تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان آبی به رنگ احساس من (فصل دوازدهم)


با تعجب بهشون نگاه می کردم..
همین که رسیدیم اریا منو اورد ویلای اقابزرگ..هی خودمو می کشیدم عقب می گفتم بذار بعدا ولی اریا اصرار می کرد همین الان..
دیگه دیدم نمی تونم کاریش کنم تسلیم شدم و باهاش اومدم..البته نوید هم باهامون بود..
همه توی سالن جمع شده بودن..
مادرجون و پدرجون..خاله و شوهر خاله..و..
از همه مهمتر اقابزرگ..

با دیدن من همه از جاشون بلند شدن..سرمو انداختم پایین .. سلام کردم..مادرجون به طرفم اومد .. محکم بغلم کرد..
با لحن بی سابقه ای گرم و مهربون گفت :الهی فدات بشم عزیزم..سلام به روی ماهت..کجا بودی دخترم؟..دلمون هزار راه رفت..

مات و مبهوت تو بغلش بودم .. از پشتش به بقیه نگاه کردم..رو لبای همه لبخند بود..حتی اقابزرگ..
خدایا خوابــــم؟!..اینجا چه خبره؟!..

از بغلش اومدم بیرون..فکر می کردم الان همه می ریزن سرم که پدر تو ماهان رو کشته ..ولی در کمال تعجب اینطور نشد..
داشتن حسابی تحویلم می گرفتن..همه یکی یکی اومدن جلو و بغلم کردن..به جز اقابزرگ و شوهرخاله و نوید همه رو بغل کرده بودم..

اصلا باورم نمی شد..گیج و منگ بودم..عین ندید بدیدا داشتم نگاشون می کردم..سرخ شده بودم..نه از خجالت و شرم اینکه می دونن من کیم..از اینکه اینجور باهام رفتار می کردن و من هم زیر اون همه نگاه خیره مونده بودم چه کنم..

اقابزرگ :بسته دیگه..دورشو خلوت کنید..
همه با لبخند رفتن کنار و روی مبل نشستن..
اریا دستشو گذاشت پشتم..نگاش کردم..اونم به روم لبخند می زد..
زیر لب گفتم :اریا اینجا چه خبره؟!..چرا همه یه جوری شدن؟!..
اروم خندید و گفت :بشین خانمی ..اقابزرگ بهت میگه..

رو یه مبل دونفره نشست..من هم کنارش نشستم..
نگاهم روی همه می چرخید..تا اینکه روی اقابزرگ ثابت موند..
هنوزم لبخند به لبش بود و چیزی که بیشتر مبهوتم می کرد نگاه گرم و مهربونش بود..
*******
اقابزرگ رو به اریا گفت :صندوقچه ی روی میز رو بهش بده..
اریا از جاش بلند شد و صندوقچه رو برداشت ..به طرفم گرفت..با تعجب نگاش کردم..با لبخند به صندوقچه اشاره کرد..
هنوزم نگام بهت زده بود..از کاراشون سر در نمی اوردم..برخوردشون رو پیش خودم جور دیگه ای برداشت کرده بودم ولی الان..اصلا اونطور که تو ذهنم بود پیش نیومد..
صندوقچه رو گرفتم..اریا کنارم نشست..

اقابزرگ:بازش کن..
نگاهی به بقیه انداختم..اب دهانمو قورت دادم..یعنی چی توشه؟!..بازش کردم..
با تعجب به محتویات داخلش نگاه کردم..چندتا نامه..سه تا دفترخاطرات..یه شناسنامه ..یه پاکت مدارک هم توش بود که مربوط به گواهی تولد نوزاد و کاغذ ترخیص از بیمارستان جهت زایمان..اوه..سند ازدواج..

اسامی رو خوندم..اقای ماهان کامرانی..خانم مریم صفوی..چشمام گرد شد..
م..ماهان ؟!.. م..مر..مریم؟!..مامان من؟!..با..ماهان ازدواج کرده بود؟!..پس..

نگاهمو از روی سند ازدواج برداشتم وبه اقابزرگ دوختم..هم تعجب کرده بودم هم لال شده بودم..باورم نمی شد..
اقابزرگ سرشو تکون داد و گفت:با من بیا..صندوقچه رو هم با خودت بیار..
از جاش بلند شد..
به اریا نگاه کردم..نمی دونم تو نگام چی دید که زیر لب گفت :باهاش برو..نترس..

نگاهش بهم اطمینان می داد..
از کنارش بلند شدم..اقابزرگ رفت اونطرف سالن..در یکی از اتاقا رو باز کرد..
خودش کنار ایستاد و گفت :برو داخل..هر چی توی صندوقچه هست رو بخون..بعد بیا بیرون..من پاسخگوی همه ی سوالاتت هستم..

دیگه داشتم شاخ در می اوردم..منظورش چی بود؟!..
چرا هر کی می خواست یه چیزی رو بهم بفهمونه یه صندوقچه می داد دستم؟!..
یعنی این مدارک و دفاترهم مربوط به پدر و مادرم می شدن؟!..

به خودم اومدم..دیدم اقابزرگ دیگه کنارم نیست و تمام مدت دارم با خودم فکر میکنم..
رفتم داخل..به اطرافم نگاه کردم..یه میز و صندلی گوشه ی اتاق بود..کتابخونه ی کوچیکی رو به روش بود..سمت راست پنجره و سمت چپ یه اینه ی قدی ..
زیاد کنجکاوی نکردم..صندوقچه واجب تر بود..ذهنم بدجور مشغولش شده بود..

پشت میز نشستم..سریع در صندوقچه رو باز کردم و دفاتر و نامه ها رو اوردم بیرون..مدارک رو هم از داخل پاکت بیرون اوردم..
همه رو ریختم رو میز..تصمیم گرفتم اول یکی از نامه ها رو بخونم..
پشتشون رو نگاه کردم..پشت هیچ کدوم چیزی نوشته نشده بود ..جز یکیش.."عفو بنما"..
بازش کردم..برگه رو اوردم بیرون..تاشو باز کردم ..


"بسمه تعالی"

سلام..اسم من مریم صفوی است..بی شک من را می شناسید..هیچ وقت با هم رو به رو نشده ایم ولی کما بیش از هویت من مطلع هستید..درسته..من..مریم همسر ماهان و مادر نوه یتان هستم..نوه ای که از وجودش بی خبرید..
بسته ای را به دستتان می رسانم..داخل ان صندوقچه ایست که همه ی هویت و گذشته ی من و ماهان در ان گذاشته شده..با خواندن تک به تکشان پی به تمام حقایق خواهی برد..
حرفی ندارم بزنم..فقط این را می گویم که چیزی تا پایان عمرم باقی نمانده..روزهای اخر را سپری می کنم..نفس هایی که می کشم هر دم نشان از ان دارد که زندگیم رو به پایان است..
دخترم..بهار را..به نزدتان می فرستم..بهار نوه ی شماست..دختر ماهان..مدارک داخل صندوقچه ست..ان ها را با دقت بخوانید..
خواهش می کنم صبرپیشه کنید و به دنبال ما نگردید..از شما تقاضا دارم کاری نکنید ..تا بهار خودش پیش شما بیاید..همه ی حقایق را برایش بگویید..من نمی توانم..می خواهم این روزهای اخر را بی دغدغه سپری کنم..بدون نگاه پر از سرزنش دخترم..بدون اهی که از سینه بیرون می دهد که چرا زندگیش اینطور تلخ سپری شد..
در اخر از شما یک خواهش دارم..مرا عفو کنید..برای ندانم کاری وپنهان کاری..با وجود شما بهار ِ من سخت بزرگ شد..می دانم ستم بزرگیست..ولی من مادرم..نمی توانستم جگرگوشه م را از خود جدا کنم..
با خواندن دفتر خاطرات من.. ماهان و سامان..پی به حقایق می برید..امید به ان دارم که مرا ببخشید..حلالم کنید..

"مریم صفوی"

*******
نامه تو دستام خشک شده بود..این نامه ی مادرم بود..برای اقابزرگ نوشته بود..
گف..گفته من..من نوه ی اقابزرگم..د..دختر ماهان !!..
یعنی حقیقت داره؟!..پس اونایی که توی اون صندوقچه بود چی؟!..اون خاطرات..اونا چی؟!..

لحظه به لحظه بیشتر گیج می شدم..روی دفاتر رو نگاه کردم..
خاطرات "مریم" ..خاطرات" ماهان"..خاطرات "سامان"..

به نامه ها نگاه کردم..یکی یکی بازشون کردم..نامه ی عاشقانه بود..بعضی ها رو ماهان برای مامانم نوشته بود..بعضی ها رو هم مامان برای ماهان نوشته بود..
قاطی کرده بودم..
دفتر خاطرات مامان رو باز کردم..
یه نامه از لای دفتر افتاد رو میز..برش داشتم..پشتش هیچی نوشته نشده بود..
بازش کردم..

*******
برای دخترم..بهار..

عزیزم ..دختر نازنینم..قبل از انکه خاطرات من را بخوانی باید چند چیز را به تو بگویم..اول از همه مرا ببخش که ناخواسته تو را گمراه کردم..مجبور شدم..نمی خواستم ولی نمی توانستم تحمل کنم..نگاه سرزنش امیزت را..لحن پر شکوه ت را..
من اخر راهم دخترم..الان پیش من نیستی..این روزها تنهام..سرم را با خواندن خاطرات قدیم گرم می کنم..
الان چیزی نمی گویم..خودت همه چیز را با خواندن خاطرات ما می فهمی..دفاتری که قبلا به اسم خاطرات از من و سامان خواندی نصفش حقیقت داشت ولی مابقی نه..
من و سامان هر دو با هم اینکار را کردیم زیرا هر دو از اینده هراس داشتیم..هرچه در ان دفتر خواندی در مورد من تا اشنایی با ماهان و اتفاقات بعد از ان حقیقت داشت..
ولی تا قبل از مرگش حقایق همان هایی بودن که تو خواندی..بعد از مرگ ماهان همه چیز فرق کرد..
حقایق در این دفتر نوشته شده..خواستی می توانی گذشته ی پدرت ماهان و سامان را هم بخوانی..
ولی خاطرات ماهان و همینطور سامان ..پیوندی با خاطرات من دارد که اگر همه ی ان را با دقت بخوانی پی می بری که در خاطرات انها نیز همین موارد گفته شده است..
برایت ارزوی سلامتی می کنم دخترم ..باز هم از تو درخواست بخشش دارم ..حلالم کن بهارم..

در پناه حق
*******

وای خدا دارم میمیرم..شاخ در نیارم خیلی ِ..
وقت رو تلف نکردمو سریع رفتم سروقت دفترخاطرات مامان..
ابتداش همونی بود که تو اون یکی دفتر هم نوشته بود..
تا اونجایی که ماهان برای ازدواج با مریم اصرار داشت..
بقیه ش فرق می کرد..از اونجا به بعدش رو خوندم..

*******
توی رستوران قرار گذاشتیم..ماهان گفت که دیگه طاقت نداره ازم دور باشه..منم مثل اون بودم..هر دو دل تو دلمون نبود که به هم برسیم..ولی همون شب قلب پدرم درد گرفت و قبل از اینکه برسونیمش بیمارستان تموم کرد..
غصه دار بودم و عزادارِ پدرم .. از طرفی هم عاشق ماهان بودم..
2 ماه از مرگ پدرم گذشته بود..ماهان هنوز هم برای ازدواج با من اصرار داشت..مادرم حرفی نداشت..ماهان هم مستقل بود..خونه..ماشین..شغل..همه چیز داشت..
هر دو تو یه بیمارستان کار می کردیم..من پرستار و اون پزشک..ازم خواستگاری کرد وگفت بدون حضور پدر و مادرش می خواد ازدواج بکنه..گفت پدرش ناراضیه و می خواد دختر دیگه ای رو به عقدش در بیاره ولی ماهان اینو نمی خواست..من هم نمی تونستم از دستش بدم..عاشقش بودم..جز مادرم کسی رو نداشتم..
عقد دائم کردیم..زندگیمون عالی بود و در کنار ماهان لذت خاصی داشت..
روز به روز بیشتر عاشقش می شدم..ولی همیشه از این می ترسیدم که اقابزرگ از وجود من توی زندگی ماهان بو ببره..می ترسیدم اون موقع دیگه این خوشبختی رو نداشته باشم..
تا اینکه باردار شدم..دیگه اوج خوشبختیم بود..با به دنیا اومدن بهار زندگی ما هم به طراوت بهار شد..
ماهان عاشق بهار بود..اسمش رو خودش انتخاب کرد..می پرستیدش..گاهی من بهش حسادت می کردم و می گفتم تو بهار رو بیشتر از من دوست داری..ولی ماهان منو می بوسید و می گفت خانمی این چه حرفیه؟..بهار از وجود توست..بی تو نه من هستم نه بهار..
با این حرفاش عاشق ترم می کرد..مادرم رو داشتم..اون هم با دیدن خوشبختی من خوشحال بود..ولی این خوشبختی خیلی زود از بین رفت..
اون روز با بهار و ماهان رفته بودیم پارک..خیاطی کار داشتم..به ماهان گفتم پیاده میرم..خواست بهار رو با خودش ببره که بچه بی قراری کرد..بهار تازه 8 ماهش بود..
به ماهان گفتم با خودم می برمش..اون هم قبول کرد..خواست منو برسونه ولی قبول نکردم..خیاطی نزدیک بود..
ماهان هم بیمارستان کار داشت و باید می رفت..

*******
بقیه ی خاطرات صحنه ی تصادف ماهان بود..درست مشابه همون خاطراتی که تو دفتر اول خوندم..با این تفاوت که من هم حضور داشتم..یه نوزاد 8 ماهه..
ادامه ش رو خوندم..
بعد از مرگ ماهان..


سامان اومد..ازم جواب می خواست..مردد بودم..همه ش به یاد ماهان می افتادم..ولی از طرفی هم حرف های مردم تو گوشم زنگ می زد..هر کجا هم که می رفتم این حرف ها دنبالم بودند..تمومی نداشت..

به سامان جواب بله دادم..ولی تا خود صبح تو رختخوابم نشسته بودم و گریه می کردم..احساس می کردم زنجیر عشق و محبتی که بین من و ماهان بود از هم گسست..
داشتم زن سامان می شدم..ولی ماهان رو هرگز فراموش نمی کردم..

سامان خیلی زود ترتیب کارها رو داد و من به عقدش در اومدم..دیگه شمال نمی رفت..
همسایه ها فهمیده بودن ازدواج کردم ولی نگاه بعضی ها تیز بود..بعضی ها هم پشت چشم نازک می کردن و بهم تبریک میگفتن..منم با شرم جوابشونو می دادم..
این جماعت هنوز هم دست از سرم برنداشته بودن..واقعا قدیمی ها راست گفتند که "در دروازه رو میشه بست..ودر دهان مردم رو نه"..

سامان پی گیر بود تا به اسم خودش برای بهار شناسنامه بگیره..دوست نداشتم اسم پدر واقعیش از تو شناسنامه ش پاک بشه..برای هیمن شناسنامه ی اصلی بهار رو نگه داشتم..توی صندوقچه مخفی کردم..
البته سامان هم از این بابت مشکلی نداشت..باهام راه می اومد..زندگی در کنارش ارام بود..به من و زندگیش با عشق می رسید..نگاهش همیشه پر از گرما بود..
ولی هیچ گرمای عشقی جای ماهان رو برای من نمی گرفت..این رو خیلی خوب حس می کردم..

ولی ارامش زندگیم اروم اروم از بین رفت..سامان ورشکست شد..نه کارخونه ای..نه درامدی..هیچی..حتی دیگه توی بیمارستان هم کار نمی کرد..نمی دونم چی شده بود..ولی همیشه یه ترسی توی چشماش بود..
مادرم بر اثر سکته ی قلبی فوت کرد..دیگه هیچ کس رو نداشتم..جز سامان و دخترم بهار..فامیل پدری که کلا نداشتم..فامیل مادری هم یه دایی داشتم که با خانواده ش تو یه تصادف خیلی وقت پیش فوت کرده بود..کلا بی کس و تنها بودم..

مجبور شدیم خونه رو بفروشیم و یه کوچیک ترشو بخریم..سامان می گفت طلبکارا دنبالشن..
بهار 3 ساله بود که سامان تصادف کرد..تو جاده ی شمال..قطع نخاع شد و فلج افتاد تو خونه..دکترا جوابش کرده بودن..اخرای عمرش بود..نگاهش بی فروغ بود..

یه روز که داشتم قاشق قاشق سوپ دهانش می کردم موچ دستمو گرفت..با تعجب نگاش کردم..
لبخند کمرنگی زد و گفت :مریم می خوام باهات حرف بزنم..
-چی شده؟!..
--فقط می خوام گوش کنی..
-باشه بگو..
--دیگه اخرای عمرمه..هر شبی که می خوابم امید ندارم که صبح چشمامو باز کنم..می خوام قبل از مرگم حلالم کنی..
خواستم حرفی بزنم که دستشو بلند کرد و گفت :نه..بذار حرف بزنم..بذار تا دیر نشده همه چیزو بگم..بعد هر حرفی خواستی بزن..

سکوت کردم..ادامه داد :وقتی 14 سالم بود و پدر و مادرم فوت شدن اقای کامرانی منو اورد پیش خودش ..امور کارخونه رو در دست گرفت و هر دفعه سودش رو به حسابم می ریخت..اخه نصف سهام کارخونه به نام اقای کامرانی بود..
من و ماهان چون تقریبا هم سن بودیم زود صمیمی شدیم..رفته رفته همدیگرو برادر صدا می زدیم..حتی تو یه رشته تخصص گرفتیم..هر دو پزشک..
تا اینکه تو وارد همون بیمارستانی شدی که من و ماهان توش مشغول بودیم..به عنوان پرستار..ازت خوشم اومده بود..ولی می دیدم که نگاه و لبخندهای تو به سمت ماهانِ..نمی خواستم در مورد ماهان فکرای ناجور بکنم..تو هم دختر پاکی بودی..
ولی وقتی اون روز شما دوتا رو توی رستوران دیدم که چطور عاشقانه حرف می زدید و به هم نگاه می کردید خورد شدم..واقعا نابود شدم..اصلا فکرشو نمی کردم..
از همونجا نظر و احساس برادریم نسبت به ماهان تغییر کرد..رویه م رو تغییر دادم..باهاش سنگین رفتار می کردم..ولی اون مثل همیشه بود و منو برادر صدا می زد..
وقتی می دیدم با هم می رین بیرون و انقدر با هم گرم و صمیمی هستید تا مرز جنون می رفتم..صبح تا شب فکرم شده بود رابطه ی تو و ماهان..
اهی کشید و گفت :تا اینکه واقعا به جنون رسیدم..اون روز زنگ زدم به دو نفر که کارشو تموم کنند..ولی ماهان توی بیمارستان بهم خبر داد که با تو ازدواج کرده و قراره بابا بشه..نمی دونی چقدر خوشحال بود..برق خاصی تو چشماش بود..
اومدم تو اتاقم و خودمو پرت کردم رو صندلی..سرمو گرفتم تو دستام..باورم نمی شد..پس تمام این مدت شماها زن و شوهر بودید؟!..
نمی دونم چرا..ولی از کشتنش پشیمون شدم..زنگ زدم به اون دونفر و گفتم برنامه کنسل شد و فعلا کاری نکنید..
ماهان رو تعقیب کردم و خونه تون رو یاد گرفتم..بچه تون به دنیا اومده بود..گفت اسمشو گذاشتیم بهار..بارها خواستم به اقابزرگ خبر بدم که ماهان پنهانی ازدواج کرده ولی به خاطر تو منصرف می شدم..اگر پای تو وسط نبود بی خیال بودم ولی چون تو رو دوست داشتم نمی تونستم این ریسکو بکنم..اقابزرگ مرد مستبدی بود..در اونصورت معلوم نبود چی می شد..

ماهان نباید از تو ..از عشقش..از علاقه ی زیادش به تو پیش من حرف می زد..همه ش با اب و تاب از علاقه ش به تو می گفت..اینکه تو هم دوستش داری..از دخترش..اینها رو می ریختم تو خودم ..مثل یه غده ی چرکین..روی هم تل انبار شدن .. در اخر این غده سر باز کرد..به جنون رسیدم..
بی خیال مردونگی شدم..زنگ زدم به اون دونفر و گفتم تمومش کنید..اونا هم جلوی پارک با ماشین می زنن بهش و فرار می کنند..حرفه ای بودن..جوری صحنه سازی کردند که احدی نتونست پیداشون کنه..منم همینو می خواستم..
وقتی گفتن کار تموم شد دستمزدشونو دادم..شخصا نه..براشون فرستادم..
رفتم یه جای خلوت و تا می تونستم فریاد زدم..می خواستم خودمو خالی کنم..حس عذاب وجدان نداشتم..ولی گرفته بودم..حالم خوش نبود..

همه ی خانواده شوکه شدن..به یک هفته نکشید مادر ماهان هم سکته کرد و مرد..دق کرد..از داغ دوری پسرش..
داشتم در خفا برنامه ریزی می کردم که چطور بهت نزدیک بشم..تا اینکه این فکر به سرم زد..بیام و به دروغ بهت بگم اقابزرگ همه چیزو فهمیده و می خواد بچه ت رو ازت بگیره..اینجوری تو با من همراه می شدی و به حرفام گوش می کردی..

نگام کرد..اه کشید و گفت :همونی که می خواستم شد..تو خامِ حرفام شدی..با من اومدی تهران..هر بار در مورد اقابزرگ بهت می گفتم و تو می ترسیدی..
وقتی فهمیدم کار می کنی خونم به جوش اومد..تا من بودم نیازی نبود که کار کنی..تصمیم گرفتم قدم جلو بذارم و کارو تموم کنم..ازت خواستگاری کردم ولی قبولم نکردی..تحت فشار گذاشتمت..از بی پدری بهار گفتم و از تنهایی خودت..از اقابزرگ و جدایی از دخترت..می دونستم دیگه جواب رد نمیدی که همونطور هم شد..

بعد از عروسیمون واقعا خوشبخت بودم..تو مال من بودی..همسرِ من..دیگه هیچی نمی خواستم..ولی..
همه چیز به یکباره به هم ریخت..ورشکست شدم..کارخونه رو واگذار کردم..همه چیزمو باختم..هر چی پول تو حسابم بود دادم به طلبکارا..تا اینکه فهمیدم اقابزرگ فهمیده..اره..فهمیده بود من ماهان رو کشتم..
ظاهرا تمام مدت پی گیر قتل پسرش بوده..اون دونفر رو پیدا کرده بودن.. ولی چون هیچ وقت منو ندیده بودند نتونستن ردی ازم پیدا کنند..
فقط یه اسم داشتن.."سامان"..اون هم به خاطر ندونم کاری یکی از همکارام بود..یه بار وقتی داشتم با اون دونفر تلفنی حرف می زدم ..یکی از دکترا که صمیمی هم بودیم منو به اسم صدا زد و مجبور شدم جواب بدم..ظاهرا اونا هم فهمیده بودن اسمم چیه..
اقابزرگ بهم شک می کنه و ته و توشو در میاره و می فهمه کار من بوده..
همه ی مکافاتایی که کشیدم.. بدبختیام..همه و همه به خاطر اقابزرگ بود..
اون روز که بیمارستان باهام تسویه حساب کرد .. من تو بهتِ این بودم که چرا؟!..
اقابزرگ رو تو حیاط بیمارستان دیدم..همانطور پر صلابت ..با نگاهی تیز ومغرور..با دیدنش قلبم فروریخت..ترسیدم..تا اون موقع نمی دونستم اقابزرگ هم از موضوع خبر داره..اصلا باورم نمی شد اون پشت همه ی این قضایا باشه..
جلو اومد..زل زد تو چشمام..چند تا جمله گفت که سوختم..

--بد کردی پسر..نمکِ سفره م رو خوردی ..ولی زدی نمکدون رو شکستی..نور چشممو ازم گرفتی..مدرکی ندارم که ثابت کنم تو قاتلشی..ولی..خدا جای حق نشسته..اون شاهده همه چیزه..
محکم داد زد .. انگشتشو رو به اسمون بلند کرد و گفت :اگر من بندشم و اون معبود ازش می خوام به حقِ خون پای مال شده ی پسرم تقاصشو ازت بگیره..به حقِ نون و نمکی که سر سفره م خوردی تاوانشو پس بدی..به حقِ حس برادری که پسرم به تو داشت و اعتمادی که به تو داشت مجازات بشی..
انگشتشو به طرفم گرفت و زیر لب غرید :اون روز خیلی دور نیست پسر..خدا دیر گیره ولی سخت می گیره..خیلی سخت..

بعد هم از اونجا رفت..ولی من مات و مبهوت سرجام وایساده بودم..صدا و کلام محکم اقابزرگ خشکم کرده بود (اون روز خیلی دور نیست پسر..خدا دیر گیره ولی سخت می گیره ..خیلی سخت..)..

اون روز با حالی خراب برگشتم خونه..حرفای اقابزرگ تو گوشم زنگ می زد..چون تمام مدت تو خونه بودم تصمیم گرفتم خاطراتمو بنویسم..تازه پی به اشتباهاتم برده بودم..تازه حس عذاب وجدان اومده بود سراغم..ترسیده بودم..
خاطراتمو نوشتم..ولی فقط همون نبود..تو یه دفتر دیگه هم نیمی از خاطرات رو نوشتم و نیمی دیگر رو هم به دروغ مطالب رو سرهم بندی کردم..
می خواستم خاطرات حقیقی مسکوت بمونه واگر روزی دفتر به دستت رسید دفتر دوم باشه که پی نبری چطور من تو رو به این راه کشوندم..
می خواستم تو دفتر دوم ننویسم که قاتلم..ولی نتونستم..یه حسی مانعم شد..با خودم گفتم کسی قرار نیست این دفتر رو بخونه..همه چیزشو که تغییر دادم و مریم نمی فهمه که تمام مدت بهش کلک زدم..ولی قتل رو پنهان نمی کنم..
بزرگترین گناه زندگیم بود..پس نوشتم..هر دو رو مخفی کردم..تو خاطرات دوم اثری از کلک نبود..نمی فهمیدی که با نقشه اومدم جلو..

تصمیم گرفتم چند روزی رو با خودم تنها باشم..نمی دونم چرا..ولی بعد از نوشتن خاطرات این حس رو پیدا کردم..رفتم..ولی ..
تو جاده با یه کامیون تصادف کردم و پرت شدم تو دره..این شد حال و روزم..ولی می دونم که دارم تقاص پس میدم..دارم چوبِ کارایی که کردم رو می خورم..اهِ تو ..اهِ این بچه..منو گرفت..پاشو خوردم مریم..بدجور هم پاشو خوردم..باور کن روزی هزار بار از خدا طلب بخشش می کنم..احساس ندامت می کنم..
حلالم کن مریم..به خاطر تموم بدی هام حلالم کن..

نگاه نمناکم رو به چشماش دوختم..صورت اون هم خیس ازاشک بود..خدایا صبرم بده..
از جام بلند شدم .. بهار رو بغل کردم..رفتم تو اتاق ..در رو بستم..نشستم رو تخت..بهار و گرفتم تو بغلم و همونطور که اونو به خودم می فشردم گریه کردم..
از گریه ی من بهار هم به گریه افتاد..پشتشو نوازش کردم..کم کم اروم شد..

ولی من اروم نبودم..قلبم به اتیش کشیده شده بود..باورم نمی شد..سامان..کسی که الان شوهرم بود..ماهان رو کشته باشه..پدر دخترم..بهارم..
اون باعث شد من بیوه بشم و این همه حرف رو به جون بخرم..سامان باعث شد دخترم بی پدر و یتیم بشه..
هه..عشق؟!..این چه جور عشقی بود؟!..اگر عاشق واقعی بود می ذاشت شاد زندگی کنم..شادیِ من براش مهم می شد..نه اینکه تیشه برداره و به نیت عشقش ریشه ی خوشبختیمو قطع کنه..

سامان با من چکار کرد؟!.چرا بدبختم کرد؟!..چرا بیچاره م کرد؟!..چرا ماهان ِ منو ازم گرفت؟!..چراااااا؟؟!!..

دیگه نگاهش هم نمی کردم..تا اینکه یک شب چشماشو بست و صبح دیگه باز نکرد..سامان مرد..به قول خودش تقاصش رو پس داد..توی این دنیا زجر کشید ..اون دنیا هم باید مجازات می شد..

دیگه واقعا تنها شده بودم..من بودم و بهار دخترم..40 روز از فوت سامان می گذشت..هنوز حلالش نکرده بودم..
یک شب به خوابم اومد..یه بیابون ..یه بیابون خشک..سامان وسط این بیابون ایستاده بود..یه لباس سرتاپا سفید به تن داشت..موهای ژولیده و لب های خشک و صورت رنگ پریده..
با دیدنش وحشت کردم و جیغ کشیدم..دستاشو به طرفم دراز کرد..لباش تکون نمی خورد..ولی صداشو می شنیدم..انگار صوت صداش همه جای اون بیابون می پیچید..انعکاس داشت..
--مریم..مریم منو حلال کن..حلالم کن مریم..حلالم کن..
صداش منعکس می شد و به گوشم می رسید..بارها تکرار شد..با وحشت جیغ کشیدم و دا د زدم :نـــــه..

از خواب پریدم..چند شب پشت سر هم این خواب رو دیدم..تا اینکه اینبار هم همون فضا و همون حرف ها تکرار شد..ولی..
--مریم..مریم منو حلال کن..حلالم کن مریم..حلالم کن..دارم می سوزم..دیگه طاقت ندارم..بستمه..دارم می سوزم..دارم می سوزم..گرمه مریم..گرمه..حل
برچسب ها: رمان آبی به رنگ احساس من(جلد 2) - رمانکده گلها 27 , دنیای رمان - رمان آبی به رنگ احساس من fereshteh27 , دنیای رمان - رمان عشق و احساس منfereshteh27 , فروردین 1392 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان دختری به نام مروارید - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45922

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا