تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل بیست و چهارم)


 این گریه نیست ، این سهمم از درده
سهم من از بفض نگاه تـــــــــو
خواستم بیام ، اما دیگه دورم
از تو و از قـلــــب بی گناه تو

قاب عکس او را در آغوش کشید و صد بار و هزار بار صورت آن را بوسید ... دانه های درشت اشکش روی قاب می چکید ...
زیر لب زمزمه کرد : باران من ... عمر من ... جات همیشه برام خالیه ... کاش زود تر می دیدمت ... کاش اون سال از سر سفره عقد در نمی رفتم ... کاش قلم پام می شکست ... باران من پشیمونم ... باران خیلی می خوامت ...

خیلی پشیمونم حلالم کن
با تو عشق تو بدجوری تا کردم
خیلی واسه جبرانشون دیره
این حقمه خیلی خطا کردم

قاب در آغوش داشت و چشم بست ... تک تک لیظه های با هم بودنشان پیش چشمش نمایان شد ...خنده های او ... گریه های او ... دیوانه بازی های او ... شیطنت های خودش ... نگاه ها محجوب و مهربان او ... دست ها پر محبتش ... آغوش گرم و دوست داشتنی اش ...
بارانه : سروش تو خم شو من سوارت کولت شم
سروش : مگه من خرتم ؟
بارانه از کولش آویزان شد : هووو ... آقاهه بار آخرت باشه به شوهر محترم من توهین می کنیا ؟
سروش : چشم
بارانه : پس حالا خم شو
سروش چپ چپ نگاهش کرد و خم شد ... بارانه با ذوق سوار کولش شد و به ارامی به پهلوهایش نواخت : برو حیوون ... برو !
سروش : افتابه خانوم اگه یه بار دیگه لگد زدی پیادت می کنم
بارانه : باشه باشه ... برو ...
لبخند تلخی صورتش را پوشاند : باران دلتنگتم ... دلتنگ نگاه های گرم و مهربونت ... نگاه محجوب و پر از شرم و حیات که به هیشکی جز من ندادیش ... باران دلم تنگت شده نرفته ... بارانم ... باران زندگیم ...

سزامه ... این تنهایی سزامه
که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم
سزامه ... این تنهایی سزامه
که پیش چشم تو ... همه ی خاطراتمونو یک جا پر پر کنم
سزامه ...

باران اون جا راحتی ؟ کسی اذیتت نمی کنه ؟ ناراحت نمی شی ؟ بی من خوش می گذره ؟ ... بی معرفت تنهایی ؟! ... تنهایی میری سفر ؟ آره ؟! ... دیگه سروشو نمی خوای ؟
باز هم صدای بارانه : سروش بیشتر از همیشه می خوامت
سروش : پس چرا این جوری رفتی ؟ مگه نمی دونستی سروش بی تو هیچه ؟ هان ؟!
بارانه : ای خواست خدا بود
سروش : خدا چرا واسه من نخواست ... چرا نخواست من بیاد پیشت ؟!
بارانه : تو هم بالاخره یه روزی میای
سروش : من می خوام همین حالا بیام باران ... می خوام همین حالا بیام پیشت ... باران دلم تنگه ... بیشتر از همیشه تنگه ... بیشتر از همیشه ...
به صورت او توی عکس خیره شد ... عکس را به سینه فشرد ... انگار بارانش واقعی بود ...

این گریه نیست ، این سهمم از درده
سهم من از بفض نگاه تـــــــــو
خواستم بیام ، اما دیگه دورم
از تو و از قـلــــب بی گناه تو
خیلی پشیمونم حلالم کن
با تو عشق تو بدجوری تا کردم
خیلی واسه جبرانشون دیره
این حقمه خیلی خطا کردم

باراد ( از نام های اصیل ایرانی ) برادر بارانه پیشش رفت و او را بلند کرد : بسه سروش خودتو عذاب نده ... پاشو بریم
سروش : بی باران ؟
باراد به سختی اشکش را کنترل کرد : سروش بارانه همیشه پیش توئه ... اون تو رو خیلی دوس داره من مطمئنم هیگوقت تنهات نمی زاره ... پاشو عذابش نده
سروش : منم دوسش داشتم چرا اون داره منو عذاب میده ؟! ...
باراد : رفتن اون دست خودش نبود
سروش : اگه اون نمی رفت آلمان ...
باراد : اون فقط می خواست یه مدت اون جا بمونه تا گذشته رو فراموش کنه ... می خواست برگرده
سروش : اما دیگه بر نمی گرده ... بدون من رفت ... بی معرفت ... دلم تنگ میشه براش باراد ... دلم خیلی تنگ میشه ... واسه خنده هاش ... خنده های قشنگش ... زندگیه من بودن ... بی اون ... مگه میشه ؟ ... نمیشه ... نمیشه بدون اون ... بدون حس بودنش ... باران ...عزیزم آخه چرا بی من رفتی ... خدایا منو می بردی جاش ... گل من فقط بیست و سه سالش بود ... هنوز زود بود ... زود بود بخواد بره .
باراد سرش را در آغوش گرفته بود و هر دو گریه می کردند ...

سزامه ... این تنهایی سزامه
که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم
سزامه ... این تنهایی سزامه
که پیش چشم تو ... همه ی خاطراتمونو یک جا پر پر کنم
سزامه ...

با زور سروش را به خانه بردند ... نمی خواست برود و مرتب می گفت : بارانم این جاست من کجابرم ... اون می ترسه ... اون از تاریکی می ترسه
مادرش با گریه گفت : دختره الان چهل روزه این جاست ... عادت کرده
سروش باز هم گریه کرد ... باراد و مهرام زیر بغلش را گرفته بودند و به سمت ماشین می بردند ...

* * * * *

روز بعد بدون اینکه به کسی بگوید از خانه بیرون زد و راه بهشت زهرا را در پیش گرفت ... بالای قبر بارانه نشست و به سنگ سیاه او زل زد ... حرفی نمی زد ... کم کم راه اشک هایش باز شد ... و باز هم گریه ...
سروش : سلام بارانم ... خوبی ؟ ... من ؟ ... نه خوب نیستم ... خوب می دونی چرا ... تو همیشه خوب بودی ... الانم اون بالا کنار خدا هستی ... تو مال این جا نبودی ... تو اهل زمین نبودی ... تو فرشته بودی ... خدا اشتباهی تو رو فرستاد این جا که اینقدر زود برت گردوند ... اونم دلش واسه فرشته ی مهربونش تنگ شد حتما ... اشک هایش را با دست گرفت : دیگه نمی خوام گریه کنم باران ... قول می دم پسر خوبی باشم تا خدا زود تر منو بیاره پیشت ... تو هم بهش بگو زودی منو بیاره ...
باران کمکم کن تا بتونم دوریتو تحمل کنم باشه فدات شم ؟ ... هر شب بیا تو خوابم که دلم تنگ نشه برات ... منم هر روز میام این جا که تنها نمونی ... قول مردونه تو سخت ترین شرایط خودمو هر روز برسونم پیشت ... نمی خوام دیگه بی وفا باشم ... دوست دارم عزیزم ... دستی روی قبر کشید و گل های رز قرمزی را که آورده بود را پر پر کرد و دور اسمش گذاشت ... خم شد و روی اسمش را بوسه ای زد و از جا برخاست : نمی گم خدافظ ... می گم به امید دیدار که زود تر ببینمت ... فردا میام پیشت .
آرام و با قامتی خمیده از آن جا دور شد ...
از آن پس دیگر سروشی که خنده از لبش دور نمی شد نبود ... روح سروش همراه با بارانش کرده بود و تنها جسمش بود که ماند ... کار هر روزش رفتن به بهشت زهرا و نشستن بر سر خاک عشقش بود ... روز ها و ماه ها و سال ها .

* * * * *

یک ماه دیگر بدون هیچ اتفاقی گذشت ... در این مدت نتایج کنکور آمد و ایلسا در رشته ی الکترونیک برای ارشد قبول شده بود ... تیروانا برادر تارلا هم در رشته ی حقوق دانشگاه تهران قبول شد .
جنین توی بطن ایلسا همچنان رشد می کرد ... حالا او چهار ماهه بود ... همه چیز به خوبی پیش می رفت ... ایلسا شب ها بیدار می ماند و با فرزندش حرف می زد و گاهی هم از بی محبتی های پدرش می گفت ...
ستاره هم گه گاهی به خانه ی ارسلان می رفت و با هستی بازی می کرد ... ارسلان تا حدودی به علاقه ی او نسبت به خودش آگاه شده بود ...خودش هم نسبت به او بی میل نبود ... تصمیم داشت با مادرش صحبت کند تا ستاره را برای او از عمه اش خواستگاری کند
ژالان دوست ایلسا هم عروسی اش را در شهریور ماه برگزار کرد ایلسا خیلی ساده رفت و بازگشت ... به خاطر بارانه هنوز هم عذاداری می کرد ...
تلناز و تارلا هم در پی راه حلی برای صحبت با پدرشان بودند ...
آن روز تلناز به همراه پارسا به بیرون رفته بود و تارلا و برادرش در خانه تنها بودند ... فرهاد پیششان آمده بود ...
فرهاد ملافه ای دور کمرش پیچانده بود ادای زن های حامله را برای آن ها در می آورد و تارلا و تیروانا به او می خندیدند ... صدای غش غش خنده هایشان تا توی راهروی ساختمان می آمد ...مشغول مسخره بازی بودند که در زده شد ... فرهاد با خنده گفت : به ... باجناق گرام اومدن ... پاشو برو درو وا کن بچه
تیروانا از جا برخاست و به سمت در رفت و بدون اینکه بپرسد کیست در را گشود ... برای یک لحظه با دیدن کسانی که پشت در ایستاده بودند زبانش بند آمد فقط توانست تارلا را صدا کند : تارلا !
تارلا و فرهاد با صدای او به سمت در آمدند ... تارلا هم با دیدن آن ها تعجب کرد با لکنت گفت : شــ ... شــما این جا ... چیـــ کار دارین ؟
مرد گفت : اجازه می دی بیایم تو
تیروانا ناخوآگاه از مقابل در کنار رفت و آن دو داخل شدند ... فرهاد متعجب نگاهش بین آن ها در گردش بود ... مرد که تازه فرهاد را دیده بود گفت : این آقا ...
تیروانا به میان حرفش آمد و خیلی خشک گفت : آشنا هستن
وقتی وارد شدند فرهاد از تیروانا پرسید : اینا کین ؟
تیروانا گفت : بیا تو می فهمی
فرهاد هم پشت سر آن ها داخل رفت وقتی همه با هم روی مبل ها جای گرفتند تارلا پرسید : شما این جا چکار دارین ؟
مرد : تارلا جان بابا ...
تارلا به تندی گفت : خواهش می کنم آقای حامی ... شما خیلی وقته خودتونو از پدر بودن معاف کردین
فرهاد تازه فهمید با خودش گفت : یعنی این بابای تارلاست ؟
حامی : باشه عزیزم ... هر چی تو بگی
تارلا : واسه چی اومدین این جا ؟!
حامی : اومدیم دنبال شما الان یه ساله داریم دنبال شما می گردیم
تارلا پوزخندید زد : هه ... این بار دیگه چه بلایی می خوای سرمون بیاری ؟
حامی : عزیزم من خیلی پشیمونم میدونم هم به تو هم به مادرتون بد کردم اما حالا اومدم که جبران کنم واسه همینم رفتم دنبال مادرتون و ازش خواستم دوباره برگرده پیشم
آن خانم این بار به میان آمد : تارلا عزیزم پدرت راست میگه اون از زن طلاق گرفت ما دوباره با هم ازدواج کردیم
تیروانا این بار گفت : چطور ؟ ایشون که به قول خودشون می مردن واسش ؟!
پدرش با شرمندگی سرش را پایین انداخت : اون یه نقشه داشت که من تمام ثروتمو به نامش کنم که بعد با وکیل شرکت فرار کنن اما مامانت یه بار اتفاقی اونا رو با هم می بینه و میاد به من میگه خوب من اول باور نکردم اما بعد خودمم به رفتاراشون که دقت کردم مشکوک شدن بهشون به خاطر همین وقتی یه مدت تعقیبشون کردم ماجرا رو فهمیدم و اونا رو تحویل پلیس دادم ... این مال یه ساله پیشه الان یه ساله داریم دنبالتون می گردیم با یه کم تخقیق از زیر زبون زن رحیم ( مهربان ) کشیدیم که اومدین تهران ... خیلی وقته دنبالتونیم تا یه هفته پیش اتفاقی تیروانا رو نزدیکی میرداماد دیدیم اول شک کردیم اما بعد که تلناز رو هم باهاش دیدیم فهمیدیم خودشونن تعقیبشون که کردیم این جا رو پیدا کردیم ... خیلی با خودمون کلنجار رفتیم تا تونستیم بیایم ... تارلا بابا ما رو می بخشین ؟
تارلا سرش را پایین انداخت و آرام اشک ریخت : اگه همون اول حرفای ما رو باور می کردین الان این همه ما بدبختی نمی کشیدیم
پدرش : من معذرت می خوام عزیزم ... خواهش می کنم منو ببخشین
تارلا نزدیکش شد و در آغوش پدرش جای گرفت : بابایی ...
پدرش با چشمانی پر اشک او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید : جانم عزیز دلم ...
تارلا : دلم واستون تنگ شده بود
حامی : منم بابا جون .
بعد از پدرش در آغوش پر مهر مادرش جای گرفت ... و پس از او تیروانا ...
پدرش پرسید : تلناز کجاست ؟
تارلا : رفته بیرون ... الانا دیگه باید پیداش بشه ... و از جا برخاست و به آشپزخانه رفت تا چای بیاورد ... حامی نگاه خیره اش را به فرهاد دوخت : می تونم با شما آشنا بشم پسرم ؟
فرهاد لبخندی زد : البته ... مجدیان هستم ، فرهاد مجدیان
حامی : خوشوقتم ... فقط شما ... این جا ؟!
تیروانا با خنده گفت : شوهر تارلاست .
حامی با تعجب گفت : شوهر ؟!
تیروانا سرش را تکان داد : آره فعلا نامزدن ... قرار بود به شما خبر بدیم که واسه عقد بیاین رضایت بدین اما می ترسیدیم رضایت ندین
حامی رو به فرهاد گفت : خانواده در جریان هستن؟
فرهاد : خوب راستش پدر و مادر من سال هاست فوت شدن و من با خانواده ی خالم بزرگ شدم و هشت سالی برای تحصیل انگلستان بودم و چهار سالی هست که برگشتم ... در جواب سوالتون هم بله من با خانواده خواستگاری اومدم
حامی سرش را تکان داد : می تونم درباره ی شغلتون بدونم ؟
فرهاد : شرکت طراحی دارم
در همین حین در باز شد و تلناز و پارسا با سر و صدا و خنده وارد شدند ...

* * * * *

پارسا دست تلناز را گرفت و گفت : بریم سوار چرخ و فلک بشیم ؟
تلناز : مگه بچه ایم ؟
پارسا : آره ... بیا بریم .
همراه هم به طرف گیت فروش بلیط رفتند و دو بلیط برای چرخ و فلک گرفتند ... با هم سوار شدند و مقابل هم نشستند ... تلناز از بالا به شهر نگاه کرد : نگا از این جا تا کجا پیداست
پارسا سر تکان داد : آره
تلناز : شهر از بالا قشنگه نه ؟
پارسا به او خیره شد : نه قشنگ تر از تو
تلناز نگاهش را از دور دست ها برگرفت و به او دوخت : یه چیزی بگم ؟
پارسا : بگو !
تلناز : راستش اصلا فکر نمی کردم تو هم حرفای غاشقونه بلد باشی ... آخه خودتم گفته بودی بلد نیستی
پارسا خندید : هنوزم می گم ... قدیما ایلسا یه برگه نوشته بود و داده دستم که بخونم و حفظ کنم و احیانا اگه یه وقت دوست دختر خواستم پیدا کنم از اون جمله ها استفاده کنم
تلناز هم خندید : دختر با حالیه
پارسا : آبجی کوچولوی منه دیگه ... جونمون به جونش بسته است ... همه یه جور دیگه دوسش دارن
تلناز دست به کمر زد و گفت : تو چه جوری دوسش داری ؟
پارسا دست او را در دست گرفت : الان مثلا می خوای حسود بشی ؟
تلناز : نه ...
سرش را جلو کشید و آرام گفت : من ایلسا مثه یه خواهر خیلی دوس داشتنی و شیطون دوس دارم ... و عاشق خانم مهربون خودمم
تلناز خندید و پارسا با یک حرکت فوق العاده سریع جلو کشید و گونه اش را بوسید ... تلناز خجالت کشید ... پارسا با لذت او را در آغوش کشید : خجالتی شدی ؟
تلناز ریز خندید ... در حال و هوای خود بودند و که صدایی توجهشان را جلب کرد : خونه خالی بدم خدمتتون ؟
پارسا به سرعت برگشت ... توی اتاقک رو به روییشان دو پسر جوان نشسته بودند و با خنده آن ها را تماشا می کردند ... پارسا با خشم غرید : یه بار دیگه غلطی که کردی تکرار کن
پسر دوباره گفت : گفتم خونه خالی بدم ؟؟؟
پارسا خشمگین شد : پایین که می بینمت ؟!
تلناز : پارسا خواهش می کنم
پسر : باشه جناب ما در خدمتیم !
تلناز : چی کار می خوای بکنی پارسا
پارسا لبخندی به رویش زد : نگران نباش گلم ... یه کم گوش مالیشون می دم
تلناز : پارسا من می ترسم ... تو رو خدا دست بردار
پارسا : مگه من چی کار می خوام بکنم الان زنگ می زنم به دوتا از همکاران گرامی بیان خدمت اینا به جرم مزاحمت بگیرنشون یه شبی آب خنک بهشون بدن
تلناز : دعوا نکنی باهاشون
پارسا خندید : نه عزیزم ...
از چرخ و فلک که پیاده شدند آن دو پسر به طرف پارسا آمدند : ما آماده ایم جوجه فلکی ... نگاهی به تلناز انداختند : خوب کیسی رو برداشتی ... از گلوت پایین میره تنهایی ؟
تلناز به پارسا چسبید و پارسا غرید : دهنتو ببند
پسر : عزیز چرا عصبی شدی خودت گفتی پایین کارمون داری ... گفتم شاید بخوای این عروسک رو باهامون شریک شی
پارسا با مشت به دهن پسر کوبید و او به زمین پرت شد و از دهانش خون بیرون زد ... تلناز وحشت زده به آن ها خیره شد : پارسا تو رو خدا ... بیا بریم من می ترسم
پارسا : تو کنار وایسا !
پسر دومی به طرف پارسا حمله ور شد و با مشت به جان او افتاد ... مردم از ترس جرئت نزدیک شدن نداشتند ... پارسا دستش را گرفت و محکم پیچاند ... پسری که روی زمین بود هم بلند و با سنگی به سر پارسا زد که با جیغ تلناز به خودش آمد و به موقع جا خالی داد و فقط کمی از کنار سرش خراش برداشت ...
تلناز زد زیر گریه ... با آمدن مأموران پارک پسر ها خواستند فرار کنند که پارسا با یک حرکت آن ها را گرفت ماموران هر چهار نفر را به کلانتری بردند ...
سر پارسا را به دلیل جراحتی که برداشته بود پانسمان کردند و به سمت اتاق مربوطه بردند ...
مسئول رسیدگی به پرونده ی آن ها که سروان درجه دومی بود گفت : جریان چی بود که وسط پارک افتادین به جون هم ؟
پارسا : من و خانومم توی پارک بودیم که مزاحمت ایجاد کردن
پسر : دروغ میگه جناب سروان
پارسا پ.زخندی زد و گفت : تو اول اون نیم گرم موادی رو که توی زیپ کفش پای سمت چپت قایم کردی بیرون بیار تا بهت بگم دروغ گو کیه ؟!
پسر به من من افتاد : چی ؟ می فهمی چی داری می گی ؟
پارسا : خیلی خوب ... سریع خالی کن موادو ... فکر کردی تونستی از دست مامور جست و جو در بری ؟!
سروان مقابلش ایستاد و گفت : زیپ کفشتو باز کن ببینم
پسر کاری نکرد سروان خم شد و خودش زیپ را باز کرد و پلاستیک کوچک سفیدی بیرون آورد و مقابل او گرفت : این چیه ؟
پسر با لرز گفت : نمکه !
سروان : از کی تا حالا نمکاتونو توی کفش قایم می کنی ؟
پسر با پر رویی گفت : گذاشتم گم نشه
سروان به کمرش کوبید : بس کن ... راس وایسادی تو چشمای من داری دروغ میگی ؟!
به سمت پارسا برگشت . گفت : شما از کجا متوجه شدین ؟
پارسا به جای جواب گفت : رئیس این کلانتری هنوز سرهنگ رفیعی هستن ؟
سروان : سرهنگ رفیعی ؟ آره ... از کجا اونو می شناسی ؟ با اون چیکار داری ؟
پارسا : بهشون بگید پارسا پاسدار رو گرفتیم خودشون می فهمن
سروان با تعجب سربازی را صدا زد و از او خواست تا این پیغام را به سرهنگ برساند ... جند دقیقه بعد سرهنگ سراسیمه وارد شد با دیدن پارسا با آن سرو وضع به شدت متعجب شد : پارسا ؟ چی شده ؟ این چه وضعیه ؟
پارسا بادیدن او از جا برخاست و سلام نظامی داد : سلام سرهنگ
رفیعی : این جا چی می کنی ؟ سرت چی شده ؟ حالت خوبه ؟
پارسا سرش را متواضعانه پایین آورد : ممنون سرهنگ ... یه درگیری تو پارک پیش اومد
رفیعی خندید : درگیری ؟ این که عادیه واسه تو ... تو بیست و چهار ساعت درگیری ؟ حالا واسه چی به خاطر گرفتن معتادا یا الکلیا ؟
پارسا هم خندید : به من نمیاد غیرتی باشم رو ناموسم ؟
رفیعی با تعجب گفت : زن گرفتی ؟ بی خبر ؟ ... دعوت نکردی که شام ندی خسیس !
پارسا : هنوز نه ... نامزدیم فعلا ... ایشالله واسه عروسی در خدمتیم
رفیعی به تلناز نگاه کرد و تلناز به او سلام کرد
رفیعی : سلام دخترم ... از چشمات پیداست حسابی ترسیدی ... اما باید عادت کنی ای شوهرت عادتشه با همه دعوا کنه حسابی دردسر سازه
تلناز آروم خندید : داشتم سکته می کردم امروز باید واسش یه شرط بذارم که اگه منو میخواد باید شغلشو تغییر بده ...
رفیعی : می خوای ما یکی از بهترین همکارامونو از دست بدیم دختر جون ؟ ... می دونی همین شوهر خل و چل تو تا حالا چند تا معتاد و مواد فروش رو با یه نگاه دست گیر کرده
تلناز : به خاطر همینه امروز سریع گفت تو کفش این پسره مواد جاسازی شده ؟
رفیعی : کی ؟
پارسا به پسر اشاره کرد : اون ... همون که باهاش درگیر شدیم
رفیعی به سمت پسر رفت و او را از حا بلند کرد : ببینمت ... رو به پارسا گفت : پارسا جان داری نا امیدم می کنیا ... عشق و عاشقی زده به کله ات از این جوجه کتک خوردی ؟
پارسا : یه لحظه غفلت کردم
سروان : جناب سرهنگ ایشون رو می شناسید ؟
رفیعی : کیو پارسا رو ؟ بله ایشون سرگرد پارسا پاسدار هستند
سروان : سرگرد ؟
رفیعی : بله ...
سروان سلان نظامی به او داد و سریع دست هایش را باز کرد : ببخشید جناب سرگرد نشناختم
پارسا : موردی نداره ... فقط به سربازاتون تذکر بدین از این به بعد درست مجرما رو بگردن .
سروان : حتما
سرهنگ : پارسا جان بیا بریم اتاق من
پارسا : شرمنده سرهنگ باید تلناز رو ببرم خونشون دیر وقت هم شده انشالله یه وقت دیگه مزاحمتون میشم
رفیعی : باشه هر جور میلته
پارسا : پس فعلا خداحافظ
رفیعی : به سلامت ... خداحافظ
تلناز هم خداحافظی کرد و هردو از کلانتری بیرون آمدند ... سوار ماشین شدند و به سمت خانه ی تلناز به راه افتادند ... پارسا او را مقابل در پیاده کرد : بفرما خانوم خانوما !
تلناز : مگه نمیای بالا ؟
پارسا : نه دیگه می رم خونه
تلناز : بیا بالا تارلا پانسمانتو عوض کنه ... این طور خیلی بده ... تازه فرهادم هنوز این جاست اون ماشینش
پارسا پیاده شد و همراه هم به خانه رفتند ...

* * * * *

تارلا با دیدن سر پارسا نگران پرسید : چی شده ؟ سرش چرا زخمیه ؟
تلناز : هیچی یه درگیری پیش اومد رفتیم کلانتری ... می گم خوبه آدم آشنا پلیس داشته باشه
فرهاد هم پیششان آمد : چی شده ؟
پارسا : هیچی به خدا بابا چرا انقدر نگرانین ... تارلا خانوم برو اون دم و دستگاهتو بیار این پانسمان نا رو عوض کن ببینم ... می خوام ببینم تو اون دانشگاه خراب شده چی بهتون یاد می دن .
هنوز پدر و مادرش را ندیده بود ... آن ها با سرو صدای آن ها به حال آمدند ... تلناز به سمت پذیرایی برگشت که آن ها را دید ... خشکش زد ... تارلا نگران به او چشم دوخت ... پارسا هم متوجه آن ها شده بود و به آن ها نگاه می کرد ... تا حدودی شاید جریان را فهمیده بود ...
تارلا به شانه ی او زد : تلناز !
تلناز به خودش آمد و اخم کرد و به سمت اتاقش دوید ... تارلا خواست به دنبالش برود که پارسا گفت : من میرم و به دنبالش رفت
در را باز کرد و وارد شد ... تلناز گوشه ای نشسته بود ... پارسا نزدیکش شد و کنارش نشست : خانومم ؟
تلناز رویش را برگرداند ... پارسا : من چی کار کردم که خانمم باهام قهر کرده ؟
تلناز : تو هیچ کاری نکردی
پارسا : نمی خوای به من بگی اون خانم و آقا کین ؟
تلناز : پدر و مادرم
پارسا : خوب این ناراحتی داره ؟
تلناز : دوسشون ندارم نمی خوام بیان این جا
پارسا : اگه نیان چه جوری رضایت بدن من و تو با هم عروسی کنیم ؟
تلناز : پارسا حوصله شوخی ندارم
پارسا : باشه ... حداقل اجازه بده بگن واسه چی اومدن این جا
تلناز : نمی خوام
پارسا : تلناز به حرفم گوش بده ضرر نمی کنی
تلناز : فقط به خاطر تو
پارسا خندید و گونه اش را بوسید : قربون تو بشم من همین جا باش تا من بگم بیان
بیرون رفت و به آن ها گفت که داخل بروند خودش هم به همراه تارلا به آشپزخانه رفت تا پانسمان سرش را عوض کند و هم جریان را برای آن ها بگوید
فرهاد با خنده گفت : پلیس بودن هم بد چیزی نیستا ؟
پارسا : ساکت زر زر نکن
فرهاد : چشم با جناق جان
در حال خندیدن بودند که در اتاق باز شد و تلناز به همراه پدر و مادرش با خنده بیرون آمدند ... فرهاد : خوب به سلامتی اینم آشتی کرد
تلناز به کنار پارسا آمد : سرت درد نمی کنه ؟ خوبی ؟
پارسا : آره خوبم
تلناز : اگه درد داری مسکن بدم بخوری ؟!
فرهاد با خنده گفت : تلناز فکر کنم خانوم من داره دکتر میشه تو دارو تجویز می کنی ؟
تلناز : ساکت شو ... تا دیروز هی غش و ضعف می اومد که تارلا رو بهش بدیم ... حالا خانومم خانومم برام می کنه
همه خندیدند ...
تیروانا رو به پدرش گفت : بابا جون این جناب سرگرد زخم و زیلی که می بینین آقا پارسای گل شوهر تلناز خانومه و البته پسر داییه فرهاد
پارسا با پدرش دست داد و فرهاد پس گردن تیروانا زد : بچه پر رو چرا به پارسا می گی آقا به من نمیگی ؟
تیروانا گردنش را مالید : چون اون آقاست تو که دیوونه ای !
فرهاد پس گردنی دیگری به او زد : نه ... باباتو دیدی زبون در آوردی ... فکر نکن نمی تونم جلوی بابات بزنمت ؟
تیروانا زبونش را بیرون آورد : من از اولم زبون داشتم تو ندیدی
تارلا : تیروانا درست صحبت کن با فرهاد
تیروانا ادایش را در آورد و پدرش با خنده گفت : تیروانا خواهرات که شوهر کردن واسه تو زن نگرفتن ؟
تیروانا : نه بابا مگه من دیوونم مثه اینا خودمو پایبند زن و زندگی کنم ؟ من می خوام آزاد باشم
پارسا : یعنی الان ما در بندیم ؟
تیروانا : بله دیگه ... فکر می کنی نمی دونم هر جا که می رین زنگ می زنین راپورت می دین به آبجیام ؟
همه خندیدند ... آن شب به همه شان خوش گذشت حامی از داماد هایش خیلی خوشش آمد و قرار شد در اولین فرصت با خان
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان خوانها , رمان خانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 27- رمان همیشه یکی هست , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 81- رمان زندگی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45900

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا