تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آبی به رنگ احساس من (فصل هفتم)



در یکی از اتاق ها رو باز کرد..رفتیم تو..در رو بست..
هر دو نفس نفس می زدیم..
اریا یک دفعه زد زیر خنده..نگاهش کردم..
با خنده گفت :عجب موش وگربه بازی شده..
اروم خندیدم و چیزی نگفتم..نگاهی به اتاق انداختم..دور تا دور دیوار اتاق پر از قاب عکس بود..یه ساعت قدیمی بزرگ هم گوشه ی دیوار بود..

داشتم یکی یکی قاب عکسا رو نگاه می کردم که گرمی دست های اریا رو دور کمرم حس کردم..از پشت چسبید بهم..سرمو به سینه ش چسبوندم..حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد..
-اریا تا کی مجبوریم اینطور نقش بازی کنیم؟!..
نفس عمیقی کشید وگفت :تا وقتی اقابزرگ از خر شیطون به خیر و خوشی پیاده بشه..
لبخند زدم ..

تقه ای به در خورد..از هم فاصله گرفتیم..
اریا به طرف در رفت..مادرش پشت در بود..
بدون اینکه نگاهم کنه با صدای ارومی رو به اریا گفت :بیا بیرون کارت دارم..
اریا چند لحظه به مادرش نگاه کرد..
برگشت و رو به من گفت :زود بر می گردم..در رو از تو قفل کن..
-باشه..

نگاهم نگران بود..همین که ازاتاق رفت بیرون در رو قفل کردم..
سرتا پام می لرزید..از رودررو شدن با اقابزرگ وحشت داشتم..
کسی که پدرم رو کشته بود..حق نبود..نه..این کار درست نبود..قانون باید پدرم رو مجازات می کرد نه اقابزرگ..
این قانون اقابزرگ رو قبول نداشتم..با این حال طبق وصیت مادرم باید عمل می کردم..
1 ساعت از رفتن اریا می گذشت..ولی اریا هنوز برنگشته بود..
*******
مادرش در اتاق را بست..به اریا نگاه کرد..
--اقابزرگ فهمیده اومدی..ماشینت رو جلوی در دیده..بهش گفتم رفتی بالا استراحت کنی..می خواد ببینت..

اریا به تکان دادن سر اکتفا کرد..مادرش به او خیره شده بود..نگاهش مشکوفانه بود..
اریا :چیزی شده؟!..
مادرش با شک نگاهش کرد و گفت :اریا من مادرتم درسته؟!..
-البته..
--من بزرگت کردم..از اب و گل درت اوردم..تو پسرمی..می شناسمت..می دونم همینجوری دست یه دختر رو نمی گیری بدون اجازه ی من و پدرت ببری عقدش کنی..بعد هم بیاریش تو خونه ت..
-چه می خوای بگی مادر؟!..
--تو داری یه چیزی رو از من پنهون می کنی..حقیقت رو بگو اریا..
-من که همه چیز رو گفتم..ناگفته ای باقی نمونده..مگه شما بهار رو قبول نکردید؟..
-نه..هنوز قبولش نکردم..
اریا متعجب گفت :پس اون حرفا که..
میان حرفش پرید وگفت :اره..اون حرفا رو جلوی اون دختر زدم..فقط برای اینکه شخصیتت رو زیر سوال نبرده باشم..چون فکر می کردم پسرم عاقله..نمی خواستم جلوی اون دختر شخصیت و غرورت خورد بشه..ولی الان که فقط من و تو توی این اتاق هستیم..می خوام از زبونت حقیقت رو بشنوم..بگو چرا اینکارو کردی؟..

اریا کلافه دستی به موهایش کشید..
نگاهش را به زمین دوخت و گفت :چه کاری؟!..
--چرا بدون اجازه ی من و پدرت عقدش کردی؟!..اصلا این دختر کیه؟!..

نفسش را بیرون داد..به مادرش نگاه کرد..با لحن جدی گفت :این دختر همسر منه..اینکه چرا اینکارو کردم باید بگم چون عاشقشم..مادر من بهار رو دوست دارم..بحث امروز و دیروز نیست..خیلی وقته فهمیدم دوستش دارم..اون از همه ی مشکلات من خبر داره..می دونه اقابزرگ مخالف ازدواج من با هر کسی جز بهنوشه..می دونه الان همه بهنوش رو نامزد من می دونند..اون دختر با من تو تمام مشکلاتم بوده..توی این مدت خیلی بلاها به سرمون اومده..ولی هر مشکلی رو از سر راهمون برداشتیم..فقط به خاطر عشق و احساسی که بینمون بوده..

-اینها دلیل نمیشه که دست این دختر رو بگیری وبدون اجازه ی بزرگترت ببری عقدش کنی..
- مادر من اریام..31 سالمه..می تونم برای خودم..برای زندگی و اینده م تصمیم بگیرم..پسر 20 ساله نیستم که یکی هوامو داشته باشه..

هما رو به رویش ایستاد..به پسرش نگاه کرد..
--اریا عوض شدی..یادمه همیشه تا اسم یه دختر رو برای ازدواج جلوت میاوردم بدون اینکه جوابمو بدی از زیرش در می رفتی..هربار سر همین موضوع باهات بحثم می شد..ولی تو زیر بار نمی رفتی..تو روی اقابزرگ ایستادی..کاری کردی که هیچ کس نتونست انجام بده..برای چی اریا؟!..برای کی؟!..

اریا با صدای نسبتا بلندی گفت :به خاطر عشقم مادر..به خاطر بهار..اون موقع که جلوی اقابزرگ ایستادم هنوز عاشقش نشده بودم..هنوز نمی دونستم می تونم دل ببندم..انقدر اطرافیانم بهم تلقین می کردن که قلبم از سنگه و هیچ چیز درش نفوذ نمی کنه که خودم باورم شده بود..
به قلبش اشاره کرد وادامه داد :این قلب از سنگ نبود مادر..روح داره..خون درش جریان داره..این قلب احساس حالیشه..تونست عشق رو در خودش جای بده..انقدر بهار رو دوست دارم که به خاطرش از جونم هم می گذرم..نه اقابزرگ و نه هیچ کس دیگه نمی تونه جلوی من رو بگیره..هر کس به بهار احترام نذاره..هر کس بخواد اذیتش کنه..هر کس باعث رنجشش بشه..باید قیده اریا رو هم بزنه..این حرف اخرم بود مادر..

با قدم های بلند از اتاق خارج شد..
هما مات و مبهوت سرجایش ایستاده بود..باورش نمی شد..پسرش..اریا..این حرف ها را زده باشد..

ناخداگاه لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست..
رفتار اریا او را یاد برادرش ماهان می انداخت..او هم به سرسختیه اریا بود..در عشق ثابت قدم بود..محکم می ایستاد و از عشقش دفاع می کرد..
هنوز هم استقامت های برادرش در مقابل اقابزرگ را فراموش نکرده بود..

زیر لب زمزمه کرد :بچه ی حلال زاده به داییش میره..ولی از خدا می خوام سرنوشتش مثل ماهان نشه..خدا همیشه پشت و پناهش باشه..تقدیر رقم می خوره..دست ما نیست..نمیشه باهاش جنگید..هر چی قسمت باشه همون میشه..

*******
اریا از پله ها پایین رفت..می دانست اقابزرگ اکثر مواقع کجا می نشیند..
بالاترین جای سالن روی صندلی مخصوصش نشسته بود..
رنگ نگاه اریا جدی بود..حالت صورتش سخت و سرد بود..لحنش خشک بود..
نباید خودش را ببازد..بازی تازه شروع شده بود..

رو به روی اقابزرگ ایستاد..
-سلام..

به عصایش تکیه داده بود..نگاه سردش را به اریا انداخت..با تکان دادن سر جوابش را داد..
اریا در دل پوزخند زد..هیچ وقت نشده بود که اقابزرگ جواب سلام کسی را درست و حسابی بدهد..واقعا ادم مغروری بود..

با دست به صندلی اشاره کرد :بنشین..
روی صندلی نشست..پا روی پا انداخت..
نگاه هر دو به یکدیگر جدی بود..

--می دونم که از موضوع نامزدیت با بهنوش خبر داری..
اریا با لحنی قاطع و در عین حال ارامی گفت :بهنوش نامزد من نیست..
اقابزرگ نگاه تندی به او انداخت..
--لازم نمی بینم حرف های گذشته رو دوباره تکرار کنم..پس ساکت شو و حرف اضافه هم نزن..
-حرف اضافه؟!..هه..شما مگه به کسی اجازه می دید حرف بزنه که حالا این چند کلمه رو حرف اضافه می خونید؟..

با صدای بلندی گفت :اریا..بیش از حد گستاخ شدی..
-نه اقابزرگ..خودتون خوب می دونید من اهل گستاخی نیستم..می خوام حرفمو بزنم..سرخود رفتید جلو و بهنوش رو خواستگاری کردید..باز هم به اختیار خودتون رفتید انگشتر دستش کردید و بدون اجازه ی من ما رو نامزد هم اعلام کردید..من این وسط چه نقشی داشتم؟..اسمم داماد بوده ولی چه دامادی که تو شب نامزدیش حضور نداشته؟..اصلا این نامزدی رسمیت نداشته..

--نمی خوام حرفی بشنوم..اون شب خودت نیومدی..مردم مسخره ی ما نیستند..بهنوش لیاقتت رو داره..از خانواده ی سرشناسیه..شما با هم نامزد هستید..
-ولی من از این دختر خوشم نمیاد..هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم..
اقابزرگ با پوزخند نگاهش کرد وگفت :دنبال عشقی؟..پسر جون این حرفا همه ش کشکه..عشق و علاقه چیه؟..من میگم بهنوش برای تو مناسبه بگو چشم و دیگه هم حرفی نباشه..

اریا از جایش بلند شد..نگاه سخت و جدیش را در چشمان اقابزرگ دوخت..
با لحن قاطع و محکمی گفت :تو سرنوشت من فقط یک زن وجود داره نه دوتا..
--اره..فقط یک زن..اون هم بهنوشه..
-نه..

انقدر بلند و صریح این کلمه را بیان کرد که اقا بزرگ را به شدت متعجب ساخت..
اریا ادامه داد :بهنوش اون کسی نیست که توی زندگی و سرنوشت من نقش داره..

نگاه مشکوکی به او انداخت..لحنش.. مشکوک بودن نگاهش را تایید می کرد..
--اریا چی می خوای بگی؟!..
-من ..

-سلام..
هر دو متعجب برگشتند..اقابزرگ با دیدن بهار نگاهش پر از تعجب شد..

رو به اریا با تحکم و صدای بلندی گفت :اریا..این دختر کیه؟!..

نگاه اریا به بهار بود..بهار سرش را پایین انداخت..دستانش را مشت کرده بود..از حالتش می شد فهمید که استرس دارد..
اریا به طرفش رفت..جلوی دیدگان متعجب و پر از خشم اقابزرگ دست یخ زده ی بهار را گرفت..
با صدای بلند رو به اقابزرگ گفت :این دختر..همسرمنه..بهار..

صدای فریاد اقابزرگ باعث شد بهار با وحشت دست اریا را فشار دهد..
اریا زیر لب با لحن خونسردی گفت :بهار اروم باش..ضعف نشون نده..

ولی دست خودش نبود..
صورت اقابزرگ سرخ شده بود..به عصایش تکیه داد و از جایش بلند شد..

صورت اقابزرگ از زور عصبانیت سرخ شده بود..دیگه نمی خواستم مخفی بشم..تا به کی؟..بالاخره باید با واقعیت ها رو به رو می شدم..
جلوی اریا ایستاد..به عصاش تکیه داد..نگاه تیز و دقیقی به هر دوی ما انداخت..اریا هم با جسارت تو چشماش خیره شده بود..
اقابزرگ زیرلب رو به اریا غرید :یک بار دیگه بگو.. چه غلطی کردی پسر؟..
--بهار زنه منه..
فریاد زد :خفه شو..
بعد از اون هم سیلی محکمی تو صورت اریا زد..صورت اریا به طرف راست برگشت..جیغ خفیفی کشیدم و بازوش رو فشردم..اشک تو چشمام جمع شد..
زیر لب صداش کردم :اریا..
دستشو اورد بالا..سکوت کردم..صورتشو برگردوند..جای دست اقابزرگ روی صورتش مونده بود..
عصبانی شده بودم..اخه این مرد به چه حقی به صورت اریا سیلی می زد؟!..چرا با نوه ش اینطور برخورد می کرد؟!..

مادرش به طرفمون اومد..کنارش ایستاد..نگاه نگرانش رو به اریا دوخت..
به اقابزرگ نگاه کردم..نباید ضعف نشون بدم..من اینجام که دل سنگی این مرد رو نرم کنم..کاری کنم دلش به رحم بیاد..باید بتونم..

اریا رو به اقابزرگ گفت :اقابزرگ این یک حقیقته..من و بهار ازدواج کردیم..تنها زن توی زندگی من این دختره..

اقابزرگ با دست به در ویلا اشاره کرد و داد زد :از خونه ی من برو بیرون..دیگه نوه ای به اسم اریا ندارم..همه چیز تموم شد..
خونسرد گفت :نه..من از این خونه نمیرم..
هم مادرش و هم اقابزرگ هر دو متعجب نگاهش کردند..
اریا ادامه داد :من و همسرم مدتی تو ساختمون اون طرف باغ زندگی می کنیم..یادتون که نرفته..3 دونگ این ویلا به نام عزیزجون بود اون هم به نام من زد..اون ساختمون برای منه و من و همسرم می خوایم فعلا اونجا زندگی کنیم..

دهان همه باز مونده بود..نمی دونستم اون ساختمونی که اریا ازش حرف می زد متعلق به خود اریاست..

از چشمان سرخ اقابزرگ خشم و عصبانیت شعله می کشید..
با حرص گفت :خیلی خب..برو تو ساختمون خودت زندگی کن..ولی نمی خوام طرف ویلای من پیداتون بشه..فراموش نکن که من دیگه نوه ای به اسم اریا ندارم..این رو هم بدون از اینجا موندن پشیمون میشید..شک نکن..
عصازنان با قدم های کوتاه از پله ها بالا رفت..

مارش گفت :اریا این چه کاریه؟!..چرا می خوای اینجا زندگی کنی؟!..عقلت رو از دست دادی پسر؟!..
--نه مادر عقلم سرجاشه..اقابزرگ باید بهار رو بپذیره..ما اینجا می مونیم تا زمانی که اقابزرگ خودش شخصا این رو اعلام کنه..حرف های امروزش رو جدی نمی گیرم..می دونم عصبانی شده..
--ولی پسرم می دونی که اقابزرگ هیچ وقت از تصمیمش بر نمی گرده..
--اره میدونم..ولی من هم تلاش خودمو می کنم..شما نگران نباشید مادر..خودم همه چیز رو درست می کنم..

مادرش نیم نگاهی به من انداخت و سرشو تکون داد..
اه کشید وگفت :نمی دونم والا..خدا اخر و عاقبت این ماجرا و ختم بخیر کنه..من برم ببینم حالش بد نشده باشه..
--باشه..من و بهار هم میریم تو ساختمون اونطرف باغ..
مادرش لبخند کمرنگی زد و گفت :امان از دست تو..عین خیالت هم نیست نه؟!..تو هم یک دنده ولجبازی..

سرش را تکان داد و از پله ها بالا رفت..
اریا با لبخند نگاهم کرد..دستمو گرفت..رفتیم بیرون..به سمت راست رفت..
دستمو از تو دستش در اوردم..با تعجب نگاهم کرد..سرجام ایستادم..
--چیزی شده؟!..
-اریا..من نمی تونم با این مسئله کنار بیام..
--کدوم مسئله؟!..
-اینکه در مقابل اقابزرگ قد علم کنی..هرچی باشه اون بزرگتره..احترامش هم واجبه..من این کار رو درست نمی دونم..

اریا کمی سکوت کرد..
--نه بهار..مطمئن باش من کار اشتباهی نمی کنم..درضمن من بهش توهین نکردم..فقط از حقم دفاع کردم..
-ولی تو امروز به خاطرمن سیلی خوردی..به خاطر من این جنگ و دعوا به پا شد..
کلافه شده بود..رو به روم ایستاد..
--بهار قبلا هم بهت گفته بودم..اینکه مطمئن باش استقبال گرمی ازمون نمیشه..من اقابزرگ رو می شناسم..نگران چیزی نباش..
-ولی اون گفت که تو دیگه نوه ش نیستی..
اروم خندید و دستشو دور شونه م حلقه کرد..حرکت کرد..من هم باهاش همقدم شدم..
--عزیزم اقابزرگ تو اوج عصبانیت یه حرفی می زنه بعد هم خیلی زود پشیمون میشه..درسته..شاید تو این یه مورد به این راحتی کوتاه نیاد..ولی اون هم ادمه..بالاخره یه کاریش می کنیم دیگه..اولین قدم رو برداشتیم..اینکه اینجا بمونیم..بقیه ش هم انشاالله درست میشه..

-واقعا این ساختمون ماله تو ِ ؟
رو به روی ساختمون ایستادیم..طرح بیرونش جالب بود..به سبک خونه های شمالی ساخته شده بود..3 تا پله می خورد ..رفتیم بالا توی ایوون ایستادیم..
به اطراف نگاه کردم..فوق العاده بود..

--عزیزجون قبل از مرگش 3 دونگ این باغ رو به نام من زد..اقابزرگ ملک و املاک زیاد داره..ولی من از این قسمت باغ خیلی خوشم میاد..برای همین گفتم که این ساختمون ماله منه..یه باغ دیگه هم هست که واقعا براش زحمت کشیدم..به قول نوید یه تیکه از بهشته..با دستای خودم ابادش کردم..حتما یه روز می برم نشونت میدم..به نام اقابزرگه..هر کار کردم ازش بخرم قبول نکرد..بهم گفت با بهنوش ازدواج کن بهت میدم ولی من زیر بار نرفتم..
-با اینکه انقدر دوستش داری زیر بار نرفتی؟..
تو چشمام زل زد و با لحن گیرایی گفت : انقدر که تو برام مهمی اون باغ اهمیت نداره..
لبخند زدم وگفتم :پس الان هم باید بی خیالش بشی؟!..

نگاهم کرد..لبخند خاصی زد و اروم گفت :عمرا..من اون باغ رو به دست میارم..اونجا برام پر از خاطره ست..از دوران کودکی نوجوانی و جوانی..
تصمیم دارم هر وقت ماله من شد برای زندگی بریم اونجا..فعلا اینجا هستیم تا پایان نقشه بعد هم میریم خونه ی من..اگر خدا خواست و اون باغ قسمتمون شد برای همیشه میریم اونجا..

با لبخند سرمو تکون دادم..
دستشو گذاشت پشتم و گفت :خب خانمی بریم تو که کلی کارداریم..بعد هم برم چمدونامون رو از پشت ماشین بیارم..
-باشه..

وارد خونه شدیم..داخلش هم بزرگ بود ولی معلوم بود خیلی وقته تمیز نشده..
گرد و خاک روی کل اثاثیه نشسته بود..
باید یه خونه تکونی حسابی می کردیم..

خونه تکونی تا شب طول کشید..اریا رفت از بیرون غذا گرفت ..مادرش برامون غذا اورد ولی اریا قبول نکرد..
داشتم ظرف غذا رو از روی میز بر می داشتم ..در همون حال نگاهی به اطرافم انداختم..
خونه از تمیزی برق می زد..عالی شده بود..
اریا داشت با تلویزیون ور می رفت..همه ی شبکه ها برفک نشون می داد..

ظرفا رو گذاشتم تو اشپزخونه و برگشتم..روی مبل دونفره ای نشستم و نگاهش کردم..
-اریا..
هنوز با تلویزیون درگیر بود..
--جانم..
-همه ی این وسایل رو خودت خریدی؟!..
تلویزیون رو خاموش کرد..از جاش بلند شد و به طرفم اومد..کنارم نشست..دستاشو دور شونه م حلقه کرد..
--نصف بیشترش رو اره..
هر دو سکوت کرده بودیم..
سوالی که مدت ها ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود رو به زبون اوردم..
-تو از کجا فهمیدی که اقابزرگ قاتله پدرمه؟!..
سکوت کوتاهی کرد وگفت :از زبون خودش شنیدم..

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد :مستقیما بهم نگفت..توی اتاقش بود..لای در باز بود..داشتم از جلوی اتاقش رد می شدم که صداش رو شنیدم..از همونجا نگاهش کردم..قاب عکس داییم رو گرفته بود تو دستاش وباهاش حرف می زد..می گفت که سامان سالاری تقاص خون ریخته شده ی تو رو پس داد..
می دونستم سامان سالاری قبلا توی این خونه زندگی می کرده..حتی چهره ش رو یادمه..ولی نمی دونستم اون داییم رو کشته و اقابزرگ هم انتقام گرفته..بین حرفاش همه چیز رو فهمیدم..

-عکس العملت چی بود؟!..
نفس عمیقی کشید و منو به خودش فشرد..
--چکار می تونستم بکنم؟..من مرد قانونم..درسته..ولی نمی تونستم به دستای پدربزرگم دستبند بزنم و بندازمش تو زندان..هم مدرکی نداشتم و هم اینکه ابروی خانواده می رفت..اقابزرگ.. بزرگ خاندان کامرانیه..اگر به جرم قتل دستگیرش می کردم..
نفسش رو داد بیرون و ادامه داد :نمی دونم بهار..توی اون لحظه مغزم کامل قفل کرده بود..گیج شده بودم..حرفای اقابزرگ برام بی معنا ومفهوم بود..ولی کم کم برام جا افتاد و پی به حقیقت ماجرا بردم..
وقتی اسم پدرت رو گفتی برام اشنا بود..بعد که فکرکردم فهمیدم کی هستی..من پدرت رو به خاطر می اوردم..مرد خوبی بود..اون و دایی ماهان هیچ وقت از هم دور نمی شدند..رفتارش متین و اروم بود..اصلا باورم نمی شد چنین کاری ازش سر زده..موضوع پیچیده شده بود..ولی قضیه ی تو فرق می کرد..من ساکت ننشستم..در موردت تحقیق کردم..دیدم اونی که فکر می کردم نیستی..بعدش هم که با مادرت حرف زدم وبه یقین رسیدم..

سکوت کرد..داشتم به حرفاش فکر می کردم..من هم گیج شده بودم..
با شنیدن صدای در هر دو نگاهمون به اون سمت چرخید..
اریا از کنارم بلند شد و گفت :کیه؟!..
-منم اریا..باز کن..

مادرش بود..در رو باز کرد..داخل نیومد..
از همون جلوی در گفت :بیا اقابزرگ کارت داره..پدرت هم اومده..
اریا چند لحظه سکوت کرد..نیم نگاهی به من انداخت..
رو به مادرش گفت :باشه..بریم..

وقتی خواست درو ببنده با لبخند نگاهم کرد و سرشو تکون داد ..
چند دقیقه نشستم دیدم برنگشت رفتم تو اشپزخونه تا ظرفا رو بشورم..
همه ش به این موضوع فکر می کردم که اگر اقابزرگ از موضوع قتل پسرش ماهان خشمگینه منم هستم..خب پدر من هم کشته شده بود..به دست همین مرد..
ولی من طلبی ازش نداشتم..پدر من به ناحق یک جوون رو کشته بود..نمک خورده بود و نمکدون شکسته بود..اقای کامرانی دستشو گرفته بود وکمکش کرده بود..ماهان براش عین برادر بود..
ولی پدر من این خانواده رو نابود کرد..داغ یک جوون رو به دلشون گذاشت..پدرش هم داغ پدرم رو به دل ما گذاشت..این هم حق نبود..پس قانون برای چیه؟..به قول اریا موضوع پیچیده ست..نمی دونم باید شرمنده باشم یا از کسی متنفر بشم..

شیر اب رو بستم..داشتم دستامو با حوله خشک می کردم که یهو برقا قطع شد..سرجام میخکوب شدم..
هنوز از شوک رفتن برق ها در نیومده بودم که با شنیدن صدای پنجره ی اشپزخونه که محکم خورد به دیوار جیغ کشیدم..
تاریک بود..نمی تونستم دراشپزخونه رو پیدا کنم..دستمو به دیوار گرفتم..
قلبم تند تند می زد..وحشت کرده بودم..اشک صورتمو خیس کرده بود..
باد بدی می وزید..پنجره باز وبسته می شد..
بالاخره در رو پیدا کردم..اومدم بیرون..با تعجب دیدم از بیرون نور می زنه تو خونه..مگه برقا قطع نشده؟!..
فضا هنوز تاریک وترسناک بود..با پاهای لرزون رفتم کنار پنجره از پشتش داشتم بیرون رو نگاه می کردم..
اره ..تو ویلای اقابزرگ برق بود..یک دفعه سایه ی یک مرد افتاد روی زمین..درست زیر پنجره ..
همچین جیغ کشیدم و رفتم عقب که از بلندی صدام وحشتم چندبرابر شد..
نفس نفس می زدم..سایه روی پنجره افتاد..
عقب عقب رفتم..پشتم محکم خورد به میز..درد بدی توی کمرم پیچید..از زور درد و وحشت بلند بلند گریه می کردم..

جیغ زدم :اریــا..اریا..

مرتب صداش می زدم..دستمو به کمرم گرفته بودم..خیلی درد می کرد..رو زمین دولا شدم..در با صدای بلندی باز شد..
دیگه حال خودم رو نمی فهمیدم..شروع کردم به جیغ زدن..همچین جیغ و داد می کردم که حس می کردم هر ان امکان داره قلبم وایسته..
گلوم درد گرفته بود..به سرفه افتاده بودم..گرمیه دست هایی رو به دور بدنم حس کردم..بلندتر جیغ کشیدم..مشتمو گره کردم و به سر وصورتش زدم..

با هق هق گفتم :ولم کن..چی از جونم می خوای..ولم کن لعنتی..
صداش رو شنیدم :منم بهار..اریا..اروم باش دختر..

با شنیدن صداش انگار ابی که رو اتیش ریخته باشی..اروم شدم.. ولی هنوز می لرزیدم..
رفتم تو بغلش..دستاشو دورم حلقه کرد..محکم چسبیده بودم بهش و هق هق می کردم..
زیر لب اسمش رو صدا می کردم..

روی موهامو بوسید و گفت :جانم خانمی..اروم باش..الان برقا وصل میشه..به سرایدار گفتم وصل کنه..

با گریه گفتم :مگه اینجا چند تا کنتور برق داره؟!..چرا ویلای اقابزرگ برق داشت ولی اینجا..
ادامه ندادم..صدام گرفته بود..گلوم می سوخت..

همون موقع برقا وصل شد..
اریا دستمو گرفت و خواست کمک کنه تا پاشم ولی همین که تکون خوردم کمرم تیر کشید..جای ضربه درد می کرد..
دستمو به کمرم گرفتم..
صدای نگران اریا رو شنیدم..
--چی شد بهار؟!..
با ناله گفتم :کمرم..وقتی تاریک بود خوردم به میز..خیلی درد می کنه..

یک دفعه از جام کنده شدم..به خودم اومدم دیدم رو دستای اریام..
رفت سمت چپ ..اتاقمون اونجا بود..اروم منو گذاشت رو تخت..

--صبر کن الان برات قرص میارم..بخوری بهتر میشی..
رفت و با یک لیوان اب و بسته ی قرص برگشت..
یکی از تو جلد در اورد وداد دستم..با اب خوردم..
کنارم نشست..

به کمرم دست کشید وگفت :بذار ببینم چی شده..
نگاهش کردم..جدی بود..
-نه نمی خواد..فکر نکنم چیز خاصی باشه..
نگاهم کرد و گفت :دختر خوب اگر چیز خاصی نبود که اینقدر درد نمی کرد..

دستمو گذاشتم رو کمرم ولی دستمو برداشت..
گوشه ی لباسمو زد بالا..صورتمو برگردوندم..گرمی دستش رو به روی پوستم حس کردم..
--قرمز شده..یه ضرب دیدگی ساده ست..قرص تاثیر بکنه دردش از بین میره..

درست می گفت ..قرص همین الان هم داشت تاثیر می کرد..از دردم کم شده بود..
بدون هیچ حرفی گوشه ی بلوزمو گرفتم و خواستم بندازم رو کمرم..ولی نذاشت..
دستمو گرفت..با تعجب نگاهش کردم..
ولی نگاه اریا شیطون و خاص بود..

در حالی که کمرم رو نوازش می کرد و من از گرمی دستش در حال سوختن بودم گفت :رفتم اونطرف..پدرم بود ولی اقابزرگ رو ندیدم..پدرم هم شروع کرد به زدن حرف های تکراری..که چرا اینکارو کردی؟ نباید بدون اجازه ی ما عقد می کردی..

پوزخند زد وادامه داد :بدون اجازه ی من میرن واسه م خواستگاری ..تازه دختره رو نامزدم می کنند.. اونوقت من خودم حق ندارم واسه ی خودم تصمیم بگیرم..مثلا مردم..31 سالمه..نمی خوان باور کنند که می تونم همسر اینده م رو خودم انتخاب کنم..
اونطرف برق بود..وقتی اومدم بیرون صدای جیغت رو شنیدم..به طرف ساختمون دویدم..در کمال تعجب دیدم برقای ساختمون قطعه..سرایدار اونجا بود..بهش گفتم بره برق رو وصل کنه..

تنم داغ شده بود..صدای اریا هم می لرزید..
خب پسر خوب دست
برچسب ها: رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , دنیای رمان - رمان آبی به رنگ احساس من fereshteh27 , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , دنیای رمان , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانکده من , رمان خوانها , ر..مثل رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45927

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا