تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل اول تا فصل هفتم)



_ برای بار سوم می پرسم ، دوشیزه ی محترمه ی مکرمه سرکار خانم ایلسا (نامی قدیمی بنام صاحب وفرمانروای کل ایل) فرجود فرزند جناب آقای آرش (درخشان) فرجود آیا به بنده وکالت می دهید که شما را با مهریه ی معلوم یک جلد کلام الله ، یک جفت آینه وشمعدان ، یک باب واحد مسکونی و چهارده سکه ی تمام بهار آزادی به نیت چهارده معصوم به عقد وازدواج دایمی جناب آقای ارشیا (تخت) مهراد ولد آقای تارخ (نام پدر حضرت ابراهیم) مهراد درآورم ؟ آیا وکیلم ؟
ایلسا پس از کمی مکث با صدای بسیار ضعیفی گفت : با اجازه ی بزرگترا بله !
همزمان با بله گفتن او صدای کل کشیدن زن های فامیل برخاست . عماد خان (اعتقاد) و ملوک السلطنه (سرور پادشاهان) جلو آمدند و پس از بوسیدن آن دو ، تبریک گفته . به هر کدامشان کلید یک ماشین اسپرت و صفر کیلومتر را هدیه دادند . صدف (نام جانوری نرم تن) و تارخ ، پدر و مادر داماد ، جلو آمدند .صدف با خنده گفت : ارشیا جان چه احساسی داری از اینکه به جمع اسرا پیوستی؟
ارشیا لبخند کم رنگی زد و گفت : گرممه !
تارخ خندید و گفت : چه داماد بی ذوقی ! یادمه روز عروسی خودمون ، آن چنان شاد وشنگول بودم و چرت و پرت می گفتم که صدای آقا بزرگ و خانم بزرگ دراومد سپس رو به همسرش گفت : صدف جان مطمئنی این بچه ی خودمونه !
صدف اخم ظریفی کرد و گفت : ا ... این چه حرفیه ؟ بچم خجالتی و باحیاست . گذاشته واسه تنهایی تا خوب با زن نازش خلوت کنه و از خجالتش دربیاد سپس با شیطنت خندید.
ایلسا زیرلب گفت : آره جون عمش خیلی خجالتیه .
ارشیا چشم غره ای به او رفت و رو به مادرش گفت : مامان جان اگه میخواین کادو بهمون بدید زود بدین و برید دیگه . شاید ما بخوایم یه حرفی چیزی به هم بزنیم که در حضور شما نمی شه
تارخ با خنده گفت : راست می گه خانم زود اون کادو ها رو بده راحتشون بزار
صدف صورت هر دو رابوسید وبه ایلسا یک سرویس برلیان فوق العاده شیک هدیه داد . آرش و یاسمن(نام گلی خوشبو) ، پدر ومادر ایلسا به هر کدام از آنها پنج سکه ی تمام بهار هدیه دادند . بعد از آنها بقیه ی اعضای فامیل هم یکی یکی جلو آمدند و به رسم یادبود هدیه ای به آنها دادند .
بعد ازاینکه دادن کادوها تمام شد ، دی جی با نواختن آهنگ شادی همه را به وسط سالن دعوت کرد . ایلسا در جایگاهش نشسته بود و به ایلیا (خدای خدایان) و سپیده (سحرگاه) ، برادر و زن برادرش ، خیره شده بود که با چه عشقی به هم خیره شده و می رقصیدند .
ارشیا نگاهی به او انداخت و مسیره نگاهش را دنبال کرد سپس با لبخند مسخره ای گفت : عزیزم چرا با حسرت به اونا نگاه می کنی ؟ خوبه شوهر خوش تیپ وخوش هیکلت کنارت نشسته ها !
ایلسا : اوه اوه چه خودشم دست بالا می گیره ، خوش تیپ و خوش هیکل . چشم نخوری اینقدر اعتماد به نفس داری؟!
ارشیا : حقیقته همسر عزیز !
ایلسا : نخیر مسخره !
ارشیا : اسم بابات اصغره (کوچکتر )
ایلسا : نخییییییرم اسم بابای من آرشه حالا اگه تو خیلی اسم اصغرو دوس داری می تونی اسم پسرتو که مامانش شرمین جونه (شرمسار ) تاکید می کنم شرمین جونه بزاری اصغر و غش غش خندید
ارشیا برآشفت : بار آخرت باشه اسم اون دختره ی ه ر ز ه رو پیش من میاری ؟
ایلسا : ا ... تا اون جا که من فهمیده بودم شرمین جون عشختون بودن شوهر گرام حالا شد ه ر ز ه ؟! نچ نچ .. خوب نیست آدم اینقدر زود عشخشو فلاموش کنه عشخم ؟!
ارشیا با حرص گفت : ایلسا !
ایلسا با لودگی گفت : جانم شوشوی ناناسم . بنال درد و بلا ی خودمو خودتو کل فامیلامون بخوره تو فرق سر شرمین جون ودوباره زد زیر خنده.
ارشیا نگاهی به شرمین و مادرش که به آن دو خیره شده بودند انداخت و گفت : ایلسا یه خواهش بکنم نه نمی گی ؟
ایلسا : چی ؟
ارشیا : میشه منو ببوسی ؟
ایلسا با چشمان گشاد شده گفت : جاااان ؟!
ارشیا : شرمین داره اینجا رو نگاه می کنه میخوام از حسودی بترکه و بفهمه فراموشش کردم . کسی هم که حواسش به ما نیست
ایلسا : ارشیا تو عقل تو کلت هست ؟ این حرفای بچه گونه چیه میگی ؟
ارشیا : خواهش !
ایلسا : برو عمو ....
ارشیا با لحن پر از التماسی گفت : ایلسا خواهش کردم
ایلسا نگاهی از سر عجز به او انداخت سپس به اطراف نگاه کرد . آهسته دست پیش برد و درحالیکه به چشمان آبی و جذاب ارشیا نگاه می کرد ، دستش را بالا آورد و بوسه ی آرامی به دست او زد که دل ارشیا در سینه لرزید و تنش گر گرفت . او نیز صورتش را پیش برد و بوسه ای به لطافت گلبرگ های یاس به روی گونه ی ایلسا زد .
شرمین که شاهد این صحنه بود با عصباینت رو به مادرش گفت : مامان نمی ریم ؟!
سهیلا (نرم و ملایم) :وا ما که تازه اومدیم . زشته زود بریم مردم فکر می کنن حتما ناراحتیم که ارشیا نامزدیشو با تو بهم زد .
شرمین کمی غرغر کرد و سپس آرام گرفت .
ایلسا نگاهی دزدکی به شرمین که از عصبانیت سرخ شده بود انداخت و گفت : شرمین جون داره می پوکه .
ارشیا : به درک !
ایلسا نگاه پر شیطنتی به او انداخت و گفت : ا ... واقعنی ؟!
ارشیا با تعجب گفت : چی ؟
ایلسا : لئوناردو داوینچی !
ارشیا لبخند زد و گفت : من موندم مادر بزرگ من چی توی تو دیده که واسه من گرفتتت ؟!
ایلسا با ناز گفت : همه چی ، خوشکلی ، طنازی ، خوش هیکلی ، خانمی ، متانت ، وقار ، شوخ طبعی ، تحصیلات عالی ، که البته هنوز تموم نشده هااا ... ایشالله چهار سال دیگه و دیگه اینکه بافتنی بلدم ببافم ، آشپزی بلدم بکنم ، نقاشی می کشم ، ش ...
ارشیا میان حرفش پرید و گفت : ترمز کن بابا نخواستیم بگی اگه بزارنت تا صبح وزوز میکنی.
ایلسا : مگه من زنبورم ؟؟؟
ارشیا : از اونم بد تری ، خدا اون روزو نیاره که زبونت گرم بشه واسه حرف زدن ... نچ نچ .. عین مته میری تو مغز آد م .
ایلسا : وا دیگه چی ؟ هر چی به ذهنت میرسه به من نسبت میدی یعنی خودت خیلی بی عیب و نقصی ؟
ارشیا با غرور گفت : من همه چی تمومم .
ایلسا : باز تو آمپر اعتماد به نفست زد بالا ؟
ارشیا: ا ....
ایلسا : ا نه به . اخم نکن بت نمیاد .
ارشیا خندید و گفت :میگم ایلسا خیلی خوشحالی داری با من ازدواج می کنیا ؟ داری رو ابرا پرواز میکنی هم چین شوهر خوش تیپ و جذا بی گیرت اومده !
ایلسا : واه ... واه ... بپا دزد نبرت آ قای جذاب و زد زیر خنده .
ملوک در آن سوی باغ که از اول مراسم چشم به آنها دوخته بود رو به همسرش گفت : فکر میکنی چقدر زمان میبره تا ارشیا بشه همون ارشیای سابق؟!
عماد با لبخند گفت : خیلی زود . ایلسا دختر فوق العاده شادو سر حالیه درست مثل ارشیای سابق .
ملوک : امیدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه
عماد : میدونی ... از وقتی با ایلسا آشنا شدیم حس می کنم داره برمیگرده تو جلد خودش همون ارشیای شیطون وخودمون یه جورایی قصد داره تموم کارای اون دختر رو تلافی کنه سفر شمال و دبی یادته ؟
ملوک : آره
عماد دست همسرش را به دست گرفت و با عشق به او خیره شد : دیگه لازم نیست نگران ارشیا باشیم دست خوب کسی سپردیمش .
شب از نیمه گذشته بود که مهمان ها کم کم عزم رفتن کردند .ارشیا و ایلسا هم با بدرقه ی فامیل به خانه ی خود رفتند .
.................................................. .................................................. .................................................. .....................
ارشیا در حالیه به طرف اتاقش می رفت گفت : من میرم لالا خیلی خستم تو هم زد برو بخواب که فردا صبح مامورای خانم بزرگ میان اینجا خوب نیست خواب بمونی ؟
ایلسا با تعجب گفت : مامور چی ؟
ارشیا : مامان و آیلار (ماه ها) رو میگم . واسه خودشون یه پا میتی کومونن . از اون جاسوسای حرفه ای هستن . این وسط اون توله ی آیلار نقش زمبه ی خودمون رو داره که بحثش جداست .
ایلسا با خنده گفت : اگه به مامانت نگفتم چی بهشون میگی ؟
ارشیا : بگو فکر کردی می ترسم ازشون ؟!
ایلسا : آره مثل سگ !
ارشیا که وارد اتاق شده بود با شنیدن این حرف مانند فشفشه بیرون جهید و به طرف ایلسا دوید .ایلسا با دیدن او جیغی کشید و پا به فرار گذاشت . ارشیا دور سالن پذیرایی خانه را به دنبال او می دوید و در همان حال با فریاد می گفت : من سگم آره ؟! بزار بگیرمت یه سگی نشونت بدم حظ کنی !
ایلسا : جرئت داری بهم دست بزن .
ارشیا به سمت او که از پله ها بالا می دوید رفت و گفت : صبر کن جرئتمو نشونت بدم .
ایلسا با یک جهش به داخل اتاق دوید وسریع در را قفل کرد و با خنده داد زد : حالا اگه می تونی بیا منو بگیر !
ارشیا سر خورده پشت در نشست ، ناگهان فکری به ذهنش رسید . با عجله به سمت جاکلیدی جلوی در رفت . آیلار به او گفته بود زاپاس تمام قفل های خانه را آن جا آویزان کرده است . آهسته دست کلید را برداشت و در دل گفت : دارم برات ایلسا خانوم !
کلید ها را برداشت و بدون کوچکترین سرو صدایی یکی یکی امتحانشان می کرد تا بالاخره کلید مورد نظر را یافت . آرام کلید را چرخاند و به طور ناگهانی در را باز کرد اما با دیدن صحنه ی رو به رویش بر جا میخکوب شد .
ایلسا با شنیدن صدای پای ارشیا که دور می شد با خیال راحت به سمت آیینه رفت و پس از در آوردن لباس عروسش باهمان لباس زیر ، روی صندلی نشست و مشغول در آوردن گیره های سرش شد که ناگهان در با شدت گشوده شد و ارشیا پشت آن نمایان گشت .
ایلسا با بهت از جا برخاست و بدون توجه به موقعیت خود گفت اینجا چی میخوای ؟
اما ارشیا ساکت به اندام ظریف او خیره شده بود ایلسا که مسیر نگاهش را دنبال کرد تازه متوجه موقعیت خود شد و با تمام وجود جیغ بلندی کشید که باعث شد ارشیا به خود بیاید و به سرعت اتاق اورا ترک نماید.
ایلسا از پشت در دادزد : حالا فهمیدم علاوه بر سگ بودنت گاوم هستی .
ارشیا که صدایش را شنید هم کلی خجالت کشید و هم خنده اش گرفته بود به اتاق خود رفت .پس از دوش گرفتن روی تختش دراز کشید و به سرعت خوابش برد.
ایلسا پس از اینکه گیره های ریز و درشت سرش را در آورد به حمام رفت و پس از پوشیدن لباس خواب حریرش روی صندلی کنار پنجره نشست و به ماه خیره شد که با نور خود فضای اتاقش را روشن کرده بود . دلش می خواست چشم باز کند و ببیند نمام این اتفاقات یک کابوس تلخ بوده اند و بس ... اما افسوس .
چشم های زیبایش را بست . به صندلی تکیه زد و پرنده ی خیالش را به گذشته ها پرداد
همراه شی نا (قدرتمند) دختر عمویم ، که سه سال از خودم بزرگتر و نوزده ساله بود ، برای کمک به بردیا (برادر کمبو جیه پسر کوروش) و باربد (پرده دار) ، دو قلو های بیست و پنج ساله ی عمه ام ، که تصمیم داشتند تولد مادرشان را جشن بگیرند ، به خانه ی عمه مهوش (مانند ماه) رفتیم .
عمو پدرام (آراسته) شوهرعمه ام ، دندانپزشک بود و وضع مالی فوق العاده ای داشت . خانه ی آنها یک ویلای دوبلکس و شیک واقع در یکی از مناطق شمالی تهران بود . در خانه توسط باغبان گشوده شد . باربد با دیدنمان گفت : سلام دیر کردین ؟
نگاهی به اطراف انداختم و با اشاره به تزیینات سالن گفتم : اینا رو خودتون چسبوندین ؟ بابا سلیقه !!!
بردیا با خنده گفت : ایده ی کبری (بزرگتر ) خانومه . ما سلیقمون کجا بود .
کبری خانم آشپزشان بود .
باربد : لطفا خودتو با من قاطی نکن همه می دونن من چقدر خوش سلیقه ام و با لذت به شی نا خیره شد . بیچاره شی نا از خجالت سرخ شد . تقریبا همه ی اعضای فامیل می دانستیم آن دو به هم علاقه مندند .
با اخم گفتم : ببین پسر عمه نداشتیما ! اگه قرار باشه از این حرفا بزنی ما می ریم .
باربد : تو هم هی بزن تو برجک احساس ما . بزار شب که بابا نامزدیمونو اعلام کرد می بینم که اونوقت کی دیگه جرئت داره بپره وسط معاشقه ی ما .
من : خیلی خوب وقتی نامزد شدی اونوقت هر غلطی دلت خواست بکن .
باربد : بله دیگه وقتی رسما نامزدم شد اونوقت کارای خوب خوب میکنیم دلتون بسوزه !
با خنده گفتم : خاک بر سر بی حیات کنن بی تربیت!
همگی خندیدیم و مشغول کار کردن شدیم . نیم ساعت بعد زنگ در خانه زده شد . بردیا که نزریک اف اف بود جواب داد و سپس رو به ما گفت : سهیل (نام ستاره ای درخشان) و امیرن (سرور)
با تعجب گفتم : کی ؟
باربد : غریبه نیستن دوتا از دوستای خانوادگی اند .
من : خوب این دو تا دوست خانوادگی چه غلطی می خوان بکنن ؟
به جان شما قرار نیست غلطی بکنیم اومدیم کمک .
به طرف صدا برگشتم . پسری بود تقریبا بیست و چهار پنج ساله ، با قد بلند و هیکلی ورزیده که با چشمان زیتونی اش به من خیره شده بود .
بردیا به او اشاره کرد و گفت : سهیل سرمدی از دوستان بسیار خوبمون هستن و سپس با اشاره به پسری که کمی دورتر از او ایستاده بود ادامه داد : اینم امیر اردلان مهراد پسر دایشون هستن .
و رو به آنها گفت :اینا هم ایلسا و شی نا دختر دایی هام هستن .
سهیل : ببخشید بردیا جون ما قراره تا شب با این سر کنیم ؟ وبه من اشاره کرد .
من : اولا این اسم داره اسمشم ایلساست دوما ناراحتی خوش اومدی ؟!
خواست حرفی بزنه که بردیا گفت : ای بابا سهیل تو باز یه دختر دیدی گیر دادی بهش ، ول کنید چند ساعت دیگه مهمونا میان و ما هنوز هیچ کاری نکردیم سهیل و امیر شما برید کمک باربد اون مبلا رو جابه جا کنید منم برم یه زنگ بزنم بگم کیک رو چه ساعتی بیارن شی نا و ایلسا شما هم برید آ شپز خونه .
سهیل با ابرو های بالارفته نگاهم می کرد پیدا بود پسر شر وشیطانی است . زبانم را برایش در آوردم و به دنبال شی نا رفتم .
همان طور که با کمک شی نا رو میزی ساتن را روی میز پهن می کردم نگاهم به باربد افتاد که بدون توجه به اطرافش با لبخند به شی نا نگاه می کرد و گه گاهی چشمکی نثار او می کرد با صدای بلند گفتم : باربد جان یادت رفت وقتی اومدم چی گفتم؟
باربد با غیض گفت : نخیییر!!!
دست شی نا رو گرفتم و همانطور که به طرف پله ها می رفتم گفتم : من و شی نا می ریم حمام تو هم یه زنگ بزن ببین مامانم اینا کی میان؟!
قبل از اینکا از پذیرایی خارج شوم سهیل گفت : عزیزم ! اگه لیفی ، کیسه ای ، چیزی خواستی تعارف نکنیا در خدمتت هستیم !
با پر خاش گفتم : لازم نکرده بی تر بیت بی حیا ! خجالتم نمی کشه مردتیکه زشت !
با خنده گفت : نظر لطفته عزیزم از ما گفتن بود .
ادایش را در آوردم و به طرف اتاق بردیا رفتم . یک ساعتی اون تو بودم . بعد از من شی نا به حمام رفت . همزمان با بیرون آمدن او مامان اینا هم آمدند.
لباسم را که یک سارافون تنگ و کوتاه تا بالای زانو به رنگ سفید با حاشیه ی سبز بود پوشیدم شلوار دامنی یشمی رنگم را هم به پا کردم و شال سفیدم را به طرز زیبایی دور سرم بستم تا دانه ای از موهایم بیرون نماند ، سپس آرایش ملایمی کردم و همراه بچه ها پایین رفتم .
عده ای از مهمان ها آمده بودند . به طرف زن عمو سولماز (زنی که پیر نمی شود) رفتم و اورا در آغوش کشیدم : سلا سولماز جونم .
سولماز جون خندید و گفت : سلام وروجک ! یه سر که به ما نمی زنی ؟!
من : ا ... زن عمو من که دیروز خونتون بودم ؟!
زن عمو : خوب من زو.د به زود دلم واست تنگ میشه .
خندیدم و گفتم : میگم زن عمو جون امروز این باربد حسابی رفت رو اعصاب من !
سولماز جون : چرا ؟
من : کارش شده بود زل زرن به شی نا ، باور کنین یه کارشم درست انجام نداد . مکیخواستم پاشم چشماشو از کاسه در آرم .
به جای سولماز جون بردیا جواب داد : چی کارش داری داداش بیچارمو عاشقه خو !
من : ای بابا عاشق چی ؟
سولماز جون : تازه خبر نداری امشب قراره آقا پدرام و عموت نامزدیشونو رسما اعلام کنن .
من : په بگو چرا انقدر مشکوک می زد و حرفای چیز دار می گفت .
سولماز جون رو به بردیا گفت : خب جناب عالی کی قراره شیرینی نامزدیتو به ما بدی ؟
بردیا خندید و گفت : ای بابا من هنوز اون قدر خل نشدم بخوام ازدواج کنم .
من : آفرین پسر خوب !
بردیا : توام مخالف ازدواجی ؟
من : نه اما از مردایی مثل باربد که دور و بر زنشون موس موس می کنن بدم میاد .
سولماز جون : خیلی خوب بچه ها حالا نمی خواد پشت سر داماد من غیبت کنین .
من : سولماز جون بزار دامادت بشه بعد مارو بفروش بهش .
در همین لحظه باربد به کنار بردیا آمد و گفت : پاشو بردی خانواده ی مهراد اومد .
بردیا رو به ما گفت : معذرت می خوام زود برمیگردم .
من : می خواستی برنگردا !!
خندید و رفت .
بعد از رفتن آنها منم از جا پاشدم به طرف دیگر سالن رفتم که کسی صدایم زد . به طرف صدا برگشتم سهیل بود که بچه بغل ، کنار دختر سبزه رو و بانمکی ایستاده بود
سهیل : احوال ایلسا خانم ؟!
من : به مرحمت شما !
دختری که کنار سهیل ایستاده بود گفت : سهیل جان معرفی نمی کنی ؟
سهیل : چرا عزیزم ایشون ایلسا خانم دختر دایی بردیا و باربده سپس رو به من و با به اشاره به دختره ادامه داد : ایشون هم مهسا خانم تاج سر بندست و این کوچولوی خوردنی هم عسل باباست .
با تعجب بهش گفتم : بچته ؟
سهیل : په نه په ! زنمه .
بچه را از آغوشش گرفتم و گفتم : اصلا بهت نمیاد زن و بچه داشته باشی و در حالیکه بچه را می بوسیدم ادامه دادم : چه ملوسه ! چند وقتشه ؟
مهسا : پنج ماهشه .
من : آخی و دو بار صورتش را بوسیدم .
سهیل :نبوس اینقدر بچمو مرض میگیره آخه مرضات مسریه .
من : خودت مرض داری !
مهسا : سهیل شوخی می کنه عزیزم .
سهیل : ابدا !
مهسا : سهیل !
سهیل : جانم خانمم .
مهسا : زشته .
سهیل : اصلا هم زشت نیست و به من گفت : بچه رو بده به من .
من : نچ . این عروسک امشب ماله منه دست هیچکی هم نمی دمش حتی شما !
سهیل : حرفشم نزن !
مهسا : باشه عزیزم فقط اگه اذیتت کرد بهم بدش چون وقتی با یکی نسازه خیلیجیغ جیغ می کنه .
من : باشه عزیزم . از دیدنت خوشحال شدم بعدا می بینمت .
با خنده به طرف عمه و عمو پدرام رفتم : سلوم عمه جونم تولدت مبارک .
عمه : مرسی عزیزم ایشالله عروسیت .
من : عمه جون تورو خدا از این نفرینا واسه من نکن گناه دارما ! من عمرا ازدواج کنم .
عمه : مگه دست خودته به زور شوهرت می دیم .
من : نچ نچ عمه نداشتیما !
عمو پدرام : شوخی می کنه عزیزم . این بچه رو از کجا آوردی ؟!
من : این عروسکو از مامان باباش کش رفتم .
عمه نگاهی به بچه انداخت و گفت : این که بچه ی سهیله .
من : اوهوم ، میگم عمه سولماز جون یه چیزایی می گفت ؟!
عمه : چی می گفت ؟
من : قراره نامزدیه شی نا و باربد و اعلام کنین ؟!
عمه : آره قربونت برم گفتیم تا این پسره پیر پسر نشده بفرستیمش سر خونه زندگیش .
من : آخ جون ! یه عروسی افتادیم .
عمه : عروسی می افته بعد از کنکور شما !
من : خوبه اونوت دیگه مامان هی گیر نمیده .
چند دقیقه ای کنار عمه اینا نشستم و سپس از جا بر خاستم و به سمت بردیا و باربد که با گروهی دختر و پسر جوان گوشه ای جمع شده بودند رفتم : می بخشید می بخشید ، تو گروه شما جایی واسه من و این عروسکمم هست ؟!
شوان (چوپان) تنها پسر عمویم گفت : البته بفرمایید !
بردیا : این دختر سهیل نیست ؟!
من : چرا ولی الان عروسک منه !
دختر زیبایی که کنار بردیا نشسته بود گفت : بردیا جان معرفی نمی کنی ؟!
بردیا : بله . دختر داییمه .
دختر : همون که باربد میگفت ؟ شی نا ؟!
من : نه عزیزم من ایلسام سپس رو به باربد گفتم شی نا کو پهس ؟!
باربد : نمیدونم .
من : خاک بر اون سرت آدم نامزدشو ول می کنه به امون خدا خودش می شینه ور دل اینو اون . نمی گی یکی زرنگ تر از تو تورش می کنه ؟!پاشو برو ببین کجاست .
باربد کمی غرغر کرد و سپس گفت : ای بابا مگه ول می کنه سریش ! وبلند شد و رفت .
رو به بردیا گفتم : این داداشت خیلی تنه لشه ! به کی رفته ؟! خاک تو سر اون شی نای خل که عاشق این دیوونه شده .
بردیا خندید و شانه بالا انداخت .
من : خوب بردی جون دوستاتو معرفی نمی کنی ؟
بردیا : مگه خودشون لالن ؟!
من : بی تربیت !
پسر قد بلند و سفید رویی که دختر بچه ی شش هفت ساله ای را در آغوش داشت گفت "من ارسلانم (دلیر) .برادر اردلان ، فکر کنم باهاش آشنا شده باشی ؟!
من : بله افتخار آشنایی باهاشون رو داشتم .
ارسلان به دختر بچه ی درون آغوشش اشاره کرد و گفت : اینم دختر کوچولوم هستیه (وجود) و ایشون هم هلنا (منسوب به هلن ، روشنایی) جون همسرم هستن .
لبخندی زدم و اظهار خوشبختی نمودم .
اردلان و ارسلان بچه های پسر دوم خانم بزرگ تورج (دلاور) خان هستن .
دختری که مرا با شی نا اشتباه گرفته بود گفت : من غزال (آهوی دشت) هستم و اینم پسرم سورناست و به پسر بچه ی دو سه ساله ی درون آغوشش اشاره کرد : هم عروس هلنا هستم .
من : یعنی زن آقای اردلان ؟
سری تکان داد .
بردیا : البته دختر آقا تابان (نورانی) پسر کوچیکه ی خانم بزرگ هم هستن .
من : چه جالب . پس با پسر عموتون ازدواج کردین ؟
غزال : بله .
دختری که کنارش نشسته بود گفت : منم آیلارم اینم شوهرم مازیاره (پسر قارون فرمانروای طبرستان) و اینم شادی (شادمانی) دخترمه . دختره پسربزرگم یه برادرم دارم ارشیا ، که امروز نیومده. من : از آشنایی با همتون خوشوقتم
دختری که کنار من نشسته بود گفت : منم ستاره ام (کرات آسمانی درخشان) خواهر سهیل.
سری تکان دادم و گفتم : سهیل اذیتت نمی کنه ستاره جون ؟
خنده ی نمکینی کرد و گفت : سهیل ؟! اون اگه به یکی بند نکنه روزش شب نمیشه .
من : شما ازدواج نکردی ؟
ستاره : نه بابا من اصلا تصمیم ندارم ازدواج کنم می خوام تا آخر عمرم مجرد بمونم .
من : ایول مثل خودمی ! منم نمی خوام ازدواج کنم .چیه زن بشوره بپزه ، بسابه ، آخر سرم یه دستت درد نکنه خشک و خالی هم نشنوه . عین اسارت می مونه .
بردیا : اهه ... ببین کیا حرف از اسارت می زنن ؟! ما مردا ی بدبخت باید از ما بلاهای آسمونی بترسیم که عین زلزله ی هشت ریشتری زندگیمونو با خاک یکسان می کنین .
من : اصلا هم اینطور نیست . البته لازم به ذکره که زنا دوس دارن با مردی ازدواج کنن که مثل شیر قوی ، مثل خر کاری ، مثل سگ باوفا ، مثل میمون زشت و مثل خروس با غیرت باشن اما بعد ازدواج می فهمن که مردشون مثل شیر بی رحم ، مثل خر نفهم ، مثل سگ هار ، مثل میمون زشت ،و مثل خروس همه ی مرغارو رو دوس دارن . که در اینجا مرغ استعاره از همون زنه .
شلیک خنده ی دخترا به هوا برخاست .
بردیا : بیخود مفت نگو !
ستاره : مفت نیست بردیا جان یه حقیقت محضه !
بردیا ادایش را در آورد و گفت : شما زنا اگه ما مردا رو نداشتین که ناقص بودین ؟!
ستاره : اصلا ، مگه من ناقصم ؟! کار دارم دارم ، تحصیلات دارم ، پول دارم ، خونه هم دارم دیگه چیم ناقصه ؟
مازیار : محبت روحت ناقص مونده ستاره خانم .
من : محبت روح دیگه چه صیغه ایه ؟ حرفا میزنید ها ؟
بردیا : مازیار درست میگه .
غزال : به نظر من همونقدر که زن به مرد نیاز داره مرد هم به زن نیاز داره .
در همین لحظه مامان صدایم زد . ببخشیدی گفتم واز جا برخاستم : بله !
مامان : باز تو معرکه گرفتی ؟
من : ا ... معرکه چیه مامی جان ؟! داشتیم حرف می زدیم .
مامان : حرف نمی زدی که چرت و پرت می گفتی . شنیدم حرفاتو .
من : واقعنی ؟! خوب سخنرانی کردم ؟
مامان : بسه بسه ... آبروم برام نذاشتی جلو خانواده ی مهراد . این بچه ی کیه زدی زیر بغلت ؟
لپ عسل را که با چشمان مشکی و درشتش بهم زل زده بود بوسیدم و گفتم : عروسکمه خوشکله ؟
مامان : وااااا...... مسخره می کنی !
غش غش خندیدم : نه به جون خودم . دختر سهیل دوست بردیاست .
مامان : بیا برو دنبال باب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , فقط فقط مطلب خنده دار - رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45920

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا