تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل یازدهم تا فصل سیزدهم)



آخر شب که مهمانی خودمانی تر شده بود به همراه بچه ها به باغ رفتیم بین مهسا و ساغر بودم و به ارشیا که تنها جلوتر از همه قدم می زد نگاه می کردم .
یه دفعه فکری به ذهنم رسید با شیطنت رو به ساغرگفتم : لان می ام .
ساغر : کجا ؟
من : کارت نباشه ؟
سپس آهسته به طرف ارشیا رفتم .چون تو فکر بود اصلا حواسش به اطراف نبود کنارش که رسیدم به طور ناگهانی و بلند کنار گوشش گفتم : پپپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخ .
بیچاره یک متر پرید هوا و به زمین افتاد .
غش کردم از خنده .
بردیا که از همه نزدیکتر بود جلو آمد و گفت : چته دیوونه بچه زهر ترک شد !
شرمین به سمت ارشیا رفت و گفت : آخه کدوم آدم عاقلی از این کارا می کنه دختره ی نفهم .
عصبانی شدم اماقبل از اینکه چیزی بگم ارشیا دستش را که شرمین در دست گرفته بود به شدت بیرون کشید و با اخم گفت : ولم کن !
شرمین : آخه دختره ی به این سن همنوز نمیدونه با یه مرد که همسن باباشه چه جور باید رفتار کن ؟
با این حرفش عصبانیتم از یادم رفت و پقی زدم زیر خنده .
بقیه هم خندشون گرفته بود
ایلار با تعجب گفت : داداشم تازه بیست و پنج سالشه همش نه سال از ایلسا بزرگتره یعنی ارشیا هشت سالگی عروسی کرده و همون سالم بچه دار شده ؟
همه زدیم زیر خنده .
شرمین سرخ شده بود : نخیر منظورم این بود که به هر حال ارشیا ازش بزرگتره .
بردیا که حسابی از دستش عصبانی شده بود با پرخاش گفت : اونی که باید ناراحت بشه ارشیاس که نشده تو چرا دور برداشتی ؟
با پررویی جواب داد : ازکجا میدونی ناراحت نشده مگه شماها می زارین حرف بزنه .
بردیا قدمی به جلو برداشت : ساکت شو!
ارشیا : بسه بچه ها من که طوریم نشده .
شرمین : آخه ...
ارشیا : ساکت ... ایلسا یه شوخی کرد منم ناراحت نشدم ... به قول بردیا من باید ناراحت میشدم نه تو ! حالا دیگه بس کنین .
جلوتر از همه شروع به حرکت کردم . بعد از چند حضور کسی را کنارم حس کردم به طرفش برگشتم . ارشیا بود : ناراحت شدی ؟
من : از کی ؟ از دست این دیوونه ؟ ... نه بابا دوست حودش نیست بیچاره ... با دست به سرم اشاره کردم : این جاش خالیه ... نمی فهمه بی چاره !
لبخندی زد و دوباره چال گونه هایش نمایان شد .
من : چقدر خوشمل می خندی ؟!
دوباره خندید . با انگشت به چال لپش زدم و باهاش خندیدم .
ارشیا : تو خیلی حاضر جوابو شیطونی .
من : نظرلطف شماست حالا خوبه یا بد ؟
ارشیا : بعضی جاها خوبه بعضی جاها بد.
من : مثلا ؟
ارشیا : مثلا کار امروزت اصلا در شان یه خانم جوون و با شخصیت نبود .
من : من خانم با شخصیت نیستم یه لیدی شیطونم که ابدا نمی تونم مثل خانوما رفتار کنم و ساکت بمونم که اگه فضولی نکنم انگار یه چیز ازم کم شده ... آخه می دونی یه روز مامانم واسه همین فضولی هام دعوام کرد و منم قهر کردم و تاشب یه کلمه هم حرف نزدم ... واییییی نمی دونی چی کشیدم داشتم می ترکیدم خدا این لحظه های سخت رو نصیب گرگ بیابون هم نکنه نمی دونی که ... دیوونه شدم ...
یه خرده نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده ...
با لحن بچه گانه ای گفتم : چلا می خندی ؟
ارشیا : چون خیلی با مزه اتی تموم کارات و رفتارت مثل بچه هاست .
من : دوس داری ؟ خوشت میاد ؟می خوای برات کلاس آموزشی بزارم تو ایکی ثانیه شکل من شی ؟
خندید : نه بابا همینم مونده آخر عمری با این سنم دیوونه بازی های تو رو انجام بدم .
من : وا ... مگه چند سالته ؟! هنوز مونده بخوای بابابزرگم شی ... از همین حالا آموزش شروع میشه ... چون بچه ی خوب و با استعدادی هم هستی ارزون حساب می کنم مشتری شی ... برای شروع ابتدا به چند عدد قورباغه و سوسک و مارمولک امثال اینا احتیاج هست .
ارشیا : واشه چی ؟
من : برای آموزش درس اول که اذیت کردن دخترای سوسول و بی شعوره ... این جا یه ستاره وجود داره که تو پاورقی توضیح میده منظور از دخترای سوسول و بی شعور شرمین جون و آباجی شونه .
با خنده : زشته دختر !
من : ساکت ! دانش آموز بد ! آدم رو حرف استادش که از قضا یه دختمل خوشکل و نانازه حرف نمی زنه ... تازه بابات بهم گفته که با سهیل چقدر آتیش سوزوندی و چه کرمایی ریختی پس بیخود ادا مدا در نیار .
ارشیا : اوه پس حسابی آبرومو برده .
من : نه تازه کلی هم خوشحالم کرده که یکی مثل خودمو بهم معرفی کرده حالا پایه ای ؟
ارشیا : آره .
من : پس بزن بریم ... فقط ...
ارشیا : چی ؟
من : جونور از کجا ؟
ارشیا : غمت نباشه اون با من .
خندیدم : نه ... تازه داره ازت خوشم میاد ... داری میشی عین خودم
اونم خندید : خوب بالاخره باید درسای استادمو از بر کنم یا نه ؟! ... ته باغ یه انبار هست که توش پره مارمولک و سوسک و این جور چیزاست ... کنار حوض هم قورباغه میشه پیدا کرد .
با ذوق گفتم :ای جان بزن بریم .
حدود بیست متری پیاده روی کردیم تا به ته باغ رسیدیم .
ارشیا : اول بریم تو انبار شاید بشه قوطی یا پلاستیک پیدا کرد ... نمی ترسی ؟
من : ازچی ؟
ارشیا : از سوسک و مارمولک و جک و جونورا ... موشم توش هستااا؟!
من : نه نمی ترسم .
ارشیا : پس بیا بریم .
وارد انبار شدیم : اینجا چقدر تاریکه .
ارشیا : صبر چراغ قوه ی موبایلمو باز کنم .
چند دقیقه گذشت : پس چی شد ؟
ارشیا : فکر کنم جاش گذاشتم .
نالیدم : وای حالا چطور بریم تو ...
ارشیا : من میرم تو، تو هم پشتم بیا ... یه خورده که بگذره چشامون به تاریکی عادت می کنه .
من : باشه برو .
ارشیا وارد شد و منم پشت سرش رفتم . آهسته قدم بر میداشتم که یکدفعه چیزی به سرعت از روی پاهایم رد شد . خواستم به عقب بروم که پای چپم به چیز سفتی گیر کرد و با شدت به زمین افتادم .
جیغ بلندی کشیدم و زدم زیر گریه . قوزک پایم بدجور درد گرفته بود . دستم را آهسته رویش کشیدم گرمیه خون را زیر دستم حس می کردم
چشمهایم به تاریکی عادت کرده بود و ارشیا را به صورت سایه ای مقابل خود دیدم : چی شده ایلسا چرا جیغ زدی ؟
با گریه نالیدم : پام ...
نگران جلو آمد : پات چی شده ؟ چرا گریه می کنی ؟
من : پام داره خون میاد .
مقابل پایم زانو زد و با دستش پایم را لمس کرد که جیغم بلند شد : نکن ... ددم اومد ...
خندید : تا خودت باشی دیگه هوس آزار دیگران نزنه به سرت ... خدا تنبیهت کرد .
من : دارم از درد می میرم تو مسخره می کنی ؟
ارشیا : خوب چیکار کنم ؟
با حرص گفتم : پاشو کم برات یه دهن می خونم برام بندری برقص دلم وا شه !
دوباره زد زیر خنده
من : درد بی ردمون ! هی می خنده !!!
ارشیا : می تونی بلند شی بهم تکیه کنی ؟
من : نه پام درد می کنه .
دستی به پیشانیش کشید : خوب چیکار کنم ؟
من : می مردی عوض مهندسی پزشکی می خوندی که الان منو ردمون می کردی ؟
با اینکه نمی دیدمش اما می تونستم حدس بزنم از حرفم کلی تعجب کرده از صداشم پیدا بود : اگه می دونستم قراره یه روز همچین اتفاقی بیفته حتما می رفتم پزشکی ... حالا زر زر نکن ببینم چه خاکی باید به سرم کنم ...
چند دقیقه در سکوت بودیم و فقط گاهی صدای ناله هایم من بود که سکوت را می شکست .
بعد از مدتی به طور ناگهانی بلند شد و با یه حرکت رد آغوشم کشید .
با تعجب ، شرم و خجالت گفتم : چیکار می کنی ؟
ارشیا : مجبوریم راه دیگه ای نیست موبایل هم باهامون نیست زنگ بزنیم به کسی ... پس ساکت باش . گردنمو بگیر تا نیفتی !
با خجالت دستانم را بالا آوردم و دور گردنش حلقه کردم و به سینه ی تخت و عضله ای اش تکیه کردم ... عطر تلخ و خوش بویش در بینیم پیچید ... جای دستان و انگشتانش دور کمر و پاهایم داغ شده بود ... و تپش قلبم دو برابر ...
آرامش خاصی رو حس می کردم ... یه آرامش وصف نشدنی ... چشمهایم را بستم . عطر تنش را با تمام وجود به درون سینه ام بلعیدم ... حس دوست داشتنش تموم وجودم را دربر گرفته بود ... نمیدونم چم شده بود ... دوس داشتم تا ابد تو آغوشش بمونم ... اون لحظه ها همه چی محو شده بود برام فقط و فقط آغوش او را حس می کردم ...
به ساختمون که رسیدیم همگی مشغول گفت و گو بودند .
مامان تا چشمش به ما افتاد جیغی کشید و گفت : وای ... چی شده ؟ چرا شلوارت خونیه ؟
ارشیا مرا آهسته روی تخت توی حیاط گذاشت و گفت : تو انباری ته باغ بودیم که پاش گیر کرد به یکی از آشغالای تو انباری و افتاد .
شرمین با تمسخر گفت : تو انباری ؟ تنهایی تو اون انباری تاریک چه کارب داشتین که بکنین ؟
سرخ شدم از خجالت .
بی شعور می خواد لقبای خودشو به من نسبت بده سرمو انداختم پایین و آروم آروم گریه کردم .
بردیا با دیدن حالم گفت : ساکت شو شرمین !
سپس رو به ارشیا گفت : چی شده ارشیا ؟ تو انباری چی می خواستین ؟
سرمو بلند کردم و به ارشیا چشم دوختم اوهم به من خیره شده بود.
یکدفعه و به طور ناگهانی هر دو باهم زدیم زیر خنده . درد پایم را به کلی فراموش کردم ...
بقیه با تعجب به ما نگاه می کردند ...
ارشیا : رفتیم سوسک و مارمولک بگیریم
بابا : واسه چی ؟
من : می خواستیم بندازیم رو شرمین و خواهرش .
شرمین و شمین جیغ زدند : چــــــــــــــی ؟؟؟؟!!!!
همه زدند زیر خنده .
سهیل با خنده گفت : بپرین موهای هم دیگه رو بکشین شوهراتون از هم خوشکل تر نشن !
ازبس خندیده بودم دلم درد گرفت ... داشتم می خندیدم که یکدفعه پام تیر کشید : آخ !!!
خنده ها کم کم قطع شد . بابا کنارم نشست و مشغول بررسی شد .
بعد از چند ثانیه گفت : چیزی نشده دردش بر اثر پیچ خوردگیه .
مامان: پس چرا داره خون میاد ؟ شاید شکسته ؟
عمه : یاسی جان ناسلامتی داداشم دکتره ها! حتما میدونه چی شده
پدرم پزشک مغز و اعصاب بود .
بابا : یاسی جون یه گوشه از پاش خراش برداشته واسه همین داره خون میاد
سپس رو به ارشیا گفت : ارشیا جان یه کم پنبه با بتادین برام میاری ؟
ارشیا : حتما
وبه سرعت داخل رفت و پس از چنر ثانیه باز گشت جعبه ی کمک های اولیه را کنارم گذاشت و مقداری پنبه و بتادین به دست بابا داد
من : بابا یواش بزن دردم نیاد .
فرهاد : اتفاقا محکم بزن بابا جون تا یاد بگیره واسه کسی نقشه نکشه !
من : خوب کردم بازم می کنم .
بابا خندید و مشقول بستن پایم شد .

* * * * *

آخر شب بود که به خانه برگشتیم . در را که باز کردم شب بخیری گفتم و وارد اتاقم شدم .
لباس خوابم را که یک بلوز زرد کوتاه تا روی زانوهایم بود پوشیدم و پس از شستن دست و صورتم روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم ...
مدتی بود که احساس عجیبی به ارشیا پیدا کرده بودم ... یه جوری در کنارش آروم بودم ... دلم می خواست همیشه ببینمش و کنارش باشم ... نمی دونم چی بود ... چه حسی بود ... یعنی به ارشیا علاقه مند شده بودم ؟! ... نه نه ... علاقه چیه ؟ ... مگه من چند بار دیدمش و باهاش بودم که احساس علاقه می کردم بهش ... اما اگه عشق نیست پس چیه ؟ ... اوم .. حتما یه هوس بچه گانه است ... اما ... بادیدن ارشیا چرا ضربان قلبم بالا نمی ره و برعکس آروم می شم با دیدنش ؟ ... خدا جونم یعنی می شه ارشیام منو بخواد ؟ ... وای که چی میشه ... از جا برخاستم و از میان قفسه ی کتابام دفتر شعرام رو بیرون کشیدم و صفحه از را گشودم ...
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی اما اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهردوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی از مستی از چشمان او
بی لب و بی جرعه بی می بی سبو
عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی
عشق یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده
درکویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
در خزانی برگ ریز و سخت
عشق تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن
بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتیه زیبا شده
عشق یعنی گنگیه گویا شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی اینکه انگوری کنی
عشق یعنی اینکه زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق رنج مهربانی داشتن
زخم درک آسمانی داشتن
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیر پا
زیر لب با خود ترنم داشتم
بر لب غمگین تبسم کاشتن
عشق آزادی رهایی ایمنی
عشق زیبایی زلالی روشنی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنها به بیرون قفس
عشق یعنی برگ روی ساقه ها
عشق یعنی گل به روی شاخه ها
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر
آسمان آبی دور از غبار
چشمک یک اختر دنباله دار
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنی
رد پای عشق در او دیدنی ...

لبخندی زدم و کتاب را بستم و روی تخت دراز کشیدم و چشم بستم ...

* * * * *

صبح با صدای زنگ اس ام اس موبایلم از خواب پریدم . بردیا پیام داده بود ... باکس پیام را گشودم :تو رو خدا ... اگه قصد ازدواج داری بهم بگو ... خودم می خوامت ... التماست می کنم عزیز دلم ... چرا حرف نمی زنی باهام ... هر وقت میبینمت ساکتی ... ( مکالمه ی غضنفر با مانکن توی مغازه )
با خنده برایش فرستادم : ای تو روح عمت که اول صبحی هم نمی زاری بخوابیم
به ثانیه نکشید که جواب داد :این قدر به عمه ها فحش نده اون دنیا باید جواب پس بدی هاااا ! تازه حدیثم داریم که میگه : عمه یتسائلون ... یعنی در مورد عمه ها سوال میشه ...
غش غش خندیدم : مگه تو سر کلاس نیستی عوض درس گوش دادنته ؟!
فرستاد :دانشجوی عزیز ... وقتی که شما سر کلاس با موبایل اس ام اس می فرستی من کاملا متوجه می شوم ... زیرا هیچ احمقی به خشتک خود زل نمی زند و در حالیکه لبخند روی لبانش باشد ...
من :بچه جون بشین درستو بخون پس فردا مشروط نشی ...
بردیا : نترس نمی شم ... عصر میام دنبالت بریم بگردیم به اون دمتم بگو
من : دمم ؟
بردیا : ساغر و می گم .
خنده ام گرفت : اگه بهش نگفتم ؟
بردیا : جون ننت چیزی نگی بشا ؟
من : باشه این بار رو می بخشمت داداشی !
بردیا : قربون آبجیه گلم ... خدافظ .
من : بابای !
از جا برخاستم و پایین رفتم .
بعد از ظهر بردیا به دنبالم آمد و به همراه ساغر و فرهاد به پارک رفتیم ... اون شب خیلی خوش گذشت ... برای شام هم به فست فودی که متعلق به یکی از دوستان بردیا بود رفتیم ...

* * * * * تعطیلات تابستون تو یه چشم به هم زدن گذشت و مهر از راه رسید چهارم مهر ماه مثل بچه دبستانی ها با شوق و ذوق آماده ی رفتن به دانشگاه شدم .
صبح زود ساغر به دنبالم آمد و با هم به دانشگاه رفتیم . با کلی پرس و جو کلاسمان را پیدا کردیم . در کلاس بسته بود و صدای فردی از داخل می آمد .
ساغر : ای وای فکر کنم استاد اومده سر کلاسه !
من : خوب چرا می ترسی ؟ مگه جرم کردی چند دقیقه دیر اومی سر کلاسش ؟ ! سرتو بنداز پایین و عین آدم بیا دنبالم .
و در کلاس کوبیدم و با آرامش وارد شدم . با ورودمان سرها به طرفمان چرخید .
هر دو سلام کردیم .
استاد که مردی جوان و فوق العاده خوش تیپ بود بود نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : دوازده دقیقه تاخیر داشتین خانوما !!!
ساغر : ببخشید استاد دیگه تکرار نمی شه .
زدم تو پهلوش و نسبتا آروم گفتم : قولی نده که نمی تونی بش عمل کنی ؟!
چند تا پسری که جلو نشسته بودند شنیدند و زدند زیر خنده .
استاد با اخم گفت : ساکت ! تاتر تشریف نیاوردین اقایون !
یکی از آنها گفت : ببخشید استاد !
زیر لب گفتم : خداببخشه ننه !
ساغر ریز خمدید .
من : ببخشید استاد بریم بشینیم یا بریم مامانامون و بیاریم ؟!
بچه ها زدند زیر خنده .
استاد : ساکت !
تودلم گفتم : ای درد و ساکت از همون موقع که اومدیم هی میگه ساکت .
استاد : بفرمایید بنشید خانم خیارشور !
به طرف صندلی های ته کلاس رفتیم وروی آنها نشستیم .
استاد : یه بار دیگه خودمو واسه دانش جوهای جدید معرفی می کنم ... راد هستم ... زبان اختصاصی تون با منه .
سپس رو به ساغر گفت : شما خانم ... ؟!
ساغر از جابرخاست : امامیان هستم .
سری تکان داد : و شما ؟!
با من بود . بدون اینکه به خودم تکونی بدم گفتم : فرجود !
راد : بله ، در ضمن بار آخری هستش که بعد خودم کسی رو راه می دم تو کلاس .
ساغر آروم گفت : به درک اسفل السافلین !
راد : چیزی گفتین خانم امامیان ؟
ساغر : نه استاد با خودم بودم ...
راد : اگه خیلی یه هم صحبتی با خودتون علاقه دارین بذارین بعد از کلاس !
اروم خندیدم .
ساغر به پهلوم کوبید : خفه ... پدر سوخته انگار گوشاش راداره !
آهسته خندیدم و به راد خیره شدم ...
کلاس بعدی نیم ساعت بعد تشکیل می شد توی اون نیم ساعت به همراه ساغر کمی توی دانشگاه چرخ زدیم و از کتابخانه و سالن ورزشی دیدن کردیم ...
ده دقیقه قبل از شروع کلاس به کلاس رفتیم . کلاس تقریبا پر بود . روی دو صندلی در ردیف یکی مونده به آخری نشستیم .
دختری که کنارم نشسته بود با لبخند گفت : من نسیم ( باد ) ریاحی هستم . می تونم باهاتون آشنا بشم ؟!
من : البته ... من ایلسا م اینم ساغر دختر خالمه .
نسیم : خوشوقتم .
من : منم ... تهرانی هستی ؟
نسیم : نه اهل رامسرم این جا خونه ی داییمم . سما چی ؟
من : ما هر دو تهرانی هستیم .
نسیم : سال اولی هستین ؟
من : آره مگه تونیستی ؟
نسیم : نه سال دومم . این درسو ترم پیش پاس نکردم ... آره استادش خیلی سختگیره ... امتحان می گیره در حد چی ؟! ... خیلی از همین بچه ها که می بینین سال دومی یا سومین که افتادن .
من : یعنی انقدر سختگیره ؟؟؟
سری تکان داد .
من : پس چرا دوباره با همین استاد کلاس گرفتین ؟
نسیم : این درسو فقط همین استاد داره .
در همین لحظه استاد وارد شد . ساغر زیر لب گفت : ایلی از این پیرمرای خرفت و بد اخلاقه ... اوه اوه اخما رو !
آهسته خندیدم .
استاد که نمی دونم برحسب اتفاق بود یا نه فامیلیش راد بود پس از سلام و احوال پرسی و خوش آمد گویی به دانش آموزان جدید لیست اسامی را به دست گرفت و شروع به خواندن اسم های دانشجوهای جدید کرد یکی یکی اسم ها را خواند تا به اسم یکی از دخترا رسید : بارانه ( باران ) بخشایش .
یکی از دخترا دستش را بالا گرفت .
استاد : بارانه ... اسم جالبیه ... حالا چرا بارانه ؟
بارانه : پدرم میگه اون روزی که به دنیا اومدم هوا بارونی بوده .
یکی از پسرا که فهمیده بودم اسمش سروش ( فرشته ی پیام آور وحی) شکیباست گفت : پس شانس آوردی اونروز هوا آفتابی نبوده !!!
کلاس زد زیر خنده !
بارانه با ناراحتی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد .
من : Miss میسیز شکیبا هر وقت گفتن پیرزن بپر وسط داد بزن !
دوباره همه خندیدن !
استاد با صدای بلندی گفت : لطفا ساکت ! اینجا کلاس درسه نه میدون سینما کمدی !
پقی زدم زیر خنده .
میدون سینما کمدی !!!!
به تندی برگشت و نگاهم کرد که خنده ام را فرو خوردم .
استاد : من اصلا تحمل بی نظمی رو ندارم .آقای شکیبا شما که ماشالله دو ساله بامن کلاس دارین باید بهتر بدونید ! اگه قصد دارین این ترم رو نمره بیارید باید مثه آدم بیاید سر کلاس ... به شما هم هستم خانم فرجود .
من : بله شیرفهمم شد !
چپ چپ نگاهم کرد که گفتم : وا ... استاد زهرم پوکید چرا می زنید با نگاهتون ! از قدیم گفتن بچه که زدن نداره ... دیدم داره ناجور نگام می کنه به سرعت گفتم : چشم چشم خفه میشم ... زیپ دهنمم می بندم .... و با حالت خنده داری زیپ دهنمو بستم .
بعضی از بچه ها ریز ریز می خندیدند . نسیم آروم گفت : ایلسا سر به سرش نذار می ندازتت این ترماا!
من : غلط کرده مرتیکه یابو سوار !
نسیم : وای نگو ووو ... استادمون یه لامبورگینی صفر کیلومتر داره که کل دخترا هلاکشن !
من : خاک بر سرشون این عتیقه مردنی چی داره ؟
نسیم : واسه خودش نیست واسه پسراشه جفتشون تو این دانشگاهن ! یکیشون دانشجوئه یکیشون استاده .
من : ببینم اون استاد اخموئه که هی میگه ساکت ساکت پسر اینه ؟!
نسیم خندید : باهاش کلاس داشتی ؟
من : آره ساعت قبل .
نسیم : حسابی اذیتت کرده ؟ نه ؟!
من : نه زیاد ... یعنی بیخود می کنه اذیت کنه ! اون یکی پسرش دانشجوی چیه ؟
نسیم به پسری اشاره کرد و گفت : اوناهاش ... مهرام راد ! دخترا دیوونشن اما به هیشکی پا نمیده !
به جایی که اشاره کرد نگاه کردم . پسری بود قد بلند و گندمگون که موهای مشکی اش را به سمت بالا شانه زده بود و شال گردنی به دور گردنش پیچانده بود .خوش تیپ و خوش استیل بود .
نسیم کنار گوشم گفت : جیگره نه ؟!
من : مبارک صاحابش ! در ضمن همچین آش دهن سوزی هم نیست
نسیم : وا ... بی ذوق ! کل دانشگاه هلاکشن .
من : از بس بی سلیقن تو دلم ادامه دادم : ارشیای خودم صد تای همه ی پسرا می ارزه !...
بعد از کلاس به همراه ساغر و نسیم به بوفه رفتیم تا چیزی بخوریم .ساغر و نسیم به طرف میزی رفتند و من هم تو صف بوفه ایستادم . پس لز گرفتن سه عدد کیک و سه لیوان چای به طرف بچه ها برگشتم .
روی صندلی نشستم و مشغول خوردن شدم . چند دقیقه بعد بارانه به کنارمان آمد : میتونم کنارتون بشینم ؟
ساغر : البته عزیزم . بشین .
نسیم : تو هم سال اولی هستی ؟
بارانه : بله .
ساغر : از شهرستا ن ؟
بارانه : اصالتا شیرازی ام اما همین تهران زندگی می کنم .
مشغول حرف زدن بودیم که یکدفعه نسیم گفت : بچه ها اون جارو !
به عقب برگشتم که دیدم بله ... مهرام و سروش و دو تا پسر دیگه وارد بوفه شدند .
با خنده گفتم : ا ... شکیبا خانوم جونه !
ساغر و بارانه خندیدند و نسیم بهمون چشم غره رفت و سپس دستش را بلند کرد و با صدای بلند گفت : متین ( استوار ) ، سروش !
پسرها به طرفمان آمدند .
من : واسه چی صداشون کردی دیوونه !
خندید و شانه بالا انداخت .
بارانه با اخم گفت : بچه ها من دیگه می رم .
من : کجا ؟
بارانه : بهتره برم .
من : اگه به خاطر شکیباس نمی خواد خودتو اذیت کنی اذیتت کنه می شورم می ذارمش روی بند .
بارانه آروم گفت : باشه !
پسرها به طرفمان آمدند و روی صندلی ها جای گرفتند .
سدوش با دیدن بارانه گفت : به به آفتابه خانم که اینجاست ؟
بارانه سکوت کرد .
من : اگه میدونست شما هم می یای عمرا میومد شکیبا جون !
نسیم خندید : اذیتش نکن سروش ... و رو به ما گفت : معرفی می کنم ... سروش خان پسرخاله ی خلم ... ایشون آقا مهراب گل پسرداییه خوش تیپم و دختر کشم ... و ایشونم آقا متین نامزد خوبم ... و آخریم علیرضا دوست مهربونمونه .
ساغر یه دفعه گفت : وای یعنی پیر غرغرو داییته ؟! وایی ... یعنی آخرشه ... بالکل فامیلو با هم اندلخته
سروش : وووییییییی ... حواست باشه ... من رو داییم حسابی غیرتی ام !
ساغر : ا ... آخی به پای هم پیر شید شکیبا جون !
ریز ریز خندیدم که موبایلم زنگ خورد . دایی یاسر بود صدای زنگ خور موبایلم صدای شکستن لیوان بود . بردیا واسه اذیت کردنم گذاشته بود رو گوشیم .
ساغر : چی شد ایلی ؟
من : هیچی Dimondring ( داییمون زنگ زد )
خندید : درد !
دکمه ی اتصال رو زدم : سلااااااااااام بر آق دایی خودم !
دایی : سلام وروجک کجایی ؟
من : زیر سایه ی شما ! ... تو بوفه ی دانشگاه !
دایی : اون جا هم دست از خوردن بر نمی داری ؟ بابا اون جا محله تعلیم و تربیته نه بخور بخور بچه جون !
من : آ ... .
دایی : دروغ که نمی گم. من نمیدونم تو این همه می خوری چه جور چاق ن
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان خانه , بدوبیاجانمونی!!!!! ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45918

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا