تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل بیست و یکم)



سه ماه از آن شب می گذشت ... سه ماهی که تک تک لحظه ها و ثانیه هایش برای تارلاو فرهاد پر از خاطره و شادی بود ... لحظه هایی ناب و عاشقانه ... با علاقه ی آن دو به هم ... هر روز بیش از پیش ... هر روز عاشقانه تر از دیروز ... هر روز دوست داشتنی تر از دیروز ...
گاهی با هم به پارک و رستو ران می رفتند ... گاهی هم با ساغر و مهرام همراه می شدند ...
و ایلسا ... هم چنان در عطش عشق و دوری ارشیا می سوخت ... بی قرار تر از همیشه ... با یک دنیا عشق و صمیمیت ... بی ثمر ... بی نتیجه ... به همراه دلی عاشق ... و سوزان ... بی تاب در فراق یار ... نالان از او ... رنجور و نحیف ... پر گلایه ... صبور و منتظر !
و ارشیا ... بی تفاوت تر ازقبل ... بی هیچ گونه علاقه ای جز احساس دوستی ... والبته ترحم و ... دلسوزی .
گاهی شب ها از نیمه شب می گذشت که به خانه می آمد ... و گاهی نمی آمد ...
ایلسا عاشق تر از قبل در تب انتظار می سوخت و دم نمی زد ... عاشق بود ... دلتنگ بود ... دوست داشتن که شاخ و دم نداشت ... او دیوانه ی عشقش بود ... !
آن روز طبق عادت همیشگی اش وقتی که ارشیا خانه نبود برای رفع دلتنگی و بی حوصلگی اش پرتره ای از ارشیا می کشید ... کار هر روزش بود ... پوشه ی پری از چهره ی ارشیا در حالت های مختلفی داشت ...
آن روز هم مشغول بود ...
آهنگ ملایمی گذاشته بود و همانطور که همراه آهنگ زمزمه می کرد طراحی هم می کرد ... که تلفن زنگ خورد : بفرمایید ؟!
آیلار : سلام زن داداش ! خوبی ؟
ایلسا : سلام آیلار جون ممنون عزیزم تو خوبی ؟ ... مازیار ... شادی ؟
آیلار : آره همه خوبیم ... ارشیا چطوره ؟ ... خوبه ؟
ایلسا : نه ... بیرونه کارش داری ؟
آیلار : نه ... راستش وقتی اومد شب بیاین خونه خانم بزرگ ...
ایلسا : مگه چه خبره ؟
آیلار : می خوایم یه برنامه سفر بزاریم واسه تعطیلات عید
ایلسا : باشه عزیزم ارشیا اومد میایم ... راستی مامانم اینا هم هستن ؟
آیلار : آره ... تارلا و خانوادشم دعوتن ... تازه شرمین و مامان باباشم هستن .
ایلسا : مگه اونا پاریس نبودن ؟
آیلار : چرا دو هفته پیش برگشتن بابا گفت دعوتشون نکنیم زشته .
ایلسا سکوت کرد
آیلار : خب زن داداش من برم دیگه کا نداری ؟
ایلسا : نه عزیزم سلام برسون خداحافظ
آیلار : خداحافظ
نیم بعد از تماس آیلار ارشیا آمد
ایلسا وسایلش را جمع کرد و برخاست : سلام .
ارشیا نیم مگاهی به او انداخت و همانطور که به آشپزخانه می رفت زیر لب جواب سلامش را داد .
ایلسا : ارشیا !
ایستاد ولی برنگشت .
ایلسا : آیلار زنگ زد گفت شب بریم خونه ی خانم بزرگ همه جمعن .
ارشیا : چه خبره ؟
ایلسا : نمی دونم دقیق انگار می خوان برنامه ی سفر بریزن واسه تعطیلات .
ارشیا سرش را تکان داد و دوباره به راه افتاد .
ایلسا دوباره صدایش زد .اینبار به عقب برگشت : چیه ؟
ایلسا : یه ماه دیگه عیده ... منم لباس نخریدم ... تازه خودتم نخریدی... باهم بریم بازار ؟!
ارشیا : من خودم خریدم
ایلسا : کی ؟
ارشیا : به دوس دخترام رفتم بازار .
ایلسا ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد : خوب منم ببر .
ارشیا : نه ... مگه من نوکرتم ... با ساغر برو .
با مظلومیت گفت : تو رو خدا ارشیا ... ساغر همش با مهرامه
ارشیا : گفتن نه ... دیگه حرفشو نزن و به طرف اتاقش رفت .
ایلسا اخم کرد و با ناراحتی وارد اتاقش شد و از همان جا داد زد : بی شعور ... بی فرهنگ ... برو ... برو با همون دخترای هرزه ای که شب به شب تو بغلشون جولون می دی لباس عید بخر ... دیوونه ی تنه لش ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که در با شدت باز شد و ارشیا با عصبانیت وارد شد .
ایلسا با ترس عقب رفت و ساکت شد .
ارشیا به سمتش رفت و تقریبا فریاد زد : چیه ؟ چرا ساکت شدی ؟ تازه داشتم از سخنانت فیض می بردم .
دست بالا برد تا سیلی به صورت ایلسا بزند که ایلسا از زیر دستش فرار کرد و به طرف در رفت و در همان حال زبانش را برای او بیرون آورد وگفت : حالا اگه راس می گی بیا منو بگیر .
و به سرعت از اتاق خارج شد ... ارشیا هم به دنبالش ... تمام خانه را به دنبالش دوید ... ایلسا جیغ می زد و می خندید گاهی هم زبانش را برای او بیرون می آورد و شکلکی هم چاشنی آن می کرد ... ارشیا عصبانیت خود را فراموش کرده بود و به مسخره بازی های او می خندید ... ایلسا ریزه میزه بود و به راحتی از دست ارشیا فرار می کرد ...
آنقدر بدو بدو کردند که هر دو خسته در حالیکه نفس نفس می زدند گوشه ای از خانه روی زمین افتادند ...
ارشیا در حالیکه نفس نفس می زد انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت و بریده بریده گفت : من ... تا تو رو ... نگیرم و نزنم ... راحت نمی شم .
ایلسا : صنار بده آش به همین خیال باش .
ارشیا از جا برخاست و به طرفش رفت ...
ایلسا خواست که فرار کند که ارشیا با یک جهش به سمت او خیز برداشت و او را گرفت و روی دوشش انداخت ... و در همان حال ضربه ای به پشت ران او زد و با خنده گفت : دیدی گرفتمت ؟!
ایلسا با کشت به کمرش کوبید : ولم کم دیوونه الان می افتم
ارشیا : منم می خوام بیفتی ... نظرت چیه برم روی میز آشپز خونه و از اون جا ولت کنم تا بیفتی پایین ؟
ایلسا جیغ زد : ولــــــــــــــــــــم کن ... می خوای بکشیم ؟
ارشیا : آره اونوقت از شرت راحت می شم .
با مشت چندین بار به کمرش کوبید : بزارم پایین اشی مشی !
ارشیا زد زیر خنده و او را روی زمین گذاشت و مشتش را به دست گرفت : ایلسا چه دستات کوشولوئه ... مثه نی نیا !
ایلسا با حرص دستش را از دست او بیرون کشید و به سینه اش کوبید : نی نی خودتی غول بیابونی !
بلند خندید : اوه ... ایلسا حرفت یه آرایه ی شاخص داره .
ایلسا با تعجب گفت : چی ؟
ارشیا : آرایه ی متناقض نما ... پارادوکس ... نی نی کوچولو با غول بیابونی .
ایلسا با خنده به سر او کوبید : برو بابا دیوونه !
ارشیا : هووووووو ... دیوونه خودتی !
ایلسا شکلکی در آورد وبه سمت اتاقش رفت که ارشیا صدایش زد : ایلسا ... لباستو بپوش قبل از اینکه بریم خونه ی خانم بزرگ ببرمت بازار .
ایلسا با ذوق گفت : راس می گی ؟
ارشیا : آره برو زود بپوش تا پشیمون نشدم
ایلسا : خوب می مردی از اول می گفتی حتما باید فحش می شنیدی ؟
ارشیا به طرفش رفت که ایلسا زد زیر خنده و به اتاقش دوید ... گاهی از محبت های گاه و بی گاه ارشیا در عجب می ماند ...
هر دو از خانه خارج شدند و به سمت ماشین ارشیا رفتند که جلوی درب ساختمون پارک شده بود ...
بیشتر پاساژ های تجریش را زیر پا گذاشتند تا ایلسا لباس مورد نظرش را پیدا کرد ... مانتو قرمز که روی آستین ها و یقه اش طرح های مشکی و سفید نقش بسته بود و تا بالای زانوهایش بود ... و شلوار جین سفید و شال همرنگ آن ...
چند دست تاپ و شلوارک هم برای توی خانه خرید ... و یک لباس مجلسی شیک و پوشیده به سلیقه ی ارشیا !
کیف و کفشش را هم ست خرید ... بعد اینکه خرید های خودش تمام شد دست ارشیا را گرفت و به سمت فروشگاهی که لباس مردانه می فروخت برد ...
خرید هایش را روی صندلی کنار فروشنده گذاشت و به انتخاب خودش چند دست لباس به دست ارشیا داد و او را به سمت پرو هل داد .
مدتی که ارشیا توی اتاق پرو بود چرخی در فروشگاه زد و پند دست لباس دیگر برداشت و به سمت پرو برد ...
بعد از سه ربع ساعت جست و جو به سلیقه ی ایلسا دودست بلوز مردانه به همراه یک شلوار جین و یک تیشرت زیبا برای ارشیا خریداری شد ...
ساعت طرفای هشت بود که به سمت خانه ی خانم بزرگ به راه افتادند ...

با بوق زدن ارشیا ، سرایدار درب عمارت را گشود و ماشین ارشیا وارد شد ...
صدای خنده و جیغ و داد بچه ها تا جلوی در می رسید ...
ایلسا پر سرو صدا وارد شد و سلام کرد : بابا په خبرتونه صداتون تا جلوی در میاد .
سهیل : تو که صدات از همه ی ما بیشتره !
ایلسا : من یه نفرم شما یه گردانین .
سهیل : حالا چته نیومده پاچه می گیری ؟
ایلسا : من ؟ من پاچه گرفتم ؟
ساغر : ای بابا چتونه شماها حالا ؟ ... ایلسا خانوم می ذاشتی فردا می اومدی ساعت نهه شبه ها !!
ایلسا : اولا نه نیست و هشت و سی و هفت دقیقه است دوما رفتیم بازار خرید عید .
ساغر : مگه روزو ازتون گرفتن که نصفه شبی می رین بازار ؟
ایلسا : ساعت پنج رفتیم تا خریدامون رو کردیم شد نه ، حالام اگه اجازه صادر می کنین داخل بشیم ؟
ساغر : بفرمایید .
ایلسا با تک تک خانم ها روبوسی کرد جز با شرمین و مادر و خواهرش به آن ها سلامی سرسری گفت و در کنار ارشیا روی مبل جای گرفت : خب شنیدم قرار سفر گذاشتین ... کجا قراره بریم ؟
صدف : ما اصفهان رو انتخاب کرده بودیم که بچه ها ناراضی بودن
ارشیا : چرا نمی ریم شیراز باغ آقابزرگ ؟!
عماد : بیراه هم نمی گه اون جا خونه هم هست و دیگه نیازی نیست پول هتل و مسافرخونه بدیم
ایلسا : آره خوبه من تا حالا شیراز نرفتم ...
فرهاد سرش را چرخاند و به تارلا چرخاند که رنگش پریده بود ... نا گهان چیزی یادش آمد رو به بقیه گفت : نمی شه شیراز نریم ؟ بریم مشهد
ایلسا : وا چرا ؟ مگه شیراز چشه ؟
فرهاد : تو بگو مشهد چشه ؟ تازه می تونیم زیارت هم بکنیم
یاسمن که دلیل مخالفت او را می دانست گفت : آره فرهاد هم درست می گه مشهد بهتره
ایلسا : وا ... مشهد تکراری شده ... می دونید چند بار رفتیم اون جا بریم شیراز که تا حالا نرفتیم
یاسمن : تو با شوهرت بعدا برو شیراز ما می گیم بریم مشهد
بقیه هم با تصمیم یاسمن موافق بودند ... ایلسا هم به ناچار قبول کرد ...
دوباره همهمه ها بلند شد ... به پیشنهاد ستاره جوانتر ها گوشه ای جمع شدند تا بازی شانس را انجام دهند ... بازی از این قرار بود که درون یک ظرف چند کار مانند خوانندگی ، رقصیدن ، شکلک درآوردن و از این قبیل کار ها را می نویسند و با گذاشته شدن آهنگ ظرف را دست به دست می گردانند با چایان یافتن آهنگ ظرف دست هر کسی که بود کاغذی را از توی آن بر می دارد و کار نوشته شده روی آن را انجام می دهد ...
شمین و شرمین به عنوان تماشاچی بودند بقیه زوج ها هم به ترتیب کنار هم قرار گرفتند .
با صدای آهنگی که بردیا گذاشت بازی شروع شد ... همگی تند تند ظرف را در بین خود می چرخاندند ... که صدا قطع شد ... ظرف دست مهسا ماند ... دست درون ظرف برد و کاغذی بیرون آورد و خواند : اجرای نمایش پانتومیم .
بردیا چیزی در گوشش گفت و مهسا سرش را تکان داد و شروع کرد ...
روی زمین زانو زد و دست هایش را محکم به حالت فشار دادن روی زمین می زد گاهی هم در هم فرو می کرد ... یکی از دست هایش را بالا آورد و سپس با ترشرویی رو برگرداند ...
ستاره : زمین شخم می زنی ؟
مهسا : نچ !
ایلسا : یه چیز بو گندو دیدی ؟
مهسا سرش را تکان داد : نزدیک شدی
ارشیا با خنده گفت : داری جورابای گندیده ی سهیل رو می شوری ؟
مهسا بشکنی در هوا زد : آفرین درسته .
همه خندیدند .
سهیل : که جورابای بوگندوی منو می شوری آره ؟
مهسا : بردیا گفت .
سهیل : بردیا غلط کرد .
بردیا : هوو ... ساکت شو !
سهیل : برو بابا ... بزار اون آهنگو .
بردیا دوباره آهنگ را گذاشت ... این بار ظرف به دست فرهاد افتاد ... کاغذی را برداشت
بردیا کاغذ را گرفت و بلند خواند : تقلید صدای شکیلا !
همه زدند زیر خنده
ایلسا : وای خدا ... حساب کنین فرهاد با اون صدای مردونه اش بیاد جیغ جیغای شکیلا رو بخونه ...
فرهاد : آقا قبول نیست یکی دیگه در میارم
بردیا : نخیر نمی شه یا بخون یا بسوزو برو بیرون
فرهاد : باشه بابا صبر کنین حس بگیرم ...
همه در سکوت به او چشم دوخته بودند ... فرهاد صدایش را نازک کرد و شروع به خواندن کرد ...

تو خاموشـــــــی خونه خاموشــــــــــه
شب آشفتــــــــه گل فراموشــــــــــــه
بخواب که امشب ... پشت این روزن
شب کمین کرده ... رو به رو ی من

از شدت خنده توی سالن صدا به صدا نمی رسید ... فرهاد هم هم چنان می خواند ...

تب آلوده ، تلخ و بی کوکب
شب همین امشب ... شب شب غربت
همه به شدت می خندیدند ... خود فرهاد هم خنده اش گرفته بود ...
بردیا : بابا بسه بیچاره شکیلا باید بره خود کشی کنه ... گند زدی به آهنگ و شعرش
فرهاد با همان لحن گفت : وا مگه صدام چشه به این خوبی ؟!
دوباره همه خندیدند ...
بعد از چند دقیقه دوباره شروع کردند ...
این بار دست ایلسا افتاد ... دست در ظرف برد و کاغذی بیرون کشید و به دست بردیا داد ...
بردیا نگاهی به آن انداخت و با لبخندی موزیانه به ایلسا سپس به ارشیا نگاه کرد ...
فرهاد : چی توش نوشته ؟
بردیا کاغذ را مقابل چشمان فرهاد گرفت ... فرهاد با خواندن نوشته زد زیر خنده ...
ایلسا با تعجب گفت : چی توش نوشته ؟
بردیا با خنده گفت : بوسیدن همسر در حضور همه ...
ایلسا بهت زده نگاهش کرد ... چند ثانیه همه ساکت بودند ... اما یک دفعه و ناگهانی همه یا هم زدند زیر خنده ...
ایلسا با خجالت نیم نگاهی به ارشیا که اخم کرده بود انداخت و گفت : نخیرم قبول نیست !
فرهاد : اِ ... تو غلط می کنی ... پاشو برو لبای ارشیا رو ببوس ببینم .
ایلسا با تعجب گفت : برو بابا ... روتو برم ... حالا هیچ جا هم نه لباش ؟! ... صحنه لب گیری می خواین ماشالله فیلمای پی ام سی پره ... پاشین نگاه کنین .
بردیا : اما لایو دیدن یه حال دیگه ای داره ... زود باش !
ایلسا : برین گم شین بی تربیتا ...یه ذره حیا هم ندارن ... برین تاتر لب گیری عمه هاتو ببینین !
سهیل : بی تریبت خودتی ! ... زود باشین دیگه مردم که علاف شما نیستن ؟!
ایلسا چشم هایش را گرد کرد و گفت : بابا شما دیگه کی هستین ... اصلا کی همچین کاری رو توی اون کاغذ نوشته ؟
بردیا : من !
ایلسا : سرت تو کلمن ! تو بیجا کردی .
سهیل : ای بابا انجام بده دیگه !
مهرام گفت : ای بابا انجام بده دیگه !
ایلسا : تو یکی ساکت که هر کی رو ندیده باشم تو یکی رو دیدم که چه جوری از ساغر لب می گرفتی ... که خودش یه صحنه ی لایوه ....
بردیا : خو اینا متاهلن ما که مجردیم تکلیف چیه ؟!!!

ایلسا : شب تو خونه می بوسم عکس می گیرم میام نشونت میدم ... خوبه ؟!
بردیا : نچ ! من لایو می خوام .
این بار ارشیا به میان آمد : بردیا ساکت می شی یا خودم خفت کنم ؟!
بردیا با بی خیالی گفت : تو در یک صورت می تونی خفم کنی اونم لینه که زنتو ببوسی ...
ارشیا : مسخره ها ... همه چیزو به مسخره می گیرن
بردیا : مسخره نیست که ... بابا کا به چه زبونی بگیم دلمون رو به یه صحنه ی زیبا و هیجان آور خوش کردیم !
ارشیا خنده اش گرفت ولی ایلسا گفت : صنار بده آش به همین خیال باش !
بردیا : توغلط می کنی
ارشیا : بردیا بسه دیگه زشته !
شمین که تا اون لحظه ناظر بود با طعنه گفت : نکنه تا حالا همو نبوسیدین که براتون زشته و خجالت می کشین ... تا اون جا که یادمه خیلی بی پروا شرمین و توی جمع می بوسید حالا براش زشت شده ؟!
ایلسا یخ کرد ... ارشیا و بقیه هم مات دهن شمین بودند ... ایلسا به شدت احساس خواری می کرد ... می ترسید بقیه بفمند که ارشیا هیچ علاقه ای به او ندارد ... و او خود را به ارشیا تحمیل کرده ...
بردیا زود تر از همه گفت : شمین می فهمی چی داری میگی ؟ مگه میشه زن و شوهر همو نبوسیده باشن ؟
شمین : چرا نشه ؟ ... مگه سهیل نبود که تا سه سال بعد از عروسیش نزدیک مهسا نشده بود ؟!
مهسا هم ناراحت شد ...
اشک در چشمان ایلسا جمع شده بود ... نمی خواست جلوی بقیه به خصوص شرمین و خواهرش گریه کند ... اخم هایش را در هم کشید و از جا برخاست و بدون این که به کسی نگاه کند از سالن خارج شد ... به حیاط رفت و روی تختی نزدیک درخت های بید مجنون نشست وزد زیر گریه ... دستش را مقابل دهانش گرفته بود و زار می زد ... به اندازه ی تموم این سه ماهی که در دوری ارشیا ضجر کشیده بود ودم نزده بود ... به اندازه ی تک تک لحظه ها ثانیه هایی که در عطش عشق ارشیا سوخت و بی قرار تر از قبل شد ...
از تصور این که لب های پروتز شده ی شرمین لب های زیبا و لذت برانگیز ارشیا را به بازی گیرد به مرز جنون می رسید ...
ارشیا ... لب های او ... دست های او ... چشم هایش ... عطر تنش ... آغوش گرمش ... تنها و تنها از آن او بود ... و هیچ کسی حق نداشت حق شرعی و قانونی او را از او بگیرد ... حتی شرمین !
با حس دستی بر شانه اش روی برگرداند ... ارشیا بود که با نیم لبخندی به او خیره شده بود ...
به چشمان آسمانی او خیره شد و گریه اش شدت گرفت ...
ارشیا دست پیش برد و اشک هایش را پاک کرد : گریه نکن !
ایلسا نگاه از او برگرفت و به سمت دیگری نگاه کرد ... لب های کوچکش از شدت گریه می ارزید ...
ارشیا دست زیر چانه اش برد و صورت او را به سمت خود برگرداند ... و به چشم های قهوه ای و جذاب او خیره شد ... ایلسا در نگاه شفاف و زلال او غرق شد ... ارشیا سرش را آرام آرام پیش برد ... هم چنان در نگاه هم غرق بودند ... ارشیا نمی فهمید ... شایدم هم نمی خواست که بفهمد ... نفس هایش به لب ها و بینی ایلسا می خورد و او را به شدت تحریک می کرد ... عطر تن ارشیا را با لذت به سینه می کشاند ... عطر تنش را دوست داشت ... دوست داشتنی بود ... ارشیا دست دور کمر باریک او انداخت و او را به خود نزدیک کرد ... دست دیگرش را کنار صورتش گذاشت ... لب هایش آرام آرام جلو رفت ... نزدیکتر ... برای یک لحظه ارشیا ایست کرد و به سرعت از دو فاصله گرفت ... نگاهشان رنگ خجالت گرفته بود ... بعد از چند ثانیه ارشیا گفت : می رم کیفتو بیارم که بریم .
ایلسا چیزی نگفت ...
با آمدن ارشیا هر دو به سمت خانه شان به راه افتادند ... .


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 3- رمان اناهیتا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 160-رمان شروع یک داستان تازه , رمان خانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45907

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا