تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (ادامه ی فصل بیست و دوم)


لحظه ی سال تحویل همه دور هم کنار سفره نشستند و چشم به تلویزیون داشتند تا سال تحویل شود ...
بوم ... آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی ... ایلسا با شوق از جا پرید و بدون خجالت از حضور کسی از گردن ارشیا آویزان شد و گونه اش را بوسید : عیدت مبارک اشی مشی جونم !
ارشیا که حسابی غافلگیر شده بود دستش پشت کمر او قرار داد تا تعادلش حفظ شود : عید تو هم مبارک !
ایلسا دستش را جلوی او گرفت : عیدی منو بده ؟
ارشیا : مگه تو نی نی هستی که عیدی می خوای ؟
ایلسا اخم کرد و از آغوشش بیرون آمد : خسیس حال خوبه همیشه خودش بهم میگه کوچولو ها ! و با حالت قهر رویش را برگرداند .
همه به حالت آن دو خندیدند
ارشیا با خنده از جیبش جعبه ی کوچکی بیرون آورد و به دست او داد : بیا خانوم کوچولو ... اینم عیدی شما !
ایلسا با ذوق و شوق بسته را گرفت و آن را گشود ، بادیدن گردن بند ظریف طلا سفید که پلاکش به شکل یک کعبه ی کوچک بود ...
رو به ارشیا گفت : خیلی خوشکله ارشیا مرسی و گونه اش را دوباره بوسید
ارشیا : قابل تو رو نداره !
سهیل با خنده گفت : تو چی خریدی واس شوهرت ایلسا خانوم ؟
ایلسا از جا برخاست و گفت : الان میام و به سرعت به اتاقش رفت ...
در فاصله ای که ایلسا به اتاقش رفته بود بقیه عیدی هایشان را به هم دادند ... ایلسا در حالیکه جعبه ی بزرگی در دست داشت پایین آمد
بردیا با دیدن او گفت : به به ببین چی کرده ایلسا خانوم ...
ایلسا خندید و کنار ارشیا نشست و جعبه را به دستش داد
بردیا : زود باز کن ببینیم چی توشه
ارشیا آهسته جعبه را گشود ... درون آن یک الاغ سیاه زشت بود ... ارشیا با تعجب به ایلسا خیره شد
بردیا زد زیر خنده : ایلسا واسه بچتون عیدی نیاوردیا ؟ ... این چیه ؟ اَه اَه چقدم زشته مثه خودتون ...
ایلسا با لبخند دست برد و زیر شکم الاغ را که زیپ کوچکی داشت باز کرد و به ارشیا گفت : توش و نگاه کن !
ارشیا زیپ را تا آخر باز کرد و جعبه ی درازی بیرون آورد ... الاغ را روی پایش گذاشت و جعبه را گشود ... دیدن خودکار زرد رنگی که توی آن بود آن را برداشت و بیرون آورد ... روی خوردکار اسم خودش و ارشیا حک شده بود ...
شرمین با تمسخر گفت : واسش خودکار آوردی ؟
ارشیا متعجب نگاه دقیقی به خودکار انداخت و گفت : طلاست ؟
ایلسا با لبخند سرش را تکان داد ...
فرهاد خودکار را از ارشیا گرفت و آن را بررسی کرد : نه واقعا از طلاست ... سپس رو به ایلسا گفت : یعنی این دیوونه می ارزه که این همه براش خرج کردی ؟
ایلسا : بیشتر از اینا !
ارشیا خم شد و او را در آغوش گرفت گونه اش را بوسید و تشکر کرد ... ایلسا غرق لذت شد ... آغوش ارشیا گرم بود و دوست داشتنی ...
بردیا : بابا ما رو بی خیال ... حداقل جلوی بزرگترا حیا کنین !
ایلسا از ارشیا فاصله گرفت : مزاحم ! نمی ذاری مثه آدمم عیدو تبریک بگیم به هم ؟
بردیا : شما رو اگه ول کنن همین جا می پرین لبای همدیگه رو هم می بوسین
ایلسا : خجالت بکش
بردیا : از چی ؟
ایلسا : از اون سنت که قد بابابزرگ منه ! ... اصلا تو چرا به من عیدی ندادی ؟ و دستش جلوی او دراز کرد
بردیا ابتدا به دستش سپس به صورتش خیره شد ... سپس از توی جیبش یک سکه ی بیست و پنج تومنی بیرون آورد و کف دست او گذاشت ...
ایلسا با جیغ سکه را توی صورتش پرت کرد : منو مسخره می کنی ؟ ها !
بردیا : بابا تو خودت عین بچه گداها دستت و دراز کردی رو به روم !
ایلسا : گدا خودتی ! و اخم کرد
آرش با خنده گفت : اذیت نکن وروجک منو بردیا !
بردیا از توی جیبش تراول صدهزار تومانی بیرون آورد و روبه روی او گرفت : بیا آجیه خوشکلم مگه من می تونم به جوجه کوچولو عیدی ندم ؟!
ایلسا با ذوق تراول را گرفت و به سمت فرهاد و ایلیا رفت و از اونا هم عیدی گرفت ... بقیه هم هر کدام مبلغی را به عنوان عیدی به او دادند ...
بعد از اینکه دادن عیدی ها تمام شد هرکدام گوشه مشغول گفت و گو با دیگری شدند ... ایلسا ابتدا سنجد های سر سفره را دانه به دانه خورد و سپس سمنو را خورد ...
آیلار با خنده گفت : زن داداش اگه بازم می خوای تو یخچال هستا ؟!
فرهاد: اون عادت داره بعد از تحویل سال سمنو و سنجد ها رو می خوره از بچگی همین طور بود
ایلسا : خوب دوس دارم ... روزای دیگه ی سال که گیرمون نمیاد بخریم بخوریم
فرهاد : تو هم فقط هی بخور
ایلسا : پس چی باید بخورم وگرنه که مریض میشم اوفه میشم
این گفته ها را با لحن بچه گانه می گفت ... فرهاد با خنده او را در آغوش گرفت : من قربونت بشم موشم !
آرمین از آغوش ایلیا پایین پرید و گفت : عمو فرهاد عمه موس نیس که ... چلا تو و بابا لیلیا بس می گین موس ؟ موس زسته عمه خوستله ...
همه به این دفاع او خندیدند ...
ایلسا با خنده او را در آغوش گرفت : اِی من فدایتو بشم جیگر عمه ... فقط تویی که از من دفاع می کنی ؟
فرهاد رو به آرمین گفت : عمت از موشم زشت تره آرمین جان !
آرمین : نه عمه خیلی خوستله
فرهاد : زشته !
آرمین : خوستله ... سما زستی !
ایلسا بلند خندید : خوردی داداش فرهاد ؟! ... حال کردی طرفداری رو ؟
بردیا هم با خنده گفت : با وجود آرمین ارشیا نمی تونه بهت چپ نگاه کنه ... می زنه چپلش می کنه !
همه خندیدند ...
ایلسا همان طور که آرمین را در آغوش داشت ظرفی پر از آجیل و شکلات و شیرینی را مقابل خودش و ارشیا گذاشت و آرمین را کنارشان نشاند و هر سه مشغول شدند ...

* * * * *

ارسلان کنار عماد نشست و گفت : وقت داری یه خورده باهاتون حرف بزنم ؟
عماد : آره پسرم بگو !
ارسلان : امروز هلنا زنگ زد
عماد : خوب چی گفت ... پشیمون شده ؟
ارسلان پوزخندی زد : هه ... پشیمون شده ؟! ... خانم رفته تقاضای طلاق داده
عماد : طلاق ؟ یعنی اوضاعتون انقدر بده ؟
ارسلان سرش را تکان داد : آره ... تقاضای طلاق داده بعدم میگه هم مهریه هم هستی رو میگیره ... کور خونده با اون مدارکی که من دارم ازش دادگاه نه هستی رو میده بهش نه یه شاهی از مهریه رو
عماد : چه مدارکی ؟
ارسلان : یه مشت عکس و فیلم ازش با اون مرتیکه عیاش مفنگی !
عماد به او خیره شد ... خوب به کلافگی او پی می برد ... خیانت همسر کمر آدمو می شکنه ... مخصوصا اگه همسرشو خیلی دوس داشته باشه ... اخم عمیقی چهره ی او را پوشانده بود ... او هلنا را خیلی دوست داشت و برای رسیدن به او خیلی تلاش کرده بود و مقابل همه ایستاده بود ... حیف آن زن قدر ندانست !

* * * * *

بچه ها دور هم جمع شده بودند و قرار بود مسابقه ی دو بین پسر ها برگزار شود ... به این صورت که هر کدام از پسر ها همسرش را به کول گیرد و مسافت تعیین شده ای را بدود ...
بردیا ابتدا با این تصمیم مخالفت کرد : آقا قبول نیست ... منم می خوام مسابقه بدم
مهرام : خوب یه دور دیگه شما مجردا با هم مسابقه بدید
بردیا : باشه ... خوب من داور میشم ... شروع کنید ...
مهرام و فرهاد و سهیل و مازیار و ایلیا و شوان و ارشیا به ترتیب همسرانشان را به کول گرفتند و به خط ایستادند ... با سوت بردیا همه شروع به دویدن کردند ... ارشیا از همه جلوتر بود ... چون ایلسا نسبت به بقیه ی خانم ها سبک تر بود و همین کار ارشیا را آسان تر کرده بود ... ایلسا دست هایش دور گردن ارشیا حلقه کرده بود و دست های ارشیا هم دور پاهای او بود ...
بالاخره بازی با برنده شدن ارشیا و ایلسا به پایان دوید ... ارشیا نفس نفس زنان گوشه ای از حیاط روی زمین پهن شد و ایلسا با حوله عرق های سرش را پاک می کرد و برایش شربت می ریخت ...
ایلسا : خوب حالا ما بردیم جایزه چی بهمون میدین ؟
بردیا : تو نبردی و ارشیا برد
ایلسا : منو ارشیا نداریم ... ما جایزه می خوایم
بردیا : چی می خوای ؟
ایلسا کمی فکر کرد و به ارشیا گفت : جایزه چی بگیریم ؟
ارشیا شانه بالا انداخت : نمی دونم !
ایلسا : خوب چون الان نرخ بنزین بالا رفته و ما هم باید بنزین آزاد بزنیم نفری نیم لیتر بنزین به ما بدید
بردیا : برو گمشو ... چیز بهتری نبود بخوای ؟
ایلسا : نه ... هم به صرفه است هم کارآمد
بردیا : دیوونه !

* * * * *

دومین جرقه ! ...

از نیمه شب گذشته بود که از جا برخاستند و برای استراحت به اتاق های خود رفتند ...
ایلسا روی تخت دراز کشیده بودند ... ارنفس هایس ارام ارشیا می فهمید که به خواب رفته ... سرش را چرخاند و به ارشیا که به پهلو و رو به او خوابیده بود خیره شد ... حاضر بود تمام عمر خود را برای یک لحظه با او بودن بدهد ... برای یک لحظه داشتن او ... با خودش زمزمه کرد : می دونم موندنی نیستی ، می دونم دوسم نداری ، می دونم هنوزم شرمینو می خوای ، می دونم با من یکی نیستی ، می دونم اهل دل نیستی ، می دونم حتی اگه منم نخوام می ری ... اما می خوام باهات خوشبخت باشم ارشیا ، همین مدت کم ... نمی خوام وقتی رفتی حسرت روزای با تو بودنو بخورم ... فردا ، فرداست ... حتی اگه نباشی ... مهم امروزه ... امروزه که به یمن حضورت زیبا و دوست داشتنیه ...
می خوام مال من شی ارشیا ... شاید موفق شدم ، به اینکه تو هم یه روز دوسم داشته باشی ، یه روزی قلبت فقط و فقط واسه من بتپه ...
موهای ارشیا را نوازش کرد ... ادامه داد : می ترسم ، می ترسم دوریت از پا درم بیاره ... از لحظه هایی که نیستی ... اون لحظه ها دنیا نیست ... من نیستم ... اما من با وجود دونستن اینا دوست دارم باز هم می خوام واسه داشتنت تلاش کنم ... حتی اگه بیهوده باشه ... بازم می خوامت
صورتش را جلو برد و گونه ی ارشیا را بوسید ... دوباره ... و سه باره ...
خودش را پیش برد و سرش را بر سینه ی او نهاد ... دست هایش به دور کمر ارشیا لغزید و به دور آن حلقه شد ... چشم بست و عطر او را به نفس کشید ... با بازوانش فشار خفیفی به کمر او وارد کرد و تنگ تر به او چسبید ... مست بود ... و مدهوش !
آهسته ی روی سینه اش را بوسید ... بالاتر ... بالاتر ... زیر گلویش ... گردنش ... چانه اش ...
ارشیا چشم هایش به شدت روی هم می فشرد تا ایلسا از بیدار بودنش آگاه نشود ... اگر ایلسا همین طور ادامه میداد امکان داشت که اختیار از دست دهد ... بالاخره او یک مرد بود به همراه یک سری نیاز های روحی !
ایلسا دستش را نوازش گرانه روی کمر ارشیا می چرخاند و گاهی هم سینه و زیر گلوی او را می بوسید ... و با هر بوسه آتشی به جان ارشیا می کشاند ...
بالاخره خواب بر چشم هایش غلبه کرد و کم کم به خلسه ای شیرین فرو رفت ...

* * * * *

صبح روز بعد به بازار هاو پاساژ های مشهد رفتند ... ایلسا به همراه ارشیا جلوتر از همه بودند ... گاهی که شرمین یا شمین به کنارشان می آمد ایلسا چنان به آن ها می پرید که ارشیا خنده اش می گرفت و آن ها هم دمشان را روی کولشان می گذاشتند و می رفتند ...
ایلسا رو به او گفت : اشی مشی ما بریم اون پاساژ بغلیه ؟
ارشیا : خوب ما که داریم با بقیه میریم
ایلسا : نه جدا بریم ...
ارشیا نگاهش کرد و ایلسا گفت : اِ این طوری نگام نکن بیا بریم دیگه
ارشیا سرش را تکان داد و به فرهاد که تقریبا پشت سر آن ها بود گفت : ما داریم میریم اون یکی پاساژ اون جا که اومدین خبرمون کنین
فرهاد : خوب چه دردتونه صبر کنین با هم می ریم دیگه
ارشیا : این نی نی کوچولو گیر داده
فرهاد خندید : این نی نی کوچولوی ما همیشه ساز مخالف می زنه
ایلسا کمر ارشیا را نشگون گرفت که دادش درآمد : آی چی می کنی ؟
ایلسا : تا تو باشی منو مسخره نکنی ... بیا بریم .
هر دو به سمت درب خروجیه پاساژ رفتند ... همان طور که داشتند مغازه ها را نگاه می کردند چشمش به یک خرس بزرگ شاسخین که لباس صورت رنگ مخصوص خواب به همراه کلاه منگوله دار به تن کرده بود تقریبا هم قد خودش بود ... دست ارشیا را کشید و گفت : هی ارشیا
ارشیا : چیه ؟
به عروسک اشاره کرد : من اونو می خوام
ارشیا با تعجب نگاهی به عروسک سپس به او انداخت : بچه شدی ؟
ایلسا : نه مگه فقط بچه ها عروسک دارن بیا بریم بخر و او را به دنبال خود به داخل مغازه کشاند ... علاوه بر خرس یه جعبه ای که شامل سوسک و مارکولک و موش های کوچک بود برداشت ...
پس از حساب کردن پول آن بیرون آمدند ... پس ساعتی گشت و گذار به کافی شاپی که همان نزدیکی بود رفتند ... ارشیا هم تلفنی به بقیه خبر داد ...
ایلسا مشغول خوردن بستنی اش بود که دستی به کمرش خورد .... با عثبانیت برگشت و با چهره ی پر خنده ی بردیا رو به رو شد : اِی بی معرفت تنها تنها ؟
ایلسا : هم چین تنها هم نیستم ارشیا باهامه
بردیا کنارشان نشست : ایش ... گیر کنه تو گلوت این شوهر ! منم می خوام
ایلسا خندید : شوهر ؟
بردیا به سرش زد : بستنی می گم خره !
ایلسا : خوب چرا به من می گی برو بخر !
بردیا : I don't have any money
ایلسا : جان ؟!
بردیا : می گم پول ندارم
ایلسا : اینو که خودم می دونم ... تو چه دکتری هستی که پول یه بستنی چهر تومنی رو نداری ؟
بردیا : خرج زندگی پول نمی ذاره تو دست ما
ایلسا : آره نیست تو سه تا زن و شش تا بچه داری ... بالاخره خرج دارن !
بردیا : بله دیگه ... میدونی خرج ماهیانه چقدر می دم به ملیحه (زن با نمک و زیبا ) ... یا چقدر پول کلاس ایروبیک و یوگای اختر ( ستاره ) ... یا نه چقدر پول کلاس آشپزی و هنر های دستی و زبان بلقیس (نام ملکه ی شهر صبا ) رو میدم ؟! اکبر ( بزرگتر ) و تقی ( پرهیزگار ) و جبار ( متکبر ) و قاسم (قسمت کننده ) و جاسم ( بزرگ ) و خاتون ( زن بزرگ منش ) و نصرت ( یاری دهنده ) دیگه بماند ؟!
ایلسا با خنده به کمرش کوبید : ساکت شو دیوونه یکی بشنوه چی فکر می کنه با خودش ؟!
بردیا : مگه دروغ می گم ؟
ایلسا : اِ ... بردیا ! همینا رو بگو ببینم کی میاد بهت زن میده !
بردیا : باشه باشه دیگه دروغ نمی گم
ایلسا خندید و باقی بستنی اش را خورد ...
بردیا نگاهی به خرس که کنار صندلی به حالت ایستاده قرار داشت انداخت و گفت : سلام عرض شد !
ایلسا متعجب نگاهش کرد ... ارشیا آرام می خندید
ایلسا : به کی سلام کردی ؟
بردیا : به این آقا خرسه ... چرا زود تر نگفتی ایشون هم این جا حضور دارن ؟
ایلسا خندید : بردیا مطمئنی امروز سرت به جایی نخورده ؟ زیادی زرت می زنی ؟
بردیا : نه حالم خوبه خوبه !
ایلسا : کاملا پیداست ... یادم باشه این دفعه که رفتم حرم دعا کنم خدا یه عقلی تو اون کله ات بندازه
بردیا : عقل که دارم دعا کن خدا یه زن خوشکل تو دامنم بندازه !
ایلسا زد زیر خنده : بردی جونم دامن کردی پات ؟!
ارشیا هم زد زیر خنده
بردیا : درد ! زن و شوهر نشستن این جا دارن به من می خندن
ایلسا : خوب دلقکی برادر من ... دلقک !
بردیا ادایش را در آورد و ایلسا دوباره به او خندید ...
توی ماشین بودند و به سمت خانه برمی گشتند که موبایلش زنگ خورد ژالان بود
دکمه ی اتصال رازد : سلام خانوم خانوما ... بی خبریم ازت ؟
ژالان خندید : تو شوهر کردی دیگه از ما سراغی نمی گیری ؟
ایلسا : تو دوستی نباید یه زنگ بزنی ببینی دوستت مرده اس زنده اس ؟! ما که درگیر زندگیمون هستیم
ژالان : بله دیگه ... مگه با وجود ارشیا می تونی به کس دیگه فکر کنی ؟!
ایلسا : خوب حالا نمی خواد چرت و پرت بگی ... راستی عیدت مبارک !
ژالان : می ذاشتی فردا می گفتی
ایلسا : مگه تو می ذاری ؟
ژالان خندید : عید تو هم مبارک عزیزم ... ایشالله سال پر برکتی باشه برات ... یه نی نی هم بیاری و منو خاله کنی !
ایلسا خندید : خدا از دلت بشنوه ! خب چه خبر ؟
ژالان : این پنج شنبه نامزدیمه !
ایلسا جیغ زد : درووووووووغ میگی مثه سگ !
ژالان : هوووو ... با تربیت باش !
ایلسا : ببینم نکنه اون پسر عمه ات اومده خواستگاری ؟
ژالان : نه بابا اون عوضی که لیاقت نداره اسمشو بیارم ... یادم نرفته اون روز که بهش گفتم دوسش دارم چه طور باهام رفتار کرد ...
ایلسا : پسبا کی ؟ کی ؟ چه بی خبر ؟ پسره کیه ؟ چکارست ؟
ژالان : یکی یکی بپرس تا برات بگم ... خواستگارم ژیاره می شناسیش که ؟!
ایلسا با تعجب گفت : ژیار ؟ ژیار کامجو؟
ژالان : آره
ایلسا : چه طوری تو که دوسش نداری ؟
ژالان : خوب الان اون بهترین خواستگارمه ... به نظر خودمم پسر خوبیه ...
ایلسا : تو دیوونه ای ... پنج ساله پسره مردمو علاف خودت کردی حالا داری بهش جواب مثبت میدی ؟
ژالان : اِ ... خوب من چی کنم ؟
ایلسا : هیچی نمی خواد بکنی ... الان اون ژِیار مادر مرده کجاست ؟
ژالان : داره میاد دنبالم با هم بریم بیرون
ایلسا : او لَه لَ ... می ری عشق و حال و نامزد بازی ؟ شیطونی نکنیا ؟!
ژالان : بی تربیت ساکت شو ... اِ ایلسا ژیار اومد من میرم
ایلسا : برو شوهر ذلیل !
ژالان : خب کاری نداری بای ؟
ایلسا : برو بای بای



ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان خوانها , دانلود رایگان فصل دوم سریال ستایش با کیفیت عالی , وبلاگ داستان: , کتابخانه وحشت , رمــانـی ها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45902

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا