تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آبی به رنگ احساس من (فصل دهم)


امروز حالم خیلی بهتر بود..یک بار مادر اریا همراه خاله ش به اتاقم اومدن و حالمو پرسیدن..هر دو معمولی رفتار می کردن ولی نگاهشون مهربون بود..
از اتاق رفتم بیرون..همه توی سالن نشسته بودن..با ورود من همه ی نگاهها به طرفم کشیده شد..زیر اون همه نگاهِ خیره سرخ شده بودم..
جلو رفتم..با لبخند به تک تکشون سلام کردم..همه جوابمو دادن به جز اقابزرگ..که تنها به تکون دادن سر اکتفا کرد..
اریا روی مبل جابه جا شد واشاره کرد کنارش بشینم..با شرم نشستم و سرمو انداختم پایین..
حرف ها از سر گرفته شد و هر کس یه چیزی می گفت..این وسط فقط من سکوت کرده بودم..
با شنیدن صدای زنگ در سرمو بلند کردم..همه ساکت شدن..زینت خانم از اشپزخونه اومد بیرون وگوشی ایفن رو برداشت..
--کیه؟!..
مکث کوتاهی کرد و مردد گوشی رو تو دستش جابه جا کرد..
--چند لحظه صبر کنید..
گوشی رو گذاشت و رو به اقابزرگ گفت :اقای هدایت و همسرشون تشریف اوردن..می خوان بیان داخل..
اقابزرگ چند لحظه سکوت کرد..سرشو تکون داد و گفت :در رو باز کن..
--چشم اقا..

زینت دکمه رو فشرد و در ویلا باز شد..رفت تو اشپزخونه..با نگرانی به اریا نگاه کردم..لبخند گرمی به روم زد و چشماشو اهسته بست و باز کرد..یعنی اروم باشم ..ولی نمی تونستم..
در ویلا به تندی باز شد..همه از جاشون بلند شدن به جز اقابزرگ..پدر ومادر بهنوش بودن..با صورتی سرخ شده از خشم به طرفمون اومدن..
هنوز به ما نرسیده بودن که اقای هدایت داد زد :کجایی کامرانیِ بزرگ؟..
اقا بزرگ اهسته از جاش بلند شد..با اقتدارِ همیشگیش به عصاش تکیه داد و به اقای هدایت گفت :چه خبرته هدایت؟..بزار از راه برسی بعد هوار هوار راه بنداز..
اقای هدایت با خشم گفت :دستت درد نکنه کامرانی..خوب حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم رو نگه داشتی..دست مریزاد..حالا کارتون به جایی رسیده که دختر منو میندازین زندان؟..
اقابزرگ با همون ارامش و لحن محکمش گفت :دخترِ تو مرتکب اشتباه شده..باید سزای کارش رو هم ببینه..تو که باید خوب بدونی..من به احدی اجازه نمیدم به خانواده ی من اسیب برسونه..حالا می خواد اون ادم تو باشی یا دخترت یا هر کسِ دیگه..
--دختر من چکار به خانواده ی تو داره؟..
به من اشاره کرد و داد زد :این دختر وجودش تو خانواده ی شما اضافی بود..از اول پا کج گذاشت..وگرنه خودت هم خوب می دونی جایگاه این دختر متعلق به بهنوشه..
این بار اریا داد زد :اقای هدایت..هیچ می فهمی چی میگی؟!..این خانمی که کنار من ایستاده زن منه..خودم انتخابش کردم و اینو مطمئن باشید که حتی یک تار موشو با صدتای مثل دختر شما عوض نمی کنم..
اینبار مادر بهنوش رو به اریا داد زد :اوهـــو..دور برداشتی جناب سرگرد..اون موقع که اسم رو دختر من گذاشتی پای این دختره ی پاپتی وسط بوده اره؟..هه..پس بیخود نبود اینورا افتابی نمی شدی..سرت جایی گرم بوده..
از این همه بی شرمی که تو وجود این خانواده بود حیرت کرده بودم..واقعا چطور روشون می شد این حرف ها رو تحویل اریا و اقابزرگ بدن؟!..
بهت زده نگاهم به اون دوتا بود .. بغض سنگینی به گلوم چنگ مینداخت..حرفاشون برام کوچکترین ارزشی نداشت..ولی خواه ناخواه نیش کلامشون قلبمو نشونه می گرفت..
اقابزرگ داد زد :هدایت جلوی زبون زنت رو بگیر..زیاد از حد بهتون رو دادم که اینطور دارین از اخلاقمون سواستفاده می کنید..از خونه ی من گمشید بیرون..
خانم هدایت با خشم داد زد :بریم؟..کجا بریم؟..تا دختر ما رو ازاد نکنید پامونو از این خونه ی لعنتی بیرون نمی ذاریم..
اریا با اخم غلیظی گفت :دخترِ شما از عمد زن منو هل داد..اگر خدایی نکرده سرش می شکست یا اتفاق جدی براش می افتاد چی؟..با این حال دخترتون فردا صبح ازاده..می تونید ساعت 10 صبح بیاید دنبالش..حالا از اینجا برید..
خانم هدایت به طرفمون اومد و رو به روی اریا ایستاد..
با نگاه پر از نفرتش تو چشمای اریا خیره شد و گفت :یا همین الان میری ودختر منو ازاد می کنی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی..
دهانم باز مونده بود..داشت اریا رو تهدید می کرد؟!..
اریا با پوزخند گفت :خانم محترم..قانون قانونه..دختر شما 2 شب باید تو بازداشت بمونه..من ازش شکایت کردم و این هم درخواست منه..پس تلاش شما برای ازادیش بی فایده ست..
دیگه کارد می زدی خون خانم هدایت در نمی اومد..
مادر اریا جلو اومد و با صدای بلند رو بهش گفت :برو بیرون مینو..بیشتر از این شر به پا نکن..اقابزرگ شما رو از خونه ش بیرون انداخت..با چه رویی پا میشی میای اینجا؟!..من از تو و شوهرت بابت اون نامزدی احمقانه معذرت می خوام..ولی این ازدواج به صلاح این دوتا نبود..اخلاق اریا با بهنوش زمین تا اسمون فرق می کرد..اینو شماها هم می دونید ولی با این حال بیشتر از ما به این وصلت مایل بودید..ما که به زور نیومدیم جلو..شماها هر روز پیغام پسغام می فرستادید و عجله داشتید..الان هم اریا زن گرفته..نه خانی اومده و نه خانی رفته..اریا از اول هم قدم جلو نذاشت..پس حرفی برای گفتن نمی مونه..از اینجا برو..

خانم هدایت بیش از پیش عصبانی شد .. به من اشاره کرد :همه ی شماها واسه ی وجودِ نحسِ این دختر دارید اینطور با ما رفتار می کنید؟..اره؟..این دختری که معلوم نیست اسم و رسمش چیه و از کدوم خراب شده ای اومده..
با خشم به من نگاه کرد و داد زد :همه ش تقصیر توِ..دختره ی اشغال..
دستشو بالا برد تا بزنه تو صورتم که یکی دستشو رو هوا گرفت..با تعجب نگاهمو چرخوندم..مادر اریا دست خانم هدایت رو گرفته بود..
محکم انداختش پایین و داد زد :بار اخرت باشه رو عروس من دست بلند می کنی ..به چه حقی می خواستی بزنی تو صورتش؟..فکر کردی بی کس وکاره؟..
به اریا اشاره کرد وگفت :این شوهرشه..من مادرشوهرشم..همه ی ما اعضای خانواده ش هستیم..حالا فهمیدی کس وکارش کیان؟..پس برو و شرتو کم کن..همین حالا..
صورتم از اشک خیس شده بود..بهت زده به هما..مادر اریا نگاه می کردم..از زور خشم به خودش می لرزید..باورم نمی شد..خدایا یعنی خواب نیستم؟!..

اقابزرگ جلو اومد .. رو به نوید و اریا گفت :بندازینشون بیرون..
نوید همراه اریا جلو رفتن که اقای هدایت داد زد :لازم نکرده..خودمون راه رو بلدیم..کامرانی تا ذره ی اخر سهمم رو ازت می گیرم..نصف اون کارخونه ماله منه..می دونم باهات چکار کنم..

بعد هم همراه زنش از ویلا خارج شد..
این همه شوک برام زیادی بود..توان ایستادن نداشتم..توان حضور در اون جمع رو هم نداشتم..
از همه عذرخواهی کردم و از پله ها بالا رفتم..یک راست رفتم تو اتاق خودمون..روی تخت نشستم..
مرتب صدای مادر اریا توی سرم تکرار می شد..باور حرفاشون برام سخت بود..
از همه سخت تر این بود که اگر بفهمن من کی هستم و دختر چه کسی هستم..اونوقت چی میشه؟!..
همه ی ترس و وحشتم از این بود..
برملا شدنِ حقیقت..
تقه ای به در خورد..فکر کردم اریاست..سرمو بلند کردم..با پشت دست اشکامو پاک کردم..در اتاق باز شد..
در کمال تعجب مادر اریا بود..با لبخند وارد اتاق شد..یه بسته تو دستش بود..در رو بست..به طرفم اومد..
کنارم روی تخت نشست..سرمو انداختم پایین..بینمون فقط سکوت بود..
این سکوت رو من شکستم..با بغض گفتم :شرمنده م هما خانم..به خدا نمی خواستم اینجوری بشه..همه ی شما به خاطرِ من دارید عذاب می کشید..منو ببخشید..
با لحن ارومی گفت :سرتو بلند کن دخترم..

گفت دخترم؟!..با تعجب سرمو بلند کردم..دستشو اورد جلو..اشکامو پاک کرد..
گرم و صمیمی گفت :بهم بگو مادرجون..یا مامان هما..وقتی به مینو گفتم تو عروسمی از ته دلم گفتم..من اریا رو بخشیدم..مادرم..با اینکه کار شما درست نبود ولی همین که می بینم اریا در کنارت خوشبخته و تو هم دختر خوبی هستی برام کافیه..نمی خوام بیش از این کشش بدم..اینجوری رابطه ها حفظ میشه..
هر حرفی هم به خانواده ی هدایت زدیم حقشون بود..اونها پررو تر از این حرفان دخترم..اگر به خاطر اقابزرگ نبود..اگر پای غرور اقابزرگ وسط نبود هیچ وقت راضی به وصلت با این خانواده نمی شدم..ولی همیشه حرف حرفه اقابزرگ بوده..کاری از دستمون ساخته نبود..این برامون شده بود یه رسم..همه باید ازش تبعیت می کردیم..اینکه فقط اقابزرگ تصمیم گیرنده ست..
خداییش هیچ وقت هم حرف ناحق نزده..همیشه صلاح بچه ها و نوه هاشو خواسته..ولی اینبار پای غرورش وسط بود..فکر می کرد اگر بهنوش زن اریا بشه درست میشه ولی درختی که کج رشد کنه تا اخر هم کج می مونه..هیچ جوری نمیشه صافش کرد..این رو اقابزرگ فراموش کرده بود دخترم..دیدی که..الان همه ی ما تورو قبولت کردیم..اقابزرگ هم به روی خودش نمیاره ولی از لا به لای حرفاش میشه فهمید که احساسش چیه..

بسته ای که تو دستاش بود رو به طرفم گرفت و گفت :به خانواده ی ما خوش اومدی عزیزم..
نگاه سرگردون و پر از تعجبم رو دوختم تو چشماش..نگاه اون اروم و مهربون بود..
محکم بغلش کردم..سرمو گذاشتم رو شونه ش..صدای هق هقم بلند شد..از ته دل گریه می کردم..ولی اینبار به خاطر غم و غصه نبود..از زور خوشحالی اشک می ریختم..اشکِ شوق..

پشتمو نوازش کرد وگفت :گریه نکن دخترم..مگه خوشحال نیستی؟!..
سریع از تو بغلش اومدم بیرون..بین اون همه اشک لبخند زدم و گفتم :چرا چرا..به خدا خیلی خوشحالم..این اشکا هم اشکِ شوقِِ..
به گونه م دست کشید و گفت :زنده باشی دخترم..فقط بهم یه قولی بده..
-چه قولی مادرجون؟!..
همین که گفتم مادرجون لبخندش پررنگ تر شد..
--اینکه هیچ وقت اریا رو تنها نذاری..یه زن وفادار براش باشی..از اریا هم همینو می خوام..که همیشه پشتت باشه و نذاره اسیبی بهت برسه..به اون هم اینا رو گفتم..باشه دخترم؟!..
با لبخند سرمو تکون دادم و گفتم :باشه مادرجون..قول میدم..

لبخند مهربونی روی لبهاش نشست..اهسته از جاش بلند شد .. به طرف در رفت..صداش زدم..
-مادر جون..
برگشت و منتظر نگام کرد..
-ازتون ممنونم..این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم..اینو بدونید به اندازه ی مادرم دوستتون دارم..
اشک تو چشماش حلقه بست..سرشو تکون داد و سریع از اتاق رفت بیرون..
دستامو باز کردم..با خوشحالی خودمو انداختم رو تخت..وای خدا جون..شکرت..هزاران بار شکرت..

لبخند لحظه ای از روی لبام محو نمی شد..یاد بسته افتادم..با هیجان نشستم و برش داشتم..اروم بازش کردم..
یه دست کت و دامن شیری رنگ بود..وای خیلی خوشگله..انداختمش رو تخت و نگاهش کردم..عالی بود..
خدایا خواب می بینم؟!..اگر خوابم که بیدارم نکن ..واقعا رویای شیرینیه..اینکه بالاخره قبولم کردن..
ولی اگر بیدارم که باید بگم الهی بزرگیتو شکر..
حالا چجوری حقیقت رو بهشون بگم؟!..
وای خداجون ..گفته حقیقت از شکنجه شدن هم سخت تر بود..
*******
به اصرارِ مادرجون باهاشون رفتم ارایشگاه..خودم هم دوست داشتم یه تغییری بکنم..ولی از این چیزا سر در نمی اوردم..
من بودم و مادرجون و خاله ی اریا..اون هم زن مهربونی بود..درست مثل مادرجون با مهربونی باهام رفتار می کرد..

زیر دست ارایشگر نشستم..وااااای که وقتی داشت صورتمو اصلاح می کرد نزدیک به 10 بار مردم و زنده شدم..خیلی درد داشت..دلم زیر و رو می شد..دردش جوری بود که ادم احساس ضعف بهش دست می داد..
بعد از اتمامه کارش وقتی به خودم تو اینه نگاه کردم حیرت کردم..کلی تغییر کرده بودم..دیگه چهره م من رو اون بهار 18 ساله نشون نمی داد..صورتم خانومانه جلوه می کرد..فوق العاده بود..
صورتمو با صابون شستم..دوباره مشغول شد..از وقتی اومدم نزدیک به 3 ساعته که زیر دستشم..انگار داره عروس درست می کنه..گفته بودم ارایشم ساده ی ساده باشه..
اخر کار که خودمو تو اینه دیدم ناخواسته ذوق کردم..وای بهار با یه چهره ی جدید..اصلا قابل مقایسه با قیافه ای که قبلا داشتم نبود..ارایشم مات بود و به رنگ لباسم می اومد..
مادر اریا دور سرم چند تا تراول چرخوند و داد به ارایشگر..با این کارش یه حس خوبی بهم دست داد..

رفتیم روی صندلی نشستیم تا تاکسی بیاد..اخه زنگ زده بودیم اژانس تا برامون تاکسی بفرستن..
مادرجون نگام کرد و گفت :ماشاالله..خیلی خوشگل شدی دخترم..وای بر دلِ اریا..
خاله خندید و گفت :چرا خواهر؟!..
مادرجون هم با خنده اروم گفت :چطور می خواد تا عروسیش صبر کنه؟!..
با این حرفش سرخ شدم..وای از زور شرم داشتم اب می شدم..
تو دلم گفتم :اوه اوه شماها کجای کارین؟!..اریا رو هنوز نشناختین..کم طاقته اون هم چه جورم..
از این فکرم خنده م گرفت ولی سرمو بلند نکردم..
زیر چشمی به مادرجون نگاه کردم که دیدم خیره شده به من..اروم سرمو بلند کردم..نگاهمو ازش می دزدیدم..زن زرنگی بود..
با شک خندید و اهسته زیر گوشم گفت :نکنه ..اره؟!..
خنده م گرفت..حالا گرمم شده بود..داشتم اب می شدم..فقط تونستم سرمو تکون بدم..
سرشو کشید عقب و زد زیر خنده..بین خنده هاش بریده بریده گفت :امان از دستِ جوونای امروزی..

تمام مدت سرم پایین بود..تو وضعیتِ بدی گیر کرده بودم..
ولی مادرجون زن فهمیده ای بود..سریع مسیر صحبت رو عوض کرد و درمورد مهمونی حرف زد..
انقدر غرق حرف زدن شده بودیم که به کل موضوع چند دقیقه قبل رو فراموش کردم..
اخه من از اریا جشن عروسی نمی خواستم..اون اصرار داشت..وگرنه من الان هم زن اریا هستم..همسر دائمیش..

رسیدیم ویلا..کسی تو سالن نبود..شالمو کشیدم جلو و به طرف پله ها دویدم..نمی خواستم اریا الان صورتمو ببینه..
مادرجون با این کارم خندید..برگشتم وبه روش لبخند زدم..اهسته سرشو تکون داد..
تند تند پله ها رو طی کردم و رفتم تو اتاق..نفس نفس می زدم..باید اماده می شدم..لباسم رو تخت بود..
به طرف تخت رفتم که یه چیزی رو زیر پام حس کردم..پامو از روش برداشتم..با تعجب نگاش کردم..خم شدمو برش داشتم..
جلوی صورتم گرفتم..دستام می لرزید..
این..این یه گردنبندِ زنونه بود..
روش حرف "ب " به لاتین هک شده بود..به تختخوابمون نگاه کردم..
این گردنبند..تو اتاق من واریا چکار می کرد؟!..
همون موقع در اتاق باز شد و اریا اومد تو..
گردنبند رو توی مشتم فشردم و سرمو بلند کردم..
اریا در رو بست و با لبخند درحالی که به راحتی می شد اشتیاق رو تو چشماش دید به طرفم اومد..ولی ذهن من درگیر این گردنبند بود..
رو به روم ایستاد..
شونه هام رو گرفت تو دستش..لال شده بودم..نگاه مشتاق اریا روی تک تک اجزای صورتم می چرخید..
با صدای لرزون و گرمی گفت :بهارم فوق العاده شدی..اصلا انگار یکی دیگه جلوم وایساده..

صورتشو اورد جلو و اروم گونه م رو بوسید..لباشو چند لحظه روی پوست صورتم نگه داشت و بعد هم اهسته خودشو کشید کنار..نگاهشو دوخت تو چشمام..
چشماشو ریز کرد وبا لحن مشکوکی پرسید:چیزی شده بهار؟!..چرا چیزی نمیگی؟!..حالت صورتت..
ادامه نداد..فهمیده بود یه چیزیم هست..از اونجایی که نمی تونستم چیزی رو ازش پنهون کنم دستمو اوردم بالا و مشتمو جلوش باز کردم..
گرنبند از بین انگشتام اویزون شد..پلاکش جلوی صورت من و اریا عین پاندول ساعت تکون می خورد..
اریا نگاهشو از روی صورتم برداشت و به پلاک دوخت..با تعجب پلاک رو گرفت تو دستش..

بلاخره مهر سکوت رو شکستم و اروم گفتم :می شناسیش؟!..
نگام کرد..سرشو تکون داد و گفت :نه..تا حالا ندیدمش..دست تو چکار می کنه؟!..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :وقتی اومدم تو اتاق دیدم کنار تخت افتاده..اریا مطمئنی نمی شناسیش؟!..
--چی میگی بهار؟!..معلومه که نمی شناسم..مگه بهم شک داری؟!..
نه نداشتم..به اریا هیچ وقت شک نداشتم..

لبخند کمرنگی زدم و با اطمینان گفتم :نه..بهت شک ندارم..
در جوابم لبخند دلنشینی تحویلم داد ..گردنبند رو از دستم گرفت ..
--چند لحظه همینجا باش..الان بر می گردم..
به طرف در رفت که سریع پرسیدم :کجا میری؟!..
برگشت و نگام کرد..
--خانمی صبر کن ..الان معلوم میشه صاحب این گردنبند کیه..

فقط سرمو تکون دادم..از اتاق رفت بیرون..کلافه روی تخت نشستم..
یعنی این گردنبند ماله کیه؟!..توی اتاق من و اریا چکار می کنه؟!..

بالاخره بعد از کلی استرس و تشویش در اتاق باز شد..اریا تند اومد تو و در رو بست..سریع از جام بلند شدم..تو فکر بود..دور خودش چرخید..کلافگی از سر و روش می بارید..
طاقت نیاوردم و گفتم :چی شده اریا؟!..چرا انقدر مضطربی؟!..
نیم نگاهی بهم انداخت و بدون هیچ حرفی جلوی تخت نشست..همونطور که چمدون رو از زیر تخت در می اورد گفت :این گردنبنده بهنوشِ..رفتم نشون مامان دادم گفت ماله خودشه..

چمدون رو اورد بیرون..
با تعجب گفتم :بهنوش؟!..ولی اخه..اون چطوری اومده تو اتاقِ ما؟!..
داشت درشو باز می کرد..
--این ویلا یه در دیگه هم داره ..خیلی کم ازش استفاده میشه..بیشتر برای مهمونیا و مواقع ضروری..تا مثلا از اونطرف میوه و لوازم مخصوصِ مهمونی رو بیاریم تو ویلا..اخه درش رو به خیابون باز میشه..حتما تو این شلوغ پلوغی که همه سرشون به کار خودشون گرم بوده اومده تو..از بهنوش هر کار بگی بر میاد..

زیپ چمدون رو باز کرد ..توش دنبال چیزی می گشت..
--ولی اخه اینجا چکار داشته؟!..من و تو که چیزی نداریم بخواد برداره..یا اینکه..
با صدای بلندِ اریا خفه شدم..
--بهار بدبخت شدیم..

با شنیدن جمله ش زانو هام خم شد و کنارش نشستم..نگاهش به پاکت ِ توی دستش بود..
با ترس گفتم :چی شده اریا؟!..تو رو خدا بگو دارم دیوونه میشم..اخه اینجا چه خبره؟!..
موهاشو چنگ زد و سرشو تکون داد..نفسش رو داد بیرون وبا حرص گفت :بهنوش..بهنوش ..
-بهنوش چی؟!..
از جاش بلند شد..همونطور که طول و عرض اتاق رو طی می کرد گفت :اون عوضی اومده تو اتاق و شناسنامه و مدارک ِ تورو برداشته..

با وحشت جلوی دهانم رو گرفت..
اروم اروم دستمو اوردم پایین و گفتم :مگه..مگه اون..چیزی می دونه؟!..
سرشو تکون داد و گفت : نه..ولی دختر زرنگی ِ..حتما اومده تو اتاق یه اتویی از ما گیر بیاره که شناسنامه رو دیده و برداشته..تو قبلا چیزی از اسم و فامیلت بهش نگفته بودی؟!..
کمی فکر کردم..اره اون روز کناردریا..
(بهنوش :اصلا تو کی هستی؟!..اسم و رسمت چیه؟!..هان؟!..از کدوم جهنمی پیدات شد وخودتو چسبوندی به اریا؟!..
-اسمم بهاره..بهار احمدی..هر کی و هر چی که هستم به تو هیچ ربطی نداره..
بهنوش :بهار احمدی؟!..)
-اره اره..اون روز کنار دریا ازم پرسید تو کی هستی واسم و رسمت چیه؟!..منم گفتم اسمم بهار احمدی ِ..
اریا اخم کرد و سرشو تکون داد..روی تخت نشست..سرشو گرفت تو دستاش..
کنارش نشستم..نگاش کردم و گفتم :تو مطمئنی شناسنامه و مدارک ِ من توی چمدون بوده؟!..
سرشو بلند کرد..گفت :اره..اطمینان نمی کردم توی خونه بذارم..جای دیگه هم نمی شد نگهشون داشت..گفتم با خودمون بیارمشون که خیالم راحت باشه..توی خونه گاوصندوق هم نداشتیم..درضمن چون داشتیم می رفتیم مسافرت باید شناسنامه و مدرکی هم همراه خودمون می بردیم..گذاشتمشون تو یه پاکت وتو چمدون جاسازیشون کردم..طوری که کسی نتونه پیداشون کنه..نمی دونم بهنوش چطور تونسته برشون داره..ظاهرا وقتی اومده تو اتاق و لوازممون رو گشته شناسنامه رو تو چمدون دیده و شک کرده..
لب های خشکم رو با زبون تر کردم و گفتم :ولی اون که چیزی نمی دونه..نباید نگران باشیم..درسته؟..
--درسته که چیزی نمی دونه..ولی متاسفانه پدرش ازاونجایی که با پدر تو هم دوست بوده اونو می شناسه و مطمئنا به محض دیدن اسم پدرت تو شناسنامه ت پی به همه چیز می بره..
-ولی تو گفتی فقط خودت و اقابزرگ از این موضوع خبر دارین..که پدر..پدر ِ من..دایی ِتو رو..
--اره ولی از کجا معلوم اون هم ندونه؟!..گیج شدم..نمی دونم باید چکار کنیم..
-خب می تونیم به کمک این گردنبند ثابت کنیم بهنوش اومده توی این اتاق و خواسته خرابکاری کنه..مگه اقابزرگ قدغن نکرده بود اینجا نیاد؟!..خب اینجوری..
میان حرفم پرید و گفت :نمیشه بهار..اگر بریم بهش بگیم تو شناسنامه روبرداشتی ممکنه هر کاری بکنه..اگر گفت شناسنامه رو میدم دست اقابزرگ چی؟!..اون الان از ما اتو داره..نباید بی گدار به اب بزنیم..
با نگرانی گفتم :پس باید چکار کنیم؟!..نکنه شناسنامه رو بده به اقابزرگ؟!..
سرشو گرفت تو دستاشو کلافه گفت :نمی دونم..باید فکر کنم..فعلا به کسی چیزی نگو و درموردش هم حرفی نزن..بذار ببینم باید چکار کنم..
سکوت کردم..وحشت تمام وجودمو پر کرده بود..از روزی که می ترسیدم به سرم اومد..خدایا نمی خوام اقابزرگ اینجوری پی به حقیقت ببره..

اریا نگام کرد وگفت :پاشو حاضر شو عزیزم..تا 1 ساعت دیگه مهمونا می رسن..نذار کسی به چیزی شک کنه..عادی رفتار کن..انگار نه انگار..خودم این مسئله رو حلش می کنم..
سرمو تکون دادم..ولی خیلی خیلی نگران بودم..
اریا مکث کوتاهی کرد وگفت :راستی دیگه نمی ریم روستا..
با تعجب گفتم :چرا؟!..
--تلفنی کارمو انجام دادم..به خوده کدخدا هم سفارش کردم..بیشتر قصدم بر این بود که بریم یه اب و هوایی عوض کنیم ولی با این اوضاع نمیشه جایی رفت..
سرمو تکون دادم و گفتم :باشه..هر چی تو بگی..

لبخند زد و گفت :درضمن وقتی برگشتیم ویلا 2 شب بعدش من باید به یه ماموریت برم ..تو تهران..2 روزه میرم وبر می گردم..
با وحشت از جام پریدم..رو به روش ایستادم..
-و..ولی اریا من تنهایی می ترسم..اگه..اگه..
گونه م رو نوازش کرد و با لحن ارامش بخشی گفت :نگران چیزی نباش خانمی..من زود بر می گردم..2 روز بیشتر کارم طول نمی کشه..مطمئن باش..
-ولی ..اخه..من..
اروم منو کشید تو بغلش و روی سرمو بوسید..
--خودتو نگران نکن عزیزم..بهت قول میدم همه چیز به خوبی و خوشی بگذره..پس اروم باش..
نمی تونستم..می خواستم ولی نمی شد..این ترسو اضطراب مثل خوره به جونم افتاده بود..

اروم خندید و منو از خودش جدا کرد..
--حالا هم برو زودتر حاضر شو..می خوام امشب همه خانم خوشگل و نازمو ببینن و بگن به به اریا چه خوش سلیقه ست..
لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم..
-تو اماده نمیشی؟!..
--من کار زیادی ندارم..فقط کت و شلوارمو بپوشم..
سرمو تکون دادم..از اتاق رفت بیرون..

 

همون کت و دامنی که مادرجون بهم کادو داده بود رو پوشیدم..
یه شال همرنگش هم سرم کردم..جلوی اینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم..فوق العاده بود..هیچ وقت عادت نداشتم از خودم تعریف کنم..ولی اینبار نمی تونستم چیزی نگم..اخه تغییر رو خیلی خوب می تونستم در خودم ببینم..
اریا وارد اتاق شد..با دیدنم همون جلوی در ایستاد..با لبخند نگاهش کردم..اروم اروم به طرفم اومد..لبخند نشست رو لباش..
یه دفعه به طرفم خیز برداشت و منو رو دستش بلند کرد..
جیغ خفیفی کشیدم و گفتم :وای اریا منو بذار زمین..الان لباسم خراب میشه..
صورتشو فرو کرد تو یقه م و گفت :خراب بشه ..من واجب ترم یا لباست؟!..
گردنم رو می بوسید..قلقلکم می اومد..
با خنده گفتم :خب معلومه..تـو..
نفس عمیقی کشید ..بوی عطرم همه جای اتاق رو پر کرده بود..
با سرمستی گفت :الهی اریا فدات بشه چه بوی خوبی میدی تــــو..
"تــــو"رو کشیده بیان کرد .. انقدر کاراش بامزه بود که خنده م گرفته بود..
سرشو بلند کرد .. تو صورتم نگاه کرد..
ملتمسانه گفت :وای بهار اشتهام داره باز میشه..بیا بریم پای
برچسب ها: دنیای رمان - رمان آبی به رنگ احساس من fereshteh27 , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , رمان خوانها , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانکده من , *شهـــــر رمـــــــــان* , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45924

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا