تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل بیست و پنجم)


نگاه ناباور همه از جمله ارشیا روی دهان دکتر ثابت ماند ... او ادامه داد : بر اثر ضربه ای که به پهلوشون وارد شده بچه سقط شده ... ایشون خونریزیه داخلی داشتن ... جفت به دهانه ی رحم چسبیده بود و ما به سختی اونو بیرون آوردیم ...به همین خاطر به رحمشون آسیب وارد شده و ما مجبور شدیم رحم رو دربیاریم ... سنشون هم که کمه ... ایشون دیگه هرگزنمی تونن باردار بشن
دکتر پس از پایان حرف هایش رفت و آن ها هنوز در شک بودند ... یاسمن و صدف آرام آرام اشک می ریختند
یاسمن : بیچاره دخترم ...!
آرش دست زیر بازویش انداخت : آروم باش خانوم ... حتما حکمتی بوده توش
یاسمن سرش را تکان داد و دوباره گریه کرد
چند لحظه بعد ایلسا را خوابیده روی برانکارد از اتاق عمل بیرون آوردند ... نگاه ارشیا روی شکم صاف او ثابت ماند ... هیچ حس خاصی نداشت ایلسا را به اتاقی بردند و آن ها هم پشت سرش روان شدند ...
صدف از بقیه در خواست کرد که چیزی از حرف های دکتر به ایلسا نگویند بقیه هم موافق بودند ...
چند ساعت بعد ایلسا بهوش آمد ... ناباورانه دستش را روی شکمش قرار داد و در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود نالید : پسرم !
در باز شد و خانواده اش داخل شدند ... به تک تک آن ها نگاه گذرایی انداخت و نگاهش روی چهره ی ارشیا خیره ماند ... نگاهش پر بود از ناراحتی و درد ... لب های کوچکش می لرزید
یاسمن با بغض بالای سرش ایستاد و دستی به سرش کشید : عزیزم خودتو ناراحت نکن اگه خدا بخواد بازم حامله می شی
ایلسا بی هیچ حرفی به ارشیا چشم داشت ... همه ی کسانی که در اتاق بودند نگاه خیره ی او را دیدند به همین دلیل اتاق را به آرامی ترک کردند
ارشیا به او نزدیک تر شد و کنار تختش ایستاد ... ایلسا همچنان به او نگاه می کرد ... هیچ کدام حرفی نمی زدند ... بالاخره ایلسا این سکوت را شکاند : هیچوقت به خاطر از بین رفتن پسرم نمی بخشمتت ارشیا !
ارشیا سرد پاسخ داد : اون یه اتفاق بود و هیچ ربطی هم به من نداشت
ایلسا حیران ماند : تو به اون میگی اتفاق ؟! ... رفتار تو و اون دختره ی هرزه می گی اتفاق ؟
ارشیا : درست صحبت کن ایلسا تازه بدم نشد که تو این مدت من به این نتیجه رسیدم که شرمین واقعا تغییر کرده
ایلسا : منظورت چیه ؟
ارشیا : من می خوام با شرمین باشم ... ما باید از هم جدا شیم
ایلسا : محاله ... من این همه وقت تو رو تحمل نکردم که حالا ازت طلاق بگیرم داغ اون دختره ی هرزه رو به دلت می ذارم
ارشیا : تو هم نخوای من طلاقت می دم
ایلسا پوزخندی زد : مگه الکیه ؟
ارشیا : از الکی هم الکی تره ... دکتر گفت به خاطر ضربه ای که به شکمت وارد شده رحمت رو در آوردن و تو دیگه نمی تونی بچه دار بشی و این یه برگ برنده واسه منه که زود تر از شرت خلاص بشه کافیه مدارکت رو ببرم پزشکی قانونی و مدرک بگیرم
ایلسا با دهانی باز نگاهش کرد : دروغ می گی ؟!
ارشیا این بار پوزخند زد : ابدا کاملا راسته البته من این فرصت رو بهت می دم که خودت بری به خانوادت بگی که ارشیا رو نمی خوام و به خواست خودت طلاق بگیری اما اگه نمی خوای می تونم خودم برم با توجه به شرایطت درخواست طلاق کنم البته اینطور دیگه آبروی خودت میره و همه جا دیگه می گن ایلسا حامله نمی شد و شوهرش طلاقش داد ... این دیگه به نظر خودت بستگی داره
ایلسا با چشمانی پر از اشک گفت : خیلی پستی ارشیا .... خیلی پستی !
ارشیا لبخندی زد : اون دیگه نظر لطفته ... فعلا با اجازه ات .
و از اتاق خارج شد ... ایلسا سرش را برگرداند و به گریه افتاد : یعنی باید از ارشیا ، از عشقم که این همه واسه نگه داشتنش ضجر کشیدم دست بکشم ؟ خدایاااا چرا این طور شد ... آخه من چطوری از ارشیا دست بردارم ؟ من بدون اون می میرم ... خداجون خودت کمکم کن تو که می دونی من چقدر دوسش دارم ... خدایااااا !

* * * * *

چند روز بعد از بیمارستان مرخص شد ... در تمام این مدت به حرف های ارشیا فکر کرده بود و تصمیم نهایی اش را گرفته بود ... آن روز ارشیا و آرش و یاسمن و تارخ و صدف به بیمارستان آمده بودند ... ایلسا با کمک پدرش از بیمارستان خارج شد ... آرش او را به سمت ماشین ارشیا می برد که ایلسا گفت : بابا کجا داری می بریم ؟
آرش : می برمت تو ماشین ارشیا
ایلسا : اما من می خوام بیام خونه ی خودمون
آرش متعجب گفت : خونه ی ما ؟
ایلسا : آره
آرش : چرا باباجان ؟
ایلسا : بریم بعدا براتون توضیح می دم
آرش سرش را تکان داد و با توجه به وضعیت ایلسا دیگر ادامه نداد و او را به سمت ماشین خود برد و رو به بقیه گفت : ایلسا یه مدت تا حالش بهتر بشه میاد خونه ی خودمون
ایلسا نگاه پر حسرتش را ارشیا دوخت و لبخند کمرنگی زد و توی دلش گفت : تو بردی ارشیا ... من تسلیم می شم ... اما نه به خاطر تهدید تو به خاطر عشقی که بهت دارم ... یه عاشق هیچوقت دلش نمی خواد معشوقش ناراحت باشه ... من از زندگیت حذف می شم به خاطر خوشیت ... .
روی برگرداند و سوار ماشین شد در طول راه ساکت بود و به غر زدن های مادرش که می گفت کار خوبی نکرده بدون شوهرش به خانه ی آن ها می رود گوش می داد و پوزخندی هم صورتش را پوشانده بود .
ارشیا پس از رفتند آن ها سوار ماشینش شد و به سمت خانه به راه افتاد ... تقریبا همه چیز بر وفق مرادش بود ... به نظرش ایلسا تصمیمش را گرفته بود که به طلاق توافقی رضایت دهد و این برای او عالی بود ...

فصل بیست و چهار

ایلسا سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و به فکر فرو رفته بود که در زدند ... سر بلند کرد : کیه ؟
فرهاد : منم فرهاد ... بیام تو ؟
ایلسا : آره بیا
فرهاد با خنده وارد شد : چه طوری بادمجون بم ؟ تو که هنوز زنده ای ؟ من گفتم اون طور که تو از پله ها پرت شدی به سلامتی سقط شدی
ایلسا لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از او برگرفت ... فرهاد روی تخت کنارش نشست و دست زیر چانه اش برد و رویش را به سمت خود برگرداند : چی شده موش موشی من ناراحته ؟
ایلسا : هیچی
فرهاد : دروغ نگو هم تو هم من می دونیم که یه چیزی شده که یه هفته است از خواب و خوراک افتادی و حاضر هم نیستی بری خونه ی خودتون
ایلسا که موقعیت را بهترین برای گفتن تصمیمش می دید گفت : دیگه اون جا نمی رم
فرهاد : کجا ؟
ایلسا : خونه ی ارشیا !
فرهاد متعجب گفت : چی میگی ؟ منظورت چیه ؟
ایلسا : می خوام از ارشیا جداشم
فرهاد : چی ؟!؟!؟!؟
ایلسا : می خوام طلاق بگیرم
فرهاد : واسه چی ؟ می فهمی گی داری میگی ایلسا ؟
ایلسا بغض کرد : آره می فهمم این طوری واسه هر دومون بهتره اون میره پی زندگیه خودش منم دنبال بدبختیم
فرهاد با تردید پرسید : ارشیا چیزی بهت گفته ؟
ایلسا : نه تصمیم خودمه
فرهاد : مگه تو نمی خواستی هر جور شده واسه بدست آوردن ارشیا تلاش کنی ؟
ایلسا : یه زمانی می خواستم اما حالا دیگه نه !
فرهاد : چرا ؟
اشکش جاری شد : چون اون می خواد برگرده پیش شرمین
فرهاد تقریبا داد زد : چیییییی ؟!
ایلسا : آروم باش فرهاد نمی خوام مامان اینا بفهمن
فرهاد : چی چی رو آروم باشم ... اون عوضیه هوس باز وقتی این بلا رو سرتو آورده فیلش یاد هندوستان کرده ؟ ... ایلسا اون روز چرا از پله ها پرت شدی ؟ به ارشیا و شرمین ربط داره ؟
ایلسا متعجب گفت : منظورت چیه ؟
فرهاد : وقتی افتادیس دیدم ارشیا و شرمین پشت سرش از پله ها اومدن پایین
ایلسا سرش را پایین انداخت و گفت : خوب من ... دیدم که ... اونا داشتن ... داشتن همو می بوسیدن
فرهاد عصبی شد : حالا اینا رو به من میگی ؟
ایلسا : گفتنش چه فایده داشت
فرهاد : اونقدر فایده داشت که اون کره خر بفهمه تو بی صاحاب نیستی که هر غلطی دلش خواست باهات بکنه
ایلسا : حالا که گذشته ... الان طلاق بهترین راه هستش
فرهاد : معلومه که بهترین راهه ... همین فردا با هم میریم در خواست طلاق می دیم
ایلسا : قراره توافقی جداشیم
فرهاد : اون گفته ؟
ایلسا سر تکان داد و سپس تمام حرف های او را که در بیمارستان زده بود برای او تعریف کرده بود
فرهاد عصبی سر تکان داد : بذار طلاقتو بگیرم یه گوش مالیه حسابی می دم بهش
ایلسا با گریه گرفت : نه فرهاد
فرهاد : چرا نه ... باید حساب کار دستش بیاد
ایلسا : ما که داریم جدا می شیم دیگه نیازی نیست ...
فرهاد : باشه عزیزم ... تو گریه نکن فدای اشکات بشم
ایلسا سر تکان داد و فرهاد او را در آغوش کشید : عزیز دلم گریه نکن یه وقت دیدی رفتم ارشیا رو زدم تیکه پاره کردما ؟!
ایلسا لبخند کمرنگی زد و فرهاد ادامه داد : خودم طلاقتو می گیرم و همه جوره همایتت میکنم هر کی هم بخواد حرفی بزنه با من طرفه
ایلسا : خوشحالم که داداشی به خوبی تو دارم ... فرهاد ؟
فرهاد : جانم عزیزم ؟
ایلسا : نمی خوام کسی از حرفایی که بهت زدم چیزی بفهمه باشه ؟!
فرهاد سرش را بوسید : باشه قربونت برم ...

* * * * *

آرش با شنیدن آن خبر برآشفت : مگه ازدواج بچه بازیه که یه روز بخوای یه روز نخوای بیخود کردی دختره ی پررو مگه از رو جنازه ی من رد بشی که بذارم از ارشیا طلاق بگیری
ایلسا : لازم باشه از رو جنازه ی هر کسی رد می شم
یاسمن با چشم های از حدقه زده بیرون به او خیره شد : ایلسا این چه حرفیه ؟ خجالت بکش
آرش : نه خانوم چیو ساکت باشه بزار بگه دارم حرفای جدید می شنوم ... خوب ادامه بده
ایلسا : شما پدرمین و احترامتون واجبه اما خواهشا تو زندگیه من دخالت نکنین من خودم صلاح خودمو می دونم
آرش : هه می بینی یاسی چی داره می گه ... تو صلاح خودتو می دونی ؟ صلاحت تو چیه ؟ تو طلاق گرفتن از ارشیا ؟
ایلسا : آره ... صلاحم همینه این ازدواج از اولم اشتباه بود من و اون هیچ وقت نمی تونیم مثه آدم با هم زندگی کنیم
آرش : چرا ؟ مگه چه مشکلی دارین ؟ نکنه به خاطر بچه اس ؟
ایلسا وانمود کرد که از چیزی خبر ندارد : نه ما اگه می خواستیم بازم می تونستیم بچه دار بشیم ... اما من نمی خوام ارشیا هم قبول کرده توافقی جدا شیم
آرش داد زد : تو بیخود می کنی دختره ی خیره سر ... از بس رو بهت دادم پر رو شدی اگه همون موقا دو تا می خوابوندم تو دهنت الان آدم می شدی
ایلسا هم مثل پدرش داد زد : دیر نشده الان می تونی تلافی کنی بیا بزن ... من آب از سرم گذشته ... اصلا می دونی چیه ؟ یکی رو بهتر از ارشیا پیدا کردم می خوام برم با اون
آرش به طرفش هجوم برد و کشیده ی محکمی به دهانش کوبید : صداتو بیار پایین سر من داد می زنی ؟... که یکی دیگه رو پیدا کردی نه ؟! وقتی زنده زنده چالت کردم حساب کار دستت میاد
ایلسا : لطف می کنی این زندگیه نکبتی رو برام تموم کنی
آرش مشت دیگری به صورتش کوبید که ایلسا مثل پر کاهی به زمین پرت شد ... دوباره دست بلند کرد که او را بزند که فرهاد دستش را در هوا گرفت : چی کار داری می کنی بابا
آرش : ولم کن بزار بکشمش دختره ی هرزه رو ... بر می گرده تو روم میگه یکی بهتر از ارشیا رو پیدا کردم
فرهاد نگاه غمگینی به ایلسا که به کمک ایلیا از جا بر می خواست انداخت و رو به آرش گفت : بابا خواهش می کنم چرا این طوری می کنی ؟
آرش : پس می خوای دست رو دست بزارم تا این دختره آبروی چندین و چند سالمو با هرزگی هاش یه شبه به باد ببره ؟
فرهاد : بابا !
آرش : بابات مرد ... ایلسا باور کن اگه از ارشیا جدا بشی دیگه دختر من نیستی
ایلسا اشکش جاری شد زمزمه کرد : بابایی !
فرهاد : ایلسا بی خود می کنه از ارشیا جدا نشه ... اونا فردا قرار دادگاه دارن و از هم جدا می شن بعدشم خودم تا عمر دارم نوکریشو می کنم
آرش با تعجب گفت : فرهاد ! می فهمی چی داری میگی ؟
فرهاد : آره بابا
ایلیا : به ما هم می گین این جا چه خبره ؟
فرهاد : ایلسا کاملا کار درستی می کنه اگه کسی هم بخواد حرفی بزنه یا کاری کنه که ایلسا ناراحت بشه با من طرفه
آرش : کار درستی می کنه که آبروی ما رو می بره ؟
فرهاد دیگه چیزی نگفت و به سمت ایلسا رفت : برو وسایلت رو جمع کن می ریم خونه ی من !
ایلسا بی هیچ حرفی بالا رفت ...
یاسمن : فرهاد مادر می دونی داری چیکار می کنی ؟
فرهاد دست یاسمن را در دست گرفت : مامان جان تا حالا شده ایلسا کار اشتباهی کنه ؟
یاسمن : نه
فرهاد : پس مطمئن باش الانم بهترین کارو می کنه این کار رو باید خیلی وقت پیش می کرد
یاسمن : آخه چرا ؟
فرهاد : نمیشه بگم مامان
ایلسا چمدان به دست پایین آمد و به طرف در رفت فرهاد هم پس از خداحافظی پشت سرش به راه افتاد که آرش گفت : پاتو از این خونه بیرون گذاشتی دیگه جایی این جا نداری
ایلسا مکث کرد ... اشک هایش شر و شر پایین می آمد ... عشق ارشیا با او چه کار کرده بود ... دست برد و اشک هایش را پاک کرد و دوباره به راه افتاد
با بسته شدن در یاسمن بلند به گریه افتاد ... ایلیا سر در گم برای آرام کردن مادرش به راه افتاد و آرش خسته راه اتاقش را در پیش گرفت ...

* * * * *

برام راهی نمی مونه ، بجز رفتن به این بن بست
برم دنیا تموم میشه ، برم می میره هرچی هست
برام راهی نمی مونه ، به جز کابوس تنهایی
می خوام یادم بری اما نمیشه تا تو این جایی

به هر راهی بگی رفتم ، نشد ما سهم هم باشیم
چشامونو ببندیم و توی آغوش هم باشیم
تو این طوفان به جز رویا ، برامون تکیه گاهی نیست
می خوام از جاده برگردم ، نگــاه کن هیچ راهی نیـــست

برام راهی نمی مونه ، بجز رفتن به این بن بست
برم دنیا تموم میشه ، برم می میره هرچی هست
برام راهی نمی مونه ، به جز کابوس تنهایی
می خوام یادم بری اما نمیشه تا تو این جایی

ماشین را پارک کرد و رو به او گفت : پیاده شو !
دست لرزانش را جلو برد و دستگیره ی در را گرفت و در را گشود و با پاهایی نیمه جون از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمان پنج طبقه ای که مقابلش بود رفت ... قلب عاشقش لرزید و اشک به چشمش هجوم آورد ... هنوز باور نداشت که همه چیز به پایان رسیده ... دوست داشت چشم باز کند و ببیند که همه ی این ها یه کابوس تلخ بوده ...
به همراه فرهاد روی صندلی نشستند ... طاقت ایستادن نداشت پاهایش یاریش نمی کردند ... بادیدن ارشیا که به همراه شرمین از پله ها بالا می آمد نگاه بی تابش به سمت او کشیده شد ... تازه می فهمید که چقدر دلتنگش است ... ارشیا حتی نیم نگاهی هم به او ننداخت ... ایلسا دوست داشت توان این را داشت که از جا بر خیزد و همه چیز را به هم بزند اما راهی برای بازگشت نمانده بود
با همه ی وجودش به او نگاه می کرد ... این آخرین باری بود که او را متعلق به خود می دانست ...
نامشان را که صدا زدند به طرف اتاق به راه افتادند ...
آخرین امضاء را که زد خودکار را روی دفتر گذاشت ... همه ی کسانی که در اتاق بودند به خوبی شاهد لرزش دستش شدند ...
نگاه لرزانش به سمت ارشیا کشیده شد ... اما او نگاهش به شرمین بود که با لبخند پیروز مندانه با او صحبت می کرد
با صدای قاضی به سمت او برگشت ... پاکتی را به سمت او گرفته بود : این مهریه ی شماست که بــ...
ایلسا : من مهریه ای نمی خوام
بار دیگر به ارشیا نگاه کرد این بار نگاه ارشیا هم به سویش چرخید ... با دیدن چشم های به اشک نشسته ی او چیزی در دلش فرو پاشید و به سرعت نگاهش را از او گرفت ...
ایلسا رو به رویش ایستاد و خیره در چشم های او که آسمانش بود گفت : می خواستم بهترین زن دنیا برات باشم تا نامردی که در حقت کردن رو فراموش کنی دوس داشتم مرحم قلب زخمی و شکسته ات باشم ...

تو خودت عوض شدی ، پس این بهونه ها چیه ؟
میگی پیدام نشده ، پس این نشونه ها چیه ؟
به این نشونی که هنــوز ، فقط واسه تو می خونم
چشام شدن دریای خون ، تا باز کنارت بمونم

همه ی کارهایی که کردم واسه نگه داشتن تو بود که برام حکم نفس رو داشتی ... حاضر بودم تمام هستیمو بدم اما یه لحظه قلبت در تسخیر من باشه ... فقط یه لحظه ...

اگه من زیادیــم ، برو منو عذاب نده
اگه خواستی حتی اون ، سلاممم جواب نده
چون تورو دوست دارم
می خوام که خوش باشی عزیز
برو دنیای قشنگت رو به پای من نریز
برو دنیای قشنگت رو به پای من نریز

باشه من میرم ... حرفی نیست ... هیچ گلایه و شکایتی هم ندارم چون می دونم همش به خواست خودم بود ولی منم گناهی نداشتم که ، من فقط عاشقت شدم ... همین ! میرم چون خوشی تو برام مهمه ... میرم تا بتونی خوشبخت و باشی و با اونی که دوسش داری زندگی کنی و مزاحمت نباشم

میرم تا تو آروم شب ها چشمات بسته شه
دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تابابرون منو یاد تو نندازه
میرم یه جای تازه ، میرم یه جای تازه

چشمای براقش را به چشمهای ارشیا که به رو به رو خیره شده بود دوخت و ادامه داد : خوشبخت شو ارشیا ... بزار منم با یاد اینکه تو خوشبختی راحت باشم ... آرام تر اضافه کرد : ارشیا ؟! ... حداقل نگام کن تا نگاه مهربونت همیشه تو ذهنم حک بشه ... انقدر بدت می یاد ازم که نمی تونی نگامم بکنی ؟ ... خیلی دوست داشتم ... و دارم تا عمر دارم به یاد تو می مونم ...

میرم باچشمای خیس و قلبی بی گناه
میرم حتی نمی ندازی به من یک نگاه
هر جا می رم اما بازم یادت می افتم
اینو به همه گفتم ، اینو به همه گفتم

نگاه غرق اشکش را از او گرفت و با شانه هایی افتاده از اتاق خارج شد ...
ارشیا خواست از اتاق خارج شود که صدای قاضی را از پشت سرش شنید : اشتباه کردی پسرجان !
ارشیا کمی مکث کرد و سپس از اتاق بیرون رفت شرمین بیرون منتظرش بود با خنده به طرفش آمد : دیگه همه چی تموم شد ارشیا تو باز مال خودم شدی
ارشیا هم متقابلا لبخندی به رویش زد : آره
هر دو شانه به شانه ی هم از دادگاه خارج شدند

روزها از پس هم می گذشت و ایلسا مغموم تر در لاک خود فرو رفته بود ...
آن روز از صبح زود به اصرار زیاد تارلا که از تمام جریان خبر داشت همراه آن ها به آرایشگاه رفت ... اگه به اصرار فرهاد نبود توی عروسیشان هم شرکت نمی کرد
آرایشگر طبق سفارش ساغر او را طرز زیبایی آرایش کرد ... موهای بلندش را به شکل نیمه باز پشت سرش جمع کرد و تیکه ی پایینش را فر کرد که اگر خواست شالش را روی آن بگذارد خواب نشود صورتش را هم آرایش خلیجی کرد لباسش هم لباسی دکلته به رنگ سفید شیری بود که اندازه ی آن تا روی مچ پاهایش بود کت آستین بلندی هم برای روی لباس وجود داشت ... ساغر با دیدن او در آغوشش کشید و گفت : قربونت بشم عزیزم چقدر خوشکل شدی
ایلسا صورتش را بوسید : تو هم خوشکل شدی عزیزم
نیم ساعت بعد هر سه داماد به همراه عروس هایشان سوار ماشین شدند و به سمت آتلیه ی عکس به راه افتادند ... ایلسا هم به تنهایی سوار ماشینش شد و به طرف تالار راند ...
از روبه روشدن با ارشیا واهمه داشت ... حتما شرمین هم با او می آمد و او تحمل دیدن آن را با هم نداشت ...
ماشین را در قسمت مخصوص پارک ماشین ها پارک کرد و وارد تالار شد ... آرش ، یاسر ، مجتبی ، جمشید ( نام پسر تهمورس و سومین پادشاه پیشدادی ) پدر تارلا و تلناز ، پدرام و کیارش کنار در ایستاده بودند ... ایلسا سر به زیر انداخت و آرام سلام کرد ... همه جز پدرش جوابش را دادند ... وارد شد و با قدم هایی آرام به سمت اتاق پرو ته سالن رفت ... جشن مختلط بود به همین خاطر کت لباسش را روی آن پوشید و شالش را هم به سر کرد و بیرون رفت ...
روی میزی خالی نشست و به دیگران چشم دوخت ... تقریبا همه ی فامیل هایشان آمده بودند ... توی این دوهفته خودش را توی خانه حبس کرده بود و به هیچ کدام از تماس هایی که بهش می شد جواب نمی داد ...
مادرش را از دور می دید که به سمتش می آمد ... از جا برخاست و در آغوش او جای گرفت ... یاسمن او را تنگ در آغوش فشرد : عزیز دلم ... کجایی تو دلم برات تنگ شده بود
ایلسا : لازم بود با خودم خلوت کنم
یاسمن به او چشم دوخت : چقدر خوشکل شدی
ایلسا : شماهم خوشکل شدی
یاسمن : چرا تنها نشستی مادر بیا اونور پیش بقیه
ایلسا : تنها راحت ترم مامان
یاسمن کمی نگاهش کرد و او را تنها گذاشت ... ایلسا نگاهش به در ورودی بود و به مهمان هایی که می آمدند نگاه می کرد که خانواده ی مهراد وارد شدند ... نگاه بی قرارش روی صورت ارشیا ثابت ماند ... چقدر دلتنگش بود ... نگاهش متوجه شرمین شد که دست در دست او بود و به هم لبخند می زدند ... لبخند تلخی روی لب هایش جای گرفت : خوشبخت باشی عشق من !
نگاهش را از آن ها بر گرفت و به سمت دیگری چرخاند ... با آمدن عروس و داماد هلهله ها به اوج رسید ... دختر و پسر وسط تالار ریخته بود و توی هم می لولیدند
ایلسا از جا برخاست و به جایگاه عروس و داماد رفت صورت تک تک عروس ها را بوسید و به آن ها تبریک گفت
فرهاد نگاهی به چشم های غمگین او انداخت و با لبخند گفت : خوشکل شدی عروسکم !
ایلسا خندید : از این به بعد تارلا میشه عروسکت داداش جون !
فرهاد دست در گردن تارلا انداخت : اون که بله ... تارلا خانوم جیگر منه ... راستی خبر داری ستاره به ارسلان جواب مثبت داده ؟
ایلسا : جدی ؟
فرهاد : اره ... قراره به زودی یه جشن مختصر بگیرن برن سر خونه زندگیشون
ایلسا : خوشبخت بشن .
سپیده به طرف آن ها آمد و گفت : چیه عروس و داماد عین ماست نشستین این جا ... پاشین بابا یه کم مجلسو گرم کنین
فرهاد : این کار شما فامیلای درجه یکه نه ما !
سپیده : پاشو ببینم و رو به ایلسا گفت : تو چرا این جوری هستی بابا بیا وسط یه قری بده !
ایلسا : بین این همه مرد نا محرم ؟!
سپیده : بابا تو هم کشتی ما رو ... اصلا نیا خودم میرم
پس از رفتن آن ها سرجایش برگشت ... بعضی ها نگاهش می کردند و او را به هم نشان می دادند ... از اول مهمانی نگاه های خیره ی مهمانان و پچ پچ آن ها را شنیده بود ... البته وقتی پدرش آن طور رفتار می کرد این رفتار ها بعید نبود ...
هر سه زوج با هم می رقصیدند ...

آره منم دوست دارم ...
یکی بود یکی نبود ، تا شروع شد قصمون
می دونستم که تکی مثه ماه آسمون
می دونستم تو عزیزم قدر عشقو می دونی
می دونستم تو همونی که همیشه می مونی
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
منم فقط تو رو دارم ...

کم کم وسط شلوغ شد و همه زوج زوج وسط می رفتند ایلسا نگاهش به ارشیا افتاد که به همراه شرمین وسط می رفت ... ناخودآگاه به آن ها خیره شد ... شرمین در آغوش ارشیا جای گرفت و با هم می رقصیدند ...

غیر دوس داشتن تو ، دیگه چیزی ندارم
همه عمر من تویی و بی تو من کم میارم
ماه من واسه من از تو بهتر کسی نیس
بیا تو کتاب عشق فصلی تازه بنویس
بگو منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم

ایلسا خیره نگاهشان می کرد ... با خودش فکر می کرد که چقدر شرمین خوشبخت است که ارشیا را دارد ...

تک تک ثانیه هام با تو رویایی می شه
تو سکوت لحظه هام ببین چه غوغایی می شه
روی چشمام جا داری ، اگه منت بزاری
منو از خودت بدونی و بگی دوسم داری
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم...
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی جون منی منم فقط تو رو دارم
آره منم دوست دارم ، محاله تنهات بزارم
تو وصله ی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 160-رمان شروع یک داستان تازه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 27- رمان همیشه یکی هست , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45899

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا