تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل هشتم تا فصل دهم)


یه هفته بعد از امتحان کنکور عمه مهوش همه ی فامیل را در خانه ی خودش جمع کردند تا با مشورت بزرگان فامیل روزی را برای ازدواج شی نا و باربد انتخاب کنند . در آخر هم روز پنج شنبه ی ماه آینده را مناسب دیدند .
باصدای جیغ جیغ مامان از خواب پریدم . کمی غر زدم و سپس به دستشویی رفتم . قراربود به همراه بردیا و پارسا و ساغر به بازار برویم تا برای مراسم عروسی شی نا و باربد لباس بخریم . صبحانه ام را هول هولکی خوردم و به سرعت پایین رفتم .
بردیا با دیدنم گفت : په چی کار می کنی دختر ؟ یه ساعته علافمون کردی ؟
همانطور که سوار می شدم گفتم : سلام ببخشید ببخشید ، خواب موندم .
بردیا : نچ نچ نمی بخشیمت . مگه مجبوری شبا تا صبح بشینی پا اینترنت ؟
من : ای بابا ! بگازون بریم دیگه هی وایساده سین جین میکنه ؟!
ساغر : بریم ولی عصر .
پارسا : همون مغازه سه طبقه هی ؟
ساغر :آره .
پارسا : باشه .
یه ربع بعد دم مغازه بودیم .بیشتر لباس مجلسی هامون رو از این مغازه می خریدیم ، هم قیمتا مناسب بود هم لباسای خوبی داشت . بردیا و پارسا به فروشگاه روبه رو که لباس مردانه داشت رفتند. به محض ورود لباس صورتی رنگی چشمم را گرفت . لباس دکلته بود و از زیر سینه ها تا زیر شکم با مروارید های همرنگ آن تزیین شده بود .روی آن هم کتی از جنس بود که آستین های سه ربع داشت . با دست آنرا به ساغر نشان دادم که او هم تاییدش کرد . لباس را از مسئول لباس ها گرفتم و برای پرو رفتم . فیت تنم بود چشمکی برای خودم در آینه زدم و درب پرو را به آهستگی باز کردم و ساغر را صدازدم تا لباس را ببیند .
ساغر : وااییییی ... ایلی چه قدر ناز شدی با این لباس .
من : راست میگی یا واسه دلخوشیه منه ؟
ساغر : نه به خدا خیلی نازوخوشگله .
من : یعنی بخرمش ؟
ساغر : از نظر من که خوبه خودت چی میگی ؟
من : از نظر خودمم خوبه .
ساغر : پس بخرش .
من : باشه توبرو لباس انتخاب کن تا منم بیام .
لباس خودم را پوشیدم و بیرون رفتم . لباس را به فروشنده دادم و خودم به دنبال ساغر رفتم . بعد از کلی جست و جو بالاخره ساغر هم لباس مردنظرش را پیدا کرد . لباسی آستین حلقه ای که تا روی زانو هایش بود و روی سینه هایش کار شده بود .
از طبقه ی سوم همان فروشگاه هم کفش و شال خریدیم و به طرف جایی که ماشین را پارک کرده بودیم رفتیم پارسا و بردیا داخل ماشین بودند . سوار ماشین شدیم و به طرف شرکت فرهاد به راه افتادیم . قرار بود به آنجا رفته و با فرهاد به رستوران برویم .
پارسا ماشین را مقابل ساختمان شرکت نگه داشت . مثل همیشه شلوغ پلوغ وارد شدیم. تارلا با دیدنمان از جابر خاست . اورا در آغوش گرفتم و بوسیدم
 
فرهاد با شنیدن سروصدایمان از اتاق بیرون آمد : به به ... به به ... فامیلیه گرام
به طرفش رفتم و از گردنش آویزان شدم : سلوم .... داشی خودم ... خوفی ؟
دست در کمرم انداخت و صورتم را بوسید : توپم ... توخوبی ؟
من : اوهوم ... مامان خیلی از دستت ناراحته !
فرهاد : چرا ؟
من : چون از وقتی خونه ی جدید گرفتی نیومدی به ما سر بزنی .
فرهاد : آی من قربون شوما برم .امروز حتما میام ... شبم می مونم .
من : اگه نیای که مامان زندت نمی ذاره ... کلی سفارش کرده که حتما ببرمت خونه .
همه خندیدیم .
فرهاد به طرف تارلا رفت وگفت : خانم حامی ، من دارم میرم شمام کارتون تموم شد میتونین برین .
تارلا : بله آقای مجدیان .
کارت عروسیه شی نا را که از شب قیل آماده کرده بودم از کیفم درآوردم و به تارلا دادم .باتعجب پرسید : این چیه ؟
من : نمی بینیش ؟ کارت عروسیه .
با خجالت گفت : مال کیه ؟
من : مال منو عممه .
تارلا : چی ؟
فرهاد باخنده گفت : اذیتش نکن بچه مگه مرض داری ؟ سپس رو به تارلاادامه داد :کارت عروسیه دختر عمومونه .
من : آره عزیزم خوشحال میشم با خانواده تشریف بیاری .
یه دفعه یادم اومد که گفته بود تو خوابگاه دانشگاست : آخ ببخشید یادم رفته بود که تو خوابگاهی . عیب نداره خودت بیا .
تارلا : خواهر و برادرم اومدن تهران یه خونه اجاره کردیم از خوابگاه اومدم بیرون ... بعدم مزاحم نمیشم .
فرهاد : چه مزاحمتی خانم حامی . خوشحال میشیم تشریف بیارین.
من : راست میگه باید بیای .
تارلا : آخه نمیشه مهمونیه شما خانوادگیه من بیام اونجا چکار ؟
من : ببین اومدی نسازیا ... وقتی من میگم باید بیای بگو چشم .
تارلا : آخه ...
من : باز میگه آخه میگم بگو چشم .
لبخندی زد و گفت : سعی میکنم .
من : نچ سعی نباید بکنی ، باید بیای .
باخنده گفت : چشم اگه ...
میان حرفش پریدم و گفتم : باز میگه اگه ، وقتی من میگم میای بگو میام
تارلا : باشه میام
از تارلا خداحافظی کردیم و به سمت رستوران به راه افتادیم .
در راه ساغر گفت : واسه چی اجبار کردی بیچاره رو شاید واقعا نمی تونست بیاد .
من : نه بابا خجالت می کشید ازمون .
بردیا : وا خجالت واسه چی ؟
با خنده ماجرای روز اول رو براش تعریف کردم وقتی حرف زدنم تمام شد با خنده گفت: اصلا به قیافش نمیاد این طور پاچه بگیره خیلی معصومه .
من : هووو ... فکر کردی همه مثل خودت سگن پاچه بگیرن ؟
پارسا با اخم گفت : تو باز فحش دادی ؟
من : خب من که نمی خوام فحش بدم مجبورم می کنن .
پارسا : کی مجبورت می کنه ؟
من : الان بردیا تازه تو که همیشه نیستی ببینی چه طور حرفای بدبد می زنه و کارای بدبد می کنه .
بردیا : من ؟ من کی حرف بد زدم ؟ کی کار بد کردم ؟ چرا دروغ میگی بچه ؟
من : ا ... ا ... ا ... ببین چه طور انکار میکنه ؟ یادت نمیاد ؟
بردیا : نه !
من : پس اون من بودم که به ترانه ، دختر همسایه ی عمواینا گفتم بخورم لباتو جیگرم . من بودم که اون روز ته باغ لواسون دوس دختر جوری می بوسیدم که گردن دختره ی بدبخت کبود شد . من بودم که وقتی دوستیمو با شهلا بهم زدم بهش گفتم ه ر ز ه ی نقطه چین که جاش نیست اینجا بگم یا اون من بودم که با همکلاسیم تو اردو رو تخت تو اتاق خالی خوابیده بودم و می بوسیدمش یا اون من بو ...
پرید وسط حرفم و گفت : بابا بند در اون دروازه رو شرفمون رو به دادی بچه .
رو به پارسا که غش غش می خندید گفتم : دیدی دروغ نگفتم تازه خیلی حرفای بد بدم به دخترایی مه باهاشون بهم می زد می گفت که نمیشه بگم .
فرهادکه کبود شده بود ازخنده رو به بردیا گفت : واقعا تو این کارا رو میکنی ؟
بردیا : نه اینطور که این میگه داره اغراق میکنه .
ساغر : بعضی هاشو که منم شاهد بودم
بردیا : توساکت !
همه زدیم زیر خنده .
وقتی سفارش غذا دادیم فرهاد پرسید : خب بچه ها ... لباس خریدین؟
من : آره منو ساغر خریدیم .
فرهاد : خوبه ... شماها چی؟ این سوال را رو به بردیا و پارسا پرسید .
بردیا : من که یه تی شرت خریدم اما پارسا هیچی نخرید ... تازه میگه شاید نیام عروسی .
من : غلط کرده .
پارسا : باز بی تربیت شدی ؟
من : مگه دروغ میگم ؟ تو غلط می کنی نیای .
پارسا : خب یه ماموریت کاریه نمیشه که به خاطر عروسی نرم .
من : من آخر نفهمیدم چرا هر چی مامریته تو اداره ی پلیس می دن به تو ؟! غیر از اینه که خودت میخوای ؟
پارسا : نیست خیلی پلیس وظیفه شناسی ام ، مدام بهم ماموریت میدم حالا جدا از شوخی گفتن یا من باید برم یا سرگرد اعتمادی .
من : خب پس سرگرد اعتمادی میره .
پارسا : مشکل اینجاست که سرگرد نمی تونه بره .
من : بیخود میکنه ! به زور می فرستمش .
پارسا خندید وگفت : مگه الکیه ؟
من : بله ! تو از دوازده ماه سال یازده ماهشو ماموریتی ، نمیشه که !
پارسا : حالا غذاتو بخور تا ببینم چی میشه .
من : دیدن نداره که ؟! همه مشخصه جناب عالی نمیری ماموریت .والسلام .
پارسا : چشم خانم . حالا میزاری غذا بخوریم ؟
من : وا ... مگه من چیکارت دارم ؟ بخور خوب .
بردیا باخنده گفت : جذبه رو می بینین ؟ فکر نکنم پارسا ائونقدر که از ایلسا حرف شنوی داره از مافوقش داشته باشه ؟
پارسا : راست می گی من اونقدر که از ایلسا حساب می برم از سرهنگ وزیری رییس کلانتری رو میگم ، حساب نمی برم .
همه خندیدیم و مشغول غذا خوردن شدیم .
* * * * *
بالاخره روز عروسی هم فرا رسید . از شب قبل به خانه ی خاله یگانه رفته بودم تا صبح به همراه خاله و ساغر به آرایشگاه بروم .
نیم ساعتی بود که کارمان در آرایشگاه تمام شده بود و منتظر آمدن باربد بودیم . میان ساغر و ستاره نشسته بودم و به شی نا نگاه می کردم که در آن لباس عروس سفید و پف دار مثل فرشته ها شده بود .
ساغر کنار گوشم گفت : باربد امشب خودشو نکشه خیلیه .
با خنده گفتم : چرا ؟
با چشم به شی نا اشاره کرد . شی نا که متوجه پچ پچ ما شده بود گفت : هووو ی شما دوتا چی وزوز می کنین ؟
من : وا ... این چه طرز حرف زدنه ؟ چه معنی میده عروس ایقدر بی تربیت باشه ؟
شی نا : چی داشتین می گفتین ؟
با خنده گفتم : ساغر میگفت باربد امشب خودشو نکشه خیلیه ؟
با تعجب گفت : وا ... چرا ؟
من : آخه خیلی خوردنی شدی . من که شرط می بندم باربد که تو رو ببینه یه بوس آبدار و خوشکل می چسبونه تنگ لبت .
خودمون و کسانی که دورو برمون بودن زدیم زیر خنده .
شی نا با خجالت گفت : ساکت شو بی تربیت بی حیا .
من : از ما گفتن بود .
در همن حین شاگرد آرایشگر آمدن داماد را خبر داد .
شی نا با کمک سولماز جون شنلش را پوشید و به طرف در رفت .باربد با دیدن شی نا علنا خشکش زد . همانطور مسخ شده به طرف شی نا آمد و بدون توجه به اطراف بوسه ای طولانی روی لبهای شی نا نشاند .
بردیا که همراه ما ریز ریز می خندید گفت : بابا بی خیال شادوماد نگه دار واسه شب ... نمی گی جوون مجرد تو جمعه دلش هوس میکنه؟!
با این حرفش همه زدیم زیر خنده و بارید و شی نا خجالت زده ، طبق گفته ی فیلم بردار سوار ماشین شدند تا به آتلیه بروند . من و ساغر و ستاره و شاران همراه بردیا رفتیم و بقیه هم دسته دسته سوار ماشینها شدند و عده ای هم با تاکسی به تالار آمدند.
جز اولین نفراتی بودیم که وارد سالن شدیم . به همراه بچه ها به پرو رفتم تا لباسم را عوض کنم . عمه با دیدنم گفت : ماشاالله بزنم به تخته چقدر خوشکل شدی عمه قربونت بره !
با ناز گفتم : یعنی قبلا زشت بودم عمه ؟
عمه : نه فدات شم خوشکل بودی الان ماه شدی .
با بلند شدن صدای آهنگ ساغر دستم را کشید و گفت : بیا بریم وسط که قر تو کمرم خشک شد .
خندیدم به همراه بقیه ی دختران فامیل وسط سالن رفتیم . آنشب آنقدر رقصیدم که تمام سروصورتم خیس عرق شد . چون قسمت زنانه و مردانه جدا بود باخیال راحت تا می تونستم رقصیدم و ورجه وورجه کردم .
مشغول رقصیدن بودم که متوجه آمدن تارلا به همراه دختری شدم . دست از رقصیدن کشیدم و به طرفش رفتم . اورا درآغوش کشیدم و بوسیدم : خیلی خوش اومدی عزیزم .
تارلا : مگه می تونستم نیام .آقای مهندس گفت اگه به حرفت گوش ندم می کشیم .
خندیدم و گفتنم: جدا من بعدا واسه اون فرهاد پدر سوخته میگم ... به دختری که همراهش بود اشاه کردم و گفتم : معرفی نمی کنی ؟
تارلا : اوه ... یادم رفت ... تلناز (موی قشنگ) خواهر بزرگم و اینم ایلسا دوستم .
با تلناز دست دادم و اظهار خوشوقتی کردم .
تلناز: خیلی خوشحالم می بینمتون تارلا خیلی از شما تعریف می کرد .
من : تارلا جون لطف داره .
مامان به کنارم آمد و به آنها خوش آمد گفت .
رو به مامان گفتم : مامان ایشون تارلا خانوم منشیه فرهاده ایشونم خواهر بزرگشونه ... اینم مامان گل منه .
تارلا : خوشحالم از دیدنتون .
مامان : منم همینطور ... بفرمایید بنشینید سر پا بده .
با اجازه ای گفتند و به طرف میزی خالی رفتند . مشغول نگاه کرد سالن بودم که کسی محکم به پهلویم کوبید . عصبی برگشتم و گفتم : هوووی عمو چته ؟
که با دیدن ژالان خندیدم و گفتم : سلام مثل آدم نمی تونی وارد یه جا بشی ؟
ژالان : نچ .
من : درد و نچ.
بادیدن یکتا (تک) خانم مادر ژالان لبخندی زدم و گفتم : سلام خاله جان .
یکتا خانم : سلام عزیزم خوبی ؟
من : ممنون .خیلی خوش اومدین خاله جان . بفرمایین داخل ....
آخر شب که بیشتر مهمانها رفته بودند و مراسم خودمونی شده بود به درخواست بردیا آهنگ ملایمی گذاشتند و همه دو به دو وسط سالن رفتند . من گوشه ای ایستاده بودم و بالبخند بقیه را نگاه می کردم که فرهاد به کنارم آمد : افتخار میدی خانم جوان ؟
من : فرهاد جون همه می دونن من تو جشن مختلط نمی رقصم .
فرهاد : حالا نمیشه با من برقصی ؟
من : نچ .. برو با ساغر .
فرهاد : ای بابا اونکه داره با پارسا می رقصه .
من : خوب برو با ستاره .
فرهاد : اونم داره با بابابزرگش می رقصه .
من : ای بابا اصلا به من چه خودت برو یکیو پیدا کن .
ایشی گفت و از کنارم دور شد .روی صندلی نشستم و به وسط سالن خیره شدم :
... کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری / دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری
شونه ی کی مرهم هق هقت می شه دوباره / از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته / از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا / تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی از سرود بارون قصه برات می سازه / از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره / نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
... نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
در همین حین بود که نگاهم به ارشبا افتاد که گوشه ای نشسته و به روبه رویش خیره شده بود . پیدا بود اصلا حواسش اینجا نیست . یکدفعه شیطنتم گل کرد . آهسته به طرفش رفتم و روی صندلیه کناریش نشستم سپس کمی سرم را نزدیکش بردم و جیغی کشیدم که فکر کنم بیچاره سه تا سکته رو پشت سر هم زد . با ترس به طرفم برگشت و دستش را روی قلبش گذاشت . وقتی مرا دید نفسی از سر آسودگی کشید گفت : چته دختر سکته کردم .
غش غش خندیدم : کیف داد .
نزدیکم آمد و گفت : کیف داد؟
من : اوهوم خیلی.
ارشیا گوشم را بادست گرفت و گفت : الان یه کیفی نشونت بدم حظ کنی .
باداد گفتم : آییییی ... توروخدا ولم کن ... غلط کردم بابا ...
محکم تر گوشم را گرفت : نچ وقتی دو دفعه اینطوری گوشتو گرفتن بلبل زبونی و شیطونی از کلت می پره .
من : آیییییی ... مامان ... مامان ...
- ولش کن پسر مگه مرض داری ؟
هر دو به طرف بابای ارشیا برگشتیم .
من : آخ عمو تارخ تو روخدا بگو ولم کنه گوشموکند وحشی .
ارشیا : تا توباشی دیگه کرم نریزی .
عمو تارخ تارخ : ا ... ارشیا این چه حرفیه ؟...
ارشیا : بابا شما که نمی دونین یه جیغی کشید دم گوشم که سکته کردم از ترس .
غش غش خندیدم و گفتم : آخ عمو جون نبودی ببینی چه مزه ای داد معلوم نبود به کدوم دوس دخترش فکر می کرد که انگار تو این دنیا نبود .
گوشم را محکم تر کشید : من به دوس دخترم فکر میکردم ؟ آره ؟
عموبا خنده جو آمد و دست ارشیا را از گوشم جدا کرد. گفتم : وحشی !
صدای خنده ی عموتارخ به هوا برخواست و همانطور که می خندید از ما دور شد .
من : حالا جدی جدی داشتی به کدوم دوس دخترت فکر می کردی ؟
با خنده گفت : باز شروع کردی ؟
من : جون من بگو !
ارشیا : من دوس دختر ندارم .
من : ا ... من که می دونم ، راستشو بگو ...
ارشیا : باور کن ندارم .
من : یعنی می خوای باور کنم تو ، جوون به این خوش تیپی ، خوش قیافه ای و پولداری که دخترا تو هوا می زننش هیچ دوس دختری نداره ؟
ارشیا : باور کن ندارم .
من : بسیار خب من دوس بدون دوس پسر زیاد دارم می خوای یه خوبشو واست سوا کنم ؟
ارشیا : نه قربون دستت از این لطفا به من نکن .
من : ا ... چرا ؟
ارشیا : محض اراه .
من : ا ... پسره ی بی تربیت ! این چه طرز صحبت با یه خانوم فوق العاده با شخصیته .
ارشیا : اه ... معذرت می خوام خانم بسیار محترم و با شخصیت .
من : اوممم ... ستاره می گفت شرکت ساختمانی داری ؟
ارشیا : آره ، یه شرکت فکسنی دارم شریکی با یکی از هم دانشگاهی هام .
من : درآمد هم داری؟
ارشیا : په نه په مفتی کار می کنیم واسه مردم .
من : مسخره منظورم اینه که کار هست واستون ؟
ارشیا : آره پس این همه ساختمونی که می سازن از کجاست ؟
من : مثلا ماهانه برای چند تا ساختمون قرار داد می بندین ؟
ارشیا : بستگی داره واسه چی می پرسی ؟
من : آخه من می خوام معماری بخونم .
ارشیا : کار که هست براش ... حالا تو کنکورتو خوب دادی ؟
من : بد نبود فکر کنم بتونم قبول شم .
ارشیا : چه اعتماد به نفسی ؟!
من : پس چی فکر کردی ... می خوام یه روز بیام از نزدیک دفتر کارتو ببینم .
ارشیا : قدمت سر چشم ما .
لبخند زدم و به رو به رو چشم دوختم . نمی دانم چه حسی بود اما وقتی کنارش می نشستم احساس خوبی داشتم . وجودش یه آرامش خاصی داشت . آرامش نابی که شاید تا اون لحظه حسش نکرده بودم . چشم چرخاندم و به نیمرخش خیره شدم . چهره ی جذاب و زیبایی داشت . چشمان آبی و کشیده ، مژگان بلند ، ابروهای پر و کمانی ، پیشانیه صاف ، گونه های برجسته ، فک محکم و مردانه ، بینیه صاف و لبهای قلوه ای و صورتی رنگ اجزای صورتش را تشکیل میداد . موهای لخت و خوش حالتش روی پیشانی اش افتاده بود که با هر حرکت از جانب او به اطراف پراکنده می شدند .
نمی دانم چه مدت به صورت او خیره شده بودم که با صدای ساغر به خود آمدم .: خوب بود ؟
به طرفش برگشتم : چی ؟
ساغر : می گم خوب بود ؟ و با سر به ارشیا اشاره کرد .
من : برو گمشو . منحرف.
ساغر : منحف خودتی یه ساعته زل زدی به پسره مردم که چی بشه ؟
من : هیچی .
ساغر: خاک بر سر پسر ندیده ات ! حالا مامان بزرگش چی با خودش میگه .
من : مگه دید ؟
ساغر : پس چی یه ساعته داره خانمو نگاه می کنه که با یه لبخند ژکوند زل زده تو صورت نوه اش .
من : واقعا خاک تو سرم آبروم رفت .
ساغر : پاشو بیا بریم خانوم بی حیا !

فصل 8

با صدای جیغ ساغر از خواب پریدم : چته وحشی ؟!
ساغر : وایییییی .... ایلی قبول شدیم باورت میشه ؟ من و تو دانشگاه شریف .
از شدت خوشحالی شروع کردم به جیغ کشیدن . چند دقیقه بعد گفتم : چی ؟ چی قبول شدیم ؟
ساغر در حالی که نفس نفس می زد گفت : برق ... مهندسی برق قدرت دانشگاه شریف .
با خوشحالی به هوا پریدم و از اتاق خارج شدم . تا شب یه ریز جیغ می کشیدیم و بالا پایین می پریدیم در آخر هم پدرم قول داد به مناسبت قبولیه ما جشنی برایمان بگیرد .
مهمانی آخر هفته برگزار شد . من و ساغر کنار بچه ها نشسته بودیم و به چرت و پرت های بردیا گوش می دادیم که یکدفعه بابا صدایمان کرد . بابا و عمو مجتبی ابتدا از مهمانان برای حضورشان تشکر کردند سپس سویچ دو 206 صفر کیلو متر را به ما هدیه دادند . کادوی مامان و خاله هم دو بلیط هواپیمای مشهد به مدت یک هفته به همراه تور مسافرتی بود . بقیه ی اعضای فامیل هم به رسم یاد بود هدیه ای به هر کداممان دادند .
ساعت از یازده گذشته بود که مهمانها رفتند . از خستگی پاهایم ذوق ذوق می کرد . شب بخیری گفتم و لنگان لنگان به طرف اتاقم رفتم .

* * * * *
مامان برای هزارمین بار گفت : ایلسا جان دیگه سفارش نکنم مواظب باشینا با غریبه ها حرف نزنین اگه مشکلی پیش اومد حتما به مسوولتون اطلاع بدین .
با کلافگی گفتم : مادر من آخه چه مشکلی قراره پیش بیاد مگه ما مهد کودکی هستیم ؟
بابا : مادره دیگه عزیزم نگران میشه . خب دیگه سریع برین تا جاتون نذاشتن .
بار دیگر همه را درآغوش کشیدم و بوسیدم . سپس به همراه ساغر به طرف جایی که بقیه ی اعضای گروه جمع شده بودند رفتیم .
با راهنمایی مهماندار صندلی ام را پیدا کردم . کنار پنجره بود . ساغر هم در صندلیه کناری ام جای گرفت : کاش بقیه بچه ها هم بودن تنهایی حال نمی ده .
من : بی خیال بابا .
ساغر : من خوابم میاد ایلی ...
من : خوب بخواب .
ساغر : تو حوصله ات سر نمیره تنهایی ؟
من : نه آهنگ گوش میدم
ساغر : باشه .
هنس فری ام پی فورم را در گوشم گذاشتم و به آهنگ مورد علاقه ام گوش دادم :
... ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم / هر جا که پا می ذارم تورو اون جا می بینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود / غصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود
یاد تو هر جا که هستم با منه / داره عمر منو آتیش می زنه
....
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد / گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
حالا ون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب / چرا بی وفا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد / عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
...
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده / انگاراز اون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هر جا که هستم با منه / داره عمر منو آتیش می زنه
 
شب اول را به گفته ی مسوول تور در هتل استراحت کردیم . اتاق من و. ساغر طبقه ی سوم بود خانم تقوی که سرپرست ما و سه خانواده ی دیگر بود گفت : خب خانوما و آقایون محترم ، امیدوارم سفر خوبی رو در کنار هم داشته باشیم الان همگی می تونید به اتاقهاتون برید و استراحت کنید . راس ساعت نه همه باید توی رستوران برای صرف ناهار جمع بشید .
اینا رو گفت و به طرف اتاق ما به راه افتاد . آخر با ما هم اتاقی بود .من و ساغر هم پشت سر او حرکت کردیم .
اتاق سه تخت تک نفره و یک تخت دونفره داشت . قرار بود من و ساغر روی تخت دونفره بخوابیم و خانم تقوی و دودختر دیگر روی تخت های تکی بخوابند .
ساغر خودش را روی تخت انداخت و گفت : آخیش ... چقدر خستم و خوابم میاد .
با ساک دستیم به کمرش کوبیدم و گفتم : نپوکیدی انقدر خوابیدی ... بابا به خرس قطبی گفتی ذکی !
ساغر : به تو چه ! پررو . دوس دارم می خوابم .
من : غلط کردی کره خر ، پاشو ببینم .
ساغر غش غش خندید و گفت : جای پارسا خالی که بت بگه باز بی ادب شدی ؟!
خنده ام کرفت :آخی ... قربون پارسا گلیم برم .
ساغر : تو انقدر قربون پسرای مردم میری قربون داداشت نمی ری !
من : ایش ... این ایلیا از وقتی زن گرفته که دیگه سراغی از ما نمی گیره !
ساغر : آخی ... آجی عقده ای شده واسه همین گیر دادی به پسرای مردم ... نچ نچ .
با دست چند بار به کمرش کوبیدم و گفتم : عقده ای عمته بی شعور !
باصدای بلند جیغ کشید : وحشی کمرم پوکید .
من : به درک !بی تربیت .
ساغر خواست جواب بده که با صدای خنده ای متعجب به عقب برگشتیم . خانم تقوی و دو دختر دیگر دستشان را به دلشان گرفته بودند و با خنده به ما نگاه می کردند .
تو دلم گفتم : اینا چه شونه ؟! جو گرفتتشون .
ساغر : چیزی شده ؟!
خانم تقوی گفت : شما چقدر بانمکین .
من و ساغر زدیم زیر خنده .
با خنده گفتم : تو فامیل همه از دستمون شاکی اند اونوقت شما می گید بانمکید ؟!
یکی از دختر ها گفت : من خیلی دوس داشتم تو فامیلمون یکی مثل شماها باشه .
من : عیب نداره گلم عوضش الان با هم دوس می شیم . خب بزار خودمو معرفی کنم . من ایلسام شونزده سالمه .ته تغاری ام و یه داداش بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کرده و میشه شوهر خواهر این وبه ساغر اشاره کردم .
ساغر با دست به کله ام کوبید : هوووی ... این اسم داره عقب مونده ! سپس رو به دخترا گفت : منم ساغرم و هجده سالمه . مثل ایلسا ته تغاری ام و فقط یه آبجی دارم . دختر خاله هستیم و امسال مامانامون به مناسبت قبولیمون تو دانشگاه قبول شدیم بلیط های این سفرو بهمون هدیه دادند .
خانم تقوی : ببخشید ایلسا جان شما مگه نه شونزده سالته چطور دانشگاه رفتی ؟ جهشی خوندی ؟
من : بله من دوسال جهشی خوندم .
خانم تقوی : پس معل
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45919

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا