریا نشنید..
نگاه اریا رو روی خودم حس می کردم..
الیا مات و مبهوت نگاهش بین من واریا می چرخید..

الیا :حالا میخوای چکار کنی؟!..
اروم زیر گوشش گفتم :الان دست منو بکش بگو شاهد گفته باید بریم..بگو گفته اگر بهار نیاد میاد تو اتاق..یه ذره پیاز داغشو زیاد کن..اریا نمیذاره بیام..من سر شاهد رو گرم می کنم..تو هم بعد از اینکه همه بیهوش شدند ما رو ازاینجا فراری بده..می تونی؟!..

نگاهش رنگ تردید داشت..ولی گفت :باشه..یه کاریش می کنم..
گونه ش رو بوسیدم :ممنونم الیا جان..خیلی گلی..

لبخند ماتی زد و دوباره به اریا نگاه کرد..نگاه اریا پر ازاخم وجدیت بود..
هیچ کدوم از حرف های ما رو نشنید..

الیا همون کاری که ازش خواسته بودم رو انجام داد..کشون کشون منو برد سمت در..
اریا به طرفمون خیز برداشت وبا صدای بلند گفت: کجا؟!..
ایستادم و نگاهش کردم..
با التماس گفتم :اریا..
--نمیشه..

الیا رو به اریا گفت :شاهد الان میاد تو اتاق..اگر ببینه شما و بهار اینجا هستید مطمئن باشید برای بهار خوب نمیشه..من شاهد رو می شناسم..از هیچ کاری ابا نداره..اگر جون بهار براتون ارزش داره جلوشو نگیرید..شما خودتون رو بزنید به بیهوشی..شاهد توی شرابی که برای شما اوردم داروی بیهوشی ریخته بود تا بیهوش بشید و به بهار کاری نداشته باشید..اگر خودتونو بزنید به بیهوشی می تونید اینجا بمونید ..وگرنه شاهد ردتون می کنه..

اریا هیچی نمی گفت..
با نگرانی رو به الیا گفتم :اریا دیگه گریم نداره..شاهد شک نمی کنه؟!..
الیا چیزی نگفت..
اریا با لحن اروم و گرفته گفت :ماسک رو نمی تونم بچسبونم ولی ریش و لنز و عینک رو میذارم..

با تعجب نگاهش کردم..یعنی قبول کرد؟!..ولی هنوز نگاهش جدی بود..هیچی نمی گفت..
همون کاری که گفت رو انجام داد..ریش رو به صورتش چسبوند..رفت جلوی اینه لنز رو گذاشت..
عینکش رو زد..به کل قیافه ش تغییر کرد..
به شوخی گفتم :خوش تیپ شدیا..
ولی با اخم جوابمو داد..یاد زمانی افتادم که ازم بازجویی می کرد..همینجوری سرد وخشن بود..

صدای شاهد رو شنیدم که الیا رو صدا می زد..
الیا دستمو کشید..برگشتم وبه اریا نگاه کردم..بغض کرده بودم..نگاه نمناکمو دوختم بهش..
نگاهش گرفته بود..با اخم کمرنگی سرشو چرخوند..
از اتاق رفتیم بیرون..حالشو درک می کردم..ولی راه دیگه ای نداشتیم..
این نقشه نصفش طی شده بود..
شاهد تو درگاه اتاقم ایستاده بود..
در رو باز گذاشت تا من برم تو..رو به الیا گفت :اون یارو بیهوشه؟.
الیا نیم نگاهی به من انداخت وگفت :اره..
شاهد لبخند زد وگفت :خوبه..بذارید به حال خودش باشه..می تونی بری..
الیا نگاه کوتاهی به من انداخت..نگاهش نگران بود..سرشو انداخت پایین و برگشت..اروم از پله ها رفت پایین..

هنوز نرفته بودم تو اتاق..شاهد با سر به داخل اشاره کرد..یعنی برم تو..
استرس داشتم..کف دستامو به هم فشردم..روی پیشونیم عرق نشسته بود..قلبم می لرزید..
گوشه ی اتاق دستگاه پخش قرار داشت..اینو کی اوردن اینجا؟!..حتما وقتی تو اتاق پیش اریا بودم اورده بودنش..این ادم توی این عمارت چند تا دستگاه پخش داره؟!..

سکوت کرده بود ..هیچی نمی گفت..مستاصل وسط اتاق ایستاده بودم ونمی دونستم باید چکار کنم..
روی میز کنار دیوار پر بود از شیشه های مشروب و قالب های یخ..الیا از قبل داخل شیشه دارو ریخته بود..پس نباید نگران چیزی باشم..
به طرفم اومد..روبه روم ایستاد..چشمای خاکستریش رو دوخته بود تو چشمای من..سعی کردم تا می تونم بی تفاوت باشم..
لبخند کمرنگی روی لباش بود..دستشو اورد بالا..با پشت انگشتش اروم کشید رو گونه م..هیچ حرکتی نکردم..فقط نگاهش کردم..
یک تای ابروشو داد بالا و گفت :یخ کردی؟!..
اره..سردم بود..لرز داشتم..راست میگرفت..سردیه پوستم ..لرزش تنم .. هیجان درونیم ..همه وهمه به خاطر خودش بود..به خاطر نقشه ای که می خواستم اجرا کنم..خدایا کمکم کن همه چیز به خوبی پیش بره..

به بازوهام دست کشید..هنوز همون لبخند رو لباش بود..نگاهمو به گردنش دوختم..
انگشت اشاره ش رو اورد بالا و گذاشت زیر چونه م..اروم سرمو بالا گرفت..مجبور شدم نگاهش کنم..زل زده بود توی چشمام..
با لحن خاصی زمزمه کرد :دختر آریایی!!..دختر ایرانی!!..
لباشو به گوشم نزدیک کرد و ادامه داد : امشب علاوه بر رقص عربی باید برام ایرانی هم برقصی..این رو دیگه بهت اموزش ندادن..
دستشو دور کمرم حلقه کرد..قلبم ریخت..به کمرم دست کشید..
--باید با لرزش بدنت..موجی که به موها و دستات میدی..
دستشو اورد بالا تر..روی شونه م و قفسه ی سینه م کشید..
--ناز و عشوه ت..لبخند و نگاهت..دلبری هات..باید بتونی محوم کنی..منو ماته خودت کنی..می خوام امشب کاری کنی فقط من باشم وتو..می خوام ظرافته زنانه ت..اینکه میگی یه دختر ایرانی هستی رو به رخم بکشی..می خوام ببینم یه دختر ایرانی چطور می تونه خیلی زیبا ایرانی برقصه!!..

توی چشمام خیره شد وگفت :تا به الان هر دختری جلوم رقصیده فقط وفقط رقصش عربی بوده..خودم خواستم..دوست نداشتم برام ایرانی برقصند..ولی امشب..

لبخندش پررنگ تر شد..
--امشب برای اولین بار از تو می خوام که برام ایرانی برقصی..هر چی بلدی..برام مهم نیست در حد حرفه ای باشه یا مبتدی..فقط برقص..ایرانی برقص..

منو ول کرد..خودشو کشید کنار..سرجام خشک شده بودم..منظورشو از این حرف ها نمی فهمیدم..نگاهش یه جور خاصی بود..نمی دونم چی..ولی..برام گنگ بود..

به طرف دستگاه پخش رفت..
--اهنگ اول رو برام عربی برقص..می خوام هرچی لرزش توی بدنت ..ناز توی دستات ..عشوه توی چشم هات و حرکاتت داری برام رو کنی..شروع کن دختر ایرانی..

صدای موزیک توی اتاق پخش شد..با شنیدن صدا به خودم اومدم..
شروع کردم به رقصیدن..نشست روی تخت..پس چرا شراب نمی خوره..؟!..

انا عناديه وبحب اللي يموت فيه
من لجبازم و کسی را دوست دارم که برایم بمیرد

ويطمن قلبي وعنيه
و قلب و چشمانم را مطمئن کند

تقسي عليه مناجيش غير بالحنيه
من جز با دلسوزی نیامدم به من دلسنگی می کنی

اهدي ياحبيبي شويه
عزیزم کمی آرام باش

دستامو از هم باز کرده بودم و همراه با لرزش کمرم و دستهامو هم تکون می دادم..محو کمرم و لرزش بدنم شده بود..
قلبم بی محابا خودش رو به دیواره ی سینه م می کوبید..نگاهش خیره بود..روی کل اندام من می چرخید..
به هر کجا از بدنم که لرزش می دادم نگاه اون هم به همون طرف کشیده می شد..

عناديه وعليك انا لوحتعذبني
با تو لجباز هستم اگر بخواهی عذابم دهی

اب دهانمو قورت دادم تا بغضم پایین بره ..ولی هنوز سرسختانه راه گلوم رو بسته بود..
اریا الان توی اون اتاقه..در چه حاله؟!..
می دونستم عصبانیه..حالشو درک می کردم..

مية مية معاك كده لو مش حتسيبني
صد بار صد بار با تو هستم اگر نخواهی رهایم کنی

لو ليله تسهر عشاني تطلب حناني
اگر شبی به خاطرم بیدار بمانی و بخواهی مهربان باشم

تلاقيني مستنيه
مرا را منتظر می بینی

روی تخت نیمخیز شده بود..کمرمو چرخوندم و یه دور به همین شکل چرخیدم..
سعی می کردم حرکاتم موزون باشه..مسلط وهماهنگ..
باید کشش می دادم..این بازی همین امشب باید تموم بشه..حالا که اریا رو داشتم..حالا که برگشته بود پیشم..حالا که توی اوج تنهایی بهش نیاز داشتم پیشم بود..
پس باید بیشتر از قبل تلاش کنم..برای رسیدن به هدفم راه زیادی نمونده بود..

مش نسايه بنسي اللي بينسي هوايه
فراموش کار نیستم که کسی را که عشقم را فراموش کند فراموش کنم

تتعبني حتتعب ويايه
اگر مرا خسته کنی با من خسته خواهی شد

تقسي عليه مناجيش غير بالحنيه
من جز با دلسوزی نیامدم به من دلسنگی می کنی

اشاره کرد به طرفش برم..با حالت رقص در حالی که باسن وسینه م رو تکون می دادم به طرفش رفتم..
با دست به پاهاش اشاره کرد..یعنی بنشینم رو پاهاش !!..چشمام گرد شد..بی توجه به خواسته ش چرخیدم و برگشتم وسط سالن..
نگاهش کردم..اخماش حسابی تو هم بود..نباید خراب می کردم..اگر عصبانی بشه همه چیز به هم می ریزه..باید کاری کنم مطیع بشه..مات بشه..نباید تحریکش کنم..

اهدي ياحبيبي شويه
عزیزم کمی آرام باش

عناديه وعليك انا لوحتعذبني
با تو لجباز هستم اگر بخواهی عذابم دهی

مية مية معاك كده لو مش حتسيبني
صد بار صد بار با تو هستم اگر نخواهی رهایم کنی

به طرفش رفتم..اخماش اروم اروم
برچسب ها: رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , دنیای رمان - رمان آبی به رنگ احساس من fereshteh27 , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان خوانها , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمانکده من , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , ر..مثل رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45930

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا