تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آبی به رنگ احساس من (فصل هشتم)



دقیقا 1 هفته از اومدن ما به این خونه می گذشت..توی این مدت چند بار سعی کردم با مادر اریا حرف بزنم ولی تا نزدیکش می شدم احساس می کردم یه جوری ازم فرار می کنه..
داشتم خودمو می کشتم که یه کم نظرشون نسبت به من جلب بشه..ولی مگه می شد؟..خودم رو تیکه تیکه هم می کردم توجهی بهم نمی کردن..
دیگه رسما داشتم امیدم رو از دست می دادم..جرات هم نداشتم نزدیک ویلای اقابزرگ بشم..می ترسیدم منو اون اطراف ببینه و ..
دیگه عواقبش هم پای خودم بود..

اریا صبح ها می رفت ستاد و غروب بر می گشت..گاهی هم تا دیروقت مجبور می شد ستاد بمونه..همیشه نگرانش بودم..شغلش پراسترس بود..دیوونه م می کرد.. تا بر می گشت می رفتم استقبالش و تا به خودش بیاد از گردنش اویزون می شدم و تا جون تو تنم بود می بوسیدمش ..
انقدرکه به خنده میافتاد و می گفت :خانمی می دونم دلت تنگ شده ولی بذار تهش یه چیزی بمونه همه رو هدر نده..
منم می خندیدم و می گفتم :واسه تو هیچ وقت تموم نمیشه ..

اهی کشیدم و از کنار پنجره اومدم اینور..کاری برای انجام دادن نداشتم..حوصله م داشت سر می رفت..
رفتم رو کاناپه نشستم و کنترل تلویزیون رو برداشتم که همزمان صدای در رو شنیدم..
به ساعت نگاه کردم..هنوز تا اومدن اریا 2 ساعتی مونده بود..پس یعنی کیه؟!..

-کیه؟..
--منم بهار..نوید..
تعجب کردم..نوید اینجا چکار داشت؟!..

در رو باز کردم..سرش پایین بود..با باز شدن در همزمان سرشو بلند کرد..
با لبخند گفت :سلام..مهمون نمی خوای زن داداش؟..
لبخند زدم ..همیشه صدام می کرد زن داداش..از جلوی در کناررفتم ..
--سلام..بفرمایید..

لبخند زد و اومد تو..با دست به مبل اشاره کردم..به اون سمت رفت..
از پشت نگاهش کردم..تقریبا هم قد و هیکل اریا بود..منتها اریا چهارشونه تر بود..نوید چشمای قهوه ای تیره داشت و پوست گندمی..موهای خوش حالت مشکی که باید مرتب توشون دست می کشید و با این کارش هر دفعه چند تار از موهاش می ریخت رو پیشونیش..چهره ی مردونه و جذابی داشت ولی مونده بودم چرا تا الان ازدواج نکرده؟..

روی کاناپه نشست و با لبخند گفت :اخیش..2 دقیقه بیرون می مونی تا مرز قندیل بستن میری..
به روش لبخند زدم وگفتم :الان برات چای میارم تا گرم بشی..
--دست گلت درد نکنه..

رفتم تو اشپزخونه و با سینی چای برگشتم..برای خودم هم ریخته بودم..سینی رو گرفتم جلوش..
همونطور که فنجونش رو بر می داشت گفت :اخ دستت درد نکنه..این چایی خوردن داره..
-مرسی..نوش جان..

رو به روش نشستم و سینی رو گذاشتم روی میز کنار دستم..
کمی از چای رو مزه مزه کرد و گفت :اون طرف که جرات ندارم برم 1 لیوان اب بخورم چه برسه به چایی..مجبور شدم بیام اینطرف..شرمنده..

با خوشرویی گفتم :نه بابا این چه حرفیه..هر وقت خواستی بیا..یه استکان چای که تعارف نداره..
--ممنون..اخه برای یه کاری رفته بودم بیرون..بعد که رفتم خونه دیدم مامان اینا نیستن ..یه کم نشستم حوصله م سر رفت زدم بیرون..رفتم خونه ی خاله که دیدم اونا هم نیستن..معلوم نیست گروهی کجا غیبشون زده..بعد گفتم برم خونه ی اقابزرگ که دیدم به ریسکش نمی ارزه..کلا به چایی خوردنش هم نمی ارزه..چون به جای قند با چایی باید عصا با چایی نوش جان کنی..کلا اخلاقشه عصبانی که بشه به هر دلیل با اون عصاش ازت پذیرایی می کنه مونث و مذکر هم حالیش نیست ولی از شانس ما مردا به ماها لطف ویژه ای داره اگر 2 تا قسمت خانما بشه 2برابرش رو حواله ی ما مردا می کنه..دیدم اینجوری نمیشه ..ترسیدم راهمو کج کردم اومدم اینوری ..

از حرفاش خنده م گرفته بود..
-خوب کاری کردی..منم حوصله م سر رفته بود..راستی مگه الان نباید ستاد باشی؟!..
سرشو تکون داد و کمی از چاییش رو خورد..
لیوانو تو دستاش گرفت .. همونطور که به محتویات داخلش نگاه می کرد گفت :نه ..3 روزه مرخصی گرفتم..فردا باید برم..اریا هم تا 2 ساعت دیگه میاد نه؟..
-اره..

کمی بو کشید و به اشپزخونه اشاره کرد :اومممم به به ..چی پختی واسه این شازده؟..
خندیدم وگفتم :فسنجون..اریا دوست داره..
یه تای ابروشو داد بالا و با خنده گفت :اااا ..خدا بده شانس..از بوش که معلومه خوب چیزی از اب در اومده..پس بگو چرا اریا شبایی که تو ستاد براش کار پیش میاد و مجبوره بمونه بهش میگم برای تو هم غذا بگیرم ؟میگه نخیر میرم خونه بهار شام درست کرده ..اوهـــو..اون موقعی که مجرد بود تا خاله بهش زنگ می زد اریا بیا خونه شام برات فسنجون پختم لب و لوچه شو اویزون می کرد می گفت :فسنجون؟..مامان جان دستت درد نکنه ولی من کلی تو ستاد کار دارم ..شرمنده نمی تونم بیام..حالا وضع برعکس شده..چه میکنه این متاهلی با ما مردا..

از حرفاش غش کرده بودم از خنده..خیلی باحال تعریف می کرد مخصوصا خیلی خوب ادای اریا رو در میاورد..

نگاهم کرد وبا خنده گفت :می خندی؟..اره خب.. زن ذلیلی ما مردا خنده هم داره..شما خانما نخندی کی بخنده؟..
با خنده گفتم :شما که مجردی دیگه چرا می نالی؟..
با شیطنت گفت :از الان دارم تمرین می کنم واسه بعد که متاهل شدم..
از این حرفش بیشتر خنده م گرفت..

پسر بامزه ای بود..وقتی تو ستاد دیدمش با اون اخم و جدیتی که تو صورتش بود فکر نمی کردم انقدر شوخ باشه ولی الان نظرم در موردش عوض شده بود..
توی این 1 هفته گاهی توی باغ می دیدمش..تنها عضوی از این خانواده بود که از من بدش نمی اومد..برعکس پسر خاکی بود..

با لحن مظلومانه ای گفت :زن داداش امشب منم اینجا بمونم؟..وای این بوهای خوب نمیذاره پامو از اینجا بیرون بذارم..هی می خوام بلند شم یه نفس که می کشم شل میشم می شینم سرجام..
از زور خنده اشکم در اومده بود..
-اره چرا که نه..خوشحال میشیم..اتفاقا غذا زیاد پختم..دور هم می خوریم..
-- ایول داری به مولا..راستی هنوز نتونستی دل سنگیه اقابزرگه ما رو نرم کنی؟..
لبخند از روی لبام اروم اروم محو شد..
سرمو تکون دادم و با لحن محزونی گفتم :نه..اصلا جرات نمی کنم برم سمت ویلا..
سکوت کوتاهی کرد واروم گفت :یادت باشه هر قفلی یه کلیدی داره..
گنگ نگاهش کردم..
-یعنی چی؟!..
فنجونش رو گذاشت رو میز و گفت :خب دیگه..بگرد دنبال کلید قلب اقابزرگ..
-هست؟!..
--شاید باشه..
-اگر نبود..
--هست..
-باید چکار کنم؟!..از کجا شروع کنم؟!..
-از سرخط..خطی که تهش برسه به قلب اقابزرگ..توی این مسیر کلیدشو پیدا کن..
-اگر پیدا نشد چی؟!..
--پیدا میشه..
سرمو انداختم پایین..ناخونامو کف دستم فشار می دادم..
در همون حال گفتم :می ترسم..می ترسم کم بیارم..نگران رابطه ی خودم و اریام..نمی خوام کمرنگ بشه..
--چرا کمرنگ؟!..
سرمو بلند کردم..نگاهش کردم..به من چشم دوخته بود تا جوابشو بدم..
-خب..می ترسم این کشمکش ها باعث دوری اریا از من بشه..نمی دونم..فقط می ترسم..حسم اینو بهم میگه..

نفسشو داد بیرون ..چند لحظه مکث کرد وگفت :اگر از عشق اریا به خودت مطمئنی پس نگران نباش..
-مطمئنم..
--پس بی خیال شو..اینجوری خودتو اذیت می کنی..
اه کشیدم وسرمو تکون دادم....
چای سرد شده بود..سینی رو برداشتم و رفتم جلو تا فنجون نوید رو هم بردارم ..
نمی دونم چی شد دسته ی فنجون تو دستم لیز خورد و کج شد..نصف چایی توش مونده بود که همه ش ریخت رو شلوارش..چای ولرم بود..
هل شد سریع پاهاشو جمع کرد..حس کرد داغه..هم خنده م گرفته بود هم دستپاچه شده بودم..
اونم می خندید..با دستپاچگی یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و افتادم به جون شلوارش..

نوید در حالی که می خندید گفت :نکن داغ که نبود ..بی خیال..
با خنده گفتم :شرمنده .. نمی دونم چی شد فنجون از دستم در رفت..الان پاکش می کنم..وای شلوارت روشن بود جاش موند..
--عیبی نداره ..فدای سرت..نمی خواد پاک کنی..

ولی من هل شده بودم و واسه ی همین تند تند با دستمال به روی لکه می کشیدم..هنوز داشت می خندید ..منم لبخند به لبم بود..
با باز شدن ناگهانی در هر دو برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم..
وضعیتمون اینجوری بود که من کج شده بودم سمت نوید و نوید هم اروم داشت می خندید..
اریا با دیدن من و نوید توی اون وضعیت ابروهاشو داد بالا ..نگاهش پر از تعجب بود..مات و مبهوت ما رو نگاه می کرد..
با لبخند صاف ایستادم و با خوشرویی گفتم :سلام..خسته نباشی..
نوید با لبخند از جاش بلند شد و رو به اریا سلام کرد..

اما اریا فقط زل زده بود به من..نگاهش یه جور خاصی بود..انگار موچم رو در حین ارتکاب جرم گرفته بود..
نمی دونم چرا زیر نگاهش دستپاچه شده بودم..اخم اروم اروم مهمون صورتش شد..
گرفته و نامفهوم زیر لب جواب سلاممون رو داد..

نوید هم تعجب کرده بود..نیم نگاهی به من انداخت بعد به طرف اریا رفت..
اما اریا حتی نگاهش هم نکرد..رو به من گفت :صدای خنده هاتون تا بیرون می اومد..مگه داشتین چکار می کردین؟!..
نگاهش با شک بود..
نوید با خنده گفت :هیچی..چای ریخت رو شلوارم و بهار ..
اریا نگاه تندی بهش انداخت و گفت :بهار؟!..بهار چی؟!..
نوید از عکس العمل اریا تعجب کرد..
--هیچی ..بهار هم داشت با دستمال لکه رو پاک می کرد..همین..

اریا یک تای ابروشو انداخت بالا و به دستمال تو دست من نگاه کرد..دوباره زل زد به نوید..
--چای ریخت رو پای تو..بهار چرا پاکش می کرد؟!..
نوید با کلافگی گفت :ای بابا..بازجویی می کنی اریا؟!..بی خیال..اتفاقی بود..

اریا با غیض به نوید گفت :میگی چای ریخته رو پات پس چرا صدای قهقهه تون تا بیرون می اومد؟!..
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم..نوید بیچاره که از زور تعجب دهانش باز مونده بود..
چرا اریا اینجوری می کرد؟!..چیزی نشده بود که..
رفتم جلو وگفتم :اریا..ما..
نگاه تندی بهم انداخت و اروم ولی با خشمی کنترل شده گفت :هیچی نگو بهار..
با قدم هایی بلند به طرف اتاقمون رفت..در رو محکم به هم کوبید..با صدای بلند درچهارستون بدنم لرزید..
به نوید نگاه کردم..نگاهش گرفته بود..ناراحت شدم..این بنده خدا چه تقصیری داشت؟..
با بغض گفتم :چرا..اریا اینجوری کرد؟!..
به طرفم اومد و گفت :فکر کنم غیرتی شد..
با تعجب گفتم :غیرتی؟!..اخه واسه چی؟!..
-- خب صدای خنده های من و تورو شنیده..بعد یه دفعه در رو باز کرده و..
سکوت کرد..سرشو انداخت پایین ..بعد از مکث کوتاهی ادامه داد :وضعیتمون مناسب نبوده دیگه..تو داشتی شلوارمو پاک می کردی منم داشتم می خندیدم..هر دو کارامون بدون قصد وغرض بود.. ولی خب اریا اینو نمی دونه..برداشت اشتباه کرده..

بغضم سنگین تر شد..لحظه ای هم نمی تونستم فکرکنم که اریا باهام قهر کرده..
اخه سره چی؟!..من و نوید که کاری نمی کردیم؟!..ای خدا چه غلطی کردم..

نوید رفت پشت در اتاق .. تقه ای به در زد...اریا جواب نداد..
دستگیره رو کشید ..ولی تا در باز شد صدای فریاد اریا دیوارای خونه رو هم لرزوند..
--بــرو بیـــرون..

نوید در رو بست..پشتشو به در اتاق چسبوند..نگاهم کرد..محزون و گرفته..
از همون پشت در گفت :اریا داری اشتباه می کنی..بهار تقصیری نداره..داشت شلوارمو پاک می کرد..خنده ی من از قصد نبود..چرا همچین می کنی تو؟!..
با صدای بلند گفت :فعلا نمی خوام چیزی بشـــنوم ..

نوید چیزی نگفت..پشتشو از رو در برداشت و به طرف در خونه رفت..
جلوی من که رسید زیر لب گفت :شرمنده م بهار..
چشمام به اشک نشست..دلم براش سوخت..

جلوشو گرفتم :کجا میری ؟!..مگه قرار نبود شام باشی؟!..
سرشو برگردوند و نگاهم نکرد..
-- امشب اوضاع مناسب نیست..می ترسم بمونم وضع بدتر از این بشه..تنها باشین بهتره..
از کنارم رد شد ..برگشتم و گفتم :نرو..اینجوری درست نیست..واقعا شرمنده م..

ایستاد..اروم برگشت و نگاهم کرد..
لبخند ماتی زد وگفت :شرمنده منم نه تو..الان اریا عصبانیه..اینجور مواقع نباید کسی دورش باشه..خودم باهاش حرف می زنم..بذار ارومتر بشه..خداحافظ..

از خونه رفت بیرون ..برگشتم وبه در اتاق نگاه کردم..
چشمامو بستم..انگشتم رو گذاشتم رو چشمامو فشارشون دادم..می سوخت..اشک توش جمع شده بود..
چشمامو باز کردم..به طرف در رفتم..دستگیره رو گرفتم و کشیدم..باز شد..اروم رفتم تو..
روی تخت نشسته بود وسرشو گرفته بود تو دستاش..سرشو بلند کرد..با دیدن من اخماشو بیشتر کشید تو هم..نگاهش عصبانی نبود..غم داشت..ولی صورتش سرخ شده بود..
نباید میذاشتم دچار سوتفاهم بشه..سرشو برگردوند..
زیر لب گفت :میخوام تنها باشم بهار..
بی توجه بهش رفتم جلو..
-اریا من و نوید..
از جاش پرید..رو به روم ایستاد..با صدای بلندی داد زد :تو و نوید چی؟!..چی بهار؟!..هان؟!..داشتین چه کار می کردین؟!..تو داشتی چکار می کردی که نوید اونطور برات قهقهه می زد؟!..

به هق هق افتادم ..اشک صورتمو خیس کرد..با دیدن اشکام پشتشو بهم کرد..
بلندتر داد زد :گریه نکن لعنتی..نکن..چرا عذابم میدی؟..نذار اشکاتو ببینم..
بغض بدی گلوم رو چسبیده بود ..داشت خفه م می کرد..بلندتر زدم زیر گریه..
دستمو گذاشتم رو شونه ش وبا هق هق گفتم :اریا ..داری اشتباه می کنی..ما کاری نمی کردیم..اومدم فنجونش رو بردارم چاییش ریخت رو پاش..هل شدم دستمال برداشتم تا لکه رو پاک کنم..همین..

سریع برگشت..دستم از رو شونه ش افتاد..
با خشم زیر لب غرید :درست..تا اینجای حرفت درست..باشه..باور کردم..ولی چرا می خندیدید؟!..چرا اون برات قهقهه می زد تو هم اونطور لبخند تحویلش می دادی؟!..چـــــرا؟!..

همچین داد زد که حس کردم پرده ی گوشم از وسط جر خورد..چشمامو محکم روی هم فشردم..تنم می لرزید..

-نمی دونم..به خدا نمی دونم چرا خنده م گرفته بود..یهویی شد..هر دو شوکه شده بودیم..
--شوکه شدید؟!..هه..واسه ی همین به روی هم لبخند می زدید؟!..بهار تو زنه منی..من روی زنم غیرت دارم..نمی تونم ببینم انقدر صمیمی داری با یه مرد دیگه میگی و می خندی..تا حدی که به شلوارش دست می زنی..
با این حرفش قلبم لرزید..با بهت همراه با گریه گفتم :اریا ..نوید پسر خاله ی تو ِ..تورو مثل برادر خودش می دونه..به من میگه زن داداش..این انصاف نیست..
بازوهامو محکم گرفت و با حرص داد زد :طرفداریشو می کنی؟!..اره؟!..

تو چشمای سرخش زل زدم..چرا اریا حرفمو باور نمی کرد؟!..چرا در مورد نوید که می دیدم همیشه با هم صمیمی بودند اینطور قضاوت می کرد؟!..
نوید همیشه سر به سرمون میذاشت و دور هم می خندیدیم..خاکی بود وصمیمی..ولی حالا چرا ..چرا رفتارش اینجوری شده بود؟!..چرا باهام اینکارو می کرد؟!..
محکم بازوهام رو ول کرد.. از اتاق زد بیرون..
مات و مبهوت به جای خالیش نگاه می کردم..همین که از در رفت بیرون قلبم ریخت..پاهام شل شد..زانو زدم..
چرا اینجوری شد؟!..چرا؟!..

از جام بلند شدم..از اتاق اومدم بیرون..وسط هال ایستادم..پیراهنش رو در اورده بود و روی کاناپه دراز کشیده بود..دست راستش رو گذاشته بود رو چشماش..بدون شک خواب نبود..

رفتم تو اشپزخونه ..زیر غذا رو خاموش کردم..با هزار امید براش شام پخته بودم ولی چی فکر می کردم و چی شد..مگه چکار کرده بودم؟!..از قصد که اون کارو نکردم..اریا که همیشه می گفت منو باور داره..به حرفام اعتماد داره..پس چرا..چرا اینبار باورم نکرد؟!..

رفتم تو هال..بالا سرش ایستادم..دلم براش ضعف می رفت..دوست داشتم الان بهم توجه می کرد و صدام می کرد :خانمی..
با بغض کنارش نشستم..هیچ حرکتی نمی کرد..دستمو بردم جلو..گذاشتم رو بازوش..نوازشش کردم..تکون نمی خورد..
با بغض زیر لب گفتم :اریا..به ارواح خاک مادرم من و نوید کاری نمی کردیم..همه چیز اتفاقی بود..اون بنده خدا کاری به من نداشت..تازه داشت راهنماییم می کرد که چطور اقابزرگ رو راضی کنم..اومده بود کمکم کنه..چرا هم خودتو ناراحت می کنی هم منو؟..چرا الکی خودتو عذاب میدی؟..

بازم هیچ حرکتی نکرد..به گریه افتادم..حس کردم چونه ش می لرزه..
بی فایده بود..از جام بلند شدم ..چرخیدم و خواستم برم سمت در اتاق که با دستش موچ دستمو محکم گرفت..

سرجام خشک شدم..قلبم لرزید..برنگشتم..گرمی حضورش رو از پشت سرم حس کردم..موچ دستمو ول کرد..شونه م رو گرفت و اروم برم گردوند..رو به روش ایستادم..سرمو بلند کردم..با چشمای نمناکم زل زدم تو چشماش..حیرت زده نگاهش کردم..تو..چشمای اریا هم اشک جمع شده بود..صورتمو تو دستاش قاب گرفت..

با صدای گرفته و لرزونی گفت :چرا اشک می ریزی بهارم؟..چرا بیش از این داغونم می کنی؟..این اشکاتو واسه کی حروم می کنی؟..واسه منه نامرد؟..واسه منی که این همه به بهارم اعتماد داشتم ولی امشب خوردش کردم؟..این چشما حیفن که بخوان ببارن عزیزدلم..

با این حرفاش به هق هق افتادم..با خشونت خاصی منو کشید تو بغلش..
با بغض گفت :عزیزم اوردمت اینجا که تنها نباشی..ولی همه ولت کردن..منه نامرد..منه بی وجود هم داشتم همچین غلطی رو می کردم..گریه نکن خانمی..ازت قول گرفتم دستمو ول نکنی ولی این من بودم که دستتو ول کردم..این منه احمق بودم که امشب باعث رنجشت شدم..الهی اریا بمیره و اشکای تورو نبینه..

از اغوشش اومدم بیرون..با هق هق گفتم :نگو اینو..خدا نکنه..منم مقصر بودم..نباید اونکارو می کردم..
انگشتشو گذاشت رو لبام و گفت :نه..تو تقصیری نداشتی..نوید هم همینطور..اون مثل برادر منه..ولی حرفای اون باعث عصبانیتم شد..اومدم سر شماها خالیش کردم..شرمنده م بهار..منو ببخش..
با تعجب گفتم :اون کیه؟!..
با مهربونی اشکامو پاک کرد و گفت :بعد برات میگم..اول بگو منو بخشیدی؟..بگو بهارم..به خدا دارم عذاب می کشم..

با لبخند به گونه ش دست کشیدم وبا عشق نگاهش کردم..گفتم :الهی بهار قربونت بشه..این چه حرفیه..
دستمو گرفت تو دستاش و به نوک انگشتام بوسه زد..
با التماس نگاهم کرد وگفت :خدا نکنه عزیزدل اریا..نگو اینو..توروخدا بگو که منو بخشیدی..بگو..
-بخشیدمت اریا..بخشیدم..

محکم منو به سینه ش فشرد..خندیدم ..
زیر گوشم گفت :فدای خنده هات بشم..خانمی..نوکرتم..
رو دستاش بلندم کرد..دستامو دور گردنش حلقه کردم..داشت می رفت سمت اتاق خواب..
با لبخند گفتم :پس شام چی؟!..
با لبخند جذابی نگام کرد وگفت :من تورو بخورم سیر میشم ..
لبامو جمع کردم وبا نازگفتم :اریا..
--جون اریا..اریا فدات بشه..اینجوری صدام می کنی اشتهام بیشتر میشه ها..

خندیدم..یه پا اتیش بود..رفت تو اتاق..به چند دقیقه پیش فکر می کردم که توی این اتاق داشتم دق می کردم..ولی الان شاد بودم..از گرمای وجود اریا..از حرفای پر از ارامشش..

همونطور که منو می بوسید زمزمه وار گفت:قربون خنده هات..
با این حرفاش جون می گرفتم..احساس می کردم با تمام وجودم بهش نیاز دارم..دلم می خواست فقط مال اون باشم..فقط اونو داشته باشم..برای همیشه ..تا ابد..رابطه مون قوی تر بشه..

با حالت خماری گفتم :اریا..من..
منو بوسید..دیگه هیچی حس نکردم..
با این بوسه هاش همه ی غم ها و غصه هامو فراموش می کردم..

زیر گوشم رو بوسید و لرزون گفت :بهار دارم دیوونه میشم..امشب یه لحظه به نداشتنت فکر کردم دیدم تا مرز مردن رفتم..دوریت منو می کشه..نابودم می کنه..رفتم از اتاق بیرون که بتونم فکر کنم..این افکار مزخرف رو سرکوب کنم که خیلی زود هم سرکوب شدن ولی حس پشیمونی عذابم می داد..
بهار با من چه کردی؟!..چرا اینجوری شدم؟!..من اریایی نبودم که اینقدر زود تحت تاثیر قرار بگیرم ولی در برابر تو حاضرم خودمو بکشم ولی تورو از دست ندم..داری دیوونه م می کنی دختر..

این حرف هاش که با لحن پر از خواهش بیان می شد عطشمو بیشتر می کرد..منتظر یه اشاره ش بودم..اریا ..فقط اشاره می کرد..تموم بود..

بلند شد..با تعجب نگاهش کردم..لامپ رو خاموش کرد..حتی دیوار کوب رو هم مثل هر شب روشن نکرد..اتاق تاریک بود ولی نور خیلی کمی از پنجره تو اتاق می تابید..
دیگه ازش شرم نمی کردم..اریا شوهرم بود..صاحب همه ی وجود من..

لبامو ریز بوسید و زمزمه کرد :بهار.. دوست دارم بگم..می خوام با تمام وجودم اینارو بهت بگم..
مثل خودش زمزمه کردم :چی می خوای بگی؟!..

سرشو فرو کرد تو موهام..در همون حال اروم گفت :برای اولین بار کنار دریا دیدمت..وقتی با کیارش اومده بودی ویلاش..یادته افتادی تو دریا؟..اون کسی که تورو از اب اورد بیرون من بودم..بهت نفس مصنوعی دادم تا برگشتی..بعد از اون وقتی بازداشت شدی دیدمت گفتم حیف این دختر با این سنش گیر ادمی چون کیارش افتاده..برام مهم نبودی..وقتی فهمیدم کی هستی کنجکاو شدم و پی گیر شدم تا پی به هویتت بردم..نمی دونم چرا ولی تورو جدا از بقیه ی متهمام می دونستم..چشمات معصوم بود..لحنت صادق بود..وقتی توی دره گیر افتادیم و تو زخمم رو پانسمان می کردی می دیدم که از شرم سرخ شدی..نگاهت می چرخید رو صورت و بازوهام..خنده م گرفته بود..اینکه انقدر پاکی که با دیدن بازوهای یه مرد سریع سرخ می شدی..
وقتی عسل گذاشتم تو دهنت از گرمی زبون و حرارت دهنت یه جوری شدم..قلبم لرزید..داغ شدم..وقتی بهوش اومدی تازه فهمیدم چکار کردم و شرمم شد..تا حالا تو عمرم از این کارا نکرده بودم..

سرشونه م رو گرم وپر التهاب بوسید..
ادامه داد :اون شب که از گرگا ترسیده بودی و چسبیدی بهم باز همون حس اومد سراغم ولی اینبار ترس هم داشتم..من و تو نمی تونستیم به هم احساس داشته باشیم..به خاطر پدرت و پدربزرگ من..ولی اون حس که اسمش عشق بود قوی تر از هر چیزی بود..برمن..بر احساس ترسم غلبه کرد و تمام وجودمو به تصرف خودش در اورد..
اون شب خونه ی کدخدا وقتی از حموم اومدم و موهاتو دیدم که صورتت رو قاب گرفته بودن ..قلبم تو سینه م فرو ریخت..قبل از اینکه کار دست خودم بدم زدم بیرون..ولی همون شب دیگه طاقتم تموم شد..بوسیدمت..با تمام عشقم..

دستشو برد پشت گردنم ..با اون یکی دستش هم گونه م رو نوازش می کرد..چشمامو بسته بودم..
نرم لبامو بوسید و گفت :اون شب که اومدم دم خونتون نمی دونی چقدر هیجان داشتم..برای دیدنت لحظه شماری می کردم..وقتی گردنبند رو به گردنت دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بوسیدمت..ولی یه حسی داشتم..حس سردرگمی..اینکه من و تو نمی تونیم با هم باشیم ولی تو گفتی هستی و تا اخرش باهام می مونی..
با این حرفت حس کردم بیشتر از قبل می خوامت..نمی تونستم تنهات بذارم..قصدم این بود 1 روزه برم و برگردم..ولی تقدیربرای من و تو چیز دیگه ای می خواست..رفتم و نتونستم برگردم..
تو دبی پیدات کردم..وقتی داشتی می رقصیدی چشمام به اشک نشست..سرخ شده بودم..دوست داشتم گردن تک به تک مهمونایی که اونجا بودن و تورو نگاه می کردن رو بشکنم..ولی باید نقش بازی می کردم..
پیدات کردم..به دستت اوردم..طاقت نداشتم بهت دست نزنم..احساس داشتم..نمی تونستم سرکوبش کنم..برای همین خواستم محرم بشیم..وقتی اون شب خونتون پیشت خوابیدم خیلی جلوی خودمو گرفتم دیدم اینجوری نمیشه گفتم عقد کنیم لااقل خیال من راحت بشه..
وقتی بله دادی دیگه رو ابرا بودم..اون سند رو زدم به نامت چون همه چیز من ماله توست و علاوه بر اون مهریه ت بود..از همون موقع که صیغه رو خوندم این قصد رو کردم وعملیش هم کردم..
شب اول عقدمون وقتی لمست کرد
برچسب ها: رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , دنیای رمان - رمان آبی به رنگ احساس من fereshteh27 , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان خوانها , رمانکده من , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , *شهـــــر رمـــــــــان* , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45926

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا